وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :

مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ

هر که علم اولین و آخرین را می خواهد، باید آن را در قرآن بجوید.

کنزل العمال ج1 ص548

سلام علیکم
ورود شما بازدید کننده گرامی از این سایت و مجموعه
"وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت"
فرصت مغتنمی است. ان شاءالله با نظرات مفید و ارزنده خود یاری گر حقیر در این مسیر باشید.

مدیر وبلاگ : سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید











به چه سبب فاطمه سّلام الله علیها، شب دفن شد

 و روز دفن نشد؟




برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد یک-مطلب شماره 144

پس چون فاطمه علیها السّلام مریض شد در آن بیمارى كه با آن از دنیا رفت، آن دو نفر به عنوان عیادت آمدند و از او اجازه خواستند و او اجازه نداد، وقتى ابو بكر چنین دید، با خدا پیمان بست كه زیر هیچ سقفى نرود مگر اینكه نزد فاطمه برود و او را از خود راضى كند. یك شب در بقیع بیتوته كرد و هیچ سقفى بالاى سرش نبود.

عمر نزد على علیه السّلام آمد و به او گفت: ابو بكر پیرمردى نازك دل است و یار غار پیامبر بود و ما به طور مكرّر آمدیم و از فاطمه اجازه خواستیم و او مانع از آن شد كه ما نزد وى آییم و رضایت او را جلب كنیم، اگر تو مى ‏توانى براى ما از او اجازه ملاقات بگیرى این كار را بكن، على علیه السّلام گفت: آرى. پس نزد فاطمه رفت و گفت:

اى دختر پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله تو خود دیدى كه این دو مرد چه كردند، اینها بارها آمده‏ اند و تو آنها را نپذیرفته‏اى و به آنها اجازه نداده ‏اى، اكنون از من خواسته ‏اند كه از تو اجازه بگیرم. فاطمه گفت: به خدا سوگند كه به آنها اجازه نمى ‏دهم و با آنها هرگز سخن نمى ‏گویم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از كارى كه با من كرده ‏اند به او شكایت برم. على علیه السّلام گفت: من براى این كار ضامن آنها شده ‏ام. فاطمه گفت: اگر تو ضمانت كرده‏ اى، خانه، خانه توست و زنان تابع مردان هستند و من با تو هیچ مخالفتى نمى ‏كنم، به هر كس كه خواستى اجازه بده.

على علیه السّلام بیرون آمد و به آن دو نفر اجازه ورود داد، وقتى چشم آنها به فاطمه افتاد، به او سلام كردند و او جواب سلام نداد و صورت خود را برگردانید و آنها به‏ آن طرف كه صورت فاطمه بود رفتند. باز فاطمه صورت خود را برگردانید و چندین بار این كار تكرار شد و فاطمه گفت: یا على! روى من لباس بكش و به زنانى كه 

اطراف او بودند گفت: صورت مرا برگردانید و چون صورت او را برگردانیدند و آن دو نفر هم به سوى او برگشتند، 

ابو بكر گفت: اى دختر رسول خدا، ما براى جلب رضایت تو و دورى از خشم تو نزد تو آمده‏ایم، از تو درخواست 

مى‏ كنیم كه ما را ببخشى و از چیزى كه از جانب ما در باره تو واقع شده درگذرى. فاطمه گفت: من هرگز با 

شما حتى یك كلمه سخن نمیگویم تا وقتى كه با پدرم ملاقات كنم و از شما و كارهایى كه در باره من كردید 

به او شكایت كنم. گفتند: ما آمده ‏ایم و از تو معذرت مى‏ خواهیم و در طلب خوشنودى تو هستیم، ما را 

ببخش و از ما درگذر و ما را به سبب كارهایى كه كرده ‏ایم مؤاخذه مكن. فاطمه به سوى على (ع) متوجّه 

شد و گفت: من هرگز با آنان سخن نخواهم گفت مگر اینكه از آنها راجع به سخنى كه از پیامبر خدا 

شنیده ‏اند بپرسم، اگر تصدیق كردند آن وقت نظر خودم را اظهار خواهم كرد. گفتند: اشكالى ندارد و ما جز 

حق نخواهیم گفت و جز به راستى شهادت نخواهیم داد.

فاطمه علیها السّلام گفت: شما را به خدا سوگند مى‏دهم آیا به یاد دارید كه پیامبر خدا در دل شب شما را به سبب كارى كه از على علیه السّلام صادر شده بود دعوت كرد؟ گفتند:

آرى. گفت: شما را به خدا سوگند میدهم آیا شما از پیامبر شنیدید كه گفت: فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، هر كس او را اذیّت كند مرا اذیّت كرده و هر كس مرا اذیّت كند خدا را اذیّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذیّت كند، مانند آن است كه مرا در حال حیاتم اذیّت كرده است و هر كس او را در حال حیات من اذیّت كند مانند آن است كه مرا پس از مرگم اذیّت كرده است؟ گفتند: آرى. فاطمه گفت:

سپاس خدا را. سپس گفت: خدایا من تو را گواه مى‏ گیرم و اى كسانى كه در اینجا حضور دارید شما هم گواه باشید كه این دو نفر مرا در زندگى و در حال مرگ اذیّت كردند و به خدا سوگند كه هیچ سخنى با شما نخواهم گفت تا پروردگارم را ملاقات كنم و از شما به سبب كارهایى كه كرده ‏اید شكایت كنم. در این هنگام ابو بكر گفت:

واى بر من، هلاك شدم و گفت: اى كاش مادرم مرا نزاییده بود، عمر گفت: تعجّب از مردم است كه چگونه تو را به خلافت انتخاب كردند و تو پیرمرد خرفتى هستى كه به‏سبب خشم یك زن داد و فریاد مى‏ كنى و با خوشنودى او شاد مى‏ شوى و براى كسى كه زنى را خشمناك كرده چیزى نیست. آنها برخاستند و بیرون 

رفتند...

مى‏ گوید: چون فاطمه علیها السّلام آثار مرگ را در خود دید، كسى را نزد امّ ایمن فرستاد و او مطمئن‏ ترین زن نزد وى و در نظر وى بود. به او گفت: اى امّ ایمن من در حال مرگ هستم، على را نزد من بخوان، او على را خواند، پس چون على وارد شد، فاطمه به او گفت: اى پسر عمو، مى ‏خواهم چند چیز را به تو وصیّت كنم، آنها را در حقّ من رعایت كن. على گفت: آنچه دوست دارى بگو. گفت: با فلانى ازدواج كن تا پس از من بچه ‏هایم را مانند خودم تربیت كند و براى من تابوتى بساز به شكلى كه فرشتگان براى من تصویر كرده ‏اند. على گفت: شكل آن را به من نشان بده، پس فاطمه شكل آن را همانگونه كه توصیف كرده بود و به او فرمان داده بود نشان داد، سپس گفت:

وقتى من از دنیا رفتم، مرا همان ساعت در هر ساعتى از روز یا شب باشد بیرون كن و كسى از دشمنان خدا و رسول خدا در نماز من شركت نكند. على گفت: چنین مى ‏كنم.

وقتى فاطمه از دنیا رفت و مردم شب را سپرى مى‏كردند، على همانگونه كه فاطمه وصیّت كرده بود، در همان ساعت به تجهیز او پرداخت و چون از تجهیز او فارغ شد جنازه را بر روى تابوت بیرون كرد و در یك شاخه درخت خرما آتش روشن كرد و جنازه را با آن حركت داد تا اینكه به آن نماز خواند و شبانه دفن كرد.

چون صبح شد ابو بكر و عمر مجدّدا به دیدار فاطمه شتافتند و با مردى از قریش ملاقات كردند و به او گفتند: از كجا مى ‏آیى؟ گفت: مرگ فاطمه را به على تسلیت گفتم. گفتند: مگر فاطمه از دنیا رفته؟ گفت: آرى، و شبانه هم دفن شده است. آنها به شدّت ناراحت شدند، سپس نزد على علیه السّلام رفتند و با او ملاقات كردند و گفتند:

چیزى را در هلاك نمودن ما و بدى كردن به ما فروگذار نكردى و این كار جز براى آن ناراحتى نبود كه در سینه تو نسبت به ما وجود دارد، همان گونه كه پیامبر خدا را بدون حضور ما غسل دادى و ما را با خودت همراه نكردى و پسرت را وادار نمودى كه به ابو بكر داد بزند كه از منبر پدرم پایین بیا.

على علیه السّلام به آنها گفت: آیا براى شما سوگند بخورم باور مى‏ كنید؟ گفتند: آرى. پس‏ سوگند خورد و 

آنها را به مسجد برد و گفت: همانا پیامبر خدا به من وصیت كرده بود كه هیچ كس جز پسر عمویش بر عورت 

او آگاه نشود و من غسل مى ‏دادم و فرشتگان او را حركت مى‏ دادند و فضل بن عباس آب مى‏ ریخت در 

حالى كه دو چشم خود را با پارچه‏ اى بسته بود. وقتى من خواستم پیراهن او را بكنم، فریادى از خانه 

شنیدم كه مى‏ گفت: پیراهن پیامبر را نكن. و من صدا را مى‏شنیدم ولى كسى را نمى‏ دیدم و این صدا این 

سخن را تكرار مى‏ كرد، پس من دستم را از میان پیراهن وارد كردم و او را غسل دادم و سپس كفنى به من 

داده شد و من پیامبر را كفن كردم و از زیر آن، پیراهن او را درآوردم.

و امّا فرزندم حسن، شما دو نفر مى‏دانید و اهل مدینه می‏دانند كه او میان صف‏ها مى‏ رفت تا به پیامبر می‏رسید در حالى كه او در سجده بود و سوار پشت او مى‏ شد و پیامبر از سجده برمى‏ خاست در حالى كه دست او بر پشت حسن بود و دست دیگرش بر زانوى او بود تا نماز تمام مى ‏شد. گفتند: آرى این را مى ‏دانیم. سپس على گفت: شما مى ‏دانید و اهل مدینه هم مى‏ دانند كه حسن به طرف پیامبر مى‏ رفت و بر گردن او سوار     مى‏ شد و پاهایش را بر سینه پیامبر مى ‏انداخت بگونه ‏اى كه برق خلخال‏ هایش از آخر مسجد دیده میشد و پیامبر خطبه مى‏خواند در حالى كه او همچنان بر گردن پیامبر بود تا اینكه پیامبر از خطبه فارغ مى ‏شد و حسن با او بود.

اكنون كه این كودك كس دیگرى را بر منبر پدرش مى‏بیند، این كار براى او گران مى‏ آید و به خدا سوگند كه من به او دستور نداده ‏ام و آن كار را به دستور من انجام نداده است.

و امّا فاطمه سلام الله علیها ، او بانویى است كه من براى شما از او اجازه ملاقات گرفتم و شما دیدید كه او چه سخنى به شما گفت: به خدا سوگند كه به من وصیّت كرد كه شما دو نفر بر جنازه و نماز او حاضر نشوید و من نمى‏ توانستم با وصیّت او در باره شما مخالفت كنم.

عمر گفت: این سخنان را رها كن، من به قبرستان مى‏ روم و قبر او را نبش مى‏كنم و بر او نماز مى‏خوانم. على به او گفت: به خدا سوگند كه اگر به سوى آن بروى، مى‏ دانى كه به آن دست نخواهى یافت مگر اینكه سرت از تنت جدا شود و من پیش‏از آنكه تو به آنجا برسى جز با شمشیر با تو مقابله نخواهم كرد. پس میان على و عمر سخنانى ردّ و بدل شد و با هم ستیز كردند و مهاجرین و انصار جمع شدند و گفتند: به خدا سوگند كه ما 

به این راضى نمى ‏شویم كه در باره پسر عمو و برادر و وصىّ پیامبر خدا چیزى گفته شود. و نزدیك بودفتنه‏ اىواقع شود ولى متفرّق شدند.





نوع مطلب : حضرت زهراءسلام الله علیها(فضائل و برتری)، کتاب علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

اخبارحوادث

اخبار متفرقه

تنظیم فونت

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
آیه قرآن حدیث موضوعی مهدویت امام زمان (عج) پخش زنده حرم