وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها

داستان حضرت یوسف-قسمت  52

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/9/10


سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان در سمت خدای امروز، حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله،خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. (قرائت دعای سلامتی امام زمان)

در محضر قرآن کریم، سوره حضرت یوسف هستیم، عرض سلام و ارادت خدمت حضرت یوسف(ع) داریم. به آیه 58 رسیدیم که جلسه گذشته کمی صحبت کردیم. «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» (یوسف/58) عرض کردیم چرا یوسف نشناختند؟ این نشناختن‌ها یک علل ظاهری دارد و یک علل باطنی دارد که جفا، باعث می‌شود رابطه قطع شود و انسان نشناسد. در نظام روحی و معنوی همینطور است. لذا جفا کردن انسان را محروم می‌کند و بعد آدم نمی‌تواند بگوید: چرا من نماز می‌‌خوانم و حالی برای من ایجاد نمی‌شود. چرا دعا می‌کنم، رشته را قطع کردیم یا پرده ایجاد کردیم. لذا شناخت با وفا محقق می‌شود. هرچقدر انسان دوست دارد که شناخت پیدا کند، گفتیم: حضرت را می‌بینند ولی نمی‌شناسند. برای اینکه در اعمالمان جفا داریم و این جفا مانع رؤیت می‌شود. اینها یوسف را دیدند اما نشناختند. سی سال گذشته بود و در این سی سال اینها باور نمی‌کردند که یوسف زنده باشد. فکر می‌کردند از دنیا رفته باشد. این نظام ظاهری است و نظام باطنی هم دارد. جفا رابطه را قطع می‌کند و انسان را از شناخت محروم می‌کند، هرچند رؤیت محقق نشده باشد. در نظام عالم و تربیت الهی این نکته خیلی عجیب است. آنهایی که اهل وفا هستند ندیده خریدند و ندیده می‌شناسند. مثل اویس قرن با اینکه پیغمبر را ندیده بود اما پیغمبر را می‌شناخت و پیغمبر بوی اویس را می‌شناخت. این شناخت از دو طرف محقق می‌شود اگر وفا در کار باشد و اگر جفا باشد کنار هم باشند باز نمی‌شناسند.

اینها جفا کرده بودند. درست است جفای اینها شاید در نوجوانی بوده اما از کلمات بر می‌آید همه آنها هنوز متنبه نشدند، هنوز در آن نگاه هستند. هرچند ممکن است شدت سابق را نداشته باشند اما پشیمان هم نبودند. مقدمات زیادی را قرآن حذف کرده است. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، خدای سبحان خیلی مقدمات را حذف کرد و علتش این است که تأثیری در نتیجه نداشت. خلاصه کرد و بیان کرد. خدای سبحان لزومی نمی‌دید آنچه تأثیرگذار بود را بیان کرد. اینها روش خیلی زیبایی است که اگر خوب تحلیل شود می‌تواند انسان بفهمد که آنچه می‌خواهد تأثیرگذار باشد، چه چیزهایی را باید پررنگ کند و چه چیزهایی باید زودتر بگذرد. تشخیص اینها خیلی کار سختی است ولی این تحلیل قرآن از این حیث که چه چیزهای را به راحتی گذشت، چقدر روی آن مکث کرد. گاهی یک مسأله ساده‌ای را می‌بینید که خیلی رویش مکث می‌کند چون این مسأله ساده خیلی تأثیر گذار است. گاهی مسائلی به نظر ما خیلی مهم است و خیلی ممکن است، به سادگی عبور می‌کند یا اصلاً ذکر نمی‌کند. چون تأثیری در نظام هدایتی ندارد. ممکن است در نظام خیال انسان مؤثر باشد، اما خدا نمی‌خواسته فقط خیال پردازی کند، خیال پردازی که تأثیر در نظام هدایتی دارد برایش مهم بوده است. لذا آنها را پررنگ کرده است.

می‌فرماید: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» (یوسف/59) اینها آمدند، قحطی بود، در کشورهای اطراف مصر هم قحطی بود. کشورهای اطراف نمی‌دانستند قحطی می‌شود و ذخیره سازی نکرده بودند. خبردار شدند در مصر ذخیره‌سازی شده و حاکم عادلی دارد که به کسانی که غریبه هم باشند، سهمیه‌ای از غلات و گندم می‌دهد. اینها آمدند نزد پدر و اجازه گرفتند و حرکت کردند و پدر اجازه داد بروند و فرمود: من هم شنیدم یک حاکم کریمی در آنجاست. گفتند: ما مال و منالی نداریم که بخواهیم در این شرایط قحطی بدهیم. یعقوب گفت: من شنیدم این حاکم کریم است. لذا هرچه دارید ببرید. در بیابان که می‌رفتند، کُندر در بیابان‌ها به عمل می‌آمد، گفت: سر راه از آنها هم بچینید و یک قدری هم دراهم داشتند که اینها را بردند و یوسف کریمانه از اینها قبول کرد. وقتی اینها غریب وارد مصر شدند، اصلاً یوسف به جفای اینها نگاه نکرد که چه کرده بودند. چطور او را در چاه انداختند! تا آمدند از اینها کریمانه پذیرایی کرد.

لحظه‌ای که ما از عالم پایمان را بیرون می‌گذاریم، در این عالم غریب هستیم ولی فکر می‌کنیم رفیق و آشنا و دوست و فامیل داریم. از اینجا که پا را بیرون گذاشتیم، دیگر غریب هستیم. «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏» (انعام/94) تنهایی می‌آیید. قطعاً یوسفی که یک گوشه از گرم الهی در وجودش آشکار شده بود، همه جفاها را ندیده گرفت و از اینها پذیرایی کرد. خدای سبحانی که ارحم الراحمین است، «اکرم الاکرمین» است، قطعاً بدانیم که با این کرمش و رحمتش پذیرایی خواهد کرد حتی اگر اهل جفا بودیم. منتهی فقط کاری که باید بکنیم این است که پل‌های پشت سرمان را خراب نکنیم. به وفا و رحمت و کرم خدا بی باور نباشیم. حتی اگر باور حقیقی هم نداریم تکذیب و انکار نکنیم. همین مقدار هم راه را باز می‌گذارد. من نزد گمان نیک بنده‌ام به خودم هستم! اگر با گمان نیک نزد من بیاید، باز هم راه باز است و بسته نشده است. ما که می‌رویم از لحظه موت همه چیز را پشت سر گذاشتیم، همه وهمیاتی که فکر می‌کردیم اینها یار و شفیع ما هستند، تمام شده و رفته و فقط می‌ماند رابطه با خدا، خدا با یک غریب چه می‌کند. اینها را انسان باید یک انتقالاتی بگیرد که از این انتقالات مراقبه‌اش بیشتر شود و رابطه‌اش با خدا را قوی بداند. بگوید: خدایا آنجایی که من هیچ ندارم، اگر رابطه من خوب نباشد، تو کریم هستی. رابطه خوب ظرفیت ایجاد می‌کند برای بهره‌مندی وگرنه کرم خدا تغییر نمی‌کند اما ظرفیت می‌خواهد بهره‌مندی از کرم، ما هستیم که موقعیتمان را تغییر می‌دهیم. آن کرم نا متناهی است. پس بهتر است در اینجا ظرفیت برای بهره‌مندی از کرم خدا برای خودمان ایجاد کنیم، از گفتن ساده ظاهری هست تا باور و یقین، تا مراتب کرم حق را فهمیدن و معرفت پیدا کردن. تا راهش را تسهیل کردن با عمل.

«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» وقتی بارها را بر شتران اینها قرار دادند گفتند: دو نفر از ما نیامده است. یکی پدر ما و یکی برادر ما که مراقب پدر ماست. یوسف(ع) دو بار برای آنها هم داد چون آنها نمی‌توانستند هرچه می‌خواهند بگیرند. قحطی بود و ذخیره سازی مربوط به کشور مصر بود اما در عین حال از کشورهای دیگر می‌آمدند اسم اینها را ثبت نام می‌کردند و یوسف به خصوص مراقب بود و نظارت کامل بر کسانی که از خارج کشور می‌آمدند داشت. وقتی اسماء اینها را نزد یوسف آوردند خیلی توجه ویژه کرد و بعد اینها گفتند: آن دو نفر نیامدند. یک نقشه الهی در اینجا شکل گرفته بود که این نقشه الهی جهتی به یوسف برمی‌گشت و جهتی به یعقوب برمی‌گشت. جهتی به برادران و جهتی به آینده مصر برمی‌گشت. جهتی به مردم مصر برمی‌گشت و خیلی جهات دیگر دارد. منتهی نقشه الهی در اینجا بود که یوسف گفت: به شرط این، دو بار را به شما می‌دهم که بار دیگر برای اینکه صدق شما آشکار شود و مردم نگویند: این غریبه‌ها از کجا آمدند و این بارها را بردند، آن برادرتان که نزد پدرتان مانده است را هم بیاورید! این اول نقشه الهی بود که بنیامین نزد یوسف بیاید. آمدن بنیامین نزد یوسف یک امتحان سنگینی برای یعقوب(س) بود که دوباره بنیامین را دست این برادرانی بسپارد که با یوسف اینطور برخورد کردند.

یک امتحانی برای برادرها و یک امتحانی برای یوسف بود که چطور در مأموریت الهی راضی شود و این را بگوید. با اینکه می‌داند حیات پدر به بودن بنیامین بستگی داشت ولی امر الهی است که بگویید بیاید و بداند پدر با این کار اذیت می‌شود اما امر الهی است که یعقوب(س) به یک مرتبه کمال بالاتری در صبر برسد. همانطور که یوسف(ع) سالیانی که حاکم بود می‌توانست خبری به یعقوب بدهد که من اینجا هستم، فاصله زیاد نبود و می‌دانست یعقوب کجاست. آنجا حاکم بود و هشت سال بود که حاکم بود. ولی حق نداشت و لذا ساکت بود و این کار سختی بود. اینها امتحانات الهی است. زمان اعلام نرسیده بود. اینکه برادرها بیایند نزد یوسف و یوسف بداند اینها برادرانش هستند ولی حق نداشته باشد بگوید: من برادر شما هستم. این یک امتحان برای یوسف بود. وقتی بارها را قرار داد، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِیكُمْ» طوری نگوید که اینها شک کنند. چون آنها گفتند: ما یک برادر و پدری داریم. برای هر نفر بار به اندازه می‌دادند. این هم یک نکته جالبی بود که در ایام سختی جیره بندی صحیح است و جزء عقلایی است، اینطور نیست که بگوییم: جیره‌بندی نمی‌کنیم. جیره‌بندی عقلایی است و همه باید از این منتفع شوند به اندازه خودشان، نباید کسی بهره‌مند شود و دیگران محروم بمانند. با اینکه این سرمایه‌گذاری و ذخیره سازی از مردم مصر بود، اما به گونه‌ای زیبا یوسف ذخیره‌سازی کرده بود، اما با اطمینان که این ذخیره هفت سال طول خواهد کشید در پخش کردن، به غریبه‌هایی هم که می‌آمدند این را می‌دادند. چقدر این ذخیره‌سازی جالب بود و حساب شده بود. با همه حساب و کتاب‌ها به غریبه‌ها هم می‌دادند و این به غریبه دادن در ایام سختی خیلی تحمل برای مردم کشور را نیاز داشت، اطمینان به مسئولین را نیاز داشت که یقین دارند مسئولین سهم اینها را کم نگذاشتند و حواسشان به اینها بوده است. اینها به یوسف اعتماد کرده بودند و باور داشتند. چون گندم چیزی بود که بقای انسان‌ها به آن وابسته بود و چیز دیگری برای خوردن نبود. این نگاه کار را خیلی برای انسان راحت می‌کرد. در یک کشور باید نسبت به همدیگر این رأفت باشد. در حالی که به کشورهای دیگر اینجا رأفت داشتند ما نسبت به داخل خودمان، در وقتی که سختی است چقدر باید حواسمان جمع باشد. یوسف چه حالی دارد اینها را می‌گوید. نزدیکترین افراد را باید اینطور غائبانه و مجهول به صورت غیر آشنا بگوید. چقدر یوسف در این حالت اشک‌های پنهانی ریخت. یوسف خیلی بکاء بود و جز چهار نفر بکاء ذکر شده است.

«أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْكَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» (یوسف/59) آیا اینکه من پیمانه را کامل ادا کنم و همچنین مهمان‌نوازی را در نهایت قرار بدهم، ندیدید. این تعریف از خودش برای این است که دل اینها را به این نعمت گرم کند تا حتماً برگردند. گاهی مردم به خصوص تجار، وقتی می‌خواهند بخرند پیمانه را کامل می‌خرند و وقتی می‌فروشند، پیمانه را گاهی کم می‌گذارند. اینها را خدای سبحان به عنوان ظلم معرفی می‌کند. اینجا می‌گوید: من اگر قرار بوده یکبار به همه بدهم، بار را کامل برای شما ادا کردم و چیزی کم نگذاشتم. معمولاً کسی که کریم است یک ذره هم چرب‌تر می‌کند که چرب بودن برکاتی را ایجاد می‌کند. «و أنا خیرُ المنزلین» من بهترین مهمان‌نواز هستم. منزل یعنی کسی که بر او نازل شدند و خانه‌اش به عنوان مهمانی آمدند، من بهترین مهمان پذیر از شما هستم. یادتان باشد که برگردید. «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا كَیْلَ‏ لَكُمْ عِنْدِی وَ لا تَقْرَبُونِ» (یوسف/60) این حکم خدا بود که یوسف باید ابلاغ می‌کرد که اگر او را نیاوردید، دیگر نیایید. اگر می‌آمدند و او را نمی‌آوردند، نمی‌داد؟ چرا او کریم است. اما باید این حکم الهی ابلاغ و بیان شود. اگر او را نیاوردید به این سمت نیایید و نزدیک نشوید! چون اینها وقتی می‌خواستند وارد کشور مصر شوند، دژبانی داشت و باید شناسایی می‌شدند و معلوم می‌شد و به غریبه‌ها اجازه ورود نمی‌دادند. دژبانی‌ها قوی‌تر شده باشد و ممکن بود از کشورهای همسایه حمله کنند.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ» (یوسف/61) اینها قبول کردند، با اینکه پدر اجازه نمی‌دهد و به این پسر وابسته است، ولی «سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» از جاهایی است که نشان می‌دهد دل اینها با بنیامین هم نیست. تعبیر أباهُ، پدر او. نمی‌گویند: أبانا، باز هم حسادت داشتند. به بنیامین هم حسادت داشتند منتهی یوسف شدیدتر بود. «سَنُراوِدُ» یعنی چند بار یک چیزی را رفت و برگشت، یعنی ما سعی می‌کنیم که پدر را راضی کنیم. «عَنْهُ» تا این رضایت بدهد. یوسف اینها را می‌شنود و با پذیرایی که از اینها کرده باز وقتی نوبت به بنیامین می‌رسد به صورت «أباهُ» مطرح می‌کنند. البته تا حدی به فرمایش علامه طباطبایی در بین کسانی که پدر و مادر مختلف است یا از مادر جدا هستند یا از پدر نا تنی هستند، تا حدی طبیعی است ولی با سابقه‌ای که اینها داشتند از حالت طبیعی فراتر بوده است. «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما قول می‌دهیم که پدر را راضی کنیم.

«وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» (یوسف/62) این خیلی زیباست، نگاهی که یک حاکم، کارفرما نسبت به زیردستانش دارد. آنها را زیردست خطاب نمی‌کند. جوان‌ها خطاب می‌کند. جوان‌هایی که اطراف او هستند و کار می‌کنند و شخصیت برای اینها می‌بیند. این به ما یاد می‌دهد که نگاه ما چنین باشد و جوان برای خودش شخصیت دارد. اگر به عنوان زیردست نگاه شود، اگر به عنوان فرودست نگاه شود، قطعاً برای این گاهی یک فشارهای روحی می‌آید. این فشار روحی گاهی یکجا سر باز می‌کند، بعد که حاکم می‌شود و به یک مسندی می‌رسد، آن موقع اعمال می‌کند، اما نگاهش به زیردستانش این است که اینها جوانان هستند و به این عنوان دارند کمک می‌کنند به اداره کشور، این چقدر رابطه را مهربان می‌کند و کرامت حفظ می‌شود. قرآن نهایت دقت را به کار برده که زیباترین نگاه ایجاد شود. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» (یوسف/62) این پولی که آورده بودند، وجهی که می‌خواستند در قبال این گندم‌ها و غلات بدهند، اینها را زیر بارهایشان قرار بدهید. وقتی برمی‌گردند و به خانه می‌رسند، وقتی دور شده‌اند، متوجه شوند و خجالت نکشند. یوسف(ع) در بیت المال سهمی برای مستضعفان قرار داده بود، البته به حساب و کتاب بود اما مجانی می‌دادند. برای کسانی که وضعشان سخت‌تر بود هرکدام مناسب خودشان برای اینها در محاسبات قرار داد خاصی بود. یوسف آنجا خودش به عنوان یک کارگزاری که مدت‌ها و سالیان طولانی مشغول کار بوده، درآمدی داشت و از پول خودش این کار را کرد. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» اینها وقتی برمی‌گردند این پول را پیدا کنند، وقتی نزد خانواده برمی‌گردند، شاید دوباره برگردند. یعنی نگرانی در حضرت یوسف هست از اینکه نکند که اینها برنگردند. لذا تمام کارهایی که ممکن بود میل اینها برای برگشتن شدیدتر شود را انجام داد. می‌توانست بگوید: من به این پول احتیاج ندارم و نزد خودتان باشد، اما این کار را نکرد. نوع کریمانه بودن حضرت یوسف که وقتی طرف به خانه‌اش رفت معلوم شود که پول‌ها هست. پول هرکس را هم در بار خودش گذاشتند. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ» هرکدام را در جای خود قرار بدهید، این نوع کمک کردن را به ما نشان می‌دهد که انسان در کمک کردن دیده نشود و کریمانه باشد و آن شخص کمک کننده را نبیند تا حدی که ممکن است و شرمنده نشود. چقدر زیباست!

بعد می‌فرماید: «فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ» وقتی برگشتند قبل از اینکه بارها را باز کنند، اینقدر پذیرایی یوسف به آنها مزه داده بود، چون احساس می‌کردند پذیرایی ویژه بود. یوسف برای غریبه‌ها مهمانخانه داشت، اما این مقدار پذیرایی دیگر غیر عادی بود. چون معرفی کردیم که فرزندان یعقوب هستیم، حتماً این حاکم علاقه به یعقوب داشته است که اینطور از ما پذیرایی کرده است. لذا این پذیرایی به آنها مزه داده بود. تا رسیدند نزد حضرت یعقوب آمدند که گزارش بدهند ما کجا رفتیم و چه کردیم. قبل از باز کردن بارها گفتند: «یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ» همه را تعریف کردند. نکته این است که این کسی که به ما اینقدر کریم بود، پس از این از ما پذیرایی سهمیه را منع کرده مگر اینکه برادرمان هم با ما بیاید. «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا» قرآن خیلی خلاصه کرده است. بار دیگر به ما گفتند: نمی‌دهیم، این بار سهم شما و برادرمان را دادند ولی برای اینکه نشان بدهیم ما صادق هستیم در اینکه یک برادری داریم، گفتند: حتماً باید او را هم بیاورید. علت را با این ذکر می‌کنند که برادر ما را باید بفرستی تا منع کیل برداشته شود. «نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» نَکتَل یعنی همان پیمانه و کیل که دوباره سهمیه بگیریم. ما نسبت به برادرمان حتماً حافظ هستیم. مثل همین جریان را در آیه دوازدهم، وقتی خواستند یوسف را از پدر بگیرند، گفتند: «أَرْسِلْهُ‏ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (یوسف/12) همین حرف را زدند. سی سال گذشته و یادشان رفته که اینها همینطور گفتند. یعقوب یادش نرفته است و غصه‌های آن روز از دلش نرفته است و هر روز برای او زنده بوده است. چطور به آنها اعتماد کند.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات