وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها



لازم نیست انسان فقط در پی دیدن امام زمان باشد


جملات زیبای آیت الله بهجت

لازم نیست که انسان در پی این باشد که به خدمت حضرت ولی عصر (عج) تشرّف حاصل کند؛ بلکه شاید خواندن دو رکعت نماز، سپس توسّل به ائمه (علیهم السلام) بهتر از تشرّف باشد

ما در دریای زندگی در معرض غرق شدن هستیم؛ دستگیری ولیّ خدا لازم است تا سالم به مقصد برسیم. باید به ولیّ عصر (عج) استغاثه کنیم که مسیر را روشن سازد و ما را تا مقصد، همراه خود ببرد


دعای تعجیل فَرج، دوای دردهای ما است

 

در زمان غیبت هم عنایات و الطاف امام زمان (عج) نسبت به محبّان و شیعیانش زیاد دیده شده؛ باب لقا و حضور بالکلیّه مسدود نیست؛ بلکه اصل رؤیت جسمانی را هم نمی شود انکار کرد.

 

با وجود اعتقاد داشتن به رئیسی که عینُ الله الناظره است، آیا می توانیم از نظر الهی فرار کنیم و یا خود را پنهان کنیم؛ و هر کاری را که خواستیم، انجام دهیم؟! چه پاسخی خواهیم داد.

 

هر چند حضرت حجت(عج) از ما غایب و ما از فیض حضور آن حضرت محرومیم؛ ولی اعمال مطابق یا مخالف دفتر و راه و رسم آن حضرت را می‌دانیم؛ و این که آیا آن بزرگوار با اعمال و رفتار خود خشنود

 و سلامی -هر چند ضعیف - خدمتش می‌فرستیم؛ و یا آن حضرت را با اعمال ناپسند، ناراضی و ناراحت می کنیم.






نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397




داستان محمد بن عیسی بحرینی و ملاقات با امام زمان (عج)

«قصّه انار»


موقعی كه شهر بحرین در تصرف فرنگیان بود شخصی از مسلمین را به حكومت آن جا گماشتند تا موجب آبادی بیشترآن جا گردد این والی مردی ناصبی بود و وزیری داشت كه تعصبش از وی بیشتر بود وزیر نسبت به اهل بحرین كه دوستدار اهل بیت بودند اظهار دشمنی می كرد و برای نابودی و زیان رساندن به آن ها حیله ها می انگیخت یك روز وزیر درحالی كه اناری در دست داشت نزد والی رفت و انار را به او داد والی دید بر روی پوست انار نوشته شده:

لااله الالله محمد رسول الله ابوبكر و عمر و عثمان وعلی خلفاء رسول الله

وقتی به دقت آنرا نگریست دید كه این عبارت به طور طبیعی در پوست انار نوشته شده به طوریكه گمان نمی رفت ساخته دست بشر باشد او از این حیث در شگفت ماند .

والی به وزیر گفت این دلیل روشن و برهان محكمی است برابطال مذهب رافضی ها (شیعیان) نظر تو درباره مردم بحرین چیست وزیر گفت این جماعت متعصب هستند و منكر دلائل می شوند امر كن آن ها را حاضر كنند و این انار را به آنها نشان بده اگر پذیرفتند و به مذهب ما درآمدند شما ثواب فراوان برده اید و چنان چه نپذیرفتند و همچنان بر گمراهی خود باقی ماندند آنها را در قبول یكی ازاین سه چیز مخیر گردان یا حاضر شوند با ذلت و خواری مثل یهود و نصاری جزیه بدهند یا جوابی برای این دلیل روشنی كه نمی توان آن را نادیده گرفت بیاورند و یا این كه مردان آن ها كشته شوند و اولاد ایشان اسیر گردند و اموالشان به غنیمت گیریم والی رای وزیر را مورد تحسین قرار داد و فرستاد علما و افاضل و نیكان و نجبا و بزرگان شیعه بحرین را احضار نمود وانار را به آن ها نشان داد و گفت اگر جواب قانع كننده ای نیاورید یا باید كشته شوید و اسیر گردید و اموالتان ضبط شود یا همچون كفار جزیه دهید آن ها چون انار را دیدند سخت متحیر شدند و نتوانستند جواب شایسته ای بدهند رنگ صورتشان پرید و بندهاشان به لرزه افتاد سپس بزرگان آنها به والی گفتند سه روز به ما مهلت بده شاید بتوانیم جوابی كه مورد پسند واقع شود بیاوریم و گرنه هر طور می خواهی بین ما حكم كن والی هم به آن ها مهلت داد رجال بحرین در حالی كه هراسان و مرعوب و متحیر بودند از نزد والی بیرون آمدند و مجلس گرفتند و مشورت كردند

آن گاه بنا گذاشتند از میان صلحا و زهاد بحرین ده نفر و ازمیان آن ده نفر سه نفر انتخاب كنند و چون چنین كردند به یكی از آن سه نفر گفتند تو امشب برو به بیابان و تا صبح مشغول عبادت باش و از خداوند به وسیله امام زمان یاری بخواه او هم رفت و شب را به صبح آورد و چیزی ندید و برگشت و جریان را اطلاع داد شب دوم نفر دومی و شب سوم نفر سومی كه مردی پاكسرشت و دانشمند به نام محمدبن عیسی بحرینی بود با سر و پای برهنه رو به بیابان نهاد و مشغول دعا و گریه و توسل به خدا بود كه شیعیان را ازاین بلیه رهایی بخشد و حقیقت مطلب را روشن سازد و برای تامین منظور به حضرت صاحب الزمان (عج) گردید.

درآخر شب ناگاه دید مردی اورا مخاطب ساخته و می گوید: « محمد بن عیسی بحرینی چه شده تورا بدین حال می بینم؟ و برای چه به بیابان آمده ای؟ »

محمد بن عیسی گفت: « ای مرد مرا به حال خود واگذار من برای مطلب مهمی آمده ام كه آن را جز برای امام خود نمی گویم و شكوه آن را نزد كسی می برم كه این راز را بر منآشكار سازد.»

گفت :‌ « ای محمدبن عیسی من صاحب الامر هستم مقصودت را بگو »

گفت : « اگر تو صاحب الامر می باشی داستان مرا می دانی .»

فرمود :‌ » آری تو به خاطر مشكل انار و مطلبی كه بر روی آن نوشته شده و تهدیدی كه والی كرده به بیابان آمده ای.»

محمد بن عیسی گفت : « آری ای آقای من شما می دانید ما چه حالی داریم به داد ما برس»

حضرت فرمود : «ای محمد بن عیسی ! وزیر ملعون درخت اناری در خانه خود دارد و قالبی از گل به شكل انار در دو نصفه ساخته و توی هرنصفی از آن قسمتی ازآن كلمات را نوشته و آن گاه آن قالب را روی اناری نهاده و دروقتی كه انار كوچك بود توی آن گذاشته و آن را محكم بسته آن گاه به مرور كه انار بزرگ شده آن نوشته در پوست انار تاثیر بخشیده تا به به این شكل درآمده فردا نزد والی می روی و به او می گویی جواب تو را آورده ام ولی حتما باید در خانه وزیر باشد وقتی به خانه وزیر رفتید به سمت راست خود نگاه كن كه غرفه ای می بینی آن گاه به والی بگو جواب در همین غرفه است وزیر می خواهد از نزدیك شدن به غرفه سر باز زند ولی تو اصرار كن و سعی كن از آن بالا بروی وقتی دیدی وزیر بالا رفت تو هم با او بالا برو و او را تنها مگذار مبادا از تو جلو بیفتد هنگامی كه وارد غرفه شدی در دیوار آن سوراخی می بینی كه كیسه سفیدی در آن است آن را بردار كه خواهی دید قالب گلی انار كه برای این نقشه ساخته درآن كیسه است سپس آن را جلو والی نهاد و انار معهود را دران بگذار تا حقیقت مطلب روشن شود و به والی بگو ما معجزه دیگری هم داریم و آن این كه داخل این انار جز دود و خاكستر چیزی نیست اگر می خواهی صحت آن را بدانی به وزیر بگو آن را بشكند وقتی وزیر آن را شكست دود و خاكستر به صورت و ریش او می ریزد»

محمد بن عیسی شادی كنان دست حضرت را بوسید و مراجعت نمود صبح كه نزد والی رفتند همان طور كه امام دستور داده بود عمل كردند.

والی به محمد بن عیسی گفت : « چه كسی این خبر را به تو داده است»

گفت : «امام زمان»

والی پرسید : «امام شما كیست ؟»

محمد بن عیسی یك یك ائمه را معرفی كرد تا به امام زمان صلوات اللله رسید .

والی گفت : «دستت را دراز كن تا من گواهی دهم نیست خدایی مگر خداوند یگانه و این كه محمد بنده و پیامبر اوست و خلیفه بلافصل بعد از او امیر مومنین علی (ع)»

و اقرار به تمام ائمه كرد و ایمانش نیكو گشت سپس دستور قتل وزیر راداد و از مردم بحرین عذر خواهی كرد این حكایت نزد مردم بحرین مشهور و قبر محمدبن عیسی بحرینی درآن جا معروف و مردم به زیارت آن می روند.

 

بحارالانوار جلد 13 صفحات 943-940 






نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397





وزیران امام زمان(ع) چه کسانی هستند؟ 


قال علی ع: وزراء المهدی من الاعاجم. ما فیهم عربی یتکلمون العربیة 

و هم أخلص الوزراء و أفضل الوزراء


وزیران حضرت مهدی(ع) از عجم ها هستند. ‌در میان آنها عربی نباشد که با زبان 

عربی صحبت کند. در حالیکه آنها خالصترین وزراء و با فضیلت ترین وزیرانند.




نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397





تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام 

تشرّف حاج شیخ محمد كوفى شوشترى

متّقى صالح , حاج شیخ محمد كوفى شوشترى , ساكن شریعه كوفه فرمود: در سال 1315 با پدر بزرگوارم , حاج شیخ محمد طاهر به حج مشرف شدیم .
عادت من این بود كه در روز پانزدهم ذیحجة الحرام , با كاروانى كه به طیاره معروف بودندرجوع مى كردم , به خاطر آن كـه آنها سریع تر برمى گشتند.
تا حائل با آنها مى آمدم و درآن جا از ایشان جدا مى شدم و با صلیب آمده , آنها مرا به نجف مى رساندند,ولى در آن سال تا سماوه

 (از شهرهاى عراق) همراه ما آمدند.
من در خدمت پدرم بودم و از جنازها (كسانى كه به نجف اشرف جنازه حمل مى كنند)براى ایشان قاطرى كرایه كرده بودم , تا او را به نجف اشرف برساند.
خودم هم سوار برشتر به همراهى یك جناز, مـسـیـر را مى پیمودیم .
در راه نهرهاى كوچك بسیارى بود وشتر من به خاطر ضعف , كند حركت مى كرد.
تا به نهر عاموره , كه نهرى عریض وعبور نمودن از آن دشوار است , رسیدیم .
شتر را در نهر انـداخـتـیم و جناز كمك كرد تااز آن جا عبور كردیم .
كنار نهر بلند و پر شیب بود.
پاهاى شتر را با طـنـاب بستیم و او راكشیدیم , اما حیوان خوابید

و دیگر حركت نكرد.
متحیر ماندم و سینه ام تنگ شـد, به قبله توجه نمودم و به حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه استغاثه و توسل كردم و عرض نمودم :یا فـارس الـحـجـاز یـا ابـاصالح ادركنى افلاتعیننا حتى نعلم ان لنا اماما یرانا و یغیثنا(آیا به فریاد ما نمى رسى , تا بدانیم امامى داریم كه ما را همیشه مد نظر دارد و به فریادما مى رسد؟) ناگاه , دو نفر را دیدم كه نزد من ایستاده اند: یكى جوان و دیگرى كامل مرد بود.
به آن جوان سلام كـردم .او جـواب داد.
خیال كردم كه یكى از اهل نجف اشرف است كه اسمش محمد بن الحسین 
و شغلش بزازى بود.فرمود: نه من محمد بن الحسن (ع) هستم .

عرض كردم : این شخص كیست ؟ فرمود: این خضر است و وقتى دید من محزونم به رویم تبسم نموده و بناى ملاطفت را گذاشت و از حال من جویا شد.
گفتم : شتر من خوابیده است و ما در این صحرا مانده ایم , نمى دانم مرا به خانه مى رساند یا نه ؟ ایـشان نزد شتر آمد و پایش را بر زانوهاى آن گذاشت و سر خود را نزد گوشش برد.
ناگهان شتر حـركـت كـرد, به طورى كه نزدیك بود از جا بپرد.
دستش را بر سر آن حیوان گذارد, حیوان آرام شـد.
بـعد روى خود را به من كرد و سه مرتبه فرمود: نترس تو رامى رساند.
سپس فرمود: دیگر چه مى خواهى ؟ عرض كردم : مى خواهید كجاتشریف ببرید؟ فرمود: مى خواهیم به خضر برویم (خضر مقام معروفى در شرق سماوه است).
گفتم : بعد از این شما را كجا ببینم ؟ فرمود: هر جا بخواهى مى آیم .
گفتم : خانه ام در كوفه است .
فرمود: من به مسجدسهله مى آیم .
و در این جا, چون به سوى آن دو نفر متوجه شدم ,غایب شدند.
بـراه افـتـادیـم , تا آن كه نزدیك غروب آفتاب , به خیمه هاى عده اى از بدوى ها رسیدیم وبه خیمه شیخ و بزرگ آنها وارد شدیم .
شیخ گفت : شما از كجا و از چه راهى آمده اید؟ گفتیم : ما از سماوه

 و نهر عاموره مى آییم .
از روى تعجب گفت : سبحان اللّه راه معمول سماوه به نجف این نیست .
با این شتر و قاطرها چگونه از نهر عبور كردید, حال آن كه گودى اش بحدى است كه اگر كشتى در آن غرق شود, دكلش هم نمایان نخواهدشد! بالاخره بعد از قضیه , شتر, ما را تا مقابل قبر میثم تمار آورد و در آن جا روى زمین خوابید.
من نزدیك گوشش رفته و آهسته به او گفتم : بنا بود كه تو مرا

 به منزلمان برسانى .
تا این حرف را شنید, فورا حركت نموده و براه افتاد تا ما را به خانه رسانید.
بـعدها آن شتر صبح ها از منزل بیرون مى آمد و رو به صحرا نموده و به چرا و علف خوردن مشغول مـى شـد, بـدون آن كـه كسى از او مواظبت و نگهدارى كند.
غروب هم به جایگاه خود در منزل ما برمى گشت .و مدتها بر این منوال بود.
پس از مدتى , روزى بعد از نماز نشسته و مشغول تسبیح بودم , ناگاه شنیدم كه شخصى دو بار و به فارسى صدا مى زند: شیخ محمد اگر مى خواهى حضرت حجت (ع ) را ببینى به مسجد سهله برو.
و سه مرتبه به عربى صدا زد: یا حاج محمد ان كنت ترید ترى

 صاحب الزمان فامض الى السهله .
(اگر مـى خـواهـى حـضـرت حـجـت (ع)را بـبینى به مسجد سهله برو) برخاستم و به سرعت به سوى مسجدسهله روانه شدم .
وقتى نزدیك مسجد رسیدم در بسته بود.
متحیر شدم و پیش خود گفتم : ایـن نـدا چـه بـود كـه مـرا دعـوت كرد! همان وقت دیدم مردى از طرف مسجدى كه معروف به مـسـجدزید است , رو به 
مسجد سهله مى آید.

با هم ملاقات كردیم و آمدیم تا به در اولى , كه فضاى قـبـل از مـسجد است , رسیدیم .
ایشان در آستانه در ایستاد و بر دیوار طرف چپ تكیه كرد.
من هم مقابل او در آستانه در ایستادم و به دیوار دست راست تكیه نموده

 و به او نگاه مى كردم .
ایشان سر را پایین انداخته , دستها را از عبایش بیرون آورده بود,دیدم خنجرى به كمرش بسته است .ترسیدم و به فكر فرو رفتم .
دستش را بر در گذاشت و فرمود: خضیر (تصغیر كلمه خضر مى باشد) باز كن .
شخصى جواب داد: لبیك , و در باز شد.
وارد فـضـاى اول شـد و مـن هم به دنبال او داخل شدم .
ایشان با رفیقش ایستاد و من به آنها نگاه مـى كردم .
داخل مسجد شدم و متحیر بودم كه ایشان حضرت است یا نه ؟ چندمرتبه پشت سر خود رانگاه كردم , دیدم همان طور با دوستش ایستاده است .
تـا مـقـدارى از روز, در آن جا بودم بعد برخاستم كه نزدخانواده ام برگردم , كه شیخ ‌حسن , خادم مسجد را ملاقات كردم ایشان سؤال كرد: تو دیشب در مسجد بوده اى ؟گفتم : نه .گفت : چه وقت به مسجد آمدى ؟ گفتم : صبح .
گفت : كى در را باز كرد؟ گفتم : چوپانهایى كه در مسجد بودند.
خندید و رفت.

 





نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397



تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام

تشرّف جناب جعفر نعلبند اصفهانى

آقاى حاج میرزا محمد على گلستانه اصفهانى (ره ) فرمودند: عموى من , آقاسید محمد على (ره ) براى من نقل كردند: در زمـان مـا در اصـفهان شخصى به نام جعفر كه شغلش نعلبندى بود, بعضى حرفها رامى زد كه مـوجـب طـعـن و رد مـردم شـده بـود, مـثـل آن كه مى گفت : با طى الارض به كربلارفته ام .
یا مـى گفت : مردم را به صورتهاى مختلف دیده ام .
و یا خدمت حضرت صاحب الامر (ع ) رسیده ام .
او هم به خاطر حرفهاى مردم , آن صحبتها را ترك نمود.
تـا آن كه روزى براى زیارت مقبره متبركه تخت فولاد مى رفتم .
در بین راه دیدم جعفرنعلبند هم به آن طرف مى رود.
نزدیك او رفتم و گفتم : میل دارى در راه با هم باشیم ؟ گفت : اشكالى ندارد, با هم گفتگو مى كنیم و خستگى راه را هم نمى فهمیم .
قدرى با هم گفتگو كردیم , تا آن كه پرسیدم : این صحبتهایى كه مردم از تو نقل مى كنند, چیست ؟ آیا صحت دارد یا نه ؟ گفت : آقا از این مطلب بگذرید.
اصرار كردم و گفتم : من كه بى غرضم , مانعى ندارد بگویى .
گـفـت : آقـا مـن بیست و پنج بار از پول كسب خود, به كربلا مشرف شدم و در همه سفرها, براى زیارتى عرفه مى رفتم .
در سفر بیست و پنجم بین راه , شخصى یزدى بامن رفیق شد.
چند منزل كه بـا هـم رفـتـیم , مریض شد و كم كم مرض او شدت كرد, تا به منزلى كه ترسناك بود, رسیدیم و به خاطر ترسناك بودن آن قسمت , قافله را دو روزدر كاروانسرا نگه داشتند, تا آن كه قافله هاى دیگر بـرسـنـد و جـمـعیت زیادتر شود.
ازطرفى حال زائر یزدى هم خیلى سخت شد و مشرف به موت گردید.
روز سوم كه قافله خواست حركت كند, من راجع به او متحیر ماندم كه چطور او را بااین حال تنها بـگذارم و نزد خداى تعالى مسئول شوم ؟ از طرفى چطور این جا بمانم واز زیارت عرفه كه بیست و چهار سال براى درك آن , جدیت داشته ام , محروم شوم ؟ بـالاخـره بـعد از فكر بسیار, بنایم بر رفتن شد, لذا هنگام حركت قافله , پیش او رفتم وگفتم : من مى روم و دعا مى كنم كه خداوند تو را هم شفا مرحمت فرماید.
ایـن مطلب را كه شنید, اشكش سرازیر شد و گفت : من یك ساعت دیگر مى میرم , صبركن , وقتى از دنـیا رفتم , خورجین و اسباب و الاغ من مال تو باشد, فقط مرا با این الاغ به كرمانشاه و از آن جا هم هر طورى كه راحت باشد, به كربلا برسان .
وقتى این حرف را زد و گریه او را دیدم , دلم به حالش سوخت و همان جا ماندم .
قافله رفت و مدت زمانى كه گذشت , آن زائر یزدى از دنیا رفت .
من هم او را بر الاغ بسته و حركت كردم .
وقتى از كاروانسرا بیرون آمدم , دیدم از قافله هیچ اثرى نیست ,جز آن كه گرد و غبار آنها از دور دیده مى شد.
تـا یـك فـرسـخ راه رفـتـم , اما جنازه را هر طور بر الاغ مى بستم , همین كه مقدارى راه مى رفتم , مى افتاد و هیچ قرار نمى گرفت .
با همه اینها به خاطر تنهایى , ترس بر من غلبه كرد.
بالاخره دیدم , نـمى توانم او را ببرم , حالم خیلى پریشان شد.
همان جاایستادم و به جانب حضرت سیدالشهداء (ع ) توجه نمودم و با چشم گریان عرض كردم : آقا من با این زائر شما چه كنم ؟ اگر او را در این بیابان رها كنم , نزد خدا و شمامسئول هستم .
اگر هم بخواهم او را بیاورم , توانایى ندارم .
نـاگهان دیدم , چهار نفر سوار پیدا شدند و آن سوارى كه بزرگ آنها بود, فرمود: جعفربا زائر ما چه مى كنى ؟ عرض كردم : آقا چه كنم , در كار او مانده ام ! آن سه نفر دیگر پیاده شدند.
یك نفر آنها نیزه اى در دست داشت كه آن را در گودال آبى كه خشك شده بود فرو برد, آب جوشش كرد و گودال پر شد.
آن میت را غسل دادند.
بزرگ آنان جلو ایستاد و با هم نماز میت را خواندیم و بعد هم او را محكم بر الاغ بستند و ناپدید شدند.
مـن هم براه افتادم .
ناگاه دیدم , از قافله اى كه پیش از ما حركت كرده بود, گذشتم و جلوافتادم .
كـمـى گـذشت , دیدم به قافله اى كه پیش از آن قافله حركت كرده بود, رسیدم .
وبعد هم طولى نكشید كه دیدم به پل نزدیك كربلا رسیده ام .
در تعجب و حیرت بودم كه این چه جریان و حكایتى است ! میت را بردم و در وادى ایمن دفن كردم .
قـافله ما تقریبا بعد از بیست روز رسید.
هر كدام از اهل قافله مى پرسید: تو كى وچگونه آمدى ! من قضیه را براى بعضى به اجمال و براى بعضى مشروحا مى گفتم و آنها هم تعجب مى كردند.
تا آن كه روز عرفه شد و به حرم مطهر مشرف شدم , ولى با كمال تعجب دیدم كه مردم را به صورت حـیـوانات مختلف مى بینم , از   قبیل : گرگ , خوك , میمون و غیره و جمعى را هم به صورت انسان مى دیدم ! از شـدت وحشت برگشتم و مجددا قبل از ظهر مشرف شدم .
باز مردم را به همان حالت مى دیدم .
برگشتم و بعد از ظهر رفتم , ولى مردم را همان طور مشاهده كردم ! روز بـعـد كـه رفتم , دیدم همه به صورت انسان مى باشند.
تا آن كه بعد از این سفر, چندسفر دیگر مـشرف شدم , باز روز عرفه مردم را به صورت حیوانات مختلف مى دیدم ودر غیر آن روز, به همان صورت انسان مى دیدم .
به همین جهت , تصمیم گرفتم كه دیگر براى زیارتى عرفه مشرّف نشوم .
چون این وقایع را براى مردم نقل مى كردم , بدگویى مى كردند و مى گفتند: براى یك سفر زیارت , چه ادعاهایى مى كند.
لـذا من , نقل این قضایا را به كلى ترك كردم , تا آن كه شبى با خانواده ام مشغول غذاخوردن بودیم .
صـداى در بـلند شد, وقتی در را باز كردم , دیدم شخصى مى فرماید:حضرت صاحب الامر (ع ) تو را خواسته اند.
بـه هـمـراه ایشان رفتم , تا به مسجد جمعه رسیدم .
دیدم آن حضرت (ع ) در محلى كه منبر بسیار بلندى در آن بود, بالاى منبر تشریف دارند و آن جا هم مملو از جمعیت است .
آنها عمامه داشتند و لباسشان مثل لباس شوشترى ها بود.
به فكر افتادم كه دربین این جمعیت , چطور مى توانم خدمت ایشان برسم , اما حضرت به من توجه فرمودند و صدا زدند: جعفر بیا.
من رفتم و تا مقابل منبر رسیدم .
فرمودند: چرا براى مردم آنچه را كه در راه كربلا دیده اى نقل نمى كنى ؟ عرض كردم : آقا من نقل مى كردم , از بس مردم بدگویى كردند, دیگر ترك نمودم .
حضرت فرمودند: تو كارى به حرف مردم نداشته باش , آنچه را كه دیده اى نقل كن تامردم بفهمند ما چه نظر مرحمت و لطفى با زائر جدمان حضرت سیّدالشّهداء (ع )داریم .

 





نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397



تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام

ماجرای جالب دیدار یک کفاش با امام زمان(عج)

حضرت صاحب الزمان(عج) با اینکه از نظر ما غایب هستند، اما همواره از اعمال آگاهند، و این گناهان ماست که باعث شده تا ایشان را نبینیم، و تعداد کمی از افراد قادر به دیدار با ایشان هستند؛ در ادامه، داستانی از تشرف مردی کفاش خدمت امام زمان(عج) را بخوانید.


سید عبدالکریم کفاش شخصی بود که مورد عنایت ویژه امام زمان (عج) قرار داشت و حضرت دائماً به او سر می زد. روزی حضرت به حجره کفاشی او تشریف آوردند در حالی که او مشغول کفاشی بود. پس از دقایقی حضرت فرمودند: 

«سید عبدالکریم، کفش من نیاز به تعمیر دارد ، برایم پینه می زنی؟»، سید عرض کرد: «آقاجان به صاحب این کفش که مشغول تعمیر آن هستم قول داده ام کفش را برایش حاضر کنم، البته اگر شما امر بفرمائید چون امر شما از هر امری واجب تر است، آن را کنار می گذارم و کفش شما را تعمیر میکنم».


حضرت چیزی نگفتند و سیّد مشغول کارش شد. پس از دقایقی مجدداً حضرت فرمودند:

 «سید عبدالکریم! کفش من نیاز به تعمیر دارد، برایم پینه می زنی!؟»، سید کفشی را که در دست داشت کنار گذاشت، بلند شد و دستانش را دور کمر مبارک حضرت حلقه زد و به مزاح گفت: «قربانت گردم اگر یک بار دیگر بفرمایید "کفش مرا پینه می زنی" داد و فریاد می کنم آی مردم آن امام زمانی که دنبالش می گردید، پیش من است، بیایید زیارتش کنید«

حضرت لبخند زدند و فرمودند: «خواستیم امتحانت کنیم تا معلوم شود نسبت به قولی که داده ای چقدر مقیّد هستی»ه 





نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397





             تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام

تشرّف اسماعیل هرقلى

در حلّه , شخصى به نام اسماعیل بن حسن هرقلی بود [ هرقل نام روستایى است] پسر

 او شمس الدین فرمود: پدرم نقل كرد: در زمـان جوانى در ران چپم دملى كه آن

را توثه مى گویند, به اندازه دست یك انسان ,ظاهر شد.
در هـر فـصـل بـهـار مى تركید و از آن خون و چرك خارج مى شد.
این ناراحتى مرا از هر كارى باز مى داشت .
به حله آمدم و به خدمت رضى الدین على , سید بن طاووس رسیده

 و از این ناراحتى شكایت نمودم .
سـیـد جـراحـان حـله را حاضر نمود.
ایشان مرا معاینه كردند و همگى گفتند: این دمل روى رگ حـساسى است

 و علاج آن جز بریدن نیست .
اگر این را ببریم شاید رگ بریده شود و در این صورت اسماعیل زنده

 نخواهد ماند, لذا به جهت وجود این خطر عظیم دست به چنین كارى

 نمى زنیم .سـیـد بـن طـاووس فرمود: من به بغداد مى روم , در حله باش

 تا تو را همراه خود ببرم و به اطباء و جراحان بغداد نشان دهم , شاید

ایشان علاجى بنمایند.بـا هـم بـه بغداد رفتیم .
سید اطباء را خواست و آنها همان تشخیص را دادند و از معالجه من ناامید شدند.
آنـگـاه , سـیـد بـن طـاووس به من فرمود: در شریعت اسلام , امثال تو مى توانند با این لباسها نماز بخوانند, ولى سعى كن خودت را از خون پاك كنى .
بعد از آن عرض كردم : حال كه تا بغداد آمده ام , بهتر است به زیارت عسكریین (ع ) درسامرا مشرف شوم و از آن جا به حله برگردم .
وقـتـى سید بن طاووس این سخن را شنید, پسندید.
من هم لباسها و پولى كه همراه داشتم , به او سپردم و روانه شدم .
چون به سامرا رسیدم , داخل حرم عسكریین (ع ) شده , زیارت كردم و بعد به سرداب مقدس مشرف گـردیـدم .
به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشریف را شفیع خود قرار دادم .
مقدارى از شب را در آن جا به سر بردم و تا روزپنج شنبه در سامرا ماندم .
آن روز به دجله رفته , غسل كردم و لباس پاكیزه اى براى زیارت پوشیدم و آفتابه اى كه همراهم بود, پر از آب كرده برگشتم , تا به در حصارشهر سامرا رسیدم .
نـاگـاه , چـهـار نفر سواره مشاهده كردم كه از حصار بیرون آمدند.
گمان من آن بود كه ایشان از شرفاء و بزرگان اعرابند كه صاحبان گوسفند هستند و گله ایشان در آن حوالى مى باشد.
وقـتـى بـه نـزدیك آنها رسیدم , دیدم دو نفر از ایشان جوان و یكى پیرمرد است كه نقاب انداخته و دیگرى بسیار با هیبت و فرجیه به تن داشت (لباس مخصوصى است كه درآن زمان ها روى لباسها مى پوشیدند) و در آن شمشیرى حمایل كرده بود.
آن سوارهانیز شمشیر به همراه داشتند.
پیرمرد نقاب دار, نیزه اى در دست داشت و در سمت راست راه ایستاده بود و آن دوجوان در سمت چپ ایستاده بودند.
صاحب فرجیه , وسط راه ایستاد.
سوارها سلام كردند و من جواب سلام ایشان رادادم .
آنگاه صاحب فرجیه به من فرمود: فردا به نزد اهل و عیال خود خواهى رفت ؟ عرض كردم : بلى .
فرمود: پیش بیا تا آن چیزى كه تو را به درد و الم وا مى دارد, ببینم .
من از این كه به بدنم دست بزند كراهت داشتم , زیرا تازه از آب بیرون آمده بودم وپیراهنم هنوز تر بود.
با این احوال اطاعت كرده , نزد او رفتم .
چـون بـه نزد او رسیدم , آن سوار (صاحب فرجیه ) خم شد و دوش مرا گرفت و دست خود را روى زخم گذاشت و فشار داد, به طورى كه به درد آمد و بعد روى اسب نشست .
آن پیرمرد گفت : رستگار شدى اى اسماعیل .
گفتم : ما و شما ان شاءاللّه همه رستگاریم .
و از این كه پیرمرد اسم مرا مى داند تعجب كردم ! بعد از آن پیرمرد گفت : این بزرگوار امام عصر تو است .
مـن پـیـش او رفـتـم و پـاهاى مباركش را بوسیدم .
حضرت اسب خود را راند و من نیز درركابش مى رفتم .
فرمود: برگرد.
عرض كردم : هرگز از حضورتان جدا نمى شوم .
فرمود: مصلحت در آن است كه برگردى .
باز عرض كردم : از شما جدا نمى شوم .
در این جا آن پیرمرد گفت : اى اسماعیل آیا شرم ندارى كه امام زمانت دو مرتبه فرمودبرگرد و تو فرمان او را مخالفت مى كنى ؟ پـس از ایـن سخن ایستادم و آن حضرت چند گامى دور شدند و به من التفاتى كردند وفرمودند: زمانى كه به بغداد رسیدى , ابوجعفر خلیفه , كه اسم او مستنصر است , تو رامى طلبد.
وقتى كه نزد او حـاضر شدى و به تو چیزى داد, قبول نكن و به پسر ما كه على بن طاووس است , بگو نامه اى در خصوص تو به على بن عوض بنویسد.
من هم به اومى سپارم كه هر چه مى خواهى به تو بدهد.
بـعد هم با اصحاب خود تشریف بردند تا از نظرم غایب شدند.
من در آن حال ازجدایى ایشان تاسف خوردم و ساعتى متحیر ماندم و بر زمین نشستم .
بعد از آن به حرم عسكریین (ع ) مراجعت نمودم .
خدام اطراف من جمع شدند و مرا دگرگون دیدند.
گفتند: چه اتفاقى افتاده است ؟ آیا كسى با تو جنگ و نزاعى كرده است ؟ گفتم : نه , آیا آن سوارهایى كه بر حصار بودند شناختید؟ گفتند: آنها شرفاء و صاحبان گوسفندانند.
گفتم : نه , بلكه یكى از آنها امام عصر (ع ) بود.
گفتند: آن پیرمرد یا كسى كه فرجیه به تن داشت امام عصر (ع ) بود؟ گفتم : آن كه فرجیه به تن داشت .
گفتند: جراحت خود را به او نشان داده اى ؟ گـفـتـم : آن بزرگوار به دست مباركش آن را گرفت و فشار داد, به طورى كه به درد آمد وپاى خـود را بـیـرون آوردم كـه آن محل را به ایشان نشان دهم , دیدم از دمل و جراحت اثرى نیست .
از كثرت تعجب و حیرت , شك كردم كه دمل در كدام پاى من بود.
پاى دیگرم را نیز بیرون آوردم , باز هم اثرى نبود.
چـون مـردم ایـن مـطلب را مشاهده كردند, به من هجوم آوردند و لباسم را قطعه قطعه كردند و جـهـت تبرك بردند و به طورى ازدحام كردند كه نزدیك بود پایمال شوم .
درآن حال خدام مرا به خزانه بردند.
نـاظـر حـرم مـطهر عسكریین (ع ) داخل خزانه شد و مرا دید.
سؤال كرد: چند وقت است از بغداد خارج شده اى ؟ گفتم : یك هفته .
او رفت و من آن شب را در سامرا به سر بردم .
بعد از اداى نماز صبح وداع نموده و بیرون آمدم و اهل آن جا مرا مشایعت كردند.
بـراه افـتـادم و شـب را بـیـن راه در منزلى خوابیدم .
صبح عازم بغداد شدم , وقتى كه به پل قدیم رسیدم , دیدم مردم جمع شده و هر كه مى گذرد, از نام و نسب او سؤال مى نمایند.
وقتى رسیدم از مـن نـیـز سؤال كردند.
تا نام و نسب خود را گفتم , ناگاه بر من هجوم آوردند و لباسهاى مرا پاره پاره نمودند و خیلى خسته ام كردند.
پاسبان محل در این باره نامه اى به بغداد نوشت .
مـرااز آن جا حركت داده به بغداد بردند.
مردم آن جا نیز به سرم هجوم آورده , لباسهاى مرا بردند و نزدیك بود كه از كثرت ازدحام هلاك شوم .
وزیر خلیفه كه اهل قم و از شیعیان بود, سید بن طاووس را طلبید تا این حكایت را ازاو بپرسد.
وقـتى ابن طاووس در بین راه مرا دید, همراهیان او مردم را از اطراف من متفرق كردند.
ایشان به من فرمود: آیا این حكایت مربوط به تو است ؟ گفتم : آرى .
از مركبش فرود آمد و ران مرا برهنه نمود و اثرى از آن جراحت ندید و در این هنگام از حال رفت و بیهوش شد.
وقـتـى بـهـوش آمـد, دسـت مـرا گـرفت و گریه كنان نزد وزیر برد و گفت : این شخص برادرو عزیزترین مردم نزد من است .
وزیـر از قـصـه ام پرسید.
من هم حكایت را نقل كردم .
سپس او اطبایى كه جراحت مرادیده بودند, احضار نمود و گفت : جراحت این مرد را معالجه و مداوا نمایید.
گفتند: جز بریدن معالجه دیگرى ندارد و اگر بریده شود مى میرد.
وزیر گفت : اگر بریده شود و نمیرد, چه مدت لازم است كه گوشت در جایش بروید؟ گفتند: دو ماه طول خواهد كشید, اما جاى بریدگى گود مى ماند و مو نمى روید.
وزیر گفت : جراحت او را كى دیده اید؟ گفتند: ده روز قبل .
وزیر پاى مرا به اطباء نشان داد.
آنها دیدند كه مانند پاى دیگرم , صحیح و سالم است وهیچ اثرى از جراحت در آن نیست .
یكى از آنها فریاد زد: این كار, كار عیسى بن مریم (ع ) است .
وزیر گفت : وقتى كه كار شما نباشد, ما خود مى دانیم كار كیست .
بعد از آن , وزیر مرا به نزد خلیفه , كه مستنصر بود, برد.
خلیفه كیفیت را پرسید.
مـن هـم قـضـیـه را نقل كردم .
بعد دستور داد تا هزار دینار براى من بیاورند و گفت : این مبلغ را هزینه سفر  خویش قرار ده .
گفتم : جرات ندارم كه ذره اى از آن را بردارم .
گفت : از كه مى ترسى ؟ گـفـتـم : از كسى كه این معامله را با من نمود و مرا شفا داد, زیرا به من فرمود: از ابوجعفرچیزى قبول نكن .
خلیفه از این گفته ام , گریست و ناراحت شد و من هم از او چیزى قبول نكرده ,خارج شدم .
نظیر قضیه اسماعیل هرقلى , توسلى است كه به حضرت على بن موسى الرضا(ع )شده است , لذا ما این توسل را هم ذكر مى كنیم .
آقا میرزا احمد على هندى فرمود: مـدتـى بـالاى زانوى من دملى ایجاد شده بود كه مرا بسیار اذیت مى كرد.
هر چه به اطباءمراجعه نمودم فایده اى نداشت .
بالاخره آنها اقرار كردند كه آن دمل علاج ناپذیراست .
پـدرم بـا آن كه از اطباء هند فهمیده تر بود, جمعى از آنان را از اطراف و اكناف هند احضار كرد.
هر كدام از آنها كه دمل را دید, به عجز از درمان آن اعتراف نمود, تا آن كه طبیبى فرنگى آورد.
او دمل را دید و میله اى در آن فرو برد و بیرون آورد و گفت : این دمل را غیر از عیسى بن مریم (ع ) كسى نـمـى تواند علاج كند و زخم آن به فلان پرده سرایت مى كند, وقتى كه به آن جا رسید, تو را هلاك خواهد كرد و امروز یا فردا است كه به آن پرده برسد.
چون این مطلب را از طبیب شنیدم , بسیار مضطرب شدم و تا شب به این حال بودم .
شـب كـه خـوابـیـدم , در عالم رؤیا دیدم , حضرت على بن موسى الرضا (ع ) از روبروى من تشریف مـى آورنـد, در حـالـى كـه نور از صورت مباركشان به آسمان بالا مى رود.
حضرت مرا صدا زدند و فرمودند: اى احمد على به طرف من بیا.
عرض كردم : مولاى من مى دانید كه مریضم و قادر بر آمدن نیستم .
آن بزرگوار اعتنایى به من ننمودند و دوباره فرمودند: به سوى من بیا.
من امتثال امر آن حضرت را نموده و خود را به حضور مباركش رساندم .
آن بزرگوار دست مباركشان را به زانوى من كه دمل داشت , مالیدند.
عرضه داشتم : مولاى من , بسیار مشتاق زیارت قبر شما مى باشم .
حضرت فرمودند: ان شاءاللّه .
از خـواب بـیـدار شـدم , چـون بـه زانوى خود نگاه كردم , اثرى از  آن زخم و دمل ندیدم .
جرات هم نـداشـتـم كـه ایـن جریان را براى افرادى كه حال مرا مى دانستند اظهار  نمایم ,زیرا كه آنها قبول نمى كردند.
تا آن كه قضیه شفا یافتن من , منتشر شد و به سلطان هند رسید.
سلطان مرا احضارنموده و بعد از مطلع شدن از كیفیت خواب , مرا اكرام و احترام نمود و یك مقررى برایم تعیین كرد كه هر ساله به من مى رسید.
ناقل قضیه مى گوید: آن مقررى در زمان مجاورتش در كربلاى معلى هم به اومى رسید .

 






نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397



تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام

 تشرّف ملا احمد مقدس اردبیلى

سید میر علام تفرشى , كه از شاگردان فاضل مقدس اردبیلى (ره ) است , مى گوید: شبى در صحن مقدس امیرالمؤمنین (ع ) راه مى رفتم .خیلى از شب گذشته بود.
ناگاه شخصى را دیـدم كـه به سمت حرم مطهر مى آید.
من نیز به سمت او رفتم , وقتى نزدیك شدم , دیدم استاد ما ملا احمد اردبیلى است .
خـود را از او مخفى كردم , تا آن كه نزدیك در حرم رسید و با این كه در بسته بود، بازشد و مقدس اردبیلى داخل حرم گردید.
دیدم مثل این كه با كسى صحبت مى كند.
بعد از آن بیرون آمد و در حرم هم بسته شد.
به دنبال او براه افتادم , به طورى كه مرانمى دید.
تا آن كه از نجف اشرف بیرون آمد و به سمت كوفه رفت .
وارد مسجد جامع كوفه شد و در محرابى كه حضرت امیرالمؤمنین (ع ) شربت شهادت نوشیده اند, قرار گرفت , دیدم راجع به مساله اى با شخصى صحبت مى كند و زمان زیادى هم طول كشید.
بـعـد از مدتى از مسجد بیرون آمد و به سمت نجف اشرف روانه شد.
من نیز به دنبالش مى رفتم , تا نـزدیـك مسجد حنانه رسیدیم (مسجدى كه دیوارش خم شده است وعلت آن این است كه وقتى جـنـازه امیرالمؤمنین (ع ) را براى دفن در نجف اشرف، ازآن جا عبور مى دادند, دیوار این مسجد, روى ارادت بـه آن حـضرت خم شد).
در آن جاسرفه ام گرفت , به طورى كه نتوانستم خود را نگه دارم .
همین كه صداى سرفه مرا شنید, متوجه من شد و فرمود: آیا تو میر علامى ؟ عرض كردم : بلى .
فـرمـود: ایـن جا چه كار دارى ؟ گفتم : از وقتى كه داخل حرم مطهر شده اید, تا الان با شمابودم , شـما را به حق صاحب این قبر (امیرالمؤمنین (ع )) قسم مى دهم , اتفاقى را كه امشب پیش آمد, از اول تا آخر به من بگویید.
فرمود: مى گویم , به شرط آن كه تا زنده ام آن را به كسى نگویى .
من هم قبول كردم و باایشان عهد و میثاق نمودم .
وقـتى مطمئن شد, فرمود: بعضى از مسائل بر من مشكل شد و در آنها متحیر ماندم  و در فكر بودم كـه نـاگاه به دلم افتاد به خدمت امیرالمؤمنین (ع ) بروم و آنها را ازحضرتش بپرسم .
وقتى كه به حـرم مطهر آن حضرت رسیدم , همان طورى كه مشاهده كردى، در به روى من گشوده و داخل شـدم .
در آن جـا بـه درگـاه الهى تضرع نمودم , تا آن حضرت جواب سؤالاتم را بدهند.
در آن حال صـدایـى از قبر مطهر شنیدم كه فرمود: به مسجد كوفه برو و مسائلت را از قائم بپرس , زیرا او امام زمـان تو است .
به نزد محراب مسجد كوفه آمده و آنها را از حضرت حجت (ع ) سؤال نمودم، ایشان جواب عنایت كردند و الان هم برمى گردم.






نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397





تشرّف یافتگان محضر امام زمان علیه السّلام

تشرّف سید بحرالعلوم و صاحب مفتاح الكرامه

صاحب كتاب مفتاح الكرامه - سید جواد عاملى (ره) - فرمود: شـبـى , اسـتادم سید بحرالعلوم از دروازه شهر نجف بیرون رفت و من نیز به دنبال اورفتم تا واردمسجد كوفه شدیم.

دیدم آن جناب به مقام حضرت صاحب الامر (ع) رفته و با امام زمان ارواحنافداه گفتگویى داشت, از جمله از آن حضرت سؤالى پرسید.
ایشان فرمودند: در احكام شرعى وظیفه شما عمل به ادله ظاهرى است و آنچه از این ادلّه به دست مى آورید, همان را باید عمل كنید.

 





نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397





امام زمان علیه السّلام–تشرّف یافتگان

                     تشرف سید بحرالعلوم در سامرا

عالم ربانى , آخوند ملا زین العابدین سلماسى (ره) نقل نمود: در حـرم عـسـكـریّین (ع) با جناب سید بحرالعلوم (ره) نماز خواندیم .
وقتى ایشان خواست بعد از تشهد ركعت دوم برخیزد, حالتى برایش پیش آمد كه اندكى توقف كرد و بعد برخاست .
هـمـه ما از این كار تعجب كرده بودیم و علت آن توقف را نمى دانستیم و كسى هم جرات نمى كرد سـؤال كند, تا آن كه به منزل برگشته و سفره غذا را انداختند.
یكى ازسادات حاضر در مجلس به من اشاره كرد كه علت توقف سید در نماز را سؤال كنم .
گفتم : نه تو از ما نزدیك ترى .
در این جا جناب سید (ره ) متوجه من شده و فرمود: چه مى گویید؟ مـن كه از همه جسارتم زیادتر بود, گفتم : آقایان مى خواهند سر آن حالت را كه در نمازبراى شما پیش آمد, بدانند.
فرمودند: حضرت بقیة اللّه (ع ) براى سلام كردن به پدر بزرگوارشان داخل حرم مطهر شدند, لذا از مـشـاهـده جـمـال نـورانـى ایـشـان حـالـتى كه دیدید به من دست داد, تاآن كه از آن جا خارج شدند.

 





نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 10 مهر 1397


( کل صفحات : 25 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic