وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها


داستان حضرت موسی و خضر(ع) در سوره کهف

خدای سبحان به موسی وحی کرد که در سرزمینی بنده ای دارد که دارای علمی است که وی آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرین برود او را در آنجا خواهد دید به این نشانه که هر جا ماهی زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت.

 

موسی(ع)تصمیم گرفت که آن عالم را ببیند، و چیزی از علوم او را فراگیرد، لا جرم به رفیقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرین حرکت کردند و با خودیک عدد ماهی مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روی تخته سنگی که بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه ای بیاسایند و چون فکرشان مشغول بود ازماهی غفلت نموده فراموشش کردند.

 

از سوی دیگر ماهی زنده شد و خود را به آب انداخت - و یا مرده اش به آب افتاد -رفیق موسی با اینکه آن را دید فراموش کرد که به موسی خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خودادامه دادند تا آنکه از مجمع البحرین گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند موسی به او گفت غذایمان را بیاور که در این سفر سخت کوفته شدیم.در آنجا رفیق موسی به یاد ماهی و آنچه که از داستان آن دیده بود افتاد، و در پاسخش گفت: آنجا که روی تخته سنگ نشسته بودیم ماهی را دیدم که زنده شد و به دریا افتاد و شنا کرد تا ناپدید گشت، من خواستم به تو بگویم ولی شیطان از یادم برد - و یا ماهی را فراموش کردم در نزد صخره پس به دریا افتاد و رفت.

 

موسی گفت: این همان است که ما، در طلبش بودیم و آن تخته سنگ همان نشانی مااست پس باید بدانجا برگردیم.بی درنگ از همان راه که رفته بودند برگشتند، و بنده ای ازبندگان خدا را که خدا رحمتی از ناحیه خودش و علمی لدنی به او داده بود بیافتند. موسی خود را بر او عرضه کرد و درخواست نمود تا او را متابعت کند و او چیزی از علم و رشدی که خدایش ارزانی داشته به وی تعلیم دهد.آن مرد عالم گفت: تو نمی توانی با من باشی و آنچه از من و کارهایم مشاهده کنی تحمل نمایی، چون تاویل و حقیقت معنای کارهایم رانمی دانی، و چگونه تحمل توانی کرد بر چیزی که احاطه علمی بدان نداری؟ موسی قول دادکه هر چه دید صبر کند و ان شاء الله در هیچ امری نافرمانیش نکند.عالم بنا گذاشت که خواهش او را بپذیرد، و آنگاه گفت پس اگر مرا پیروی کردی باید که از من از هیچ چیزی سؤال نکنی، تا خودم در باره آنچه می کنم آغاز به توضیح و تشریح کنم.

 

موسی و آن عالم حرکت کردند تا بر یک کشتی سوار شدند، که در آن جمعی دیگرنیز سوار بودند موسی نسبت به کارهای آن عالم خالی الذهن بود، در چنین حالی عالم کشتی را سوراخ کرد، سوراخی که با وجود آن کشتی ایمن از غرق نبود، موسی آنچنان تعجب کردکه عهدی را که با او بسته بود فراموش نموده زبان به اعتراض گشود و پرسید چه می کنی؟

 

می خواهی اهل کشتی را غرق کنی؟عجب کار بزرگ و خطرناکی کردی؟عالم با خونسردی جواب داد: نگفتم تو صبر با من بودن را نداری؟موسی به خود آمده از در عذرخواهی گفت من آن وعده ای را که به تو داده بودم فراموش کردم، اینک مرا بدانچه از در فراموشی مرتکب شدم مؤاخذه مفرما، و در باره ام سخت گیری مکن.

 

سپس از کشتی پیاده شده به راه افتادند در بین راه به پسری برخورد نمودند عالم آن کودک را بکشت.باز هم اختیار از کف موسی برفت و بر او تغیر کرد، و از در انکار گفت این چه کار بود که کردی؟کودک بی گناهی را که جنایتی مرتکب نشده و خونی نریخته بود بی جهت کشتی؟راستی چه کار بدی کردی!عالم برای بار دوم گفت: نگفتم تو نمی توانی درمصاحبت من خود را کنترل کنی؟این بار دیگر موسی عذری نداشت که بیاورد، تا با آن عذراز مفارقت عالم جلوگیری کند و از سوی دیگر هیچ دلش رضا نمی داد که از وی جدا شود،بناچار اجازه خواست تا به طور موقت با او باشد، به این معنا که مادامی که از او سؤالی نکرده بااو باشد، همینکه سؤال سوم را کرد مدت مصاحبتش پایان یافته باشد و درخواست خود را به این بیان اداء نمود: اگر از این به بعد از تو سؤالی کنم دیگر عذری نداشته باشم.

 

عالم قبول کرد، و باز به راه خود ادامه دادند تا به قریه ای رسیدند، و چون گرسنگیشان به منتها درجه رسیده بود از اهل قریه طعامی خواستند و آنها از پذیرفتن این دو میهمان سر باززدند.در همین اوان دیوار خرابی را دیدند که در شرف فرو ریختن بود، به طوری که مردم ازنزدیک شدن به آن پرهیز می کردند، پس آن دیوار را به پا کرد.موسی گفت: اینها که از ماپذیرائی نکردند، و ما الآن محتاج به آن دستمزد بودیم.

 

مرد عالم گفت: اینک فراق من و تو فرا رسیده.تاویل آنچه کردم برایت می گویم واز تو جدا می شوم، اما آن کشتی که دیدی سوراخش کردم مال عده ای مسکین بود که با آن دردریا کار می کردند و هزینه زندگی خود را به دست می آوردند و چون پادشاهی از آن سوی دریا کشتی ها را غصب می کرد و برای خود می گرفت، من آن را سوراخ کردم تا وقتی او پس از چندلحظه می رسد کشتی را معیوب ببیند و از گرفتنش صرفنظر کند.

 

و اما آن پسر که کشتم خودش کافر و پدر و مادرش مؤمن بودند، اگر او زنده می ماند باکفر و طغیان خود پدر و مادر را هم منحرف می کرد، رحمت خدا شامل حال آن دو بود، و به همین جهت مرا دستور داد تا او را بکشم، تا خدا به جای او به آن دو فرزند بهتری دهد،فرزندی صالح تر و به خویشان خود مهربانتر و بدین جهت او را کشتم.

 

و اما دیواری که ساختم، آن دیوار مال دو فرزند یتیم از اهل این شهر بود و در زیر آن گنجی نهفته بود، متعلق به آن دو بود، و چون پدر آن دو، مردی صالح بود به خاطر صلاح پدررحمت خدا شامل حال آن دو شد، مرا امر فرمود تا دیوار را بسازم به طوری که تا دوران بلوغ آن دو استوار بماند، و گنج محفوظ باشد تا آن را استخراج کنند، و اگر این کار را نمی کردم گنج بیرون می افتاد و مردم آن را می بردند.

 

آنگاه گفت: من آنچه کردم از ناحیه خود نکردم، بلکه به امر خدا بود و تاویلش هم همان بود که برایت گفتم: این بگفت و از موسی جدا شد.

 

2 - شخصیت خضر(علیه السلام)در روایات

در قرآن کریم در باره حضرت خضر غیر از همین داستان رفتن موسی به مجمع البحرین چیزی نیامده و از جوامع اوصافش چیزی ذکر نکرده مگر همینکه فرموده: " فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما" (1).

 

از آنچه از روایات نبوی و یا روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت(ع)درداستان خضر رسیده چه می توان فهمید؟از روایت محمد بن عماره که از امام صادق (ع)نقل شده و در بحث روایتی آینده خواهد آمد، چنین برمی آید که آن جناب پیغمبری مرسل بوده که خدا به سوی قومش مبعوثش فرموده بود، و او مردم خود را به سوی توحیدو اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتابهای او دعوت می کرده و معجزه اش این بوده که روی هیچ چوب خشکی نمی نشست مگر آنکه سبز می شد و بر هیچ زمین بی علفی نمی نشست مگرآنکه سبز و خرم می گشت، و اگر او را خضر نامیدند به همین جهت بوده است و این کلمه بااختلاف مختصری در حرکاتش در عربی به معنای سبزی است، و گرنه اسم اصلی اش تالی بن ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح است...

 

مؤید این حدیث در وجه نامیدن او به خضر مطلبی است که در الدر المنثور از عده ای ازارباب جوامع حدیث از ابن عباس و ابی هریره از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود: خضر را بدین جهت خضر نامیدند که وقتی روی پوستی سفید رنگ نماز گزارد، همان پوست هم سبز شد (2).

 

و در بعضی از اخبار مانند روایت عیاشی (3) از برید از یکی از دو امام باقر یا صادق(ع)آمده که:

 

خضر و ذو القرنین دو مرد عالم بودند نه پیغمبر.و لیکن آیات نازله درداستان خضر و موسی خالی از این ظهور نیست که وی نبی بوده، و چطور ممکن ست بگوییم نبوده در حالی که در آن آیات آمده که حکم بر او نازل شده است.

 

و از اخبار متفرقه ای که از امامان اهل بیت(ع)نقل شده برمی آید که اوتاکنون زنده است و هنوز از دنیا نرفته.و از قدرت خدای سبحان هیچ دور نیست که بعضی ازبندگان خود را عمری طولانی دهد و تا زمانی طولانی زنده نگهدارد.برهانی عقلی هم بر محال بودن آن نداریم و به همین جهت نمی توانیم انکارش کنیم.

 

علاوه بر اینکه در بعضی روایات از طرق عامه سبب این طول عمر هم ذکر شده. درروایتی که الدر المنثور از دارقطنی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده اند چنین آمده که:

 

او فرزند بلا فصل آدم است و خدا بدین جهت زنده اش نگه داشته تا دجال را تکذیب کند (4).و دربعضی دیگر که در الدر المنثور از ابن عساکر از ابن اسحاق روایت شده نقل گردیده که آدم برای بقای او تا روز قیامت دعا کرده است (5).

 

و در تعدادی از روایات که از طرق شیعه (6) و سنی (7) رسیده آمده که خضر از آب حیات که واقع در ظلمات است نوشیده، چون وی در پیشاپیش لشکر ذو القرنین که در طلب آب حیات بود قرار داشت، خضر به آن رسید و ذو القرنین نرسید.و این روایات و امثال آن روایات آحادی است که قطع به صدورش نداریم، و از قرآن کریم و سنت قطعی و عقل هم دلیلی برتوجیه و تصحیح آنها نداریم.

 

قصه ها و حکایات و همچنین روایات در باره حضرت خضر بسیار است و لیکن چیزهایی است که هیچ خردمندی به آن اعتماد نمی کند.مانند اینکه در روایت الدر المنثور ازابن شاهین از خصیف آمده که: چهار نفر از انبیاء تاکنون زنده اند، دو نفر آنها یعنی عیسی وادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنی خضر و الیاس در زمینند، خضر در دریا و الیاس درخشکی است (8).

 

و نیز مانند روایت الدر المنثور از عقیلی از کعب که گفته: خضر در میان دریای بالا ودریای پائین بر روی منبری قرار دارد، و جنبندگان دریا مامورند که از او شنوایی داشته باشند واطاعتش کنند، و همه روزه صبح و شام ارواح بر وی عرضه می شوند (9).

 

و مانند روایت الدر المنثور از ابی الشیخ در کتاب"العظمة"و ابی نعیم در حلیه ازکعب الاحبار که گفته: خضر پسر عامیل با چند نفر از رفقای خود سوار شده به دریای هندرسید - و دریای هند همان دریای چین است - در آنجا به رفقایش گفت: مرا به دریا آویزان کنید، چند روز و شب آویزان بوده آنگاه صعود نمود گفتند: ای خضر چه دیدی؟ خدا عجب اکرامی از تو کرد که در این مدت در لجه دریا محفوظ ماندی!گفت: یکی از ملائکه به استقبالم آمده گفت: ای آدمی زاده خطاکار از کجا می آیی و به کجا می روی؟گفتم: می خواهم ته این دریا را ببینم.گفت: چگونه می توانی به ته آن برسی در حالی که از زمان داود(ع)مردی به طرف قعر آن می رود و تا به امروز نرسیده. با اینکه از آن روز تاامروز سیصد سال می گذرد (10).و روایاتی دیگر از این قبیل روایات که مشتمل بر نوادر داستانهااست.

 

بحث روایتی (روایاتی در باره داستان مصاحبت و مفارقت موسی و خضر(ع

لیهما السلام)و اختلاف فراوان روایات در جهات و جزئیات این داس

تان)

در تفسیر برهان از ابن بابویه و او به سند خود از جعفر بن محمد بن عماره از پدرش ازجعفر بن محمد(ع)روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود:

 

خدا وقتی با موسی تکلم کرد، تکلم کردنی، و تورات را بر او نازل کرد و در الواح برایش از همه چیز موعظه و تفصیل بنوشت و معجزه ای در دست او و معجزه ای در عصای او قرار داد، و معجزه هایی در جریان طوفان و ملخ و قورباغه و سوسمار و خون و شکافته شدن دریا و غرق فرعون و لشگرش به دست او جاری ساخت طبع بشری او بر آنش داشت که در دل بگوید: گمان نمی کنم خدا خلقی آفریده باشد که داناتر از من باشد، به محضی که این خیال در دلش خطور نمود خدای عز و جل به جبرئیلش وحی کرد، بنده ام را قبل از آنکه(در اثر عجب)هلاک گردد دریاب و به او بگوکه در محل تلاقی دو دریا مرد عابدی است، باید او را پیروی کنی و از او تعلیم بگیری.

 

جبرئیل بر موسی نازل شد و پیام خدای را به او رسانید.موسی(ع)فهمید که این دستور به خاطر آن خیالی است که در دل کرده، لا جرم با همراه خود یوشع بن نون به راه افتاد تا به مجمع البحرین رسیدند.در آنجا به خضر برخوردند که مشغول عبادت خدای عز و جل بود و قرآن کریم در این باره فرموده"فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما..." (11).

 

مؤلف: این حدیث داستان را مفصل آورده و جزئیات مصاحبت موسی و خضر را که قرآن کریم هم بازگو کرده شرح داده است.

 

و عیاشی داستان را در تفسیرش (12) به دو طریق و قمی (13) نیز به دو طریق یکی با سند ویکی بی سند روایت کرده اند.و الدر المنثور (14) آن را به طرق زیادی از ارباب جوامع از قبیل بخاری، مسلم، نسائی، ترمذی و غیر ایشان از ابن عباس و از ابی بن کعب از رسول خدا(ص) روایت کرده است.

 

همه احادیث در آن مضمونی که ما از حدیث محمد بن عماره آوردیم متفقند.و نیز در اینکه آن ماهی که با خود داشته اند در روی تخت سنگ زنده شده و راه خود را در دریا گرفته وناپدید شده، اتفاق دارند.لیکن در بسیاری از جزئیات که زائد بر آنچه از قصه در قرآن آمده است اختلاف دارند.

 

یکی آن مطلبی است که از روایت ابن بابویه و قمی به دست می آید که مجمع البحرین در سرزمین شامات و فلسطین واقع بوده، به قرینه اینکه در روایت، این دوبزرگوار آن قریه ای که در کنار آن دیوار ساختند ناصره نامیده شده که نصاری منسوب به آنند وناصره در این سرزمین است.ولی در بعضی از روایات، مجمع البحرین را اراضی آذربایجان دانسته.این معنا را الدر المنثور هم از سدی نقل کرده که گفته است: آن دو بحر عبارت بوده از"کر"و"رس"که در دریا می ریختند و قریه نامبرده در داستان" باجروان"نامیده می شده که مردمش بسیار لئیم و پست بوده اند.و از ابی روایت شده که آن قریه"افریقیه"بوده و ازقرظی نقل شده که گفته است"طنجه"بوده.و از قتاده نقل شده که مجمع البحرین محل تلاقی دریای روم و دریای فارس است (15).


 



اختلاف دیگری که وجود دارد در باره آن ماهی است.در بعضی (16) آمده که ماهی بریان و در روایات (19) مسلم و بخاری و نسائی و ترمذی و دیگران آمده که نزد تخته سنگ چشمه حیات بوده. حتی در روایت مسلم و غیر او آمده که آن آب، آب حیات بوده که هر کس از آن بخورد همیشه زنده می ماند و هیچ مرده بی جانی به آن نزدیک نمی شود مگر آنکه زنده می گردد، به همین جهت بوده که وقتی موسی و رفیقش نزدیک آن آب نشستند ماهی زنده شد...و در غیر این روایت آمده: رفیق موسی از آن آب وضو گرفت، از آب وضویش یک قطره به آن ماهی چکید و زنده اش کرد.و در دیگری آمده که یوشع از آن آب خورد در حالی که حق خوردن نداشت پس خضرچون او را با موسی بدید به جرم اینکه از آن آب نوشیده او را در یک کشتی بست و رهایش کرداو در نتیجه در میان امواج دریا سرگردان هست تا قیامت قیام کند.

 

و در بعضی دیگر آمده: نزدیک صخره، چشمه حیات بوده، همان چشمه ای که خود خضر از آن نوشید - این قسمت را سایر روایات ندارند.

 

و از جمله اختلافاتی که در این داستان هست این است که در چهار روایت صحیح مسلم، بخاری، نسائی، و ترمذی، و غیر آنها آمده که: ماهی به دریا افتاد و راه خود را پیش گرفت که برود، پس خداوند متعال آب را بر آن ماهی از جریان انداخت، در نتیجه ماهی درقطعه ای از آب که به صورت اطاقی درآمده بود محبوس شد...و در بعضی دیگر آمده که موسی بعداز آنکه از سفر با خضر برگشت اثر حرکت ماهی را دید، و آن را دنبال کرد، هر جا که می رفت موسی هم روی آب می رفت تا به جزیره ای از جزائر عرب رسیدند.

 

و در حدیث طبری از ابن عباس آمده که: او، یعنی موسی، برگشت تا نزد تخته سنگ رسید، در آنجا ماهی را دید، ماهی فرار کرد و در آب به این سو و آن سو می رفت و خود را به دریا می زد.موسی هم او را دنبال نمود، با عصای خود به آب می زد و آب کنار می رفت تا اورا بگیرد، از این به بعد ماهی هر جا که از دریا می گذشت خشک می شد و مانند تخته سنگ می گردید (20)...بعضی از روایات هم این قسمت را ندارد.

 

اختلاف دیگر، در محل ملاقات با خضر است، در بیشتر روایات آمده که موسی خضررا نزد تخته سنگ دید.و در بعضی آمده که ماهی را دنبال کرد تا بگیرد، به جزیره ای از جزائردریا رسید، آنجا خضر را دیدار کرد.و در بعضی آمده که او را دید که روی آب نشسته، و یاتکیه داده است.

 

اختلاف دیگر در این است که آیا رفیق موسی هم با موسی و خضر بود یا آن دو وی رارها نموده پی کار خود رفتند؟.

 

اختلاف دیگر در کیفیت سوراخ کردن کشتی و کیفیت کشتن آن کودک و درکیفیت بر پا داشتن دیوار و در گنج نهفته در زیر آن است، لیکن اکثر روایات دارد که گنج مذکور لوحی از طلا بوده که در آن مواعظی چند نوشته شده بوده.و در خصوص پدر صالح ظاهربیشتر روایات این است که پدر بلافصل آن دو کودک بوده ولی در بعضی دیگر آمده که جددهمی و در بعضی هفتمی بوده.و در بعضی آمده که میان آن کودک و آن پدر صالح هفتاد پدرفاصله بوده.و در بعضی از روایات آمده که هفتصد سال فاصله بوده.و اختلافات دیگری ازاین قبیل که در جهات مختلف این داستان وجود دارد.

 

و در تفسیر قمی از محمد بن بلال از یونس در نامه ای که به حضرت رضا(ع) نوشته اند از آن جناب پرسیده اند از موسی و آن عالمی که نزدش رفت کدام عالم تر بودند؟

 

دیگر اینکه آیا جائز است که پیغمبری چون موسی که خودش حجت خدا بوده حجتی دیگر درزمان خود او بوده باشد؟حضرت فرموده است: موسی نزد آن عالم رفت و او را در جزیره ای ازجزایر دریا دیدار نمود که یا نشسته بود و یا تکیه داده بود، موسی سلام داد، و او معنای سلام رانفهمید، چون در همه روی زمین سلام دادن معمول نبود.

 

پرسید تو کیستی؟گفت: من موسی بن عمرانم، پرسید تو آن موسی بن عمرانی که خدا با او تکلم کرده؟گفت آری.پرسید چه حاجت داری؟گفت: آمده ام تا مرا از آن رشدی که تعلیم داده شده ای تعلیمم دهی.گفت: من موکل بر امری شده ام که تو طاقت آن را نداری، همچنانکه تو موظف به امری شده ای که من طاقتش را ندارم، - تا آخر حدیث (21).

 

مؤلف: این معنا در اخبار دیگری، هم از طرق شیعه و هم سنی روایت شده.

 

و در الدر المنثور است که حاکم - وی حدیث را صحیح دانسته - از ابی روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود: وقتی موسی خضر را دید مرغی آمد و منقار خود رادر آب فرو برد، خضر به موسی گفت: می بینی که این مرغ با این عمل خود چه می گوید؟

 

گفت: چه می گوید.گفت می گوید: علم تو و علم موسی در برابر علم خدا در مثل مانند آبی می ماند که من با منقارم از دریا برمی دارم (22).

 

مؤلف: داستان این مرغ در اغلب روایات این داستان آمده.

 

و در تفسیر عیاشی از هشام بن سالم از ابو عبد الله(ع)روایت کرده که فرمود:

 

موسی عالمتر از خضر بود (23).

 

و در همان کتاب از ابو حمزه از امام باقر(ع)روایت شده که فرموده:

 

جانشین موسی یوشع بن نون بوده و مقصود از"فتی"که در قرآن کریم آمده همو است (24).

 

باز در آن کتاب از عبد الله بن میمون قداح از امام صادق از پدرش(ع) روایت آورده که فرمود: روزی موسی در میان جمعی از بزرگان بنی اسرائیل نشسته بود، مردی به او گفت: من احدی را سراغ ندارم که به خدا عالم تر از تو باشد.موسی هم گفت: من نیز سراغ ندارم.خدا بدو وحی فرستاد که چرا، بنده ام خضر از تو به من داناتر است. موسی تقاضا کرد تا بدو راهش بنماید.قضیه ماهی، نشانی میان موسی و خدا بود برای یافتن خضر که داستانش راقرآن کریم آورده (25).

 

مؤلف: این روایت با روایتی که آن دو را برابر می دانست مخالف است، و لذا بایدحمل شود بر اینکه نوع علم آن دو مختلف بوده.

 

و در همان کتاب از ابی بصیر از امام صادق(ع)آمده که در ذیل جمله"فخشینا"فرموده: ترسید از اینکه آن پسرک بزرگ شود، و پدر و مادر خود را به کفر دعوت کندو آن دو به خاطر شدت محبتی که به وی داشتند دعوتش را بپذیرند (26).

 

باز در آن کتاب از عثمان از مردی از امام صادق(ع)روایت کرده که درذیل جمله" فاردنا ان یبدلهما ربهما خیرا منه زکوة و اقرب رحما"فرموده: همینطور هم شد، زیرا صاحب دختری شدند که آن دختر پیغمبری زائید (27).

 

مؤلف: در اکثر روایات آمده که از آن دختر هفتاد پیغمبر - البته با واسطه - به دنیا آمد.

 

و نیز در آن کتاب از اسحاق بن عمار روایت کرده که گفت: من از امام صادق(ع) شنیدم که می فرمود: خداوند به خاطر صلاح مردی مؤمن فرزند او را هم اصلاح می کند، و خاندان خودش و بلکه اطرافیانش را حفظ می فرماید.و در سایه کرامت خدا مدام درحفظ خدا هستند.آنگاه به عنوان شاهد مثال داستان"غلامین یتیمین"را ذکر کرد و فرمود:

 

نمی بینی چگونه خدا صلاح پدر و مادر آن دو را با لطف و رحمت نسبت به آن دو شکرگذاشت؟ (28).

 

و در همان کتاب از مسعدة بن صدقه از جعفر بن محمد از پدرانش(ع) روایت کرده که رسول خدا(ص)فرمود: خداوند، بعد از مرگ بنده صالح جانشین او در مال و اولاد او می شود، هر چند که اهل و اولاد او اهل و اولاد بدی باشند،آنگاه این آیه را: "و کان ابوهما صالحا" تا به آخرش تلاوت فرمود (29).

 

و در الدر المنثور است که ابن مردویه از جابر روایت کرده که گفت: رسول خدا(ص) فرمود: خدا به خاطر صلاح آدمی، امر اولاد و اولاد اولاد و امر اهل خانه های پیرامون او را اصلاح می کند، و مادام که در میان آنان است ایشان را حفظ می فرماید (30).

 

مؤلف: روایات در این معنا بسیار زیاد است.

 

و در کافی به سند خود از صفوان جمال روایت می کند که گفت: از امام صادق(ع)از قول خدای عز و جل پرسیدم که می فرماید:

 

"و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة و کان تحته کنز لهما"

 

فرمود: اما آن گنج طلا و نقره نبود، بلکه چهار کلمه بود: 1 -لا اله الا الله 2 - کسی که به مرگ یقین دارد چطور به خود اجازه خنده می دهد؟3 - کسی که یقین به حساب دارد هرگز قلبش خوشحال نمی گردد.4 - کسی که به قدر، یقین دارد جز ازخدا نمی هراسد (31).

 

مؤلف: روایات از طرق شیعه و اهل سنت زیاد رسیده که گنجی که در زیر دیواربود لوحی بوده که در آن چهار کلمه نقش شده بود.و در بیشتر آن روایات آمده که لوحی از طلابوده، و این منافات با روایت صفوان که داشت: "آن گنج از طلا و نقره نبود" ندارد، چون مقصود امام در روایت مزبور این است که آن گنج از سنخ پول و درهم و دینار نبوده، متبادر ازعبارت هم همین است.

 

روایات مختلفی در تعیین کلماتی که گفتیم بر آن لوح مکتوب بوده وجود دارد، ولیکن بیشتر آنها در کلمه توحید و دو مساله قدر و مرگ اتفاق دارند.و در بعضی از آنها شهادت به رسالت خاتم الانبیاء(ص)هم ذکر شده، مانند روایتی که الدر المنثور از بیهقی در - کتاب شعب الایمان - از علی بن ابیطالب نقل کرده که در تفسیر جمله"و کان تحته کنزلهما"فرمود: لوحی از طلا بوده که در آن نوشته بوده"لا اله الا الله محمد رسول الله، عجب است کار کسی که می گوید مرگ حق است و خوشحالی هم به خود راه می دهد، عجب است از کسی که می گوید آتش حق است و با اینحال می خندد، و عجب است از کار کسی که می گوید قدر حق است و غمگین می شود؟و عجب است از کار کسی که می بیند وضع دنیا و دست به دست شدن و دگرگونی هایش را که در اهل خود دارد و به آن دل می بندد و اعتماد می کند؟


==============

پی نوشت ها:

1) تفسیر فخر رازی، ج 21، ص 162.

2) پس برخوردند به بنده ای از بندگان ما که ما به وی رحمتی از خود داده و از ناحیه خود به وی علمی آموختیم.سوره کهف، آیه 65.

3) الدر المنثور، ج 4، ص 234.

4) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 303.

5 و 6) الدر المنثور، ج 4، ص 234.

7) تفسیر برهان، ج 2، ص 480، ح 6.

8 و 9) الدر المنثور، ج 4 - ص 239.

10) الدر المنثور، ج 4، ص 239.

11) تفسیر برهان، ج 2، ص 472.

12) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 330 و 332.

13) تفسیر قمی، ج 2، ص 37 و 38.

14) الدر المنثور، ج 4، ص 229.

15) الدر المنثور، ج 4، ص 235.

16) منهج الصادقین، ج 5، ص 366.

17) نور الثقلین، ج 3، ص 270، ح 128.

18) تفسیر قمی، ج 2، ص 37.

19) الدر المنثور، ج 4، ص 231.

20) تاریخ طبری، ج 1، ص 370.

21) تفسیر قمی، ج 2، ص 38.

22) الدر المنثور، ج 4، ص 234.

23 و 24) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 330، ح 42 و 43.

25) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 334، ح 48.

26 و 27) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 336، ح 56 و 59.

28) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 337، ح 63.

29) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 339، ح 68.

30) الدر المنثور، ج 4، ص 235.

31) اصول کافی.






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط : "ادامه مطلب در پُست بعدی"، اسرار نامیدن حضرت خضر(ع)به خضر،
          
یکشنبه 7 بهمن 1397
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic