وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


@@@@@@@@@@@@

«به نام خداوند علیم و حكیم»

جهان آفرینش دارای رموز و معمّاهایی است كه انسان ها باید همیشه در جست و جوی آن باشند و هر یك از شگفتیهای این جهان دارای كلیدهایی است كه قفل این رموز را باز می كنند.

ما انسانها با تلاش و كوشش می توانیم توانایی آن را داشته باشیم که با كمی اندیشه همراه با عمل و با استفاده از شاه كلید اصلی یعنی «قرآن کریم» این كلیدها را از آن خود كنیم و به راز آفرینش دست پیدا كنیم.

زندگی بدون كاوش معنا ندارد و زمانی زندگی معنا پیدا می كند كه در آن رمزی وجود داشته با شد و همچنین فردی باشد كه در جست و جوی یافتن آن رمز باشد.

@@@@@@@@@@@@

قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزالعمال ج1 ص548

مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها



داستان حضرت یوسف-قسمت 20

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/01/18



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی: سلام می‌کنم به شما که از ایمان سرشار هستید. سلام به شما و دلهای بهار‌ی‌تان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. از تهران بارانی و با طراوت به شما سلام می‌کنیم. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. ایام و سال نو را تبریک می‌گویم. همچنین تولد امیرالمؤمنین که گذشت و مبعثی که در پیش داریم و ماه رجبی که در آن قرار داریم. انشاءالله خدای سبحان به ما توان و قدرت بدهد که این بهار معنوی ماه رجب را که طلیعه ماه رمضان است بتوانیم بهترین استفاده‌ها را در این بهار طبیعت همراه با بهار معنوی داشته باشیم.
شریعتی: سال نو را به شما و خانواده محترم تبریک می‌گویم. انشاءالله بهترین‌ها برای شما در این سال رقم بخورد و همینطور برای دوستان عزیز ما. قصه ما قصه حضرت یوسف(ع) هست، با سلام بر حضرت یوسف(ع) بحث امروز را آغاز می‌کنیم.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامت امام زمان) سلام می‌دهیم به حجت مطلق علی الارض امام زمان(عج) و اذن می‌گیریم از ایشان که انشاءالله وارد شویم و سرگذشت انبیایی که داشتیم و در پیش داریم به خصوص حضرت یوسف(ع) که قصه حضرت یوسف از مراحلی گذشته و به مراحل جدیدی وارد می‌شود که از اینجا به بعد یوسف(ع) در خانه عزیز مصر است و از دوران نوجوانی به جوانی رسیده است و در این طلیعه دوران جوانی زلیخا به عنوان خانمی که خیلی محبت چشیده است و اهل محبت است یکپارچه عاشق یوسف(ع) می‌شود که خصوصیات جوانی یوسف هرچه بارزتر می‌شود، عشق این خانم هم شدت پیدا می‌کند. در این حین طلیعه بحث را در جلسه گذشته قبل از عید آغاز کردیم و در این جلسات ادامه می‌دهیم. شاید تنها قصه‌ای است که در قرآن کریم بحث عشق زمینی هم درونش مطرح شده است. عشق آسمانی در مورد همه انبیاء خوفی یا شوقی در قرآن کریم به کرات مطرح شده اما عشق زمینی شاید تنها جایی است که در قرآن کریم، حتی قصه عشق یوسف و یعقوب آسمانی است و زمینی نبود، اما قصه عشق زلیخا نسبت به یوسف(س) شاید تنها قصه عشقی زمینی است که در قرآن کریم مطرح شده است و با قرائنی که ذکر کرده، مرحوم علامه می‌فرمایند: به نحو تفصیلی هم ذکر شده، با اینکه آیات متعددی را هم در بر گرفته اما ایشان می‌فرماید: قرائن زیادی را درون این آیات قرار داده که اگر اینها شکافته شود مسأله خیلی تفصیلی است. البته بیانی که قرآن کریم دارد چه در اینجا و چه در قصه جناحی که در جریان هابیل و قابیل بود، این دو قصه، قصه‌ای است که برمی‌گردد به یک مسأله‌ای که در عین اینکه بین بشر واقع می‌شود اما می‌خواهند آن را به سمت صحیح سوق بدهند، آنجا قتل بود که برادری برادر دیگری را کشت که قرآن ذکر کرد و اینجا هم عشق است که عشق زمینی است که محقق می‌شود. البته جای تفصیل این بحث و آن ظرایف مباحث عشق در این جلسات امکان پذیر نیست.
بحث را از اینجا آغاز می‌کنیم با این آیه شریفه «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (یوسف/23) ما از این آیه شروع می‌کنیم تا به آیات بعدی برسیم. در اولین بحثی که اینجا مطرح می‌شود، جلسه گذشته اشاره کردیم. در قرآن کلمه «راودَ» چند بار تکرار شده است. هشت بار آمده است که هفت مورد در جریان یوسف(ع) است. «رَوَدَ» ریشه راودَ است. تعبیری که در کتب لغت شده است به معنای تردد و آمد و شد به آرامی است. یعنی رفت و برگشت به آرامی را رَوَدَ می‌گویند. اراده هم از همین نشأت گرفته است. اراده همین رَوَدَ است. اراده به معنی طلب و درخواستی که یک نوع رفت و آمد در آن است. راوَدَ وقتی در باب مفاعله می‌رود، «راوَدَتْهُ» رفت و برگشت درونش است.‏ اما خود «رَوَدَ» به معنی آمد و شد و تردد کردن است. آن هم رفت و آمد با آرامی که چیزی را پیدا کنند به خاطر یافتن چیزی، پس هرجایی که این خصوصیت باشد از این ریشه استفاده می‌شود. وقتی هم در باب می‌رود که مراوده و مفاعله می‌شود و راوَدَت می‌شود در اینجا، هشت بار در قرآن آمده که هفت بار مربوط به یوسف(ع) است.
در باب مفاعله، گاهی مفاعله مثل بحثی است که انسان می‌گوید: «سافَرتُ» مسافرت یک نفری است، گاهی در بعضی مواقع دو طرفه نیست. پس مفاعله در تنهایی هم به کار برده می‌شود. گاهی دو نفری هست اما طرفینی در مقابل هم است. مثلاً اگر می‌گوییم: پلیس دنبال دزد می‌کند، این تعقیب کردن یکی دنبال کننده است و دیگری فرار می‌کند. دو طرف دو تا ضد است. گاهی نه هردو یک کاری انجام می‌دهند، این کاری که هردو با هم انجام می‌دهند یکسان است مثل مقاتله که هردو همدیگر را به قصد قتل می‌کشند. یا مباحثه که بحث کردن است. قبل از انقلاب ما عربی می‌خواندیم، کسی که به ما عربی درس می‌داد، هر فعلی را می‌گفت صرف کنید، ما در باب قَتَلَ می‌بردیم. آن زمان مقتضای آن دوران بود. گاهی طرفین مقابل هم هستند، یکی تعقیب می‌کند و دیگری می‌گریزد، گاهی هردو یک کاری می‌کنند، مباحثه است که هردو با همدیگر درس را گفتگو می‌کنند. اینجا که در باب مراوده آمده، «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها» مراوده کرد. این کدام از این سه مورد است؟ باب مفاعله است. معلوم است طبق هفت موردی که در سوره یوسف آمده، آنجایی می‌شود که مقابل هم هستند. یعنی زلیخا مراوده می‌کرد. می‌خواست دل یوسف را بدست بیاورد. یوسف گریزان بود و توجه نداشت و توجه‌اش جای دیگری بود. این اصل مسأله که معلوم شود باب مفاعله است، تا می‌گوید: «راودته» در نظر نیاید که این طرفینی بوده است. «هِیَ راوَدَتْنِی‏ عَنْ نَفْسِی وَ شَهِدَ شاهِد» (یوسف/26)، «تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِه‏» (یوسف/30)، «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ» (یوسف/23) «وَ لَقَدْ راوَدْتُهُ‏ عَنْ نَفْسِه‏» (یوسف/32) بعد زلیخا می‌گوید: که من این کار را کردم. اقرار می‌کند این مراوده از طرف من بود. «الْآنَ حَصْحَصَ‏ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِینَ» (یوسف/51) الآن حق آشکار شد و معلوم شد من این را داشتم و یوسف دخالتی نداشت. چون می‌خواستند نشان بدهند یوسف هم مقصر بود، اما بعداً اقرار کردند که بعد بحث می‌کنیم.
بحث دیگر هم «غَلَّقَتِ» است. در مفردات بحث «غَلَّقَتِ»، در آیه داشتیم«وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» یک موقع هست می‌گوییم: در را بست. این نمی‌خواهد در باب تفعیل برود. وقتی در باب تفعیل می‌رود، شدت است و کثرت است. یعنی درها را بست. با توجه به اینکه ابواب هم آمده است. «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» یعنی معلوم می‌شود این قفل زدن‌ها، قفل زدن‌های مکرری بود. تکرار داشته است. کی کثرتش را می‌رساند. یکی هم شدتش را، یعنی گاهی یک در یک قفل ندارد. مثل درهایی که الآن ضد سرقت است و چند قفل دارد، این قفل‌های مکرر زده تا ایجاد امنیت کند برای یوسف، اولاً در اتاق دم راهی نبود. اولین اتاقی که درش به بیرون باز می‌شود نبود. «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» از درهایی عبور کرده است. هر دری را هم قفل زده، آن هم نه یک قفل، قفل‌های مکرری که هرکس اگر نگران ارتباط با بیرون است که نکند کسی برسد، با این خیالش راحت شود که راهی به بیرون به راحتی برای کسی مقدور نیست. غلّقَ به این معنا می‌آید. در بحث بیان می‌کنیم که هر قفلی زلیخا به درها می‌زد، دل یوسف محکم‌تر به سمت خدا می‌شد. به جای اینکه هر قفلی که به در می‌زند راه بازگشت او را سد کند، طوری شود که دل یوسف بلرزد، این برای اینکه مقابل این قفل بایستد، مقابله با این را با ارتباط با خدا مطرح می‌کرد. هر بابی که وارد می‌شد و او قفل می‌کرد یک باب جدیدی برای یوسف به سوی خدا باز می‌شد. باب خوف از خدا یک در بود. اینها راه برای حرکت ماست. یعنی اینطور نیست که ما تسلیم شویم، اسباب ظاهری اگر در مقابل ما قرار گرفت، ما هم تسلیم شویم، بلکه هر بابی از ابواب، هر سببی از اسباب ظاهری که در مقابل ما قرار می‌گیرد، انسان می‌تواند بابی و سبب دیگری را در قبال او قرار بدهد تا توان به پا خواستن و جدا شدن از این صحنه را داشته باشد.
مرحوم علامه طباطبایی می‌فرماید: فقط می‌توان گفت این صحنه جدا شدن یوسف از این جریان و نجاتش از این صحنه، فقط معجزه بود. امر خارق عادت است. به صورت عادی امکان پذیر نبود. با توجه به مالکیت زلیخا نسبت به یوسف و اینکه درها بسته بود و قدرتی که داشت، شاید دوازده سبب می‌شمارد که به طریق عادی امکان نداشت. دوازده سبب وجود داشت تا یوسف تسلیم شود. با همه اینها یوسف از این مهلکه‌ای که دوازده سبب قوی برای تسلیم شدن او به تنهایی هرکدام کافی بود از این مهلکه به سلامت، شاید در بحث برسیم که معراج یوسف در همین صحنه بود. یعنی عالی ترین صحنه‌ای که یوسف را به خدا نزدیک کرد، در اوج مصیبت و شدتی بود که برای یوسف در این صحنه پیش آمد. یعنی همان که چاله می‌تواند باشد می‌تواند فرصت و سکوی پرش باشد. وقتی در چاه افتاد، به ظاهر چاه یک دور شدن بود ولی همان سبب عزت شد. اینجا مسأله از چاه خیلی سخت‌تر است. اینجا اگر کسی مباحث انسانی را خوب بشناسد، یوسف در اوج جوانی، زلیخای جوان و زیبا، شدت انسی که بوده، عاشق نزد معشوق بود و یک امنیت کاملی هم به لحاظ ظاهری ایجاد شده بود، اینکه چطور تزئین کرده بود که هرکدام در اینکه این شهوت شدت پیدا کند و بجوشد کشش داشت. این هم یک نکته که «غَلَّقت» برمی‌گشت به اینکه درهای زیادی را با شدت بستند. محکم باشد تا امنیت کامل باشد. قرآن همه اینها را با دقت آورده است.
«
الابواب» در عربی «ال» سر اسم بیاید، استغراق دارد. انگار هرچه در بود بسته شد و راه نفوذی نبود. آنهایی هم که درها را بستند کسانی بودند که خارج شدند و حضور نداشتند. درها بسته شد تا امنیت کاملی فراهم باشد برای قصدی که زلیخا داشت. یک نکته دیگر «وَ قالَتْ هَیْتَ لَكَ» است. من برای تو آماده‌ام، بشتاب! تعبیر می‌کنند که به معنی بیا است. «قالت هیتَ لک» من برای تو آماده‌ام. «هیتَ» همان به معنای مختلفی گرفتند. اما به طور کلی به معنی این است که من خودم را آماده کردم و دعوت می‌کند.
بحث دیگری که باید بگوییم این است که اینجا با «راوَدَ» که گفتیم، در این تمام حیله‌ها و نیرنگ‌ها خوابیده است. یعنی این رفت و شد برای یک روز و یک هفته و یک سال نبوده است. یعنی زلیخا در عرض چندین سالی که این واقعه طول کشید تا به اینجا بکشد، روز به روز هم یوسف(ع) جلوه بیشتری پیدا می‌کرد و عشق زلیخا هم شدیدتر می‌شد، این واقعه چندین ساله را نگاه کنیم. تعبیری که در قرآن آمده «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها» این «هو فی بیتها» می‌خواهد این را برساند که این جریان یک جریان طولانی بوده است. «هو فی بیتها» قبلاً گفته بود که این را عزیز مصر خرید و آورد و گفت: «اکرمی مثواه» اما تعبیر در اینجا «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها» این یعنی کسی که دائماً در این خانه است و مدت طولانی است، این نشان می‌دهد شدت عشق بیشتر و بیشتر می‌شود. تعبیری که باز زیباست، دارد «عَنْ نَفْسِهِ»، «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَن نفسه» این «عن نفسه» یعنی می‌خواست این را از خودش جدا کند. یعنی یوسف یک نفسی دارد یک حال و حقیقتی دارد، این می‌خواست یوسف را از آن حقیقت جدا کند که این حالت الهیت یوسف بود. چون می‌دید در یوسف با حالی که دارد پاسخی به این نخواهد داد. پس  باید این حال را از یوسف بگیرد و این رابطه یوسف را با خدا که او را غرق در حالت الهیت کرده بود و توجهی به اطراف خودش نداشت و هرچه مراوده می‌کرد پاسخی نمی‌دید، می‌خواست راهی پیدا کند که او را از خودش جدا کند، یعنی آن بعد الهی یوسف را از او بگیرد. یعنی باید یک کاری بکند که از آن حالت جدا شود تا به این توجه کند. پس باید به جنبه حیوانی و بشری یوسف، به جنبه مادی و طبیعی یوسف توجه بیشتری بکند. تک تک الفاظی که به کار برده خیلی زیباست و نقش دارد. می‌گوید: چه کارهایی را کرد و چه طریق‌هایی را پیمود. «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عن نفسه» می‌خواست یوسف را از نفس خودش جدا کند و به مرتبه دیگری بیاورد که اگر در مرتبه نازل آمد آنوقت در دسترس زلیخا قرار می‌گیرد. اینکه تا به حال در دسترس او نبود و هرچه مراوده می‌کرد تسلیم نمی‌شد، برای این بود که حقیقتی داشت که آن حقیقت او را دور کرده بود. عشوه‌ها و ناز و کرشمه او را نمی‌دید. هرکاری بلد بود کرد اما در وجود یوسف تأثیری نداشت. یک عشق دیگری بود که وجود یوسف را پر کرده بود. این ناز و کرشمه به چشم یوسف نمی‌آمد. کسی که عسل خورده باشد شیرینی‌های دیگر به دهانش مزه ندارد. ولی تمام دل زلیخا را پر کرده بود و نفس او را بند آورده بود. یک نکته این است که بعضی وقت‌ها انسان خودش را در یک حد نازلی می‌بیند و روابطش و برخوردش براساس خودش نازلش است. اگر گفتند: این با تمام وجودش است، راست می‌گویند. چون تمام وجود او الآن این مرتبه است. لذا همه چیز را وقتی با این مرتبه نگاه کرد، در همین مرتبه هم رشد کرده اما اگر کسی به خود عالی‌اش رسید دیگر خود نازلش، بدنش دیگر او نیست، همسایه اوست. یک رقیقه برای اوست. دیگر با بقیه افراد رابطه ندارد. در بین بقیه هست اما بدن حاکم بر او نیست. اینجا «عن نفسه» می‌خواهد بگوید که می‌خواست این را نازل کند و در یک مرتبه‌ای بیاورد که قابل دسترس باشد لذا برای اینکه او را بیاورد خیلی حیله‌گری کرد. خیلی شیطنت کرد. هر راهی که به نظرش می‌رسید به کار برد.
درست است قرآن به یکی دو آیه و چند آیه بیان کرده است، اما خبر چندین ساله این عشق و عاشقی را که زلیخا داشته و با معشوقه‌اش هر روز به یک نوع می‌خواست او را بدست آورد، یوسف در خانه است و عبد است و نمی‌تواند خارج شود و مالک به او اجازه خروج نمی‌دهد. گاهی زلیخا به یوسف می‌گفت: برای من کتاب بخوان، با همین که در حقیقت او کتاب می‌خواند این عشق می‌کرد که صدای یوسف را می‌شنود. او در یک وادی دیگری بود و او با این کتاب خواندن در یک وادی دیگر بود.
در قرآن داستان نویسی را یاد می‌دهد. ما قصه عشقی در قرآن آن هم عشق حیوانی که عرض کردم، شاید تنها جایی است که در قرآن آمده، اگر خوب این شکافته شود، شاید اینکه امروز ما در فیلم سازی و داستان نویسی اگر بخواهیم مدلی را بدست بیاوریم که این مدل قابل باشد در عین اینکه مسأله مطرح و خیلی لطیف مطرح شده، شاید جزء قصه‌هایی است که می‌تواند با هر جانی رابطه برقرار کند. خیلی برخوردها، برخوردهای چماقی نبوده است. برخوردها خیلی در قرآن لطیف بوده چون یوسف باید با لطافت برخورد می‌کرده، اگر بخواهیم یک قصه عشق مجازی را نقل کنیم تا بتوانیم به نتایجی برسیم که بالاخره یک حقیقتی است که در طبیعت بشری هستن. بالاخره یک چیزی است که اتفاق می‌افتد، نمی‌شود بگوییم نیست، با ندیدن و نبودن نمی‌شود. درست است مفاسد زیادی برای آن مترتب می‌شود و خیلی وقت‌ها به آسیب‌های عظیمی منجر می‌شود، اما اگر می‌خواهیم روش مطرح کردن آن را تجربه کنیم که چطور باید مطرح شود و فیلمنامه براین اساس نوشته شود باید از قرآن ورود و خروج و طرافت‌ها و لطافت‌ها و اینها را اینقدر زیبا آورده که می‌تواند یک الگویی برای نوع مطرح کردن یک قصه عاشقانه باشد، هم آسیب‌ها را گفته، هم لطافت عشق را گفته، هم بیچاره شدن عاشق را گفته که بیچاره شد در عشق، واقعاً زلیخا بیچاره شد در عشق. یعنی بعضی وقت‌ها این عشق‌هایی که هست گاهی جوان می‌گوید: اگر این عشق محقق نشود برای من تمام است و عمر من سرآمده است. یک کسی می‌گفت: نمی‌شود آدم از عشق بمیرد؟ گفتم: می‌شود اما واقعاً نادر است. گفت: من همان نادر هستم. یک مسأله‌ای پیش آمده بود امکانش برایش محقق نشد، این خانم هم او را دوست داشت اما به هر دلیلی نشد. آن خانم ازدواج کرد و این هم در بیمارستان افتاد و بستری شد. اما طولی نکشید او هم ازدواج کرد. به او گفتم: تو همان کسی بودی که گفتی: اگر این نشود من مردم!
اصل محبت و عشق یک حقیقت الهیه است و خدای سبحان این را قرار داده است اما وقتی به انحراف کشیده می‌شود این خطرناک می‌شود. به همان نسبتی که می‌تواند سازنده باشد، می‌تواند اثر گذار باشد که انسان را به یک چشم بر هم زدن به اعلی علیین برساند. چون عشق و محبت می‌تواند انسان را به سرعت از موانع عبور بدهد و چیزهایی که قبلاً    برای انسان محال بود، عشق می‌تواند همه اینها را ضربه فنی بکند و از همه اینها عبور بکند. همین عشق می‌تواند ساقط کننده هم باشد. اگر کسی رعایت بکند می‌تواند از آن بهترین استفاده را بکند. پس نحوه مطرح کردن را از قرآن یاد بگیریم و این را موشکافی کنیم. کسانی که می‌خواهند فیلم نامه نویسی کنند و داستان نویسی کنند باید با موشکافی ویژه، دقیق و با جزئیات، تک تک اینها مطالب زیادی ذیلش آمده است و نقل شده، اینها را دربیاورند، الگوسازی کنیم ببینیم در این عشق باید از این استفاده کرد. تمام اینها در این قصه و چندین آیه آمده است. قصه حضرت یوسف عالی‌ترین احس القصص است که می‌تواند ما را کمک و یاری کند.
اگر نقل کردند خانم‌ها سوره یوسف را نخوانند و سوره نور را بخوانند، این مربوط به آن کسانی است که ضعیف هستند از جهت اراده و ممکن است وقتی ورود پیدا می‌کنند تسلیم همان مباحثی شوند، همچنان که خانم‌ها هم وقتی آمدند و یوسف را دیدند همه به جای نارنج دست‌هایشان را بریدند. این زمینه این هست اما خدا این را مطرح کرده که نحوه عبور را هم نشان بدهد که اگر کسی آن حال و انقلاب روحی‌اش ممکن است اینقدر شدید باشد، البته آن خوب است که به این سوره رجوع نکند مگر اینکه سوره نور را خوانده باشد، آنجا آن ترس‌ها و خوف‌ها و عقاب‌هایی که هست را دیده باشد که با یک حالت آمادگی بیشتری وارد شود. این را حضرت آیت الله جوادی می‌فرمایند.
از اینجا مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان صحنه را می‌خواهد ترسیم کند، اول یوسف را ترسیم می‌کند و بعد زلیخا را ترسیم می‌کند و بعد مراوده بین یوسف و زلیخا را ترسیم می‌کند و بعد جریانات، من به اختصار عرض می‌کنم. در جلد یازدهم تفسیر المیزان عربی که اگر آن چهل جلدی‌ها باشد، جلد 21 المیزان می‌شود آورده است که اول جریان یوسف را که ورود یوسف به بیت عزیز را مطرح می‌کند که به عنوان برده او را خریدند و به خانه آوردند. بدون اینکه بفهمند نامش چیست؟ مذهبش چیست؟ کسی از برده نمی‌پرسد خانواده و مذهب تو چیست؟ عزیز مصر وقتی او را خرید یک وقار و کرامتی در او دید لذا او را به خانه آورد و دست زلیخا سپرد. این نکته اول! یوسف که به این خانه آمد سکوت و معراج یوسف از همین دوره آغاز شد. یعنی آمده در اینجا، یوسف با اهل این خانه از مذهب و توحید سخنی ندارد. دارد در ولایت و رابطه‌ای که خدا با او از چاه برقرار کرده و هنوز مبهوت در این حال است که برده شده و در بازار بردگان فروخته شده و آمده در خانه‌ای که برده این خانه است. همه اینها او را در یک حالت ولایت الهی برده و نحوه تدبیر خدا نسبت به او، همان چیزی که اگر برای هرکدام از ما اتفاق بیافتد می بریم و با خدا در می‌افتیم که ما چرا، اینجا یوسف را مدهوش کرده است. یوسف را مبهوت کرده و رابطه‌اش را با خدا صمیمی‌تر کرده است. اینجا گفت: من تو را تحت سرپرستی گرفتم «و اوحینا الیه» به او وحی کرد بعد از این به برادرانت هم خبر خواهی داد، این دارد می‌گوید که این مسأله چطور محقق می‌شود. غرق این نگاه ولایی حضرت حق است. اگر بتوانیم این صحنه را خوب ترسیم کنیم، یعنی او غرق این صحنه است، با خدا عشق می‌کند، کیف می‌کند و مرتبط است و با خدا حشر و نشر دارد. با یک سکوت و سیر باطنی توحیدی در خانه عزیز مصر خدا برایش یک جای آرامشی ایجاد کرده است.
سکوت یوسف باعث می‌شد که زلیخا وقتی می‌بیند او در مقابل قنج و دلال‌های او سکوت دارد و اگر نگاه نمی‌کند همین سکوت او را تشدید می‌کند. مرحوم علامه می‌گوید: دل یوسف لا یزال و دم به دم مجذوب رفتار جمیل پروردگارش می‌شد و قلبش در اشارات لطیفی که از آن ناحیه می‌شد مستغرق می‌گردید. روز به روز بر علاقه و محبتش نسبت به آنچه می‌دید و آن شواهدی که از ولایت الهیه مشاهده می‌کرد ضیاء تر می‌شد و بیشتر از پیش مشاهده می‌کرد که چگونه پروردگارش بر هر نفسی و عمل هر نفسی خدا قائم است. اینها مقدمه بود تا اینکه یکباره محبت الهیه دلش را مسخر نمود و دچار ولع و هیمانش کرد و این ولع و هیمان مراتب عشق است. از دوست داشتن شروع می‌شود و می‌رسد تا ولع و هیمان که هرکدام خصوصیاتی دارد.این در اختیار خودش نیست، هیمان در یک حالت حیرت محض قرار می‌گیرد که پر کرده است. ملائکه مُهَیَّمین، ملائکه‌ای هستند که دیگر آنها حالت فناء مطلق دارند. ملائکه مهُیمین مخاطب ندای خدا بر «اسجدوا» هم نبودند بر آدم. چون آنها خودشان یافتند که بخواهند به آنها خطاب سجده شود. خطاب بر کسی است که خودش را بیابد. دچار ولع و هیمانش کرد. او دیگر به جز پروردگارش همی ندارد، همت در وجودش فقط برای خدا بود و دیگر چیزی او را از یاد پروردگارش حتی برای طرفة العینی باز نمی‌دارد. این سیر را یوسف طی می‌کند از یک طرف و زلیخا از طرف دیگر سیر دیگری دارد. وابسته شدن بیشتر به یوسف، این خیلی کار را سخت می‌کند. اگر کسی در نگاه عاشقانه نگاه کند که یوسف هی از عالم منقطع می‌شود، هی به سمت فنا پیش می‌رود، زلیخا هم فانی می‌شود اما در یوسف. در کدام یوسف؟ در یوسفی که از او نظام ظاهر و اخلاق و رفتار را می‌دید. یوسف بشری!
شریعتی: این عشق زلیخا به یوسف(ع) بخشی شاید بخش ظاهری باشد. سیرت حضرت یوسف و باطنش هم تأثیر داشته است.
حاج آقای عابدینی: وقار و کرامات وجودی حضرت یوسف در این خیلی تأثیر داشت. لذا تمام اغیار از وجود یوسف خارج می‌شوند ولیکن سرتا سر وجود زلیخا از یوسف بشری پر می‌شود.

شریعتی«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397



داستان حضرت یوسف-قسمت19

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/12/26



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی: سلام می‌کنیم به امام زمانمان، حضرت حجت(عج) که با آمدنش بهار روزگار ما و بهار دوران ما از راه خواهد رسید. سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خوش آمدید. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز. پیشاپیش عید نوروز را به همه بینندگان و شنوندگان تبریک می‌‌گوییم و امیدواریم همیشه ایامشان خوش باشد و این خوشی با سلامت معنوی بیشتر همراه شود و امام زمان هم از ما راضی باشد و این خوشی مضاعف شود به سلامتی بدنی و جسمی و آن نظام هوا و بهار، انشاءالله با بهار روحی همراه باشیم.
شریعتی: پیشاپیش سال نو را به همه دوستان عزیز تبریک می‌گوییم. انشاءالله این روزهای پایانی سال برای همه مبارک باشد و سال پیش رو سرشار از بهترین‌ها برای تک تک شما باشد. بحث ما قصه حضرت یوسف(ع) بود، نکات خوبی را شنیدم و امروز هم ادامه فرمایشات شما را دنبال خواهیم کرد.
حاج آقا عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان همینطور که سال را نو می‌کند، ما باید محاسبه کنیم ببینیم سال گذشته چه کردیم و یک دوره کرده باشیم که اگر کوتاهی‌هایی داشتیم جبران کنیم. انشاءالله برای سال نو مراقبه‌هایی برای خودمان قرار بدهیم، شرط‌ها و عهدهایی داشته باشیم که بعضی از کارهایی که دلمان می‌خواست ولی نتوانستیم انجام بدهیم در این سال جدید به توفیق الهی موفق به انجام آنها شویم و سال جدید ما سال با برکت‌تر و ارزشمندتر باشد و به پیشگاه الهی سرافرازتر باشیم و خدا از ما راضی‌تر باشد
در بحث حضرت یوسف(س) بودیم. بحث ما به آن نقطه اوجی رسید که  محضر قصه حضرت یوسف بودیم که باز قطب سوره یوسف و بلکه قلب سوره یوسف و بلکه قلب قرآن «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» بود که این را در دلمان بسپاریم که عالم در کف قدرت اوست که دارد خدایی می‌کند و هیچ چیزی در برابر سلسله سببیت او و قدرت او، قدرت مقاومت ندارد. اگر با این نگاه به عالم نگریستیم، حتی فعل ظالمین در این نگاه و این دستگاه الهی تحت مدیریت الهی است. هرچند ظالم ظلم می‌‌کند اما از قدرت الهی ظلم ظالم هم خارج نیست. لذا عقابش هم به دست اوست. فرصت دادن و هم به دست اوست و باید به فعلیت‌هایش برسد، به تمام شقاوتش برسد. اما هیچ چیزی از تحت قدرت او خارج نیست. اگر می‌بینیم قدرتی دارد یکه تازی می‌کند، نا امید نباشیم که این قدرت هم تحت قدرت اوست و لذا هر لحظه ممکن است با آن توسلات ما، با انجام وظیفه ما سلسله علت تغییر بکند. چنانچه نسبت به انبیای گرامی این سلسله علت‌ها آشکارا تغییر می‌کرد و معلوم می‌شد که ظالم هرچقدر هم ظالم باشد کوچکتر از آن است که بتواند در مقابل آن سلسله ایجاد حق مقاومت کند. لذا با اینکه تمام ظالمین در طول تاریخ دست به دست هم داده بودند که حق را نابود کنند، حق همیشه پایدار ماند و سلسله حق همیشه در طول تاریخ تابان بوده و هرکسی که می‌خواست به دنبال حق باشد، امکان رسیدن به حق برایش مطرح بود و امکان فراهم بود. اینطور نبود که نتواند به حق دسترسی پیدا کند و این همان سلسله علتی است که خدای تبارک و تعالی «غالبٌ علی امره» به خصوص این جریان در نظام سرگذشت یوسف آشکار تر است. یعنی خدای سبحان بعضی جاها را آشکار تر قرار می‌دهد تا باورپذیری‌اش ساده‌تر شود. تا آن جاهایی که پیچیده‌تر است از این الگو گرفته شود. در سرگذشت یوسف(س) هرچقدر تفحص بکنیم، این نگاه که «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» بیشتر خودش را می‌نمایاند
همه اراده‌ها در تمام مراحل زندگی یوسف بر خلاف آن حرکت یوسف قرار داشت، اما خدای سبحان همه اینها را سکوی مطرح شدن و رسیدن به آن جایگاه یوسف قرار داد. چه برادران بودند، چه بعداً همسر عزیز مصر بود، چه زندان بود و حتی بعداً چه دستگاه کسانی که در مقابل یوسف به عنوان دینی که در مقابل یوسف بود. آنها می‌خواستند یوسف را سرکوب کنند، هیچکدام از اینها قدرت پیدا نکردند و همه اینها سبب مطرح شدن و عزت بیشتر یوسف شد. این«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» است که در زندگی ما هم هست. منتهی توجه به این و یافتش، در قرآن مطرح کرد تا ما یاد بگیریم این را در زندگی خودمان هم پیدا کنیم. اگر توانستیم به این دست پیدا کنیم آنوقت انسان ابتهاجی پیدا می‌کند که پشتوانه هرکاری، هر حادثه‌ای، هر فعلی، هر عملی از خدای سبحان است. تا اینجا بحثی بود که در محضرش بودیم و از آیه شریفه استفاده کردیم که آیه 21 سوره یوسف بود. «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ‏ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» هرچند اکثریت مردم این غلبه الهی را نمی‌بینند. یعنی بخاطر غفلت، بخاطر نگاه ظاهری، اگر کسی به نگاه یوسف نگاه ظاهری می‌کرد، دائماً منفی‌ها را می‌دید، یوسف به چاه افتاده،یوسف به زندان افتاده، این نگاه را که کسی می‌کند، می‌بیند یوسف دائماً در حالت فشار سختی و هجران پدر و گریه و ناله است. اما خدا عبور می‌کند و می‌گوید: نگاه کنید ببینید این چاه افتادن مقدمه جاه بود. زندان افتادن مقدمه مکنتی بود     که در سرتاسر مصرقدرت پیدا کرد. اگر این باور باشد هر حادثه‌ای لایه‌های مختلف دارد. انسان می‌تواند به لایه‌های منفی نگاه کند، این سطح ظاهر است. می‌تواند به لایه‌های عمیق‌تر نگاه کند. می‌بیند این لایه‌های عمیق‌تر او ارتباط با خداست. «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» نتیجه آنجا آشکار می‌شود. متأسفانه ما این را باور نداریم. گاهی سختی‌ها را می‌بینیم، منفی بافی می‌کنیم. وقتی راحت هم می‌شود با نگاه قارونی می‌گوید: من این را به واسطه علم خودم بدست آوردم. آنها را از خودمان می‌بینیم نه از خدا، اما سختی‌ها را از خدای متعال می‌بینیم. می‌گوییم: چرا خدا با ما این کار را می‌کند؟ نمی‌دانیم این دو لایه مرتبط با هم است و او نتیجه این است.
کسی در نجف بی پول شد. خدمت امیرالمؤمنین رفت و از حضرت عرض حاجت کرد که گشایشی شود. از حرم به صحن آمد. حضرت آیت الله بهجت این را نقل کردند. به صحن آمد دید کاروانی از شهرشان آمده و پدر این هم پولی را حواله داده بود که به او بدهند. پول را که دادند به امیرالمؤمنین رو کرد و گفت: این را پدرم داده بود. آنچه من از شما خواستم حسابش جداست. یعنی باورمان نمی‌شود اگر خداوند زود اجابت کند احساس می‌کنیم این یک چیز دیگری است. این از طریق الهی نیست. چون این باور را نداریم «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» اگر انسان آنجا تسلیم شد و فهمید از خداست، آنوقت آن سکوی بالاتر می‌شود برای فهم بالاتر، ولی چون فهم اولی را بدست نمی‌آوریم مراتب فهم بالاتر را هم برای ما محقق نمی‌شود. لذا حشر با خدا برای ما ایجاد نمی‌شود. اولیای الهی این رابطه را می‌دیدند. چون این رابطه را می‌دیدند مراتب بعدی برایشان پیش می‌آمد. در تعبیر قرآنی این نوع معرفتی که داریم یک نوع «تیه» و سرگردانی است. یعنی دور خود چرخیدن، یک سال بعد می‌بینیم سر جای اولمان هستیم. یعنی الآن که آغاز سال می‌شود انشاءلله خدای سبحان به ما توفیق بدهد که سال آینده وقتی به پایان سال می‌رسیم، ببینیم مسافت‌های زیادی را از کمالات طی کردیم نه اینکه اگر دوباره به عقب برگردیم نگاه کنیم ببینیم همان سر جای اولمان هستیم که همان تیه و سرگردانی و رسیدن به جای اول است.
در ادامه بحث به این آیه رسیدیم، «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/22) یوسف(س) نه سال داشت که برادرها او را در چاه انداختند و کاروان او را برد و در مصر فروخت. نه ساله بود که وارد خانه عزیز مصر شد. هنوز دوران کودکی است اما در این خانه روز به روز دارد رشد می‌کند، آن هم با عزت و ناز، هرچند یوسف(س) وقتی دوران چاه و فروش در بردگان را طی کرد، تجربه مهمی برای او بود که بداند چه مراحلی را طی کرده و مردم چه ابتلائات و سختی‌هایی دارند و چه مشکلاتی برای مردم هست. متأسفانه گاهی مسئولین ما یا مسئولینی که در کار باید باشند، اگر این سختی‌ها را نچشیده باشند، نمی‌دانند یعنی چه، می‌شنوند اما شنیدن کی بود مانند دیدن! یعنی اگر کسی این دوران سخت را طی نکرده باشد و سختی زندگی برایش سخت نباشد، ندیده باشد و نچشیده باشد، وقتی تصمیم می‌گیرد می‌فهمد یعنی چه. اما این فهمیدن برایش مثل دکتری است که می‌فهمد مریض درد دارد، اما می‌بیند برای آن پزشک این درد الآن چشیدنی نبوده است. مفهوم درد را می‌‌داند. بعضی پزشک‌ها که خودشان این را چشیده باشند، یا در نزدیکانشان دیده باشند، مراقب بیشتر و توجه بیشتری به ناله و آه او می‌کنند. در بعضی مسئولین ما این مسأله بوده و چشیدند و دیدند و مراعات می‌کنند. اما اگر زمانی هم کسی نیست باید خودش را انس بدهد. گاهی از اوقات زندگی‌اش را در بین محرومان حتماً برود ببیند. بی دردی خیلی بد است
به کسی گفتند: تو از سابقین چه داری، اینها این همه کمالات داشتند؟ گفت: من درد نداری آنچه آنها داشتند را دارم. این درد نداری خودش سوز است و این سوز خود طلب ایجاد می‌کند. این طلب خود انسان را به واقعیت می‌رساند. خدا امام را رحمت کند، ایشان می‌فرمودند: انقلاب ما اگر دست مرفهین بی درد بیافتد، آن زمان باید فاتحه‌اش خوانده شود. یعنی تا وقتی که کسانی سردمدار و خدمتگزار مردم هستند که اینها درد داشته باشند و با درد مردم آشنا هستند، اینها می‌‌توانند خدمتگزار مردم باشند، اینها تصمیماتشان از روی خدمتگزاری به مردم است. انشاءالله خدای سبحان همه ما را حفظ کند به اینکه زمانی...
خدا رحمت کند آیت الله احمدی میانجی می‌فرمودند: اگر وضعتان خوب شد از محله سابقتان نروید، زندگی‌تان را راحت‌تر بکنید اما از محله سابقتان نروید. اگر می‌خواهید میوه نوبر بخورید، عیبی ندارد. اما وقتی می‌خرید در یک کیسه سیاه باشد که اگر محله شما محله‌ای نیست که اینها برایش عادی باشد، حسرتی ایجاد نشود. از محله نروید و همین در آن محله بودن، باعث می‌شود انسان بی درد نشود. حواسمان باشد این بی دردی خیلی بد است. اینجا یوسف درد را کشید. در بازار برده فروش‌ها که سخت‌ترین مرحله بود وارد شد. در انظار مردم قیمت گذاری شد. لذا می‌فرماید: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» وقتی این یوسف در این خانه با ناز بود، تحت حالت رفاه آنها خودش را گم نکرد و برای خودش جای مناسبی را برای عبادت قرار داد. این جوان زیبا و با کمال در خلق و رفتار آمده در این خانه و دارد رشد می‌کند. در این خانه خانمی زندگی می‌کند که هم جوان است، همسر عزیز مصر است. ملکه مصر است، در مصر به عنوان شخصی بوده که خادم بت آنها محسوب می‌شده است. در بعضی نقل‌ها ملکه مصر تلقی شده و زیبا بوده و با خانواده اصیل معروفی بوده است، یوسف در این خانه و در دسترس چنین کسی رشد می‌‌کند. زیبایی‌های او روز به روز جلوه‌گرتر و دائماً در دسترس است. یعنی زمانی هست انسان یک کسی را می‌بیند و فراق و دوری هست و گاهگاهی است، اما عزیز مصر او را به این خانم سپرده است و متکفل این آقا زاده این خانم است و روز به روز وقار و خلق و خو و رشد او را می‌بیند. به تعبیر قرآن «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» وقتی به مراتب کمالش رسید، به سنی رسید که استحکام وجودی پیدا کرد، در باب «أشُد» تعبیرات مختلفی شده است. از بلوغ ذکر شده که حدود پانزده سالگی باشد، بعضی‌ها بلوغ را هجده سالگی ذکر می‌کنند. بعضیی حتی تا 33 سالگی و چهل سالگی، منتهی قولی که مرحوم طباطبایی در المیزان آوردند، می‌فرمایند: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» همین آغاز بلوغ است، دوران بلوغ و حداکثر دو سه سال اول بلوغ است که آن جوان به مراتب کمالی خودش در مرد شدن آراسته می‌شود و چهره جا پیدا می‌کند. جا افتاده می‌شود و از اینجا دیگر رشد ادامه پیدا می‌ کند. لذا این خانم وقتی با این برخورد می‌کند تعبیر این است، «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» وقتی این به آن کیفیت محکم شدن رسید، به مرتبه بلوغ رسید، «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» ما هم به او مراتب بالاتر را اعطا کردیم. هرچه از جهت وجودی این جسمش آمادگی بیشتری پیدا می‌کرد، خدای سبحان هم اعطای بالاتر را به وجود او اعطا می‌کرد. «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»
تعبیر اینکه ما حکم و علم را به او دادیم. حکم و علم چیست؟ تعبیرات دقیقی است. گاهی بیان کردند حکم آن نظام حفظ از شهوات هست که نظام عقل عملی یا حکمت عملی می‌شود که در نظام عقل عملی قوت و قدرت پیدا می‌کند که می‌‌تواند خودش را از بدی‌ها و شهوت‌ها حفظ کند. این حکم می‌شود، ما به او اعطا کردیم. یعنی این زمینه در او بود و ما هم او را به فعلیت رساندیم و یوسف(س) این مرتبه را پیدا کرد که در عقل عملی، در رفتارش، در نگهداری خودش از قبایح در کمال شدت قرار گرفت.
«
وَ عِلْماً» بعد از اینکه از جهت عملی در یک شدتی قرار گرفت، از جهت علمی هم همین شدت و مرتبه بالاتر محقق شد. که تقدیم حکم بر علم نشان می‌دهد در وجود یوسف(س)، تزکیه مقدم بر تعلیم بوده است. البته تزکیه و تعلیم نبوی، با حفظ اینکه حضرت یوسف از انبیاء بود. در مسیر کمال گاهی بعضی ابتداعاً تحصیل علم می‌کنند، از قِبل تحصیل علم تهذیب نفس هم در وجودشان محقق می‌شود. یعنی زمینه پیدا می‌شود و محقق می‌شود. در بعضی‌ها از ابتدا تهذیب مقدم می‌شود و بعد به مراتب علمی می‌رسند. البته بعضی‌ها در تهذیب می‌‌مانند و به علم نمی‌رسند و برعکس! بعضی در علم می‌مانند و علم برایشان حجاب اکبر می‌شود و به تهذیب نمی‌رسند. اما بحث در آنجایی است که هردو محقق می‌شود. می‌شود در بعضی ابتداعاً تهذیب باشد و بعد علم و می‌شود در بعضی علم مقدم باشد. فرمودند: آنجایی که اول تهذیب باشد و بعد علم بیاید، آنجا قوت اخذ علم شدیدتر است. گیرایی بیشتر است چون این جان آماده است.
شریعتی: تا اینجا حضرت یوسف در همه ابعاد به یک کمالاتی رسیده است. هم صورت، هم سیرت، هم علم، هم حکمت؟
حاج آقای عابدینی: دقت در اینها می‌تواند رابطه‌ای که در آن خانه بوده، آن خانمی که مبتلا به یوسف شده، چون مبتلا به یوسف شد و خانم عزیزی برای خودش بود. برای خود شوکتی داشت اما مبتلا شد. این ابتلا را می‌تواند عظیم تر نشان بدهد که آمدن یوسف در این خانه و سکوت یوسف در این خانه، بودن دائم او در این خانه و سپردن یوسف به این خانم که تحت تربیت او بزرگ شود، اما این خانم در اوج جوانی خودش مبتلا به این صورت و سیرت زیبا می‌شود. انسان باید خیلی هراس داشته باشد. من نمی‌خواهم فعل زلیخا را تطهیر کنم اما کار بسیار سختی است که تصویر مسأله اگر درست شود، آنوقت بعد معلوم می‌شود که آنطور نبود که زلیخا یک کس همینجوری باشد که به هر چیزی دل ببندد. به هرکسی دلش را روانه کند. برای خودش خیلی عزیز و مورد احترام بوده است و بقیه برای آنها اسوه و الگو بوده است. هرچند مؤمن نبوده، اما به عنوان خادم بت‌ها یعنی کسی که در این مسأله هم عزتی داشته مطرح می‌شده و ملکه‌ای برای خودش بوده است. در عین اینکه در خاندان ملوک، فساد هست اما کسی هم که مورد توجه است سعی می‌کند اگر هم مبتلا به فسادی است، فساد خیلی علنی نشود، تا شوکت او ریخته شود.
الآن گاهی در این کشورهای غربی این مسائل پیش می‌آید و حتی آنها هم سعی می‌کنند که آشکار نکنند اما وقتی آشکار هم می‌شود خیلی باکی ندارند. مثلاً می‌گویند: چرا علنی کرده؟ چرا افشاء شده است؟ «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» این بسیار عالی است که اگر کسی مبتلا به ابتلائات شد و توانست از این ابتلائات سر بلند بیرون بیاید، این دادن حکم و علم سنت ماست. یعنی اینطور نیست که سنت ما فقط برای یوسف باشد. «وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» ما همین گونه همه اهل احسان را جزا می‌‌دهیم که اگر اینها رعایت کردند به آن تقوای وجودی‌شان، به آن تقوای فطری‌شان عمل کردند، ما به آنها «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً».
در مورد ابن سیرین نقل می‌کنند که تعبیر خوابش خیلی معروف است. ابن سیرین خیلی آدم زیبایی بود و بزاز بود. بزازها یا همان پارچه فروش‌ها با خانم‌ها بیشتر سر و کار دارند، چهره بسیار زیبایی داشته لذا یکی از خانم‌هایی که می‌آمده و می‌رفته، دلباخته ابن سیرین می‌شود و به یک بهانه‌ای ابن سیرین را به خانه دعوت می‌کند. حالا این بهانه گاهی این است که پارچه خریده و نمی‌تواند ببرد. این را به داخل خانه می‌برد و در خانه را قفل می‌ کند و از او همین تقاضایی را می‌کند که زلیخا از یوسف داشت و مدت‌ها شیفته ابن سیرین بوده و دنبال فرصتی بوده که بتواند ابراز علاقه بکند. اما ابن سیرین هرچه او را نصیحت و موعظه می‌کند، هرچه از خدا و پیغمبر برای او می‌گوید که اینطور است، قبول نمی‌کند و تحت فشار که اگر تن ندهی آبرویش را می‌برد به عنوان اینکه وارد خانه او شده و به اجبار، او هم فرصتی می‌گیرد که تا خودش را آماده کند، می‌رود به دستشویی و از آلودگی‌ها به سر و صورت خودش می‌‌مالد، وقتی این خانم این را می‌بیند به شدت بیزار می‌شود. بوی بد و صورت زشتی که ایجاد شد، خودش ابن سیرین را از خانه بیرون می‌کند. می‌گویند: این تقوایی که ابن سیرین داشت و مجبور شد خودش را حفظ کند باعث شد خدای سبحان علم تعبیر خواب را به او بدهد. «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» البته مراتب دارد اما با حفظ مراتب به همه این جزا داده می‌‌شود
هر جایی برای انسان امکان گناه پیش آمد، به خاطر خدای سبحان دوری کرد و کرامت نفسی که خدا به انسان داده، دست برداشت و وارد نشد، به همان نسبت خدای سبحان «وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ». این نگاه اگر باورمان شود، آن زمان معلوم می‌شود هرجا پیش آمد وارد شدیم، مرتبه‌ای از مرتبه حکم و علم انسان هم کاسته می‌شود. اگر وارد گناه شدیم از کرامت انسان کاسته می‌شود. ریزش پیدا می‌کند. اگر ورود پیدا نکردیم و حفظ کردیم رشد پیدا می‌کند. «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» اگر این باور در وجود انسان ایجاد شود آنوقت می‌بیند لحظه به لحظه زندگی او مورد ابتلاء است. اینگونه نبود که فقط یوسف(س) مورد ابتلاء باشد. اینگونه نبود که فقط زلیخا مورد ابتلاء باشد. هرکسی دائماً خودش را از این نگاه حفظ کند.
یک نسبتی هم هست که این نسبت خیلی زیباست، همچنان که این خودش را از این فسادی که شبیه بود به فسادی که آن خانم می‌خواست برای یوسف(س) ایجاد کند، این شباهت باعث شد که نظیر همان نتیجه‌ای که برای یوسف(ع) دادند، به این شخص هم داده شود. یعنی کاملاً سنخیت بین جزاء و عمل. ممکن است کسی در وجودش تقاضاهای دیگری باشد از جهت کمالات، بعد که اینجا امساک می‌کند، آن کمالات برایش محقق می‌شود. مثل خوابی که انسان می‌بیند که خواسته‌های وجودی انسان هرچه که در بیداری باشد، بسیاری از اینها را در خواب شکل و شمائل پیدا می‌کند و به خواب می‌بیند. حاجت‌های وجودی انسان هم وقتی چیزی باشد، این حاجت‌های وجودی در وقت امساک، در وقتی که گناهی پیش می‌آید و خودش را حفظ می‌کند براساس تقاضای وجودی این خدای سبحان حاجت‌های او را اجابت می‌کند. لذا یوسف(ع) به علم تعبیر خواب و تأویل احادیث احتیاج داشت، به خاطر اینکه همین علم تأویل احادیث بود که ابتدای زندگی آن خواب را دید که پدر برایش تعبیر کرد. وقتی که از چاه نجات پیدا کرد و تحمل کرد، تعبیر این بود که فرمودند: «وَ لِنُعَلِّمَهُ‏ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» خدا می فرماید: ما به او علم تأویل احادیث را دادیم و در انتهای عمر، وقتی پدر و برادرها بر یوسف می‌آیند و عزت یوسف را می‌بینند در آخر سوره یوسف خیلی زیباست که آنجا خود یوسف این بیان را از زبان خودش دارد. اول پدر گفت، وسط خدای سبحان فرمود. در انتهای سوره دارد که می‌فرماید: «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِی‏ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» (یوسف/101) از این آیه می‌شود فهمید همین «آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْكِ» همان  است. «وَ عَلَّمْتَنِی‏ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» همین علمی است که «آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» است. این دو را در اینجا دوباره بیان کرده است.  «رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَنِی‏ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا» از آیات خیلی عجیبی است که یوسف از همه ظواهر و تعلقات گسسته می‌شود و یکسره رو به خدا می‌‌کند «أَنْتَ وَلِیِّی» که آنجا فقط خداست. سیر این جریان«آتَیْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» که در دوران کودکی خواب دید و پدر تعبیر کرد. در دورانی که در چاه بود و به خانه عزیز مصر رسید، خدا برای او می‌فرماید: ما به او تأویل احادیث را تعلیم دادیم و او در آخر سوره شاکر خداست که تو مرا تعلیم دادی، از زبان خود یوسف است. این «وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» یک سنت جاری حق است.
فصل بهار فصل محبت است. فصل این است که دلها به هم نزدیک می‌شود و محبت‌ها بیشتر جلوه می‌کند. انشاءالله فصل گره خوردن زندگی بین دختران و پسران ما باشد و ازدواج‌ها صورت بگیرد و عشق و علاقه بین اینها در زندگی‌شان شدت پیدا کند. در این سوره هم به بحثی می‌رسیم که از اینجا به بعد عاشقانه‌هایی است که خدای سبحان در اینجا بیان کرده و این در قرآن کم نظیر است که چنین بیانی را در رابطه با مسأله داشته باشد. آیه شریفه این است «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَیْتَ لَكَ قالَ مَعاذَ اللَّهِ إِنَّهُ رَبِّی أَحْسَنَ مَثْوایَ إِنَّهُ لا یُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (یوسف/23) می‌فرماید: «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی» راوَدَ ریشه‌اش از رَوَدَ در عربی است. چون جلسه قبل عرض کردم ریشه مَکَنّا از کَوَنَ است. بعضی دوستان اشکال کردند که در بعضی لغات گفتند از مَکَنَ است. هردو ریشه را آوردند. خلیل گفته از کَوَنَ است که همان کُون است. بعضی لغویون هم از مَکَنَ گرفتند. بعضی‌ها هم مَکَنَ را به کَوَنَ برگرداندند. «وَ راوَدَتْهُ‏ الَّتِی هُوَ فِی بَیْتِها» راوَدَ از رَوَدَ است. رَوَدَ یک رفت و برگشت با ملاطفت است. وقتی کسی با دیگری در راوَدَ بخصوص که صیغه باب فاعَلَ، مفاعله است، رفت و برگشتی است که در آن نرمی و لطافت باشد. منتهی باب مفاعله گاهی تکی است مثل سافرتُ من مسافرت کردم. دیگر دو طرف ندارد. اما گاهی مربوط به دو نفر است یا دو گروه است. آن هم باب مفاعله به کار برده می‌شود. مثلاً می‌گویند: تعقیب و گریز، یکی تعقیب کننده است و یکی فرار کننده است. پلیس در تعقیب دزد است. اینجا دو نفر می‌شود. منتهی دو نفری که فعل یکی تعقیب و فعل دیگری فرار است. اینجا هم باز مفاعله است. گاهی دو طرف یک کار را با هم انجام می‌‌دهند، آنجا باز هم باب مفاعله به کار می‌رود
اینجا که «وَ راوَدَتْهُ‏» به کار برده است، فاعل را آن خانم گرفته است. ضمیر فاعلی «ت» تأنیث آمده، «هُ» ضمیر مذکر به یوسف می‌خورد. آن خانم با یوسف مراوده می‌کرد. اینجا مراوده یعنی دلبری، یعنی آن خانم می‌خواست در ارتباط مکرر از تمام جاذبه‌های وجودی خودش در ارتباط با یوسف(س) استفاده بکند تا دل یوسف را ببرد و او را به خودش جذب کند. لذا یوسف باید در این خانه می‌بود. چون بالاخره اینها او را خریده بودند و عبد اینها بود و به دست این خانم هم سپرده شده بود. بعد هم یک جوانی شده و برومند است و جوان جاذبیت‌های خودش را دارد. همسر این خانم هم مشکلاتی داشته از جهت ارتباطی، لذا قوه وجودی این خانم شدت پیدا می‌کرد. جذابیت‌های یوسف(س) و بودن در خانه که لحظه به لحظه زلیخا او را می‌دید. نقل می‌کنند زلیخا برای او قرار داده بود که بیاید کتاب‌هایی را برای او بخواند. نمی‌خواست اظهار علاقه بکند. ولی می‌دید که این راحت‌ ترین راه است که او بگوید و این بشنود. وقتی به یوسف نگاه می‌کرد، یوسف سرش پایین بود. «وَ راوَدَتْهُ‏» یعنی رفت و برگشت مکرر، شاید این رفت و برگشت مدت‌‌های طولانی کشیده است، اینگونه نبود یکباره باشد. سالیانی یوسف اینجا بوده است و این ذره ذره شدت پیدا کرده است. ولی هرچقدر این در وجود زلیخا شدت پیدا می‌کرد، به طوری که حتی از دایه خودش این را مخفی نگه می‌داشت. چون برای خودش کرامتی داشت. این برای زلیخا کسر شأن بود که عاشق عبد و خدمتگزار خود شده باشد. اما دیگر به جایی رسید که رنگ و روی او که زرد شد، دایه از او سؤال کرد تا قصه عشق خودش را برای یوسف گفت تا بتواند چاره بیاندیشد. انشاءالله در دلهای ما علاقه به کمالات یوسفی شکل بگیرد که یوسف زهرا(س) دل ما را آب کند و ما را با این شدت علاقه ما را متمرکز به خودش بکند.
شریعتی: انشاءالله همه ما عاقبت بخیر شویم.شاید امسال خیلی از مادرها و پدرها و برادرها و خواهر، بستگان و دوستان، آشنایان، اساتید در بین ما نباشد و جای خالی آنها در بین ما محسوس باشد. این هفته می‌خواهیم از همه درگذشتگان یاد کنیم، همه آنهایی که جای خالی آنها امسال در بین ما به شدت محسوس است. انشاءالله همه آنها مهمان سفره اهل‌بیت(ع) باشند. این آخرین جلسه ما در سال 96 هست که در محضر حاج آقای عابدینی هستیم، نکات پایانی را بشنویم و دعا بفرمایید.
حاج آقای عابدینی: در رابطه با ذکر گذشتگان و اموات این را بدانیم که هم ما به این ذکر محتاج هستیم، هم برای آنها خیلی نافع هست. دو طرفی است. فکر نکنیم فقط یک طرف دارد و ما برای آنها نافع هستیم. خدا رحمت کند بعضی از بزرگان که از دنیا رفتند، می‌فرمودند: به خواب بعضی از دوست داران و علاقه‌مندانشان آمدند و گفتند: الآن دست ما بازتر است. هرچه می‌خواهید الآن از ما بخواهید و با ما ارتباط داشته باشید. توجه آنها به نزدیکان دائماً هست و بسیاری از گره گشایی‌ها گاهی با نظر آنها محقق می‌شود. یعنی فکر نکنیم ما فقط یاد آنها هستیم. هرچقدر توجه ما به آنها بیشتر باشد اثر آنها در وجود ما بیشتر می‌شود. غیر از اینکه خود این یاد در وجود ما نافع است برای اینکه آن علقه‌های دنیا برای ما فشار زیادی ایجاد نکند که بدانیم حقیقتی در راه هست و کمالاتی در راه هست. اگر بتوانیم دو طرف را ببینیم، آن موقع دارد که حتی صدای پای کسانی که می‌خواهند سر خاک اینها بیایند هم می‌شنوند. در بعضی از ایام منتظر هستند. لذا هرکاری از دست ما می‌‌آید انجام بدهیم. این هم به نفع ماست و هم برای آنها نافع هست. هرچقدر آنها رشد کنند و دستشان بازتر شود، رسیدگی آنها به ما بیشتر می‌شود و توجه آنها به ما بیشتر می‌شود. لذا سر خاک پدر و مادر و نزدیکان رفتن و از آنها هم تقاضای دعا کردن به همین جهت هست که آنجا دعا کنید تا اجابت شود. چون آمین آنها هم در کار است.
نکته دیگر هم اینکه در سفرهایی که این ایام می‌روند، حواس ما باشد حقوق ناس در سفر خیلی عظیم است. گاهی بوق زدن بی‌جا، سبقت بی‌جا، ترسی که در دل کسی می‌افتد، اگر آسیبی در کسی به جهت روحی و روانی ایجاد شود، تا ابد هر آسیبی از این باشد در پرونده ما هم ثبت می‌شود. خدای نکرده اگر تصادفی صورت بگیرد و کسی آسیب ببیند، در اثر این آسیب، خانواده‌هایی که مرتبط با این بودند در مشقت و سختی بیافتند، غیر از اینکه دیه برای او قرار داده شده اما این فقط تنها جزا نیست. اگر من رعایت بیشتری می‌کردم که اتفاق نمی‌افتاد، همین باعث می‌شود تا اینها عمر دارند و آسیبی متوجه اینها باشد همه در پرونده من هم نوشته می‌شود. اگر ما حواسمان باشد در وجود خودمان هم وقتی این نگاه ایجاد شود، خود این ادب که ایجاد می‌شود، انسان را وسیع می‌کند. همینطور که در حقوق اخوت باید رعایت دیگران را بکنیم، در این سفرها انشاءالله رعایت همدیگر را بکنیم. اگر کسی هم بی گدار به آب می‌زند، کار خلافی می‌کند در صدد جبران آن نباشد به پلیس بسپارد. ما در این سفرها رعایت حقوق ناس را بکنیم که خدای نکرده آسیبی ایجاد نشود و سفرها بی خطر باشد. انشاءالله خدای سبحان این عید را برای همه ما ایرانی‌ها بهترین عید و شیرین‌ترین عید قرار بدهد.
شریعتی: سال خوبی را در کنار شما داشتیم و نکات خوبی را با بیان شیوای شما شنیدیم. سال نو را پیشاپیش به شما تبریک می‌گویم و بهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم. صحبت از سفر شد، آداب مسلمانی موضوع کلی بحث ما در سالهای گذشته بود که در ایام نوروز تقدیم شما شد. نکات بسیار نابی در مورد سفر و آداب سفر و آداب ایام سال جدید، مطالبی است که در کانال ما در فضای مجازی قرار دارد و می‌توانید دنبال کنید
«السلام علیک یا رسول الله»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397



داستان حضرت یوسف-قسمت18

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)


از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 96/12/19



بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

شریعتی: سلام می‌کنم به همه‌ی بیننده‌های خوبمان و شنونده‌های نازنین‌مان، انشاءالله هرجا که هستید خدای متعال پشت و پناه شما باشد، دلتان بهاری و سبز باشد انشاءالله و همه ما در انتظار آن بهار واقعی که انشاءالله بیایند و جان‌ها را زنده بکنند، «یحیی الارض بعد موتها» خیلی خوشحالیم در خدمت شما هستیم. در روزهای پایانی ماه اسفند قرار داریم. انشاءالله خدا در این ایام بهترین‌ها را نصیب شما کند. حاج آقا عابدینی سلام علیکم خیلی خوش آمدید. 
حاج آقای عابدینی: سلام می‌کنم به همه بینندگان و شنوندگان عزیز
شریعتی: بار دیگر ایام ولادت حضرت زهرا(س) را تبریک می‌گویم. انشاءالله همه زیر سایه حضرت باشیم. ما خدمت شما هستیم و بحث امروز شما را خواهیم شنید.
حاج آقا عابدینی: بنده هم این میلاد مبارک را خدمت همه مادران و زنانی که تابعیت‌شان را نسبت به حضرت ثابت کردند عرض می‌کنیم و انشاءالله برای همه ما جذبه‌های فاطمی در زندگی ما روز به روز باشد و از الطاف حضرت در دنیا بهره‌مند باشیم و از شفاعت حضرت در آخرت. (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به عنایت اهل‌بیت(ع) و حضرت زهرا (س) به ما کمک کند که از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم
در محضر قصه حضرت یوسف بودیم که باز هم با سلام بر حضرت یوسف و حضرت یعقوب آغاز می‌کنیم. به این آیه رسیدیم که عزیز مصر یوسف را از بازار برده فروش‌ها خرید و به خانه آورد و به همسرش گفت: این را گرامی بدار. «أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» این برای ما نافع باشد. این نافع بودن را معلوم می‌شود یک حقیقتی دید در وجود یوسف که برای اینها می‌توان مثمر ثمر باشد. شاید این یک طلیعه‌ای از هدایتگری را از ابتدا و حقانیت و حقیقت و ربانیت را در وجود یوسف دید. و الا مسائل مالی نسبت به آنها مطرح نمی‌شود چون او از مال کم نداشت که بخواهد سودی داشته باشد. پس معلوم می‌شود یک جهت دیگری از یوسف منتقل شده بود که این هم همان طریق الهی است که خدای سبحان برای اینکه اراده‌اش را غالب کند و محقق کند، محبت اولیائش را در دل عده‌ای می‌اندازد که آنها سبب ساز برای اینها می‌شود. خدا کند ما هم در زندگی‌‌مان در طریق اولیاء قدم‌هایی را برداریم که اراده الهی از طریق اولیائش، ما هم کمک کار باشیم در این مسأله که پیاده کننده اراده‌های آنها باشیم و برای امام زمان(عج) قدم‌های ما پیاده کننده اراده ایشان باشد. این محبت در دل ما بیافتد، به طوری که قدم‌هایی که برمی‌داریم پیاده کننده اراده ایشان باشد. گاهی باید این را از خدا خواست.
کسی مثل عزیز مصر را برای این کار در زمان خودش انتخاب کرد، با اینکه نمی‌دانست یوسف کیست اما در این طریق قدم برداشت. اینها توفیقات عظیمی را به دنبال خودش می‌آورد که باب هدایت برای عزیز مصر باز شد و با ایمان از دنیا رفت. کسی که عمری را در کفر زندگی کرده بود، اما بالاخره معلوم می‌شود یک قابلیت‌هایی در وجودش بود و عناد نداشت. اهل عناد نبود که نپذیرد. انشاءالله خدای سبحان ما را اگر به معاصی مبتلا می‌شویم به جنگ با خودش نکشاند. لذا این را بخواهیم و این جزء دعاهای ما باشد که اراده خدا از طریق ما، ما هم برای تحقق‌اش کانال شویم. اگر کانال شدیم هر حقیقتی که از کانال وجود کسی محقق شد، به مقدار او این هم بهره‌مند می‌شود. این خودش یک باب وسیعی است در رشد و نمو، در محضر این آیه شریفه بودیم که وقتی در خانه آورد و گفت: «أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» تا این حد که او را فرزند خود بدانیم. اینقدر یوسف را در اولین لحظات عزیز دید که یک خانواده‌ای مثل زلیخا و عزیزمصر او را به فرزندی بپذیرند.
در ادامه آیه شریفه می‌فرماید: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» (یوسف/21) تقریباً چهار فراز در اینجا آمده است، یکی تمکن یوسف در ارض است. این یک بحث بسیار عالی است، «مکَنّا» از کَوَنَ آمده است. کَوَنَ یعنی بودن، ما به یوسف مکان و قرارگاهی می‌دهیم، سلطه و سیطره می‌دهیم. ما او را مستقر می‌کنیم. در زمین برای او تمکن ایجاد می‌کنیم. ممکن است ملک ظاهری نباشد اما سلطه ظاهری که حرفی می‌زند امکان پذیر است که روا بشود. هرچند ظاهرش این است که پادشاه نیست اما در خانه عزیز مصر طوری قرار گرفت که از او تبعیت می‌کنند. یعنی مثل یک عبد نبود، بلکه مثل یک فرزند خانه بود، آن هم خانواده عزیز که بخواهد در تصمیم‌گیری‌ها و بقیه خدمتکارهایی که بودند همه تابع او بودند. با اینکه خودش عبد بود اما در خانه مقامی پیدا کرده بود. «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏ فِی الْأَرْضِ» این ارض غیر از ارضی است که برای نوح آمده است. آن نوح که آمد همه زمین را شامل می‌شد. یا نسبت به امام زمان آمده ایشان وارث ارض می‌شود همه زمین است. اما اینجا ارض مصر منظور است. نکته دیگر اینکه به دنبال جریان انداختن یوسف در چاه و بعد فروختن او به کاروان و خریده شده در بازار مصر، «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» بحث خرید و فروش را مطرح می‌کند، می‌فرماید: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏» ما به یوسف اینچنین مکنت دادیم. نشان می‌دهد که خدای سبحان وقتی ابتلائاتی ایجاد می‌کند، این ابتلائات حتماً در راستای تصحیح وجود انسان به دنبالش یک گشایش است که «فَإِنَّ مَعَ‏ الْعُسْرِ یُسْرا» (شرح/5) این سختی بر یوسف مکنت را به دنبال دارد. با توجه به اینکه آیه شریفه می‌فرماید: این یک سنت الهی نسبت به همه هست و فقط مخصوص یوسف نیست. یعنی کسی که می‌خواهد به کمالاتی برسد باید یکسری امتحانات سخت یا مواجه شدن با شرایط سخت برایش پیش بیاید.
درخت وقتی می‌خواهد به ثمر بنشیند، باید مدت‌ها سرما و گرما را تحمل کند و ریشه‌اش محکم شود بعد ثمر بدهد. ولی حالا که ثمر می‌دهد دیگر این ثمر چیست؟ ثمر قلب هم همینطور است. قلبی که لرزان است و هنوز آب دیده نشده است، سرما و گرما نچشیده است، ثمر دهی ندارد. آن درختی که ثمرش فراوان و دائم است، درختی است که سالهایی را طی کرده و سرما و گرماهایی را طی کرده است. حالا دیگر صاحب ثمر می‌شود. قلب انسان هم باید حتماً به فشارها و سختی‌ها مبتلا شود. در هرکدام از اینها بتواند درست حقش را ادا بکند. بعد این قلبی که راسخ شد، حالا ثمر می‌دهد و ثمره‌اش تمامی ندارد. اینچنین ما به یوسف مکنت دادیم که وقتی عزیز مصر او را می‌خرد، دل عزیز مصر را آب می‌کند. این همان یوسفی است که برادرها او را بی رغبت در چاه انداختند و دل عزیز مصر را آب کرده است. «أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» دل عزیز مصر آب شده که اینطور حرف می‌زند. این کلام کسی است که محبت پیدا کرده است.
«وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ»، «لِنُعَلِّمَهُ» عطف است. بیانی که مفسرین دارند این است که این لام، لام غایت است، این تعلیم یک نتیجه‌ای است، تعلیم خواب و تعبیر خواب و تعلیم احادیث، این «و» عطف به این است که نتایج متعددی است که این یکی است. نتیجه ابتلائاتی که برای یوسف پیش آمد، نتایجی دارد. «وَ لِنُعَلِّمَهُ» واو آمده، عطف به چیزی نشده است، این عطف به یک غایبی است که برای او پیش آمد که این و این را به او عطا کردیم، وقتی چنین بیان می‌شود، حتی نسبت به حضرت ابراهیم دارد وقتی «وَ كَذلِكَ نُرِی‏ إِبْراهِیمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» (انعام/75) این «وَ لِیَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» یعنی یک نتایجی که قابل گفتن نیست. کسی محرم این راز نیست. اما آنچه محرم راز است و می‌شود گفت، این است. تازه اینکه محرم راز بوده گفته شده «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» است.
خدا چه تحفه‌هایی به یوسف داد که کس دیگری محرم بیان او و آشکار شدن او نبود. آن نتایج در درون یوسف با خدا بود. اینهایی که ابراز می‌شود فقط برای هدایتگری مسأله است که یوسف در ارتباط با دیگران بتواند این تأثیرات را داشته باشد. اما این ابتلائات در رابطه با خود یوسف با خدا چه می‌کند، چه نتایجی را به بار می‌آورد، چه برکات و اعطایی از جانب خدا نسبت به او می‌شود، اصلاً قابل ذکر برای کسی نیست. لذا این «وَ لِنُعَلِّمَهُ» بیان این و خیلی چیزهای دیگر است که شما محرم بیانش نیستید و اینها گفتنی نیست. اصلاً شاید زبان و لفظ نمی‌تواند اینها را به تصویر بکشد. لذا وقتی یک حقایقی بین انسان و خدا می‌شود، آنها دیگر در سرّ انسان محقق می‌شود. لذا اینقدر که در قرآن نسبت به انبیاء گاهی می‌آید اینگونه نیست که فقط این باشد. اینها آنهایی است که باید می‌شده و دیگران هم می‌فهمیدند. انبیاء به تعبیر بعضی رابطه‌شان با خدا یک کپسول در بسته است. ما اصلاً خبر نداریم بین آنها با خدا چه خبر است. نه فقط انبیاء، اولیا هم اینگونه است. نه فقط اولیاء، کسانی که با خدا معامله می‌کنند همینگونه است. یعنی هرکس با خدا معامله می‌کند بعضی کلمات هست که بزرگان ما دارند، که در یک حالتی به ما چیزی دادند که مرحوم مجلسی در روضة المتقین دارد، پدر مرحوم مجلسی که صاحب بحار است، می‌گوید: خدای سبحان چیزی داد که اگر همه دریاها قلم شوند و جوهر شوند و همه درختان قلم شوند و من بخواهم بنویسم آن چیزی که داده شده کشش پیدا نمی‌کند که گفته شود و نوشته شود. همه اینها هم اگر شروع به نوشتن کنند او فوق همه اینهاست
شریعتی: پس انبیاء یا حضرت یوسف یا اولیاء، یک عالم پیچیده‌ای می‌شوند با لایه‌های عجیب و غریب؟
حاج آقای عابدینی: برای ما پیچیده است و الا هرچه به آن طرف می‌روند بسیط تر می‌‌شوند. پیچیدگی‌ها مربوط به این طرف است. چون می‌خواهد با لطف شود پیچیده می‌شود. اما آن طرف که رابطه با خدا می‌شود، هرچه انسان به سمت خدا می‌رود ساده‌تر می‌شود. حدودش کم می‌شود، حدهایش کم می‌شود، سلب‌هایش کم می‌شود و ساده تر می‌شود. در نظام فلسفه می‌گویند: بسیط شدن. لذا در نظام رشد انسان هرچه با خدا نزدیک‌تر باشد، بسیط تر می‌شود. ساده تر می‌شود. لذا وجود خدای سبحان لشدت نوره و بساطته قابل درک نیست. گاهی یک چیزی از پیچیدگی قابل درک نیست، گاهی لشدت وضوحه، تعبیری که حاجی سبزواری دارد «یا من هو اختفی لفرط نوره» از بس نور هستی دیده نمی‌شوی. نور سبب دیدن است اما وقتی نور شدید شد، دیگر نمی‌تواند ببیند. انسانی که در مراتب کمال با خدا پیش می‌رود، لفرط نورانیت از دید ما محجوب می‌شود و ما نمی‌بینیم. او با خدا ساده‌تر می‌شود. اما ما چون از یک منظری می‌بینیم که الفاظ هست و لفظ هست و معنا، اینها محرم نیست. لذا اگر کسی چشمش باز شود و یکباره ببیند، می‌بیند دم دست ترین بوده از جهت وجودی، ولیکن دورترین بوده از جهت الفاظ و معنا. تعبیری است که وقتی وارد عالم قیامت می‌شوند همه می‌گویند: «یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِی‏ جَنْبِ‏ اللَّه‏» (زمر/5) ما فقط با خدا محشور بودیم. چه حسرتی است. ما چقدر کوتاهی کردیم «یا حَسْرَتى‏ عَلى‏ ما فَرَّطْتُ فِی‏ جَنْبِ‏ اللَّه‏» یعنی ما در کنار خدا، یعنی ما با غیر خدا محشور نبودیم. اما همه محشور بودن با همه چیز را دیدیم، غیر از محشور بودن با خدا. این همان بسیط است که از شدت بساطت و نزدیکی‌اش، «لشدت قربه» ما دور می‌بینیم. یعنی چیزی که به انسان خیلی نزدیک باشد، دیگر انسان نمی‌بیند. خدا از بس به ما نزدیک است برای ما دور است.
انبیای گرامی چون فطرت مجسم هستند، نزدیک‌ترین هستند. در اینجا می‌فرماید: این هم «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» خدا غالب است. تعبیر بعضی مفسرین بزرگوار هست که«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» قطب سوره یوسف است. یعنی در تمام این سوره آنچه خدا می‌خواهد نشان بدهد این است که خدا غالب بر امرش است. تمام انرژی‌ها و نیروها و افراد و افکار بر خلاف این جمع می‌شوند در مراحل زندگی یوسف تا غیر از این شود، اما آن می‌شود که خدا می‌خواهد. عمداً در این سوره دارد «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» را نشان می‌دهد. تعبیری که مرحوم علامه طباطبایی دارد. می‌فرماید: بعضی آیات و سوره‌ها از آیات غرر سوره هستند. غرّه یعنی پیشانی سفید اسب را می‌گویند که می‌درخشد. می‌گویند: این جزء غرر آیات یک سوره است. یعنی در پیشانی سوره می‌درخشد. یعنی وقتی نگاه می‌کنی آن بارزترین، نورانی ترین است. در هر کدام هم نگاه کنی این را نشان می‌دهند. آن آیه خودش را به این مرتبط می‌کند. این جلوه و وجه‌اش است، مقصود این سوره این است. آنوقت بعضی آیات قطب و غرر قرآن می‌شوند. مرحوم علامه طباطبایی می‌گوید: بعضی از آیات قرآن جزء غرر آیات سوره هستند. بعضی از آیات جزء غرر آیات قرآن هستند. یعنی قرآن با این آیه درخشش پیدا می‌کند، بقیه آیات قرآن به این آیه درخشش پیدا می‌کند. اگر کسی خواست می‌تواند غرر را در المیزان جستجو کند و به اینها برسد.
چند آیه هست که ایشان از غرر آیات قرآن می‌داند. در کل قرآن شاید ده آیه است که غرر آیات قرآن هستند. هر سوره‌ای گاهی یک یا دو آیه غرر آیات سوره دارد. اما در بین این غرر آیات سوره‌ها چند تا هستند که غرر آیات قرآن هستند. مثلاً یکی این است که «ذلِكَ‏ بِأَنَ‏ اللَّهَ‏ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ» (حج/62) ایشان می‌فرماید: این جزء غرر آیات قرآن است که سنت تبدیل ناپذیر خداست که حق است در همه جا، «ذلِكَ‏ بِأَنَ‏ اللَّهَ‏ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ» هرچه غیر از او خوانده شود باطل است. این خوانده شدن باطل نه یعنی بت پرستیدن، اگر سببی را کسی به سببیتی نسبت داد، بدون اینکه به خدا ببیند این را باطل است. «وَ أَنَّ ما یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ» هرچیزی که در حقیقت بدون خدا ببیند این باطل است.
«وَ إِنْ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/21) اینها کدها و کلیدهای اصلی قرآن است که تمام آیات دیگر با اینها معنا پیدا می‌کند و تفسیر می‌شود. «لَقَدْ كُنْتَ فِی غَفْلَةٍ مِنْ هذا فَكَشَفْنا عَنْكَ غِطاءَكَ‏ فَبَصَرُكَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» (ق/22) این آیه شریفه که می‌فرماید: حقیقت معاد کنار رفتن پرده از جلوی چشم تو است. تو قبل از این در غفلت بودی. پرده را از جلوی چشم تو برداشتیم. این یک معرفت عظیمی است که تمام مبحث معاد متفرع بر این می‌شود. ما الآن در محضر معاد هستیم، چشم ما در غفلت هست. حقیقت معاد را امروز لحظه به لحظه محقق بودنش محقق است. تو در غفلت بودی. «فَبَصَرُكَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» امروز چشم تو تیز شد. یعنی ما در اثر اشتغالات کثیرمان باعث می‌شود از حقیقت آن چیزی که آشکار محض است غافل شویم. وقتی آن روز چشم به این مسأله متمرکز می‌شود، چیزهای دیگر کنار می‌رود، اشتغالات کنار می‌رود، اشتغالات که کنار می‌رود، انسان یکباره می‌بیند که این جلوی چشمش است. «فَبَصَرُكَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ» چشم تو تیز می‌شود. حقیقت معاد یک بحث عالی دارد که فرصت مناسب برای بحث نیاز است.
«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» غلبه با امر الهی است. این غلبه با امر الهی است را اگر انسان باور کند، می‌گوید: من یک چیزی می‌خواهم و تو یک چیز دیگری می‌خواهی. اگر تو اراده‌ات را قرار دادی به همان چیزی که من می‌خواهم، آنچه که تو می‌خواهی محقق می‌شود. اما اگر تو خواستی سماجت کنی به آنچه تو می‌خواهی، آن محقق نمی‌شود و اراده من حاکم می‌شود. اینها حرف دارد. توحید را فهمیدن و با توحید زندگی کردن خیلی زندگی را دلنشین می‌کند. ما فکر می‌کنیم روی خیلی چیزها سلطه و قدرت داریم. اراده ما حاکم هست.
بعد می‌فرماید: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» این فراز چهارم این قسمت از آیه است. این«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» نشان می‌دهد این حقایق دم دست همه قرار ندارد. با اینکه وضوح و ظهور دارد، اما چشم مردم از اینها در حجاب است. لذا «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ». لذا «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» در زندگی ما ورودی ندارد. ما جزء «اکثر الناس» هستیم. باور ما به اینکه خدا غالب است و اراده اوست در عالم و هرچه او بخواهد می‌شود، نه آنچه که من می‌خواهم و این تسلیم و رضا محقق نشده است. نا امیدی‌ها، سختی‌ها،رنج‌ها، شکایت‌ها، اینها همه مربوط به این است که انسان خدا را در مقابل خودش می‌بیند نه پشت خودش، اگر انسان خدای سبحان را پشتیبان خودش دید که او مهربانترین به این است و از او به مصالح این برای این راغب‌تر است.
ما چون می‌خواهیم این چیزی که اراده الهی است را تغییر بدهیم، اراده ما بشود. این منافات با این ندارد که انسان دعا بکند. این منافات با این ندارد که انسان کوشش کند. منافات ندارد با اینکه یک مشکلی که پیش آمده در صدد رفع آن بربیاید. اما این منافات دارد با اینکه غیر قدرت خدا را غالب در امر ببیند. همانجایی هم که می‌خواهد یک مانعی را بردارد با پشتوانه الهی بگوید: خدایا تو پشتیبان من باشی این مانع چیزی نیست. نه اینکه احساس کند خدا آن مانع را ایجاد کرده و این می‌خواهد معارضه کند. «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ»
جلسه گذشته عرض کردم من روی این بیان اصرار دارم که یوسف(س) مسافر عبودیت بود. سفر عبودیت را طی می‌کرد. این سفر ظاهری او این بود که از پیش پدر جدا شد و بعد چاه و کاروان و رفتن به مصر، این سفر عبودیت یوسف بود. یعنی یوسف دارد یک سیر طولی را انجام می‌دهد و ما در غالب یک سیر ارضی و زمینی می‌بینیم. ما سیر افقی در زمین می‌بینیم که از جایی به جای دیگر رفت و مسائلی پیش آمد. می‌گوید: نه این سیر عمودی یوسف بود که سیر عبودی است. هرچقدر انسان در مسائل عبودیت جلوتر برود، عبودیت در او قوی‌تر شود، عبودیت قوی‌تر انسان را به خدا نزدیکتر می‌کند. این معراج یوسف می‌شود. لذا تعبیری که به امام سجاد(ع) نسبت می‌دهند این است که خدایا من چیزی دارم که تو نداری. من گدایی دارم! من عبودیت دارم و گدا هستم. فقر دارم و تو غنای مطلق هستی. من با فقرم سراغ تو می‌آیم. این فقر به نحوی همان عبودیت است. عبودیت یعنی در محضر رب قرارگرفتن که او دارای مطلق است و این نیاز مطلق است.
تعبیری که امام حسین(ع) در دعای عرفه دارد، «الهی أنا الفقیر فی غنایه» آنجایی که فکر می‌کنم یک چیزی دارم در آن فقیر هستم. «فکیف لا اکون فقیراً فی فقری» آنجایی که دیگر محض فقر است، ذات ما محض فقر است. تمام کمالات ما محض فقر است. اگر ما را هول بدهند زمین بخوریم، ممکن است چیزی از ما باقی نماند. ما به چیزی بند نیستیم.
برای یکی از دوستان ما مشکلی پیش آمده بود. خونریزی مغزی کرد. بعد دکتر توضیح می‌داد که این مثلاً یک دهم اندازه یک مو، مویرگ یک دهم موی سر است، چند قطره خون از این خارج شده در حالت خونریزی مغزی و کلی عارضه ایجاد کرده است. چند قطره خون در وجود ما جا به جا شود، یکباره تمام هستی ما زیر و رو می شود، آنوقت چقدر ادعای عنانیت داریم که «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» اگر ما هرکاری می‌کنیم و با ما کاری نمی‌کند به خودمان متکبر نشویم، فکر کنیم ما مسلط هستیم. ما این سفر ظاهری را متصل به سفر عبودی کنیم. در این رابطه احساس کنیم یک عبودیتی برای خودمان ایجاد کنیم. یک کار صالحی در این... هرکار صالحی قسمتی از سفر عبودیت است. احترام دیگران را نگه داشتن، رعایت دیگران را کردن، حق دیگران را حفظ کردن، یعنی خدایا من تابع امر تو می‌شوم، این سفر عبودی است. منتهی برای بعضی مثل یوسف این سفر عبودی خیلی سنگین است. باید او را در چاه بیاندازند. برادرها با حسادت او را بفروشند. دم در نمی‌آورد. حضرت ابراهیم، حضرت نوح، حضرت ایوب، حضرت یونس، هرکدام از اینها در اوج شدت دم در نمی‌آورد. این تبیر سفر عبودی انسان را به جایی می‌رساند که «سُبْحانَ‏ الَّذِی‏ أَسْرى‏ بِعَبْدِه‏» (اسراء/1) وقتی سفر عبودیت شد دیگر این در دست خدا سیر می‌کند. دیگر خدا سیر می‌دهد. دیگر به سفر ما نیست که من بروم، یک موقع هست می‌گوییم: ما می‌رویم. من به سمت خدا می‌روم. این سفر عبودی نهایتش به اینجا می‌رسد که دیگر انسان را می‌برند. انشاءالله در سفرهایمان در عین اینکه اطاعت خدا را می‌کنیم، در همین مرتبه سفر عبودی را هم داشته باشیم. آغاز سفر عبودی از همین امر و نهی‌های ساده است. از همین اعمال صالح کوچک است. در سفرمان عباداتمان را بیشتر رعایت کنیم. بگوییم خدایا می‌خواهیم این سفر، سفر عبودی باشد. نمازمان تأخیر نیافتد و حواسمان باشد کارهای دیگر ما اشکال نخورد.
خدای سبحان در سفر عبودی زینت‌های ظاهری بنده را از او جدا می‌کند، لذا یوسفی که زیبا بود باید در چاه بیافتد، یوسفی که زیبا بود باید به ثمن بخس فروخته شود تا این فشاری که برای یوسف در این فروختن به ثمن بخس می‌آید که او را به قیمت بی قیمتی بفروشند. به قیمت بی ارزش بفروشند، این برای یوسف آنچنان در سفر عبودی او را کمک می‌کند که دیگر پس از این، این مسأله زیبایی برای یوسف دیگر چیزی نیست. پرونده این مسأله بسته می‌شود. لذا این در سفر عبودی دارد محقق می‌شود. همین یوسف وقتی به او تهمت زده می‌شود که تو خواستی به همسر عزیز مصر تعرض کنی، این تعرض بدتر از تعرض به چاه انداختن و فروختن او هست. برای کسی مثل نبی مکرمی به آن عظمت و قداست، در بین انبیاء شاید تنها کسی که در بین انبیاء، چون به مریم(س) هم این تهمت را زدند. اما در بین انبیاء تنها به یوسف این تهمت را زدند و این برای یوسف خیلی گران بود. لذا بعد از اینکه از زندان آزاد می‌شود به این تهمت مبتلا می‌شود، دوباره در حقیقت یک اعطای ویژه الهی است که همین «مَكَّنَّا لِیُوسُفَ» در آنجا دوباره می‌آید که مکنت بالاتر دادیم. یعنی هر چیزی دو لایه دارد، لایه اول که سختی و حادثه و مشکلات است. لایه دوم که اگر کسی چشمش به دیدن آیه لایه عادت کند گشایش و راحت و یُسر است. این نگاه در زندگی اگر پیش بیاید، سخت ترین ابتلائات، کسی که چشم او نگاه لایه دوم مسأله را می‌بیند چقدر برایش شیرین و راحت می‌شود. ما از خدای سبحان طلب راحتی وآسایش می‌کنیم و می‌خواهیم که اگر ما را به ابتلائی مبتلا می‌کند حتماً تحمل و ظرفیت آن را به ما بدهد.
شریعتی: انشاءالله خداوند یک چشمی به ما بدهد که در پس همه این ابتلائات و مشکلات، بتوانیم خودش را ببینیم که این کار را برای ما بسیار راحت می‌کند.
آن چیزی که امروز در برنامه ما درخشید، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» یعنی این آیات و قصه‌ها و انبیاء آمدند که توحید را فریاد بزنند. انشاءالله ما هم به این باور برسیم.
حاج آقای عابدینی: همینطور که در قصه حضرت نوح گفتیم «بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها» همه حقیقت نوح این بود که کشتی با بسم الله راه بیافتد و با بسم الله بایستد.
شریعتی: انشاءالله همه به حقیقت لا اله الا الله برسیم و انشاءالله با نگاه توحیدی همه چیز را ببینیم و معنا کنیم. دعا بفرمایید و آمین بگوییم.
حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای سبحان حقیقت توحید را به همه ما بچشاند. افعال ما را مورد رضای خودش قرار بدهد و در راستای توحید قرار بدهد. انشاءالله خدای سبحان این حاکمیت توحید را که منتظرش هستیم نظام ما را در راستای آن کمک کند و تأیید کند که به آن حاکمیت توحیدی نهایی منجر شود.
شریعتی«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمدٍ و آله الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 18 اردیبهشت 1397





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات