وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :

مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ

هر که علم اولین و آخرین را می خواهد، باید آن را در قرآن بجوید.

کنزل العمال ج1 ص548

سلام علیکم
ورود شما بازدید کننده گرامی از این سایت و مجموعه
"وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت"
فرصت مغتنمی است. ان شاءالله با نظرات مفید و ارزنده خود یاری گر حقیر در این مسیر باشید.

مدیر وبلاگ : سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید








داستان حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل-قسمت3

(تـدبّـر قـرآنـی) 


14

ساختن کاخی عظیم

چون فرعون موقعیت خویش را متزلزل دید، از هامان خواست تا کاخی عظیم برای او بسازد. هامان 50 هزار بنّا و کارگر را برای این کار اجیر کرد. کار ساخت کاخ هفت سال طول کشید. هنگامی که کاخ آماده شد. خداوند به جبرئیل فرمان داد تا بالهای خود را بر پیکر کاخ عظیم بکوبد. و چون جبرئیل چنین کرد کاخ از هم پاشید و سه قطعه گردید.

اولین کسی که از آجر برای احداث ساختمان استفاده کرد فرعون بود. پس از این اتفاق فرعون، موسی را عامل این جریان دانست و دستور تعقیب او را داد.

«و به موسی وحی کردیم که بندگان را شبانه حرکت ده، زیرا شما مورد تعقیب قرار خواهید گرفت. پس فرعون مأموران خود را به شهرها فرستاد و گفت اینها عده ای ناچیزند و راستی آنها ما را بر سر خشم آورده اند. ولی ما همگی به حال آماده باش در آمده ایم» .(2)

.شعراء، 52 - 56.

****************


 

15

خروج قوم بنی اسرائیل از مصر

موسی بنی اسرائیل را شبانه از مصر بیرون برد.(3) تا آنها را از دریا بگذراند و از طرف دیگر فرعون شصت هزار نفر را به تعقیب آنها فرستاد. چون بنی اسرائیل به دریا رسیدند

خداوند به آنها وحی فرستاد که به نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام اقرار کنند ولی قوم بنی اسرائیل چنین نکردند و گفتند که دلیل همراهی ما با تو فقط بخاطر ترس از فرعون است.

به فرمان خدا موسی بنام محمّد صلی الله علیه و آله و عترت پاکش بوسیله عصا بر دریا کوبید تا اینکه دالانی باز شد. در این موقع سپاه فرعون از دور پیدا شد. قوم موسی ترسیدند و موسی به آنها گفت؛ خداوند راه هدایتی خواهد گشود. سپس به دریا نهیب زد تا از هم باز شد و گفت؛ حکم الهی این است که از دریا عبور کنیم. در درون دریا دوازده راه باز شد تا هر یک از طایفه ها از دالانی عبور کنند.

طولی نکشید که فرعون و لشکریانش رسیدند. ولی هیچ یک از سربازانش جرأت ورود به دریا را نداشتند، فرعون خود ابتدا وارد دریا شد و سپاهیان او به دنبال او به راه افتادند. در همین هنگام بود که موج های بزرگ مثل کوهی عظیم بر سر آنها فرو ریخت.

بلعم باعورا از دانشمندان تحت نفوذ فرعون بود که بر اسم اعظم آگاهی داشت و از افراد مستجاب الدعوه بود. قبل از این اتفاق فرعون از او خواست تا موسی را مورد نفرین قرار دهد. او سوار بر چهارپای خود به سوی موسی حرکت کرد. اما مدتی بعد حیوانش از حرکت ایستاد. بلعم حیوان را تازیانه زد تا حیوان به صدا درآمد و گفت؛ آیا فکر می کنی با زدن من می توانی مجبورم سازی تا تو را در راه نفرین بر پیامبر خدا همراهی کنم. بلعم از خشم زیاد آن قدر حیوان را کتک زد تا اینکه حیوان مُرد. بلعم نیز از علم به اسم اعظم تهی گشت و از گمراهان شد.

«و اگر می خواستم قدر او را به وسیله آن آیات بالا می بردیم، اما او به زمین گرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد. از این رو داستانش مثل داستان سگ است که اگر به آن حمله ور شوی زبان از کام برمی آورد. این مثل آن گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند» .(1)

.3  همان، 52.1 - اعراف، 175

****************

 

16

ناسازگاری قوم بنی اسرائیل و نفرین موسی علیه السلام(2)

چون بنی اسرائیل از دریا گذشتند به سرزمین خشک و بی آب و علفی رسیدند. تحمل آنها به سر آمد و از گرما و گرسنگی به موسی شکایت کردند. خداوند نیز ابری بر بالای سر آنها قرار داد تا از گرما در اَمان باشند و از خوراک های آسمانی برای آنها فرستاد و چشمه های فراوان بر آنها جاری ساخت. ولی قوم قانع نبودند. موسی خطاب به آنها گفت؛ شما نعمت های خداوند را با چیزهای دنیوی عوض می کنید، حالا هرچه را که می خواهید، خود از اینجا خارج شوید و آرزوهای خود را برآورده سازید. بعد از نافرمانی قوم، موسی از میان آنها رفت و قوم رفتن موسی را به معنای نزول عذاب الهی می دانستند. پس تصمیم گرفتند که توبه کنند و خداوند توبه آنها را به شرط چهل سال ماندن در بیابان «تیه» قبول کرد.

در این میان تنها قارون از توبه سر باز زد. آنها هر بار قصد خروج از تیه را داشتند با بلایای آسمانی روبرو می شدند فاصله بیابان تا مصر فقط چهار فرسخ بود و هرگز نتوانستند از آنجا خارج شوند.

چیزی نگذشت که خداوند احتیاجات آنها را فراهم ساخت تا به سرزمین مقدس رسیدند و آن مکان را مقدس می نامند چون یعقوب و پدر موسی، اسحاق و یوسف در آنجا به دنیا آمدند.

بعد از چهل سال که خداوند توبه آنها را قبول کرد، به قوم بنی اسرائیل خطاب کرد تا بعد از خروج از تیه وارد «اریحا» در فلسطین شوند و شکرانه نجات خود را بجا آورند و عهد خود را در دوستی با خدا و محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام محکم کنند. ولی آنها سرکشی کردند و این سرپیچی باعث شد که خداوند بیماری طاعون را بر آنها فرستاد.

خداوند از موسی خواست تا با قومش وارد سرزمین مقدس شوند. ولی چون گروهی ستمگر بنام «عمالة» در آنجا زندگی می کردند قوم حاضر به رفتن نشد. موسی درصدد مبارزه با آنها برآمد و چند نفر را جهت آگاهی از محل حکومت آنها فرستاد. این گروه در بیرون شهر با «عوج بن عناق» روبرو شدند. او با قامتی به ارتفاع بیست و سه هزار ذراع که گویند ماهیان را از قعر اقیانوس می گرفت و با نور خورشید سرخ می کرد.

به هنگام طوفان نوح از نوح خواست تا او را با خود ببرد ولی نوح او را دشمن خدا می دانست و او را با خود نبرد. هنگام شروع طوفان فقط آب تا زانوان عوج رسید. او مدت سه هزار سال عمر کرد. زمانی که موسی با او مواجه شد با عصایش ضربه ای به پای او کوبید و چون به زمین افتاد او را به قتل رساند.

بعد از مدتی قوم عهد خود را بشکستند و تنها«یوشع بن نون» و «کالب بن یوحنا» به طرفداری موسی درآمدند. موسی نیز قوم را نفرین کرد. دوازده سرکرده قوم موسی به مرگ ناگهانی از دنیا رفتند و هرکس که در مقابل موسی ایستاد به هلاکت رسید.

اما نسل جدید بنی اسرائیل به فرمان موسی گردن نهادند و به جنگ با ستمکاران پرداختند.

.2  اقتباس از سوره مائده و بقره.

****************


 

17

گوساله سامری(1)

بعد از آن خداوند به موسی وعده داد که تورات را به او نازل خواهد کرد ولی نزول آن به تأخیر افتاد و موسی نیز هارون برادرش را در میان بنی اسرائیل قرار داده و خود به سوی میقات رفت. موسی به هارون سفارش کرد کار مردم را اداره کند وخود برای راز و نیاز با خداوند به کوه طور رفت. قرار بود موسی سی روز روزه بگیرد و در کوه طور بماند ولی برای امتحان مردم از جانب خداوند این وعده به چهل شب رسید. و پس از اینکه در طور، کلام خداوند به موسی رسید و ده فرمان مقدس بر لوحها نوشته شد، عزم بازگشت کرد.

اما هنگامیکه وعده موسی دیر شد و سی روز گذشت و موسی برنگشت، بنی اسرائیل به وسوسه شیطان فریب خوردند و مردی ریاست طلب به نام سامری گوساله ای از طلا ساخت و با حقه بازی صدایی از آن گوساله درآورد و به مردم گفت؛ موسی بدقولی کرد. موسی دیگر برنمی گردد. بدبختی ما هم به سبب این است که بت نداریم. اینک من بُتی از طلای خالص ساخته ام.

مردم نادان هم اطراف او جمع شدند و چون حیله او را نمی دانستند حرفهایش را باور کردند و بت پرستی را پیش گرفتند. وقتی موسی برگشت و اوضاع را چنین دید خشمگین شد و گفت؛ خیلی بد کردید که این رفتار ناشایست را پیش گرفتید و از بَس ناراحت شد، الواح را به زمین انداخت و گریبان هارون را گرفت و گفت؛ چرا گذاشتی مردم فریب گوساله سامری را بخورند.

هارون گفت؛ ای برادر، اینطور در برابر مردم مرا سرزنش نکن و زبان دشمنان را به شماتت من دراز نکن، این مردم به حرف من گوش نکردند، مرا ضعیف دیدند و نزدیک بود مرا بکشند. ولی من با کار آنان موافق نبودم.

موسی گفت امیدوارم خداوند تو را ببخشد و کسانی که این بدعت را گذاشتند به کیفر گناهشان برسند. موسی نزد سامری رفت و گفت؛

«ای سامری منظورت چه بود؟ گفت؛ به چیزی که دیگران به آن پی نبردند، من پی بردم، و به قدر مُشتی از رد پای فرستاده خدا، جبرئیل را برداشتم و آن را بر پیکر گوساله انداختم و نفس من برایم چنین فریب کاری کرد. موسی گفت؛ پس برو که عاقبت تو در زندگی این باشد که به هر که نزدیک تو آمد بگویی؛ به من دست نزنید و تو را موعدی خواهد بود که هرگز از آن درباره تو تخلف نخواهد شد و اینک به آن خدایی که پیوسته ملازمش بودی بنگر، آن را قطعا می سوزانیم و خاکسترش می کنیم و در دریا فرو می پاشیم. معبود شما تنها آن خدایی است که جز او معبودی نیست و دانش او همه چیز را در بر گرفته است» .(1)

آری موسی آن گوساله را سوزاند و خاکسترش را درون دریا ریخت و عذابی بر او نازل شد که هرگاه کسی به او نزدیک می شد و یا لمسش می کرد، دچار تب شدیدی می شد. چون تورات بر موسی نازل گشت، آن حضرت از خداوند خواست تا به دیدارش نائل شود اما خداوند وحی کرد که هرگز مرا نخواهی دید.

در زمان موسی هفت رشته کوه از جای کنده شد و در آسمان به حرکت درآمد و از آن میان دو کوه «احد» و «ورقان» در مدینه و کوههای «ثور» و «ثبیر» و «حراء» در مکه به زمین فرود آمدند. کوه سینا به اذن خدا بلند شد و بر بالای سر بنی اسرائیل به حرکت درآمد و آنان فکر کردند که کوه بر سر آنها فرود خواهد آمد.

.1  اقتباس از سوره اعراف و سوره طه.1 - طه، 95 - 98

****************

 


18

مکالمه خدا با مردم(1)

هنگامی که موسی قوانین را در جریان مکالمه خداوند با خود قرار داد، آنها گفتند؛ ما باور نمی کنیم، مگر آنکه ما بار دیگر آن صدا را بشنویم. پس موسی هفتاد نفر از بزرگان قوم را به دامنه کوه سینا برد و خداوند با ایجاد صوت در میان درختی از هر شش زاویه آن با آنها تکلم نمود اما آنها گفتند؛ تا خدا را نبینیم به او ایمان نمی آوریم در همین لحظه خداوند صاعقه ای بر آنها فرود آورد و همگی را به هلاکت رساند. موسی زنده کردن بزرگان را از خداوند خواست تا بتواند به قوم خود وارد شود و خدا نیز چنین کرد.

.1  اقتباس از سوره بقره و اعراف

****************

 

19

دشمنی قارون با موسی علیه السلام

قارون پسر عموی موسی بود و نام اصلی او «یصهر بن ناهث» بود. او از نظر ثروت بر همه برتری داشت و تورات را بهتر از همه می دانست و به کیمیاگری نیز آشنا بود، او بر جای گنجهای یوسف آگاهی داشت.

موسی به هنگام حضور در مصر، قارون را حاکم بنی اسرائیل کرد. ولی قارون بر آنها ظلم می کرد. کلیدهای گنجهای قارون بقدری زیاد بود که با شصت استر آنها را حمل می کرد. سنگینی کلیدهای آهنی بقدری زیاد بود که مجبور می شد آنها را از چوب بسازد.

هنگامی که قارون از میان مردم عبور می کرد چهار هزار اسب سوار به همراه سه هزار کنیز سیمین تن او را همراهی می کردند. از طرفی موسی هارون را رئیس کشتارگاه و بیت القربان کرده بود تا قوم هدایای خود را برای قربانی نزد او بسپارند. قارون از این امتیازی که هارون داشت به موسی شکایت کرد و خواست خود رئیس آنجا باشد. موسی گفت؛ این مسئولیت به امر خدا به هارون بخشیده شده است و برای اینکه این گفته را ثابت کند چوبدستی های مختلفی را از دیگران به هم بست و داخل عبادتگاه گذاشت صبح که شد همه دیدند که فقط بر عصای هارون برگهای سبز روییده است.

با این وجود قارون موسی را به جادوگری متهم کرد ولی موسی باز با او مدارا کرد و در دادن زکات به او تخفیفات زیاد داد. اما قارون همین مقدار اندک که در مقابل هر هزار دینار یک دینار بود. را هم نپرداخت.

روزی موسی بر بالای منبر در مورد قصاص زنا سخن می گفت؛ که قارون از میان جمعیت بلند شد و گفت؛ ای موسی، همه می گویند که تو با زنی هرزه ارتباط داری. موسی که خود را در معرض تهمت بزرگی می دید آن زن را به تورات قسم داد و به لطف خدا زن توبه کرد و حقیقت را فاش کرد.

تا اینکه موسی، قارون و همراهانش را نفرین کرد. روزی که قارون در میان قصر خود نشسته بود موسی را در مقابلش دید که می آید، چیزی نگذشت که قصر عظیم قارون منهدم شد و قارون تا زانو در زمین فرو رفت. او موسی را به قرابتی که میانشان بود قسم داد تا نجاتش دهد اما موسی از تصمیم خود بازنگشت و زمین او را بلعید.

بعد از مرگ قارون شایع گشت که موسی بخاطر ثروت قارون او را کشته است. بعد از این شایعات تمام ثروتها و کلیدهای قارون در سینه زمین مدفون شد.

****************

 

20

ماجرای گاو بنی اسرائیل(1)

مردی از بنی اسرائیل پسر عموی خود را بدلیل ازدواج با دختر دلخواه خود می کشد. چون قاتل را نیافتند قوم نزد موسی آمدند و کسب تکلیف کردند.

موسی به قوم گفت؛ به فرمان خدا ماده گاوی که نه پیر و نه خردسال است و رنگش زرد می باشد و نه رام است تا زمین را شخم زند و نه کشتزار را آبیاری کند، بی نقص و هیچ لکه ای در آن نیست را سر ببرید.

بنی اسرائیل آن گاو را با قیمت بالایی از مرد جوانی خریدند و آن حیوان را ذبح کردند و به دستور موسی بدن مقتول را به آن مالیدند. بعد از مدتی مقتول به صدا در آمد و شهادت داد که پسرعمویش او را به قتل رسانده است.

قوم به موسی گفتند؛ نمی دانیم از اینکه خون مقتول به هدر نرفت خوشحال باشیم یا بر این جوان صاحب گاو که دارای چنین ثروتی شده است. در این حال خدا وحی فرستاد که هرکس به مانند این جوان بر پدرش خدمت کند با محمّد صلی الله علیه و آله محشور می شود. و به همین خاطر ثروتمند شد. خداوند فرمود؛ فضل و بخششی که به این جوان رسید به این خاطر است که وی همیشه ذکر محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله را بر زبان داشت. قوم از فقر و نداری به خداوند شکوه کردند، خدا نیز فرمان داد تا موسی بزرگان را به خرابه ای ببرد که در آن گنجی نهفته است بزرگان به آنجا رفتند و دو برابر پولی که بابت گاو پرداختند، آنجا یافتند.

.اقتباس از سوره بقره.

****************

 

21

وفات موسی و هارون

درباره مدت عمر موسی و هارون و هم چنین کیفیت وفات ایشان اختلافی در روایات و تواریخ دیده می شود. مشهور آنست که عمر موسی علیه السلام هنگام رحلت 120 سال(1) و عمر هارون 123 سال بوده و در روایتی که صدوق قدس سره در اکمال الدین از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است عمر موسی علیه السلام 126 سال و عمر هارون 133 سال ذکر شده است.(2)

قبر موسی علیه السلام را عموما در کوه نبأ یا نبو در کنار جاده اصلی، پَهلُوی تل قرمز رنگ ذکر کرده اند و قبر هارون را در طور سینا نوشته اند.

و اما کیفیت وفات هارون مطابق حدیثی که صدوق قدس سره از امام صادق علیه السلام روایت کرده، این گونه بوده است که موسی با هارون به کوه طور سینا رفتند و در آنجا خانه ای دیدند که در آن درختی بود و جامه ای بر آن درخت آویزان بود، موسی به هارون گفت؛ جامه ات را بیرون آر و این جامه را بپوش و داخل این خانه شو و روی تختی که در آن قرار دارد بخواب، هارون چنان کرد و چون روی تخت خوابید هنگام وفاتش فرا رسید و خدای تعالی او را قبض روح کرد. موسی به نزد بنی اسرائیل بازگشت و داستان قبض روح هارون را به آنها خبر داد. بنی اسرائیل موسی را تکذیب کرده و گفتند؛ تو او را کشته ای و حضرت را متهم به قتل هارون کردند. موسی نیز برای رفع این اتهام به خدای تعالی پناه برد و خداوند به فرشتگان دستور داد جنازه هارون را روی تختی در هوا حاضر کردند و بنی اسرائیل او را دیدار کرده و دانستند که هارون از دنیا رفته است.(1)

در چند حدیث دیگر که در امالی و اکمال الدین از آن حضرت روایت کرده، جریان رحلت موسی را اینگونه ذکر فرموده که چون عمر موسی به سر رسید خدای تعالی ملک الموت را فرستاد و او به نزد موسی آمده و بر آن حضرت سلام کرد. موسی جواب سلام او را داده فرمود؛ تو کیستی؟ گفت؛ ملک الموت هستم که برای قبض روح تو آمده ام. پرسید؛ از کجا قبض روح می کنی؟ گفت؛ از دهانت، گفت؛ چگونه؟ با اینکه به وسیله آن با پروردگارم تکلم کرده ام. ملک الموت گفت؛ از دستهایت. موسی گفت؛ چگونه؟ با اینکه تورات را با آنها گرفته ام.

ملک الموت گفت؛ از پاهایت.

موسی گفت؛ چگونه! با اینکه بوسیله آنها به طور سینا رفته ام.

ملک الموت گفت؛ از دیدگانت.

موسی گفت؛ چگونه! با اینکه پیوسته به آنها نگران پروردگار بوده ام.

ملک الموت گفت؛ از گوشهایت.

باز موسی گفت؛ چگونه! با اینکه سخن پروردگارم را با آنها شنیده ام.

خدای سبحان به ملک الموت وحی فرمود؛ او را واگذار تا خود درخواست مرگ کند، این جریان گذشت و موسی علیه السلام یوشع بن نون را خواست و وصیتهای خود را به او کرد و سپس از نزد بنی اسرائیل رفت و غایب شد و در همان دوران غیبت به مردی برخورد کرد که قبری را حفر می کرد، موسی به آن مرد گفت؛ میل داری در حفر این قبر تو راکمک کنم؟ آن مرد گفت؛ آری.

موسی به کمک آن مرد قبر را کند و لحدی برای آن ساخت آنگاه میان آن قبر رفت و در آن خوابید تا ببیند چگونه است، در همانحال پرده از جلوی چشم موسی برداشته شد و جایگاه خود را در بهشت مشاهده کرد و به خدای تعالی عرض کرد، پروردگارا! مرا به نزد خود ببر.

همان مرد که در واقع ملک الموت بود و بصورت آدمیان درآمده و قبر را حفر می کرد موسی را قبض روح کرد و در همان قبر او را دفن کرد. در این وقت کسی فریاد زد؛ موسی کلیم اللّه از دنیا رفت.(1)

[177].1  تاریخ طبری، ص 347.2 - خلاصه تاریخ انبیاء، ص 87.1 - بحارالانوار، ج 12، ص 368.1 - تهذیب، ج 1، ص 32

 

برگرفته از: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

http://www.hawzah.net/fa/Book/View/45327/35736/1

  



نوع مطلب : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

اخبارحوادث

اخبار متفرقه

تنظیم فونت

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
آیه قرآن حدیث موضوعی مهدویت امام زمان (عج) پخش زنده حرم