وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها

داستان حضرت یوسف-قسمت  48

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/8/5



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز عرض سلام دارم. (قرائت دعای سلامتی امام زمان) در محضر آیات 50 و 51 هستیم. یکی از چیزهایی که خوب تحقیق شده است و مقالات مختلفی نوشته شده است، از ابتدای اینکه قصه حضرت یوسف(ع) شروع می‌شود، از یک خواب است که این خواب می‌بیند «إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ» (یوسف/4) بعد از جریان گفتن به حضرت یعقوب که سفارش می‌کند به برادران نگو، حضرت می‌فرماید: به ملک و خلافت می‌رسی و خدای سبحان تو را قرار می‌دهد، جریان حسادت برادران بوده و انداختن در چاه، بعد عبد شدن و فروخته شدن، پیش زلیخا قرار گرفتن و جریان عزیز مصر و زلیخا، مجلس زنان، دانه به دانه مشکلی بعد از مشکل برای یوسف است تا به زندان و دو زندانی می‌رسد، بعد خواب دیدن پادشاه است.

تا اینجا تمام پله‌ها، پله‌های سر بالایی و سخت و چالشی برای یوسف(ع) است. از اینجا به بعد که این خواب دیده می‌شود حالا رو به آسان شدن است. منتهی حل شدنش به تعبیری که در مقالات آوردند، حل شدن به صورت لف و نشر معکوس است. یعنی اولی، آخر حل می‌شود. آخری اول حل می‌شود.

در جریان قصه یوسف(ع) این لف و نشر معکوس در قصه دیده می‌شود. یعنی از جایی که آن خواب را دید، خواب آخرین حل است. در سوره حضرت یوسف ابتدای سوره یوسف(ع) آیات اولی که قبل از قصه شروع می‌شود، چند آیه اول در رابطه با یک بحثی است که آخر قرآن هم باز همانطور است. «الر تِلْكَ آیاتُ الْكِتابِ الْمُبِینِ، إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ، نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ» آخر این سوره هم باز دوباره ناظر به اول سوره هست. در همه سوره‌های قرآن این نکته رعایت شده و یکی از بحث‌های زیباست که آخر سوره ناظر به اول سوره می‌شود و نکاتی دارد که از این استفاده می‌کنند که این خیلی زیباست.

«لِأُولِی‏ الْأَلْبابِ‏ ما كانَ‏ حَدِیثاً یُفْتَرى‏» (یوسف/111) یعنی این قرآنی که برای تو نازل کردیم، «وَ لكِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ كُلِّ شَیْ‏ءٍ» یعنی اول قصه را گفت، آخر هم قرآن را گفت که اول بود.

در قصه وقتی که جریان خواب پادشاه حل می‌شود که این آخرین مرحله بود، حل کردنش هم آخرین مرحله می‌شود و به ریاست می‌رسد. بلافاصله قصه‌های بعدی یکی یکی مطرح می‌شود. گره می‌خورد از همانجا اولاً حل شدن به ساقی که قبل از این آخری همراه یوسف در زندان بود. بعد از آن از زندان خارج نمی‌شود مگر اینکه چه باشد؟ جریان زنانی که دستشان را بریدند حل شود. بعد از آنجا وقتی که آنها می‌آیند و بعد شهادت می‌دهند که ما از یوسف هیچ بدی ندیدیم، بعد جریان زلیخا پیش می‌آید. آنجا زلیخا اقرار می‌کند که من از یوسف هرچه دیدم صدق بوده و من بودم که دعوت کردم.

یعنی دوباره زن‌ها، بعد زلیخا، بعد جریان برادرها پیش می‌آید. برادرها یکی یکی برای گرفتن گندم نزد یوسف آمدند تا بعد یوسف را شناختند. مسأله برادرها هم دوباره حل می‌شود تا خود یعقوب(س) که آخرین نفری است که وارد می‌شود بر یوسف و همان خواب که آخرین مرتبه که اولین بود حل می‌شود و می‌گوید: «هذا تَأْوِیلُ‏ رُءْیایَ مِنْ قَبْل‏» چقر زیباست این رفتن و برگشتن. مقالات متعددی نوشته شده که جای تفصیل دارد. جا داشت جزء به جزء مطرح کنیم. اما وقت کم است.

در محضر آیات 50 و 51 هستیم. بعد از آنکه سالی آمد که پیش‌بینی سال پانزدهم بود، پادشاه که این خبر و برنامه را از یوسف شنید، به ساقی گفت: پس برو ببین آخرین مرحله آیات 49 بود. حالا از اینجا برگشت است که یکی یکی دوباره برگردیم مسائل قبلی حل شود. «وَ قالَ‏ الْمَلِكُ‏ ائْتُونِی بِهِ» به ساقی گفت بروید یوسف را به اینجا بیاورید. «فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ» این برای ملک خیلی اعجاب آور بود که هم تعبیر خوابش را کرد، هم از خوابش برنامه درآورد. لذا خیلی شیفته شد. از اینجا وقتی این در زندان می‌رود، این رسول همان ساقی بود که فرستاده بودند. «قالَ» یوسف گفت: من از زندان خارج نمی‌شوم. اما یک ادب زیبایی، مَلِک غیر از عزیز مصر است. عزیز مصر خزانه دار ملک بود و یکی از شخصیت‌های حاکمیت بود. وزیر اقتصاد و اصل کار بود و خیلی مهم بود. اما ملِک همه کاره بود. لذا اینجا امر با ملک است نه با عزیز مصر که قبلاً یوسف ارتباط داشت. وقتی واسطه نزد یوسف آمد و گفت: ملک تو را می‌خواهد. خواستن ملک هم آزاد کردن یوسف بود، آدم در زندان اختیار ندارد. اگر بخواهند او را جایی ببرند، باید بگوید: می‌آیم. اما اینکه اینجا یوسف(ع) می‌گوید: «قال ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ» تو برگرد من نمی‌آیم، نشان می‌دهد ملک اکراماً و امتناناً می‌خواسته او را آزاد کند. نه اینکه بگوید: کَـت بسته نزد من بیاورید. گاهی طرف را احضار می‌کنند و گاهی اینطور نبوده، از جواب یوسف فهمیده می‌شود احضار نبوده است. این را خواستند با کرامت و با اکرام آزاد کنند ولی نپذیرفت. چرا؟ اینجا که نپذیرفت، خیلی قصه زیبا می‌شود تا نشان بدهد آنهایی که آنجا می‌گویند: «اذْكُرْنِی‏ عِنْدَ رَبِّك‏» به آن کسی که داشت آزاد می‌شد، وقتی داشت نزد پادشاه می‌رفت گفت: مرا هم یاد کن. معلوم می‌شود آزادی نمی‌خواست. تبرئه را می‌خواست. تمام ظرفیت‌های بعدی موکول به اثبات بی گناهی یوسف است. هم نبوتش برای مردم، هم آنکه می‌خواست خزانه‌دار باشد و امین باشد. این خزانه‌دار اگر با تهمت باشد، الآن

می‌گویند: اگر می‌خواهید کسی را مسئول کنید، سوء سابقه می‌خواهند. نباید سوء سابقه داشته باشد! این هم می‌خواست سوء سابقه در پرونده‌اش ثبت نماند. دوباره محاکمه صورت بگیرد. لذا تعبیر این است که «قال ارْجِعْ إِلى‏ رَبِّكَ» نزد مسئولتان برگرد و «فَسْئَلْهُ» از او سؤال کن. نمی‌گوید: بگو از او سؤال کنند. نه، می‌گوید: تو از او بپرس. این از پادشاه سؤال کند خیلی لطیف است. «ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» بپرس این قصه زنانی که دستشان را بریدندچیست؟ از پادشاه بپرس که قصه این چیست.

 اصلاً به زلیخا اشاره نمی‌کند. این خانم‌ها هم شخص نبودند. یک جمعی بودند، لذا جمع مبهم است. حتی ذکر شده شاید حداکثر حدود ده نفر بودند. لذا جریان تبرئه را نمی‌خواهد به رسوایی دیگری گره بزند. نمی‌خواهد بگوید: دیگران رسوا شوند که من تبرئه شوم. این خیلی زیباست. بعد از دوازده سال زندان، سختی، با همه فشارهای قبل و بعد از زندان نمی‌گوید: تا از اینها انتقام گرفته نشود من نمی‌آیم. تا اینها رسوا نشوند من نمی‌آیم. بیانش این است که بگو: جریان چه بوده حل شود تا من تبرئه شوم و این حکمی که به عنوان خیانت به من زدند از من برداشته شود. در صدد این نیست که چه کسی مقصر است، اما این رفتار یوسف است که می‌فرماید: «فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» معلوم می‌شود این قصه بین مردم مشهور شده بوده که آن زمان که اینها این کار را کردند و دست‌هایشان را بریدند، بین مردم پیچید. همین قدر که پیچید به این مشهور شد. بدون اینکه افراد معلوم شوند، لذا یوسف(ع) به این مسأله اشاره می‌کند که هم ابهام دارد، هم روشن نیست چه کسی هستند. هم کسی زیر سؤال نرفته است. حتی به زلیخا اشاره ندارد. اینکه به زلیخا اشاره ندارد خیلی لطیف است و همین باعث می‌شود زلیخا بشکند. هم نظم قصه به ترتیب نزولی رعایت شده است و اگر به زلیخا اشاره می‌شد جریان «قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ» جا می‌افتاد. هم نظم است و هم نظام اخلاقی است. هم نظم ادبی است و هم نظام اخلاقی است.

زلیخا وقتی می‌بیند بعد از دوازده سال این هیچ اشاره‌ای به او نکرده است، دست یوسف اینجا باز بود و هرکاری می‌توانست بکند. پادشاه مرید او شده و علاقه به او دارد. دنبال این است که ببیند چه کسی به این بدی کرده است. هم اینکه نمی‌خواهد اشخاص رسوا شوند. علت این است که خانم‌ها را هم فقط با اشاره اسم برد. خیلی زیباست! ما این اخلاق را داریم؟ وقتی می‌آید و موقع قدرتش است می‌گوید: من می‌خواهم تبرئه شوم! چون می‌خواهد عزیز مصر شود، خزانه‌دار باید حفیظ و امین باشد. سوء سابقه نداشته باشد. اتهام به او متوجه نباشد. می‌خواهد به سمت خدا مردم را حرکت بدهد. اگر به نبی آلودگی چسبیده باشد، نمی‌تواند و با عصمت مطلق سازگار نیست. لذا باید تبرئه شود. فقط دنبال تبرئه شدن خودش است نه دنبال اینکه معلوم شود متهم کیست. حتی دنبال آزادی نیست.

«فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ» این «بال» یعنی امر خطیر، ماجرا، ماجرای خانم‌هایی که دستشان را بریدندچیست؟ این را بپرس تا وضع من روشن شود. «اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیْدِیَهُنَّ إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» این پیام را برای پادشاه می‌فرستد. اما بلافاصله همانطور که برای خانم‌ها، برای زلیخا، مکرر یاد پروردگار را در هر لحظه‌ای آشکار می‌کند، بازگو می‌کند. وقتی یوسف داشت وارد زندان می‌شد گفتیم: از دوربین‌ها و منظرهای مختلف یک تحلیل پیدا می‌کند. از چشم زندانیان، از چشم زندان‌بان، از چشم زلیخا، از چشم عزیز مصر، از چشم یوسف، از چشم خدا، از چشم دو زندانی، هرکدام یک تحلیلی پیدا می‌کرد اما خدای سبحان قصه یوسف را در عین اینکه این دوربین‌ها را کار گذاشته، دوربین‌های مختلف قصص فرعی است که وارد می‌شود و بیانش را هم گاهی خود این شخصیت‌ها به عهده دارند و گاهی خدا به عهده دارد. یکجا قصه را بیان می‌کند و تاریخ می‌گوید، یکجا تحلیل می‌کند و نظام تربیتی می‌گوید، نظام اعتقادی بیان می‌کند. یعنی یک قصه‌گو چقدر می‌تواند باید و نباید می‌گوید، حکم می‌کند، بیان قصه می‌کند، واقعه و ماجرا را از زاویه‌های مختلف نشان می‌دهد و خیلی زیباست. اگر کسی هنرمند باشد مبهوت می‌شود که چطور تمام اینها را اشباع کرده است. از متناقضات استفاده کرده و از صنعت ادبی استفاده کرده است. از صنعت نظیر معکوس استفاده کرده است. انواع مسائل هنری، عاطفی، تربیتی، اعتقادی، بعد اینجا بلافاصله می‌گوید: «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» در اوج شیفتگی و تعجب حاکم از جریان یوسف که هرکس باشد بعد از دوازده سال سختی از زندان می‌دود، این می‌گوید: من نمی‌آیم تا این حل نشود. بعد می‌گوید: «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» فکر نکنند اگر کاری کردند و رفتند تمام شده است. این در صحنه علم خدای سبحان ثبت است و علامتش امروز آشکار می‌شود. این خدای یوسف را تثبیت می‌کند. «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» خدا به کید اینها که به سر من آوردند علیم است. امروز اینها مجبور هستند پاسخ بدهند و محاکمه شوند. اگر پنجاه سال گذشته انسان گناهی کرده، اگر پنجاه سال پیش ظلمی کرده فکر نکنید تمام شده است. فکر نکنید همه فراموش کردند و این فراموش شد. اگر پنجاه سال پیش عمل صالحی انجام داده، کسی نگفت، کسی ذکر نکرد فکر نکنند تمام شد و کسی ذکر نکرد. «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» خدا به همه حقایق عالم وجود علیم است. خدا علیم است و آن ظلم را آشکار خواهد کرد. در سحنه داستان بدون اینکه تبلیغ جدایی کند، دارد متن داستان را با خدا گره می‌زند. «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَّ عَلِیمٌ» در روایات دارد که این حاکم گفت: اینها چه کسانی بودند، قصه چه بوده است؟ از این ساقی پرسید: قصه چه بود؟ این توضیح داد این جریان بود و این بود. یوسف(ع) نخواست اینها محاکمه شوند، خواست تبرئه شوند اما حاکم کارش محاکمه است. باید اجرا کند و حکم صادر کند بر تبرئه یوسف، پس باید بیاید حرف آنها را هم بشنود. نمی‌تواند یک طرفه قضاوت کند و بگوید: تبرئه ندارد. باید صحنه طوری شود که تبرئه واقعی باشد. لذا اینها را احضار می‌کند و اینها می‌آیند «قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ یُوسُفَ» (یوسف/51) شما چه کار کردید «عَنْ نَفْسِهِ» مراوده کردید و خواستید یوسف را از خودش بگیرید. «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» طوری گفت که دیگر مثل صحنه‌ای که مدارک جرم همه حاضر است، اینها بعد از دوازده سال پشیمان هستند که انسانی که اینطور الآن به فکر نجات مملکت است، با این اخلاص وسط صحنه آمده، حالا اینها همه خجالت زده شدند. «قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ» ما به خدا پناه می‌بریم. «عَلِمْنا عَلَیْهِ مِنْ سُوءٍ» هیچ بدی از او ندیدیم. یک موقع هست کسی را ندیدیم و یا یکبار دیدیم، می‌گوییم: از او بدی ندیدیم، این خیلی مهم نیست. اما یک موقع هست که در یک صحنه‌ای که اگر کسی می‌خواست خودش را بروز بدهد، از اینجاهایی بود که باید بروز می‌داد. یعنی همه چیز مهیای بروز وجود این بوده است. در صحنه‌ای که آزمایش است، سخت است، شدیدترین حالت است این دیگر خودش را بروز می‌دهد. وقتی در این صحنه کاملاً با اطمینان و با صدق از کنار این عبور کرد و هیچ خطایی از این بروز نکرد، این می‌فهمد که در لحظات دیگری که غیر از این بوده دیگر آدم صالح در سختی و شدتی که جای بروز بدی بود، بروز نداد حتماً جاهای دیگر خودش را نشان داده بود. «قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ» اینجا از زن‌ها به سمت زلیخا آمد. یک پله باز به مرتبه قبل آمد. آنجا اینقدر طول کشید، اما آنجا با یک کرامت یوسف است. «قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِیزِ» اینجا خودش شکسته شد، مجبور به اعتراف نشد. حاکم هم از زلیخا سؤال نکرد. چون یوسف از امر زلیخا هیچ نگفته بود. ولی خود این وقتی در جلسه حاضر بود شکسته شد. «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» الآن حق آشکار شد. «حصحصَ» را گاهی از حصَّ گرفتند، گاهی از حِصّ گرفتند. اگر «حصحص» از حِصّ باشد، الآن حصِّ حق از باطل جدا شد، آنجایی می‌شود سایه روشن کرد که حق و باطل قاطی شوند. «الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» الآن حق آشکار شد و جای پنهان کردن نیست. «أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ» من بودم که تقاضا داشتم و او تقاضایی نداشت. من بودم که او را طلب کردم و او جوابی نداد. یوسف این حریم را که نگه داشت، او شکسته شد. لذا احسانی که یوسف کرد بی نظیر است. هیچ جا یوسف نامی از زلیخا به بدی نبرده است. نه قبل از زندان، نه بعد از زندان، هیچ نگفت! چقدر می‌شود به یک کریم ظلم کرد. باید آدم خیلی مریض باشد که به کریمی که در اوج کرم است ظلم بکند و آخر هم نخواهد به رو بیاورد. لذا بعضی وقت‌ها آدم احساس می‌کند که اگر این کسی که به او ظلم کرده برگردد یک چیزی به آدم بگوید، آدم یک خرده راحت‌تر می‌شود. ولی یک چیزی که نمی‌گوید و با کرامت بگذرد، این آدم برایش سخت‌تر می‌شود. کرامت است که خصوصیتش این است که زلیخا را هم از کذب به صدق آورد.

زلیخا را هم از حیله به عشق حقیقی سوق داد. این کرامت زن‌ها را هم نجات داد. زلیخا را هم نجات داد.حاکم را هم نجات داد. یوسف را هم نجات داد. منتهی نجات یوسف از بند ظاهری بود ولی نجات اینها از بند ضلالت و بدی بود.

کرامتی که امام حسین(ع) داشت برای اینها بروز داد و اینها در مقابلش ایستادند. حتی بچه را برای آب بلند کرد، آب را ندادند. چقدر باید قلب به مرض مبتلا باشد و دور شده باشد حتی اینجا شکسته نشود. امام حسینی که اسب اینها را اولین بار آب داد. برای اینها آب ذخیره کرده بود. امام حسینی که فرزند امیرالمؤمنین است. خانواده‌اش را اسیر کنند و به شهادت برسانند. اسب بتازانند. سرها را به نیزه بزنند.

بچه شش ماهه را بکشند. زن را اسیر کنند. کرامت امام حسین در اوج کرامت آشکار شد. آقای بهجت می‌فرمودند: فکر نکنید اسم شمر و یزید می‌آید، ما دیگر مبرّا هستیم. برای ما پیش نیامده است. خدا کند که قبول شویم و درست قبول شویم و به این امتحان‌ها رفوزه نشویم. ما همه بدی‌هایی که در روز عاشورا کردند اما اینها نشکستند. تحمل کردند و تحمل اینها عجیب است. عجیب است که با این سختی کشتند و با این سختی ایستادند و تحمل کردند و چیزی نشد. در مقابل این همه کرامت و چهره‌های نورانی و با عظمت، از عمر سعد او را می‌شناختند، می‌دانست درگیری با اینها و کشتن اینها جهنم است.

اما ایستاد و این کار را کرد. «الْآنَ حَصْحَصَ‏ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ» اینجا فقط به نبود بدی شهادت نمی‌دهد. بلکه می‌گوید: «وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ» این وجود صدق محض است. یعنی بالاتر از شهادتی است که زنها دادند. آنها گفتند: ما بدی ندیدیم. اما این شهادت اثباتی می‌دهد. من با او محشور بودم و این مدت‌ها لحظه به لحظه در خانه من بوده است. این تحت در سرپرستی من بوده است.

در تمام دورانی که این بوده من هیچ بدی ندیدم و فقط صدق دیدم. این نجات دهنده است. اینکه انسان در مقابل ولی الهی اگر خطایی کرده اقرار کند و زانو بزند. این اقرار کردن نجات دهنده است. بترسیم از اینکه خدای نکرده کوتاهی کردیم نسبت به ولی الهی، نسبت به کسی که خدا دوستش دارد. اگر کوتاهی کردیم جبران کنیم که خدای سبحان ما را به عذاب الیم و خواری در دنیا مبتلا نکند.


 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمدٍ و آله الطاهرین»




نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic