وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


@@@@@@@@@@@@

«به نام خداوند علیم و حكیم»

جهان آفرینش دارای رموز و معمّاهایی است كه انسان ها باید همیشه در جست و جوی آن باشند و هر یك از شگفتیهای این جهان دارای كلیدهایی است كه قفل این رموز را باز می كنند.

ما انسانها با تلاش و كوشش می توانیم توانایی آن را داشته باشیم که با كمی اندیشه همراه با عمل و با استفاده از شاه كلید اصلی یعنی «قرآن کریم» این كلیدها را از آن خود كنیم و به راز آفرینش دست پیدا كنیم.

زندگی بدون كاوش معنا ندارد و زمانی زندگی معنا پیدا می كند كه در آن رمزی وجود داشته با شد و همچنین فردی باشد كه در جست و جوی یافتن آن رمز باشد.

@@@@@@@@@@@@

قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزالعمال ج1 ص548

مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها





ثواب ختم قرآن کریم در مکّه مکرّمه



قالَ الاْ مامُ عَلی بنُ الْحسَین، زَیْنُ الْعابدین عَلَیْهِ السَّلامُ : 

 مَنْ خَتَمَ الْقُرْآنَ بِمَكَّة لَمْ یَمُتْ حَتّی یَری رَسُولَ اللّهِ صَلّی اللّهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ، وَ یَرَی مَنْزِلَهُ ‏فی الْجَنَّةِ

هر كه قرآن را در مكّه مكرّمه ختم كند نمی‌میرد مگر آن كه حضرت رسول اللّه و نیز جایگاه خود را در ‏بهشت رۆیت می‌نماید.


 من لا یحضره الفقیه: ج 2، ص 146، ح 95





نوع مطلب : بوستان حدیث، 
برچسب ها : احادیث فضائل تلاوت قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 28 اسفند 1396


 

چرا گوشت خوک حرام است؟ 

چرا مسلمانان گوشت خوک نمیخورند؟


 

شخصی که سالها متمادی در آلمان زندگی کرده  چنین قصه میکند:


همکاری آلمانی دارم یک بار از من سوال کرد چرا شما مسلمانان گوشت خوک نمیخورید؟
 میخواهم دلیل علمی اش را برایم بگویی که قانع شوم نه دلیلی شرعی.منم در جواب گفتم فقط یک ساعت وقت میخواهم تا با توکل به خدا با زبان آلمانی جوابی مناسب و قاطع خواهم داد.از سایتهای اینترنت شروع کردم به جست و جو بخصوص در سایتهای علمی به زبان انگلیسی ، آلمانی و دیگر زبانها..آنچه را که پیدا کردم مرا شوکه کرد در یکی از سایتهای آلمانی جواب سوالم را پیدا کردم(شبکه المانی در امور مراقبتهای ارزشهای غذایی)مختصری درمورد گوشت خوک نوشته: 


خوک جسد و مردار گندیده میخورد حتی اگر مردار پدرش باشد.


خوک همه چیز میخورد حتی ادرار و مدفوع خود و دیگر حیوانات.


مقدار سم کشنده در گوشت خوک 30 برابر گوشت گوسفند است.


خوک عرق نمی کند ،پوست خوک اسفنجی است بە همین دلیل تمام کثیفی ها را جذب خود میکند این خود فاجعە است.


برای هضم کردن گوشت گوسفند به6-9ساعت زمان نیاز است و جگر انسان برای جذب کردن مقدار کمی از سم زمان زیادی نیاز دارد؛ اما برای هضم گوشت خوک به1-2 ساعت زمان نیاز است به همین دلیل جگر پوشیده و مملو از آن سم کشنده خواهد شد


جنس نر خوک با هر حیوان دیگری جفت می شود حتی اگر جفتش هم نر باشد به همین دلیل خوک منبع بسیاری از بیماری هاست.


سه ساعت بعد از کشتن خوک کِرم از بدنش خارج می شود .


نوعی کِرم در گوشت خوک موجود است کەنە با پختن نە سرخ کردن(برشتە) از بین نمی رود.


پختن گوشت خوک نیاز بە 66ساعت زمان دارد گوشت خوک قابل سرخ کردن نیست زیرا کم کم آب میشود تا چیزی از آن باقی نمی ماند (مانند گوشت انسان(


در سر خوک خون لختە زیادی جمع شدە است چون خوک تنها حیوانی است کە نمی تواند سرش رابە طرف بالا بلند کند.


کرک و موی خوک جز با سوزاندن از بین نمی رود.


خوک هرگز چیزی را که می خورد بو نمی کند بلکە اگر خوراکش پاک هم باشد قبل از خوردن آب دهان و بینی اش را به آن می مالد.


کسانی که سازننده تاتو هستن اول روی پوست خوک آن را تست میکنند.


کسانی که سازننده تاتو هستن اول روی پوست خوک آن را تست میکنند.


گوشت خوک باعث بروز انواع بیماری‌ها در انسان می‌شود که یکی از علت‌های آن وجود نوعی کرم به تنیا سولیوم در گوشت خوک است که خطرناک‌ترین کرم برای بدن انسان می‌باشد. این کرم در روده انسان مخفی می‌شود و تخم‌های آن که وارد جریان خون می‌شوند می‌توانند همه ارگان‌های بدن را تحت تأثیر قرار دهند. تخم‌های این کرم در صورت ورود به مغز موجب از دست رفتن حافظه، در صورت ورود به قلب موجب حمله قلبی، در صورت ورود به چشم موجب کوری و در صورت ورود به کبد موجب اختلال در کار این عضو از بدن می‌شود.


ساختار بدنی خوک دارای ماهیچه بسیار کم می‌باشد و بیشتر بدن آن را چربی تشکیل می‌دهد. وقتی گوشت خوک خورده می‌شود این چربی در رگ‌های بدن انسان ته‌نشین می‌شود و می‌تواند باعث فشار خون بالا و حمله قلبی شود، به همین دلیل تعجب‌آور نیست که بیش از 50 درصد آمریکایی‌ها از فشار خون بالا رنج می‌برند.


فضولات انسان‌ها در برخی از روستاهایی که مردم داری سرویس‌های بهداشتی نیستند توسط خوک‌ها از سطح زمین پاک می‌شود.

حتی اگر خوک‌ها در محیط‌های بسیار تمیز و پاکیزه آن‌طور که در استرالیا مرسوم است نگاه داشته شوند از فضولات بدن خود و یا خوک‌های دیگر استفاده می‌کنند پس هر چقدر هم که شما از نگه داشتن آنها در محیط‌های تمیز بکوشید باز هم آنها بخاطر ماهیت کثیف بودن خود نمی‌توانند 
خودشان را از آلودگی حفظ کنند.

دوستم گفت: منم این گزارش را برای دوست آلمانی ام ارسال کردم همراه با ذکر منبعش ،او هم بعد از مطالعه آن تصمیم به ترک خوردن گوشت خوک گرفت و این متن را در بسیاری از سایتهای آلمانی بخش کرد با این موضوع که: چرا مسلمانان گوشت خوک نمیخورند.

*

*

*


حُرِّمَتْ عَلَیْكُمُ الْمَیْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ

بر شما حرام شده است مردار و خون و گوشت‏خوك و آنچه به نام غیر خدا كشته شده باشد.



و از این رو است که می فهمیم چرا خداوند متعال حکم تحریم گوشت خوک را در قرآن کریم در آیه 3 سوره مائده بیان فرموده است.

 خیلی وقت ها است بعضی از ما ها به دلیل به اصطلاح روشنفکری بنای مخالفت با فرامین خدا را برمیداریم ولی نمیدانیم که داریم به خود ضربه و آسیب وارد میکنیم.



http://www.shia-news.com/fa/news/22657/

+

http://miraclesofthequran.persianblog.ir/






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اسرار گناه و بررسی آثار آن، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 اسفند 1396


  

داستان قارون-قصص، آیه 76

(تـدبّـر قـرآنـی)


إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ 

(قصص/76)



 قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم كرد، ما آن قدر از گنج ها به او داده بودیم كه حمل صندوق هاى آن براى یك گروه زورمند مشكل بود، به خاطر بیاور هنگامى را كه قومش به او گفتند: این همه شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمیدارد. 
در بخش دیگرى از آیات این سوره سخن از درگیرى دیگر بنى اسرائیل با مردى ثروتمند و سركش از خودشان به نام قارون به میان می‏آورد، قارونى كه مظهر ثروت آمیخته با كبر و غرور و طغیان بود.


اصولا موسى در طول زندگى خود با سه قدرت طاغوتى تجاوزگر مبارزه كرد: 

1-فرعون كه مظهر قدرت حكومت بود

 2-قارون كه مظهر ثروت بود

 3-سامرى كه مظهر صنعت و فریب و اغفال


گرچه مهمترین مبارزه موسى ع با قدرت حكومت بود، ولى دو مبارزه اخیر نیز براى خود واجد اهمیت است و محتوى درسهاى آموزنده بزرگ.
معروف است كه قارون از بستگان نزدیك موسى ع (پسر عمو یا عمو یا پسر خاله او) بود، و از نظر اطلاعات و آگاهى از تورات معلومات قابل ملاحظه ‏اى داشت، نخست در صف مؤمنان بود، ولى غرور ثروت او را به آغوش كفر كشید و به قعر زمین فرستاد، او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت‏ انگیزش درسى براى همگان شد، كه شرح این ماجرا را در آیات مورد بحث مى‏خوانیم.


نخست میگوید: قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم و ظلم كرد.


 إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَیْهِمْ

علّت این بغى و ظلم آن بود كه ثروت سرشارى به دست آورده بود، و چون ظرفیت كافى و ایمان قوى نداشت، این ثروت فراوان او را فریب داد و به انحراف و استكبار كشانید.
قرآن مى‏گوید: ما آن قدر اموال و ذخائر و گنج به او دادیم كه حمل خزائن او براى یك گروه زورمند، مشكل بود.



    وَ آتَیْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ
مفاتح جمع مفتح (بر وزن مكتب) به معنى محلى است كه چیزى را در آن ذخیره مى‏كنند، مانند صندوق‏ هایى كه اموال را در آن نگهدارى مینمایند.
به این ترتیب مفهوم آیه چنین مى‏شود كه قارون آن قدر طلا و نقره و اموال گرانبها و قیمتى داشت كه صندوق آنها را، گروهى از مردان نیرومند به زحمت جابجا میكردند.
و با توجه به اینكه عصبه به معنى جماعتى است كه دست به دست هم داده ‏اند و نیرومندند و همچون اعصاب یكدیگر را گرفته ‏اند روشن میشود كه حجم جواهرات و اموال گران قیمت قارون چقدر زیاد بوده است (بعضى مى‏گویند عصبه به ده نفر تا چهل نفر مى‏گویند.)
جمله «تنوء» از ماده «نوء» به معنى قیام كردن با زحمت و سنگینى است و در مورد بارهاى پر وزنى به كار میرود كه وقتى انسان آن را حمل مى‏كند از سنگینى او را به این طرف و آن طرف متمایل میسازد! آنچه در بالا در مورد تفسیر مفاتیح گفتیم چیزى است كه گروه عظیمى از مفسران و علماى لغت پذیرفته‏ اند، در حالى كه بعضى دیگر مفاتح را جمع مفتح (بر وزن منبر به كسر میم) به معنى كلید دانسته‏ اند، و میگویند كلید گنج هاى قارون آن قدر زیاد بود كه چندین مرد زورمند از حمل آن به زحمت مى‏ افتادند! كسانى كه این معنى را برگزیدند خودشان براى توجیه آن به زحمت افتاده ‏اند كه چگونه این همه كلید گنج امكان پذیر است و به هر حال تفسیر اول روشن تر و صحیح تر است.
زیرا گذشته از این كه اهل لغت براى همین كلمه (مفتح به كسر میم) نیز معانى متعددى گفته‏ اند از جمله خزانه یعنى محل جمع‏ آورى مال است، معنى اول به واقعیت نزدیكتر و دور از هر گونه مبالغه است.
و به هر حال این لغت را با مفاتیح كه جمع مفتاح به معنى كلید است نباید اشتباه كرد .


از این بحث بگذریم و ببینیم بنى اسرائیل به قارون چه گفتند؟
قرآن مى‏گوید: به خاطر بیاور زمانى را كه قومش به او گفتند: اینهمه خوشحالى آمیخته با غرور و غفلت و تكبر نداشته باش كه خدا شادى كنندگان مغرور را دوست نمى ‏دارد.


إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ
بعد از این نصیحت، چهار اندرز پرمایه و سرنوشت‏ ساز دیگر به او می‏دهند كه مجموعا یك حلقه پنجگانه كامل را تشكیل میدهد.
نخست در نصیحت اوّل میگویند: در آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجو كن.


وَ ابْتَغِ فِیما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ
اشاره به اینكه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضى از كج‏ اندیشان، چیز بدى نیست، مهم آن است كه ببینیم در چه مسیرى به كار مى‏افتد، و اگر بوسیله آن ابتغاء دار آخرت شود، چه چیزى از آن بهتر است؟، اگر وسیله ‏اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد، چه چیز از آن بدتر؟! این همان منطقى است كه در جمله معروف امیر مؤمنان على ع در باره دنیا به روشنى از آن یاد شده است:


من ابصر بها بصرته، و من ابصر الیها اعمته
كسى كه به دنیا به عنوان یك وسیله بنگرد چشمش را بینا مى‏كند، و كسى كه به عنوان یك هدف نگاه كند نابینایش خواهد كرد!.


و قارون كسى بود كه با داشتن آن اموال عظیم، قدرت كارهاى خیر اجتماعى فراوان داشت ولى چه سود كه غرورش اجازه دیدن حقایق را به او نداد.
در نصیحت دوم افزودند: سهم و بهره ‏ات را از دنیا فراموش مكن وَلا تَنْسَ نَصِیبَكَ مِنَ الدُّنْیا
این یك واقعیت است كه هر انسان سهم و نصیب محدودى از دنیا دارد، یعنى اموالى كه جذب بدن او، یا صرف لباس و مسكن او میشود مقدار معینى است، و ما زاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش كند.
مگر یك نفر چقدر میتواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چند مسكن و چند مركب مى‏تواند داشته باشد؟ و به هنگام مردن چند كفن با خود می‏تواند ببرد؟ پس بقیه خواه و ناخواه سهم دیگران است و انسان امانت‏دار آنها!.

و چه زیبا فرمود: امیر مؤمنان على(ع) :


یا بن آدم ما كسبت فوق قوتك فانت فیه خازن لغیرك:
اى فرزند آدم! هر چه بیشتر از مقدار خوراكت بدست مى ‏آورى خزانه‏دار دیگران در مورد آن خواهى بود! «1». تفسیر دیگرى براى این جمله در روایات اسلامى و سخنان مفسران دیده مى‏شود كه با تفسیر فوق قابل جمع است و ممكن است هر دو معنى مراد باشد، (چون استعمال لفظ در اكثر از معنى واحد جایز است)، و آن اینكه:
در معانى الاخبار از امیر مؤمنان على ع در تفسیر جمله وَ لا تَنْسَ نَصِیبَكَ مِنَ الدُّنْیا چنین آمده است:


لا تنس صحتك و قدرتك و فراغك و شبابك و نشاطك ان تطلب بها الآخرة:
تندرستى و قوت و فراغت و جوانى و نشاطت را فراموش مكن و بوسیله این (پنج نعمت بزرگ) آخرت را بطلب! طبق این تفسیر جمله فوق هشدارى است به همه انسانها كه فرصت ها و سرمایه ‏ها را از دست ندهند كه فرصت چون ابر در گذر است «2»
سومین اندرز اینكه: همانگونه كه خدا به تو نیكى كرده است تو هم نیكى كن.


وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْكَ
این نیز یك واقعیت است كه انسان همیشه، چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هر گونه خیر و نیكى را تقاضا مى‏كند، و همه گونه انتظار از او دارد، در چنین حالى چگونه میتواند تقاضاى صریح یا تقاضاى حال دیگران را نادیده بگیرد و بى‏تفاوت از كنار همه اینها بگذرد؟! و به تعبیر دیگر همانگونه كه خدا به تو بخشیده است به دیگران ببخش، شبیه این سخن را در آیه 22 سوره نور در مورد عفو و گذشت مى‏خوانیم:


وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ

 مؤمنان باید عفو كنند و صرفنظر كنند آیا دوست نمى‏دارید خداوند بر شما ببخشد؟
این جمله را به تعبیر دیگر چنین مى‏توان تفسیر كرد كه گاه خداوند مواهب عظیمى به انسان می‏دهد كه در زندگى شخصیش نیاز به همه آن ندارد، عقل توانایى میدهد كه نه فقط براى اداره یك فرد، بلكه براى اداره یك كشور كارساز است، علمى مى‏دهد كه نه یك انسان، بلكه یك جامعه مى‏تواند از آن استفاده كند، اموال و ثروتى مى ‏دهد كه درخور برنامه‏ هاى عظیم اجتماعى است.
این گونه مواهب الهى مفهوم ضمنی اش این است كه همه آن به تو تعلق ندارد بلكه تو وكیل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستى، خدا این موهبت را به تو داده كه با دست تو بندگانش را اداره كند.
بالآخره چهارمین اندرز اینكه:

نكند كه این امكانات مادّى تو را بفریبد و آن را در راه فساد و افساد به كارگیرى 

هرگز فساد در زمین مكن كه خدا مفسدان را دوست ندارد.


وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ
این نیز یك واقعیت است كه بسیارى از ثروتمندان بى‏ ایمان گاه بر اثر جنون افزون ‏طلبى و گاه براى برترى‏ جویى دست به فساد مى‏زنند جامعه را به محرومیت و فقر مى ‏كشانند همه چیز را در انحصار خود مى‏گیرند، مردم را برده و بنده خود میخواهند، و هر كسى زبان به اعتراض بگشاید او را نابود میكنند، و اگر نتوانند از طریق تهمت به وسیله عوامل مرموز خود او را منزوى مى‏ سازند، و خلاصه جامعه را به فساد و تباهى میكشند.
در یك جمع ‏بندى كوتاه به اینجا مى‏رسیم كه این اندرزگویان نخست سعى كردند غرور قارون را درهم بشكنند.
در مرحله دوم اخطار نمودند كه دنیا وسیله است نه هدف
در مرحله سوم به او هشدار دادند كه از آنچه دارى تنها بخش كمى را می‏توانى مصرف كنى.
در مرحله چهارم این حقیقت را به او گوشزد كردند كه فراموش نكن خداوند به تو نیكى كرده تو هم باید نیكى كنى، و گرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت.
و در مرحله پنجم او را از فساد در ارض كه نتیجه مستقیم فراموش كردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
درست معلوم نیست كه این نصیحت‏ كنندگان چه كسانى بودند؟ قدر مسلم اینكه مردانى دانشمند، پرهیزگار، هوشیار، نكته‏ سنج و با شهامت بودند.
اما اینكه بعضى احتمال داده ‏اند كه خود موسى بوده بسیار بعید است چرا كه قرآن مى‏گوید إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ:قوم قارون به او گفتند.
اكنون نوبت آن رسیده است كه ببینیم مرد یاغى و ستمگر بنى اسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخ گفت؟
قارون با همان حالت غرور و تكبرى كه از ثروت بی حسابش ناشى مى‏شد چنین گفت: من این ثروت را به وسیله علم و دانش خودم به دست آورده ‏ام!

قالَ إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلى‏ عِلْمٍ عِنْدِی
این مربوط به شما نیست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم! من كه با علم و آگاهیم در ایجاد آن دخالت داشته ام در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایى كسى ندارم! بعلاوه لا بد خداوند مرا لایق این ثروت میدانسته كه به من عطا كرده است راه مصرف آن را نیز به من یاد داده، از دیگران بهتر مى‏دانم و لازم به دخالت شما نیست!. 
و از همه اینها گذشته من زحمت كشیده ‏ام، رنج برده‏ام، خون جگر خورده ‏ام تا این ثروت را اندوخته‏ ام، دیگران هم اگر لیاقت و توانایى دارند چرا زحمت نمیكشند؟ من مزاحم آنها نیستیم! و اگر ندارند چه بهتر كه گرسنه بمانند و بمیرند «1»
اینها منطق هاى پوسیده و رسوایى است كه غالبا ثروتمندان بى‏ ایمان در مقابل كسانى كه آنها را نصیحت میكنند اظهار مى‏دارند.



تفسیر نمونه، ج‏16، ص: 153 (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، كد: 41/200905)


******


چرا و چگونه قارون در کام زمین فرو رفت؟



این یک واقعیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد، یعنی اموالی که جذب بدن او، یا صرف لباس و مسکن او می شود مقدار معینی است ، و مازاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش کند.قارون

یکی از مورخین و تاریخ نگاران بزرگ بشریت، پروردگار عالم و کتاب مقدس قرآن کریم است که با بیان روایت های مختلف، تاریخ اسلام را ورق می زند
قارون با ثروت های کلان و مرکب های راهوار از خانه بیرون می آمد و بر اثر جنون نمایش ثروت، اموال خود را به رخ مردم می کشید. حتی بعضی نوشته اند:

«قارون با یک جمعیت 40 هزار نفری در میان بنی اسراییل رژه رفته است، درحالی که 4 هزار نفر براسب های گران قیمت با پوشش های سرخ سوار بودند و نیز کنیزان سپید روی با خود آوردکه بر زین های طلایی که بر استر های سفید رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهایشان سرخ بوده و همه غرق در زینت آلات طلا جلوه می کردند، و مطابق گفته بعضی، تعداد آنان 70 هزار نفر بود.
اکثر آن ها دنیا پرست که عقلشان در چشمان بود، وقتی که آن صحنه پر زرق و برق را دیدند، با حسرت عمیق، آه سوزان از دل برمی کشیدند و چنین آرزو می کردند که ای کاش به جای قارون بودند، و حتی یک روز و یک ساعت و یک لحظه مانند قارون بودند؛ و می گفتند:«به راستی که قارون دارای بهره عظیمی از نعمت هاست. آفرین بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالی و چه حشمتی که تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد؟»

 

عاقبت گنج قارون

ولی در مقابل این اکثریت دنیا پرست، گروه اندکی از آگاهان و پرهیزکاران نیز بودند و می گفتند:

وَ قالَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلاَّ الصَّابِرُونَ

سوره قصص /آیه 80

وای بر شما، ثواب و پاداش الهی برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند بهتر است.
اما طولی نکشید که همان اکثریت دنیاپرست نیز، حقیقت را درک کردند، و به جای حسرت و آه، اظهار تنفر به زرق و برق قارون می نمودند، و این درآن هنگام بود که خداوند بر قارون غضب کرد، و همه خانه و تشکیلاتش را در کام زمین فرو برد. در این وقت همان آرزومندان پر حسرت می گفتند:

«وای بر ما! گویی خداوند روزی را بر هرکسی که بخواهد گسترش می دهد، و بر هر کس بخواهد تنگ می کند، و کلید آن تنها در دست خداست.» از این روی در این فکر فرو رفتند که اگر آرزوی مصرانه دیروز آنان به اجابت می رسید، و خدا آن ها را به جای قارون قرار می داد، چه خاکی بر سر می کردند.
به همین سبب درمقام شکر برآمده و گفتند:«اگر خداوند برما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمین فرو می برد، ای وای! مثل اینکه کافران هرگز رستگار نمی شوند. اکنون حقیقت را با چشم خود می نگریم، و نتیجه غرور و سرکشی و شهوت پرستی را می بینیم و می فهمیم که اینگونه زندگی هایی که دورنمای دل انگیزی دارد، بسیار وحشت زاست.
»

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 اسفند 1396

Related image

ارزش ذكر صلوات بر محمّد و آل محمّد


صلوات برتر از بیست هزار سال طاعت فرشته

وقتی كه پیامبراكرم صلی الله علیه وآله و سلم در شب معراج به آسمان چهارم رسید، فرشته ای را دید كه لوحی در پیش روی خود نهاده و در آن نگاه می كند و مانند رودی اشك از دیدگان میریزد.

آن ملك متوجه حضور رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در آسمان چهارم نشد و لذا جبرئیل با بال خود بر او زد و هنگامی كه ملك متوجه شد، بلافاصله ركاب آن حضرت را بوسید ، تعظیم و اكرام نمود و عرض كرد: یا رسول الله مرا معذور دارید، چرا كه نور زیادی از این لوح متصاعد بود و به همین جهت من متوجه حضور شما نشدم .

آن حضرت فرمودند: در این لوح چه چیزی نوشته شده است؟ ملك عرض كرد، در این لوح نوشته است: لا اله الا الله ، محمد رسول الله ، علی ولی الله. سپس ملك گفت كه من دو ركعت نماز بجا آورده ام كه بیست هزار سال طول كشیده است. به امر خدا پنج هزار سال در قیام و پنج هزار سال در ركوع و پنج هزار سال در سجود و پنج هزار سال درحال تشهد بودم. حالا ثواب این نماز را به شما هدیه می كنم به امت شما. حضرت باز فرمودند كه امت من احتیاج به نماز تو ندارند. پس بدان كه به عزت خدا هر كس از گناهكاران امت من یك بار صلوات بفرستند، ثواب آن از بیست هزار سال طاعت تو برتر است.


منبع :امالی صدوق، ج 3، ص 429/ لئالی الاخبار،ج3، ص 429








نوع مطلب : احادیث فضائل ذکر صلـــوات، بوستان حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 23 اسفند 1396



داستان حضرت یوسف-قسمت17

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/12/12



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی(مجری):  سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی(کارشناس): (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد که در کنار حضرت ولی‌عصر، امام زمان(عج) از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیمسلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.

در محضر قصّه حضرت یوسف بودیم که باز هم با سلام بر حضرت یوسف و حضرت یعقوب آغاز می‌کنیم. جلسه گذشته این آیه را گفتیم «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ‏ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» (یوسف/20) یوسف را به «ثمن بخس» فروختند و در مورد یوسف از زاهدین و بی رغبتان به یوسف بودند. تعبیر «كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» کانوا یعنی اصلاً از اول اینها میل نداشتند. یک استمرار و دوام درونش است. اینطور نبود که این لحظه یا این موقع یا اخیراً اینطور شده باشند. از اول «كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» این بی رغبتی از ابتدا در وجود اینها بود و شکل گرفت تا به این مرحله رسید. دو سه نکته را کوتاه عرض کنم و بعد وارد آیه بعد شویم. این بی رغبتی برادرها به یوسف در عین اینکه از حسد برادرها نشأت می‌گرفت ولی جزء نقشه و نگاه الهی بود که این بی رغبتی باعث شد اینها یوسف را در چاه بیاندازند و بخواهند از دستش راحت باشند. اما به نفع یوسف تمام شد از این جهت که ورود او را به جریان مصر که پایتخت کشورهای بزرگ آن زمان بود همین به چاه انداختن مقدمه‌اش بود و الا اگر قرار بود کنار پدر تا آخر بمانند، این رفتن به پایتخت کشور و مرکز حاکمیت آن دوره که می‌تواند از آنجا توحید را به جاهای مختلف توسعه بدهد امکان پذیر نبود. از قعر چاه بود که عزیز مصر شد. برادرها فکر می‌کردند دارند نقشه خودشان را می‌کشند اما در عین اینکه حسد آنها بود همین نقشه الهی هم بر همین تعلق گرفته بود که با تدبیر آنها، اراده الهی محقق شود. با تدبیر دشمن یوسف اراده الهی محقق شد و یوسف به عزت رسید. از نظر آنها از چاه ذلت به اوج عزت رسید.
نکته دیگر این است که اگر انسان ارزش چیزی را نداند ارزان از دست می‌دهد. اگر عزیز مصر بود و می‌دانستند برادرشان است، همه مباهات می‌کردند که او برادر ماست که عزیز مصر است. این همان یوسف بود اما چون ارزش او را نمی‌دانستند به ثمن بخس رهایش کردند و او را فروختند. لذا هر چیزی را اگر توجه کنیم به مقدار شناختی که از او داریم برای ما ارزش پیدا می‌کند. اگر هر چیزی در این نگاه با خدای سبحان مرتبط شد و تجلی از تجلیات الهی شد، هیچ چیز بی ارزشی در عالم نیست با این نگاه، هر چیزی در این عالم است جزء نقشه و نظام الهی و نظام احسن الهی است و خدای سبحان وجود این را ضروری می‌دانسته که قرار داده است لذا به جای خویش نیکوست. به جای خویش ضروری است. به جای خویش کمال ارزشمندی را دارد چون منتسب به نقشه‌ای است که خدا در مورد او اجرا می‌کند و خلق اوست. با این نگاه هیچ چیزی در عالم بی ارزش جلوه نمی‌کند پس حواسمان باشد در نگاهمان به اشیاء، بی ارزش دیدن جزء نگاه الهی نیست. اگر چیزی در نظر ما بی ارزش می‌آید باید تغییر نگاه را ایجاد کنیم. لذا اینها یوسف را بی ارزش دیدند، اما وقتی منظر تغییر کرد و دیدند این همان یوسف است که حالا در اوج عزت قرار گرفته برایشان ارزشمند شد به طوری که در برابرش سجده کردند. اینهایی که اینقدر نسبت به او بی رغبت بودند. البته سجده یعنی قبله گاه آنها قرار گرفت در سجده، قبله گاه قرار گرفت برای خدا سجده کردند. این هم یک نکته که چیزی در نظام الهی بی ارزش نیست

