وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها



داستان حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل-قسمت2

(تـدبّـر قـرآنـی)


8

خروج موسی از مصر

در این وقت که موسی با حال ترس از شهر مصر خارج شد، از خدای بزرگ درخواست نجات از شرّ ستمگران را کرد.(4)

پیداست که برای موسی که تا به آن روز از مصر خارج نشده تا چه حد این مسافرت دشوار است. نه زاد و توشه ای و نه مرکبی دارد که بر آن سوار شود و نمی داند که به کدام سو و به چه راهی برود.

پس از گذشت شبها و روزها و تحمّل سختیها به دروازه شهر مَدْینْ رسید و در زیر درختی آرمید. زیر درخت چاهی قرار داشت موسی مشاهده کرد که مردم شهر برای آب دادن چهارپایان خود در سر آن چاه اجتماع کرده اند و در گوشه ای نیز دو زن که گوسفندانی دارند برای آب دادن آنها جلو نمی آیند(1) و مواظب هستند که حیوانات آنها با گوسفندان دیگر مخلوط نشوند.

حسّ ضعیف پروری و غیرت موسی اجازه نداد که همانطور بنشیند. با تمام خستگی که داشت برخاست پیش آن دو زن آمد و گفت؛ کار شما چیست؟ و برای چه ایستاده اید؟ آن دو گفتند؛ که پدر ما پیرمردی است که نمی تواند گله داری کند و ما نیز نمی توانیم برای آب دادن گوسفندان با مردان اختلاط کنیم. ایستاده ایم تا کار آنها تمام شود تا نوبت ما بشود. پس موسی بطرف چاه رفت و دلویی را پر از آب کرد و به آن دو داد. سپس در زیر درخت نشست و از گرسنگی به خداوند شکوه کرد.(2)

دو دختر نزد پدر رفتند و ماجرا را برای پدر بازگو کردند. شعیب گفت؛ به دنبال آن مرد بروید و او را برای دریافت دست مزدش نزد من بیاورید.(3)

یکی از دختران شعیب بنام صفورا نزد موسی که هنوز زیر درخت آرمیده بود برگشت و مدتی بعد هر دو به طرف منزل به راه افتادند. در همین وقت بادی شروع به وزیدن کرد و پیراهن دختر را بالا برد، موسی از دختر خواست تا پشت سر او حرکت کند و گفت؛ خاندان ما دوست ندارند از پشت سر به زنان نگاه کنند.

.4  عیون اخبار امام رضا علیه السلام ، ص 110 یا تلخیص.1 - قصص، 23.2 - همان، 24.3 - همان، 25.

 

****************


9

ازدواج موسی با صفورا

موسی وارد منزل شعیب شد و داستان فرارش را برای شعیب بازگو کرد. شعیب به او اطمینان داد که از دست دشمنان نجات یافته است. دختران شعیب از او خواستند تا موسی را به خاطر قدرتش و امانتش و رفتار خوبش به استخدام خویش درآورد. شعیب نیز قبول

کرد و تصمیم گرفت یکی از دخترانش را در مقابل هشت سال کار و اجیری موسی برای او، به ازدواج او درآورد و رو به موسی گفت؛

«من می خواهم یکی از این دختران را به نکاح تو درآورم. به این شرط که هشت سال برای من کار کنی و اگر ده سال را تمام گردانی اختیار با تو است و نمی خواهم بر تو سخت گیرم و مرا انشاءاللّه درستکار خواهی یافت. موسی گفت؛ این قرارداد میان من و تو باشد که هر یک از دو مدت را به انجام رسانیدیم بر من تعدّی روا نباشد و خدا بر آنچه می گویم وکیل است» .(1)

.قصص، 27

****************

 


10

بازگشت موسی به وطن

موسی در کنار همسرش صفورا ده سال(2) در کنار شعیب زندگی کرد و هنگامی که این مدت به سر آمد، با همسر و گوسفندهایش به سوی وطن خویش حرکت کرد. هنگام خروج از مدین عصای مخصوص انبیاء را از خانه شعیب برداشت. این همان عصایی بود که نزد آدم و شعیب به ودیعت نهاده شد، و همچنان سبز و تازه بود، مثل اینکه هم اینک از درخت جدا شده و هر زمانی که لازم باشد به سخن در می آید، آن عصا دو شاخه داشت.

بازگشت موسی به وطن همزمان با بارداری صفورا بود که روزهای آخر بارداری خود را می گذراند. موسی برای اینکه گرفتار فرمانروایان شام نگردد از بیراهه می رفت و سعی می کرد که به آبادیهای سر راه خود بر نخورد. و به همین دلیل در یکی از شب های سرد راه را گم کرد. و چون باران باریدن گرفت سبب پراکنده شدن گوسفندان شد و مشکل دیگری که برای وی پیش آمد این بود که همسرش را درد زایمان فرا گرفت.

.2 قصه های قرآن، رضوی، ص 302

****************

 


11

موسی در وادی طور سینا

بیابانی که موسی در آن بود بیابان طور و قسمت جنوبی بیت المقدس بود. موسی در فکر چاره ای بود که از دور آتشی را دید که شعله ور است. موسی خانواده خود را متوقف کرد و گفت؛ می خواهم بطرف آتش بروم تا پاره ای آتش را به سوی شما بیاورم.(1)

موسی بطرف آتش روان شد. چون نزدیک شد درخت سبزی را دید که نورانی است و از آتش شعله ور است. نزدیک رفت تا مقداری از آن گرما را نزد همسرش ببرد، اما هربار از هجوم نهیب آتش به عقب رفت. تا اینکه صدایی از میان درخت به گوش موسی رسید. پس هنگامی که به آن آتش رسید. ندا داده شد؛

«ای موسی! این منم پروردگار تو، پای از کفش خویش بیرون آور که تو در وادی طور هستی و من تو را برگزیده ام. پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده، منم، من، خدایی که جز من خدایی نیست. پس مرا پرستش کن و به یاد من نماز برپا دار. در حقیقت قیامت فرا رسنده است. می خواهم آن را پوشیده دارم تا هرکه به موجب آنچه می کوشد جزا یابد» .(2)

این ندا موسی را به بُهت فرو برد و این ندا را نیز شنید که فرمود؛

«این چیست که به دست راست داری» ؟ .(3)

«موسی که تازه متوجه شد به مقام نبوت نائل گشته، به پاسخ حق تعالی لب گشود و گفت؛

«این عصای من است که بر آن تکیه می زنم. و با آن برای گوسفندانم برگ می تکانم و مرا در آن بهره های دیگر نیز هست» .(4)

.1  قصص، 29.2 - طه، 12 - 15.3 - طه، 17.4 - طه، 18

****************


 

12

دو معجزه موسی علیه السلام

این سؤال و پاسخ به همین مقدار پایان نپذیرفت. چون سؤال حق تعالی مقدمه وحی رسالت بود و شاید می خواست تا موسی را برای دیدن معجزه شگفت انگیز خویش آماده سازد. پس پروردگار فرمود:

«ای موسی! منم، من خداوند، پروردگار جهانیان و فرمود: عصای خود را بیفکن، پس دید آن مثل ماری می جنبد، پشت کرد و برنگشت. فرمود؛ ای موسی پیش آی و مترس که تو در امانی و دست در گریبانت ببر تا سپید بی گزند بیرون بیاید. برای رهایی از این هراس بازویت را به خویشتن بچسبان. این دو نشانه دو برهان از جانب پروردگار تو است که باید به سوی فرعون و سران کشور او ببری. زیرا آنان همواره قومی نافرمانند» .(1)

در اینجا موسی به یاد ماجرای قتل آن مرد قبطی که به دست او انجام شده بود افتاد، و از سوی دیگر شوکت و قدرت عظیم فرعون در نظرش مجسّم شد و سپس از پروردگار درخواست کرد که؛ پروردگارا! سینه ام بگشای و کار را برایم آسان کن و گره از زبانم باز کن که گفتارم را بفهمد و... .(2)

خداوند نیز او را وعده نصرت کامل داد و دل او را محکم و نیرومند ساخت.

موسی پس از اینکه مأموریت الهی را دریافت و به مقام نبوت رسید به نزد همسرش بازگشت و پس از چند روزی او را با نوزادی که تازه به دنیا آمده بود بسوی مدین فرستاد و خود به سوی مصر روان شد.

.1 قصص، 30 - 32.2 - آیاتی از سوره طه.

****************

 

13

موسی در مبارزه با فرعون(3)

هنگامی که موسی به سوی مصر می آمد، نزدیک شهر باز همان مرد دانشمند را با عده ای از مردم دید، دانشمند با دیدن موسی دریافت که او همان موسی بن عمران است. و چون مدتها در انتظار چنین روزی بودند همگی بر اطاعت او گردن نهادند.

بنی اسرائیل بعد از وفات یوسف دوران سختی را طی کردند و مدت چهارصد سال در نهایت سختی به انتظار تولد همان کودکی بودند که یوسف بشارت داده بود. فرعون زمان موسی از تمام فرعونهای پیشین ستمکارتر بود بطوری که دختران بنی اسرائیل را هتک حرمت می کردند و زنان را به خدمتکاری می بردند.

موسی شبانه وارد مصر شد و به عنوان مهمانی ناخوانده به منزل مادرش پناه برد و بعد، از هارون برادرش خواست تا او را تا قصر همراهی کند. موسی و هارون به پشت دروازه قصر رسیدند و موسی در را کوبید و از صدای کوبیدن فرعون بر خود لرزید. چون پرسیدند چه کسی در را می کوبد. موسی گفت؛ من فرستاده پروردگار جهانیان هستم. خداوند به موسی وحی کرد که به فرعون وعده دهد که اگر به خداوند ایمان آورد، عمری طولانی به او عطا کند و جوانیش را به او بازگرداند. فرعون به فکر فرو رفت ولی هامان وزیرش او را وسوسه کرد. شب هنگام وقتی موسی و هارون از قصر باز می گشتند به دلیل بارش باران به خانه پیرزنی پناه بردند، اما جاسوسان آن دو را تعقیب کردند. وقتی آنها به منزل پیرزن حمله ور شدند عصای موسی به حرکت درآمد و به جدال با آنها پرداخت و چند نفر از قبطیان را کشت. پیرزن بعد از این جریان به موسی ایمان آورد.

آن شب فرعون با اطرافیان خود مشورت کرد که چه کنیم؟ یا باید جواب دندان شکنی به این مرد عجیب داد یا روزگار ما را سیاه می کند. حتما یک چیزی هست. و اگر ما با زور بخواهیم بر موسی غلبه کنیم بدنام می شویم.

روز بعد هامان ساحران را جمع کرد. دلیل جمع کردن ساحران این بود که «در شب گذشته که موسی به نزد فرعون رفته بود برای آنها نشانه ای از قدرت خدای بزرگ را نشان داد و آن این بود که عصای خود را به زمین انداخت و عصا به صورت اژدهایی عظیم درآمد و فرعون و حاضران ترسیدند

با آمدن ساحران، موسی و هارون نیز آمدند و مردم برای تماشا جمع شدند. فرعون گفت؛ ای موسی، روز گذشته کارهایی کردی و آنها را نشانه پیامبری دانستی در حالی که غلامان من هم می توانند این کارها را بکنند.

در آن حال، مسابقه بین آنها آغاز شد، ساحران کارهای خود را انجام دادند و عصای آنها به مارهایی تبدیل شدند.

سپس موسی گفت؛ حالا قدرت خدا را تماشا کنید. وقتی عصا را انداخت، عصا به اژدهایی تبدیل شد و همه مارها را بلعید و به اطرافیان فرعون حمله کرد. موسی فورا دست دراز کرد و اژدها را گرفت و دوباره عصا شد.

در این موقع ساحران فهمیدند که کار موسی سحر و جادو نیست لذا به سجده افتادند و به خدای موسی ایمان آوردند و بعضی از مردم نیز به خداوند بزرگ ایمان آوردند. فرعون با دیدن این صحنه ساحران را تهدید به مرگ کرد ولی ساحران در جواب گفتند؛

«باکی نیست، ما روی به سوی پروردگار خود می آوریم، ما امیدواریم پروردگارمان گناهانمان را ببخشاید. چرا که نخستین ایمان آورندگان بودیم» .(1)

.اقتباس از سوره شعراء.1 - شعراء، 47 - 51.

****************


"ادامه مطلب در پُست بعدی"

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 دی 1396
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic