وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :

مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ

هر که علم اولین و آخرین را می خواهد، باید آن را در قرآن بجوید.

کنزل العمال ج1 ص548

سلام علیکم
ورود شما بازدید کننده گرامی از این سایت و مجموعه
"وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت"
فرصت مغتنمی است. ان شاءالله با نظرات مفید و ارزنده خود یاری گر حقیر در این مسیر باشید.

مدیر وبلاگ : سیّد محمّد روحانی
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید








داستان حضرت یوسف-قسمت15

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/11/28



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی(مجری):  سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی(کارشناس):  سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. انشاءالله که ایام خوبی برایشان باشد و برکات الهی و برکات معنوی بر همه ما نازل بشود و جبران کمبودهایی که هست برای ما بشود
شریعتی: انشاءالله، قصه ما قصه‌ی حضرت یوسف(ع) بود، نکات خوبی را شنیدیم. به اینجا رسیدیم که پیراهنی که «بدمٍ کذب» آلوده بود را برادران برای حضرت یعقوب آوردند و نکاتی که در ذیل بحث کذب شنیدیم، همینطور بحث تسویل. اینجا حضرت یعقوب رسید به «فصبرٌ جمیل» بعد از اینکه فرمود: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیل‏» ما خدمت شما هستیم و بحث امروز شما را مشتاقانه می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خداوند توفیق بدهد که همه ما از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم
بحثی که در محضر آن بودیم با سلام بر یوسف نبی و یعقوب نبی آغاز می‌کنیم که این دو نبی بزرگوار اجازه بدهند ما وارد قصه‌ی اینها شویم و از آنچه در سوره یوسف به عنوان احسن القصص آمده و در وجود ما هم این حقایق تأثیر خودش را بگذارد. در آیاتی بودیم که شما به آیه 18 اشاره کردید. «وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ‏ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» بحث صبر جمیل را تا حدودی آغاز کردیم ولی بحث پر دامنه‌ای است و به همان مقدار تمام نمی‌شود. لذا قسمت دیگری از بحث را می‌گوییم، انشاءالله دوستان خودشان به مفصّلات رجوع می‌کنند و استفاده می‌کنند. صبر که در اینجا آمده ظلم پذیری یعقوب(س) نبود که زورش نرسد و مجبور شود نسبت به ظلمی که واقع شده نسبت به یوسف چیزی نگوید. اولاً تعبیر این است که«سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» دروغ اینها را برای اینها آشکار کرد. ثانیاً عرض شد که وقتی یعقوب می‌خواهد کاری را انجام بدهد، حتماً یعقوب(س) به نزدیک ترین افراد باید کار را بسپارد. نزدیک ترین افرادش فرزندانش بودند. اینجا متهمین خود فرزندانش بودند. اگر می‌خواهد تحقیق کند، غیر از اینها کسی نبوده، غیر از اینها که در دسترس هستند، از چه طریقی دنبال تحقیق باشد. لذا در اینجا صبر جمیل برای جایی است که اسباب عادی به روی انسان بسته می‌شود. وقتی می‌بیند اسباب عادی به رویش بسته است، به دژ صبر پناه می‌برد. این دژ صبر، صبر فعال است.به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی صبر یک دژ است. یک حصن حصین است، یک قلعه محکم است. انسان وقتی به این قلعه وارد می‌شود، از آن حالت تهاجمی که حادثه‌ها برای پیش آورده و یک حالت عدم تعادل ایجاد کرده، باعث می‌شود اگر تصمیمی بگیرد، تصمیمی باشد که روی ساق و پا ایستاده نباشد، محکم نباشد، وقتی به دژ صبر پناه می‌برد، ابتداعاً این تعادل برمی‌گردد و بعد از آن دوباره اقدام می‌کند. پس این صبر، صبر فعال است. صبر ظلم پذیری نیست، صبر انفعالی نیست که چون چاره ندارد هیچ کاری نمی‌تواند بکند. نه! اینگونه نیست. قرآن دنبال این نیست که انسان را ذلیل کند. این صبر،صبر فعال است. صبر جمیل است. به دنبال این صبر جمیل «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ»
شریعتی: یعنی صبر جمیل در اینطور مواقع یک اقدام است.
حاج آقای عابدینی: بله، لذا مسلمان‌ها در آن ابتدا، وقتی پیغمبر در مکه بودند، و وقتی ظلم شدید به اینها شد، آمدند به پیغمبر گفتند: اجازه بدهید ما در برابر این ظلمی که می‌شود اقدامی بکنیم. آیه نازل شد «كُفُّوا أَیْدِیَكُم‏» (نساء/77) دست نگه دارید. این صبر است. الآن وقت جهاد نیست. چرا؟ چون اگر اینها آن موقع جهاد می‌کردند کلاً از بین می‌رفتند. اما صبر فعال است، به دنبالش می‌فرماید: «كُفُّوا أَیْدِیَكُمْ‏ وَ أَقِیمُوا الصَّلاة» اما محکم کنید صف‌هایتان را،  عبادات جمعی‌تان را مستحکم‌تر کنید که با هم جمع شوید. این اقامه صلاة مربوط به این است که صبر کنید و اقدام نکنید اما دنبال صف سازی باشید. دنبال محکم سازی باشید. اینجا هم یعقوب(س) اولاً تخطئه کرد که حرف شده دروغ است. «سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» این حرف شما دروغ است. بعد هم می‌فرماید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» اولاً «ما تَصِفُون» آمده و «ما تَفعلون» نگفته است. چون اینها می‌خواستند نشان بدهند که ما یوسف را کشتیم. نشان دادند یوسف را گرگ خورده و تمام شده است اما یعقوب (س) می‌گوید: اینکه شما وصف کردید، ین وصف کردید اشاره دارد به حرفی که زدید. واقعیتی برایش قائل نیست. نمی‌گوید: من بر این حادثه صبر می‌کنم. این وصف شما است از حادثه، حادثه نیست. چقدر ظریف است بیان قرآن و چقدر یعقوب زیبا بیان کرده است. «علی ما تَصِفون» این بیان است که اینکه می‌گویید حرف شماست. واقعیت نیست. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» من اگر صبر جمیل می‌کنم، صبر جمیل من یعنی اینکه همین‌جا چون اسباب عادی از دور من پراکنده است و ندارم، خدا را به یاری خودم طلب می‌کنم. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ» خدا یار است
مرحوم علامه می‌فرماید: توحیدی‌ترین جمله‌ای که از یعقوب(س) هست. نه در صبر جمیل می‌فرماید: من صبر می‌کنم، صبر جمیل. می‌فرماید: «فَصَبرٌ جمیل» این صبر جمیل است. وقتی آنها «سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» پس جای صبر جمیل اینجاست. نمی‌گوید: من صبر می‌کنم. یعنی خودش را نمی‌بیند که به خودش صبر را نسبت بدهد. می‌گوید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» اینجا جای صبر جمیل است. چه کسی صبر می‌کند؟ من کمتر از آن هستم که بخواهم صبر را به خودم نسبت بدهم. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ»نمی‌فرماید: خدا کمک من می‌کند. یا از خدا کمک می‌خواهم. می‌گوید: «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ» اصلاً هیچ چیز از عنانیت و مَنیت و من درونش نیست. آنوقت فعل این شخص فعل الهی می‌شود. وقتی این نگاه ایجاد می‌شود که هیچ چیز از خودش نمی‌بیند، گاهی آدم در یک واقعه‌ای صبر می‌کند، بعد می‌گوید: الحمدلله که صبور بودم. عیب ندارد و خوب است. برای خیلی از مردم تا رده کمال هم خوب است که بگوید: خدایا به من صبر بده من صبر کنم. اما اینجا مقام نبوت است. اینجا مقام یعقوب است که اوج پیدا کرده است. رابطه‌ای که با یوسف داشت و تعلقی که بوده، خدای سبحان او را به یک حادثه‌ای مبتلا کرد که این حادثه برای او خیلی سنگین است. اما در اینجا باز هم نمی‌گوید: من صبر می‌کنم و از خدا کمک می‌خواهم. می‌گوید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»، «ف» در عربی یعنی این علت داشته است. این «فصبرٌ جمیل» یعنی حوادث عللی دارد. این صبر جمیل من معلول آنهاست.
نکته دیگر این است که عرض کردیم این دژ است. وقتی انسان به دژ صبر وارد می‌شود، این حال تعادل پیدا می‌کند و قدرت تصمیم گیری دقیق پیدا می‌کند که چه اقدامی بکند. یکی از کارهایی که می‌گویند: اگر می‌خواهید در کسی نفوذ کنید این را عصبانی کنید. وقتی عصبانی شد از حالت تعادل خارج است، لذا آنجا حرف‌هایی می‌زند که این حرف‌ها به نفع او نیست و می‌شود علیه او استفاده کرد. اما انسان مؤمن هیچ گاه این کار را نمی‌کند که بخواهد سوء استفاده کند، اما یکجایی دید که انسان عصبانی است و حالت تعادل ندارد، حتماً باید حواسش باشد که آنجا لغزش‌گاه اوست. آنجا جایی است که پوست خربزه زیر پای انسان است. لذا اینجا یعقوب با اینکه این همه برایش شدت مصیبت بود، جریان یوسف اینقدر برایش سخت بود و عاشقانه‌هایی که قبلاً بیان شد و چقدر برایش سنگین بود اما اولین کاری که دست می‌زند صبر جمیل است. مثلاً در قرآن می‌فرماید: «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» (بقره/45) به صبر و صلاه استعانت کنید. یعنی حتی در صلاة به صبر استعانت کنید. چرا صبر را مقدم بر صلاة کرده است؟ یا «كُفُّوا أَیْدِیَكُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاة» پس صبور بودن مراحلی دارد. گاهی صبر بر طاعت است. انسان می‌خواهد طاعتی را مثل نماز انجام بدهد. گاهی صبر بر حوادث است. یک حادثه‌ای پیش می‌آید، انسان در مقابل این حادثه می‌خواهد صبور باشد. گاهی صبر بر معصیت است که انسان در مقابل معصیت قرار گرفته است. همه شرایط مهیا است، اما انسان خویشتن داری می‌کند و صبوری می‌کند و نزدیک نمی‌شود. در بین این سه صبری که عرض کردیم، صبر بر معصیت سخت‌تر از دو صبر دیگر است. اما در مورد یعقوب(ع) علاوه بر این صبر، صبر در محبوب و فراق محبوب خیلی سنگین‌تر از این سه تا است. اینکه انسان محبوبی داشته باشد و این بر فراق محبوب صبر کند. لذا اینجا یعقوب(س) مبتلا شده به صبر در محبوب. صبر محبوب خیلی‌ها را زمین زده و خیلی کار سختی است.
امیرالمؤمنین خیلی زیبا در دعای کمیل می‌فرمایند: «صَبَرتُ على عذابك فكیف أصبر على‏ فراقك‏» قبلش می‌فرماید: «صبرت علی حر نارك فكیف أصبر عن النظر إلی كرامتك» ممکن است من بتوانم عذابت را تحمل کنم، اما فراق را چگونه تحمل کنم؟ این صبر بر محبوب است. داریم «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (حدید/23) نه به چیزی که از دست می‌دهید تأسف بخورید و غصه بخورید، نه از چیزی که به دست می‌آورید خوشحال شوید. آیا این آیه نسبت به یعقوب(س) صدق نمی‌کند که یوسف را از دست داده، چرا تأسف می‌خورد و گریان است؟ نه! «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ» مربوط به امور دنیاست. همیشه یادمان باشد مرزهای اینها با هم حفظ شود. اگر در دنیا چیزی از دست دادید و یا چیزی به دست آوردید، نه به دست آوردنش شما را به فرحی بکشاند که به غفلت دچار شوید. نه در از دست دادنش به ناراحتی مبتلا شوید که این تأسف باعث شود غفلت ایجاد شود. نه این در دنیاست. اما به ما گفتند: نسبت به نظام آخرت، هر تأسفی، هر حزنی راه دارد. اگر انسان چیزی را از دست می‌دهد حزن در آنجا راه دارد. بکاء در نظام آخرتی راه دارد. از دست دادن آخرت یا فراق مولا، هر حزنی در آنجا صحیح است. لذا اولیای الهی شدت حزن داشتند. با اینکه در آیه می‌فرماید: اولیاء الهی «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ‏ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» نسبت به آینده خوف ندارند و از چیزی نمی‌ترسند. نسبت به گذشته خوف ندارند، چون تکلیفشان را انجام دادند. اما نسبت به چیزی که بالاتر از این است همیشه توقع دارند و دوست دارند و اگر نداشته باشند نالان هستند. لذا ابراهیم خلیل اهل گریه بود، یعقوب(س) اهل گریه بود. یوسف(ع) اهل گریه است. فاطمه(س) جزء بکائون خمسه ذکر شده است، یعقوب(س)، یوسف(س)، فاطمه(س)، حضرت سجاد(س) جزء بکائون خمسه هستند. لذا وقتی پیغمبر از دنیا رفتند، امیرالمؤمنین می‌گوید: صبر همه جا جمیل است الا در فراق تو. یا وقتی فاطمه(س) را دفن می‌کنند، به پیغمبر اکرم سلام می‌دهد و عرض می‌کند: «قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِكَ‏ صَبْرِی‏» (نهج‌البلاغه/خطبه202) صبر من در فراق صفیه‌ی تو تمام شده است. این کم شدن صبر در اینجا و نالیدن در اینجا مانع ندارد.
اگر یعقوب در فراق یوسف می‌نالد مانع ندارد. این مانع در فقدان ولی الهی است. لذا بعضی ذکر می‌کنند چرا این پدر اینقدر گریه کرده، در فراق محبوب الهی و در فراق خدای سبحان، هر نالیدنی به جاست. لذا شعیب اینقدر گریه کرد تا کور شد. این ناله‌ها، ناله‌ی از فراق اولیای الهی، ناله‌ از فراق خدای سبحان و کمالات الهی است. اگر این نگاه را کردیم بعد برای ما جمع بین این دو کاملاً معلوم است که انسان از دست دادن دنیا و مسائل دنیوی، آنچه مربوط به دنیاست، برای او صبر لازم است. نسبت به عالم آخرت و از دست دادن محبوب جا دارد. گریه جا دارد و منافاتی با صبر ندارد. بعد می‌فرمایند: اگر کسی خدا را به خاطر نعمت‌هایی که به او می‌دهد دوست دارد، تعبیر این است که وقتی به مصیبت مبتلا می‌شود، می‌بیند دیگر آنجا با خدا انس ندارد. اگر کسی خدا را به خاطر نعمت‌هایش دوست داشته باشد، خدا را به خاطر خودش دوست دارد. وقتی که مصیبتی به او می‌رسد می‌بیند خدا دوستش دارد. وقتی بلا ایجاد می‌شود، یعقوب اینطور است. وقتی به این مصیبت مبتلا می‌شود «أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی‏ إِلَى‏ اللَّه‏» (یوسف/86) همه غم‌هایم را به درگاه تو می‌آورم، تو می‌خواهی مرا برگردانی به سمت خودت بیش از اینک هست، من هم می‌آیم. پیک و ریسمان الهی است برای برگرداندن بیشتر به سوی خود، این نگاه در صبر جمیل و ابتلائات یک نگاه دیگری است.
در روایتی هست که وقتی رسول گرامی اسلامی فرزندشان را از دست داده بودند، «تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ‏ الْقَلْبُ‏ وَ لا أَقُولُ إِلا مَا یَرْضَی رَبُّنَا» (مكارم‏الاخلاق، ص22) من چشمم گریان است، قلبم محزون است اما چیزی که سخط رب را به دنبال داشته باشد، نمی‌گویم. پس گریان بودن منافات ندارد. یا می‌فرماید: «و لیس هذا بکاء ان هذا رحمه» این گریه‌ی رحمت است، گریه‌ی فقدان نیست. بکاء و گریه، گریه‌ی رحمت می‌تواند باشد که انسان رحیم است. لذا انسانی که اولیای الهی در مقام احساسات اشد احساس از بقیه‌ی انسان‌ها هستند. چون وجودی که می‌یابند اشد می‌یابند، یعنی برادران یوسف که به یوسف نگاه می‌کردند یوسف را یک برادری می‌دیدند که جان آنها را تنگ کرده است. اما یعقوب(س) وقتی یوسف را یک ولی الهی می‌بیند. چقدر متفاوت است. حتی اگر بنیامین برادر یوسف در فراق یوسف می‌نالد، غیر از یعقوب است که یوسف را با این عظمت و مقامش می‌یابد. هرچقدر آن عظمت بیشتر فهمیده شود که در جانب الهیت چقدر عظمت دارد، لذا اولیای الهی و انبیاء موجودات را از این منظر نگاه می‌کنند. که اینها رابطه با ملکوت عالم دارند.
شریعتی: یعنی اولیاء و انبیاء اشیاء را به نسبت رابطه‌شان با خداوند متعال می‌بینند.
حاج آقای عابدینی: این دیدن باعث می‌شود احترام و رابطه‌شان با ما متفاوت باشد. لذا شدت آه و ناله‌ی یعقوب(س) برای این بود که یوسف را به کمال شناخته بود و می‌دانست چه سرنوشتی در انتظار یوسف هست و فقدان یوسف چه فقدانی است. بحث صبر را انشاءالله دوستان قابل اعتنا بودند. ما در زندگی‌ خیلی به این مسأله نیاز داریم.
«وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ‏ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ»(یوسف/19) اینها یوسف را در چاه انداختند و رفتند به پدر خبر دادند، جواب‌هایی که پدر گفت و آیه‌ی قبل اینها را بیان کرد. حالا یوسف در چاه است، حدود سه شبانه روز در چاه هست. جبرئیل بر او نازل شد و به او وحی کرد و به یوسف دعا را تعلیم داد و وقتی که برای یوسف حال اضطرار پیش آمد، به آن دعا متوسل شد. حالا بحث در این است که بعضی می‌گویند این چاه سر راه کاروان‌ها بوده است که یک کاروانی ببیند و او را دربیاورد و ببرد. بعضی می‌گویند: نه در یک چاه دور افتاده‌ای انداخته بودند که بمیرد و اینها خودشان مستقیم نکشته باشند. در یک چاه انداختند که تدریجاً بمیرد. اگر آنجا باشد که در غیر مسیر باشد، دارد در نقل که این کاروان راه را گم کردند. خداوند متعال یک کاروان را سر در گم می‌کند که مسیری که همیشه بلد بودند را اشتباه بروند. خدای سبحان این کار را به خاطر محبت یک ولی الهی‌اش کرده است. این کاروان باید راه را گم کند و سر این چاه بیایند. «وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ» سیاره یعنی کار این کاروان دائم سیر است. دائماً در حرکت بودند. «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» وارد یک اصطلاح است. ما یک رائد داریم و یک وارد داریم. رائد کسانی بودند که جلوی قافله‌ها می‌رفتند، مکان مناسب و راه را پیدا می‌کردند. بلد راهی بودند که جلوتر می‌رود. ممکن است چندین ساعت هم جلوتر باشد. این را رائد می‌گویند. وارد همراه کاروان است و یک مقدار جلوتر است. وقتی کاروان می‌خواهد آنجا منزل کند، زودتر می‌روند بساط تدارک را پهن کنند که آبی بکشند و سفره‌ای پهن کنند. وارد اینجا یک اصطلاح است. یعنی کسی که آب درمی‌آورد و آماده می‌کند و زمینه‌ را برای ورود کاروان آماده می‌کند.‏ «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» بر سر چاه رفت و سطلی که با آن آب می‌کشیدند به چاه انداخت. «ادلی» وقتی است که دارند آب را درمی‌آورند. لغات عربی خیلی ظرافت دارد. وقتی دَلو  و آن سطل را بالا کشید، «قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» ندا کرد این یک پسر است، از نوع تعجب این مشخص می‌شود که یک چیز نفیسی بوده است. اگر یک بچه مریضی بود اینطور بیان نمی‌کرد. نشان می‌دهد این چیزی که گیر آمده تحفه‌ای است که دارد اعلام می‌کند. «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» او را پنهان کنیم به عنوان یک کالا، چون در آن دوره افراد خرید و فروش می‌شدند. این را به عنوان یک مطاع و کالا نگاه کردند. بضاعه مال التجاره‌ای است که بخواهیم با آن خرید و فروشی بکنیم. یوسف(ع) در چاه افتاده و این خودش کسی است که در خانواده عزیز بوده است و او را سه روز در چاه انداختند. نقل هست وقتی طناب را انداختند اول یوسف دست به طناب نگرفت،ترسید شاید برادرها باشند و اگر ببینند زنده است او را بکشند. لذا جبرئیل خطاب کرد: اینها برادران تو نیستند. نکته‌ای در این است که یوسف(ع) هرچند به نبوت مبعوث نشده اما زمینه‌ی نبوت در او بوده است و هر فعل و ترکشان به امر الهی است. حتی دست زدن به این «دَلو» به امر الهی است. اینها خیلی زیباست. نسبت ما به انبیاء غیر قابل توصیف است.
«وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» یوسف را بیرون آوردند، به جای اینکه یک بشارتی برای یوسف باشد، دوباره یک مصیبتی بر یوسف است که حالا به عنوان یک کالا، به عنوان بردگی، کسی که در ذهنش هم نمی‌آمد که روزی برده شود. یکی نبی زاده و جزء انبیاء، نوه ابراهیم خلیل الرحمان است. تعبیری که پیغمبر دارد «الکریم بن الکریم بن الکریم بن الکریم، یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم»چهار کریم است. از پیغمبر اکرم(ص) است که نبی مثل یوسف و بردگی، یعنی عالم چطور می‌توانست تحمل کند، وجود صدیق و الهی یوسف و بردگی! اولین کلامی که از این کاروان می‌آید «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» است. این را به عنوان یک کالا دیدند. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» برادران یوسف صبح زود گفتند: برویم ببینیم او زنده است یا نه؟ آمدند وقتی رسیدند دیدند سر چاه شلوغ است و صدایی بلند شد. دیدند کاروان آمده و طناب بالا آمد و او زنده است. کاروانیان با یوسف صحبت می‌کردند که تو چه کسی هستی، آنها زودتر خودشان را رساندند که قبل از اینکه او چیزی بگوید، جلو رفتند و گفتند: این برده ما است. دیشب اینجا افتاد و ما امروز آمدیم که او را در بیاوریم. به یوسف گفتند: یا اقرار می‌کنی که تو برده هستی یا تو را می‌کشیم! یوسف چیزی نگفت. اینها سکوت یوسف را حمل بر صحت کلام اینها کردند. با اینکه دیدند ظاهر یوسف به برده‌ها نمی‌خورد. سؤال کردند و برادران گفتند: این در خانه ما کسی بود که مورد احترام پدر و مادر ما بود اما چون عبد گریز پایی است و فرار کرده است، با اینکه در خانواده ما به او محبت کردند، لذا این گریزپا است. مراقب او باشید. گفتند: ما این را به شما می‌فروشیم. اگر حاضر هستید او را بخرید! برادرها با کاری که دوباره کردند، یوسف حُر را به یوسف عبد تبدیل کردند. خرید و فروش یوسف، این یک فعل دیگری غیر از به چاه انداختن است. یک نبی الهی مثل یوسف که آینده درخشان با آن همه استعداد و زکاوت و الهیت دارد، بیایند او را به عنوان یک عبدی خرید و فروش کنند. من یادم نمی‌آید در انبیای الهی کسی به عنوان عبد خرید و فروش شده باشد غیر از حضرت یوسف. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» خدا نسبت به هرچیزی که آنها انجام می‌دهند عالم است. این علیم، تهدید است. یعنی شما نبی زاده هستید. حرف نشنیده نیستید. حواس شما کجا رفته است. این تهدید است که اینها با اینکه می‌دانستند خدا عالم است اما بی اعتنایی کردند. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» چه فعل اینها باشد، چه فعل کاروانیان باشد که می‌خواهند با یوسف بعد از این رفتار بکنند، به اینجا که می‌رسد تعبیر اینکه بعضی از اهل لطافت گفتند: «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» نگفت: غلامی را یافتم. می‌گویند: یافتن همیشه پس از طلب است. یافت پس از طلب است. انسان گاهی دنبال چیزی نیست یا دنبال چیز دیگری است. اینها دنبال آب بودند. یکباره یوسف را پیدا کردند. پیدا کردن یوسف مثل تحفه‌ای برای اینها بود. ما خیلی از اوقات به دنبال چیزی هستیم، خدای سبحان برای ما چیز دیگری ایجاد می‌کند. اگر حواس ما باشد که این چیز جدیدی که ایجاد شده، تحفه است بدون درخواست ما، در بهشت دارد «لَهُمْ‏ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» (ق/35) در بهشت آنها هرچه بخواهند هست، «وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» یک چیزهایی هم ما می‌دهیم که اصلاً به ذهن اینها خطور نکرده بود که بخواهند. انسان در ارتباط با خدا و در افعال روزانه‌اش، مثلاً موسی کلیم به دنبال آتش رفت و پیامبر برگشت. مادر موسی، موسی را درون آب انداخت. آسیه کنار آب رفت سیاحت کند. موسی را پیدا کرد. این یک نکته بسیار عظیمی است که خدا در زندگی ما به عنوان کد مطرح می‌کند. «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» از این استفاده می‌کند که بسیاری از داده‌های الهی دنبال تقاضای ما نیست. بلکه تقاضای ما تبدیل به احسن می‌شود. لذا دارد شما دعا می‌کنید و یک چیزی را می‌خواهید. خدا برای شما این را به احسن تبدیل می‌کند. اینها نمی‌دانستند یوسف به دست آوردن چیست، فقط احساس می‌کردند یک سرمایه و یک کالایی است. دارد در این مسیر، مالک که مسئول کسی بود که بعد یوسف را خرید. دارد هرجا که رفتیم در مسیری که با یوسف رفتیم، رحمت و برکات بر کاروان و بر همه نازل می‌شد. وجودش یک وجود با برکتی بود که همه از آن بهره‌مند بودند. خدا یوسف را به اینها داد. این نشان می‌دهد اگر دنبال چیزی بودیم و چیز دیگری به ما دادند بی اعتنا رد نشویم. اینها نعمت‌های ویژه الهی است. اگر به ما می‌گویند: وقتی دعا می‌کنید حواستان باشید. گاهی آنچه را می‌خواهید برای شما خوب نیست. خدای سبحان جهت دیگری را برای شما اجابت می‌کند، ما گاهی جهت دیگر را نمی‌بینیم. فکر  می‌کنیم این کار خودمان بوده است. «هذا غلامٌ» نگفت: غلامی را یافتم. یافتن پی طلب بود و چون طلب نداشت تعبیر را کاملاً دقیق به کار برد که «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» نگفت دنبال فعل من است.
شریعتیبهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»

 



نوع مطلب : تدبّر قرآنی در داستان حضرت یوسف، داستانهایی از زندگی و سیره تربیتی پیامبران در قرآن کریم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

اخبارحوادث

اخبار متفرقه

تنظیم فونت

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
آیه قرآن حدیث موضوعی مهدویت امام زمان (عج) پخش زنده حرم