یک نکته دیگر این است که اشخاص همه ارزشمند هستند و اگر در جامعه و اجتماع کسی را بی ارزش می‌بینند، اگر خود شخص، خودش را در این مسأله تحقیر نکند و امیدش را از دست ندهد، این نقاط ارزشمندی وجودی او کم کم آشکار خواهد شد. هرچند  در مدتی و برهه‌ای کسی او را ارزشمند نبیند. پس باید این امید را در ارزشمندی، چون ممکن است افراد در جهتی قدرت بروز نداشته باشند. اما در جهت دیگری همین شخصی که در آنجا قدرت بروز ندارد، در جهت دیگر ارزشمند است. در مورد شهید باقری که بعد یکی از طراحان نقشه‌های جنگی شد، می‌گفتند: در جبهه ابتدا به عنوان عکاس و اینها رفته بود و رغبتی به کارش نبود که کسی بخواهد اعتنا بکند. اما یکباره که به آن کار ورود پیدا کرد، به طوری که شاید قبلاً هم رویش کار نکرده بود اما در وجودش استعداد قوی در این مسأله داشت. لذا همان که در نظر ابتدایی غیر ارزشمند بود، در جایگاه خودش کاملاً ارزشمند است. چون هرچیزی را خدای سبحان به جا خلق کرده در نظام احسن الهی و بی جا نداریم
.
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

 پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
اگر اینطور باشد هر چیزی قطعاً مهره‌ای است که در این نظام ارزشمند است. منتهی باید جایگاه خودش را پیدا بکند. نا امید نشود از اینکه، حتی اگر کسی در بستر بیماری است. باید ببیند پیام خدا از او در این حالت چیست. اینگونه نیست که فکر کنیم یک کسی که بیمار بود. یادم نمی‌رود خیلی سال پیش کسی از ناحیه گردن قطع نخاع شده بود و خیلی متفکر بزرگی بود و خیلی‌ها پیش او می‌رفتند و در مسائل با او مشورت می‌کردند. خیلی مشورت‌های خوبی می‌دادند با اینکه در بستر افتاده بودند. ولیکن این فکر کار می‌کند. این ارزشمندی سر جایش است. اگر ما حواسمان باشد هیچ چیزی بی ارزش نیست. آن چیزی که ابتدا بی ارزش می‌آمد در نظر برادرها طبق نقشه الهی ارزشش در  جایگاه خودش آن هم با این ارزشمندی آشکار شد. یعنی آشکار می‌شود و بروز پیدا می‌کند.
همان زمانی که برادرها بی رغبت بودند به یوسف وقتی در بازار مصر عرضه شد، چند روز بعدش بود؟ در بازار بردگان تمام رغبت‌ها به یوسف بود. پس اینطور نیست که اگر عده‌ای بی رغبت شدند این شیء بی ارزش باشد. همان زمانی که آنها بی رغبت شدند، خیلی‌ها دوست داشتند خریدار یوسف باشند و اینها آرزومند یوسف بودند تا حدی که عزیز مصر توانست در یک رقابت یوسف را بخرد و به خانه‌اش ببرد. لذا شخص در نظام الهی باید حواسش باشد خودش را بی ارزش نبیند. بداند خدا او را خلق کرده و خدا حتماً از او مأموریت ویژه‌ای را هم می‌خواهد که از کسی دیگر این مأموریت ویژه نمی‌آید. تجلیات خدای سبحان تکرار ندارد. که بگویی یکی دیگر بوده و نقش مرا اجرا می‌کند. لذا هرکس در جایگاه خودش نقش ویژه دارد. بی بدیل است. اگر بی بدیل بود آن موقع باید نقشش را پیدا کند لذا همه در این نظام ارزشمند هستند و مأموریتی بر عهده‌شان است. اینها استفاده‌های ساده است ولی در نظام تربیتی خیلی کار از این ‌می‌آید. خیلی‌ها خودشان را در نظام الهی بی‌ارزش می‌بینند و فکر می‌کنند قدری ندارند و بی ارزش هستند. برای چه آمده و نا امید می‌شود. اما اگر ما بدانیم خدای سبحان هر وجودی که خلق کرده برای او مأموریتی ویژه قرار داده است، که این کار از موجود دیگری نمی‌آید. تکرار در تجلیات الهیه نیست که از وجود دیگری این کار بیاید و آن را انجام داده باشد. لذا خدا خلق کرده است. خدا عبس وبیهوده خلق نمی‌کند. این یک نکته بود برای اینکه در نگاه فکری ما گاهی ارزشمندی بیشتر جلوه کند
.
در آیه بعد زندگی حضرت یوسف(ع) پس از اینکه در بازار بردگان عرضه شد و عزیز مصر او را خرید، از اینجا یک مقطع دیگری از زندگی یوسف صدیق است که قرآن کریم می‌فرماید: «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» (یوسف/21) این آیه تقریباً چهار یا پنج فراز اساسی دارد که خواهیم گفت. مرحوم علامه طباطبایی یک بیان زیبایی دارد. می‌گوید: خدای سبحان خیلی هنرمندانه گاهی شخصیت‌ها را معرفی می‌کند. تا اینجا قصه چند بار پای عزیز مصر به وسط کشیده شده و واقعه‌ای در مورد او نقل شده است. اینجا اولین بار است. اولین بار به عنوان فقط یک رجل مصری مطرح می‌شود. «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» فقط نشان می‌دهد یک شخصی مصری است که یوسف را خرید. بیش از این چیزی نیست. این نشان می‌دهد یوسف در مصر عرضه شد. معلوم می‌شود یوسف در بازار بردگان مصر عرضه شد. یک کسی از مصریان هم او را خرید. بعد آن شخص یوسف را به منزل آورد، به همسرش، «لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِی مَثْواهُ» همین جریان دوباره برای عزیز مصر مطرح می‌شود وقتی که زلیخا یوسف را در خلوتخانه قرار داد، و یوسف فرار کرد، وقتی یوسف فرار کرد، آمد در را باز کند یک مرتبه دیدند عزیز مصر جلوی در است. «وَ أَلْفَیا سَیِّدَها لَدَى‏ الْبابِ‏» (یوسف/25) مرحوم علامه می‌فرماید: اینجا که می‌فرماید: «وَ أَلْفَیا» یافت، «سَیِّدَها لَدَى‏ الْبابِ‏» یعنی آقا را، سید کسی است که مردم به او رجوع می‌کنند. سید به عنوان عرب در لغت عرب به کسی می‌گویند که مردم به او رجوع می‌کنند. سیدی یعنی کسی که محل رجوع مردم بود و در ضمن همسر این خانم هم بود، پس یک مرتبه از قبل بالاتر است
.
وقتی که آن زنان را دعوت کرد و آنها زلیخا را تخطئه می‌کردند که زلیخا عاشق غلام و برده‌ا‌ش شده، زلیخا آنها را دعوت کرد. تعبیر قرآن این است که «وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ‏ نَفْسِهِ»(یوسف/30) «امْرَأَتُ الْعَزِیزِ» اینجا حالا مطرح می‌کند همسر زلیخا کیست؟ عزیز مصر است. باز یک مرتبه بالاتر آمده است. در یک مرتبه دیگر مطرح می‌کند که این زندان هم دارد. معلوم می‌شود کار حکومت هم دستش است و کارآیی دارد و مدیریت دارد. این خودش یک ظرافت است که هر دفعه به اندازه‌ای که لازم است پرده‌ای را کنار می‌زند که در فیلم شناساندن هنرپیشه‌های این فیلم یا کسانی که در این فیلم نقش دارند به خصوص کسانی که نقش اساسی دارند، این پرده به پرده آشکار می‌شود. لزومی ندارد از اول او را معرفی کنند که این چه کسی است. این هربار جلو می‌رود یک نقشی از این آشکار می‌شود تا آخر بیننده می‌یابد که نقش این از آن ابتدا که شروع کرده، این یک کار هنرمندانه‌ای است در قرآن که به ما یاد می‌دهد و اگر از جهت هنری هم روی این کار شود در نظام هنری کارا هست
.
از اینجا مقطع دیگری در زندگی یوسف آغاز می‌شود. تعبیر این است که عزیز مصر او را در خانه آورده و به همسرش می‌گوید: «أَكْرِمِی مَثْواهُ» اولاً اینکه «أَكْرِمِی مَثْواهُ» یعنی مقام او را گرامی بدار. یک موقع می‌گویند: «اکرمی» یعنی او را اکرام بدار. اکرام کن و خوب از این پذیرایی کن. مثلاً یک فقیری در منزل انسان می‌آید، انسان می‌گوید: این را گرامی بدارید و هرچه لازم دارد برایش ببرید. این خیلی خوب است و مناسب با شأن مؤمنین است که نسبت به دیگران کاملاً احترام بگذارد. می‌خواهد فقیر باشد و یا ثروتمند باشد. اما یک موقع شخصی یک شخصیت حقوقی پیدا می‌کند. آن شخصیت حقوقی گرامی داشتن مقام هم هست. لذا یک نوجوان را که حدود نه سال دارد، از بازار برده فروش‌ها خریده است. عزیز مصر در وجود این چه دیده است، چون او اولین برده‌ای نیست که خریده باشد. اینها طبق تاریخ تشکیلات داشتند. اولین بارشان نبوده که ذوق زده شوند. بعد هم چه چیزی در این دید که مستقیم به همسرش نشان می‌دهند، به ملکه مصر می‌گوید: خودت متکفل کار این باش. این همان چیزی است که برادران یوسف در یوسف ندیدند و از روی حسد چشم‌شان کور شده بود. عزیز مصر در نگاه اول است هنوز مدتی نیست که با یوسف زندگی کرده باشد و بعداً فهمیده باشد. یعنی اینقدر کمالات یوسف آشکار بود نه فقط چهره ظاهری، خلق و خو و تکلم یوسف، اخلاق یوسف در همان برخورد اول، هرکس می‌دید از جبهه و صورت او و رفتار او، جمال باطنی را هم تا حدودی راه پیدا می‌کرد. لذا به جایگاه این، نسبت به بچه نه ساله حریم گرفته است. می‌گوید: به مقام این اکرام بگذار. با اینکه اینها هنوز کافر هستند. هنوز به دین توحید یوسف درنیامدند ولی این نشان می‌دهد نظام فطری‌شان تا حدی سالم بوده است. با اینکه در نظام ایمان نبودند اما نظام فطری‌شان نمرده بوده و از بین نرفته بوده. تا این را می‌بیند آن باطن یوسف، تا حدی نه کامل، تا حدی برای او جلوه گر می‌شود، دل او را پر می‌کند که دنبالش می‌فرماید: «أَكْرِمِی مَثْواهُ» قرآن این را در تابلوی قرآن برده که این عزیز مصر یوسف را آورده در قبال آنکه بلافاصله در بعد از آن آیه‌ای که «كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» او را به ثمن بخس فروختند و برادرها نسبت به او بی رغبت بودند، برادرش بودند اما نشناختند. بلافاصله در آیه بعد تا این می‌خرد، می‌فرماید: «أَكْرِمِی مَثْواهُ» ذلت و عزت در کنار هم، این یوسف همین یوسف است، غریبه قدرش را فهمید و آشنا نفهمید. برادر نفهمید، بیگانه یافت. اینطور نیست که همیشه باید آشنای زیاد برای انسان شناخت ایجاد کند. برادرها خیلی آشنا بودند در کنار یوسف بودند اما غریبه‌تر از هر غریبه‌ای بودند که اینجا عزیز مصر با این همه دبدبه و کبکبه که به این راحتی اعتنا نمی‌کند ولی عظمت یوسف را یافت. به دنبالش می‌فرماید: «عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا» شاید این برای ما نافع باشد. عزیز مصر دنبال پول نبود که بگوید: بعداً این را خوب می‌فروشیم. چون داشت. «عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا» یعنی یک حقیقتی را در او دید که بلافاصله دلش را پر کرده، محبت در دلش ایجاد شده است. می‌گوید: این را خوب گرامی بدار. این می‌تواند برای ما نافع باشد

نکته بعد دنبال این آیه می‌فرماید: «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» علامه طباطبایی از اینجا استفاده می‌کند که ظاهراً عزیز مصر بچه‌دار نمی‌شد. اگر کسی فرزند داشته باشد به این راحتی به دنبال اینکه فرزند دیگری را قبول کند نیست. معلوم می‌شود هردو، خدای سبحان در نقشه الهی خودش، این خانواده را بدون فرزند قرار داده بود از سالیانی تا یوسف عرضه شود و یوسف را بخرند و بیاورند. در بین افرادی که می‌توانستند انتخاب کنند به یوسف برسند آن هم با این کمالات و محبت یوسف بیافتد و این بگوید: «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» یا اینکه نه، کسی که یک خاندان پر اسم و رسمی است، هم زلیخا خیلی با شوکت بوده است، زلیخا خانواده‌ی عظیمی داشته است. هم خودش، هم پدر و مادرش و عزیز مصر هم اگر می‌خواهند کسی را به بردگی انتخاب کنند باید بگویند: یک برده و غلام فرزند ما شود. خیلی افراد دیگری حاضر بودند افتخار پیدا کنند فرزندشان در این خانواده رشد کند. اما می‌رود در بازار برده فروش‌ها یکی را میخرد. اگر خدا بخواهد در نقشه‌اش کاری را انجام بدهد چطور زیبا از جایی که انسان احتمال نمی‌دهد، آن نقشه الهیه، این خداست در کار است
.
حضرت آیت الله بهاءالدینی(ره) می‌فرمود: باور کنیم دستگاه خدا در کار است. حضرت آیت الله حسن زاده می‌فرمودند: خداست که خدایی می‌کند. ما باور نداریم که خداست که خدایی می‌کند. نگاه ما چنین است که خدا هم کنار کار است و گاهی یک نگاهی می‌کند. اما خداست که خدایی می‌کند. لذا می‌بینید نمی‌آید وسایل را به طور عادی بچیند. ابراهیم بیاید در آتش بیافتد و آتش سرد شود. نه اینکه قبلش آتش خاموش شود. موسی را باید مادرش در آب بیاندازد و آسیه از آب بگیرد. یوسف باید در چاه بیافتد و از چاه به اوج عزت برسد. می‌توانست به صورت عادی به کاروان فروخته شود. نه، باید او را در چاه بیاندازند. «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِی مَثْواهُ‏» گرامی بدار این را، «عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» از اینجا زندگی یوسف وارد یک مرحله دیگری می‌شود. یوسف از درون چاه درآمده، برده بوده، مدتی در حالت بردگی و اسارت و سفر بود تا وارد خانه‌ای شده و تحت تربیت عزیز مصر و همسرش در اوج عزت و ناز پرورده شود. خواستند برای یوسف جایی را در نظر بگیرند، یوسف یک قسمتی از خانه را به عنوان عبادتگاهش قرار داد و تن به تزئینات و تجملات نداد. نه اینکه نپوشد اما حواسش پرت نشد. یعنی خودش را در مقام عبادتگاهش قرار داد وقتی دید آنها حاضر هستند هرگونه کمک و همکاری با او بکنند، از آنها تقاضا کرد یک عبادتگاهی برایش قرار بدهند، در آن عبادتگاه یکی از کارهایش گریه در فراق یعقوب بود برای خدای سبحان، لذا حواسش را جمع کرد. یوسف طبق نقشه الهی باید از چاه بیاید و برده بشود و در بازار برده فروشان، ممکن است بازار برده فروشان یک روز بوده باشد، اما در سرنوشت یک جوان که برده‌ای خرید و فروش شد، هر لحظه ممکن بود تحت تبعیت یا این خانواده یا آن خانواده قرار بگیرد. این زندگی او را از این رو به آن رو می‌کند. از جهت تفکری او را از این رو به آن رو می‌کند. اما او یوسف است و خدا به او جمال داده است. چون می‌خواهد سیر عبودیت بر او طی کند. یک موقع هست یک آدم زشتی مورد تحقیر زشتی قرار می‌گیرد، ممکن است مکرر برای او پیش آمده باشد زمینه‌ی تحملش بیشتر است. بی رغبتی دیگران نسبت به او عای تر بوده است. اما یکی را خدا در اوج زیبایی قرار بدهد، این طرف را خیلی شکننده می‌کند. هرکس او را می‌بیند بلافاصله جذب او می‌شود بعد یکباره خدای سبحان طبق نقشه خودش به دست یک عده حسود او را در چاه بیاندازند. در سیر عبودیت چقدر باید قوی باشد که وقتی از چاه درمی‌آورند و می‌فروشند، آن هم نه فروختن عادی، فروختن به ثمن بخس، این یک تحقیر بعد از تحقیر است. خدای سبحان این زیبایی را برای یوسف قرار داد و در سیر عبودیت کاملاً جبران کرد. کدامیک حاضر هستیم زیبا باشیم ولی اینچنین شویم؟ ما را در چاه بیاندازند و به ثمن بخس بفروشند؟ اگر امر دایر باشد به اینکه در یک حالت آزادی و حریّت باشیم تا اینکه چهره متوسط داشته باشیم برای ما بهتر است یا یک چهره زیبا و عبد شدن؟ خدا دارد یک بیانی را اینجا زیبا می‌کند که همه را متنبّه کند، ما فکر نکنیم که چهره زیبا داشتیم کار تمام بود. گر فلان جمال و ثروت را داشتیم کار تمام است. حتی بعد از اینکه یوسف وارد خانه عزیز مصر می‌شود، همین‌جا هم از نظر رشدی که پیدا می‌کند و ثروتی که در اختیارش قرار می‌گیرد، همینجا هم مدتی بعد باید به زندان بیافتد. اینها در سیر عبودیت است. یعنی اگر کسی می‌خواهد برود، خدای سبحان در هر نعمتی که به طرف می‌دهد بلافاصله نسبت به نعمت مبتلایش می‌کند. ببیند این نعمت حواس این را پرت نکند. این نعمت باعث نشود این سقوط بکند

یوسف در سیر ادامه حیاتش، جمالش برای او رهزن نبود. لذا وقتی همه اهالی مصر شیفته او شده بودند و زنان مصر هم دائماً به دنبال طریقی بودند که یوسف را جذب کنند. برای وجود یوسف هیچ ذره‌ای تغییر ایجاد نمی‌کند. یکبار خدا او را شکست و توسط برادرها در چاه افتاد. دیگر نسبت به حقیقتی که چطور می‌تواند رهزن شود کاملاً واکسینه شد. حواسش بود که این خودش می‌تواند یک ابتلا باشد. اینها سیر عبودیت را به ما نشان می‌دهد. اگر خدا به شما نعمتی داد، خانواده خوبی داد، زندگی خوبی داد، حواسمان باشد که اینها دوام ندارد. انسان در ارتباطاتش به جایی می‌رسد در نظام وجودی‌اش که همه گسست‌ها نسبت به او امکان پذیر است. پدر و مادرش ممکن است از او ببرد، برادرانش ممکن است از او ببرند، وقتی انسان به صورت یک لاشه‌ی متعفن می‌افتد، همه به دنبال این هستند که او را دفن کنند. چون دیگر آزار دهنده می‌شود. همین‌هایی که کشته مرده‌اش بودند، دیگر نزدیکش نمی‌آیند. اما خدای سبحان هیچگاه از انسان جدا نمی‌شود. همه امکان جدایی از انسان را دارند، ولی خدای سبحان، همانجایی که همه ردش می‌کنند، می‌گوید: من متکفل او هستم. اگر این باور در وجود انسان بیاید که از خدا گریزی نیست، هیچ موقع خدا از ما جدا نمی‌شود، امکان جدایی ندارد. اگر این باور باشد که انسان امکان جدایی از خدا ندارد، از همه چیز امکان جدایی دارد. از همه کسانی که محّب او هستند امکان جدایی دارد. اما از خدای سبحان جدایی امکان پذیر نیست حتی کسی که به سمت کفر برود. اگر این نگاه باشد، آدم می‌داند برای هر چیزی چقدر باید ارزش گذاری کند
.
عزیز مصر یا پوتیفار یکی از اسم‌هایی است که در مورد عزیز مصر به کار رفته است. او با یک قیمت حسابی یوسف را خرید. بعد از این جریان تربیت نوجوان به دست زلیخا سپرده شد که ملکه‌ی این خانه است. قطعاً یک بانوی زیبا در یک خانه به هر غلام و برده‌ای که توجه نمی‌کند. او هم کسی که این همه ثروت و مکنت دارد. هم عزیز مصر محبتشان را با آن جمله ابراز کرد و هم زلیخا پذیرفت، وقتی یوسف را دید پذیرفت. «أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» این آغاز زندگی نازپرورده‌ی یوسف پس از این بود. فصل دیگری از زندگی یوسف شروع می‌شود. با توجه به اینکه اینها فرزند دار هم نمی‌شدند، خیلی شدت علاقه شدیدتر بود. موسی کلیم را در آب انداختند و آسیه او را از آب گرفت که در مصر بود. آسیه به فرعون گفت: «وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَیْنٍ لِی وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ»(قصص/9) آنها هم بچه‌دار نمی‌شدند. می‌خواهد بگوید: شرایط مساوی بود اما فرعون گفت: نه، این چشم روشنی برای تو باشد. من نمی‌خواهم! در روایت دارد نقل شده که اگر فرعون هم همین مقدار به کودک علاقه نشان می‌داد او هم نجات پیدا می‌کرد. اینجا هم زلیخا نجات پیدا کرد. هم عزیز مصر نجات پیدا کرد. آنجا آسیه همسر فرعون با این علاقه نجات پیدا کرد. به طوری که آسیه را با شدیدترین شکنجه، معشوقه فرعون بود، او را با شدیدترین شکنجه کشت به خاطر جریان موسی و ایمان به موسی، ولی آسیه دست از ایمانش برنداشت. علاقه به موسی او را نجات داد. علاقه به اولیای الهی حتی در کودکی و وقتی که به عنوان ولی هم شناخته نمی‌شوند برای وجود انسان نافع است و نجات دهنده است. لذا گر بشناسیم و علاقه داشته باشیم چه نجاتی به دنبال دارد. لذا قدر این مجالسی که در محبت اهل بیت تشکیل می‌شود کم ندانیم و کم اثر نبینیم. انشاءالله اینها در مشکلات و سختی‌ها به داد ما خواهد رسید
.
در یک روایتی از امام باقر(ع) هست که « فحملوا یوسف إلى مصر و باعوه من عزیز مصر فقال العزیز لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِی مَثْواهُ أی مكانه عَسى أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً و لم یكن له ولد فأكرموه و ربوه فلما بلغ أشده» وقتی به کمال رسید، «هوته امرأة العزیز» زلیخا احساس میل نسبت به یوسف کرد و علاقه پیدا کرد. «و كانت لا تنظر إلى یوسف امرأة إلا هوته» زنی نبود که به یوسف نگاه می‌کرد، مگر اینکه اینقدر این زیبایی و کمالات داشت، موزونی تمام خلق و خو بوده است. خُلق و خَلق هردو در یک کمالی بوده، می‌گوید: هیچکسی نگاه نمی‌کرد الا اینکه «هوته» عشق و علاقه به او پیدا می‌کرد. «و لا رجل إلا أحبه» مردها نگاه می‌کردند می‌دیدند او را دوست دارند. زنها عاشق او می‌شدند. «و كان وجهه» این کمال و جمال هم برای خود یوسف یک فتنه و آزمایشی است و هم به نسبت دیگران یک آزمایش و ابتلایی است
.
یکی از بحث‌های ما این است که پیغمبر اکرم(ص) می‌فرماید: «اللهم ارنی الاشیاء کما هی» خدایا اشیاء را آنطور که هستند به من نشان بده. اگر اشیاء آنطور که هستند نشان داده شود انسان به غیر از حشر با خدا حشری پیدا نمی‌کند. چون تمام اشیاء دارند او را نشان می‌دهند. مخلوق او هستند. لذا وقتی تعبیر می‌کنند «اللهم ارنی الاشیاء کما هی» یعنی خدایا اینها را آنطور نشان بده که من عاشقتر تو شوم. تجلی تو و اسماء تو را ببینم. اگر نسبت به یوسف، نسبت به اولیاء بگوییم: خدایا اولیائت را آنطور که هستند به ما نشان بده، اینکه می‌گوییم زیارت با معرفت یعنی همین. اگر انسان با معرفت زیارت کند، شدت عشق ایجاد می‌شود. لذا دارد اگر هرکسی می‌توانست حقیقت یوسف را با آن حالت یوسفی ببیند، دیگر نمی‌توانست دست از عشق یوسف بردارد. این بیان پیامبر اکرم که فرمود: «اللهم ارنی الاشیاء کما هی» دعای دائم ما باشد که خدایا اینکه ما نسبت به تو بی رغبت هستیم، اشیاء را که می‌بینیم گاهی جذب یک چیزی می‌شویم، اما جذب همان می‌شویم عبور نمی‌کنیم. در همان حد می‌مانیم و متوقف می‌شویم. معلوم است این را «کما هی» ندیدیم. اگر انسان شیء را «کما هی» ببیند، حتماً از این عبور می‌کند. چون قبل از اینکه این خودش باشد، متعلق به خداست. اگر این نگاه در اشیاء دیده شود، انسان در ارتباطش با هر چیزی می‌بیند عاشقتر نسبت به خدا می‌شود. لذا برادرها یوسف را «کما هی» ندیدند. زلیخا یک مرتبه‌ای از «کما هی» را دید. اینطور عشق و علاقه به یوسف پیدا کرد و سبب نجاتش شد. اگر ما عشق و علاقه‌مان نسبت به حقایق عالم و اولیای الهی ایجاد شود، دیگر انسان چیزی جلودارش نیست. لذای جای ملامت نیست که چرا اینقدر یعقوب در فراق حضرت یوسف سوخت. چرا یوسف جزء بکائین است در فراق یعقوب؟ چون «کما هی» را در یعقوب یافت
.
چرا فاطمه(س) در فراق پیغمبر اینگونه نالید؟ در آخرین لحظات حضرت فرمودند: چرا گریه می‌کنی؟ بخاطر مصائبی است که قرار است پیش بیاید. گفت: نه بخاطر فراق شماست. اگر علاقه ما به امام حسین(ع)، به حضرات معصومین و امام زمان(عج)، هرچقدر این علاقه شدت پیدا کند به «کما هی» نزدیکتر می‌شود و نجات دهنده می‌شود. در مقابل معاصی آن چیزی که می‌تواند انسان را حفظ کند، محبت ولایت و محبت الهی است. «إِلَّا فِى وَقْتٍ أَیْقَظْتَنِى لِمحبّتك‏» (بحارالانوار/ ج 91/ ص 98) خدایا من نمی‌توانم وقت معاصی جلوی خودم را بگیرم، مگر وقتی که شما مرا به محبتت بیدار کردی. یعنی آن محبت می‌تواند حافظ انسان شود. قدر این محبت‌هایی که نسبت به اولیاء خدا داریم بدانیم، به راحتی از دست ندهیم و فکر نکنیم همیشه می‌ماند. گاهی انسان بغض پیدا می‌کند، جدا می‌شود
.
شریعتی: این هفته به ولادت حضرت زهرا(س) ختم می‌شود، صلوات حضرت را با هم زمزمه کنیم. بهترین‌ها نصیب شما شود
.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»

 





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 16 اسفند 1396


داستان حضرت یوسف-قسمت16

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/12/05




بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی(مجری):  سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی(کارشناس): (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد که در کنار حضرت ولی‌عصر، امام زمان(عج) از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیمسلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز.
در محضر حضرت یوسف و یعقوب بودیم که باز هم با سلام بر این دو بزرگوار وارد سیره تربیتی می‌شویم. در خدمت آیات سوره یوسف بودیم، در ادامه آیات به این آیه رسیدیم، «وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ‏ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» (یوسف/19) در ذیل این آیه بیشتر نکات را گفتیم و نکات کمی مانده که عرض کنم. در این مورد در روایت شریفی که ابوحمزه ثمالی از امام سجاد(ع) نقل می‌کند، تمام این ما وقعی که عرض کردیم را در آن روایت شریف حضرت برای ابوحمزه ثمالی می‌فرمایند. از جریان آن فقیری که شب در خانه یعقوب آمد و گرسنه برگشت و نشد طعامی به او داده شود تا قصه به جایی می‌رسد که شب می‌شود و ابوحمزه به خانه برمی‌گردد و تا فردا که دوباره خدمت امام سجاد(ع) می‌رسد و عرض می‌کند: قصه نیمه کاره ماند. بقیه قصه را حضرت می‌فرماید تا اینجا که ابوحمزه سؤال می‌کند: سن یوسف در وقتی که حضرت به چاه افتاد چند سال بود؟ حضرت می‌فرمایند: نه ساله بود. یک نوجوان نه ساله وقتی در چاه می‌افتد، تنهایی، وقتی دَلو به چاه افتاد و با دلو خودش را به بالا رساند، در نظر بگیریم سن یوسف(ع) نه سال بود و بعضی نقل‌ها تا دوازده سال را هم ذکر کردند. ابوحمزه از حضرت سؤال می‌کند فاصله بین این مکانی که کنعان محل سکونت یعقوب(ع) بود با مصر که یوسف را به آنجا بردند، چند روز راه است؟ چون فاصله را به روز حساب می‌کردند که هر کاروان یک روز راهش چقدر بود. حضرت می‌فرمایند: دوازده روز! یعنی هجران بین یوسف و یعقوب(ع) دوازده روز فاصله بود، اما با اینکه دوازده روز فاصله زیادی نیست اما این هجران هجده تا بیست ساله‌ای که بین یعقوب و یوسف با آن همه سوز و گداز بوده چون امر الهی بر خبردار شدن و رفتن و اطلاع نبود و هم یوسف می‌دانست که باید صبر کند و هم یعقوب می‌دانست. یوسف (ع) می‌دانست کنعان کجاست و پدر و مادر کجا هستند و برادران کجا هستند. لذا قرار بر این بود که این هجران طول بکشد و هردو در این هجران آب دیده شوند و این هجران و سوز و گداز برای یعقوب و یوسف سازندگی داشته است. چون عملی به غیر رضای حق و به غیر اطاعت حق انجام نمی‌دادند و این خودش یک بحث بسیار دقیقی در رابطه با انبیاء است که هیچ حرکت اینها بدون اذن خدای سبحان نبوده است. لذا کار را خیلی سخت می‌کرد و جریان یوسف و یعقوب را عاشقانه سوزناک کرده همین اطاعت از امر الهی که باید در این فراق صبر می‌کردند     به طوری که وقتی یوسف به آنجا می‌رسد دنبال خبرگیری بود اما حق نداشت خبردهی کند. خبر می‌گرفت اما خبر نمی‌داد حتی اینکه خبر به یعقوب برسد که یوسف کجاست و چگونه است. هرچند یعقوب می‌دانست یوسف زنده است اما به طریق عادی خبردهی صورت نمی‌گرفت
در اینجا دارد وقتی مالک، یوسف را از برادران خرید، مالک می‌گوید: در تمام این سفر هرجا منزل می‌کردیم برکت وجود یوسف در آن مکان آشکار می‌شد. لذا بودن یوسف در این کاوان سبب برکت این کاروان شد تا حدی که وقتی مالک یوسف را فروخت، از کراماتی که از یوسف در طول مسیر دیده بود، مالک بچه دار نمی‌شد، از یوسف خواست دعایی کند برایش که خدا به او فرزندان پسری بدهد و با دعای یوسف مالک صاحب چندین فرزند پسر شد. بعد هم دارد که مالک خودش را به یوسف رساند و در خدمت یوسف وقتی یوسف عزیز مصر شد در خدمت یوسف قرار گرفت. یعنی مالک با محبتش غیر از اینکه نجات پیدا کرد، چون مالک بن زعر نقل شده از فرزندان اسماعیل نبی محسوب می‌شد. از اجداد او اسماعیل نبی بودند و مالک عرب بوده و از قسمت‌های عرب نشین آمده است. این هم از برکات یوسف نبی بود که مالک هم در خدمت یوسف قرار گرفت و به کمالاتی که در خدمت یوسف بودند، رسید
.
نکته دیگر اینکه گاهی در روایات سؤال شده که مشکلات را برادران ایجاد کردند اما ابتلائات را یوسف دید. با اینکه مشکلات را برادرها ایجاد کردند، چطور شد که ابتلائات را یوسف دید؟ در روایات این را جوابی دادند، بحار از دعوات راوندی نقل کرده است که برادرها یوسف را به چاه انداختند و او را فروختند. این هم یک ابتلاء بود که یوسف بنده شد اما به آنها چیزی از بلا نرسید؟ همه بلا به یوسف رسید. این برای ما یک درس عبرتی است. اینطور نیست که هرکسی اهل برای ابتلاء باشد. خود ابتلاء اهلیت هم می‌خواهد. چون ابتلاء یک توجه ویژه الهی است. گاهی برای تطهیر است که انسان را از بدی‌هایی که داشته تطهیر کند. گاهی برای ترفیع است نسبت به مقاماتی که ندارد تا این آماده شود. مثل ابتلائات ابراهیم خلیل، مثل ابتلائات یوسف(ع) که اینها را وقتی می‌خواهند بالاتر ببرند اینها را مبتلا می‌کنند، این وجود باید آماده شود و شرح صدر پیدا کند. لذا افتادن در چاه، بنده شدن که در بازار بردگان خرید و فروش شود. پیغمبر(ص) فرمودند: هرموقع من این آیه را می‌خوانم که پیغمبر خدا را «بثَمَن بَخس» فروختند. برای پیامبر خیلی جای تعجب بود که پیغمبر خدا را فروختند. اینجا می‌فرماید: «لانها لم یکونوا اهلاً له» این برادرها اهل برای ابتلاء نبودند. برای اینکه مبتلا باشی باید اهل باشی. لذا تعبیر هست که «البلاء للولاء» بلا برای اهل ولایت است. اینطور نیست که هرکس اهل ولایت شد، مبتلا شود. قاعده اینطور نیست که هرکس اهل ولاء شد حتماً مبتلا شود اما ابتلاء هم مربوط به اهل ولاء است که این قاعده که ابتلاء برای برگرداندن به سوی حق است برای آنهایی که کوتاهی داشتند. برای بردن بالاتر است برای کسانی که اهل حق هستند. یعنی با خدا رابطه‌ی قوی دارند و مثل ابراهیم و انبیای دیگر می‌خواهند بالاتر بروند. هر وجودی که صلاحیت ندارد که مورد ابتلاء و بلای حق قرار بگیرد. البته بعضی از ابتلائات مثل بلای عذاب هست که آن دیگر ابتلاء و آزمایش نیست. آن دیگر بحث عذاب الهی است که بر اقوامی که دیگر جای هدایت ندارند نازل می‌شود. آنجا دیگر عقاب است. اما در اینجا ابتلاء هست. ابتلاء یعنی آزمایش، آزمایش کردن برای کسانی هست که صالح هستند برای کمالات لذا یا برایشان تطهیر است که گناهانشان بخشیده شود، یا ترفیع است که باعث رشدشان شود. پس هرکسی این صلاحیت را ندارد
.
نکته دیگر این هست که خیلی از وقایع که اتفاق می‌افتد ما یک توقعی از این داریم ولی آنچه در نظام الهی هست غیر از آن است که ما توقع داریم. ما یک کاری می‌کنیم و دنبال این هستیم که نتیجه‌اش فلان نتیجه باشد ولی اینطور نیست که هرکاری ما انجام می‌دهیم نتیجه‌اش هم همانطور باشد که دلخواه ما است. گاهی غلبه‌ی امر الهی و صلاحی که خدا در این می‌بیند طور دیگری قرار می‌دهد. لذا برادران یوسف را در چاه انداختند که از او اثری نماند. اما خلاف اراده‌ی برادرها شد و با همین افتادن در چاه مطرح شد. یا در جای دیگر مادر موسی، موسی را به آب انداخت اما به دست آسیه افتاد. یا ابراهیم که او را در آتش انداختند تا بسوزد، اما همان آتش گلستان شد و سبب معروفیت ابراهیم شد. اینطور نیست که هر کاری می‌کنیم فکر کنیم همان نتیجه‌ای که فکر می‌کنیم را دارد و اگر نشود عمل ما باطل است. این تسلیم شدن به اینکه باید اقدام کرد و کوشش کرد اما به نتیجه‌ای که او می‌دهد راضی بود. که آدم بگوید: خدایا تو به من امر کردی من عمل انجام بدهم، اما نتیجه بر این عمل آن است که تو اراده می‌کنی نه آنچه به نظرم می‌رسد و باید محقق شود. اگر انسان به این نتیجه رسید تسلیم اراده الهی شده است. اینجا به او سخت نمی‌گذرد. حتی اگر نتیجه سخت باشد، برای او سخت نیست. چون می‌داند خدا از پدر مهربان به انسان مهربانتر است. پس نتیجه‌ای که می‌آورد در جهت کمال این است. با این نگاه انسان در یک آسایشی قرار می‌گیرد البته حرف زدن راحت است اما به نتیجه رسیدن مهم است. لذا باید دنبال نشانه‌ها را گرفت و نشانه‌ها را باید پیگیری کرد. این پیگیری نشانه‌ها یعنی همین که نشانه‌های اراده‌ی الهی را در نتایج دید
.
در خدمت آیه 20 هستیم «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ‏ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» (یوسف/20
)این آیه شریفه برای اهل اخلاق و ذوق خیلی بشارت‌ها داشته است. لذا در این آیه حرف‌های زیبایی زده شده است. با اینکه می‌گوید: برادران یوسف را «بثمنٍ بخسٍ» بهای اندکی فروختند. ثمن یعنی قیمت، بخس یعنی از حد قیمتی که این داشته خیلی پایین‌تر، مثل اینکه می‌گویند: مفت فروخت. این مفت فروختن همان ثمن بخس است که قیمت او نیست. یکوقتی طرف نیاز دارد و به مالش چوب حراج می‌زند و هر قیمتی بگویند، می‌فروشد. اینها قیمت را کم گفتند. این قیمت کم گفتن برای این بود که می‌خواستند از دست یوسف راحت شوند. یعنی احتیاج به پول نبود. حتی شاید می‌دانستند که این پول حرام است چون یوسف عبد نبود. اینها فرزند انبیاء بودند و می‌دانستند این پول برای آنها حلال نیست. در قرآن ندارد این پول را چه کردند و در روایات هم وارد نشده با این پول چه کردند. اما به نظر می‌آید اینها احتیاج به این پول نداشتند. خانواده یعقوب خانواده متمکنی بودند از نظر چوپانی و مال و اموال کم نداشتند لذا می‌خواستند از دست یوسف راحت شوند. من فکر می‌کنم شاید کم گفتن این پول حتی در این جهت می‌خواستند ناراحتی که از یوسف داشتند، چون یوسف عزیز بود در منظر پدر، با کم فروختن او را تحقیر کنند. هم می‌خواستند یوسف را به هر قیمتی شده بدهند برود و راحت شوند، یعنی با وجود اینکه یوسف صاحب کمالات بود اما آنها هم در خریدن احتیاط می‌کردند. چون می‌دیدند قیافه این بنده به بردگی نمی‌خورد. رابطه و حال اینها هم یک رابطه‌ای نبود که برای اینها قوت قلب بیاورد. لذا آنها هم خیلی رغبت در خریدن نداشتند. همه اینها باعث می‌شد هم از جانب خریدار و هم فروشنده قیمت یک ثمن بخسی باشد
«دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» قابل شمارش بود. درهم وقتی تعدادش چهل به بالا باشد با وزن می‌دادند. شمردن اینقدر ارزش نداشت. لذا کمتر از چهل را می‌شمردند. وقتی بالای چهل می‌شد اینها را وزن می‌کردند که در حقیقت کیسه بود و کیسه‌ای حساب می‌کردند. لذا اینجا دارد شمارش شده بود و معلوم می‌شود کمتر از چهل بوده است. در روایت هم نقل شده حدود هجده یا بیست یا بیست و دو درهم فروختند. «وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» این فروشندگان «فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» تعبیر زهد نسبت به چیزی است که انسان وقتی یک چیزی را دارد و خارج از تصرف می‌کند، اختیاراً، این زهد می‌شود. یک موقع انسان کم رغبت به چیزی است این زهد نیست. زهد جایی است که انسان از تصرفش خارج می‌کند یک چیزی را، یعنی مثلاً فلان مال را دارد، صدقه می‌دهد. یک خانه‌ای دارد می‌گوید: من این را نمی‌خواهم. تعبیر این است که وقتی بی رغبتی به حدی می‌رسد که از تصرف او را خارج می‌کند، زهد می‌شود. البته به بی رغبتی هم اتلاق زهد شده است اما اتلاق نهایی جایی است که از تصرفش کلاً خارج است. لذا اینها نسبت به یوسف اینقدر بی رغبت بودند که یوسف را از تصرف خودشان با کمال بی رغبتی خارج کردند. گاهی انسان نسبت به آخرت زاهد است و گاهی نسبت به دنیا زاهد است. یعنی اعمال صالح که در رصدش قرار می‌گیرد می‌تواند انجام بدهد، اما انجام نمی‌دهد. زاهد به آخرت است. بی میل به آخرت است با اینکه تحت تصرفش قرار گرفته، به چیزی که تحت تصرف قرار نگیرد زهد نمی‌گویند. حتماً باید تحت تصرف باشد، که از تصرف خارج کند. این زهد می‌شود. این «فیه» که آمده، می‌گویند: وقتی زهد با فیه متعدی شود در عربی یعنی کمال بی رغبتی! می‌توانست بگوید: «کانوا من الزاهدین»،«وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» این تعبیر است که شدت بی رغبتی است. نشان می‌دهد اینها کمال بی رغبتی را به یوسف داشتند. یعنی برایشان پول مهم نبود. برایشان سرنوشت یوسف مهم نبود. کاملاً از او دل کنده بودند و خواستند هرطور شده، چون اینها به قتلش راضی شده بودند. معلوم می‌شود اینها کمال بی رغبتی را دارند
.
وقتی او را فروختند چون می‌خواستند نشان بدهند قیمتش کم است، گفتند: این گریز پا است و فرار می‌کند. لذا خود این فرار بودن برای این بود که یوسف را تحقیر کنند که نکند از کاروان برگردد. به کاروان گفتند: اولاً این اهل فرار است و ثانیاً اهل سرقت است. تهمت سرقت را به یوسف زدند. لذا کاروان دستور دادند او را به مرکبی که قرار بود سوارش شود ببندند و یک غلام بد اخلاقی را بالای سرش گذاشتند که قصد فرار به ذهنش نزنند. اینها همه اعمالی است که برادران یوسف با او کردند که این را کاروان خریدند. اما کاروان در طول مسیر دیدند به وجود این برکاتی می‌آید که کم کم نگاه تفاوت کرد ولیکن یوسف خودش را معرفی نکرد. اما وقتی مالک می‌خواست او را در بازار مصر بفروشد، وقتی فروخت چون آنجا به مزایده گذاشتند. وقتی او را به بازار مصر آوردند آوازه‌ی یوسف از قبل پیچیده بود. وقتی در بازار عرضه کردند، قیمت گذاری شروع شد و مزایده شد. بیان این خیلی سخت است که پیغمبری صدیق، از مخلصین، زیبا و با این همه کمالات در بازار عرضه شود و هرکسی یک قیمت بدهد، می‌دانید اگر به هر قیمتی فروخته می‌شد تحت رقیت و بندگی آن خانواده قرار می‌گرفت. یعنی سرپرستی این نوجوان از این دهان به آن دهان، از این خانواده به آن خانواده قیمت‌هایی که می‌دادند منتقل می‌شد. خدای سبحان چقدر صبر دارد. بنده مخلصی مثل یوسف را اینطور معامله بکند. این بگوید: من می‌خواهم، او بگوید: من می‌خواهم. درست است برادرها بی رغبتی نشان دادند و فروختند اما در بازار بردگان مورد رغبت قرار گرفت. لذا دارد عزیز مصر بالاترین پیشنهاد را داد. عزیز مصر بالاترین قیمت را می‌گوید و یوسف به آن قیمت فروخته می‌شود
.
وقتی مالک برای گرفتن پول می‌آید، یوسف به او یک پیامی می‌دهد که مالک من یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم هستیم. این پول برای تو حلال نیست. من حر هستم. لذا می‌گوید: این سری برای من و تو است و این را جای نقل نکنی. مالک نزد عزیز مصر می‌آید و می‌گوید: چون من تحت حاکمیت شما تجارت می‌کنم، نمی‌خواهم نمکدان خورده باشم و نمکدان بشکنم، چون شما این را خریدید، من این را به همان قیمتی که دادم، از شما می‌گیرم. همان بیست درهمی که دادم، می‌گیرم. مالک تبعیت کرد و پول را نگرفت. اینها همه کمالاتی است که از قبل یوسف به همه کسانی که با او مرتبط هستند می‌رسد. مالک از یوسف جدا شد و یوسف برای مالک دعا کرد که بچه‌دار شود و خدا فرزندان زیادی به او داد. «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ‏ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ كانُوا فِیهِ مِنَ الزَّاهِدِینَ» از این آیه اولیای الهی استفاده‌های زیادی کردند. هم برای یوسف نقلی است که این نقل را با اینکه شاید قابل خدشه باشد، اما چون درس اخلاقی‌اش قابل استفاده است، بنابر اینکه انتساب هم داشته باشد، ما نقل می‌کنیم و حتی ممکن است نسبت به یوسف صحیح نباشد اما اصل مسأله قابل نگاه اخلاقی است
.
می‌گویند: روزی یوسف در کودکی خودش را در آینه نگاه کرد، وقتی زیبایی خودش را دیده بود، گفت: اگر من برده بودم و قرار بود روی من قیمت بگذارند، چقدر می‌گذاشتند؟ این نقل است. خدای سبحان همین نگاه کودکانه را در وجود او ایجاد کرد که اگر قرار باشد قیمتی بگذارند گاهی به«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ‏ بَخْسٍ دَراهِمَ» است. گاهی آدم خودش را در آینه می‌بیند می‌گوید: من چه کسی هستم! گاهی شهرتی پیدا کرده، یا یک جایی کاری دارد و فکر می‌کند اگر نباشد کار روی زمین می‌ماند. گاهی خدای سبحان او را بیمار می‌کند و مدتی سرکار نیست و بعد می‌بیند کار هم به خوبی می‌چرخد که بفهمد کار دست کسی دیگر است
.
بعضی در رابطه با این مسأله می‌گویند: اگر بخواهند بهشت را در مقابل عمل ما بدهند، بهشت در مقابل عمل ما چه قیمتی پیدا می‌کند. یعنی بهشت به عمل ما نسبتی پیدا نمی‌کند. بهشت محل لقاء الهی است. محل قرب الی الله است. اگر بخواهند بهشت را به عمل ما بدهند عمل ما لیاقت دادن بهشت را ندارد. برادران یوسف دشمن یوسف بودند و یوسف را فروختند چون دشمن او بودند. «بثمن بخس» فروختن آنها تعجب ندارد. تعجب از این است که ما خودمان را دوست داریم. ما نفسمان را دوست داریم، خدا هم یک خریدار نقد برای نفس ما هست «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة» (توبه/111) خریدار دائم است. آماده و نقد، اما ما نفسمان را به چه کسی می‌فروشیم؟ حقیقت خودمان را به نفس أماره می‌فروشیم؟ به ثمن بخس می‌فروشیم. می‌گوید: تعجب نکنید که برادرها، یوسف را به ثمن بخس فروختند. دشمنش بودند و می‌خواستند از دستش راحت شوند. ما خودمان را دوست داریم. از یک طرف یک مشتری پا به کاری داریم که به اعلی قیمت می‌خواهد ما را بخرد. «ِبأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة» تازه به تعبیر امیرالمؤمنین بهشت قیمت ابدان شماست. قیمت جان شما خداست. لقاء و قرب اوست. ما نفسمان را با معصیت‌هایی که می‌کنیم به این قیمت عظیم می‌فروشیم. در مقابل خریداری که خداست. به خریداری که بثمن بخس می‌خرد، می‌فروشیم که دشمن است و همان شیطان است و نفس أماره ماست. لذا برادران یوسف را سرزنش نکنیم. اول سرزنش را به خودمان بکنیم که ما داریم بدتر از آن را انجام می‌دهیم و بدتر از آن را می‌فروشیم، چون جاهل هستیم. اگر برادران یوسف، یوسف را می‌شناختند، وقتی عزیز مصر شد و خدمت او را رفتند، او را نشناختند. گفتند: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» (یوسف/88) اینجا نمی‌دانند عزیز یوسف است. در مقابل آن حقیقت عظیم، خضوعشان این است که ما به بیچارگی افتادیم و چیزی هم نداریم. از او می‌خواهند که بر ما رحم کن. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» به ما بده، «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» ما را بخر. یعنی ثمن بخسی که یوسف را فروختند، افتادند به اینکه بثمن بخس بیایند اینطور ناله و تضرع در مقابل یوسف داشته باشند. لذاذ تعبیر این است که در بازار برده فروش‌ها که یوسف را عرضه کردند، بخاطر همین خدای سبحان جزای صبر یوسف را این قرار داد که اهل مصر همه بنده یوسف شدند. دوران قحطی می‌شود و مردم ابتدا با پول برای خرید گندم می‌آیند. سال دوم با جواهراتشان می‌آیند. سال سوم املاکشان را می‌فروشند. سال چهارم آنهایی که ثروتمندتر بودند، سال پنجم و ششم فرزندانشان و سال ششم خودشان را به یوسف گرو می‌گذاشتند که به ما گندم بدهی
.
پس از جریان قحطی یوسف(ع) که دوران راحت می‌شود، همه را آزاد کرد و همه اموال را به آنها برگرداند. اما این با نگاه توحیدی که یوسف موحدی است که دارد این کار را می‌کند، یک اصلاح عظیمی در آن جریان ایجاد کرد و مردم را به توحید راغب کرد. وجود یوسف با این شدتی که در چاه بیافتد و بعد کاروان دربیاورند و بعد برود در بازار فروخته شود، باعث شود تمام مردم مصر از قحطی نجات پیدا کنند و بتوانند با تدبیر یوسف از قحطی نجات پیدا کنند. تا جایی که جان و مال و زندگی‌شان را نزد یوسف گرو گذاشتند. اما کریم این است که بعد از اینکه اینها را گرفت تا در نظام تربیتی به کمال برساند، همه را آزاد کرد و همه اموال را به آنها برگرداند و اینها را در نظام توحیدی سوق داد، لذا مردم مصر عمدتاً موحد شدند. لذا هرکسی در هرجایی که مشغول کار است، می‌تواند با سیره تربیتی عملی خودش مردم را به توحید و اسلام و شیعه بودن و نظام الهی دعوت کند و به اخلاق خوب مردم را دعوت کند. لذا امام صادق فرمودند: شما مبلغ باشید و مردم را دعوت کنید در حالی که خاموش هستید. گفتند: چطور در خاموشی دعوت کنیم؟ حضرت فرمودند: در هر کمالی نفر اول باشید. در هر خلق خوبی نفر اول باشید. در احتیاجات مردم که به علم و فن احتیاج دارند شما بهترین باشید. اگر شما بهترین بودید وقتی مردم به شما رجوع می‌کنند می‌فهمند این شیعه جعفری است و می‌گویند: «رحم الله جعفراً» این شیعه جعفر است. با این طریق مردم را به سمت کمال سوق بدهید
.
نکته دیگر اینکه هر قیمتی در مقابل یوسف ثمن بخس بود یعنی اگر به عالی‌ترین قیمت هم می‌گفتند، یوسف صدیق است. قیمت ندارد! دنیا و آخرت هم قیمت یوسف نبود. لذا ثمن بخس این نیست که بگوییم: هجده درهم بود ثمن بخس است. اگر صد دینار می‌شد خوب بود. قیمت پیشنهادی عزیز مصر هم در مقابل حقیقت یوسف ثمن بخس بود. لذا تعبیر پیامبر این است که یوسف نبی است و چگونه قابل خرید و فروش باشد. دنیا و آخرت یک تجلی نبی است. اسم اعظم در دست نبی است. همه تدبیر عالم به واسطه‌ی وجود اوست. هر قیمتی در دنیا و آخرت و هر مخلوقی به واسطه‌ی اراده‌ی اوست که محقق و پا برجاست. پس هر ثمنی در مقابل او ثمن بخس است
.
نکته دیگر اینکه وقتی کاروان خواستند یوسف را از کنار آب ببرند، یوسف به مالک گفت: اجازه بده من از افرادی که فروختند خداحافظی کنم. گفتند: اینها با تو بد کردند و رفتار بدی داشتند. دارد آمد و دستان اینها را بوسه زد و از اینها خداحافظی کرد. مالک گفت: این همه با تو بدی کردند و تو را تحقیر کردند، چطور وقت خداحافظی تو با این مهربانی رفتار می‌کنی؟ اینها اتمام حجت اولیای الهی است که اگر در درون اینها باز راهی برای منقلب شدن هست، راه باز مانده باشد. گناه هرچه بماند کدورتش بیشتر می‌شود. هرچند دل برادران در آنجا نرم نشد که بازگردند، اما وقتی از او پرسیدند، یوسف گفت: من درونم نسبت به اینها مهربان است. یوسف گفت:وجود من وجود مهربانی بود که با همه بدی که به من کردند دلم نیامد بدون خداحافظی از آنها جدا شوم
.
نکته دیگر اینکه می‌گویند: عجیب نبود که یوسف را بثمن بخس فروختند. عجیب این بود که اینها که خریدند چطور بثمن بخس یوسف را بدست آوردند؟ این چقدر زیباست. یک زمان هست آدم جاهل است و یک چیزی را بثمن بخس می‌فروشد. بچه است طلا را می‌دهد و آبنبات می‌گیرد. عجیب است که یک کالای گران قیمت و گرانقدر با یک قیمت کمی دست کسی بیاید. در دنیا خدا گاهی با ما این کار را می‌کند. یک چیز قیمتی را به راحت ترین راه سر راه ما قرار می‌دهد. ولی ما قدر نمی‌دانیم چون راحت به دست آوردیم. همیشه برای یک چیز گرانبها نباید پول سنگین داد، گاهی یک پول کمی را سرمایه گذاری کرده ولی یک چیز عظیمی را خدا برای او روزی کرده است. گاهی اعمال ما ساده و سبک است، اما نتیجه‌ای که در رابطه با خدا بر او مترتّب می‌شود غیر قابل تصور است. نتیجه مرتبط با بی نهایت است. لذا می‌گویند: هیچ عملی را در رابطه با خدا کوچک نشمارید. چون این عمل مرتبط با او می‌شود. اگر وقت ما را نسبت به عباداتی که کردیم قیمت گذاری کنند، بگویند: شما روزی یک ساعت عبادت کردی. بخواهند اجرت عبادات ما را بدهند. چه می‌شود؟ پول یک چشم ما نمی‌شود که نصف دیه ماست. ولی خدای سبحان همین را یک ابدیت در قبالش می‌دهد. این عمل ثمن بخس است اما ابدیت در قبال این داده می‌شود. یوسف را به آن کاروان خدا هدیه کرد. یوسف را با ثمن بخس بدست آوردند. پس تعجب از آنها نیست که ارزان فروختند. تعجب این است که یک حقیقت گرانقدری ارزان بدست آمد. اینها نکات لطیفی است
.
نقل است پیغمبر به مسجد برای نماز تشریف می‌آوردند. بچه‌ها دور ایشان ریختند که به ما سواری بده، پیغمبر ایستاد با آنها بازی کرد. بلال دید پیغمبر برای نماز دیر آمد، آمدند دنبال پیامبر، دیدند بچه‌ها او را رها نمی‌کنند. گفت: وقت نماز است. فرمود: از اینکه دل این بچه‌ها را بشکنم ناراحت می‌شوم. ببین چیزی پیدا می‌کنی به بچه‌ها بدهیم و دست از ما بردارند. بلال رفت از منزل پیامبر هشت عدد گردو آورد، پیامبر گردوها را گرفت و فرمود: شترتان را به هشت گردو می‌فروشید؟! بچه‌ها قبول کردند که پیغمبر را رها کنند. دارد پیغمبر فرمود: «رحم الله أخی یوسف» خدا رحمت کند برادرم یوسف را «بثمن بخس» فروختند اما مرا به هشت گردو فروختند! بچه‌ها نمی‌شناسند. ما وقتی نمی‌شناسیم، لحظه لحظه‌های عمر ما در مقابل ابدیت، می‌خواهد ابدیت را ایجاد کند. اگر به ما می‌گفتند: شما هشتاد سال فرصت دارید یک ابدیت را بسازید، بیست سال می‌توانید کار کنید و عمری از این بخورید. چطور حاضر بودیم که بیست سال زحمت بکشیم، آن بی نهایت عمر را می‌توانستیم بهره‌مند باشیم؟ تلاش در هر لحظه چقدر جا داشت؟ چون نمی‌شناسیم راحت داریم از لحظه لحظه‌هایمان که عمر ابدیت را در وجود ما می‌خواهد بسازد به راحتی می‌گذریم. چون جاهل هستیم به راحتی می‌گذریم. تعبیر هست که اگر حقیقت یوسف آشکار می‌شد، نه فروشندگان جرأت فروختن داشتند و نه خریداران طاقت خرید داشتند. اگر حقیقت یوسفی تجلی می‌کرد یعنی جهل نبود. جرأت خرید و فروش نسبت به یوسف نبود. در خیال کسی خطور نمی‌کرد که من خریدار یوسف باشم یا او بگوید: من فروشنده یوسف هستم. چه برسد بگوییم: بثمن بخس باشد. ما نسبت به عمرمان، حقیقت و جانمان که یوسف وجود ماست، یوسف وجود ما جان ماست. بثمن بخس داریم او را می‌فروشیم، چون نمی‌شناسیم. جهل ما باعث شده این ثمن بخس این را از دست ما خارج کند و محرومیت برای ما ایجاد کرده، لذا اگر این قصه را با این نگاه ببینیم تعبیر انفسی هم پیدا می‌کند که یوسف وجودمان را داریم بثمن بخس می‌فروشیم. لذا فعل برادران را تخطئه نکنیم، اول به خودمان نگاه کنیم که چطور این را از دست می‌دهیم
.
شریعتی
: 
یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست

نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم
انشاءالله قدر یوسف وجودمان را بدانیم و نکات تربیتی که حاج آقای عابدینی گفتند در لحظه لحظه زندگی ما قرار بگیرد و جلوی چشم ما باشد.

حاج آقای عابدینی: از خدای سبحان می‌خواهم به همه‌ی ما توفیق محبت اهل‌بیت(ع) را بدهد، توفیق شناخت و ارتباط با آنها را بدهد، توفیق شناخت حقیقت قرآن را بدهد که راحت از دست ندهیم. جهل ما خیلی محرومیت برای ما آورده است. انشاءالله خدای متعال جهل را از وجود ما ریشه کن بکند. کشور ما را با عزت به دست صاحبش برساند و دشمنانش را نابود بگرداند.

شریعتیبهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»

 





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 16 اسفند 1396


داستان حضرت یوسف-قسمت15

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/11/28



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی(مجری):  سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی(کارشناس):  سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. انشاءالله که ایام خوبی برایشان باشد و برکات الهی و برکات معنوی بر همه ما نازل بشود و جبران کمبودهایی که هست برای ما بشود
شریعتی: انشاءالله، قصه ما قصه‌ی حضرت یوسف(ع) بود، نکات خوبی را شنیدیم. به اینجا رسیدیم که پیراهنی که «بدمٍ کذب» آلوده بود را برادران برای حضرت یعقوب آوردند و نکاتی که در ذیل بحث کذب شنیدیم، همینطور بحث تسویل. اینجا حضرت یعقوب رسید به «فصبرٌ جمیل» بعد از اینکه فرمود: «بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیل‏» ما خدمت شما هستیم و بحث امروز شما را مشتاقانه می‌شنویم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خداوند توفیق بدهد که همه ما از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم
بحثی که در محضر آن بودیم با سلام بر یوسف نبی و یعقوب نبی آغاز می‌کنیم که این دو نبی بزرگوار اجازه بدهند ما وارد قصه‌ی اینها شویم و از آنچه در سوره یوسف به عنوان احسن القصص آمده و در وجود ما هم این حقایق تأثیر خودش را بگذارد. در آیاتی بودیم که شما به آیه 18 اشاره کردید. «وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ‏ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» بحث صبر جمیل را تا حدودی آغاز کردیم ولی بحث پر دامنه‌ای است و به همان مقدار تمام نمی‌شود. لذا قسمت دیگری از بحث را می‌گوییم، انشاءالله دوستان خودشان به مفصّلات رجوع می‌کنند و استفاده می‌کنند. صبر که در اینجا آمده ظلم پذیری یعقوب(س) نبود که زورش نرسد و مجبور شود نسبت به ظلمی که واقع شده نسبت به یوسف چیزی نگوید. اولاً تعبیر این است که«سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» دروغ اینها را برای اینها آشکار کرد. ثانیاً عرض شد که وقتی یعقوب می‌خواهد کاری را انجام بدهد، حتماً یعقوب(س) به نزدیک ترین افراد باید کار را بسپارد. نزدیک ترین افرادش فرزندانش بودند. اینجا متهمین خود فرزندانش بودند. اگر می‌خواهد تحقیق کند، غیر از اینها کسی نبوده، غیر از اینها که در دسترس هستند، از چه طریقی دنبال تحقیق باشد. لذا در اینجا صبر جمیل برای جایی است که اسباب عادی به روی انسان بسته می‌شود. وقتی می‌بیند اسباب عادی به رویش بسته است، به دژ صبر پناه می‌برد. این دژ صبر، صبر فعال است.به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی صبر یک دژ است. یک حصن حصین است، یک قلعه محکم است. انسان وقتی به این قلعه وارد می‌شود، از آن حالت تهاجمی که حادثه‌ها برای پیش آورده و یک حالت عدم تعادل ایجاد کرده، باعث می‌شود اگر تصمیمی بگیرد، تصمیمی باشد که روی ساق و پا ایستاده نباشد، محکم نباشد، وقتی به دژ صبر پناه می‌برد، ابتداعاً این تعادل برمی‌گردد و بعد از آن دوباره اقدام می‌کند. پس این صبر، صبر فعال است. صبر ظلم پذیری نیست، صبر انفعالی نیست که چون چاره ندارد هیچ کاری نمی‌تواند بکند. نه! اینگونه نیست. قرآن دنبال این نیست که انسان را ذلیل کند. این صبر،صبر فعال است. صبر جمیل است. به دنبال این صبر جمیل «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ»
شریعتی: یعنی صبر جمیل در اینطور مواقع یک اقدام است.
حاج آقای عابدینی: بله، لذا مسلمان‌ها در آن ابتدا، وقتی پیغمبر در مکه بودند، و وقتی ظلم شدید به اینها شد، آمدند به پیغمبر گفتند: اجازه بدهید ما در برابر این ظلمی که می‌شود اقدامی بکنیم. آیه نازل شد «كُفُّوا أَیْدِیَكُم‏» (نساء/77) دست نگه دارید. این صبر است. الآن وقت جهاد نیست. چرا؟ چون اگر اینها آن موقع جهاد می‌کردند کلاً از بین می‌رفتند. اما صبر فعال است، به دنبالش می‌فرماید: «كُفُّوا أَیْدِیَكُمْ‏ وَ أَقِیمُوا الصَّلاة» اما محکم کنید صف‌هایتان را،  عبادات جمعی‌تان را مستحکم‌تر کنید که با هم جمع شوید. این اقامه صلاة مربوط به این است که صبر کنید و اقدام نکنید اما دنبال صف سازی باشید. دنبال محکم سازی باشید. اینجا هم یعقوب(س) اولاً تخطئه کرد که حرف شده دروغ است. «سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» این حرف شما دروغ است. بعد هم می‌فرماید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» اولاً «ما تَصِفُون» آمده و «ما تَفعلون» نگفته است. چون اینها می‌خواستند نشان بدهند که ما یوسف را کشتیم. نشان دادند یوسف را گرگ خورده و تمام شده است اما یعقوب (س) می‌گوید: اینکه شما وصف کردید، ین وصف کردید اشاره دارد به حرفی که زدید. واقعیتی برایش قائل نیست. نمی‌گوید: من بر این حادثه صبر می‌کنم. این وصف شما است از حادثه، حادثه نیست. چقدر ظریف است بیان قرآن و چقدر یعقوب زیبا بیان کرده است. «علی ما تَصِفون» این بیان است که اینکه می‌گویید حرف شماست. واقعیت نیست. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ» من اگر صبر جمیل می‌کنم، صبر جمیل من یعنی اینکه همین‌جا چون اسباب عادی از دور من پراکنده است و ندارم، خدا را به یاری خودم طلب می‌کنم. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ» خدا یار است
مرحوم علامه می‌فرماید: توحیدی‌ترین جمله‌ای که از یعقوب(س) هست. نه در صبر جمیل می‌فرماید: من صبر می‌کنم، صبر جمیل. می‌فرماید: «فَصَبرٌ جمیل» این صبر جمیل است. وقتی آنها «سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» پس جای صبر جمیل اینجاست. نمی‌گوید: من صبر می‌کنم. یعنی خودش را نمی‌بیند که به خودش صبر را نسبت بدهد. می‌گوید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» اینجا جای صبر جمیل است. چه کسی صبر می‌کند؟ من کمتر از آن هستم که بخواهم صبر را به خودم نسبت بدهم. «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ»نمی‌فرماید: خدا کمک من می‌کند. یا از خدا کمک می‌خواهم. می‌گوید: «وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ» اصلاً هیچ چیز از عنانیت و مَنیت و من درونش نیست. آنوقت فعل این شخص فعل الهی می‌شود. وقتی این نگاه ایجاد می‌شود که هیچ چیز از خودش نمی‌بیند، گاهی آدم در یک واقعه‌ای صبر می‌کند، بعد می‌گوید: الحمدلله که صبور بودم. عیب ندارد و خوب است. برای خیلی از مردم تا رده کمال هم خوب است که بگوید: خدایا به من صبر بده من صبر کنم. اما اینجا مقام نبوت است. اینجا مقام یعقوب است که اوج پیدا کرده است. رابطه‌ای که با یوسف داشت و تعلقی که بوده، خدای سبحان او را به یک حادثه‌ای مبتلا کرد که این حادثه برای او خیلی سنگین است. اما در اینجا باز هم نمی‌گوید: من صبر می‌کنم و از خدا کمک می‌خواهم. می‌گوید: «فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»، «ف» در عربی یعنی این علت داشته است. این «فصبرٌ جمیل» یعنی حوادث عللی دارد. این صبر جمیل من معلول آنهاست.
نکته دیگر این است که عرض کردیم این دژ است. وقتی انسان به دژ صبر وارد می‌شود، این حال تعادل پیدا می‌کند و قدرت تصمیم گیری دقیق پیدا می‌کند که چه اقدامی بکند. یکی از کارهایی که می‌گویند: اگر می‌خواهید در کسی نفوذ کنید این را عصبانی کنید. وقتی عصبانی شد از حالت تعادل خارج است، لذا آنجا حرف‌هایی می‌زند که این حرف‌ها به نفع او نیست و می‌شود علیه او استفاده کرد. اما انسان مؤمن هیچ گاه این کار را نمی‌کند که بخواهد سوء استفاده کند، اما یکجایی دید که انسان عصبانی است و حالت تعادل ندارد، حتماً باید حواسش باشد که آنجا لغزش‌گاه اوست. آنجا جایی است که پوست خربزه زیر پای انسان است. لذا اینجا یعقوب با اینکه این همه برایش شدت مصیبت بود، جریان یوسف اینقدر برایش سخت بود و عاشقانه‌هایی که قبلاً بیان شد و چقدر برایش سنگین بود اما اولین کاری که دست می‌زند صبر جمیل است. مثلاً در قرآن می‌فرماید: «وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ» (بقره/45) به صبر و صلاه استعانت کنید. یعنی حتی در صلاة به صبر استعانت کنید. چرا صبر را مقدم بر صلاة کرده است؟ یا «كُفُّوا أَیْدِیَكُمْ وَ أَقِیمُوا الصَّلاة» پس صبور بودن مراحلی دارد. گاهی صبر بر طاعت است. انسان می‌خواهد طاعتی را مثل نماز انجام بدهد. گاهی صبر بر حوادث است. یک حادثه‌ای پیش می‌آید، انسان در مقابل این حادثه می‌خواهد صبور باشد. گاهی صبر بر معصیت است که انسان در مقابل معصیت قرار گرفته است. همه شرایط مهیا است، اما انسان خویشتن داری می‌کند و صبوری می‌کند و نزدیک نمی‌شود. در بین این سه صبری که عرض کردیم، صبر بر معصیت سخت‌تر از دو صبر دیگر است. اما در مورد یعقوب(ع) علاوه بر این صبر، صبر در محبوب و فراق محبوب خیلی سنگین‌تر از این سه تا است. اینکه انسان محبوبی داشته باشد و این بر فراق محبوب صبر کند. لذا اینجا یعقوب(س) مبتلا شده به صبر در محبوب. صبر محبوب خیلی‌ها را زمین زده و خیلی کار سختی است.
امیرالمؤمنین خیلی زیبا در دعای کمیل می‌فرمایند: «صَبَرتُ على عذابك فكیف أصبر على‏ فراقك‏» قبلش می‌فرماید: «صبرت علی حر نارك فكیف أصبر عن النظر إلی كرامتك» ممکن است من بتوانم عذابت را تحمل کنم، اما فراق را چگونه تحمل کنم؟ این صبر بر محبوب است. داریم «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ وَ اللَّهُ لا یُحِبُّ كُلَّ مُخْتالٍ فَخُورٍ» (حدید/23) نه به چیزی که از دست می‌دهید تأسف بخورید و غصه بخورید، نه از چیزی که به دست می‌آورید خوشحال شوید. آیا این آیه نسبت به یعقوب(س) صدق نمی‌کند که یوسف را از دست داده، چرا تأسف می‌خورد و گریان است؟ نه! «لِكَیْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ» مربوط به امور دنیاست. همیشه یادمان باشد مرزهای اینها با هم حفظ شود. اگر در دنیا چیزی از دست دادید و یا چیزی به دست آوردید، نه به دست آوردنش شما را به فرحی بکشاند که به غفلت دچار شوید. نه در از دست دادنش به ناراحتی مبتلا شوید که این تأسف باعث شود غفلت ایجاد شود. نه این در دنیاست. اما به ما گفتند: نسبت به نظام آخرت، هر تأسفی، هر حزنی راه دارد. اگر انسان چیزی را از دست می‌دهد حزن در آنجا راه دارد. بکاء در نظام آخرتی راه دارد. از دست دادن آخرت یا فراق مولا، هر حزنی در آنجا صحیح است. لذا اولیای الهی شدت حزن داشتند. با اینکه در آیه می‌فرماید: اولیاء الهی «أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ‏ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ» نسبت به آینده خوف ندارند و از چیزی نمی‌ترسند. نسبت به گذشته خوف ندارند، چون تکلیفشان را انجام دادند. اما نسبت به چیزی که بالاتر از این است همیشه توقع دارند و دوست دارند و اگر نداشته باشند نالان هستند. لذا ابراهیم خلیل اهل گریه بود، یعقوب(س) اهل گریه بود. یوسف(ع) اهل گریه است. فاطمه(س) جزء بکائون خمسه ذکر شده است، یعقوب(س)، یوسف(س)، فاطمه(س)، حضرت سجاد(س) جزء بکائون خمسه هستند. لذا وقتی پیغمبر از دنیا رفتند، امیرالمؤمنین می‌گوید: صبر همه جا جمیل است الا در فراق تو. یا وقتی فاطمه(س) را دفن می‌کنند، به پیغمبر اکرم سلام می‌دهد و عرض می‌کند: «قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِكَ‏ صَبْرِی‏» (نهج‌البلاغه/خطبه202) صبر من در فراق صفیه‌ی تو تمام شده است. این کم شدن صبر در اینجا و نالیدن در اینجا مانع ندارد.
اگر یعقوب در فراق یوسف می‌نالد مانع ندارد. این مانع در فقدان ولی الهی است. لذا بعضی ذکر می‌کنند چرا این پدر اینقدر گریه کرده، در فراق محبوب الهی و در فراق خدای سبحان، هر نالیدنی به جاست. لذا شعیب اینقدر گریه کرد تا کور شد. این ناله‌ها، ناله‌ی از فراق اولیای الهی، ناله‌ از فراق خدای سبحان و کمالات الهی است. اگر این نگاه را کردیم بعد برای ما جمع بین این دو کاملاً معلوم است که انسان از دست دادن دنیا و مسائل دنیوی، آنچه مربوط به دنیاست، برای او صبر لازم است. نسبت به عالم آخرت و از دست دادن محبوب جا دارد. گریه جا دارد و منافاتی با صبر ندارد. بعد می‌فرمایند: اگر کسی خدا را به خاطر نعمت‌هایی که به او می‌دهد دوست دارد، تعبیر این است که وقتی به مصیبت مبتلا می‌شود، می‌بیند دیگر آنجا با خدا انس ندارد. اگر کسی خدا را به خاطر نعمت‌هایش دوست داشته باشد، خدا را به خاطر خودش دوست دارد. وقتی که مصیبتی به او می‌رسد می‌بیند خدا دوستش دارد. وقتی بلا ایجاد می‌شود، یعقوب اینطور است. وقتی به این مصیبت مبتلا می‌شود «أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی‏ إِلَى‏ اللَّه‏» (یوسف/86) همه غم‌هایم را به درگاه تو می‌آورم، تو می‌خواهی مرا برگردانی به سمت خودت بیش از اینک هست، من هم می‌آیم. پیک و ریسمان الهی است برای برگرداندن بیشتر به سوی خود، این نگاه در صبر جمیل و ابتلائات یک نگاه دیگری است.
در روایتی هست که وقتی رسول گرامی اسلامی فرزندشان را از دست داده بودند، «تَدْمَعُ الْعَیْنُ وَ یَحْزَنُ‏ الْقَلْبُ‏ وَ لا أَقُولُ إِلا مَا یَرْضَی رَبُّنَا» (مكارم‏الاخلاق، ص22) من چشمم گریان است، قلبم محزون است اما چیزی که سخط رب را به دنبال داشته باشد، نمی‌گویم. پس گریان بودن منافات ندارد. یا می‌فرماید: «و لیس هذا بکاء ان هذا رحمه» این گریه‌ی رحمت است، گریه‌ی فقدان نیست. بکاء و گریه، گریه‌ی رحمت می‌تواند باشد که انسان رحیم است. لذا انسانی که اولیای الهی در مقام احساسات اشد احساس از بقیه‌ی انسان‌ها هستند. چون وجودی که می‌یابند اشد می‌یابند، یعنی برادران یوسف که به یوسف نگاه می‌کردند یوسف را یک برادری می‌دیدند که جان آنها را تنگ کرده است. اما یعقوب(س) وقتی یوسف را یک ولی الهی می‌بیند. چقدر متفاوت است. حتی اگر بنیامین برادر یوسف در فراق یوسف می‌نالد، غیر از یعقوب است که یوسف را با این عظمت و مقامش می‌یابد. هرچقدر آن عظمت بیشتر فهمیده شود که در جانب الهیت چقدر عظمت دارد، لذا اولیای الهی و انبیاء موجودات را از این منظر نگاه می‌کنند. که اینها رابطه با ملکوت عالم دارند.
شریعتی: یعنی اولیاء و انبیاء اشیاء را به نسبت رابطه‌شان با خداوند متعال می‌بینند.
حاج آقای عابدینی: این دیدن باعث می‌شود احترام و رابطه‌شان با ما متفاوت باشد. لذا شدت آه و ناله‌ی یعقوب(س) برای این بود که یوسف را به کمال شناخته بود و می‌دانست چه سرنوشتی در انتظار یوسف هست و فقدان یوسف چه فقدانی است. بحث صبر را انشاءالله دوستان قابل اعتنا بودند. ما در زندگی‌ خیلی به این مسأله نیاز داریم.
«وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ‏ فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ»(یوسف/19) اینها یوسف را در چاه انداختند و رفتند به پدر خبر دادند، جواب‌هایی که پدر گفت و آیه‌ی قبل اینها را بیان کرد. حالا یوسف در چاه است، حدود سه شبانه روز در چاه هست. جبرئیل بر او نازل شد و به او وحی کرد و به یوسف دعا را تعلیم داد و وقتی که برای یوسف حال اضطرار پیش آمد، به آن دعا متوسل شد. حالا بحث در این است که بعضی می‌گویند این چاه سر راه کاروان‌ها بوده است که یک کاروانی ببیند و او را دربیاورد و ببرد. بعضی می‌گویند: نه در یک چاه دور افتاده‌ای انداخته بودند که بمیرد و اینها خودشان مستقیم نکشته باشند. در یک چاه انداختند که تدریجاً بمیرد. اگر آنجا باشد که در غیر مسیر باشد، دارد در نقل که این کاروان راه را گم کردند. خداوند متعال یک کاروان را سر در گم می‌کند که مسیری که همیشه بلد بودند را اشتباه بروند. خدای سبحان این کار را به خاطر محبت یک ولی الهی‌اش کرده است. این کاروان باید راه را گم کند و سر این چاه بیایند. «وَ جاءَتْ سَیَّارَةٌ» سیاره یعنی کار این کاروان دائم سیر است. دائماً در حرکت بودند. «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» وارد یک اصطلاح است. ما یک رائد داریم و یک وارد داریم. رائد کسانی بودند که جلوی قافله‌ها می‌رفتند، مکان مناسب و راه را پیدا می‌کردند. بلد راهی بودند که جلوتر می‌رود. ممکن است چندین ساعت هم جلوتر باشد. این را رائد می‌گویند. وارد همراه کاروان است و یک مقدار جلوتر است. وقتی کاروان می‌خواهد آنجا منزل کند، زودتر می‌روند بساط تدارک را پهن کنند که آبی بکشند و سفره‌ای پهن کنند. وارد اینجا یک اصطلاح است. یعنی کسی که آب درمی‌آورد و آماده می‌کند و زمینه‌ را برای ورود کاروان آماده می‌کند.‏ «فَأَدْلى‏ دَلْوَهُ» بر سر چاه رفت و سطلی که با آن آب می‌کشیدند به چاه انداخت. «ادلی» وقتی است که دارند آب را درمی‌آورند. لغات عربی خیلی ظرافت دارد. وقتی دَلو  و آن سطل را بالا کشید، «قالَ یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» ندا کرد این یک پسر است، از نوع تعجب این مشخص می‌شود که یک چیز نفیسی بوده است. اگر یک بچه مریضی بود اینطور بیان نمی‌کرد. نشان می‌دهد این چیزی که گیر آمده تحفه‌ای است که دارد اعلام می‌کند. «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» او را پنهان کنیم به عنوان یک کالا، چون در آن دوره افراد خرید و فروش می‌شدند. این را به عنوان یک مطاع و کالا نگاه کردند. بضاعه مال التجاره‌ای است که بخواهیم با آن خرید و فروشی بکنیم. یوسف(ع) در چاه افتاده و این خودش کسی است که در خانواده عزیز بوده است و او را سه روز در چاه انداختند. نقل هست وقتی طناب را انداختند اول یوسف دست به طناب نگرفت،ترسید شاید برادرها باشند و اگر ببینند زنده است او را بکشند. لذا جبرئیل خطاب کرد: اینها برادران تو نیستند. نکته‌ای در این است که یوسف(ع) هرچند به نبوت مبعوث نشده اما زمینه‌ی نبوت در او بوده است و هر فعل و ترکشان به امر الهی است. حتی دست زدن به این «دَلو» به امر الهی است. اینها خیلی زیباست. نسبت ما به انبیاء غیر قابل توصیف است.
«وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» یوسف را بیرون آوردند، به جای اینکه یک بشارتی برای یوسف باشد، دوباره یک مصیبتی بر یوسف است که حالا به عنوان یک کالا، به عنوان بردگی، کسی که در ذهنش هم نمی‌آمد که روزی برده شود. یکی نبی زاده و جزء انبیاء، نوه ابراهیم خلیل الرحمان است. تعبیری که پیغمبر دارد «الکریم بن الکریم بن الکریم بن الکریم، یوسف بن یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم»چهار کریم است. از پیغمبر اکرم(ص) است که نبی مثل یوسف و بردگی، یعنی عالم چطور می‌توانست تحمل کند، وجود صدیق و الهی یوسف و بردگی! اولین کلامی که از این کاروان می‌آید «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» است. این را به عنوان یک کالا دیدند. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» برادران یوسف صبح زود گفتند: برویم ببینیم او زنده است یا نه؟ آمدند وقتی رسیدند دیدند سر چاه شلوغ است و صدایی بلند شد. دیدند کاروان آمده و طناب بالا آمد و او زنده است. کاروانیان با یوسف صحبت می‌کردند که تو چه کسی هستی، آنها زودتر خودشان را رساندند که قبل از اینکه او چیزی بگوید، جلو رفتند و گفتند: این برده ما است. دیشب اینجا افتاد و ما امروز آمدیم که او را در بیاوریم. به یوسف گفتند: یا اقرار می‌کنی که تو برده هستی یا تو را می‌کشیم! یوسف چیزی نگفت. اینها سکوت یوسف را حمل بر صحت کلام اینها کردند. با اینکه دیدند ظاهر یوسف به برده‌ها نمی‌خورد. سؤال کردند و برادران گفتند: این در خانه ما کسی بود که مورد احترام پدر و مادر ما بود اما چون عبد گریز پایی است و فرار کرده است، با اینکه در خانواده ما به او محبت کردند، لذا این گریزپا است. مراقب او باشید. گفتند: ما این را به شما می‌فروشیم. اگر حاضر هستید او را بخرید! برادرها با کاری که دوباره کردند، یوسف حُر را به یوسف عبد تبدیل کردند. خرید و فروش یوسف، این یک فعل دیگری غیر از به چاه انداختن است. یک نبی الهی مثل یوسف که آینده درخشان با آن همه استعداد و زکاوت و الهیت دارد، بیایند او را به عنوان یک عبدی خرید و فروش کنند. من یادم نمی‌آید در انبیای الهی کسی به عنوان عبد خرید و فروش شده باشد غیر از حضرت یوسف. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» خدا نسبت به هرچیزی که آنها انجام می‌دهند عالم است. این علیم، تهدید است. یعنی شما نبی زاده هستید. حرف نشنیده نیستید. حواس شما کجا رفته است. این تهدید است که اینها با اینکه می‌دانستند خدا عالم است اما بی اعتنایی کردند. «وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِما یَعْمَلُونَ» چه فعل اینها باشد، چه فعل کاروانیان باشد که می‌خواهند با یوسف بعد از این رفتار بکنند، به اینجا که می‌رسد تعبیر اینکه بعضی از اهل لطافت گفتند: «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» نگفت: غلامی را یافتم. می‌گویند: یافتن همیشه پس از طلب است. یافت پس از طلب است. انسان گاهی دنبال چیزی نیست یا دنبال چیز دیگری است. اینها دنبال آب بودند. یکباره یوسف را پیدا کردند. پیدا کردن یوسف مثل تحفه‌ای برای اینها بود. ما خیلی از اوقات به دنبال چیزی هستیم، خدای سبحان برای ما چیز دیگری ایجاد می‌کند. اگر حواس ما باشد که این چیز جدیدی که ایجاد شده، تحفه است بدون درخواست ما، در بهشت دارد «لَهُمْ‏ ما یَشاؤُنَ فِیها وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» (ق/35) در بهشت آنها هرچه بخواهند هست، «وَ لَدَیْنا مَزِیدٌ» یک چیزهایی هم ما می‌دهیم که اصلاً به ذهن اینها خطور نکرده بود که بخواهند. انسان در ارتباط با خدا و در افعال روزانه‌اش، مثلاً موسی کلیم به دنبال آتش رفت و پیامبر برگشت. مادر موسی، موسی را درون آب انداخت. آسیه کنار آب رفت سیاحت کند. موسی را پیدا کرد. این یک نکته بسیار عظیمی است که خدا در زندگی ما به عنوان کد مطرح می‌کند. «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» از این استفاده می‌کند که بسیاری از داده‌های الهی دنبال تقاضای ما نیست. بلکه تقاضای ما تبدیل به احسن می‌شود. لذا دارد شما دعا می‌کنید و یک چیزی را می‌خواهید. خدا برای شما این را به احسن تبدیل می‌کند. اینها نمی‌دانستند یوسف به دست آوردن چیست، فقط احساس می‌کردند یک سرمایه و یک کالایی است. دارد در این مسیر، مالک که مسئول کسی بود که بعد یوسف را خرید. دارد هرجا که رفتیم در مسیری که با یوسف رفتیم، رحمت و برکات بر کاروان و بر همه نازل می‌شد. وجودش یک وجود با برکتی بود که همه از آن بهره‌مند بودند. خدا یوسف را به اینها داد. این نشان می‌دهد اگر دنبال چیزی بودیم و چیز دیگری به ما دادند بی اعتنا رد نشویم. اینها نعمت‌های ویژه الهی است. اگر به ما می‌گویند: وقتی دعا می‌کنید حواستان باشید. گاهی آنچه را می‌خواهید برای شما خوب نیست. خدای سبحان جهت دیگری را برای شما اجابت می‌کند، ما گاهی جهت دیگر را نمی‌بینیم. فکر  می‌کنیم این کار خودمان بوده است. «هذا غلامٌ» نگفت: غلامی را یافتم. یافتن پی طلب بود و چون طلب نداشت تعبیر را کاملاً دقیق به کار برد که «یا بُشْرى‏ هذا غُلامٌ» نگفت دنبال فعل من است.
شریعتیبهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»

 





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 16 اسفند 1396





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات