وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها


زبان اهل بهشت و جهنم چگونه است؟


در حدیثی از امام رضا(علیه‌السلام) آمده است که زبان اهل بهشت عربی است و زبان اهل جهنم مجوس می‌باشد، و حال آنکه این روایت ضعیف است و نمی تواند مبنای اعتقاد ما باشد.

گاهی اوقات افراد ناآگاه از مبانی دینی، تلاش کرده‌اند با برداشت نادرست از احادیث، به دین مبین اسلام اهانت کنند؛ از این‌رو در ادامه به یکی از این احادیث اشاره می‌کنیم و آن را مورد تحلیل قرار می‌دهیم. یک روایت ضعیف و بی سند از امام رضا(علیه‌السلام) نقل شده است که از ایشان سوال کردند زبان اهل بهشت چیست؟

ایشان پاسخ دادند که عربی است و از زبان اهل جهنم پرسیدند، ایشان پاسخ دادند که اهل جهنم با زبان مجوس با یکدیگر سخن می‌گویند.[۱]

نکته اول: این حدیث از حیث سندی ضعیف است و مورد اعتنا نیست؛ زیرا تنها از یک مسیر نقل شده و در سلسله آن سند «ابو الحسن محمد بن عمرو بن علی بن عبد الله البصری» وجود دارد که مجهول الحال است.[۲]

 و در قسمت دیگری از سند «احمد بن جبله الواعظ» وجود دارد که هیچ کدام از رجالیون در مورد وی اظهار نظر نکرده است.

 نکته دوم: زمانی که به آیات قرآن مراجعه می‌کنیم، به این نکته راه می‌یابیم که در آخرت زبان مشترکی وجود دارد که تمام کسانیکه در آخرت هستند با یکدیگر سخن می‌گویند، آن‌چنان که در برخی از آیات به سخن گفتن اعضای بدن اشاره شده است مانند سخن گفتن ملائکه جهنم با دوزخیان:

وَ سیقَ الَّذینَ کَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ زُمَراً حَتَّى إِذا جاؤُها فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها أَ لَمْ یَأْتِکُمْ رُسُلٌ مِنْکُمْ یَتْلُونَ عَلَیْکُمْ آیاتِ رَبِّکُمْ وَ یُنْذِرُونَکُمْ لِقاءَ یَوْمِکُمْ هذا قالُوا بَلى‏ وَ لکِنْ حَقَّتْ کَلِمَهُ الْعَذابِ عَلَى الْکافِرین

‏[زمر/۷۱]

و [آن روز] آنان که به خدا کافر شدند، فوج فوج به جانب دوزخ رانده شوند و چون آن‌جا رسند، درهای جهنم را به رویشان بگشایند و خازنان دوزخ به آن‌ها می‌گویند: مگر پیغمبران خدا برای هدایت شما نیامده و آیات الهی را برایتان تلاوت نکردند و شما را از ملاقات این روز سخت نترسانیدند؟! جواب دهند: بلی ولیکن افسوس که ما به کفر و عصیان خود را مستحق عذاب [کردیم] و وعده‌ی عذاب برای کافران محقق و حتمی گردید.


 حتی از سخن گفتن بهشتیان با اهل جهنم نیز سخن به میان آمده است مانند:


وَ نادى‏ أَصْحابُ الْجَنَّهِ أَصْحابَ النَّارِ أَنْ قَدْ وَجَدْنا ما وَعَدَنا رَبُّنا حَقًّا فَهَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَ رَبُّکُمْ حَقًّا قالُوا نَعَمْ فَأَذَّنَ مُؤَذِّنٌ بَیْنَهُمْ أَنْ لَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمینَ [اعراف/۴۴]

 و بهشتیان، دوزخیان را آواز مى‏ دهند که:

ما آن‌چه را پروردگارمان به ما وعده داده بود درست یافتیم؛ آیا شما [نیز]

 آن‌چه را پروردگارتان وعده کرده بود راست و درست یافتید؟

 مى‏‌گویند: آرى، آن‌گاه ندا کننده‌‏اى میان آنان صدا می‌زند: لعنت خدا 

بر ستمکاران باد.

پس با توجه به این آیات می توان به این حقیقت راه یافت که در آخرت زبان مشترکی وجود دارد که تمام گروه‌ها در قیامت با آن سخن می‌گویند و چنین نیست که اهل بهشت زبان خاصی داشته باشند و اهل جهنم زبان دیگری؛ چرا که آیه قرآن بیان می‌کند بین بهشتیان و جهنمیان مکالمه صورت می‌گیرد، پس هم اهل بهشت و هم اهل جهنم به یک زبان صحبت می‌کنند گر چه نتوانیم تشخیص دهیم که این زبان چیست.

در زمینه سخن گفتن در آخرت برخی از مفسران نظر خاصی دارند که می‌تواند برداشت جدیدی از این حدیث به ما بدهد که در ادامه به آن اشاره می کنیم.

  علامه طباطبایی(رحمه‌الله‌علیه) در تفسیر المیزان بین زبان دنیا اهل دنیا و اهل آخرت تفاوت قائل می‌شود و این‌گونه می‌فرمایند:

سخن گفتن در دنیا به این معناست که انسان تلاش می‌کند با صوت و الفاظ، مطلبی را که در وجودش پوشیده و مخفی است به مخاطبش بفهماند، ولی این‌گونه سخن گفتن در آخرت معنا ندارد؛ زیرا آخرت روز آشکار شدن چیزهایی است که انسان مخفی کرده است، به همین خاطر در آیات قرآن در مورد روز قیامت این‌گونه بیان شده است

یَوْمَ تُبْلَى السَّرائِر [طارق/۹]

روزى که نهفته‏‌ها در باطن انسان ظاهر مى‏‌شود.


و یا در آیات دیگری خداوند متعال این‌گونه می‌فرماید:


فَیَوْمَئِذٍ لا یُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ[الرحمن39]

در آن روز از گناه هیچ جن و انسى پرسیده نمی‌شود

یُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسیماهُمْ فَیُؤْخَذُ بِالنَّواصی‏ وَ الْأَقْدامِ[الرحمن41]

مجرمین از چهره‏‌هایشان شناخته مى‏‌شوند، و موى سر و پاهایشان

 را مى‏‌گیرند و در آتش مى‏‌افکنند. [۲]

 حال با توجه به بیان مرحوم علامه طباطبایی، حقیقت سخن گفتن در قیامت به معنای سخن گفتن با الفاظ برای بیان مافی‌الضمیر نیست، بلکه وجود خود افراد سخن ایشان است و در حقیقت حال و وضعیت افراد زبان و سخن ایشان است، اکنون با توجه به این مطلب، می‌توان گفت بر فرض که روایت را بپذیریم باید کلام امام را این‌گونه توجیه کرد:

اگر در حدیث گفته شده است که بهشتیان با زبان عربی سخن می‌گویند: زبان عربی در لغت به معنای روشن و آشکار است[۳] و این به این معناست که بهشتیان بدون غل و غش و با وجود نورانی خویش که به خاطر ایمان الهی است با یکدیگر ارتباط دارند، آن‌چنان که خداوند متعال در قرآن ایمان به خویش را راهی برای نورانی شدن معرفی می‌کند و میفرماید:

اللَّهُ وَلِیُّ الَّذینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّور [بقره/۲۵۷]

خدا یاور مؤمنان است و آن‌ها را از تاریکى به روشنایى مى‌برد.

  در ادامه حدیث اگر گفته شده که جهنمی‌ها با زبان مجوس با یکدیگر سخن می‌گویند، مقصود از مجوس «غیر عرب» نیست؛ بلکه به معنی قوم آتش پرست است و در اینجا امام با یک استعاره تلاش کرده است به مخاطب بفهماند که اهل جهنم به خاطر وضعیتی که در جهنم دارند، با زبان آتش با یکدیگر سخن می‌گویند، آن‌چنان که در آیات قرآن به این حقیقت اشاره شده است که فرد جهنمی خودش آتش و هیزم جهنم است نه این‌ که آتش به وی داده شود به عنوان نمونه خداوند متعال می فرماید:

اِنَّکُمْ وَ ماتَعْبُدون مِن دون اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّم[نساء/۹۸]

یعنى شما و آن‌چه از غیر خدا پرستش مى‌کنید، هیزمِ دوزخ است


 و یا در آیه دیگر صراحتاً می‌فرماید:


فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتی‏ وَقُودُهَا النَّاس وَ الْحِجارَهُ ‏[بقره/۲۴] 

بترسید از آتشی که هیزمش مردم و سنگ‌‌هاست.

 آخرین نکته ای که لازم است به آن اشاره شود این است که نباید قوانین دنیا را با آخرت مقایسه کرد، زیرا همان‌‌گونه که در آیات آمده است روز قیامت روزی است که زمین و آسمان متحول می‌شوند و قوانین آن‌ها نیز تغییر خواهد کرد. به همین خاطر است خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:

یَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَیْرَ الْأَرْضِ وَالسَّماواتُ[ابراهیم/۴۸]

در آن روز زمین به غیر زمین، و آسمان‌ها(به آسمانى دیگرى) مبدل مى‏‌شود.


 به همین خاطر اطلاعات ما نسبت به عالم آخرت بسیار کم است، 

زیرا که خداوند متعال در قرآن می‌فرماید:


عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَکُمْ وَ نُنْشِئَکُمْ فی‏ ما لا تَعْلَمُون[واقعه/۶۱]

تا گروهى را به جاى گروه دیگرى بیاوریم و شما را در جهانى که نمى‌‏دانید آفرینش تازه‏‌اى بخشیم. [۴]

در نتیجه: بنا بر آیات قرآن، زبان مشترکی بین تمام موجودات در آخرت وجود دارد، گرچه ما به حقیقت آن زبان پی نبریم، و اگر شخصی این نکته را قبول کند که سخن گفتن در قیامت زبان حال است ــ بناء بر آنچه که علامه بیان کرد است ــ در این صورت این حدیث زبان حال گوینده خویش را بیان می کند.

__________________________________

پی‌نوشت

[۱]. َحَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ مُحَمَّدُ بْنُ عُمَرَ بْنِ عَلِیِّ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَصْرِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ جَبَلَهَ الْوَاعِظُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَامِرٍ الطَّائِیُّ قَالَ حَدَّثَنَا عَلِیُّ بْنُ مُوسَى الرِّضَا(علیه السلام): أَلَهُ عَنْ کَلَامِ أَهْلِ الْجَنَّهِ فَقَالَ کَلَامُ أَهْلِ الْجَنَّهِ بِالْعَرَبِیَّهِ وَ سَأَلَهُ عَنْ کَلَامِ أَهْلِ النَّارِ فَقَالَ بِالْمَجُوسِیَّه/علل الشرائع، شیخ صدوق،کتاب فروشى داورى‏،۱۳۸۵ ش‏، ج‏۲، ص۵۹۳.

[۲].معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواه، آیت الله خوئی، بی نا، بی جا،۱۴۱۳ ه. ق‏،ج‏۱۸، ص۸۴.

[۲]. ر.ک. ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، دفتر انتشارات اسلامى‏، ۱۳۷۴ ه. ش‏،ج‏۱۱، ص۱۴.

[۳]. مفردات ألفاظ القرآن، راغب اصفهانی، دار الشامیه، ۱۴۱۲ ه. ق‏، ص۵۵۷.

[۴]. برای اطلاع بیشتر رجوع کنید به نعمت‌های بهشتی چگونه است؟


https://www.yjc.ir/fa/news/5991129/






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، سخنــرانی های کوتـاه قــــرآنی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 خرداد 1398



امام همدم و رفیق واقعی

(تـدبّـر قـرآنـی)


قرآن کریم در سوره مبارکه نساء آیه 69 می فرماید: 

«وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفیقاً؛»

و کسى که خدا و پیامبر را اطاعت کند، در روز رستاخیز همنشین کسانى خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده; از پیامبران و صدیقان و شهداء و صالحان; و آنها رفیق هاى خوبى هستند»


در سوره مبارکه حمد گروه «اَنعَمتَ عَلَیهِم» مصداق ره پویان صراط مستقیم ذکر شده و این بار دوم است که در کنار آیه صراط مستقیم، گروه «اَنعَمَ اللهُ عَلَیهِم» مطرح شده است. گویا غیر از انبیاء، شهدا، صدیقان و صالحان، دیگران به بیراهه می روند و راه مستقیم منحصراً راه این چهار گروه است.

از این قسمت آیه «حَسُنَ اوُلئِکَ رَفِیقاً»‌ برمی آید که رفیق خوب، انبیاء، شهدا، صدیقان و صالحان اند. رفقای دنیایی را هم باید با همین خلصت ها گزینش کرد.

رسول اکرم صل الله علیه وآله در تفسیر این آیه فرمودند: 

«مِنَ النَّبِیِّیِنَ یعنی مُحَمَّد وَ مِنَ الصِّدِّیقینَ یعنی عَلِیُّ بنُ اَبِی طاَلِب و مِنَ الشُّهداءِ یعنی حَمزَة و مِنَ الصّالِحِینَ یعنی الحَسَن وَ الحَُسَینُ وَ حَسُنَ اوُلئک رَفیِِقاً یعنی القائم من آل محمد».(1)


امام رضا علیه السلام در حدیثی مفصل در بیان ویژگی های امام فرمودند: «الاِمامُ الأنِیسُ الرَّفیق» امام همدم و رفیق واقعی است.(2)

 

حضرت مهدی علیه السلام ما را دوست دارند و فرمودند: «همانا ما از رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و شما را از یاد نمی بریم؛ چرا که در غیر این صورت، سختی ها و گرفتاری ها بر شما فرود می آید و دشمنان شما را ریشه کن کرده و از بین می برند.»(3)  حالا که امام زمان عجل الله تعالی فرجه ما را فراموش نمی کنند ما هم نباید ایشان را فراموش کنیم.

 

ولی این تداوم یاد حضرت(عج) و فراموش نکردن ایشان نیاز به تمرین  تقویت اراده دارد و یکی از کارهایی که باعث تقویت اراده می شود آن است که با افرادی که اراده قوی دارند رفیق شویم. با کسی رفیق شویم که به ما انرژی و آینده نگری بدهد.

 

در حدیث آمده است که رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: «حواریون به عیسی علیه السلام گفتند: یا روح الله! با که بنشینیم؟ فرمود: با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و سخنش دانش شما را زیاد کند و کردارش شما را به آخرت تشویق کند.»(4)

 

پدر شیخ صدوق بچه دار نمی شد. نامه ای به محضر مبارک امام زمان علیه السلام نوشت تا حضرت(عج) در حقش دعا کند و نامه را به وسیله حسین بن روح به آن حضرت(عج) رساند. امام علیه السلام در حقش دعا کردند و در جواب نامه اش نوشتند: «قد دعونا الله لک بذلک و سترزق ولدین ذکرین خیرین»(5)

 

پس از آن به برکت دعای آن حضرت(عج)، صاحب دو فرزند عالم و فقیه شد. یکی از آن ها شیخ صدوق معروف به ابن بابویه است که قبرش نزدیک حرم حضرت عبدالعظیم حنسی(ع) می باشد.

 

در مورد امام زمان علیه السلام آمده است که ایشان عامل تألیف دل هاست. «أین مولف شَمل ِالصَّلاح ِ والرِّضا»(6)

  

پی نوشت ها: 

1.شواهد التنزیل، ج 1، ص 297 

2. الکافی، ج 1، ص200

3.احتجاج، ج2 ، ص 497

4. الکافی، ج1، ص39 

5. رجال نجاشی، ص 261  6.

6. اقبال الاعمال، ص 297، دعای ندبه






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، سخنــرانی های کوتـاه قــــرآنی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 21 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت هفتم

«بـَــــــرزَخ»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/5/9




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


سوال – سوال های قبر چیست و چه زمانی آنرا از ما می پرسند ؟
پاسخ – یکی از مباحثی که مربوط به برزخ و زندگی پس از مرگ است بحث سوال قبر است و از مسلمات معارف دینی ما است . در زیارت آل یاسین که یکی از زیارت های مربوط به حضرت ولی عصر است و روی خواندن آن هم تاکید شده داریم که این سوال نکیر و منکر سوال حقی است و واقعیت دارد . در روایتی از امام صادق (ع ) داریم که اگر کسی این سه چیز را انکار بکند از ما شیعیان نیست ، یکی معراج پیامبر و یکی سوال قبر و یکی شفاعت اهل بیت . سوال قبر یکی از عقایدشان همه ی شیعیان است . در روایات بسیار زیادی چگونگی سوال قبر موشکافی شده است و بسیاری از مباحث در آن مطرح شده است . روایتی از پیامبر است که می فرماید : خدا دو تا فرشته دارد که به آنها منکر و نکیر می گویند ، وارد بر میت می شوند و از او سوال می کنند . شاید علت این که به آنها نکر می گویند این است که آنها ناشناخته هستند و فرد بواسطه ی آنها چیزی نمی فهمد . در بعضی از روایات داریم که ورود این دو ملک برای همه به یک شکل نیست . افرادی که اهل معصیت هستند اینها به شکل عبوس بر آنها وارد می شوند که نکیر و منکر هستند . برای مومنین این دو ملک بنام مبشیر و بشیر هستند که بشارت می دهند و برخورد بسیار ملایمی دارند . در جلد سوم کافی داریم که ابو بصیر از امام صادق (ع) سوال کرد که این دو ملک برای مومن و کافر به یک شکل می آیند ؟ ایشان فرمودند : خیر به یک شکل نمی آیند . دردعای ماه رجب داشتیم که خدایا من را از سوال برزخ نجات بده ، از من نکیر و منکر را دور بکن و بشیر و مبشر را برای من بفرست که اینها با چهره های باز و بشارت دهنده هستند . در مورد زمان سوال قبر در روایات پاسخ داده شده است . در همان ابتدای ورود به عالم برزخ این دو ملک می آیند و تعیین تکلیف می کنند . عالم برزخ یعنی عالم قبر . بعد از مرگ با بدن دنیایی کاری ندارند . شخص میت ساعتها و روزهای اولیه هنوز نمی تواند بین عالم دنیا و عالمی که وارد آن شده است فرق بگذارد . و هنوز نمی فهمد که از این دنیا بیرون رفته است و گمانش این است که هنوز در این دنیا است . پیامبر می فرماید وقتی شخص را در قبر می گذارند ، وقتی صدای کفش کسانی که دارند می روند می شنود ، دو ملک می آیند ، یعنی این دو ملک این قدر سریع می آیند . روایتی در نهج البلاغه است که می فرماید : وقتی تشیع کنندگان رفتند و کسانی که گریه می کردند برگشتند ، این فرد را می نشانند و از او سوال می کنند و این قدر این سوال ناگهانی است و شخص از دنیا رفته ترس رد شدن از این امتحان را دارد که سوال را به آرامی جواب می دهد . روایتی داریم که شخصی که از دنیا رفته را دو تا تلقین بکنید ، یکی وقتی او را در قبر می گذارند و یکی هم بعد از دفن که پوشانیده شد تلقین بکنید و امام صادق (ع) می فرماید که وقتی تلقین دوم را می کنید نکیر و منکر می گویند که او را تلقین کردند پس برویم . پس همان موقعی که شخص را تلقین می کنند این دو فرشته می آیند . نکیر و منکر به یکدیگر می گویند که آن حجتی که باید همراه این متوفا باشد به او تلقین شد ، برویم . آقای حائری یزدی که مرجع تقلید بیست و شش سال پیش بود ، یکی از دوستانشان فوت کرده بودند و ایشان وارد قبر شدند و کمی طول کشید .از ایشان سوال کردند که چرا این قدر طول دادید؟ ایشان گفتند که می خواستم نکیرین که آمدند بشنوم که درست جواب داده است و خیالم راحت بشود . پس زمان سوال قبر همان اول ورود به عالم برزخ است . بخاطر همین گفتیم که وقتی همه قبرستان را ترک می کنند عده ای در کنار قبر بمانند و دعا و تلقین بخوانند که اینها بسیار برای او موثر و مفید است . 
سوال – با توجه به اینکه ما باید در روز قیامت هم این سوالها را پاسخ بدهیم ، چه لزومی دارد که در برزخ هم این سوالات پاسخ بدهیم ؟
پاسخ – ما یک سوال در عالم برزخ داریم و یک سوال هم در عالم قیامت داریم . سوالاتی که در عالم برزخ می شود یک بازجویی اولیه است که سوال از کلیات و اصول عقاید و بعضی از اصول اعمال است ولی در قیامت از ریز و درشت عقاید اخلاقیات سوال می کنند . مثلا در برزخ از اصل نماز سوال می کنند که آیا نماز می خواندی یا خیراما در قیامت می پرسند که فلان نمازی که خواندی نیت تو چه بود و آیا لباس تو غصبی یود یا خیر ؟ قرائت و رکوع و سجود تو درست بوده است یا خیر ؟ جز به جز سوال می کنند . در برزخ کلیات عقاید را سوال می کنند .یعنی آن چیزی که محور اصلی تشکیل شخصیت انسان است . اصلی ترین عنصری که شخصیت انسان را و جهت گیری و مسیر زندگی دنیایی انسان را تشکیل می دهد باورها وعقاید او هست که آیا عقاید کلی در زندگی را باور دارد یا ندارد. این اولیه و مهمترین عنصر تشکیل دهنده ی شخصیت فرد است . درست است که اخلاقیات و رفتارهای انسان هم در شخصیت او اثرگذار است اما مهمترین عنصر تشکیل دهنده ی شخصیت عقاید است و لذا از آنها سوال می کنند . می پرسند که معبود تو در این عالم که بود ؟ دین تو چه بود ؟ پیامبر و امام تو که بود ؟ و از یک تعداد محدود اعمالی که آن اعمال شاهد اعتقادات هستند . مثل نماز، روزه ،خمس ، حج . از انجام این اعمال سوال می کنند و دیگر اینکه می پرسند کسب و درآمد تو از چه راهی بوده است حلال یا حرام ؟جوانی و عمر خودت را در چه راهی مصرف کرده ای ؟ حالا چرا از این اعمال می پرسند؟ چون این اعمال اصلی ترین اعمالی است که شاهد بر صدق اعتقادات است . اگر من بگویم که من خدا را قبول دارم و اعتقادات را دارم ، بعد می گویند نشانه ی تو که نماز است کجاست ؟ تو که می گویی امام و پیامبر را قبول دارم چرا سهم امام را غصب کردی ؟ خمس ندادی ؟ چرا درآمد خودت را از هر راهی درآوردی ؟ چرا عمرت را به بطالت گذراندی و در راه معصیت خدا گذراندی ؟ پس از جزئیات نمی پرسد. این سوالات مثل سوالات امتحانی پرسیده نمی شود که وقتی برای آن بگذارند . ملائک خیلی راحت آنها را از فرد در می آورند . داریم که اگر سوال را سربلند جواب داد نتیجه اش این می شود که عالم برزخ گشایش پیدا می کند و دری از بهشت به او باز می کنند . یعنی از آن باغ ، یک باغچه ای به او می دهند ، یک جلوه ای از بهشت قیامتی به او می دهند که در این مدت راحت باشد. اما کسی که از این سوالات رد شد نتیجه اش این می شود که یک دری از جهنم را برای او باز می کنند . باید تکلیف فرد از همان قدم اول روشن بشود ،پس سوال قبر از همان ابتدای ورو به برزخ است . ما سرگردانی نداریم .
سوال – آیا همه انسانها سوال قبر را دارند ؟
پاسخ –
می گویند که کسی وصیت کرده بود که وقتی من مردم من را با یک کفن کهنه بپوشانید که وقتی نکیر و منکر آمدند گمان کنند که من مرده ی قدیمی هستم و قبلا از من سوال کرده اند . سوال قبر را از همه می پرسند منتها از همه ی کسانی که در دنیا یک موضع اعتقادی یا ضد اعتقادی داشته اند . هر کسی که در دنیا آنقدر آگاهی و فهم داشته که برای خودش موضعی انتخاب بکند .حالا یا این موضع درست دینی و اعتقادی است که ما به آن مومن می گوییم یا یک موضع ضددین است که ما به آن کافر می گوییم . از این دو دسته سوال قبر می شود . داریم که سوال نمی شود مگر از کسانی که در طریق ثبیت دین یا در طریق تثبیت کفر بوده اند . اما دو دسته هستند که سوال قبر ندارد . یک دسته کسانی که شان شان بالاتر از این است که از آنها سوال بپرسند ، مثل انبیاء و امامان . بی معنا است که از پیامبر بپرسند که پیامبر تو کیست . آنها امتحان شان را در دنیا پس داده اند . پیامبر خودش دین و کتاب را آورده است .همچنین از شهدا هم سوال نمی شود . پیامبر فرمود : شهید در قبر مورد سوال قرار نمی گیرد . پرسیدند که چرا از مومنین سوال می کنند ولی از شهدا سوال نمی کنند. پیامبر فرمود: همین که او به زیر تیغ شمشیر بخاطر خدا رفت ، آن بالاترین امتحان برای شهید است . عزیزی است که دو چشم و دو دستش را برای خدا داده است. ایشان می گفتند که من زمان جنگ آرپیچی زن بودم . یکی از دوستان ما که مجروح هم بود نزدیک تانگ شد تا موشک بزند ولی موشک به تانک اصابت نکرد . تانک از روی بدن او رد شد و من گوشت های بدن او را می دیدم که به اطراف پرت می شد. من خودم را به بالین او رساندم . وقتی آخرین نفس هایش را می کشید می گفت که خدایا از من راضی شدی ؟ کسی که این جوری جانش را داده است و عملا اعتقادش را نشان داده دیگر احتیاجی به سوال ندارد . یک دسته ی دیگر شان شان پایین تر از این است که از آنها سوال بشود . مثلا کسانی که درفرهنگ دینی ما مستضعف فرهنگی و فکری شمرده شده اند . یا در دنیا به حد رشد فکر نرسیده اند که ایمان داشته باشند یا نداشته باشند مثل بچه ها یا دیوانگان که تکلیفی ندارند . که اینها نه جزو مومن و نه جزو کافر به حساب می آیند . یا کسانی که انسانهای بالغی هستند که حجت بر آنها تمام نشده است . کسانی که دین حق به آنها عرضه نشده است چه بسا اگر دین حق به آنها عرضه بشود آنها هیچ انکاری ندارند . این جور افراد نه مومن هستند نه کافر . فردی که اطلاعات در اختیار او قرار نگرفته است . یک وقت اطلاعات هست و ما باید تحقیق بکنیم و اگر این کار رانکنیم ما مقصر هستیم ولی یک موقع اصلا به فرد صدایی نرسیده است و مقصر نیست . ممکن است که پیرو دینی بوده است و احتمال نمی داده که اسلام دین حقی است که برود سوال بکند. این جور افراد که دست رسی به حق نداشته اند و حجت بر آنها تمام نشده است ، مستضعف نام دارند . رحمت خدا وسیع تر از این است که کسانی که حجت بر آنها تمام نشده عذاب بکند . به تعبیر قرآن امر آنها به خداواگذار شده است . و خدا خودش می داند که با آنها چه رفتاری بکند. چیزی که از آیه بر می آید این است که آنها مورد عفو خدا واقع می شوند . در آیه ی متسضعفین می فرماید که امید است که عفو خدا شامل حال آنها بشود. پس این دو دسته سوال قبر ندارند . 


سوال – سوره مریم آیه 39 را توضیح بدهید . 
پاسخ – در این آیه ی سی و نه خدا از روز حسرت نام می برد ، روزی که کار به پایان رسیده است . یک عده ای در غفلت هستند و به ایمان نمی رسند . آن روز حسرت بالایی است . یکی از اسامی روز قیامت یوم الحسرة است . پیامبر فرمود : به ازای هر روز زندگی انسان بیست و چها رتا مخزن برای انسان در روز قیامت باز می شود . وقتی در یک جعبه را باز می کنند برای شخص مومن آنچنان نور و سروری و هدیه ای است که بقدری خوشحال می شود که اگر این سرور و خوشخالی را در اهل جهنم توزیع بکنند مقداری از عذاب شان کاسته می شود . وقتی یکی از این خزانه ها را باز می کنند بقدری وحشت و ظلمت وغم در آن است و آن ساعتی است که در آن معصیت کرده است که شخص دچار عذاب می شود که اگر این عذاب و ناراحتی را در بین اهل بهشت توزیع بکنند از خوشحالی آنها کم می شود. یک خزانه را برای فرد باز می کنند که خالی است و فرد بقدری حسرت می خورد که این حسرت برای فردی قاب درک نیست . این یعنی ساعتی که فرد در دنیا از دست داده و نتوانسته کار مفیدی انجام بدهد . لذا این ساعتها را غنیمت بشمارید . 
سوال – با اینکه ما سوالات روز برزخ را می دانیم چرا نمی توانیم آنها را پاسخ بدهیم و پاسخ دادن به آنها سخت است ؟
پاسخ –
به ظاهر این سوالات ساده است و پاسخ آن هم ساده است . چون ما این سوالات را با سوالات دنیایی مقایسه می کنیم . دردنیا وقتی از ما امتحان می گیرند یا مسابقه ای هست از محفوظات ذهنی ما می پرسند . اگر کسی از قبل مطالبی را حفظ کرده می تواند اینها را جواب بدهد . ما فکر می کنیم که سوالاتی که در برزخ می پرسند مثل سوال دنیایی است که در محفوظات ما هست و جواب آن ساده است . در حالیکه ما نباید سوال کردن دنیایی را با سوال کردن برزخی مقایسه بکنیم . سوالات برزخی از محفوظات ذهنی نیست بلکه از باورهای قلبی است یعنی وقتی ملائکه سوال می کنند عقاید و باورها را واکاوی می کنند . بخاطر همین اینجا کار سخت می شود. در اینجا لازم نیست که ذهن کار بکند قلب باید باورهایشا را رو بیاورد . قلب بایدباورهای محکمی داشته باشد که وقتی سوال کردند بتواند قلبا اعتقاد خودش را به آنها برساند و آنها می فهمند که تو به رب اعتقاد داری یا خیر . فیض کاشانی می گوید که افرادی هستند که قرن ها اسم پیامبر را فراموش می کنند و یادشان نمی آید . این نشان می دهد که عقاید و باور به پیامبر در قلب شان نفوذ نکرده است . سوالات قبر را از بدن ظاهری و گوشتی نمی پرسند . سوالات را از باطن می پرسند و در باطن دروغ نیست . در این دنیا می توان به ظاهر دروغ گفت ولی در برزخ ظاهر کنار رفته و دروغ معنا ندارد . می پرسند که در دنیا رب تو و معبود تو چه کسی بوده است ؟ کسی که در دنیا معبودش مال و ثروتش بوده است ، می گوید شیطان است . آنها خودشان درمی یابند و احتیاج به گفتن نیست . این عقیده و باطن مخفی نیست و رو است . اما کسی که در دنیا معبود و هدفش خدا بوده است و باورش در دنیا این بوده است ، وقتی از او می پرسند امام تو که بود ، چون در دنیا از علی و آل او تبعیت کرده است نام امامش را می گوید ولی کسی که دردنیا هر کاری خواسته کرده و از امام تبعیت نکرده است ، وقتی از او می پرسند که امام تو که بوده است می گوید : نفس من بوده است . چیزی که به درد برزخ می خورد عقاید و باورهای قلبی است . قلب باید خدا را بعنوان معبود باور کرده باشد ، امام را بعنوان یک جلودار قبول کرده باشد . در بعضی از روایات از این دو فرشته بعنوان کسی که خالص را از ناخالص جدا می کند نام برده شده است یعنی وقتی آنها واکاوی می کنند قلب خالص از ناخالص را جدا می کنند. اینها بسته به باورهایی دارد که در دنیا برای خودمان تثبیت کرده ایم و واقعا در قلب مان نفوذ کرده است . کسانی که این اعتقادات در قلب شان نفوذ کرده است و با نماز و روزه اعتقادات را تثبیت کرده اند ، آنها آنجا کاملا جوابگو هستند . 


سوال – آیا می شود کاری کرد که ما پاسخ این سوالات را براحتی بدهیم ؟ 
پاسخ –
امام سجاد (ع) هر جمعه در مسجد النبی در مدینه موعظه می کرد . در کتاب بحار جلد ششم داریم که می فرماید : بعد از این که از خدا و پیامبر سوال می کنند ، به هوش باش و به خودت فکر کن ، قبل از اینکه از تو سوال کنند دراین دنیا آماده باش . آمادگی این امتحان به این صورت نیست که محفوظات ذهنی مان را زیاد کنیم یا کتاب بخوانیم که جواب بدهیم بلکه باید اعتقادات و باورهای مان را در این دنیا تقویت کنیم . وقتی بحران های زندگی به سراغ من می آید بحران های مالی ، سیاسی ، جنسی و خانوادگی ، دست از اعتقادم برندارم و با کوچکترین مشکل با خدا قهر نکنم و نمازم را ترک نکنم . با بالا و پایین شدن مد دست از حجابم برندارم . با یک تغییر در زندگی تمام عقایدم را دور نریزم . وقتی درا ینجا در باورهایم ثابت قدم هست در آنجا با غرش ملائکه ( در روایت داریم که صدای این دو ملک مثل غرش رعد است ) شخص نمی ترسد . زیرا در بحران های زندگی اعتقادش را نگه داشته است. حالا چطور باورهای مان را تقویت کنیم که بتوانیم پاسخ سوالات قبر را درست بدهیم . جواب سوالات ما باورهاست . قرآن می فرماید : اگر می خواهی باورهایت قوی بشود باید طبق باورهایت عمل بکنی . من اگر طبق اعتقاداتم عمل بکنم در زندگی کسب و کار و ... اینها باورهای من را تقویت می کند. موقع نماز وقتی کارم را رها می کنم و به سراغ نماز می آیم ، این باعث می شود که اعتقادات من محکم بشود . وقتی دلم می خواهد هر جوری کاسبی بکنم ولی دلم را کنار می گذارم و آنچیزی را که خدا می خواهد رفتار می کنم این باعث می شود که اعتقادات من قوی بشود . هر عملی برخلاف اعتقادات مثل موریانه ای است که از درون اعتقادات ما را پوک می کند . هر معصیت بند ارتباط با خدا را قطع می کند . پس آن چیزی که اعتقادات را تثبیت می کند عمل بر طبق بندگی و دستورات الهی است . کسی که در این دنیا سعی اش را کرده است اگر در آن دنیا کم بیاورد ائمه دست او را می گیرند . روایتی از امام صادق (ع ) داریم که در قبر از پنج چیز می پرسند : از نماز ، روزه ، حج ، زکات و ولایت . ولایت اهل بیت کناری می ایستد و می گوید هر جا شما کم آوردید من آنرا تکمیل می کنم . هر نقصی که بر شما وارد شد من آنرا تمام می کنم . مرحوم آیت الله حائری عاشق امام رضا (ع) بود . گاهی ایشان برای رفتن به مشهد بلیط اتوبوس گیرش نمی آمد و این پیرمرد روی پیت حلبی می نشستند و به مشهد می رفتند . مدتی هم که در مشهد بود در حرم می ماند . در طول عمرش هفتاد بار به مشهد رفته بود. در آخرین بار که ایشان به مشهد رفته بودند می گفتند که امام رضا (ع) فرموده که تو دیگر نیا ، نوبت ماست . ایشان می گفت که من فهمیدم که این آخرین باری است که به زیارت می روم . مرحوم آیت الله مرعشی نجفی با آیت الله حائری با هم قراری گذاشته بودند که هر کدام که از دنیا بروند به یکدیگر خبری بدهند . آیتالله حائری زودتر ازدنیا رفتند . آیت الله نجفی در حالتی ایشان را دید و ایشان گفتند که وقتی من از دنیا رفتم دو ملک برای سوال قبر آمدند که من خیلی ترسیدم که در عمرم اینقدر نترسیده بودم . یک دفعه یک صدای دلنوازی از پشت گفت که نترس . با نزدیک ترین شدن این صدا ، این دو ملک رفتند . وقتی چهره را دیدم پرسیدم شما چه کسی هستید ؟ گفت : یک بار از آن هفتاد بار به ملاقات تو آمدم ، شصت و نه بار دیگر به ملاقات تو می آیم . این کمکی ها برای کسی است که اعمالی انجام داده و یک جایی کم آورده است . 


سوال - یک تحفه ای در طلیعه ی ماه مبارک رمضان به ما بدهید تا قدر لحطات خودمان را بدانیم . 

پاسخ –
شما این ماه مبارک رمضان را یک بستر مناسبی برای تقویت باورها قرار بدهید . یکی از این چیزهایی که باورها را تقویت می کند درک سحر است . خدا در سحر گنجی گذاشته است . در قرآن خدا می فرماید که کسی نمی داند که در این سحر من چه چیزی برایشان مخفی کرده ام . امام حسن عسگری (ع) فرمود : راه رسیدن به خدا یک راه بی نهایت است که یک مرکبی می خواهد که بهترین مرکب شب و سحر است . از شب استفاده کنید . بخاطر همین برای پیامبر درک سحر و شب زنده داری واجب بود . وقتی حضرت علی (ع) می خواست آخرین اذان صبحش را بگوید به فجر نگاهی کرد که فجر یک شب چشم او را خفته ندیده بود و او همیشه بیدار بود . ما می توانیم سه رکعت نماز شب را در این سحرهای ماه رمضان بخوانیم .

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»




نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 20 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت ششم

«شب اوّل قبـــــــر»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/5/2




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


سوال – شب اول قبر چیست؟ در شب اول قبر چه اتفاقی می افتد که همه ازآن وحشت دارند؟ آیا اصولاً در آن زمان شب و روز مفهومی دارد یا خیر؟

پاسخ – هر مسلمان معتقدی می داند که در آینده ی دور یا نزدیک با چنین شبی روبرو خواهد بود. ما در روایات داریم که کلمه ی قبر همان عالم برزخ است. این قبری که حفره ای است در قبرستان و بدن مادی را در داخل آن قرار می دهند. دیگر با این بدن دنیایی کاری ندارند و نظام دنیا برچیده می شود. یک نظام کامل تری بعنوان عالم برزخ افتتاح می شود. و با این بدن تا قیامت کاری نیست. بنابراین اگر گفته می شود فشار قبر، سوال اول قبر، وحشت قبر و تعبیراتی از این قبیل، مراد برزخ است.

 از همان زمان مرگ که فرد از عالم دنیا مفارقت می کند و روح از بدن جدا می شود شخص وارد برزخ میشود. از امام صادق (ع) سوال کردند که برزخ چیست فرمود: برزخ همان قبر است، از هنگام مرگ تا قیامت. این فاصله ی زمانی از زمان مرگ تا قیامت، زندگی برزخی است.

 آن ساعات اولیه ای که روح از بدن مفارقت کرده و جدا می شود، ساعات عجیبی است و حتی روزهای اولیه که روح انسان از بدن جدا شده و فرد می میرد روزهای عجیبی است. از این جهت که در عین حالی که شخص از دنیا رفته هنوز به این خاطر که انس با آن عالم و موجودات برزخی نگرفته و سالها با این بدن و نظام دنیوی انس گرفته، آنچنان تحیر و سردرگمی و ابهامی دارد که درست نمی تواند دریابد که کیست. یعنی هنوز فکر می کند همان بدن خاکی است که در داخل حفره می گذارند. با اینکه از آن بدن جدا شده اما به این خاطر که درست خود را نیافته گمان می کند که همان بدن است. باید زمان بگذرد تا کم کم با عالم برزخ انس پیدا کرده و از این عالم دنیا دور شده و بداند که دیگر جدا شده است.

 در دین و توصیه های دینی ما اکیداً گفته شده که مراعات حالات اولیه ی میت را بکنید. که او خود را بیابد و در درک آن حالات و رفع سردرگمی و گیجی او را کمک بدهید. توصیه های دینی چقدر زیبا شما را پیش برده تا آن میت بتواند خود را بیابد و درک کند که کجا است.

در قدم اول گفته شده که هنگام غسل آب داغ بر روی فرد نریخته و ادب بدن را حفظ کنید. در روایت داریم که با او مدارا کرده و مهربان باشید. چون شخص میت در آن جا حضور داشته و گمان می کند که همان بدن است. چه بسا زمانی که می خواهند او را چپ و راست کنند اذیت می شود. او مانند تنه ی درخت نیست که هرکاری خواستند بکنند و آب داغ بر روی او بریزند. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) است که خدا غضب می کند بر کسی که با مومن ضعیفی مدارا نمی کند. این میّت الان مومن ضعیف است و دست او از همه جا کوتاه بوده و کاری از او بر نمی آید بنابراین باید مراعات او را کرد.

در قدم دوّم گفته شده وقتی او را تشییع می کنید و به سمت قبر می برید، آهسته آهسته ببرید. 

با شتاب نبرده و ناگهان او را وارد قبر نکنید. چون او هنوز خود را نیافته و خیلی سخت است که بدن او وارد حفره شود. امام صادق(ع) در روایتی فرمود که میت را در چند قدمی قبر بر روی زمین بگذارید، چند لحظه صبر کنید. بعد بلند کنید و یک مقدار جلوتر ببرید، برای بار دوم بر روی زمین بگذارید. باز یک مقدار جلوتر ببرید و برای بار سوم همین کاررا تکرار کنید. در آخر در کنار قبر بر روی زمین بگذارید، چون قبر وحشت های زیادی دارد. بگذارید آمادگی پیدا کند. برای بار چهارم او را بلند کنید و بدن را وارد قبر کنید.

چقدر خوب است افرادی که این آداب را می دانند و می خواهند این کارها را بکنند در موقع دفن زیارت عاشورا بخوانند. یا صدای قرآن و ذکر و صلوات بلند شود. ما نمی دانیم ارتباط آن چیست ولی فقط می دانیم که ذکر به میّت کمک میکند که زودتر خود را بیابد. 

در قدم سوم گفته شده که وقتی او را داخل قبر می گذارید تلقین همراه با تکان دادن بکنید. یعنی شخصی که وارد قبر می شود میّت را تکان داده و به او تفهیم کند که کجا است. به او بگوید توجه داشته باش، حواس خود را جمع کن و نترس. وقتی که دو ملک می آیند و از تو سوال می کنند به آنها این جواب ها را بده. چون میت گیج است فوق العاده این مسائل به درد او می خورد.

 در قدم چهارم گفته شده که وقتی روی قبر را پوشاندند، نزدیکان میت که او در زمان حیات با آنها انس داشته و صدای آنها برای او آشنا است در کنار او بمانند. یک بار دیگر از روی قبر و در قسمت بالای سر او را تلقین کنند. حضرت زهرا(س) در وصیت خود به امیرالمومنین (ع) فرمودند که بعد از مرگ من بالای سر من بنشین. بدرستی که این ساعتی است که میت نیاز دارد که افراد زنده یک انسی با او داشته باشند. یک دفعه نرفته و او را تنها نگذارند.

 متأسفانه گاهی اوقات در این زمان برخی از افراد به زور بستگان میت را از سر قبر دور می کنند. درست است که امکان دارد برخی از بستگان خیلی بی تابی کنند ولی این بی تابی کردن ها در آن زمان باید به گونه ای باشد که بیشتر به درد فرد متوفی بخورد. یعنی انسان فقط نخواهد که غم خود را تخلیه کند. چند نفر از آشنایان او بمانند و این تلقینات را انجام دهند. این کارها قدم به قدم باعث می شود که فرد متوفی انس بگیرد. او فریادهایی دارد که ما نمی شنویم. 

مرحوم آیت الله انصاری همدانی رضوان اله که استاد شهید دستغیب بودند میگفتند یک بار در همدان در حال تشییع شخصی بودند که من او را با بدن برزخی بالای جنازه دیدم. البته کسی او را نمی دید. می دیدم که او را به سمت تاریکی عمیق و مبهمی می برند. می خواست فریاد بزند که خدایا من را نجات بده اما زبان او به سمت کلمه ی خدا نمی چرخید. من او را می شناختم که فرد بسیار ستمگر و از حکام آن زمان بود. زبان او به خدا و کمک از خدا خواستن نمی چرخید. او به مردم التماس می کرد که من را نبرید. واقعاً یک حالاتی است که ما نمی شنویم. 

بنابراین حالات اولیه، حالات تحیر و ترس است. شب اول قبر همان شبی است که فرد را دفن کرده اند. عالم برزخ بر خلاف قیامت شب و روز دارد. در قیامت خورشید و ماه و شب و روز برچیده می شود. اما در برزخ هنوز شب و روز وجود دارد. در قرآن در رابطه با فرعونیان داریم که آنها صبح و شام بر آتش عرضه می شوند. امام صادق (ع) فرمود: این آیه مربوط به برزخ است که صبح و شام گفته است، چون قیامت روز و شب ندارد. در برزخ چون اولین شبی است که فرد با یک عالم ناشناخته و موجودات ناشناخته برخورد می کند و شب بودن نیز مزید بر علت است. آیا کسی می تواند به سادگی یک شب را در قبرستان بخوابد؟ معمولاً افراد از این کار وحشت دارند. حالا این فرد از یک طرف در عالم نامأنوس و ناشناخته و با دیدن چهره های عجیب و غریب از طرف دیگر که برخی از چهره های برزخی بسیار وحشتناک هستند وتنهایی و دلتنگی از کسانی که با آنها مأنوس بوده از طرف سوم، در یک تحیر و ترس و اضطراب شدیدی فرو می رود. لذا پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: شدیدترین ساعات بر میّت شب اول قبر است. این همان شب اولی است که او را دفن میکنند. امّا چون تحیّری دارد که هنوز خود را نیافته و نمی خواهد در آن قبر زندگی کند ترس دارد. البته تعلق روح به بدن تعلق تدبیری نیست به آن معنا که بدن را مدیریت کرده و بتواند حرکت کند. اما انسی که از قبل بوده برقرار است. 

لذا کسانی که به زیارت قبر متوفی می آیند، میّت متوجه می شود و با آنها اُنس دارد.


سوال – چکار می توان کرد که از این ترس و وحشت کاسته شود؟

پاسخ – در همین روایتی که پیامبر(ص) فرمود: سخت ترین ساعات شب اول قبر است. فرمود بر اموات خود رحم کنید اولاً با صدقه دادن در آن هنگام و بعد اگر نتوانستید دو رکعت نماز هدیه کنید. این دورکعت نماز به غیر از آن دو رکعت نماز لیلة الدّفن است. دو رکعت نماز به کیفیت نماز صبح است که آن را هدیه می کنیم. پیامبر(ص) در روایتی فرمود: این دو رکعت نماز که شما کوچک می شمارید، نمی دانید برای او چکار می کند. و البته نماز لیلة الدّفن که باید خوانده شود. و از همه مهمتر در این دنیا انس با خداوند داشته باشید. یا انیس من لا انیس له که در تنهایی های ما در همیشه ی زندگی و پس از مرگ، خدا است.


سوال- چکار کنیم که در روز قیامت برهنه محشور نشویم؟

پاسخ – مسئله ی عریان بودن در قیامت و نه در برزخ در روایات بسیار زیادی مطرح شده است. در روایتی داریم که یکی از همسران پیامبر همین سوال را از پیامبر اکرم (ص) پرسید. پیغمبر (ص) فرمود: آنجا هر کسی به فکر خود است و وحشت بسیاری وجود دارد. این مسئله آنقدر افراد را از یکدیگر باز می دارد که مانند نظام دنیا چشم چرانی و نگاه وجود ندارد.

 اما نکته ی مهمتر این است که در روایات داریم که شیعیان و مومنین خالص که ولایت اهل بیت (ع) را دارند مستور هستند. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) است که فرمودند: شیعیان علی (ع) کسانی هستند که با لباس های سفید در قیامت از قبر ها برانگیخته می شوند. این لباس های سفید یا همان کفن ها است ویا اینکه به قدری نور آنها را فرا گرفته که بدن آنها قابل دیدن نیست. در روایت دیگری از امام صادق علیه السّلام داریم که شیعیان ما از قبور برانگیخته می شوند در حالی که بدن آنها مستور و پوشیده هستند. بنابراین باید ولایت خود نسبت به اهل بیت علیهم السّلام را تقویت کنیم و جزو همین شیعیانی باشیم که مستور هستند.


سوال – لطفاً درخصوص آیات 62 تا 74 سوره ی کهف توضیح بفرمایید.

پاسخ – در این صفحه و صفحه بعد داستان حضرت موسی و خضر که یکی از داستان های بسیار زیبا و پر رمز و راز قرآنی است بیان شده. مرحوم علامه طباطبایی در المیزان فرمودند که سوره کهف برای بیان سه داستان آمده است. یکی داستان موسی و خضر، یکی داستان اصحاب کهف و سوم داستان ذوالقرنین است که آنقدر اهمیت داشته که یک سوره برای آن آمده است.

 این داستان حضرت موسی و خضر یک داستان به هم پیوسته است که اگر قرار باشد کل نکات آن بیان شود باید کل داستان مطرح شود. در آیه  شصت و پنج و شصت و شش آداب استادی و شاگردی و آداب تعلم و تعلیم بیان شده است. آیه ی شصت و پنج ویژگی های استاد را بیان می کند. 

اینکه استاد کسی است که باید عبد باشد. مهمترین خصلت حضرت خضر که موسی را برای شاگردی او فرستادند تا چیزهایی را به موسی بیاموزد عبد بودن او بود. به خاطر همین خصلت او است که خداوند فرمود: ما رحمت هم به او داده بودیم و علم هم به او داده بودیم. عبودیت درس اصلی است که باید محور همه ی درس های استاد باشد. حضرت موسی وقتی که درخواست کرد اجازه می دهید یک مدت من از شما استفاده کنم؟ تعبیر حضرت موسی این است که اجازه می دهید من از علم شما در مسیر رشد استفاده کنم ؟ یعنی تعلم و یادگیری باید در مسیر رشد باشد. اگر غیر از این باشد تعلم ارزشی ندارد.

کلاً در ارتباط با زندگی برزخی دست ما کوتاه است و تا زمانی که ما به آنجا نرویم نمی توانیم آن را درک کنیم. مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانی نقل می کنند که استاد ایشان آیت اله سید احمد کربلایی که از عرفا بود زمانی که از دنیا رفت در یک حالتی ایشان را دید (ظاهراً در حالت خواب بوده است) دست ایشان را گرفت و گفت ازآن طرف چه خبر دارید؟ او با یک حالتی دست خود را کشید و گفت باید اینجا بیایی تا ببینی چه خبر است. شبیه همین مطلب را نیز مرحوم آیت الله گلپایگانی که از مراجع بزرگ تقلید و همزمان با آیت الله بروجردی بود نقل می کنند. ایشان مرحوم میرزای نائینی را در حالتی دید و از ایشان پرسید از عالم برزخ چه خبر؟ مرحوم نائینی فرمودند: یک چیزی می گوییم، یک چیزی می شنوید و یک چیزی می شنویم. باید آن را ببینید. این واقعیت مسئله است.

 اما آن چیزی که از اهل بیت به ما رسیده و ما به غیر از این سند دیگری نداریم این است که بعد از مرگ زندگی برزخی به این شکل شروع می شود که روح که تا به حال با این بدن سنگین، خاکی و گوشتی و استخوانی کار می کرد، زندگی خود را با یک بدن سبک آغاز می کند. بدن سبک همان بدن برزخی است که به آن بدن مثالی هم می گویند. چون شکل و مثل این بدن است. از امام صادق (ع) پرسیدند که بعد از مرگ چطور زندگی می کنیم؟ حضرت در یک روایتی فرمودند: در یک بدن هایی مثل بدن های دنیایی. بهترین مثال شبیه همان چیزی است که در خواب می بینیم. در خواب بدن گوشتی زیر لحاف است و هیچ تحرکی ندارد، اما آن بدن را می بینیم که کاملاً فعال است، حرکت می کند، می فهمد، می خورد، می آشامد، درد می کشد و لذت می برد. 

البته بدنی که با آن در برزخ هستیم این بدن که ما در خواب می بینیم نیست. هزاران بار متکامل تر از این بدن است چون بدن در خواب هنوز متعلق به عالم دنیا است. اما بدن برزخی، ما از عالم دنیا بیرون رفته ایم و به عالم کامل تری رسیده ایم. در روایت دیگری امام صادق(ع) فرمود که وقتی بعد از مرگ ما وارد عالم برخ می شویم در یک شکل و قالبی مانند همین قالب دنیا هستیم. پس شکل و صورت دارد اما جرم و سنگینی ندارد. بدن برزخی می خورد، می آشامد، لذت می برد و درک و فهم دارد. لذت و عذاب او یا درک و فهم او به مراتب قوی تر از درک و فهم و لذت و عذاب هایی است که در عالم دنیا می برد چون کامل تر بوده و حجاب هایی دنیایی برداشته شده است. شخصی از امام صادق (ع) پرسید که بعد از مرگ ارواح کجا می روند؟ امام صادق (ع) فرمود: ارواح مومنین در یک اتاق هایی مربوط به بهشت برزخی از غذاهای آنجا می خورند. از نوشیدنی های آنجا می آشامند. البته خوردن و آشامیدن در بهشت مانند دنیا فقط تأمین غریزه نیست، آنجا قرب می آورد. در این دنیا بدن ما نیاز دارد و یک تأمین غریزه است. حیوانات نیز می خورند و می آشامند. اما در آن جا خوردن برای شخص قرب به همراه می آورد. بعد حضرت فرمودند: مومنین در برزخ یکدیگر را می بینند، می شناسند و با یکدیگر اُنس داشته و مراوده دارند. شخصی که از دنیا می رود اگر بهشتی باشد به دور او جمع می شوند. از او سوال کرده و راجع به فامیل می پرسند. البته نظام زندگی برزخی اجتماعی نیست و نظام فردی است. زندگی ما در عالم دنیا اجتماعی است. در جامعه همه به یکدیگر احتیاج داریم. ما به مشاغل مختلف احتیاج داریم و به تنهایی نمی توانیم نیازهای خود را برآورده کنیم. احتیاج به نانوا، قصاب، پزشک و.. داریم. اما آنجا دیگر اینگونه نیست. آنجا زندگی هر نفر فردی است. یعنی هر کسی در گرو اخلاقیات، عقاید و اعمال خود است. زندگی اجتماعی به این معنا که به یکدیگر وابسته بوده و به هم کمک کنیم وجود ندارد. اما می تواند به صورت جمعی بوده و در کنار هم جمع شویم و یکدیگر را ببینیم. یعنی خانواده ها می توانند یکدیگر را ببینند. جزو لذت های بهشت برزخی این است که افراد یکدیگر را دیده و با هم انس بگیرند. این یک لذتی است که شامل حال مومن می شود. از طرف دیگر شخصی که دچار جهنم و عذاب برزخی می شود هم خوردن و آشامیدن دارد اما این خوردن و آشامیدن برای او عذاب است. درزندگی برزخی تکامل و رشد وجود دارد. اما تکامل برزخی، تکامل عملی نیست. یعنی آنگونه نیست که ما آنجا بتوانیم اعمال انجام دهیم یعنی خیرات کرده، نماز بخوانیم و بتوانیم کارهای خود را جبران کنیم. یعنی دار عمل و مزرعه همین دنیا است. اما تکامل معرفتی و علمی است. یعنی مرحله به مرحله حجاب ها کنار رفته و اسراری برای فرد کشف می شود. افرادی که اهل بهشت هستند با دیدن و فهمیدن لذت آنها بیشتر می شود. افرادی که اهل عذاب هستند، حسرت و عذاب آنها بیشتر می شود.

 در روایتی از امام موسی ابن جعفر(ع) در جلد دوم اصول کافی است که حضرت به یکی از افرادی که در کنار ایشان نشسته بودند فرمودند که دوست دارید در دنیا عمر شما طولانی شود ؟ آن شخص گفت بله. حضرت فرمود به چه دلیل؟ گفت خیلی سوره ی قل هو الله احد را دوست دارم و دوست دارم که این سوره را زیاد بخوانم. امام چند لحظه سکوت کردند و بعد فرمودند: شخصی از مومنین که از دنیا برود اگر دردنیا قرآن را نیاموخته باشد (البته به شرطی که برای آموختن کوتاهی نکرده باشد) در عالم قبر به او تعلیم می دهند. 

بنابراین تعلیم و رشد علمی درآنجا وجود دارد. بعد حضرت فرمود: به این خاطر که درجه ی او را بالا ببرند. چون درجات بهشت به اندازه ی آیاتی است که خوانده اید و بر جان شما نشسته است، به شما می گویند بخوانید و بالا بروید. لذا در آن دنیا به او تعلیم می دهند. درروایاتی است که بچه ها ی کوچکی که هنوز بالغ نشده و از دنیا می روند و یا حتی سقط شده و از دنیا رفته اند در یک روایت است که حضرت ابراهیم (ع) آنها را در عالم برزخ تربیت کرده و از جهت معرفتی آنها را رشد می دهد. پیامبر فرمود: من در معراج دیدم که بچه های زیادی به دور او نشسته بودند. در روایت دیگری است که امام صادق (ع) فرمودند: اطفال شیعیان ما که از دنیا می روند حضرت زهرا (س) آنان را تربیت می کنند. اینها همه تکامل های برزخی است. 

به همین خاطر است که شما در دعاها صلوات برای اهل بیت فرستاده و ترفیع درجه برای آنها می خواهید. در تشهد نماز شما می گویید که خدایا درجه ی پیامبر را بالا ببر. دعا برای ترفیع درجه نشان می دهد که درجات هنوز وجود دارد.


سوال – در بهشت برزخی این رشد و تکامل می تواند وجود داشته باشد، آیا در جهنم برزخی نیز ممکن است رشد و تکاملی بوجود بیاید که فرد دیگر بعد از برزخ وارد جهنم نشود؟

پاسخ – کسانی که حداقل های شرایط ورود به بهشت را دارند یعنی اصل ایمان را دارند اما در دنیا گناهان زیادی مرتکب شده اند. کسانی که اصل ایمان، اعتقاد به پیامبر و ولایت اهل بیت را دارند یعنی عقائد را دارند ولی عمل نداشته یا معصیت زیاد دارند، باید در مراحلی پاک شده و کفاره ی اعمال بدی را که انجام داده اند ببینند.

 این پاک شدن یا در فشار هنگام مرگ است، یا شب اول قبر است و یا در مراحل برزخ است. لذا درروایتی داریم که عذاب های برزخ برای مومنین کفاره ی گناهان است تا پاک شده و به بهشت بروند. اما برای کافران و کسانی که اعتقادات نداشته و با حضرت حق عناد دارند. یعنی مستضعف فکری نبوده اند که حق به آنها نرسیده، رسیده اما قبول نکرده اند. 

این افراد در جهنم برزخی هستند و تکامل آنها به سمت غضب خدا است. یعنی مرحله به مرحله درکات آنها بالا رفته و بیشتر به باتلاق فرو می روند. هرچه قدر حجاب ها بیشتر برداشته شود حسرت و پشیمانی آنها بیشتر می شود. خیلی از افراد می پرسند برزخ کجا است؟ فکر میکنند برزخ در آسمان ها است. یعنی یک گمان عوامانه ای در اذهان شکل می گیرد که گویی برزخ در آسمان ها و کهکشان ها است. به هیچ وجه اینگونه نیست. تمام آسمان ها و کهکشان ها که با ملیاردها سال نوری با ما فاصله داشته باشند هنوز در عالم دنیا هستند. 

فاصله ی عالم برزخ با ما فاصله ی مکانی نیست. فاصله ی زمانی هم نیست که چند میلیون سال دیگر به آن برسیم. فاصله ی رتبی است. مثلاً اگر الان یک حیوانی دریک مکان و یک زمان کنار ما باشد، ما چیزهایی می فهمیم که او نمی فهمد. چون رتبه ی ما متفاوت است.

 پس الان رتبه ما پایین تر از برزخ است که نمی توانیم بشنویم و درک کنیم. همین الان اینجا برزخ است. یعنی در باطن این عالم برزخ وجود دارد اما نباید به سراغ بعد زمانی و مکانی برویم. و اگر بخواهیم باطن را بفهمیم اینگونه است که ما موقع خواب ظاهر را از دست داده و به سراغ باطن می رویم.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 18 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت پنجم

«در مورد قبـــــــر و وحشت آن»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/4/19




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



سوال – گفتید که بر بالین فرد محتضر دعای عدیله خوانده شود. دعای عدیله حاوی چه مضامینی است؟

پاسخ – این دعا توصیه شده که وقتی فرد در صحّت و سلامتی است خوانده بشود و فرد یک دوره با خلوص اعتقاداتش را مرور بکند و این دعا را بعنوان امانت به خدا بسپارد، که در هنگام سختی پروردگار آنرا به او برگرداند.

 همچنین خواندن این دعا را بر بالین محتضر سفارش شده است که بخوانید بخصوص اگر شخص محتضر هم بتواند آنرا بخواند و دنبال بکند. این دعا در مفاتیح قبل از دعای جوشن کبیر است. کلمه ی عدیله به معنی عدول از حق به باطل است.

 برای اینکه چنین اتفاقی رخ ندهد این دعا خوانده می شود. یعنی این دعا مانع ازعدول به سمت باطل بشود. این دعا با شهادت به وحدانیت خدا آغاز می شود. خود خدا به وحدانیت خودش شهادت می دهد و خدا شهادت می دهد که معبودی جز خودش نیست و صاحبان خرد و علم و کسانی که با معرفت هستند. دین مقبول نزد خدا اسلام است.

 اقرار می کنیم به اینکه خدایا من بنده ای هستم که در مقابل الطاف بیکران تو مقصر هستم و کوتاهی کرده ام. من هم به وحدانیت خدا شهادت می دهم همانطور که ملائکه شهادت دادند. خدایی که دارای کرم واحسان است. صفات خدا را می شماریم تا آخر. 

خدایی که رحمتش بر غضبش پیشی گرفته است. مگر ما کاری بکنیم که غضب خدا را به دنبال داشته باشیم. خدا در ابتدا با غضب شروع نمی کند. صفت اصلی خدا رحمت است و غضب خدا به تبع اعمال صورت می گیرد که آن هم برای تادیب است نه برای انتقامجویی. 

هرکسی که طالب خدا باشد او را از دست نمی دهد و این طور نیست که نتواند به آن برسد. خدایی که موانع تکلیف را برطرف کرد و راه را برای همه مساوی قرار داد و راه را آسان کرد تا همه تکالیف الهی را انجام بدهند و راه ترک حرام را آسان کرد و گمان نکنیم که این راه سخت است و نمی شود. تکلیفی که خدا خواسته حتما شدنی است. تکلیفی را خدا نفرستاد مگر اینکه قبلا طاقت و توانش را در انسان ایجاد کرده است. چیزی که انسان طاقت و توانش را ندارد خدا از او نمی خواهد. 

سپس در این دعا به بعثت انبیاء اشاره می کند. انبیاء و اولیاءالهی را فرستاد تا عدل الهی را محقق بکنند و نعمت های خدا را برای بندگان اظهار بکنند. ما را از امت پیامبر قرار داد از بهترین امت و جانشینان پیامبر. ایمان به پیامبر اکرم و قرآن داریم که بر او نازل شده است. ایمان به وصی او که در روز غدیر پیامبر او را نصب کرد داریم.

 پیامبر اشاره کرد که این علی وصی و جانشین من است. بعد یکی یکی ائمه را اسم می برد تا امام زمان که ما انتظارش را می کشیم. با بودن او دنیا برقرار است به برکت او هست که آسمان و زمین روزی میخورند.بواسطه ی او هست که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد پس از اینکه زمین از طلم و جور پر شده باشد. کلام شان بر من حجت است و تبعیت از آنها بر من واجب است. دوست آنها لازم و حتمی است.

پیروی از آنها نجات بخش است و مخالفت با آنها هلاک کننده است. سوال قبر حق است برانگیخته شدن از قبور حق است. بعد یک دوره اعتقادات مرور می شود. مردم توجه کنند که همه ی دعاها و از جمله این دعا را با توجه بخوانند. ما نباید فقط این دعا را قرائت بکنیم بلکه باید به مضامین آن توجه بکنیم. من این اعتقاداتم را به ودیعه گذاشته ام و تو بهترین امانتدار هستی. خودت به ما امر کردی که امانت را برگردانیم. در هنگام مرگ این اعتقادات را به من برگردان. 

مرحوم حائری می گفتند که در کنار آیت الله حجّت که از مراجع تقلید در زمان آیت الله بروجردی بودند دوبار دعای عدیله را خواندیم. ایشان با اینکه به بالشتی تکیه داده بود با خلوص نیتی این کلمات را می گفت و وقتی به کلمه ی علی می رسیدیم، این اعتقاداتش را مرور می کرد. بعد که این دعا تمام شد و آنرا به خدا ودیعه سپرد، چون ایشان بیمار بود مقداری آب با تربت خوردند و گفت که آخرین توشه ی من تربت اباعبدالله است.

سوال – در مورد قبر و وحشت آن توضیحاتی بدهید.

پاسخ – مسئله ی قبر و ورود به قبر برای هر کسی ترسناک است. بعد از قبض روح و توفی شخص که شخص میت شد، اولین عالم آخرتی قبر است. پیامبر فرمود: اگر کسی از این منزل بتواند خلاص بشود و نجات پیدا کند مراحل بعدی راحت تر است. اما اگر نتوانست از این منزل خلاص بشود معلوم نیست که مراحل بعدی راحت تر باشد.

 اگر در دنیا پرونده اش به نوعی بوده که آمادگی هایی کسب کرده و در این منزل او راحت است و مشکلی برایش پیش نیامده دلیلی ندارد که در مراحل بعدی مشکل خاصی برایش پیش بیاید. در عالم قبر این منزل به منرل باید طی بشود و زمانش در مورد افراد مختلف فرق می کند. بعضی ها هستند که در دنیا بقدری برای خودشان آمادگی کسب کرده اند و بقدری تعلقات شان را رها کرده اند که این افراد منازل را به سرعت طی می کنند. به تعبیری این منازل را در دنیا طی کرده اند. 

پیامبر فرمودند: قبل از اینکه شما را ببرند خودتان بروید. ائمه و اولیاء الهی که در مراحلی را از کمال روح طی کرده اند (عالم قبر طی کمالات روح است) بعد از مرگ در کلاسی هستند که تا آنجا رفته بودند. این افراد کلاس های ابتدایی را گذرانده اند. پس گذراندن راهها متفاوت است. یکی اینها را در دنیا رد کرده است یا یک کسی دیرتر اینها را رد می کند.

این منزل که اولین منزل آخرت است مرحله ی سختی است. در تشییع جنازه ای امام کاظم (ع) حضور داشتند. وقتی شخص را در قبر گذاشتند امام درکنار قبر نشست و فرمود: دنیایی که آخرش با یک کفن ساده، یک قبر کوچک و دست خالی ختم می شود شایسته است که انسان از اول به آن دل نبندد. آخرتی که اولش از اینجا شروع می شود را باید جدی گرفت.

 امام سجاد (ع) در دعای ابوحمزه اشک می ریزد و می گوید که من گریه برای مرگ خودم، برای تاریکی قبر و تنگی قبر گریه می کنم. ترسی که این اولیاء الهی با آن پاکی وصفا داشتند یک ترس مقدسی بود که همه باید آن ترس را داشته باشند. این ترس از روی معرفت و ایمان است. از روی این است که آنها متوجه هستند که دارند کجا می روند. با اینکه اینها تمام اعمال شان کار صالح و خیر بود اما تکیه به اعمال نداشتند و تکیه شان به خداوند بود. آنها خجل بودند از اینکه اعمالشان را اسم ببرند. چگونه سر زخجالت برآورم بر دوست // که خدمتی بسزا بر نیامد ازدستم. بعضی مواقع ما با دو تا عمل کوچک از خدا طلبکار می شویم و گله می کنیم و چرا های زیادی داریم. در حالیکه بیشتر مشکل آنها هم تقصیر خودمان است. گاهی آنها مشکل اجتماعی است ولی ما آنرا به خدا نسبت می دهیم. 

مرحوم مجلسی در جلد شش بحار این روایت را آورده است. حضرت علی (ع) با گریه بر پیامبر وارد شدند و فرمود که مادرم از دنیا رفت. پیامبر گفت که او مثل مادر من بود و گاهی اگر بچه هایش گرسنه می ماندند من را سیر می کرد. پیامبر گاهی او را مادر صدا می زد. پیامبر به او لباسی دارد که آنرا کفن بکنند و در تشییع پیامبر پای برهنه و آهسته آهسته تشییع می کردند. پیامبر نماز این بانو را خواند و هفتاد مرتبه تکبیر گفت. وقتی می خواستند او را در قبر بگذارند پیامبر ابتدا خودش در قبر خوابید و بعد او را در قبر گذاشتند و پیامبر تلقین را فرمودند. وقتی مردم داشتند پراکنده می شدند پیامبر فرمود: اَبنُک اَبنُک نه جعفر و نه عقیل، علی بن ابیطالب. علت این کارها را از پیامبر پرسیدند. پیامبر فرمودند که یک روزی من از احوال آخرت می گفتم و از قیامت می گفتم که همه عریان محشور می شوند. یک دفعه فاطمه لرزید و گفت: وای از خجلت آن روز. من لباس خودم را تن او کردم تا روز قیامت پوشیده محشور بشود. اینکه من آهسته آهسته تشییع می کردم بخاطر ازدحام فرشته ها بود که آهسته آهسته تشییع می کردند و اینکه هفتادمرتبه در نماز تکبیر گفتم بخاطر این بود که هفتاد صف از ملائکه بسته شده بود. اینکه در قبر خوابیدم بخاطر این بود که روزی برای او از عالم قبر می گفتم، دیدم فاطمه ترسید و گفت: وای از ضعیفی من این فشار را چطوری تحمل بکنم؟ گفتم: مادرم من در قبر تو می خوابم و از خدا می خواهم که این قبر بر تو فشاری نیاورد و اینکه آن فریاد را زدم به این جهت بود که دو تا ملک برای سوال پیش او آمدند. روایت داریم که به محض ورود به عالم قبر دو ملک می آیند. بعد از اینکه انسان مُرد روح جدا می شود و روح به بدن برزخی تعلق می گیرد. در لحظات اول و بخصوص در شب اول قبر هنوز خودش را نیافته و با عالم برزخ اُنس نگرفته و هنوز درست متوجه این نظام نشده است. سالها در این بدن و در این دنیا بوده است و در تحیّـر است. بخاطر همین می گویند که سه تا تلقین به مرده بکنید زیرا متحیّـر است. و خودش را هنوز بدنی می بیند که در قبر خاکی می برند. فشار قبر و سوال قبر برای این قبر دو متر در یک متر نیست. عالم قبر اسم دیگر برزخ است منتها شخص در اوایل هنوز متحیّـر است. پیامبر فرمود وقتی دو ملک از او سوال کردند که پروردگار و پیامبرت کیست ؟ گفت: خدا و محمد. وقتی سوال کردند که ولی و امام تو کیست ؟ این خانم خجالت کشید که بگوید: فرزندم. دسته گلی مثل علی در این دامن پرورانده شده است ولی خجالت می کشد که بگوید من کاری کرده ام. من به او گفتم که بگو: فرزندم علی بن ابیطالب نه جعفر نه عقیل. وقتی او این را گفت، خدا برای او رحمتی فرستاد که او با چشم روشنی در آن عالم زندگی می کند.

 اولیاء همه می ترسیدند. حضرت زهرا در وصیتش به امیرالمومنین می فرمودند: بعد از اینکه من را در قبر گذاشتی نرو، بنشین و قرآن بخوان. میّت احتیاج به خواند قرآن دارد. در آداب دفن داریم که وقتی شخص متوفا را دفن کردند و مردم داشتند پراکنده می شدند چند نفر از نزدیکان متوفا در آنجا بمانند. این توصیه ی اکید است. مدتی بمانند و تلقین بخوانند.

امام صادق (ع) فرمودند: یکی از نزدیکان میّت دستش را روی خاک بگذارد و با صدای بلند تلقین بخوانند. وقتی این تلقین را گفتند، آن دو ملک به همدیگر می گویند که برویم حجّت را به او تلقین کردند. آمده که بعد از دفن بر سر قبر بنشینند و قرآن بخصوص سوره ی یاسین، ملک، حمد و یازده مرتبه قل هوالله، حمد و هفت مرتبه انا انزلنا را بخوانند، دعا بکنند و برای میّت طلب رحمت بکنند. در روایت داریم که اگر چهل نفر کنار قبر و جنازه بیایند و طلب مغفرت برای میت بکنند خداوند می گوید که من شهادت شما را پذیرفتم و او را می بخشم.


سوال – سوره اِسراء آیات 50 تا 58 را توضیح بدهید.

پاسخ – خداوند متعال در آیه پنجاه و سه سوره اسراء می فرماید:

وَقُلْ لِعِبَادِی یَقُولُوا الَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ الشَّیْطَانَ یَنْزَغُ بَیْنَهُمْ 

إِنَّ الشَّیْطَانَ كَانَ لِلْإِنْسَانِ عَدُوًّا مُبِینًا

و به بندگانم بگو آنچه را كه بهتر است بگویند كه شیطان میانشان را به هم مى‏ زند زیرا شیطان همواره براى انسان دشمنى آشكار است

یکی از ترفندهایی که شیطان برای فریب انسان دارد تفرقه و فتنه انگیزی است. بیشتر فتنه گری ها با یکسری حرف های جزئی شروع می شود. بین زن و شوهر، برادر و خواهر، دو تا دوست با یک طعنه و نیش اختلافی پیش می آید و شاید منظوری هم نداشته است. قرآن به ما درس می دهد که این حـربه را از دست شیطان بگیرید. می فرماید: ای پیامبر به بندگان من بگو بهترین نوع حرف زدن را با هم داشته باشند هم محتوا و هم شکل حرف زدن خوب باشد. زیرا شیطان در کمین است که تفرقه بیندازد. او دشمن آشکار شما است. مواظب باشید که حـربه به دست او ندهید.


سوال – چکار می شود کرد که از این وحشت قبر کاسته بشود؟

پاسخ – کسانی که مومن هستند و می دانند فردی مثل فاطمه زهرا (س) و امام سجاد (ع) از این مسئله اشک و ترس داشتند، ما هم باید از آنها یاد بگیریم، ما که پاک تر از آنها نیستیم. این یکی از فریب های شیطان است که می گوییم خدا مهربانتر از آن است که ما را عذاب بکند و باعث وحشت ما بشود. آنها با اینکه رحمت خدا را می دیدند از مرگ هم خوف هم داشتند. ما نباید این را مفرّی(راه فراری)برای خودمان قرار بدهیم که هرکاری دلمان خواست بکنیم. خدا بی دینی و لاابالی گری را نمی بخشد. ما نمی توانیم کلاه شرعی سرخودمان بگذاریم. خدا فردی را می بخشد که تمام سعی و تلاش خودش را دارد می کند و یک جا کم آورده است. اما کسی که سعی نمی کند و دستورات الهی را انجام نمی دهد خیلی جذب رحمت الهی نمیکند. مواظب باشیم که گرفتار این ترفند شیطان نشویم. 

عمده وحشت عالم قبر بخاطر این است که ما با عالم غیب نامانوس هستیم. ما با عالم آخرت و برزخ و ملائکه خیلی انس نداریم آنها برای ما نامانوس و وحشتناک هستند. از طرف دیگر تعلق زیاد ما به این دنیا باعث وحشت ما می شود. اولین کاری که باید بکنیم این است که انس خودمان را با خدا زیاد بکنیم. وقتی انس با خدا که معدن همه ی رحمت هاست و همه چیز در دست اوست، دیگر در هیچ جا وحشتی به شما دست نمی دهد و شما دیگر تنهایی نداری. دیگر از تنهایی و غربت نمی ترسی زیرا هیچ جا تنها نیستی. 

بزرگی تنهایی نشسته بود و با خدا صحبت می کرد فردی وارد شد وگفت که دیدم شما تنها هستی و پیش شما بنشینم. بزرگ گفت که من تنها نیستم. من الان با خدا مشغول بودم و شما بزم ما را بهم زدی. کسی که با خدا مانوس است وقتی در تنهایی قرار می گیرید لذت می برد.

 امام کاظم (ع) وقتی در سخت ترین سیاه چال ها زندانها قرار می گرفت می گفت: خدایا شکرت، دنبال جای خلوتی می گشتم که با تو انس بگیرم. پس انس خودمان را با خدا زیاد کنیم. وقتی انس با خدا زیاد بشود در امور خدایی هم با ملائک مانوس می شویم. 

دومین مطلب که در روایت به آن تکیه شده است صدقه و نماز وحشت یا لیلة الدفن است. شب اول قبر یعنی ورودی میّت به عالم برزخ است که هنوز وحشت بر او هست و مدتی که بگذرد کار سبک تر می شود. شب اول خیلی سخت است. پیامبر فرمود: سخت ترین ساعات بر اولاد آدم شب اول قبر است. با صدقه دادن به اموات تان رحم کنید و اگر نتوانستید دو رکعت نماز بخوانید که همان نماز لیلة الدفن است.

 پس اگر مومنی از دنیا رفت اولین کار برای او صدقه است. این از نماز مهمتر است. به نیت میّت صدقه به فقیر داده بشود تا خدا رحمتش را بر او نازل بکند. این نماز بدین صورت است که در رکعت اول بعد از حمد آیت الکرسی و در رکعت دوم بعد از حمد یازده ده مرتبه اناانزلنا دارد که وقتی نماز تمام شد صلوات می فرستیم و می گوییم که ثواب این نماز را به فلانی بفرست. 

پیامبر فرمود که اگر این نماز را بخوانید قبر او تا قیامت وسعت پیدا می کند. منظور عالم برزخ است. خود شخصی که نماز را خوانده به تعداد مخلوقات عالم ثواب میبرد، زیرا بزرگترین خدمت را کرده است. 

استاد محدث نوری در کتاب دارالسلام از قول استادش ملا فتح علی سلطان آبادی که از عرفا در نجف بود نقل می کرد که من عادتی داشتم که وقتی مسلمانی از دنیا می رفت بعداز نماز عشا دو رکعت نماز لیلة الدفن برای او می خواندم. یک کسی به من گفت که من یک از اقوامی که از دنیا رفت بود را در خواب دیدم. او به من گفت که خدا رحمت کند پدر این عالم بزرگوار را زیرا با دو رکعت نماز من آزاد شدم.

 سومین چیزی که برای رفع وحشت موثر است خواندن قرآن است. خواندن سوره ی یاسین قبل از خواب موثر است. خواند سوره یاسین بر سر قبر کسی که از دنیا رفته است بسیار موثر است. 

چهارمین چیز صلوات فرستادن است. گاهی فرستادن یک صلوات قبرستانی را نورانی می کند. ما نمی دانیم که یک صلوات چیست. با یک صلوات میّت از سختی رهایی پیدا می کند. 

کار دیگری که در روایات تاکید شده رکوع را کامل انجام دادن است. ما نمی دانیم چه ارتباطی بین دفع وحشت و انجام دادن کامل رکوع است. بعضی ها رکوع را مثل نوک زدن انجام می دهد این رکوع ناتمام است.

 یکی دیگر از تفضلات الهی این است که اگر کسی از ظهر پنجشنبه تا جمعه از دنیا برود عذاب قبر از او برداشته می شود. دیگری محبت اهل بیت است.

 پیامبر فرمودند: محبّت من و اهل بیت ام درهفت جای وحشتناک که اولین آن مرگ قبر و... است نجات بخش است.

سوال – بعضی ها وقتی فوت می کنند در قبر قرار نمی گیرند مثلا در دریا غرق می شوند یا دفن نمی شوند. آیا اینها هم شب اول قبر دارند؟

پاسخ – بله. امام صادق (ع) فرمود که اسم دیگر برزخ قبر است. قبر دو تا معنا دارد. یکی همین گودالی است که در قبرستان است و جایگاه بدن گوشتی ما است. بعد از مرگ تا قیامت دیگر با این بدن کاری نیست. یک بدن دیگری به ما داده می شود که روح به آن بدن تعلق می گیرد بنام بدن برزخی که مثل این بدن است ولی سنگینی ندارد شبیه بدنی است که ما در خواب می بینیم. البته هزاران بار کامل تر از این بدن ما است.

عالم برزخ روح با بدن مثالی است که مثل این بدن است. اگر کسی در دریا از دنیا رفته است یا مثل هندیها که مرده را می سوزانند و بر باد می دهند، قبر خاکی ندارد. ما به این قبر کاری نداریم. سوال و فشار قبر برای برزخ است. در عالم برزخ این اتفاقات رخ می دهد. قرآن در مورد قوم نوح می فرماید: بخاطر گناهانشان در دریا غرق شدند و وارد آتش شدند.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : كرامت رسول الله(ص)در قبر بخاطر صلوات، اسرار عذاب در قبر براى اموات‏-علل الشرایع، چرا مستحب است میّت را بعد از دفن تنها نگذاشت؟، سرّ آب پاشیدن بر روى قبر، چرا نباید ناگهان میّت را وارد قبر نمود؟، اسرار عذاب در قبر برای اموات-علل الشرایع،
          
شنبه 18 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت چهارم

«مـــــــرگ ناگـهانی»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/4/12




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم




سوال – اگر مرگ ناگهانی به سراغ ما بیاید و ما نتوانیم آداب قبل از آن را اجرا کنیم چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ - الان بسیاری از مرگ هایی که اتفاق می افتد مرگ هایی نیست که افرادی در کنار محتضر نشسته باشند و او را رو به قبله کنند و آدابی را درکنار او انجام دهند. متأسفانه اینگونه مرگ ها کم شده و مرگ های ناگهانی زیاد شده است. تصادفات، حوادث غیر مترقبه، سکته هایی که در این زمان خیلی زیاد شده و یا حتی برخی از مریضی هایی که باعث شده افراد بر روی تخت های بیمارستان باشند و بستگان آنها در کنارشان نباشند که در این صورت امکان اجرای آن آداب وجود ندارد. البته تقاضایی که از پرسنل محترم بیمارستان ها اعم از پزشکان و پرستارانی که زحمت می کشند داریم این است که علاوه بر وظیفه ی شغلی خود، وظیفه ی ایمانی و دینی را نیز در نظر بگیرند. اگر مریضی در حالتی است که آنها تشخیص می دهند علائم مرگ در او مشخص شده حتی الامکان آن آداب واجب را که رو به قبله کردن است انجام دهند. چقدر خوب است که یک پرستار که در لحظه ی آخر در کنار مریضی است که همراهی ندارد تلقین شهادتین کرده، اسم ائمه را گفته و یا یک سوره ی قرآن بالای سر او بخواند. 

شبیه این سوال را از پیغمبر اکرم کردند، پیامبر اکرم (ص) در جمع تعدادی از اصحاب بود که فرمودند: به شخصی که در شرف موت است شهادتین را تلقین کنید و اگر کسی آخرین کلام زبان او لااله الا الله باشد داخل بهشت می شود. یک شخصی گفت در زمان سکرات موت ما آنقدر گیج و متحیر هستیم که حواس ما نیست این کلمات را بگوییم و این حرف ها را بزنیم. همان موقع جبرائیل نازل شد و به پیامبر اکرم (ص) فرمود الان که در صحت و سلامتی هستید، زبان شما باز و حواس شما جمع است کلمه ی لا اله الا الله را بگویید اگر می خواهید این کلمه در قلب شما باقی بماند. چون زبان صرف که در قلب نباشد خیلی هنر و ارزشی ندارد. مهم این است که در قلب باشد، اگر کسی توانست بگوید که چه بهتر اما اگر فرصت نکرد عمده اعتقادات قلبی است.

علامه محمد تقی جعفری شاگرد یکی از عرفای نجف به نام شیخ مرتضی طالقانی بودند که مرحوم آیت اله بهجت نیز مدتی شاگرد ایشان بودند. علامه جعفری می گوید دو روز مانده بود به محرم طبق عادت هرروز برای گرفتن درس به خدمت ایشان رسیدم. وقتی وارد شدم ایشان گفتند برای چه آمده ای. گفتم برای گرفتن درس آمده ام. ایشان گفت درس تمام شد. آقای جعفری می گوید من گمان کردم ایشان روزها را اشتباه کرده و فکر می کند ایام تعطیلی محرم شروع شده است. گفتم هنوز دو روز به محرم مانده و درس برقرار است. او گفتن نه درس دیگر تمام شد. این تعبیر را کردند که خر طالقان رفته و فقط پالان او مانده، روح رفته و فقط جسم مانده است. بعد از آن نیز یک لااله الا الله گفت و اشک ریخت. فهمیدم که در حال خبر دادن از چیزی است یعنی خبر از مرگ می دهد و اینکه تمام شدن درس را به طور کلی می گوید. گفتم آقا حالا آن درس تمام شد اگر می شود یک درس دیگری به ما بدهید. این شعر را خواند: تا زدستت می رسد شو کارگر چون فوتی از کار، خواهی زد به سر. ما می بینیم در کلمات و دعاهای معصومین به استعداد موت یعنی آمادگی برای مرگ اینقدر اشاره شده است.

 امام سجاد(ع) یک دعای بسیار زیبایی دارد، تقاضای من این است که افراد این دعای زیبا را که کوتاه هم است ضبط کرده و حفظ کنند و در سجده ها و یا قنوت های خود بخوانند. دعا این است: خدایا من از تو می خواهم تعلق و چسبندگی من به دنیا را کم کنی، به آن سرای ابدیت رو کنم و توجه من بیشتر به عالم ابدی باشد. خدایا آماده شوم برای مرگ قبل از فرا رسیدن آن. ما همه آشنا هستیم که در معارف، توبه و جبران خطاها واجب فوری است. در مباحث و اعتقادات کلامی ما آمده و همه هم این نظر را دارند و از قرآن مجید نیز استفاده می شود که توبه واجب فوری است. به این خاطر اگردر توبه و جبران خطا ها تأخیر کنیم معلوم نیست که فرصتی برای انسان باقی بماند. من اگر بگویم بعداً جبران می کنم ممکن است بعداً وجود نداشته باشد. الان ماه شعبان است و سه عمل است که در این ماه خیلی به آن توصیه شده است. اول صدقه، دوم صلوات مخصوصاً آن صلوات معروفی که مومنین هنگام ظهر بعد از نماز ظهر می خوانند و سوم استغفار است. درست است که هفتاد مرتبه استغفراله و اتوب علیه در این ماه توصیه شده است ولی توبه و استغفار زمانی کامل است که آن خطاهایی را که می توانم، جبران کنم و تأخیر نیندازم. 

مرحوم شیخ مرتضی زاهد پنجاه یا شصت سال پیش در همین تهران زندگی می کرد.

پیرمردهایی هستند که از ایشان خاطراتی دارند و من با برخی از آنها برخورد داشته ام. این مرحوم نقل میکند که یک بار بعد از نماز مغرب و عشا که مسئله می گفتم یک مسئله را اشتباه گفتم. وقتی به منزل رفتم متوجه شدم که اشتباه گفته ام. همان شب راه افتاده و به در خانه ی مسجدی هایی که دور و بر منزل ایشان بودند و آنها را می شناختند رفتند و به آنها گفتند که آن مسئله را اشتباه گفته اند. به در چند خانه که رفتند یک نفر به او گفت حاج آقا چه عجله ای است حالا فردا شب ما می آمدیم آنجا شما آن را تصحیح میکردید. گفت شما عجله ندارید شاید حضرت عزرائیل (ع) عجله داشته باشد و فرصت به فردا نرسد که من آن را تصحیح کنم.

 این چقدر ارزشمند است و چقدر زندگی را شاد می کند. اینکه رزمندگان در جبهه ها اینقدر نشاط داشتند و شوخ و راحت بودند به این علت است که با مرگ مشکلی نداشتند. درست است که مرگ آنها نیز ناگهانی بود و در یک لحظه خمپاره یا گلوله ای می آمد اما آن ناگهانی به گونه ای بود که آمادگی قبلی داشتند. این آمادگی با این چند چیز ایجاد می شود: اول توبه و جبران خطاها. یعنی مطمئن نباشیم که فردایی است، شاید نباشد. اگر حق الله، نماز و روزه و حجی به گردن من است نباید بی خیال آن باشم. معنا ندارد که یک مومن بی خیال حقوقی که از خداوند متعال ضایع کرده باشد. البته من نمی گویم که فرد همه ی کارهای خود را کنار بگذارد و بایستد فقط نماز بخواند و روزه بگیرد. اگر نماز یا روزه ی قضایی به گردن فرد است روزی یک نماز قضا بخواند. همین مقدار که نشان دهد بی تفاوت نیست کافی است. نباید با واجبات و حرام های خدا شوخی کنیم.

از امیرالمومنین (ع) سوال کردند که آمادگی برای مرگ چیست؟ ایشان فرمودند: فرائض و واجبات خود را انجام بده و اگر یک زمانی فوت شده قضای آن را بجا بیاور. حرام ها را ترک کرده و تا آنجا که می توانید به صفات اخلاقی خوب مزین شوید. بعد ایشان فرمودند: اگر اینچنین شد دیگر برای فرد فرقی ندارد که چه زمانی مرگ فرا برسد. برای چنین شخصی مرگ ناگهانی به معنای غافلگیرانه معنا ندارد. چون همیشه آماده است و غافلگیر نمی شود. من این مطلب را از آقازاده مرحوم آقای اراکی شنیدم که یکی از خوبان نجف که معاصر مرحوم میرزای شیرازی بود یعنی آقای فاضل اردکانی یک مرتبه نماز عشای خود را که خواند و شام خود را که خورد گفت نماز خوبی خواندیم، شام خوبی خوردیم و مرگ خوبی هم می کنیم و همان شب از دنیا رفت.

 ببینید برای این افراد چقدر آسان و راحت است. پس در جبران حقوق گذشته همانطور که همه ی مومنین می دانند حق الله و بخصوص حق الناس مهم است. حضرت امام در وصیت ها و نصیحت های خود به مرحوم حاج احمد آقا فرزند بزرگوار ایشان می فرماید: بعد از مرگ آنجا که کار ما با خدا باشد و حساب ما با او باشد الرّحم الرّاحمین است. ولی آنجا که کار ما با مردم باشد، مردم دیگر ارحم الراحمین نیستند و به سادگی نمیگذرند چون همه کم دارند تا یک چیزی از تو نگیرند تو را رها نمی کنند. در سوره ی فجر از مرصاد نام برده شده است و در روایت داریم که مرصاد گذرگاهی است در عالم آخرت. کسی از آن عبور نمی کند اگر حقی به گردن دیگری داشته باشد و مدیون کسی باشد. یعنی صاحبان حق باید راضی باشند تا از آن گردنه و گذرگاه عبورکنیم. آنجا صاحبان حق را می آورند و می گویند تو باید از آنها رضایت بگیری. آنجا دیگر رضایت به یک کلمه ی حلالم کن معمولی تمام نمی شود. پیغمبر در جمعی از اصحاب فرمود می دانید مفلس به چه کسی می گویند؟ اصحاب گفتند آن که با جیب خالی کلی بار زندگی بر دوش داشته باشد. پیامبر فرمود این مفلس نیست و فقط بی پول است. مفلس کسی است که در عالم آخرت او را می آورند درحالی که کیسه ی اعمال خیر او خیلی پر است اما او را به همین مرصاد می آورند. صاحبان حق که حقی را از آنها ضایع کرده، آبرویی ریخته و اذیتی کرده است و مالی از آنها خورده می آورند و باید رضایت بگیرد. در این حالت از کیسه ی خیرات این فرد بر می دارند و به دیگران می دهند تا راضی شوند. اگر اعمال خیر او تمام شد از گناهان و بار دیگران بر روی دوش این فرد می گذارند.

 پیامبر فرمود مفلس این فرد است که اول باری از خیرات داشت اما الان کیسه ای از گناهان بر دوش دارد. بنابراین اولین وظیفه و آمادگی قبل از مرگ این است.

اینکه اگر حقی ضایع شده به وصیت نگذاریم تا دیگران برای ما انجام دهند. دیگران گاهی در اعمال خود مانده اند. بازماندگان، بعد از مرگ تا چند روز داغ هستند و بعد شاید فراموش کنند. بعد از آن ما می مانیم و کوله باری از سختی ها و معطلی های آن طرف. دومین وظیفه این است که افرادی که می توانند و برای آنها امکان پذیر است کفن تهیه کنند.

از مرحوم آیت الله بهجت است که تهیه ی کفن عمر را طولانی می کند. روایتی در وسایل الشیعه است که می فرماید: اگر کسی کفن را تهیه کند و هر از گاهی به آن نگاه کند جزو غافلین نیست و هر موقع به آن نگاه کند اجر و ثواب به او می دهند. سومین چیزی که خیلی به آن توصیه شده بحث وصیت است. 

در روایات ما وصیت نشانه ی عقل شمرده شده و حقی است به گردن یک مسلمان. ما حتی در آیه ی قرآن داریم که کسانی که نشانه های مرگ برای آنها ظاهر شده الزام است که وصیت کنند به عنوان یک وصیت شایسته برای خویشان و بستگان آنها، این یک حقی است به گردن متقین. نکته ی اول اینکه بهترین وقت وصیت در زمان صحت و سلامتی است که انسان علائمی از مرگ را نمی بیند. ولی آخرین وقت وصیت زمانی است که انسان علائم مرگ را می بیند. قرآن اشاره به این آخرین وقت کرده که وقتی انسان این علائم را می بیند دیگر آخر کار است. 

پیامبر اکرم (ص) یک تعبیری دارد که وصیت را زیر بستر و بالین خود قرار دهید، منظور اینکه وصیت اینقدر در دسترس باشد. اگر کسی حقی به گردن خود دارد چه حق الله و چه حق الناس واجب است که وصیت کند. این وصیت یا می تواند شفاهی باشد و یا اینکه آن را بنویسد. اما اگر حق الناس و حق اللهی به گردن او نیست، خمس و زکات، بدهی، نماز و روزه ای به گردن ندارد و حقی از کسی ضایع نکرده، این وصیت برای او مستحب موکد است. تکلیف است که اگر دارای اموالی است دیگران بدانند چه باید بکنند. البته وصیت تنها بخاطر اموال نیست و می تواند برای توصیه های خیری باشد که تجربه های زندگی به او آموخته است. 

همانطور که امیرالمومنین (ع) به فرزند خود امام حسن (ع) آن وصیت های بسیار ارزشمند را دارد. اما در عین حال اگر کسی اموال دارد و حقوقی به گردن او نیست مستحب موکد است که وصیت کند. سومین مطلب این است که وصیت ها عادلانه باشد. گاهی اوقات برخی از افراد خیلی مقدس می شوند و همه ی اموال خود را می بخشند و حق فرزندان نادیده گرفته می شود و یا به بعضی از فرزندان بیشتر می دهند. 

پیامبر اکرم (ص) شنیدند که یکی از مسلمین تمامی اموال خود را در زمان حیات خود بخشیده در حالی که فرزندان او محتاج هستند.

پیامبر (ص) فرمودند: با این فرد چه کار کردید. گفتند در قبرستان مسلمین او را دفن کردیم. پیامبر فرمودند: اگر من بودم اجازه نمی دادم او را در قبرستان مسلمین دفن کنید. کار این فرد مومنانه نبوده.

 نکته ی چهارم مقدار وصیت است. درست است که تا وقتی شخص زنده است مالک تمامی اموال و دارایی های خود است اما پس از مرگ فقط در یک سوم از اموال خود اختیار دارد. یعنی فقط مالک ثلث اموال است. با اینکه همه ی اموال را او تهیه کرده اما دو سوم اموال بعد از مرگ متعلق به او نیست. اگر کسی می خواهد وصیت کند که بعد از مرگ من این مقدار نماز و روزه برای من بگیرید، یا بعد از مرگ من اموال من را وقف کنید و یا خانه را به همسر من بدهید، این بخشش ها و وصیت ها اگربیش از مقدار ثلث باشد ارزش ندارد. مثلاً اگر کل مال صدو بیست میلیون تومان است تا چهل میلیون تومان فقط می تواند وصیت کند اگر بیشتر شد به شرطی که همه ی وراث اجازه دهند قابل اجرا است و اگر نه فقط تا ثلث.

 البته آن چیزی که ما در روایات داریم این است که اگر شخصی که می خواهد وصیت کند، فرزندان او احتیاج دارند مستحب است تا یک چهارم و یک پنجم مال را وصیت کند. آخرین نکته این است که حضرت امیرالمومنین (ع) فرمودند: بهترین وصیت این است که خود فرد وصی خود باشد. یعنی آن کارهایی که دیگران می خواهند برای او انجام دهند خود او انجام دهد. چرا انسان برای بعد بگذارد، انسان بهتر است تا وقتی که زنده است ببخشد و فرزندانی را که الان احتیاج دارند تأمین کند تا آنها دعا کنند. داریم که کسی وصیت کرد بعد از مرگ انبار خرمایی را به صدقه بدهند. بعد از مرگ او این کار را کردند.

پیغمبر اکرم (ص) رسید یک عدد خرما در آن انبار مانده بود، فرمود اگر این یک عدد خرما را خود او در زمانی که زنده بود انفاق می کرد بهتر از کل انبار خرمایی است که بعد از او به صدقه داده شد. چون اسلام به دنبال رشد فرد است و اینکه تعلق او از دنیا کنده شود. درست است که بعد از مرگ هم صدقه فایده دارد ولی آن کار قبل از مرگ فایده ی بیشتری دارد.

 پسری بود که مدام به پدر خود می گفت یک مقدار از این اموال را در راه خدا بده. آن پدر می گفت بعداً وصیت می کنم. یک شبی در کوچه ای در حال گذر بودند در آن زمان برق نبود، این پسر فانوس را که باید در جلوی پدر نگاه می داشت تا کوچه روشن شود پشت سر او نگاه داشت. پدر گفت جلو بیا نور باید جلو باشد چرا پشت سر رفته ای؟ پسر گفت من هم همین را می گویم، نور باید جلو باشد و انسان عمل راباید جلو جلو بفرستد. برگ سبزی به گورخویش فرست /  کس نیارد زپس، تو پیش فرست. این نکات: توبه و جبران خطاها و حقوق ضایع شده، وصیت، تهیه ی کفن و احیاناً تربت اباعبداله (ع) همان مصادیق آمادگی برای مرگ است.


سوال – لطفاً درخصوص سوره ی نحل آیات 111 تا 118 

توضیح بفرمایید.

پاسخ – در آیه ی 114 پروردگار عالم می فرماید : 

فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَیِّبًا وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِیَّاهُ تَعْبُدُونَ

ازآن چیزی که خداوند به شما رزق داد و روزی شما کرد بخورید در حالی که دو شرط داشته باشد یکی آنکه حلال باشد و آن طهارت باطنی(طیّب)که مخصوص خداوند است و باعث رشد می شود در آن چیزی که میخواهید استفاده کنید باشد و دوم اینکه طیب باشد. یعنی طهارت ظاهری داشته باشد. ممکن است گاهی اوقات یک چیزی حلال باشد اما نجس باشد یعنی طهارت ظاهری نداشته باشد. بنابراین هر دو شرط هم طهارت باطنی داشته باشد که ما به حلال بودن تعبیر می کنیم که باعث رشد معنوی انسان می شود و سوخت مناسبی است که روح را ارتقاء می دهد. هم اینکه طیب و طاهر باشد یعنی ظاهر آن نیز آلوده نباشد. 

بعد خداوند متعال می فرماید: وقتی از روزی استفاده کردید ما این روزی را برای چیز دیگری گذاشته ایم که از استفاده از آن مهمتر است، روزی ها را استفاده کردن برای این است که انسان به شکر برسد. اگر روزی را استفاده کند و به شکر برسد این روزی نعمت می شود. 

در روایتی از امام کاظم (ع) است که شکر نعمت بالاتراز خود نعمت است. یعنی اگر شما غذایی را می خورید که نعمت است شکر آن بالاتر از آن غذا است. اگر سلامت نعمت است شکر آن بالا تر از خود سلامتی است. چون نعمت ها برای این است که ما را به قرب خدا برساند و نعمت ها با شکر ما را به قرب می رساند. و گرنه اگر نعمت باشد و خدا را در آن نبینیم، نعمت تبدیل به نقمت می شود. 

در روز قیامت سوال می شود که چرا این نعمت را حجاب خود کردید؟ این باید نردبان قرب می شد در حالی که آن را نردبان سقوط خود کردید. بنابراین در این آیه تعبیر شده که اگر بنده و عابد هستید با شکر، نعمت ها را استفاده کنید.


سوال – قبض روح چیست و در آن چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ – بحث قبض روح همان چیزی است که ما از آن تعبیر مرگ و جان دادن می کنیم. در قرآن با این لفظ نیامده و ما در قرآن اصلاً تعبیر قبض روح نداریم. البته در روایات داریم. 

در قرآن یک تعبیر دقیق تری داریم به نام توفی که کلمه ی وفات نیز از همین گرفته شده است. توفی یا وفات یعنی تحویل گرفتن. اینکه ما به قبض روح می گوییم توفی و در قرآن نیز آمده است یعنی فرشته ی مرگ روح را تحویل گرفته و تعلق آن را از بدن قطع می کند.

 روح موجود مجرد است و بدن مادی است. مانند آبی نیست که از کوزه بیرون بیاید بلکه تعلق و رابطه ی آن قطع می شود. گاهی اوقات ما به غلط به مرگ فوت می گوییم. فوت به معنای تمام شدن و از بین رفتن است. در واقع از بین نمی رود بلکه وفات می کند. وفات یعنی تحویل گرفته شد و از این عالم به یک عالم دیگری رفت. 

در قرآن برای دو مورد تعبیر توفی و وفات بکار گرفته شده است: یکی در رابطه با موقع خواب و خوابیدن و یکی در رابطه با مرگ. در خواب نیز ما وفات پیدا می کنیم و مکرر در چند آیه قرآن این مسئله را بیان کرده است. قرآن می فرماید: خداوند متعال آن کسی است که هنگام مرگ جان ها را توفی کرده و تحویل می گیرد و آن کسی که زمان مرگ او نرسیده هنگام خواب این توفی برای او صورت می گیرد. یعنی تشابه خواب و مرگ همین است. 

درست است که در هردو توفی و وفات و تحویل گرفتن روح از این جسم به یک عالم دیگر صورت می گیرد که همه ی ما در خواب آن را تجربه کرده ایم. یعنی به نوعی همه ی ما وفات های متعدد داشته ایم و تجربه کرده ایم ولی فرق آن این است که در مرگ تعلق روح به بدن به طور کلی قطع می شود و دیگر مدیریت بدن را روح نخواهد داشت. ولی در هنگام خواب تعلق و رابطه ی روح با بدن ضعیف می شود. لذا ضربان قلب و نبض کاهش پیدا می کند وحرارت بدن پایین می آید بنابراین شبه مرگ است.

 وقتی از امام باقر (ع) سوال کردند که مرگ چیست فرمود: همان خوابی است که شما هر شب دارید ولی دراز مدت است. یعنی مرگ یک خواب طولانی است و خواب یک مرگ سبک است.

 لذا پیامبر اکرم (ص) هر موقع می خوابیدند یک آداب زیبایی را انجام می دادند. مرحوم محدث قومی نقل کرده که پیامبر(ص) هر موقع می خوابیدند اینگونه دعا می کردند: خدایا به نام تو که می خواهم بمیرم و زنده شوم و زمانی که از خواب بیدار می شد شکر می کرد که خدارا شکر که ما را بعد از مرگ زنده کرد.

 این تعابیر را فارسی نیز بگوییم اشکالی ندارد بلکه مهم نوع برخورد با خدا و مرگ است. که اینقدر دم دست و جلوی چشم باشد و انسان با آن مأنوس باشد. چقدر انسان آرزو می کند در آن لحظات آخری که از دنیا میرود و مرگ حتمی او فرارسیده که خدایا یک لحظه ی دیگر به من فرصت بده. اما الان خدا را شکر می کنیم که ما را بعد از آنکه مرده بودیم بازگرداند. در معارف و فقه ما است که اگر فرد در حال جنابت است نخوابد و اگر خواست در این حالت بخوابد مستحب است که وضو بگیرد. آن چیزی که توصیه شده این است که شخص جنب وضو بگیرد و یا حداقل تیمم کند و بخوابد.

 در روایتی از امیرالمومنین (ع) است که شخص طاهر باشد و اگر جنب بود وضو بگیرد و یا حداقل تیمم کند به این خاطر که روح را در هنگام خواب عروج می دهند و به سمت خدا می برند. و اگر مرگ شخص در آن حالت برسد دیگر او را باز نمی گردانند و گرنه او را باز می گردانند تا زمان مرگ او. بنابراین چون یک چنین اتفاقی می خواهد رخ دهد که روح در محضر الهی حاضر شده و در عالم بالاتری برود گفته اند که در حالت جنابت مکروه است.


سوال – لطفاً درخصوص قابض و حضرت عزرائیل توضیح بفرمایید.

پاسخ – متأسفانه یکی از جفاهایی که برخی از ما در رابطه با ملک الموت و حضرت عزرائیل انجام می دهیم دید بدی است که نسبت به این بزرگوار داریم. یعنی گاهی از ملک مقرب الهی یک هیولا ترسیم می کنیم. این خیلی بد است که بی جهت یک تنفری از ایشان در خود ایجاد کنیم. تعداد ملائک بی شمار است اما چهار فرشته رئیس فرشتگان هستند. یکی از فرشتگان حضرت جبرائیل (ع) است که ایشان و زیر دستان او مأمور در علم، معرفت، وحی و الهام رساندن به اهل آن و در امداد های غیبی هستند.

 برخی از ملائکه مأمور رزق هستند و روزی ها را می رسانند که رئیس آنها حضرت میکائیل (ع) است. 

دسته ی بزرگی از ملائکه هستند که مأمور حیات و زندگی بخشیدن هستند. زمانی که روح در جنین دمیده می شود حیات در او القاء می شود. یا هنگامی که در قیامت همه از قبرها برانگیخته می شوند و دوباره زنده می شوند که مأمور این کار حضرت اسرافیل است. 

یک دسته ی عظیمی از ملائکه مأمورین گرفتن جان و قبض روح هستند که اینها حضرت عزرائیل (ع) و مأمورین زیر دست او هستند. 

حضرت عزرائیل جزو روسای ملائکه و مقرب الهی است. در قرآن داریم که اینها بندگان بزرگوار الهی هستند که هیچ معصیت ندارند. بنابراین حضرت عزرائیل ملک، نورانی وبسیار زیبا است. یعنی خود او چون ملک است و هیچ گناهی ندارد بنابراین بسیار زیبا است. مرحوم آیت اله خوانساری که از اولیای الهی بود ایشان میگفت من حضرت عزرائیل (ع) را دیدم که چقدر زیبا است و اصلاً از او نترسیدم. هفت قدم به سمت من آمد از این حرکت فهمیدم که هفت روز دیگر بیشتر زنده نیستم و همینطور نیز شد. اینکه برخی از افراد ملائک مرگ را به چهره های دیگر می بینند، در واقع در ظرف ادراک آنها یک نوع زشتی است که در این ظرف آن ملک را زشت می بینند. مانند اینکه شما در یک ظرفی که آلودگی دارد آب زلال بریزید. بنابراین خود او زشت نیست و بسیار هم زیبا است اما برای برخی از افراد این ملائکه زشت هستند. چون زشتی باطنی خود آن فرد را نشان میدهند و مانند آینه عمل می کنند. در روایت داریم که حضرت ابراهیم (ع) به حضرت عزرائیل (ع) گفت اگر میشود آنطور که افراد فاجر را قبض روح می کنی خود را نشان بده. گفت طاقت نداری ببینی، حضرت ابراهیم گفت چرا. گفت روی خود را برگردان و بعد نگاه کن. حضرت ابراهیم (ع) روی خود را برگرداند و بعد نگاه کرد خود او توصیف می کند که چهره ای بسیار زشت و متعفن بود که از دماغ و دهان او دود و آتش بیرون می آمد حضرت بیهوش شد. بعد که بهوش آمد گفت یا ملک الموت اگر آن فرد فاسق و فاجر هیچ عذابی نداشته باشد بجز دیدن تو، در لحظه ی آخر برای او بس است.

 اگر حضرت عزرائیل (ع) با این چهره می تواند برای فجار نشان داده شود برای مومن به حدی زیبا نشان داده می شود که دیدن او با آن نورانیت و عطر عجیبی که دارد باعث می شود که روح از بدن پر بکشد. 

شما در قرآن ببینید وقتی حضرت یوسف را زنان مصر دیدند دست های خود را بریدند. یعنی جمال یوسف باعث شد که از حالت عادی بیرون بروند. وقتی جمال ملکوتی حضرت عزرائیل می آید چنان شخص از دیدن این بزرگوار متحیر خواهد بود که پر می کشد. بنابراین ما باید دید خود را از حضرت عزرائیل عوض کنیم و با احترام از او یاد کنیم به تعبیر بعضی از اهل معرفت با او دوست شویم. برخی گفته اندکه باید با او بیشتر دوست شد چون واسطه ی انتقال ما به عالم ربوبی است.


سوال – چطور در یک لحظه حضرت عزرائیل می تواند جان هزاران 

نفر را بگیرد؟

پاسخ – حضرت عزرائیل (ع) تنها نیست و هزاران ملک به او کمک می کنند. لذا الزامی ندارد که خود او بر بالین هر کسی باشد. شأن ملک مقرب بالا تر از این است که بالای سر همه بیاید. برای برخی افراد ضعیف تر، ملائک پایین تر را می فرستد و برای برخی افراد قوی تر درحد اولیاء الهی خود او حاضر میشود. حتی اگر ملائک مرگ متعدد نبود و خود حضرت عزرائیل تنها هم بود باز هم مشکلی نبود.

 به این خاطر که حضرت عزرائیل مادی نیست که بخواهد از جایی به جای دیگر برود. ما که در عالم ماده هستیم زمانی که در یک مکان هستیم دیگر نمی توانیم درجای دیگر حضور داشته باشیم. ولی او که مجرد است احاطه به تمام عالم دارد لذا امام صادق (ع) از قول حضرت عزرائیل (ع) نقل کرده که کل عالم در دست من مانند سکه ای است در دست شما.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 17 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت سوّم

«ســــــکرات مـــــــرگ»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/4/5




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



سوال – در ادبیات دینی و در ادبیات مرگ، ما به واژه ای برخورد میکنیم به اسم سکرات، سکرات با احتضار چه فرقی دارد؟

پاسخ – این واژه ی سکرات موت در ادبیات دینی ما وجود دارد. سکرات جمع سکره است که کلمه ی سکر و مستی نیز از همین کلمه مشتق می شود. و در قرآن مفرد این کلمه به کار برده شده است. سکرات در واقع همان حالت احتضار است اما از آن جهت به حالت دم مرگ احتضار می گویند که وقت حضور مرگ، وقت حضور ملائک است. و از آن جهت به آن سکرات می گویند که انسان در یک تحیر، سردرگمی و گیجی قرار می گیرد شبیه افراد مست.

 از یک طرف انسان حسرت این را می خورد که عمر او به پایان رسیده و درست استفاده نکرده است. و اندوه این را می خورد که در حال جدا شدن از دنیا و امور مورد علاقه ای است که عمری با آنها انس گرفته است و از طرف دیگر عوالم ناشناخته ای برای او جلوه می کند که وحشت آور است. دیدن صحنه هایی که تا به حال ندیده است او ملائک و شیاطین را که حاضر شده اند می بیند، و همینطور عمری فرد با بدن خود انس گرفته، آن فشاری که باعث شود روح از بدن جدا شود یک حالت سردردگمی و گیجی و تحیری ایجاد می کند که به آن سکرات می گویند.

 اگر یک دندان ما شدیداً درد بگیرد ما سردرگم و گیج می شویم و خیلی چیزها را فراموش می کنیم. دندان درد با حالات دم مرگ قابل مقایسه نیست. در قرآن یک تأبیر دیگری هم وجود دارد به نام قمرات الموت. قمرات به معنای شداید و سختی های مرگ است. 

یک تعبیر امیرالمومنین (ع) در خطبه ی 109 نهج البلاغه دارد که توصیف هنگام سکرات است. این مطلب را اززبان کسی می شنویم که به جزئیات این راه آگاه بوده است. حضرت می فرمایند: آن هنگام قابل توصیف نیست. از یک طرف سکرات موت و سختی جان دادن و از طرف دیگر غم و اندوه فرصت هایی که فرد از دست داده است تمام وجود او را می گیرد. درآن لحظات سخت اعضاء بدن سست می گردد و رنگ آنها تغییر میکند. با لحظه لحظه زیاد شدن آثار مرگ در پیکر، زبان از کار می افتد (یعنی اولین عضوی است که از کار می افتد) و قدرت سخن گفتن سلب می گردد. ولی همچنان اعضاء خانواده ی خود را با چشم نگاه می کند و با گوش های خود می شنود، عقل او نیز سالم است. فکر می کند که عمر خود را به چه چیزهایی گذرانده و در چه راهی روزگار خود را تباه کرده است. به یاد اموالی می افتد که با خون دل آنها را جمع کرده و کاری به حلال و حرام آن نداشته است. این نشان می دهد که حضرت کسانی را توصیف می کند که اهل دنیا هستند. و حالا باید برود و جوابگوی این اموال باشد. لذّت و استفاده ی آن برای دیگران و حساب پس دادن و بدبختی آن برای او مانده است. مرگ همچنان بر اعضاء بدن او چیره می گردد تا آنجا که گوش او نیزمانند زبان از کار می افتد. و فقط به خانواده ی خود نگاه می کند و حرکت زبان آنها را می بیند ولی دیگر صدایی نمی شوند. پس از مدتی چشم او نیز از کار می افتد و روح از بدن خارج می شود. مرداری خواهد شد در بین خانواده ی خود به طوری که از نشستن نزد او وحشت می کنند و از نزدیک شدن به او دوری مینمایند. در این حال دیگر نه گریه کننده ای او را یاری می کند و نه کسی به او جواب می دهد. سپس او را برداشته و بسوی آخرین منزلگاه یعنی قبر می برند و او را آنجا تنها گذاشته و به دست اعمال خود می سپارند و از دیدار او برای همیشه چشم می پوشند. این آن لحظه سکرات و قمرات است که حضرت امیر(ع) توصیف کرده و لحظه ی سختی است.

 

سوال – ما چه کاری می توانیم بکنیم که این سختی ها 

و شدائد آسان شود؟

پاسخ – در روایات اهل بیت (ع) هم به عواملی اشاره شده که باعث آسان شدن مرگ، راحت از دنیا رفتن و سختی نکشیدن فرد می شود و هم عواملی که باعث می شود فرد با سلامت از دنیا برود. این دو نکته است، اینکه هم انسان راحت از این عالم به عالم دیگر منتقل شده و سختی نکشد. و هم با سلامت رفته و دچار آن وسوسه هایی که شیاطین در لحظه ی آخر انسان را می کنند و تیرهای آخر را به سمت او پرتاب می کنند نشود. اینجا دیگر منزل آخری است که دست شیطان به انسان می رسد و در نتیجه تمام تلاش خود را در این لحظه می کند.

 اهل بیت در روایات مختلفی اشاره به عوامل آسان، راحت و با سلامت از دنیا رفتن کرده اند. اصلی ترین مورد این است که انسان اعتقادات سالم و درستی داشته باشد. تردیدی نیست که اگر من ایمان به خدا و آخرت داشته باشم و سیم اتصال من به خدا وصل باشد، زمانی که می خواهند من را به سمت خدا منتقل کنند وحشت نمی کنم. چرا که من را به سمت دشمن نمی برند بلکه به سمت دوست می برند. خود این ایمان، انسان را در لحظه ی آخر راحت میکند. 

در روایت زیبایی است که حضرت عزرائیل (ع) بر ابراهیم خلیل الله وارد شد. حضرت ابراهیم (ع) وقتی او را دید پرسید: آیا تو الان من را دعوت می کنی که به اختیار آن طرف بیایم، یا زمان اختیار گذشته و خواهی نخواهی باید بروم؟ حضرت عزرائیل (ع) گفتند نه به اختیار خود شما است که بیایید یا نیایید. حضرت ابراهیم چیزی گفت که حضرت عزرائیل را به فکر وادار کرد: خدا دوست و خلیل من است، آیا دیده ای که یک دوستی مرگ را به دوست خود هدیه بدهد؟ حضرت عزرائیل درمانده شد. از خداوند متعال خطاب به حضرت عزرائیل رسید که به او بگو آیا دیده ای که دوستی از دیدار دوست خود بدش بیاید. تو به طرف دوست خود می آیی و دوست مشتاق دیدن دوست است. اگر بخواهیم این نگاه را به مرگ داشته باشیم مستلزم این است که ایمان داشته باشیم. در این صورت چقدر این لحظه برای فرد زیبا خواهد بود. 

در آیه بیست و هفت سوره ی ابراهیم داریم که خداوند مومنین و افراد با ایمان را نگاه می دارد و در دنیا و آخرت آنها را تثبیت می کند. ما در روایات متعدد داریم که حضرت عزرائیل (ع) می گوید که من از پدر و مادر مهربان بر مومن مهربان تر هستم. خود او مومنین را به شهادتین تلقین می کند. ملائکه ی مرگ به او خوش آمد گفته و به استقبال او می آیند. 

در روایتی داریم که دو شاخه ی گل بسیار معطر از حرم الهی برای او آورده می شود. بوی یکی از آنها به گونه ای است که فرد خانواده و اموال خودرا فراموش می کند تا سختی نکشد. و بوی دیگری از نسیم رحمت الهی آنچنان حالتی در او ایجاد می کند که سخاوتمندانه جان خود را بدهد. اینها همه برای مومن است. 

یک روایتی است از حضرت امام صادق (ع) که می فرمایند: روزی گذر سلمان در کوفه به بازار آهنگرها افتاد. یک مرتبه دید جوانی بیهوش شده و مردم اطراف او را گرفته اند. سلمان که از آن نزدیکی عبور می کرد، یکی از آن افراد دوید و به او گفت یا سلمان، این جوان مریض و بیهوش است بیا یک دعایی بالای سر او بخوان که بهوش بیاید. حضرت سلمان وقتی نزدیک شد و به بالین جوان رسید او چشم باز کرد. تا سلمان را دید سر خود را بلند کرد و گفت یا سلمان، اینطور نیست که مردم گمان می کنند من بیمار هستم. وقتی گذر من به بازار آهنگرها افتاد و دیدم که با چکش های آهنی به میله های سرخ می کوبیدند یاد این آیه افتادم: نگهبانان جهنم با چکش های آهنین بر دوزخیان می زنند. در این حالت دیگر نفهمیدم و از هوش رفتم.

 سلمان دید این فرد با معرفت است با او دوست شد. بعد از یک مدتی این جوان مریض شد، سلمان به عیادت او رفت و دید که موقع مرگ او است. سلمان به حضرت عزرائیل (ع) خطاب کرد که یا ملک الموت این جوان برادر و دوست من است لطفاً مراعات او را بکن. حضرت عزرائیل فرمود: یا سلمان، من مراعات این جوان و تمام مومنین را خواهم کرد و با آنها دوست هستم. 

بنابراین اصلی ترین شرط برای راحت مردن ایمان است. البته اگر می خواهیم ایمان در لحظه ی مرگ و پس از آن در مراحل ابدیت حافظ ما باشد باید در دنیا حافظ ایمان خود باشیم. ما حافظ ایمان خود باشیم تا ایمان در سختی ها حافظ ما باشد. بعضی از افراد هستند که از ایمان و اعتقادات خود محافظت ندارند. چه بسا که اعتقادات آنها لغزنده و سست است. در روایت داریم که اعتقادات و ایمان بعضی از افراد عاریه ای است، از این دست می گیرند و از آن دست می دهند. مثلاً تا یک مقدار وضع مالی جابجا می شود، حقوق کم و زیاد می شود و فشار زندگی وارد می شود چه بسا افراد خدا را به ظلم متهم می کنند. اینها خطرناک است. باید ایمان ها را تثبیت کرده و نگاه داشت. تثبیت ایمان و اعتقادات هم فقط با خواندن کتاب و یا رفتن به کلاس عقیدتی نیست. اینها خوب است و می تواند عقل را قانع کند. اما دل انسان نیز باید قانع شود. باید قلب انسان باور کند و ایمان در قلب رسوخ کند. باور قلب با عمل به دست می آید. هرچقدر ما اعمال خود را طبق وظایف و دستورات دینی انجام دهیم مانند چکشی که بر میخ می رود و فرو می رود باعث تثبیت اعتقادات در قلب و باور آنها می شود.

 این آیه ی قرآن است: اگر می خواهید به یقین و باور قلبی برسید، عبودیت و بندگی انجام دهید. عمل صالح هم حافظ و تثبیت کننده ی ایمان و هم ارتقاء دهنده ی آن است. هم ایمان عمل صالح را خالص تر می کند و هم برعکس. هر گناه و معصیت بنده ای ایمان و اعتقادات را شل و پاره می کند. چه بسا بعد از مدتی اگر انسان دچار معاصی و آلودگی ها شود و توبه نکرده و باز نگردد از درون خالی می شود. و در این صورت شاید در حادثه های سنگین مانند لحظه ی مرگ نتواند ایمان خود را حفظ کند. در لحظه ی مرگ فکر و محاسبات فکری خیلی کار نمی کند بلکه باورهای درونی انسان بیرون می ریزد. اگر کسی درون دل او هرز و کفر باشد بیرون می ریزد. اگر درون دل او خدا و اعتقادات باشد او هم بیرون می ریزد. مرحوم آیت الله کوهستانی چند سال قبل ازانقلاب فوت کردند. کسانی که در شمال ایران هستند یعنی در استان مازندران و گلستان این بزرگوار را که از اولیای خدا بود خوب می شناختند. الان هم در شهر کوهستان که در نزدیک ساری است، مدرسه ی ایشان که بسیار بامعنویت هم است برقرار است. کسانی که در هنگام مرگ اطراف ایشان بودند نقل می کنند که با اینکه آقا دو یا سه روز آخر حال حرف زدن نداشتند. اما در دم دمای آخر یکی از اطرافیان از ایشان سوال کردند که آیا شما ذکر خود را می گویید؟ ایشان فرموده بودند که خدا لعنت کند شیطان را من هرموقع می خواهم ذکر بگویم سرفه ام می گیرد. اما من به دهان او می زنم و ذکر خود را می گویم. این افراد این چیزها را فراموش نمی کنند چون در دل آنها بوده است. 

مرحوم علّامه طباطبایی، فارابی زمان ما، در هنگام مرگ دچار فراموشی شدیدی شده بودند. طوری که بسیاری از اصطلاحات علمی و فلسفه ها و قیل و قال های کلامی رافراموش کرده بودند. حتی رئیس بیمارستانی که ایشان بستری بودند می گفتند اگر یک لیوان آب به دست ایشان می دادیم همینطور در دست خود نگاه می داشتند مگر اینکه به ایشان می گفتیم آن را بخورید. اما با این وجود برخی از بستگان ایشان می گفتند ما دیدیم در لحظات آخر لب ایشان تکان می خورد و گویی حرف می زنند. از ایشان سوال کردیم که چکار می کنید؟ فرمودند تکلم. گفتیم تکلم با چه کسی؟ گفت با حضرت حق. این را فراموش نکرده چون در جان او رسوخ کرده است. پس اولین نکته ایمان و اعتقادات سالم و قوی است. دومین نکته محبت و ولایت اهل بیت (ع) خصوصاً امیرالمومنین علی (ع) است. ولایت اهل بیت (ع) جدای از توحید نیست.

 در روایاتی از امام رضا (ع) و امام سجاد (ع) داریم که فرمودند: ایمان و توحید، 

لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله است و بعد فرمودند توحید تا اینجا است. توحید تا اشهدان علی ولی الله است. یعنی ولایت معصومین شأنی از شئون توحید و شرط توحید است. ولایت اهل بیت یک دستگاهی جدای از ولایت و سرپرستی خداوند عالم نیست. لطف اهل بیت (ع) در همه جا به محبین آنها می رسد. هم در دنیا، هم در مرگ و هم بعد از آن در برزخ و قیامت و در همه ی عوالم. در هیچ عالمی از عوالم نیست که ما بی نیاز از اهل بیت باشیم. در هیچ عالمی از عوالم نیست که دست اهل بیت کوتاه و بسته باشد.

 در زیارت جامعه ی کبیره می خوانیم که اینها رحمت موصوله ی خدا هستند. رحمت موصوله یعنی قطع نمیشود و دائم متصل است. ممکن است سوال کنید که ما روایاتی داریم که می فرماید شفاعت ما اهل بیت در برزخ به شما نمی رسد. آن روایات باید در جای خود معنا شود. یا مقصود این روایات این است که قیامت مراحل بسیار سختی دارد که شفاعت اصلی ما آنجا بروز می کند. اینجا شفاعت ما است اما شفاعت اصلی نیست. لذا شفاعت و دستگیری در برزخ هم است که در آخر زیارت عاشورا می گوییم: الهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود. یعنی از همان لحظه ی ورود به عالم آخرت شفاعت می خواهد. پس شفاعت وجود دارد اما آن شفاعت اصلی مربوط به قیامت است. یا به این دلیل است که اسم لطف هایی که اهل بیت در برزخ می کنند شفاعت نیست. مانند لطف هایی که در دنیا می کنند. الان اهل بیت در دنیا لطف و عنایت می کنند اما اسم آن را شفاعت نمی گوییم. آنجا هم اسم آن را کرامت و عنایت می گوییم. 

پس دست اهل بیت در هیچ کجایی کوتاه نیست. حاج آقای بهجت می فرمودند انشاء اله ما جوری زندگی کرده و جوری اعمال انجام دهیم که در لحظه ی آخر که قرار است اهل بیت دستگیری کنند نگویند که ما این فرد را نمی شناسیم. او با ما کاری نداشت. بنابراین ولایت اهل بیت سکرات را آسان می کند، خصوصاً محبت امیرالمومنین علی (ع). اینکه می گوییم خصوصاً چون امیرالمومنین مرز و ملاک حق و باطل است. شیعه وسنی از پیامبر (ص) نقل کرده اند که فرمود: یا علی حب تو را داشتن ایمان است و بغض نسبت به تو داشتن کفر است.

 پیامبر اکرم (ص) فرمود: اگر کسی علی (ع) را دوست داشته باشد سکرات و سختی های مرگ برای او آسان می شود. پیامبر در جمعی از اصحاب بودند فرمودند: چه کسی از شما است که هر روز عمر خود روزه است؟ سلمان بلند شد و گفت من. پیامبر فرمودند: چه کسی از شما است که تمام شب های عمر خود را شب زنده داری کرده و عبادت می کند؟ سلمان بلند شد و گفت من. پیامبر باز فرمودند: چه کسی است که در هر شبانه روز یک بار ختم قرآن می کند؟ سلمان بلند شد و گفت من. یکی از اصحاب گفت او دروغ می گوید. من خیلی از شب ها دیده ام که او خوابیده است و شب زنده داری نمی کند. خیلی از روزها غذا میخورد و روزه نمی گیرد. پیامبر فرمود: ساکت باش، به لقمان امّت اینگونه تهمت نزن از او بپرس. این شخص از سلمان پرسید که سرّ این ادعای تو چیست؟

 گفت اینکه گفتم هر روز روزه هستم به این علّت است که خداوند در قرآن فرموده اگر کسی کار خیری انجام دهد من آن را ده برابر می کنم. من در هر ماه سه روز روزه می گیرم، اگر سه روز را ده برابر کنیم می شود سی روز یعنی کل ماه. اینکه من گفتم هر شب شب زنده داری می کنم به این علت است که پیامبر خدا فرمود: هر کسی هرشب با وضو بخوابد گویی تمام شب را شب زنده داری کرده است و من هر شب با وضو می خوابم. و اینکه گفتم هر روز ختم قرآن می کنم چون پیامبر (ص) فرمودند: 

یا علی مثل تو در امت من مانند قل هوالله احد است در قرآن. اگر کسی سوره ی قل هو الله را یک بار بخواند به منزله ی این است که یک سوم قرآن را خوانده است. دو بار بخواند دو سوم قرآن را خوانده است و سه باربخواند یک ختم قرآن کرده است. یا علی اگر کسی تو را با قلب دوست داشته باشد یک سوم ایمان را دارد. اگر با قلب و زبان دوست داشته باشد دو سوم، و اگر با قلب و زبان و عمل تو را دوست داشته باشد ایمان او کامل است. بعد پیامبر فرمودند: یا علی اگر همانند آسمانیان و ملکوتیان که تو را 

دوست دارند، اهل زمین هم تو را دوست می داشتند جهنم را خلق نمی کردم.

 بعد سلمان گفت طبق این حدیث پیامبر من در روز سه بار قل هو الله میخوانم که به منزله ی ختم قرآن است. منظورمن آن قسمت حدیث است که فرمود: اگر اهل زمین علی (ع) را دوست داشتند کسی اهل جهنم نمی شد. این محبّت و ولایت اهل بیت خود را در شدائد و سختی ها نشان می دهد. 

می گفتند مرحوم آیت الله شیخ حسن علی نخودکی اصفهانی در دو یا سه روز آخر عمر که در بستر افتاده بود با اینکه با کسی حرف نمی زد و مشغول خود بود، در شب جمعه ای سر ازبالین بلند کرد و روکرد به سمتی و گفت ای شیطان بر من که وجودم پر از محبت علی (ع) و اولاد او است دست نخواهی یافت. سومین چیزی که از عوامل آسان کردن مرگ است، صله ی رحم خصوصاً نسبت به والدین است. ارحام خویشاوندان است یعنی برادر، خواهر و فامیل نزدیک. ارحام را که به آن رحم می گویند چون جلوه ای از رحمت خدا است. 

در روایت است که خداوند متعال فرمود: من از صد جزء محبت و رحمت خود یک جزء آن را در عالم دنیا فرستاده ام که این محبت ها بین پدر و مادر و فرزند و برادر و خواهر و فامیل درست شده است. بقیه ی آن را آن طرف می بینید. اگر رحم، یک خاندان و یک خانواده که بین آنها محبت است، این محبت را نسبت به هم قطع کنند، یعنی در واقع رحمت خدا را قطع کرده اند. 

به این جهت است که خیلی با آن برخورد شده که قطع رحم نکنید. وقتی رحمت خدا را قطع کردید طبیعتاً در مرگ سختی می بینید. اما اگر کسی صله ی رحم کرد در حال جذب رحمت خدا است. بنابراین چون شما قدر رحمت خدا را خصوصاً نسبت به والدین دانسته اید مرگ را آسان می کند. آن فردی که به مادر خود جفا کرده بود حتی نتوانست تلقین پیامبر را جواب دهد تا زمانی که مادر او راضی شد و او را بخشید.

 یکی دیگر از چیزهایی که خیلی توصیه شده تسبیحات حضرت زهرا(س) بعد از نمازهای واجب است. من تقاضا می کنم که این گنج است و آن را از دست ندهید. امام باقر(ع) فرمود: اگر هدیه ای بالاتر از تسبیحات زهرا(س) بود پیامبر آن هدیه را به حضرت زهرا می داد. امام صادق (ع) فرمود: ما به بچه های خود همانطور که نماز را توصیه می کنیم این تسبیحات را هم توصیه می کنیم. و بعد فرمود اگر کسی مداومت داشته باشد به خواندن تسبیحات حضرت زهرا (س) بعد ازهر نماز سختی های مرگ بر او آسان می شود. 

یکی دیگر از چیزها دست کردن انگشتر است. بخصوص انگشتر عقیق که از علائم مومن است. یکی دیگر از عوامل آسان کردن مرگ که در روایات آمده، در تعقیبات نماز صبح و مغرب خواندن هفت بار ذکر: بِسمِ اللهِ اَلرحمنِ الرَحیم، لا حَولَ و لاقُوةَ اِلا بِالله العَلیُ العَظیم. در مفاتیح نیز مرحوم محدث قومی این را آورده است. در اصول کافی روایت داریم که این خیلی کمک می کند. یکی دیگر از امور دعای عدیله است. مومنین حداقل یک بار در عمر خود این دعای عدیله را بخوانند، اعتقادات خود را صادقانه امانت نزد خدا بسپارند چون در آخر دعای عدیله داریم که خدایا تو بهترین امانت دار هستی. این اعتقادات خود را پیش تو امانت می گذارم تا هنگام مرگ که زمانی است که انسان خیلی چیزها را از یاد می برد به من باز گردان. و آخرین چیز خواندن قرآن بعد از هر نماز است. پیامبر فرمود: اگر هر کسی بعد از نماز قرآن بخواند سکرات موت بر او آسان می شود و خود ملک الموت شهادتین را بر او تلقین می کند. نماز اول وقت نیز که به آن اشاره شد.

 

سوال – لطفاً درخصوص سوره ی نحل آیات 55 تا 64 توضیح بفرمایید.

پاسخ - در آیه شصت و یک این سوره ی مبارکه خداوند متعال می فرماید:

وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ مَا تَرَكَ عَلَیْهَا مِنْ دَابَّةٍ وَلَكِنْ یُؤَخِّرُهُمْ إِلَى أَجَلٍ

 مُسَمًّى فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ

 که اگر قرار بود به محض اینکه کسی ظلم می کند ما از اینجا برای او عذاب بفرستیم و برخورد سنگین قیامتی را در دنیا با او انجام دهیم هیچ جنبده ای در زمین نمی ماند. 

چون دنیا به گونه ای است که ممکن است انسان تخلفاتی را انجام دهد اما خداوند برای او فرصت می گذارد برای اینکه جبران کند. فوری با هر تخلف، جرم و اشتباهی خداوند از سر لطف برخورد نمی کند تا لحظه ی مرگ. از این فرصتی که خدا داده و لطفی که پروردگار عالم کرده است که تا دم مرگ انسان می تواند جبران کند باید کمال استفاده را ببریم.

یک نکته ای را درخصوص صله ی رحم بگویم که همانطور که گفتم رحم و خویشاوندان یک جلوه ای از رحمت خدا است که او بین این جمع محبت انداخته است. و یکی از عوامل آسان شدن مرگ این است که این رحمت را پس نزده و آن را قطع نکنیم. لذا در روایات قاطع رحم و کسی که صله ی رحم را با خویشاوندان خود قطع کند خیلی مذمت شده است. هم خود ما نسبت به خویشان و بخصوص پدر و مادر قطع نکنیم و هم اینکه مانع از صله ی رحم دیگری نشویم. گاهی اوقات در برخی از خانواده ها ممکن است بعضی از افراد مانع از صله ی رحم شوند. مثلاً همسربگوید که اجازه نداری با پدر و مادر و خویشان خود رفت و آمد داشته باشی. همانطور که قطع رحم برای خود من تبعات سنگین به دنبال دارد، مانع از دیگری شدن نیز همین تبعات را برای من دارد.

 

سوال – اگر ما با کسی که در حال احتضار است برخورد کردیم چه وظیفه ای داریم؟

پاسخ - گاهی اوقات انسان با فردی مواجه می شود که در لحظات بسیار سخت و حساس احتضار است و نیاز دارد که کسی به او کمک بدهد، اما اطرافیان که در کنار او هستند اصلاً نمی دانند که چکاری بکنند. برای یک مسلمان زشت است که در آن هنگام نداند چکار باید بکند. در باره ی شخص محتضر یک وظیفه ی واجب و تعدادی نیز وظیفه ی مستحب داریم. وظیفه ی واجب این است که اگر مواجه شدیم با فردی که علائم مرگ در او مشخص شده و به نظر می رسد در حال رفتن از دنیا است او را رو به قبله کنیم. این کار بر هر مسلمانی واجب است البته اگر کسی او را رو به قبله کرد از دیگران ساقط است یعنی واجب کفایی است. باید طوری او را به پشت بخوابانیم که کف پاهای او به سمت قبله باشد. البته اگر در جایی بود که این کار امکان پذیرنبود، مثلاً بر روی تخت بیمارستان که به فرد سرم و دستگاه های مختلفی وصل است و این امکان وجود ندارد، باید حتی الامکان و تا جایی که به این شکل شبیه تر است او را قرار داد. اگر هم نشد که ساقط است. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) فلسفه ی این کار گفته شده است. ایشان فرمود اگر کسی را اینگونه رو به قبله کنید دائم تا زمان قبض روح ملائک الهی و خود خداوند با رحمت خود به او رو می کنند. آداب مستحبی نیز وجود دارد که اولین آن مسئله ی تلقین است. این را باید در نظر بگیریم که آن شخصی که درسکرات موت قرار دارد به قدری در سرگردانی و تحیر است که چه بسا اسم خود را نیز به یا نمی آورد. او در یک حالت گیجی و تحیر تام است. لذا در روایات متعدد گفته شده که به او کمک بدهید. شهادتین را به این صورت به او تلقین کنید، در کنار او نشسته و آرام آرام نه با داد و بیداد و دعوا و اینطور چیزها که بیشتر او را اذیت کند به دهان او بگذارید که بگو لااله الا الله، خدا یکی است. اسم پیامبر را ببر و بگو محمد رسول الله. امام اول خود را بگو، امیر المومنین علی (ع). پیامبر اکرم (ص) فرمود: این کار را بکنید و حرف های پراکنده دیگرنزنید و سپس فرمود: اگر به این صورت تلقین کنید آن کسی که بر زبان او این کلمات باشد و با اینها از دنیا برود داخل بهشت می شود. البته معلوم است که از روی اعتقاد این کلمات را می گوید و طوطی واربیان نمی کند. دومین نکته تلقین دعای فرج است. دعای فرج آن چیزی است که در قنوت ها در رساله ها گفته شده بخوانید. افراد می توانند در رساله ها قسمت قنوت مراجعه کنند. لا اله الا الله الحلیم و الکریم، لااله الا الله العلی العظیم، سبحان اله الرب السماوات و... در رساله ها به این بخش رجوع بفرمایید. این دعای فرج است که خود مرور اعتقادات توحیدی است. این را آرام آرام بخوانید که شخص محتضر به دنبال شما بخواند. امیرالمومنین (ع) بر سر بالین هر محتضری که می رفتند و این را می خواندند می فرمودند که دیگر ترسی نیست. سومین نکته ای که توصیه شده خواندن هر جای قرآن، خصوصاً آیت الکرسی، سوره ی یاسین و صافات است. این ها را بخوانیم و لازم نیست تلقین کنیم. درروایات داریم یاسین را که می خوانید ملائک رحمت نازل می شوند. صافات را که می خوانید وسوسه های شیطان دفع می شود. اینها آثار این سوره ها است که در آن هنگام خیلی مهم است. چهارمین چیزی که ما به آن توصیه شده ایم القاء امید است. خوف و رجاء و بیم و امید یک مومن تا وقتی که زنده است باید مساوی باشد. هم از اعمال خود، از آخرت و از عذاب بترسد و هم به رحمت خدا امیداور باشد. اما در روایات متعدد داریم که هنگام مرگ باید فقط امید باشد. لذا به آن شخصی که هنگام احتضار است رحمت خدا را القا کنید. اهل بیت به توکمک می دهند و جایی می روی که به استقبال تو می آیند. ما در روایت داریم که رحمت خدا در آخرت به گونه ای است که حتی ابلیس به آن طمع می کند. ابلیسی که گناه اولین و آخرین به عهده ی او است وقتی رحمت خدا را می بیند می گوید شاید ما را هم ببخشند. باید این رحمت را با خواندن همین روایات به فرد القاء کرد و اگر هم بلد نیستیم بگوییم که لطف خداوند متعال بی نهایت است، گناه ما محدود است اما رحمت او نامحدود است. لطف خدا بیشتر از جرم ماست نکته ی سربسته چه گویی خموش.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 17 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت دوّم

«احـتــضــــــار»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/3/29




بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


سوال – علت ترس ما از مرگ چیست؟

پاسخ – این یک چیز عمومی است که همه ی افراد یک ترس و وحشتی از مرگ دارند. حتی برخی از افراد از نام مرگ هم فراری هستند. ما به طور کلی دو جور ترس از مرگ داریم. بعضی از ترس ها، ترس هایی هستند که ارزش و تقدسی ندارند و باید کاری کنیم که به تدریج از بین بروند. ولی برخی از ترس ها مقدس هستند. منشأ برخی از ترس ها بدلیل بی ایمانی، جهالت و ضعف و نقصی است که دردرون انسان وجود دارد. در موارد زیادی در روایات به اینگونه ترس ها اشاره شده است. در روایت داریم که امام هادی (ع) به بالین یکی از دوستان خود که در حال احتضار بود رفتند. او خیلی گریه می کرد و می ترسید. یک کسی از حضرت سوال کرد که چرا ما اینقدر از مرگ می ترسیم؟ امام فرمودند: از مرگ می ترسیم به این خاطر که نمی دانیم چیست و آن را نمی شناسیم. یک راننده ای که در یک جاده ی تاریک و ناشناخته حرکت می کند، نگران است. از این وحشت دارد که هر لحظه چه اتفاقی می خواهد پیش بیاید. امام هادی (ع) فرمودند: اگر به فرض چرک و کثافت بدن تو را گرفته باشد. در عین حال مریضی های پوستی و زخم هایی نیز به بدن تو وارد شده باشد. اگر همه ی اینها را با یک حمام رفت شستشو دهید پاک می شود و از رنج رهایی پیدا می کنید. آیا در این صورت باز هم می ترسید حمام بروید و از آن بدتان می آید؟ گفتند: نه. مرگ نیز یک چنین چیزی است برای کسی که یک کثافات و آلودگی هایی بر جان او مانده و در دنیا پاک نشده، بوسیله ی آن شستشو پیدا کرده و از رنج ها خلاصی پیدا می کند. آن شخص با آرامش به استقبال مرگ رفت و چند لحظه ی بعد از دنیا رفت. بسیاری از دلایل ترس از مرگ جهالت است. در روایتی امام جواد (ع) فرمود: مانند بچه ای است که چون خاصیت دارو را نمی داند از آن فراری است. اما آن کسی که عاقل است و می فهمد که آن دارو او را از رنج خلاص می کند به استقبال آن می رود. گاهی اوقات سبب آن جهل است و گاهی نیز تعلقات شدید به دنیا است. اگر شما روی کف دست خود چسبی بزنید که مویی ندارد می توانید به راحتی و بدون درد آن را بکنید. اما اگر آن را در جای پرمویی، مثلاً روی پا یا پشت دست خود بزنید که با صدها مو گره خورده، وقتی که می کنید درد دارد. چه بسا انسان نسبت به امورات مختلف دنیا تعلقات شدید پیدا کرده و مانند هزاران زنجیر به جان او وابسته شده است. طبیعتاً دل کندن از آنها و به سمت مرگ رفتن یعنی دوری کردن از محبوب او. یک کسی خدمت پیامبر اکرم (ص) رسید و گفت: من از مرگ می ترسم و از آن بدم می آید. پیغمبر فرمود: آیا تو اموالی داری؟ گفت بله. پیامبر فرمود: آیا در راه خدا چیزی را برای بعد از مرگ خود داده ای؟ گفت نه. فرمود به خاطر همین می ترسی چون به جان تو وابسته شده است. یکی دیگر از علل ترس از مرگ که خیلی شیوع دارد، گناهان، ظلم ها و آلودگی هایی است که در وجود انسان است. همه ی ما می دانیم که پس از مرگ میهمان سفره ی خود هستیم و بعد از مرگ دست پخت خودمان را مقابل ما می گذارند. چیزی غیر از اعمال ما نیست. اگر خوب باشد و آن را در دنیا خوشمزه درست کرده باشیم که کار خودمان است و اگر هم تلخ باشد که باز هم کار خودمان است. اگر بوته خار است خود کشته ای اگر پرنیان است خود رشته ای. مار و مور و حیوانات دیگر عالم قبر و جهنم را از جای دیگری نمی آورند بلکه ما با اعمال خود آنها را درست کرده ایم. ظلمت های قبر ظلم های ما است. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) است که همان ظلم هایی که می کنیم ظلمت های روز قیامت می شود. وگرنه اگر اینجا اعمال ما سالم باشد کاری با ما ندارند. دلیلی ندارد که خداوند بخواهد کسی را در فشار قرار دهد.

 نقل می کنند که کنار روستای ملانصرالدین قبرستانی بود زمانی که در حال سرزدن به آنجا بود دید یک قبری شکافته است. وارد آن قبر شد و دراز کشید. نزدیک غروب بود که جمعی از دوستان با اسب و الاغ وارد قبرستان شدند. بخاطر سرو صدایی که ایجاد شده بود ملانصرالدین فکر کرد که نکیر و منکر هستند که آمده اند. ترسید و یکباره از جای خود بلند شد. وقتی آن افراد در تاریکی این صحنه را دیدند، اسب و قاطرهای آنها رم کرد و به هم ریختند. وقتی فهمیدند که ملانصرالدین یک چنین کاری کرده است حسابی او را کتک زدند. او نیز با لباس پاره و خونی از دست آنها فرارکرد و به منزل آمد. همسر او گفت چه شده است ؟ گفت که من یک چنین کاری کردم. زمانی که یک مقدار آرام گرفت همسر از او پرسید از عالم قبر چه خبر؟ ملانصرالدین گفت اگر قاطر کسی را رم ندهید با شما کاری ندارند. درواقع اگر قاطر کسی را رم ندهیم و در دنیا ظلمی نکنیم با ما کاری ندارند. 

امام مجتبی (ع) یک دوستی داشتند که بسیار شوخ بود. چند روز او را حضرت ندیده بودند بعد از چند روز که دیدند گفتند چطور هستید؟ گفت آقا یک جوری زندگی می کنم که نه خدا راضی است، نه شیطان راضی است و نه خودم. حضرت لبخندی زدند و گفتند چطور؟ گفت خدا راضی نیست به این خاطر که می خواهد مدام از او اطاعت کنم و معصیتی انجام ندهم که من اینگونه نیستم. شیطان از من راضی نیست چون می خواهد دائم معصیت کنم و هیچ اطاعتی نداشته باشم که آن هم نیستم. خودم هم راضی نیستم چون دوست دارم که تا آخر بمانم و هیچ گاه نمیرم که اینطور هم نیست. همان موقع یک نفر کناری ایستاده بود گفت، چرا ما از مرگ بدمان می آید و هرگاه حرف می زنیم می گوییم نمی خواهیم بمیریم. حضرت فرمودند: چون شما خرابکاری کرده اید و این طرف را آباد کرده اید و می ترسید که از یک جایی که آباد شده به یک جای خراب بروید. بنابراین برخی از ضعف ها بخاطر نقطه ضعف ها، جهل، کم معرفتی و کم ایمانی ما است. بنابراین این ترس ها مقدس نیست، چون منشأ آنها مقدس نیست. یک ضرب المثل معروفی است که می گوید اگر کسی خیانتی کرده می ترسد. اگر کسی دزدی کرده و یا در اداره ای یک رشوه ای گرفته است می ترسد. تا حسابرس، بازپرس و پلیس او را ببیند می ترسد. اگر این فرد نزد شما بیاید و بگوید چکار کنم که نترسم؟ می گویید خوب دزدی نکنید تا نترسید. این ترس مقدس نیست. اینجا هم به همین صورت است ما باید وابستگی های خود را کم کنیم. ما باید در زندگی خود گناه نکنیم و یا اگر کرده ایم آنها را حذف کنیم. یکی از بهترین چیزهایی که می تواند جلوی گناهانی را که به عادت تبدیل شده و هم چنین محبت به دنیا را بگیرد، همین یاد مرگ بودن و شنیدن موعظه های در رابطه با مرگ است. همچنین خواندن برخی دعاها که ما را به یاد مرگ می اندازد. من توصیه می کنم مناجات حضرت امیرالمومنین در مسجد کوفه را دوستان زیاد بخوانند. در این مناجات امیرالمومنین تعبیرات قرآنی را جمع آوری کرده است. اگر این تعبیرها را ما بخوانیم و دقت کنیم واقعاً موثر است. باید به مرور منشأ این ترس را از بین برد تا خود آن از بین برود. اما یک ترسی هم است که برخی از اولیاء خدا داشته اند. این ترس، ترس مقدسی است. شما شنیده اید که مومن باید خوف و رجا داشته باشد. ترسی که مومن از مرگ دارد جنس آن متفاوت است. اتفاقاً ترسی است که ناشی از معرفت و ایمان بالا است. گاهی اوقات می ترسیدند به این خاطر که می دانستند بعد از مرگ بر چه عظیمی وارد می شوند. وقتی که شما بر شخصی وارد می شوید که به معرفت او واقف هستید، با اینکه می دانید شما را اذیت نمی کند و آدم خوبی هم است اما خود بخود یک ابهتی در دل شما ایجاد می کند. مرحوم آیت اله شیخ محمد تقی آملی از مراجع صاحب رساله در تهران بودند. ایشان از اولین شاگردان مرحوم آقای قاضی بودند. تشرفی خدمت امام زمان (ع) در مسجد سهله داشتند، آنقدر جذبه و ابهت حضرت ایشان را گرفته بود که فرار کرده بود و به حضرت قسم داده بود که من دیگر نمی توانم جلوتر بیایم. این ترس بخاطر درک عظمت و معرفت است. زمانی امام مجتبی (ع) گریه می کردند. بعضی افراد به ایشان گفتند که چرا گریه می کنید؟ شما فرزند رسول خدا هستید و کسی هستید که بیست سفر پیاده از مدینه به مکه رفته اید. شما کسی هستید که سه بار تمام اموال خود را با فقرا تقسیم کرده اید. شما چرا گریه می کنید؟ حضرت فرمودند بخاطر دو چیز من گریه می کنم: اول اینکه دوستان خدایی را ترک می کنم و دوم از حول و هراس به ورود عالمی که حجاب ها برداشته می شود. ایشان عظمت خدا را می دانند وگرنه بحث این نیست که از اعمال خود می ترسند. ایشان می خواهند مرحله به مرحله در عوالمی حضور پیدا کنند که سیر، سیر انا علیه راجعون است. یا گاهی اوقات فرد مومن است و اعمال زیادی هم دارد اما از کم و کیف اعمال خود می ترسد که لیاقت نداشته باشد. مبادا این اعمال برای سفر ابدی او کم باشد. یا آنقدر خالص نباشد که لایق درگاه خدا باشد. گفت چگونه سرزخجالت برآورم بردوست که خدمتی به سزا برنیامد از دستم. اینها اهل عمل بودند اما خیلی اعمال خود را نمی دیدند. حضرت خدیجه (س) در آخر عمر خود که در بستر بودند گریه می کردند. حضرت رسول پرسیدند که چرا شما گریه می کنید؟ ایشان گفتند من می ترسم که آیا خدای من از من راضی است یا خیر. این بانو فداکاری های بزرگی داشتند و اولین بانویی بودند که به پیامبر اکرم ایمان آوردند. همانجا جبرائیل نازل شد و سلام خداوند را رساند و به حضرت رسول گفت به حضرت خدیجه بفرمایید که خداوند فرمود من کمال رضایت را از شما دارم. این ترس از این مسئله است که مبادا این اعمال لایق اعمال نباشد. حضرت آیت اله بروجردی هنگام مرگ خود گریه می کردند. وقتی اطرافیان خواستند به ایشان تسلی دهند گفتند شما این همه خدمات انجام داده اید. این تعداد شاگرد تربیت کرده اید، مسجد ساخته اید و کارهای بزرگی انجام داده اید. آیت اله بروجردی با همان گریه گفتند: عمل خالص را آنجا می خرند و آن کسی که اعمال را حسابرسی می کند خیلی آگاه است. این ترس از روی معرفت و ایمان است. این ترس ترس مقدسی است و از فرد جدا نمی شود. سازنده است و اثر مثبت هم دارد. اثر مثبت آن این است که فرد مدام عمل خود را بیشتر و خالص تر خواهد کرد. از این دو نوع ترسی که گفتیم، قسمت اول آن باید از بین برود، اما قسمت دوم آن مقدس است.


سوال – لطفاً درخصوص آیات 71 تا 90 سوره ی حجر توضیح بفرمایید.

پاسخ – در آیه ی هشتاد و پنج می فرماید: ما آسمان ها و زمین و آنچه که در بین آنها است، هیچکدام را نیافریدیم مگر به حق. هیچ بطلان و بیهودگی درکار ما نیست. عالم و خلقت هدفمند است. به دنبال آن می فرماید قیامتی وجود دارد که در واقع این مسئله به سیر هدفمندی عالم اشاره می کند. این همان چیزی است که در مباحث عقیدتی به آن برهان حکمت می گویند. جهان و آفرینش را خدا حکیمانه خلق کرده است و به سمتی می رود. بعد از آن خدا می فرماید: حالا که قیامتی است از اینجا بگذر. اهل انتقام و کینه نباش. از آن کسی که به تو جفایی کرد روی بگردان. البته اگر جفای شخصی باشد. گاهی اوقات یک فردی به دین خیانت می کند که البته نباید از او گذشت. اما یک موقع است که فردی در حق من یک اشتباهی مرتکب شده می فرماید: روی بگردان و ندیده بگیر. درروایات داریم که روی گرداندن زیبا به این معنا است که هیچ عتابی هم نسبت به او نداشته باش و در دل تو نیز نسبت به او چیزی نباشد. این نکته ای است که اخلاق زیبا نتیجه ی اعتقاد به معاد است. من وقتی که می فهمم بهشت و جهنم را از جای دیگر برای ما نمی آورند و ما با خود از اینجا می بریم. من وقتی که می فهمم تنگی و فشار قبر، از تنگی روح خودم است. حسد، بخل و کینه ی من که روح من را در تنگنا قرار داده، باعث تنگی قبر من است. اگر من این را بفهمم طبیعتاً خیلی جدی نمی گیرم و اگر کسی نسبت به شخص من خطایی کرد، آنطور نیست که در درون خود درگیر باشم و کینه ی او را بپرورانم. از او می گذرم تا خدا از من بگذرد.

سوال – احتضار چیست و هنگام آن چه اتفاقی می افتد؟

پاسخ – اولین مرحله و منزل از منازل آخرت وآخرین مرحله و منزل از منازل دنیا است. به زبان ما موقع جان دادن و قبض روح است. البته اسامی دیگری هم دارد به نام سکرات موت و قمرات موت که در قرآن هم به آنها اشاره شده است. احتضار یعنی حاضر شدن، زمانی است که مرگ انسان و فرشتگان مرگ حاضر می شوند. این همان وقتی است که در روایات به عنوان پایان وقت توبه از آن یاد شده است. چون فردی که در زمان احتضار قرار می گیرد در عین حال که چشم او به دنیا است، چیزهایی از آخرت را هم می بیند. به طورکامل و واقعی ملک الموت را می بیند. البته این دیدن با چشم سر نیست که دیگران هم که در کنار فرد محتضر نشسته اند بتوانند آن را ببینند. این دیدن با همان چشم برزخی است. شبیه آن چیزی که درخواب بدن ما افتاده و چشم ما بسته است اما یک چیزهایی می بینیم. اما اینجا در آستانه ی ورود به عالم دیگری هستیم و ملائکه را نیز می بینیم. وقتی فرد می بیند دیگر اینجا توبه فایده و ارزشی ندارد. چون توبه زمانی ارزش دارد که شما رجوع به خدا را انتخاب کنید. این کمال و رشد است اما آن موقع دیگر انتخابی در کار نیست شما را می برند و چاره ای ندارید. ایمان اجباری و اضطراری رشد و کمالی برای انسان نمی آورد. درقرآن داریم که فرعون هم در لحظات آخر توبه کرد. گفت من به خدای بنی اسرائیل ایمان آوردم. همانجا خداوند خطاب کرد که الان ایمان آوردی؟ این ایمان دیگر فایده ای ندارد و رشدی برای تو نمی آورد. آن زمانی است که شخص محتضر مشاهداتی خواهد داشت. در عین حال که چشمی به دنیا دارد اما آن طرف را نیز می بیند. پنج چیز را به عنوان مشاهدات محتضر از روایات پراکنده می توان استخراج کرد. یکی از چیزهایی که می بیند جایگاه خود در بهشت و یا جهنم برزخ است. ما در چندین روایت داریم که اجمالاً در آن موقع می فهمد که جای او کجا است. در روایتی از امام صادق (ع) است که وقتی که جای مومن را در بهشت برزخی به او نشان می دهند، به ملائکه ی مرگ خطاب می کند که به من اجازه می دهید به خانواده ی خود بگویم ؟ می گویند دیگر فرصتی نیست. دومین چیز از مشاهدات شخص محتضر، حضور حضرت عزرائیل (ع) یا ملائک زیر دست او است. داریم که موقع احتضار ملائکه ی رحمت و غضب صف می کشند. اگر شخص محتضر از مومنین باشد ملائکه ی رحمت به او بشارت داده و به خوش آمد می گویند و همینطور برخورد بسیار خوبی با او خواهند داشت. و اگر اهل عذاب باشد از همان لحظه و با برخورد سختی که با او می کنند عذاب او شروع می شود. سومین چیزی که می بیند معصومین هستند. دهها روایت در این زمینه داریم که شخص معصومین را می بیند. اولاً به چه علتی امیرالمومنین (ع)، پیامبر اکرم و سید الشهدا را می بیند ؟ به یک جهت فلسفه ی این دیدن که درروایات به آن اشاره شده این است که شخص مومنی که عاشق و دوستدار این افراد بود، وقتی چهره ی زیبای آنها را می بیند از دنیا دل می کند و راحت جان می دهد. از طرف دیگر شخصی که این افراد را قبول نداشت و در جهت عکس مسیر آنها و دشمنی و بغض آنها قدم بر می داشت می بیند، شرمندگی عجیبی بر او وارد می شود. و غمی بر غم های او افزوده می شود که من چه کسانی را که اینجا همه کاره هستند از دست داده ام. در فرازی از زیات امیرامومنین که در مفاتیح هم آمده تعبیر این است: سلام بر آن علی (ع) که نعمت خدا است بر ابرار و خوبان و نقمت خدا و نوعی عذاب برای بدان است. این نشان می دهد که فلسفه ی آمدن آنها نوعی لذت و یا نوعی عذاب است. یکی از شاگردان خوب امام صادق (ع) سوال می کند که آیا مومن در موقع قبض روح خود ناراحت است ؟ آیا از مرگ کراهت دارد ؟ حضرت فرمودند نه. زمانی که ملک الموت برای قبض روح می آید ابتدا ناله ای سر می دهد. ملک الموت می گوید ای ولی و دوست خدا ناله نکن من از پدر برای تو مهربان تر هستم. چشم خود را باز کن و نگاه کن. مومن نگاه می کند و در آن حال رسول خدا و امیرالمومنین (ع)، حضرت زهرا (س)، امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و فرزندان آنها، یعنی همه ی معصومین را می بیند. به مومن گفته می شود اینها رفیقان و هم نشینان تو در بهشت هستند. مومن نگاه می کند، در همین زمان خطاب می رسد: ای کسی که باور کردی و به اهل بیت اطمینان پیدا کردی، به سمت خدا بیا در حالی که با این ولایتی که داری رضایت داری، خدا هم از تو رضایت دارد به ثواب و پاداشی که به تو می دهد، بیا داخل این بندگان من، یعنی حضرت محمد (ع) و اهل بیت او. در این حال هیچ چیز برای او محبوب تر از این نیست که روح او از بدن جدا گردد و به این بزرگواران ملحق شود. اما فقط اینکه آیا همه می بینند و اینکه همه ی اهل بیت را می بینند یا خیر؟ آنچه که قدر مطلق همه ی روایات است و از مجموع روایات بر می آید این است که همه بی استثناء، مومن و کافر پیغمبر اکرم (ص) و امیرالمومنین(ع) را می بینند. البته طبیعی است که مومن آنها را با چهره ی باز و خندان می بیند و از او استقبال می کنند. و شخصی که کافر و فاسق است که در مسیر خلاف آنها قدم گذاشته است، طبیعتاً با روی غضبناک آنها را می بیند و با آنها روبرو می شود. از جزئیات قدم به قدم مسائل پس مرگ به جز اینکه روایات و آیات قرآن به ما خبر بدهند کس دیگری نمی توانست صادقانه خبر بدهد که ما بتوانیم اطمینان داشته باشیم. اصل مسئله ی معاد با عقل اثبات می شود که از اصول دین است. اما جزئیات مراحل آخرت، برزخ، قبر و عالم قیامت از روایات استخراج می شود. چهارمین مشاهده شیاطین هستند. چون اینجا آخرین مرحله ی دنیا است، بعد از مرگ و در عالم برزخ دیگر شیطان نمی تواند دسترسی داشته باشد بنابراین تمام هم و غم او بر این است که بتواند وسوسه کند. اتفاقاً در این لحظه ی آخر تمام توان خود را بکار می برد که مومن را نسبت به اعتقادات خود به شک بیندازد. اموری که مورد علاقه ی فرد است در چشم او جلوه دهد که از دل کندن از دنیا بیزار شود. یکی از آقایان می گفت طلبه ای بود که فرد خوبی هم بود اما موقع مرگ من به او تلقین می گفتم و کلمه ی لا اله الا الله را می گفتم اما می گفت نگو نمی شکنم. بعد از یک مدت حال او خوب شد یعنی به دنیا باز گشت. از او پرسیدیم که چه چیزی را می گفتی؟ گفت آن موقع شیطان را می دیدیم و یک ساعتی که من خیلی به آن علاقه داشتم جلوی چشم من گرفته بود و می گفت اگر بگویی لا اله الا الله من آن را می شکنم. گفت آن ساعت را بیاورید که من آن را به کسی ببخشم و از آن دل بکنم. بخاطر همین است که گفته اند موقع مرگ و احتضار تلقین کنید و کمک به فرد بدهید که در حال گیجی است. برای اینکه شیطان نتواند غالب شود خواند سوره ی یاسین و صافات موثر است. بخصوص سوره ی صافات بسیاری از وسوسه های شیاطین را دفع می کند. همچنین خواند دعای عدیله باعث می شود که فرد ایمان خود را از دست ندهد. آخرین مورد که در روایت امیر المومنین(ع) نیز به آن اشاره شد این است که اعمال، اموال و فرزند فرد به گونه ای برای او مجسم می شوند. همان روایتی که فرد به اموال خود می گوید من در جهان برای شما خیلی زحمت کشیدم، شما برای من چکار می کنید؟ گفتند کفنی تهیه می کنیم. به فرزندان خود خطاب می کند، گفتند ما تو را تا قبر می بریم. به اعمال خود خطاب می کند، گفتند ما تا قیامت با تو هستیم. این چیزهایی است که محتضر در هنگام مرگ مشاهده می کند.


سوال – گاهی اوقات موقع احتضار افراد خوبی هستند که خیلی سخت جان می دهند و بالعکس افراد بدی هستند که خیلی راحت جان می دهند علت آن چیست؟

پاسخ – این سوال برای خیلی از افراد پیش می آید اولاً سختی و راحتی جان دادن صرفاً آن چیزی نیست که ما با چشم خود می بینیم. شما گاهی کنار رفیق خود نشسته اید که او خواب است و در هنگام خواب وحشتناک ترین کابوس را می بیند. یک دفعه از خواب بیدار می شود و می گوید آیا تو دیدی آن چیزی را که من دیدیم ؟ می گویید نه من ندیدم، شما راحت خوابیده بودید. ظاهر فرد خیلی راحت است اما در باطن او چه اتفاقی رخ می دهد. بنابراین صرف ظاهر را نباید ملاک گرفت. آن چه که از روایات برمی آید این است که در لحظه ی آخر نوع جان دادن انسان ها چهار صورت است. بعضی از افراد آدم های خوبی هستند، خیلی راحت هم از دنیا می روند. درروایتی از پیامبر اکرم (ص) است که ملک الموت دو شاخه ی گل برای این فرد می آورد. یکی از آنها باعث نسیان اموال و فرزندان می شود که فرد دیگر غصه نخورد. یکی دیگر بویی معطر از حرم الهی دارد و وقتی مومن این گل را بو می کند سخاوتمندانه جان می دهد. در برخی از روایات است که این دو شاخه گل نیستند بلکه دو نسیم هستند که از حرم الهی می وزند. دو نسیم معطر و جان فزا که یکی از آنها مونسیه و دیگری موسخیه است و فرد به راحتی جان می دهد مانند بو کردن یک گل. اما برخی از خوبان هستند که در لحظه ی آخر سخت جان می دهند. در روایتی از پیامبر اکرم (ص) است که الموت کفارةٌ لِذُنوب المُومنین. احیاناً اگر گناهانی بوده که فرد نتوانسته آنها را جبران کند و با بلاها، مرض ها، سختی ها و مشکلات دنیا پاک نشده است، خداوند متعال در آخرین مرحله ی دنیا این سختی را برای او بوجود می آورد که اینجا بی حساب شود. یعنی پاک شود و ازآن طرف اول راحتی او شود. نوع سوم آدم های بدی هستند که خوب می میرند و در ظاهر راحت جان می دهند. به این دلیل است که خداوند متعال اجر کسی را ضایع نمی کند. از طرف دیگر خدا قسم یاد کرده که درآن طرف دیگر خبری از احسان به کفار نیست. از این جهت اگر کافری در این دنیا عمل خیری انجام داده باشد، همینجا جزای او را می دهند. جزای او این است که راحت جان بدهد. روایتی از امام کاظم (ع) است که حسنات کفار در همین دنیا با آنها تسویه می شود. اگر کار خوبی کرده باشند در همین دنیا پاداش آن را می بینند یعنی آخرین لذت و راحتی آنها همین است. چهارمین نوع آدم های بدی هستند که بد هم می میرند. مرحوم آیت اله اراکی می فرمود من پای منبر آقا شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح بودم و شنیدم که محدث قومی فرمود من وارد قبرستان وادی السلام شدم و صدای نعره شنیدم. چون صدای نعره ها بسیار بلند بود اول گمان کردم که شتری را داغ می کنند. هرچه نزدیک تر می شدم صدای نعره ها بیشتر می شد. دقت کردم و دیدم که اطرافیان نمی شوند و فقط من آن را می شنوم. وقتی نزدیک شدم دیدم جنازه ای را دفن می کنند. ایشان می گویند من متوجه شدم که نعره ها از همین جنازه است. این فرد چه انسان فاسق و فاجری بوده که عذاب او از همین جا شروع شده است. این آدم ها افرادی هستند که بد هستند و بد نیز می میرند. البته این چهار قسم را که گفتم ما نباید فقط ظاهر را نگاه کنیم، چیزهایی است که با چشم و گوش دیگری است دیده وشنیده می شود که آنها ملاک است.

خدایا با فرج ولی خود همه ی مومنین را خوشحال کن. آن تعبیری که در تعقیبات نماز در ماه مبارک رمضان داریم که حتی بر اموات سرور است.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : اسرار رو به قبله نمودن میّت در حال احتضار‏،
          
جمعه 17 خرداد 1398

اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد

قسمت اوّل

«مرگ مهمترین بخش زندگی»

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عالی

تاریخ پخش 90/3/22



بسم الله الرحمن الرحیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

سوال – در مورد موضوع مرگ توضیحاتی بفرمایید.

پاسخ – ما می خواهیم در مورد مهمترین بخش زندگی مان بحث بکنیم یعنی درست است که ما پاره ای از زندگی مان را دنیا می دانیم ولی بخش اعظم و مهم زندگی ما پس از مرگ است . ما می خواهیم در رابطه با مرگ و مسائل پیرامون آن بحث بکنیم . این بحث بسیار مهم است .بالاخره ما معتقد هستیم که یک ابدیتی در پیش داریم . ابدیتی که تمام زندگی دنیا در مقابل آن به اندازه ی پلک زدنی هم نیست . اگر فکر کنیم که ابدیت یعنی چه و بدانیم که ابدیت میلیون ها و میلیاردها سال نیست بلکه چیزی است که انتها ندارد . شاگردان علامه طباطبایی تعریف می کردند که ایشان در بین درس و بی مناسبت می فرمود که آقایان ما ابد در پیش داریم . و این را تکرار می کردند . انسان در لابلای زندگی اش نباید دچار غفلت بشود و فراموش کند که چه چیزی را در پیش دارد . ده ها برابر عمر زندگی نوح در مقابل ابدیت پلک زدنی بیش نیست . نقل می کنند که وقتی حضرت عزرائیل برای قبض روح کردن حضرت نوح آمده بودند ، حضرت نوح پرسید که وقت اجل رسید ؟ حضرت نوح با تعجب فرمود که چقدر زود تمام شد .با اینکه عمر نوح خیلی طولانی بود و قرآن دوره ی نبوت ایشان را950 سال ذکر کرده است . حضرت عزرائیل فرمود که پس عمر مردم آخر الزمان را چه می گویی که شصت هفتاد سال بیشتر نیست . نوح فرمود که اگر عمر من شصت سال بود دنیا را با یک سجده تمام می کردم . نوح هم می گوید که عمرش زود گذشته است . اعتقاد ما به زندگی ابدی است و اگر ما به این زندگی نپزدازیم و از آن غفلت بکنیم و نسبت به آمدن عالم دیگر غافلگیر بشویم و یک دفعه عالم عوض بشود ، ممکن است که صحنه های هولناکی پیش بیاید . پس باید بدانیم که قبل از مرگ چه اتفاقاتی رخ می دهد ، انسان هنگام احتضار چه مشاهداتی دارد ، ما چه آداب و وظایفی نسبت به خودمان و نسبت به فردی که در حال احتضار است ، هنگامی که ملک الموت می آید چه چیزی دیده می شود ، هنگام جان دادن چه اتفاقی رخ می دهد ، چه عواملی باعث آسان یا سخت جان دادن می شود . در روایات پانزده مورد گفته شده که سکرات مرگ را آسان می کند . پیامبر فرمود که هر کسی بعد از هر نمازش مقداری قرآن بخواند سختی های هنگام جان دادن را نمی چشد . اگر کسی یک روز ماه رجب را روزه بگیرد سکرات مرگ بر او آسان می شود .پیامبر فرمود : حضرت عزرائیل در هنگام خواندن نماز به همه ی مردم اشراف دارد ، اگر این مردم را مواظب بر اوقات نماز دید ، خود ایشان شهدتین را تلقین می کند . امام صادق (ع) فرمود : اگر کسی نسبت به صله رحم مخصوصا نسبت به پدر و مادرش کوشش کند سکرات موت بر او راحت می شود . مرحوم شیخ عباس قمی در کتاب منازل الاخرة ( من توصیه می کنم که این کتاب بخوانید . شاید اثر آن از صد تا سخنرانی اخلاقی بالاتر باشد .) نقل کرده که پیامبر بر بالین جوانی بودند که در حال احتضار بود . پیامبر ان جوان را تلقین کرد و گفت که بگو لا اله الا الله . جوان زبانش بسته بود . پیامبر به مادرش گفتند که تو از او ناراضی هستی؟ مادر گفت که او شش سال است که به من جفا کرده است و من از او راضی نیستم . پیامبر فرمودند که الان وقت ناراضی بودن نیست . او در سختی است . زن گفت که خدا بواسطه راضی بودن شما از او راضی باشد. زبان جوان باز شد . پیامبر گفتند که چه می بینی؟ گفت : یک فرد بد هیکل و بد بود را می بینم که از بوی بد آن راه نفس من بسته شده است . پیامبر فرمود که بگو :

یا من یقبل الیسیر و یعفوا عن الکسیر اقبل من الیسیر یعفوا عن الکثیر.

ای کسی که از گناهان بزرگ ما می گذری و اعمال کوچک و کم ما را قبول می کنی، کم های ما را قبول بکن و گناهان زیاد ما را ببخش. 

جوان این را تکرار کرد . گفت: الان می بینم که آن سیاه رو دور شد و سفید رویی معطّر وارد شد. بعد راحت جان داد .

 محدّث قمی میگوید که نیکی نکردن به پدر و مادر باعث می شود که نتواند تلقین را پیامبر هم بگوید. ما باید اینها را بدانیم. ما باید در مورد سوال و فشار قبر بدانیم . فشار قبر برای چیست و چطور باید سوالات قبر را جواب بدهیم. باید بدانیم که اموات با بازماندگان ارتباط دارند یا خیر و می توانند آنها را ببینند و به آنها سر بزنند. ما کمتر از این بحث ها می شنویم . ما معمولا از آن فرار می کنیم و فرار کردن از مرگ مساوی با نیامدن مرگ نیست . به تعبیر امیرالمومنین که فرار کردن از او همان و در چنگ آن افتادن همان. 

انَّ الموتَ الَّذی تَفِرّونَ مِنه، اِنَّهُ مُلَاقِیکُم.(جمعه/8) 

بگو آن مرگى كه از آن مى‏ گریزید قطعاً سر وقت‏ نزد شما مى ‏آید 

و قطعاً شما را ملاقات خواهد کرد.

غافل بودن نتیجه اش غافلگیر شدن است . ما می خواهیم که غافلگیر نشویم . یکی از اصحاب پیامبر می فرماید که در تشییع جنازه ای پیامبر خودش را به سرعت به مردم رساند و کنار قبر نشست . پیامبر نگاهی به قبرکرد و گریه کرد و فرمود : برای چنین موقعی خودتان را آماده کنید.


سوال – شاید احساس بشود که جوانان از شنیدن این مباحث مکدر و ناراحت بشوند .نظر شما چیست؟

پاسخ – جوانان ما باید این جواب را بشنوند و روی آن فکر بکنند . اولا واقعا کسی ضمانت نداده که ما تا پیری برسیم و در جوانی نمی میریم . کسی به ما چنین تضمینی نداده است .

 رابطه ی حضرت عزرائیل با گرفتن جان ما، یک رابطه ی دفعی و آنی است. ما در دنیایی زندگی می کنیم که همه چیز تدریجی است و عالم مادی همین است. وقتی می خواهد باران بیاید ، قبل از آن هوا ابری می شود و صدای رعد و برق می آید . قبل از آمدن شب و روز نشانه هایی است . ما به امور تدریجی و زمانی عادت کرده ایم و فکر می کنیم که حضرت عزرائیل هم با سر و صدا و نشانه می آید و جان ما را می گیرد. مثلا فکر می کنیم که اول باید یک پیری یا بیماری بیاید بعد حضرت عزرائیل بیایدحضرت عزرائیل موجود مجرد است نه مادی و جان ما را هم که می خواهد بگیرد مجرد است . رابطه ی حضرت عزرائیل با جان ما رابطه ی آنی و دفعی است نه تدریجی. شبیه اراده کردن شماست . برای اراده کردن که می خواهد در جان شما اتفاق بیفتد زمان برنمی دارد. همین که اراده بکنید که آب بخورید ، این اراده آنی است البته ممکن است برای اینکه بخواهید حرکت کنید و لیوان آب را بردارید زمانی طول بکشد چون بدن مادی است ولی اراده در جان شما آنی می آید . وقتی اجل فرا برسد پیر و جوان ندارد. 

حضرت امیر در شعری می فرماید که مرگ ناگهان می رسد. آیت الله اراکی اشک می ریخت و این ابیات امیرالمومنین را می خواند : ای کسی که مشغول شدی و غافل شدی از مرگ ، مرگ ناگهان می رسید. کسی نباید خودش را ایمن از مرگ بداند و باید همیشه آماده باشد. به آیت الله شیرازی در کربلا گفتند که اگر یقین داشته باشید که یک هفته ی دیگر مرگ شما فرا می رسد چه کار می کنید؟ گفت همان کاری که تابحال می کردم یعنی از جوانی حواسش بوده است . پس اولاً کسی ایمن نیست و ثانیاً جوان باید دنبال این مباحث باشد. برای اینکه از همان اول فرصت ها را بدست بیاورد و فرصت سوزی نکند . چون وقتی سنّی از او می گذرد دیگر نمی تواند کاری بکند و به گذشته اش با حسرت نگاه می کند . وقتی سنی از ما بگذرد براحتی نمی توانیم همه چیز را جبران بکنیم . بعضی از تلقات ریشه دارتر می شود و نمی توانیم بعضی صفات را از خودمان دور کنیم . نمی توانیم بعضی از آداب زشت را از خودمان دور کنیم و بعضی خراب کاری ها را جبران کنیم.

 در تاریخ است که هارون الرشید به اطرافیانش گفته بود که ببینید کسی از پیران هست که در زمان پیامبر زنده بوده باشد و حدیثی را بطور مستقیم از ایشان شنیده باشد . پیرمردی را پیدا کردند . او را در سبدی گذاشتند زیرا نمی توانست راه برود و پیش هارون الرشید آوردند . او پرسید که تو پیامبر را دیده ای ؟ گفت: بله من هفت ساله بودم که پیامبر را دیدم و یک جمله از او شنیدم . پیامبر فرمودند : به مرور که انسان پیر می شود دو خصلت در او جوان می شود اگر خودش را تربیت نکند یکی حریص شدن و یکی آرزوهای طولانی. هارون الرشید خوشحال شد و کیسه ی دینار طلا به او داد. پیرمرد تا در خروج رفت ولی دوباره او را برگرداندند و پیرمرد گفت که آیا هر ماه من این مواجب را دارم ؟ هارون الرشید خندید و گفت رسول اکرم راست می گفت. من داشتم فکر می کردم که تو تا دم در زنده می مانی یا نه و آنوقت تو در فکر مواجب ماه بعد هستی. در پیری تعلقات بیشتر می شود. پس ما باید در جوانی به خودمان برسیم و فرصت ها را از دست ندهیم و در جوانی بتوانیم از برکات و آثار مرگ استفاده بکنیم. امیر المومنین در نامه ی سی و یک نهج البلاغه به امام حسن (ع) می فرماید که زیاد یاد مرگ باش و یاد آن چیزی که بعد از مرگ است تا مغلوب مرگ نشوی.


سوال – چرا در روایات و آیات ما تاکید به یادآوری مرگ شده است؟

پاسخ – در منابع دینی ما بطور بسیار جدی به یاد مرگ پرداخته شده است . شما حدود یک هزار و دویست آیه در قرآن می بینید که اسمی از مرگ ، منازل و مراحل بعد از مرگ در آن آمده است . این نشان دهنده ی اهمیت مسئله است. مرحوم علامه ی مجلسی در سه جلد بحارالانوار صدها هزار احادیث در این مورد جمع آوری کرده است . در معارف دینی ما به این مسئله پرداخته شده است . بعد از مسئله ی توحید ما مسئله ای مهمتر از مسئله ی یاد مرگ نداریم . این نشان می دهد که سِّر عمیقی در این مسئله است . ما آنرا جدی نمی گیریم . با بستن چشمهای مان روی موضوع ، واقعیت حذف نمی شود . یاد نکردن مرگ به معنای نبودن مرگ نیست . معنای آن بد مردن است . اگر کسی یاد مرگ نباشد معنایش این نیست که مرگ به سراغش نمی آید . یاد مرگ باعث نشاط و زنده دلی می شود برخلاف آنچه که تصور می شود که یاد مرگ باعث تلخکامی می شود . از مهمترین آثار یاد مرگ سبکبالی است .

سوال – سوره ابراهیم آیات 25 تا33 را توضیح دهید.

پاسخ – صفحه ای از قرآن نیست که خالی از یاد مرگ یا آثار آن باشد. پنج آیه از این صفحه مربوط به مسائل آخرتی و اشاره هایی به منازل بعد از مرگ کرده است . آیه بیست و هفتم می فرماید: 

یُثَبِّتُ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الْآخِرَةِ 

وَیُضِلُّ اللَّهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللَّهُ مَا یَشَاءُ.

مومنین که ارتباط با دین و خدا را نگه داشته اند خدا آنها را تثبیت می کند با کلمه ی توحید که همان لا اله الا الله است. خدا روی این کلمه آنها را نگه می دارد و آنها را هم در دنیا و هم در آخرت امداد می کند. 

در روایات داریم که از هنگام قبض روح تا منازل بعدی مرگ ، امدادهای خاصی به مومنین می رسد. روایتی از امیر المومنین از کتاب کافی نقل شده است که انسان که در آخرین روز دنیا و در آستانه ی آخرت است مال ، فرزند و اعمالش پیش چشم او مجسم می شوند . او به مالش می گوید که من برای تهیه شما خیلی زحمت کشیده ام مال برای من چه می کنید؟ گفتند که از این اموال کفنی را برای تو تهیه می کنیم که می توانی با خودت ببری. به فرزندانش می گوید که من محبّ شما بودند و برای بزرگ شدن شما زحمت زیادی کشیده ام. شما برای من چکار می کنید؟ آنها می گویند که ما تو را تا قبر همراهی می کنیم و بیشتر از این کاری از دستشان بر نمی آید. اعمال در ملکوت عالم باقی می ماند و مجسّم می شود که بعدا در مورد آن توضیح خواهیم داد. بعد به عمل خودش روی می کند و می گوید که تو برای من چه می کنی؟ می گوید : تو نسبت به من خیلی راغب نبودی که اعمال انجام بدهی ولی من همیشه با تو هستم. اگر این شخص از مومنین باشد زیباترین و خوش بوترین و خوش پوش ترین افراد به سمت او می آیند و به او بشارت رحمت الهی را می دهند و به او خیر مقدم خواهند گفت. فرد به این زیبارو می گوید که تو که هستی؟ می گوید که من عمل صالح تو هستم . از دنیا بیرون بیا و به سمت بهشت برزخی برو . بعد دو تا ملک برای سوال در قبر می آیند . وقتی ملک از دین و خدای او سوال می کند ، می گویند که خدا تو را محکم نگه دارد . امیر المومنین می فرماید که این معنای آیه یثبت الله الذین امنو ... است و خدا این جوری مومنین را امداد و دستگیر می کند.


سوال – در ادامه تاکید آیات و روایات به یاد آوری مرگ توضیحاتی بفرمایید.

پاسخ – آیات و روایات تاکید دارند که این آثار مرگ اندیشی از دست ما نرود . اکثر آیات مربوط به معاد و مرگ و آخرت در سوره های مکی قرآن است یعنی سیزده سالی که پیامبر در مکه بود و سخت ترین دوران را میگذراند. دورانی که باید انسانهای نابی تربیت بشوند که بتوانند سختی های گسترش دین را تحمل بکنند و فداکاری بکنند و انسانهای خود ساخته ای باشند. در اینجا از آثار یاد مرگ استفاده می شود تا این سازندگی عظیم ایجاد بشود . هیچ عاملی از نظر تربیتی و رشد و اهمیّت یادمرگ ، سازنده و مربّی نیست . چه چیزی در هشت سال دفاع مقدس باعث شده بود که این قدر فداکاری ، اخلاق خوب ، گذشت ، ایثار ، رعفت ، صمیمیت و رعایت حقوق در بین جمع ایجاد بشود؟ زیرا آنها خودشان را دائما در معرض مرگ می دیدند. کسی که خودش را دائم در معرض مرگ ببیند طبیعی است که سبکبال و سبکبار است . در واقع شان دنیا را به اندازه آن می بیند نه بیشتر. ودر مقابل ابدیت دنیا را خیلی جدی نمی گیرد که بخاطر آن حرص بزند ، با دیگران درگیر بشود و به دیگران ظلم بکند. او می داند از پس امروز فردایی هست که اعمال و اخلاقش مجسم می شود. من در باطن خودم اخلاقیاتی دارم . حسد ، کینه ، سوءظن و بدبینی باعث شده که روح من تنگ بشود. چه بسا این تنگی ها که در باطن من است زندگی آخرتی من را تنگ بکند . وقتی من این چیزها را بدانم طبیعی است که رفتار خودم راعوض می کنم. در جبهه این اتفاق افتاده بود و آنها بدون هیچ تعلقی سرباز خدا و ولی خدا شده بودند. تا کسی مشکل خودش را با مسئله ی مرگ حل نکند نمی تواند سرباز خوبی برای خدا و ولی او باشد. در جنگ تبوک پیامبر فراخوانی داد که نیروها جمع بشوند تا به سمت تبوک بروند. تبوک شش صد کیلومتر با مدینه فاصله داشت . و آنها می خواستند که با روم مقابله بکنند . تابستان بود . عده ای شروع به بهانه جویی کردند که هوا گرم است و ممکن است که چشم ما به دختر مسحیان بیفتد و ما تحریک بشویم. آیه نازل شد و تعبیرش این بود: آیا به زندگی دنیایی راضی شدید و سنگین بار شده اید؟ همین سنگین باری باعث شد که آنها جواب رسول خدا را ندهند.

 در وصف یاران ولی عصر داریم که آنها تمنای شهادت دارند . یعنی تعلقات ندارند . معنایش این است که آنها سبک بار هستند نه اینکه الان می خواهند شهید بشوند. یاد مرگ است که این سبک بالی را بوجود می آورد. عرفای ما وقتی می خواهند به شاگردان شان دستورالعمل بدهد ، یاد مرگ جزو دستورات شان است. 

آیت الله جمال گلپایگانی که مرجع تقلید بزرگی بود و همدرس آیت الله بروجردی بود و عرفای بزرگی بود . او تا وقتی که در اصفهان شاگرد آخوند کاشی بود، به او توصیه کرده بود که شب جمعه ها حتما به قبرستان برو و در آنجا توقف کن و درنگ و تامّل بکن. ایشان در نجف از شاگردان مرحوم قاضی بود و ایشان هم همین توصیه را داشته اند. آقای گلپایگانی خیلی به قبرستان وادی السلام می رفت و در زمینی که قبری نبود می نشست. بعد ها پس از مرگش همانجا محل قبر خودش شد . ایشان به بعضی از خواص خودشان نقل کرده بودند که من ارواحی از این قبرستان را در مکاشفاتی دیدم . در هوای گرم بعضی از ارواح با حالت زننده ای به سمت من می آمدند . من آنها را شناختم . آنها متکبرینی بودند که در دنیا هرچه از دنیا و آخرت به آنها می گفتیم مسخره می کردند . آنها به من التماس می کردند که در اینجا ما در سختی هستیم چون تو از فرزندان رسول خدا هستی برای ما دعا بکن . ایشان پرخاش می کردند و به آنها می گفتند که گم شوید تا وقتی در دنیا بودید گوش نمی کردید و حالا که دست تان از دنیا کوتاه شده التماس می کنید . این توصیه ها جزو دستورالعمل عرفا به شاگردان شان بوده است. یاد مرگ بودن از مهمترین عوامل تربیتی و سازنده است که بخاطر همین توصیه شده است.


سوال – چکار کنیم که مرتب به یاد مرگ باشیم ؟

پاسخ – ما باید بهانه های مختلفی را برای مرگ اندیش بودن ایجاد بکنیم . پیامبر وقتی بهار را می دید می فرمود : بهار را که دیدید به یاد قیامت بیفتید. این یک بهانه است که انسان به یاد مرگ بیفتد و به آن توجه بکند. پیامبر وقتی از خواب بلند می شد می فرمودند : خدارا شکر که ما را زنده کرد پس از مردن . زیرا خواب یک مرگ سبک است که در تعابیر قرآن کنار مرگ گذاشته شده است. در خواب تعلق روح کاملا قطع نمی شود و اگر خدا اجازه بدهد روح بر می گردد و این تعبیر قرآن است. تعبیر پیامبر بعد از بلند شدن خواب این بود که الحمدلله زنده شدیم. این عاقل بودن و زیرک بودن فرد است . پیامبر فرمودند : نشانی انسان عاقل این است که زیاد یاد مرگ بکند. یکی از کارهایی که می تواند به انسان کمک بکند رفتن به قبرستان است . البته نه قبرستانی که به شکل فضای سبز درآمده است . به شکلی که در آنجا تامّل بکنیم و خلوتی داشته باشیم و به قلب مان برسانیم که ما هم به اینجا گذر خواهیم کرد . کار دیگری که می تواند به ما کمک کند شنیدن موعظه هاست. مثل موعظه های شنیداری زیرا ما احتیاج به موعظه های شنیداری داریم. حضرت علی (ع) به بعضی افراد می فرمودند که من را موعظه کن. طرف گفت که شما همه را می دانید . حضرت فرمودند : در شنیدن اثری است که در دانستن نیست. انسان باید بشنود. آقایی می گفت که پدرم وقتی می خواست مادرم را برای نمازصبح اول وقت بیدار کند می گفت : خانم بلند شو .آنقدر بخوابیم که دیگر کسی نیست که ما را صدا بزند. ما موعظه های نوشتاری هم داریم . کتاب منازل الاخرة از محدث قمی و کتاب سیاحت غرب که آقای قوچانی نوشته است را بخوانید. آقای مطهری با آیةالله قوچانی ارتباطی داشته و پرسیده چطور از احوالات بعد از مرگ خودت نوشته ای؟ ایشان فرمودند که مقداری از احادیث و روایت که فرموده اند آن طرف چه خبر است و بعد مکاشفات . مکاشفات خیالات و خواب نیست بلکه منطبق بر روایات است و با روایت تایید می شود. کار دیگر وصیت کردن است . کسی با وصیت کردن نمی میرد.


سوال – ما جوان ترها وقتی می گوییم که می خواهیم وصیت بکنیم یا از مرگ صحبت می کنیم به ما می گویند که این حرفها را نزنید . راهنمایی بفرمایید.

پاسخ – لازم نیست که ما سر و صدا بکنیم . شما وصیتی بکنید که بتوانید در اختیار کسی بگذارید. گاهی وصیت کردن واجب است . همیشه مستحب نیست . نوشتن وصیت و هر چند وقت دیدن این وصیت روی ما اثر می گذارد . وصیت و کفن کسی را نمی میراند اگر اجلش نرسیده باشد . دیدن کفن انسان را از دنیا جدا می کند . به انسان تذکّری می دهد. اینها می تواند به ما کمک بکند تا به یاد مرگ باشیم.

دعای امام سجّاد (ع) در سجده این است که می فرماید : خدایا کاری بکن که ما از دنیا جدا بشویم که پُر از غرور و فریب است، توجه ما به دنیای ابدیت باشد ، آماده و مهیا برای مرگ بشویم قبل از اینکه به سراغ ما بیاید.

 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : اســــرار مـــــرگ و مـعـــاد، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 16 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 68

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/21



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، روزه‌داران عزیز، طاعات و عبادات شما قبول باشد. انشاءالله آغازین روز هفته را در این ماه ضیافت الله به خوبی سپری کرده باشید و بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید. طاعات قبول باشد.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم امیدوارم این ضیافت الهی برای همه ما پر خیر و برکت باشد و خدای سبحان در این ماه با ما کاری بکند که می‌خواهد با بندگان صالحش بکند. انشاءالله اهل ماه رمضان باشیم و ماه رمضان از ما سالم و راضی خارج شود و به سلامت وارد ماه رمضان شویم. در این ماه دعاگوی همدیگر باشیم و برای هم بسیار دعا کنیم و انس و الفت بسیار ایجاد می‌کند.

شریعتی: در محضر آیات نورانی قرآن کریم هستیم، قصه حضرت یوسف(ع) هفته گذشته تمام شد و شروع یک راه برای انس بیشتر ما با حضرت هست. حاج آقای عابدینی در ذیل آیات نورانی قصه حضرت یوسف نکات بسیاری را بیان کردند و چند نکته و چند سؤال از سؤالات بینندگان باقی است که امروز بنا داریم به آن بپردازیم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به برکت این ماه رحمت به همه ما توفیق بدهد که انسان ما با حضرت بیشتر شود و ما را از یاران و یاوران حضرت قرار بدهد.

با توجه به پیامک‌های متعدد دوستان، با اینکه بحث را تمام کرده بودیم، این جلسه قرار بود وارد قصه حضرت ایوب (ع) باشیم ولی چون سؤالات مکرر بود، بنا شد به سؤالات پاسخ بدهیم. یکی از سؤالات زیادی که از ابتدا سؤال می‌شد این بود که نسبت برادران یوسف با یوسف چه شد و چرا نبوت از نسل حضرت یوسف ادامه پیدا نکرد؟ چگونه نبوت از نسل برادران یوسف ادامه پیدا کرد؟

اولاً این نکته که در رابطه با برادران یوسف در روایات مکرر وارد شده و قرآن کریم بر این دلالت دارد که برادران یوسف در دورانی که با یعقوب و یوسف این اعمال را داشتند قطعاً جزء انسان‌های سعید نبودند. اما با توبه سعید از دنیا رفتند. لذا کسی که در دوره‌ای از عمرش گناهی مرتکب شده باشد به هیچ وجه عنوان نبوت بر او نخواهد بود. اینها هیچکدام غیر از یوسف نبی(ع) از فرزندان حضرت یعقوب به نبوت نرسیدند. اگر می‌گوییم: نبوت از نسل برادران قرار گرفت، نه اینکه برادران نبی شدند. نبوت طبق بعضی روایات از نسل لاوی قرار گرفت، فرزند لاوی نبی بعد از یوسف شد. لاوی در بین برادران دو حرکت دارد که در قرآن و روایات به این دو حرکت اشاره شده است. یکی وقتی است که می‌خواستند یوسف(ع) را بکشند، لاوی آنجا با پا درمیانی نقشه را عوض کرد که اینها قبول کنند اما کشته شدن یوسف نشود. این نشان می‌داد برادران یوسف سه دسته هستند، یک دسته همچون یوسف از ابتدا تا انتها صالح بودند. دسته‌ای مثل برادران غیر از لاوی، عمدتاً از ابتدا تا وقتی که توبه کردند در حسادت بودند و بعد از توبه ایمان آوردند. اما بعضی مثل لاوی است که از ابتدا دنبال راهی بود اما حریف برادران نمی‌شد. یکبار پا درمیانی کرد و یوسف را از مرگ نجات داد. در روایت دارد همین کار باعث شد نبوت از نسلش قرار بگیرد. یکبار دیگر وقتی که یوسف خواست بنیامین را نزد خود نگه دارد، لاوی گفت: چون با پدر عهد بستیم من برنمی‌گردم و همین‌جا می‌مانم. این هم یکی از کارهایی بود که لاوی کرد. اما آیا یوسف برتر از لاوی بود یا نبود؟ بله بود. پس چرا نبوت از نسل یوسف قرار نگرفت؟ اینکه مانع در وجود لاوی به لحاظ فرزندانش برداشته شود این جهت بود، اما چرا یوسف که لایق‌تر بود خودش اینطور نشد؟ بعضی روایاتی که ضعیف هستند یا وجه مجهول دارد، نکاتی را ذکر کردند. این نکته هیچگاه به انبیاء نمی‌چسبد.

در روایت تعبیر زیبایی داریم، مثلاً در مورد حضرات معصومین می‌فرمایند: «انزلوهم باحسن منازل القرآن» یعنی بهترین تعریف‌ها و فضیلت‌هایی که در قرآن آمده اینها را به بهترین منزل‌های قرآن جا بدهید. همین مسأله در مورد انبیاء که معصوم هستند، صدق می‌کند به خصوص انبیایی که ذکر شده از مخلصین هستند. مخلصین نه فقط گناه کبیره ندارند، گناه صغیره هم ندارند و حتی ترک اولی هم به بیان بزرگان برای آنها واقع نمی‌شود. پس اینکه نسبت بدهند یوسف از اسب دیر پیاده شد، یا ملوکیت و پادشاهی گرفت و اخذ کرد تا اینکه روی اسب بماند و پدر پیاده شد و باعث شد نور نبوت، این اصلاً به نبی مخلصی که تمام اعمالش، جزء تا جزء‌اش، کل تا جزءاش، همه تحت اراده الهیه است و امر و نهی الهی در آن حاکم است، از چنین شخصی یک چنین کاری برنمی‌آید. لذا به هیچ وجه نمی‌شود این را پذیرفت. اما نبوت دائر مدار هم پدر است و هم مادر است. اینطور نیست که نبوت به پدر ارتباط داشته باشد. لذا نسلی که از یوسف قرار می‌گیرد حتماً مادری در کار هست. دومین نکته این است که نقش مادر هم ویژه است لذا ممکن است در اینجا نقش مادر تمام و کامل نباشد لذا می‌بینید نبوت از این دایره به جای دیگری منتقل می‌شود. سوم اینکه اصلاً تعیین نبی بر عهده خدای سبحان است. ما نظیر داریم، نظیر آن موسی و هارون(ع) است، موسی نبی اولوالعزم است اما هارون تابع موسی در نبوت است. اما نسل نبوت بعد از این دو بزرگوار از نسل هارون قرار می‌گیرد نه از نسل موسی. با اینکه موسی افضل بود.

باز امام حسن و امام حسین(ع) هردو سید الشباب اهل الجنه هستند. اما نسل امامت از نسل امام حسین قرار می‌گیرد. اینها رمز و رازهای الهی است که بعضی را بیان کردند مثل جریان امام حسین و بعضی بیان نشده است ولی یک نکته دیگر اینکه خود پیغمبر اکرم(ص) که بالاترین فرد اول و آخر است، نسل امامت از نسل امیرالمؤمنین قرار می‌گیرد. با اینکه پیغمبر اکرم، رسول خاتم، دختر ایشان حامل نسل امامت است. همین پیوند بعدها در جریان نسل یوسف و لاوی قرار می‌گیرد که ادامه در ادامه می‌شود. حتی بعداً در جریان حضرت ایوب(ع)، همسر حضرت ایوب نوه دختری یوسف(ع) است. حواسمان باشد اصل جریان نبوت به تعیین الهی و مصالحی است که خدای سبحان می‌داند. اما این مسائلی که عرض کردیم می‌تواند مصحح باشد برای اینکه اولاً نسبت به انبیاء باید نگاه توحیدی محض حاکم باشد. بعضی روایات یا مباحثی که در تورات نقل شده، اینها باعث می‌شود چون تورات دست خورده و بعضی چیزها داخل شده، همین باعث شده که گاهی این نسبت‌ها را باور کنیم و به انبیاء نسبت می‌دهیم و از آن ساحت تنزیهی انبیاء خارج می‌شویم. بعضی مسائل را از حضرات معصومین بعضی می‌پرسیدند، حضرات اینقدر ناراحت می‌شدند که دارد بعضی آنچنان سرخ می‌شدند که گویی رگ گردنشان می‌خواهد... اینها را به انبیاء نسبت ندهید! انبیاء موحد بودند به تمام توحید و اینها شأن انبیاء را نادیده گرفتن است!

سؤال کردند: بعد از اینکه یعقوب (ع) به مصر آمد حدوداً دو سال یا هفده سال یا بیست سال به همراه حضرت یوسف زندگی کردند، اصل حجت و نبوت با چه کسی بود؟ در روایت وارد شده حجت با یعقوب بود، یوسف نبی بود اما نبی تابع بود نسبت به حضرت یعقوب و این خودش یک ظرافت و لطافت‌هایی دارد با اینکه در قرآن کریم از حضرت یوسف تمجیدها و مسائل زیادی ذکر شده که به هیچ وجه این مقدار در مورد حضرت یعقوب ذکر نشده است. زندگی یوسف(ع) برای امت ختمی خیلی تأثیرگذار بود. در قرآن تنها نبی است که یک سوره در مورد حضرت یوسف وارد شده است. اما نبی تابع بود و این نظام وجودی را خدای سبحان در آنجا قرار داد که یعقوب پیغمبر می‌شود و تا زنده بود یوسف تابع یعقوب(س) بود ولی هردو نبی بودند ولیکن خدای سبحان در دوره‌های مختلف انبیای مختلفی را قرار دادند، اما حتماً یکی اصل است و بقیه تابع او قرار می‌گیرند.

نکته دیگر این است که معجزات الهی و کراماتی که خدای سبحان به انبیاء می‌دهد گاهی ابتدایی است و گاهی در اثر جزاست، گاهی خوابی که یوسف(ع) در ابتدا می‌بیند، لطف ابتدایی خدای سبحان بود، اما یکسری اختصاصاتی که خدای سبحان به انبیاء می‌دهد پس از ابتلائات زیاد است. به ابراهیم خلیل وقتی خواست او را امام کند، «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ‏ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِین‏» (بقره/124) بعضی از ابتدا بوده است و لذا همین نگاه برای انبیای دیگر هم هست. یعنی گاهی نعمت‌هایی را ابتدایی به آدم داده و یک نعمت‌هایی را هم در اثر سختی و فشار داده است. نسبت به یوسف و یعقوب(س) نعمت‌هایی را از ابتدا داده بود که بالاخره بزرگوار بودند و از ابتدا شرافت داشتند و چه مسائل عالی داشتند اما آنجایی که شمّ ملکوتی یعقوب(س) باز می‌شود و بویایی شمّ ملکوتی محقق می‌شود و آن پیراهن از جانب، یک اثر ویژه است که بعد از آن همه اشک و ناله و سختی‌های بیش از بیست ساله محقق می‌شود که این اختصاص بعد از آن همه ابتلائات است و بعضی از معجزات قائل به یک نبی است و بعضی از معجزات مجموع دو نبی یا دو ولی تأثیر می‌گذارند. مثلاً عیسی و مریم(سلام الله) با همدیگر یات واحده بودند. در قرآن دارد اینها یک آیت هستند. این یک آیت بودن یعنی مجموع این دو یک اثر ویژه می‌گذارد. یا طفلی که در گهواره به سخن آمد.

در اینجا هم جریان یعقوب و یوسف، مجموعه این دو با هم بسیاری از کمالات و مباحث را رقم زده است. این نکات را در ذهن داشته باشیم که اینها خودشان گاهی یک آیت هستند، گاهی هم یک عملی مجموع این دو را یک آیت می‌کند که این در نظام جمعی خیلی آثار ایجاد می‌کند. مجموعه‌هایی که ما ایجاد می‌کنیم، گاهی تک تک افراد خود یک اثری دارند و یک اختصاصی خدا به آنها می‌دهد و آثاری می‌دهد، گاهی مجموعه که ایجاد می‌شود این مجموعه یک اثر ویژه ایجاد می‌کند و این اثر ویژه مجموعی یک اثر فردی را از بین نمی‌برد. اینکه قدر جمع‌های مؤمنین را بدانیم که جمع‌ها یک آثار ویژه ایجاد می‌کند. با این نکات از حضرت یوسف یک خداحافظی اجمالی می‌کنیم و با این خداحافظی، الگو بودن حضرت یوسف را برای خودمان در زندگی بیشتر قرار می‌دهیم اما برای اینکه بتوانیم با انبیای دیگر هم باشیم و بتوانیم همراه شویم مجبور هستیم یاد باقی انبیاء را طوری قرار بدهیم که یاد حضرت یوسف انشاءالله در دل ما می‌ماند و یاد آنها هم بر زبان و دل ما جاری می‌شود.

شریعتی: قصه حضرت یوسف را که چندین جلسه شروع کردیم، همه با قصه آشنا بودیم و فیلم را دیده بودیم، اما نکاتی که شنیدیم بسیار بکر و بدیع بود، جا دارد مجدداً از شما صمیمانه تشکر کنم بابت تمام زحمات و مطالعات شما.

حاج آقای عابدینی: ما هم از همه بزرگانی که زحمت کشیدند و از آیات قرآن و روایات استخراج کردند و اینها را ضبط و ثبت کردند. دوستان اسم حضرت یوسف می‌آید، فکر نکنند تکرار است، این جلسات تمامش با دقت که هیچ تکراری درونش نبوده باشد محقق شد. لذا بحث ما در رابطه با جریان حضرت یوسف، با توجه به اینکه اینقدر دقت داشتیم حواسمان بود نکاتی را بگوییم که هرکدام نازل به یک شأنی از شئون حضرت یوسف بود.

شریعتی: وجه انتخاب قصه حضرت ایوب چه بود؟

حاج آقای عابدینی: حضرت ایوب(س) در جریان ذکری که در قرآن می‌شود، بعد از جریان حضرت یوسف، انبیای مخفی بودند اما انبیایی که آشکار و علنی بودند و در قرآن ذکری از آنها آمده بعد از جریان یوسف از جهت تاریخ زمانی حضرت ایوب است. یکی تاریخ زمانی و یکی هم در قرآن ذکر شده باشد. ما سعی کردیم محور بحث‌هایمان بر آن نگاهی باشد که ذکر انبیاء در قرآن آمده و این انبیاء را بیشتر مد نظر داریم و الا انبیاء فراوان هستند ولی این انبیاء که در قرآن ذکر شده سعی بر این است که یک تذکر و ذکری نسبت به اینها داشته باشیم.

شریعتی: سلسله مباحث برنامه سمت خدا و نکاتی که از قصه حضرت یوسف و انبیای دیگر شنیدیم، انشاءالله در قالب کتاب و به صورت مکتوب به دست مخاطبین عزیز ما برسد و این مژده را بدهم که قصه حضرت نوح(ع) منتشر شده و به دست ما رسیده است. دفتر سوم از سیره تربیتی پیامبران است، سلسله مباحث برنامه سمت خدا با موضوع حضرت نوح(ع) نشر معارف این کتاب را منتشر کرده است. دوستان به 20000303 پیامک ارسال کنند. مثل همیشه دوستان ما راهنمایی‌شان می‌کنند و انشاءالله کتاب به دستشان خواهد رسید و از همه آنهایی که در تدوین این کتاب سهم داشتند صمیمانه تشکر می‌کنم. کتاب حضرت آدم قبلاً منتشر شده بود.

حاج آقای عابدینی: ما از حضرت آدم شروع کردیم، قصه حضرت آدم اولین قصه از سیره تربیتی انبیاء بود. بعد وارد قصه حضرت ذوالقرنین شدیم، البته حضرت شیث هم مطرح شد، هابیل(س) هم مطرح شد. همینطور تا حضرت نوح رسیدیم و بعد حضرت هود و صالح را بیان کردیم و بعد حضرت ابراهیم(ع) و بعد حضرت لوط و بعد از آن حضرت اسحاق و یعقوب که اجمالاً گذشت، در محضر حضرت یوسف تفصیلاً بودیم. امروز می‌خواهیم وارد قصه حضرت ایوب شویم و با عرض سلام به ایشان از ایشان اذن می‌گیریم که به ما اذن دخول بدهند و بتوانیم فضایل و کمالات ایشان را بیان کنیم. از این نبی الهی می‌خواهیم با این یاد و ذکری که از اینها می‌کنیم، شفاعت ما را در قیامت داشته باشند. امید به شفاعت این انبیای گرامی داریم.

حضرت ایوب(س) و تابلوی وجودی‌اش ابتلائات و صبر است. در قرآن کریم این عنوان را برای ایوب(س) به عنوان یک تابلو قرار داده تا اینکه حجتی بر همه باشد و این ابتلاء و صبر به عنوان نه فقط چیزی که در رابطه با شخص او محقق شده، بلکه به عنوان یک الگو است. در قرآن کریم در چهار سوره نام مبارک حضرت ایوب(س) آمده است که در سوره انبیاء و صاد مفصل‌تر و در سوره نساء و سوره انعام در ضمن وجود انبیای دیگر، ذکر حضرت ایوب هم می‌شود که خصوصیاتی برای عده‌ای از انبیاء ذکر می‌کند که در آن دو جا در ضمن انبیای دیگر با آنها ذکر می‌کند و در این دو جا اختصاصاً مربوط به ایشان است. در نَسَب حضرت ایوب یک اختلافات جزئی هست اما اینکه از نژاد و نسل حضرت ابراهیم(ع) هست اختلافی نیست. یک نسلی حضرت ابراهیم(ع) داشت که می‌خورد به حضرت ابراهیم و بعد حضرت اسحاق و بعد یعقوب و بعد یوسف، ولی نسل حضرت ایوب به ابراهیم(س)، اسحاق و عیس، حضرت عیس برادر حضرت یعقوب است. یعنی از اینجا جدا می‌شوند، این از انبیای بنی اسرائیل نیست. انبیای بنی اسرائیل فرزندان یعقوب حساب می‌شوند. حضرت یعقوب عموی او می‌شود. نسلی که از ایوب(س) هست به حضرت عیس می‌خورد اما فرزند بلافصل نیست بلکه حضرت ایوب با حضرت ابراهیم پنج واسطه فاصله دارد، لذا دوره حضرت ایوب هم حدودش معلوم می‌شود و تقریباً پنج نسل بعد از حضرت ابراهیم(س) بوده است. از جهت مادری هم حضرت ایوب، پدر مادری‌اش می‌شود حضرت لوط، یعنی به دو نبی گرامی، هم به حضرت ابراهیم می‌خورد و هم به حضرت لوط می‌خورد. در بینشان هم به حضرت اسحاق می‌خورد.

زادگاهش کجاست؟ در مورد زادگاه‌ دو نقل است و مشهور این است که ایشان در نواحی دمشق بوده که بُثنی یا بُثَینه در نواحی دمشق است اما یک نقل هست که در یمن و در سرزمین اوس هست و این دو نقل آمده است. همسر حضرت ایوب هم این اختلاف هست که آیا حضرت ایوب دختر حضرت یعقوب بوده که می‌شود خواهر حضرت یوسف که اسمش لیا بود یا معروف این است که نوه دختری حضرت یوسف(س) بود که این دو هم یا فرزند عفرائیم، رحمه دختر عفرائیم فرزند یوسف، یا نه دختر میشا ابن یوسف که این دو اسمش ماخیر می‌شود. چون همسر حضرت ایوب هم در قرآن اشاره شده است.

نسبت به ثناهایی که خدای سبحان از حضرت ایوب کرده است، تعبیر علامه طباطبایی این است که به هر ثنای جمیلی که بوده، مثل اینکه فرمودند: ایشان را صابر دانستند. ابواب بودن و نعم العبد بودن، ابواب یعنی بسیار به سمت خدای سبحان رجوع و ناله و توبه و انابه داشت. پس هم صابر است، هم نعم العبد است، هم ابواب است، همچنین صبر که دیگر مشخصه بارز است، در زیارت ناحیه به همین عنوان به حضرت سلام داده شده است، «السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَیُّوبَ‏ الَّذِی‏ شَفَاهُ‏ اللَّهُ‏ مِنْ عِلَّتِهِ» خدای سبحان او را از مریضی شفا داد. حتی این روایت از امام رضا(ع) وارد شده که  «أَخَذَ النَّاسُ‏ ثَلَاثَةً مِنْ ثَلَاثَةٍ» مردم سه چیز را از سه چیز گرفتند. دو نفرشان مثبت بودند، یکی منفی بود. «أَخَذُوا الصَّبْرَ عَنْ أَیُّوبَ ع» صبر را از ایوب یاد گرفتند، اینقدر صبور بود که گویی هر صبری در عالم واقع می‌شود چه بدانند و چه ندانند این صبر از صبر ایوب گرفته شده است. اگر در جاهایی که گاهی مشکلاتی پیش می‌آید، متوسل به حضرت ایوب می‌شویم. اینها را مشکل نبینیم. اینها سراغ دیگران نیست، اینها شئون حضرات معصومین هستند. مثل اینکه گاهی حضرات معصومین در بعضی جاها ما را به یکسری از امامزاده‌ها احاله می‌دادند. می‌گفتند: فلان حاجت را بروید نزد امامزاده بگیرید. نه اینکه آنها نمی‌توانستند اما این رجوع و اینها را بزرگ کردن و اینها را دیدن، آثار هدایتی ایجاد می‌کند. این رابطه و انس را ایجاد کردن، آنوقت کمالات دیگر را همراهش برای آدم می‌آورد و ملموس‌تر و محسوس‌تر می‌شود. خدای سبحان اینها را بزرگ کرده است. اینها شئون حضرات معصومین هستند. لذا در مسائل و مشکلات توسل به ایشان به عنوان یکی از شئون حضرات معصومین جا دارد و از صبر ایشان امداد بگیریم و نسبت به ایشان توجه داشته باشیم. صبر را از ایوب گرفتند و شکر را از نوح گرفتند. حسد را از برادران یوسف، هرچند سابقه حسد طولانی‌ است مثل هابیل و قابیل، اما آنچه خیلی جلوه کرد و در قرآن بزرگ کرد و آن را مطرح کرد، جریان برادران یوسف بود که حسدشان زبانزد خاص و عام شد.   

معنای ایوب، «من آبَ یَئوبُ» است، «یَرجِعُ» خدای سبحان، «یَرْجِعُ إِلَى الْعَافِیَةِ وَ النِّعْمَة» ایوب بخاطر اینکه بعد از مبتلا شدن دوباره به عافیت برگشت، یا نه از باب این است که برگشت کننده به سوی خداست. شاید دومی با نگاه توحیدی سازگار باشد. قرآن هم به این عنوان که او ایوب است، او را ابواب ذکر کرد. یک روایت این است که امام صادق فرمودند: در دوران طولانی ابتلاء از خدا نخواست که این را بردارد و آخری که خواست، چرا خواست؟ در سه کتاب تورات و انجیل و قرآن، از این نبی الهی نام برده شده است. در یکی از کتاب‌های تورات به عنوان ایوب است و بسیاری قائل هستند که ایوب سرگذشتش را خودش نوشته است، البته تحریف شده و چیزهایی داخل شده است. اما نویسنده این قسمت با قسمت‌های دیگر از جهت نگارش متفاوت است. حتی این نوشتار خیلی خیال برانگیز و شعر گونه است.

مرحوم فرج الله سلحشور هنرمند متدین ما، ایشان در مورد حضرت یوسف و حضرت ایوب فیلم ساختند، فیلم حضرت ایوب در سالهای 72 و 73 ساخته شده است و مثل حضرت یوسف دیده نشد. عمر حضرت ایوب 93 سال ذکر شده است و تا هفتاد سالگی در رفاه کامل بود. از هفتاد سالگی مبتلا به مسائلی است که خواهیم گفت و هفت سال ودوران ابتلائش طول می‌کشد که یک روز و دو روز نبود. بعد از هفت سال حدود 78 سالگی دوباره رفاه برایش برمی‌گردد و فرج حاصل می‌شود و پانزده بعد از آن زنده بودند و بعد از دنیا می‌رود. یکی از فرزندانش را وصی قرار می‌دهد و بعد فرزند دیگرش نبی الهی می‌شود و بعضی اسمش را ذوالکفل گذاشتند که در قرآن هم آمده است. نبی مشهور بعد از حضرت ایوب که در خدمت آن خواهیم بود، حضرت شعیب است. در مورد آرامگاهش جاهای مختلفی را به اسم حضرت ایوب قرار دادند. در عراق، در سوریه و یمن و حتی در ترکیه، محل ابتلاء حضرت ایوب را ذکر می‌کنند که آنجاست و یک قسمتی از آنجا را به عنوان این ذکر کردند. حتی در ایران هم جایی را در نظر گرفتند. شاید سوریه از همه مشهورتر باشد.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 67

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/14






شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خوش آمدید. بوی ماه مبارک رمضان به مشام می‌رسد. پیشاپیش حلول ماه رمضان بر شما مبارک باشد. «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِیمَا مَضَى‏ مِنْ‏ شَعْبَانَ‏ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ» اگر تا الآن ما را نبخشیدی و نیامرزیدی، بعد از این ما را ببخش که پاک پاک وارد ضیافت خودت شویم. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. از خدای متعال تقاضا می‌کنیم انشاءالله این باقیمانده ماه شعبان لطف خودش را بیشتر از پیش شامل حال ما کند و ما را آماده ورود به شهر الله و ضیافت خودش قرار بدهد.

شریعتی: قصه حضرت یوسف(ع) برای همه ما آشناست، با جزئیات و سیر قصه آشنا هستیم، ولی یک اتفاق خوبی که روزهای شنبه می‌افتد این است که با نکته‌های ناب قرآنی آشنا می‌شویم که می‌تواند منطبق بر نیازهای امروز زندگی و جامعه ما باشد. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان عبادت همه را در این دو ماه ولایت و رسالت، ماه رجب و شعبان قبول کرده باشد و از این باب ولایت به باب رسالت و از باب رسالت به باب خدای سبحان ما را راه بدهند و انشاءالله در این ماه فرج امام زمان را نزدیکتر قرار بدهند و دشمنان شیعه و اهل‌بیت را به برکت این اعمالی که در این چند ماه انجام شده و انجام می‌شود نابود بگرداند.

از یوسف زهرا(س) در رأی تمام حاجات و و اعمالمان اذن می‌گیریم و از حضرت یوسف(ع) اذن می‌گیریم تا آن تتمه‌ی زندگی حضرت را یک بازخوانی و استفاده داشته باشیم. آیات آخر سوره یوسف هستیم با این نگاه که محور ما قرآن کریم بوده و سعی کردیم آنگونه که قرآن مطرح کرده به دنبال قرآن و آیه به آیه به دنبال زندگی یوسف باشیم و پله پله مصیبت‌ها بالا و بالاتر رفت و پس از اینکه به اوج خود رسید پله به پله شروع به حل شدن کرد تا اینکه آخرین مشکلاتی که برای یوسف در حال حل شدن بود، اولین مصیبت‌هایی بود که بر او وارد شده بود و یکی جریانی بود که برادران یوسف ایجاد کرده بودند در چاه انداختن، یکی هم فراق پدر بود که این دو که اولین مصیبت‌های وارده به یوسف بودند جزء آخرین گشایش‌های یوسف هستند. برادران برگشتند، یوسف را شناختند و خوشحال شدند، پیراهن یوسف را بردند. پدر از آن فراق با بوی پیراهن یوسف به وجد آمد و با پیراهن یوسف که بر صورتش افتاد بینایی‌اش برگشت و حالا حرکت کردند به سمت یوسف می‌آیند برای وصال یوسف. این آخرین مرتبه عظمت یوسف است که گشایش ایجاد می‌شود و اولین مصیبتی بود که فراق پدر را که این همه نالید و یعقوب در فراق یوسف و یوسف در فراق یعقوب، شاید به نظر ما ساده بیاید اما شاید مشکل‌ترین این بود که یوسف و یعقوب دو ولی الهی از هم جدا شدند. لذا در آخرین مرتبه این حل می‌شود. از وقتی که پیراهن یوسف به سمت کنعان حرکت کرد، یعقوب دیگر در پوست خود نمی‌گنجید. حال و شعف و وجد یعقوب غیر قابل وصف بود، به طوری که وقتی که رسید همانروز قصد حرکت کردند و با اینکه باید تمام بارها را جمع می‌کردند ولی همان روز حرکت کردند. مسافت هجده روزه را نه روز طی کردند. انشاءالله به حق این فراقی که تبدیل به وصال شد، فراقی که ما هم از یوسفمان داریم، خدای سبحان به برکت رحمت‌هایی که در ماه مبارک رمضان بر ما نازل می‌کند این فراق را تبدیل به وصال کند و شوق این وصال را در دل و جان ما قرار بدهد که خود ایجاد شوق وصال را به دنبال می‌آورد، تا شدت شوق ایجاد نشود وصال محقق نمی‌شود. باید برای تحقق فرج و وصال این شدت شوق در جان‌ها ایجاد شود.

در محضر آیات قرآن کریم بودیم، بعد از اینکه پدر بینا شد، «فَارْتَدَّ بَصِیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/96) «قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ» (یوسف/97) هنوز در کنعان هستند، اقرار به گناه، اعتراف به گناه نزد پدر که در درگاه الهی برای ما استغفار کن. اولاً توسل به اولیای الهی برای پیشگاه الهی جایز است که برادران آمدند و از پدر تقاضا کردند، می‌توانستند خودشان هم استغفار کنند اما ولی الهی را در استغفار پیش خدا واسطه قرار دادند که این نشان می‌دهد بعضی حرف هایی که بعضی جهله و نادانان می‌زنند، فکر می‌کنند توسل به اولیای الهی و از خدای سبحان شفاعت خواستن، با وساطت اولیای الهی فکر می‌کنند این یک راه غلطی است. نه! قرآن کریم این را بیان کرده و هیچ قیدی برایش نیاورده که نشان بدهد این راه، راه غلطی باشد. بلکه یعقوب نبی هم وعده می‌دهد به اینها که این کار را خواهم کرد. سیره‌اش در قرآن کریم آمده و این را تأیید می‌کند و این نشان می‌دهد یک حقیقتی است. این یک نگاه که خودش بابی است در جواب به کسانی که این حرف‌های جاهلانه گاهی ممکن است در ذهنشان خطور کند یا شبهاتی که بعضی می‌اندازند به ذهنشان بیاید که با توحید سازگار نیست، در حالی که اولیای الهی کلید باب رفتن به سوی خدا هستند. حتی اگر کسی از غیر این راه برود مورد پذیرش نیست. چون وقتی نزد این راه آمدی، همه معارف و کمالات را پیدا می‌کنی و الا جای دیگر انحراف و خطاست. چه کسی می‌تواند راه نرفته را بفهمد که چطور باید برود. کسانی می‌توانند راه نرفته را به ما نشان بدهند که رفته باشند. لذا اولیای الهی راه رفته را دارند به بقیه نشان می‌دهند. این نکات دقیقی است و دارد معارفی را که بعدها ممکن است شبهه شود، دفع دخل می‌کند. از ابتدا این شبهه‌ها را دفع می‌کند.

نکته دیگر این است که آنها از پدرشان خواستند قبلاً نزد یوسف که بودند که ما خطاکار هستیم. آنجا یوسف(ع) اجازه نداد اینها ادامه بدهند نسبت به این مسأله و بلافاصله فرمود: امروز بر شما سرزنشی نیست. «یغفرالله لکم» قبل از اینکه از خدای سبحان بخواهند برای اینها طلب بخشش کرد. چون حقی بود که از یوسف زائل کرده بودند و یوسف نگذاشت بیش از اینکه اینها فهمیدند ادامه پیدا نکند. اما اینجا یعقوب(س) می‌فرماید: «قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» (یوسف/98) به زودی برای شما تقاضای مغفرت از جانب خدا خواهم کرد که این وعده یک بیانی مرحوم علامه طباطبایی دارند، به اینها وعده داد که بگذارید من یوسف را ببینم وقتی یوسف را دیدم با تمام وجود برای شما استغفار کنم. رحمت در وجود من بیشتر جاری می‌شود و طلب رحمت از خدای متعال راحت‌تر است. اینکه انسان گاهی در محضر ولی الهی باشد که باب رحمت الهی نازل می‌شود، از مواقع استجابت دعا می‌تواند باشد. اینها خود یک بیان‌های خوبی است، چنانچه وقت نزول باران وقت اجابت دعاست. در محضر ولی الهی بودن، با مراتب اولیای الهی، ولی معصوم الهی که خود رحمت حق است و بقیه اولیای الهی هم به تناسبی که دارند باب رحمت حق هستند. لذا اینها را از دست ندهید گاهی خدمت آدم خوبی که هستید، ولی از اولیای الهی هستید، آنجا را جای اجابت دعا بدانیم و جای نزول رحمت الهی ببینیم، اینها نکاتی است که ریز است اما بهترین استفاده‌هاست. گاهی یک زمانی را آدم حواسش نیست و از دست می‌دهد. در محضر نایب عام امام زمان هستیم، جلسه‌ای تشکیل شد و آنجا خدای سبحان به ما اذن داده در آن جلسه شرکت کنیم، آنجا از مواقعی است که جای دعاست.

بعد می‌فرماید: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ» بعضی روایات وارد شده به اینها وارد شد در سحر جمعه، شب جمعه وقت سحر که وقت سحر وقت اجابت دعای ویژه است. سحرها وقت اجابت ویژه است و سحر شب جمعه ویژه‌تر است. سحری که روزش به جمعه منجر می‌شود ویژه‌تر است. لذا آن فرصت را بیش از پیش غنیمت بدانید. اینجا یعقوب دارد بیان می‌کند وقتی را که بهترین وقت است تا کار اینها که یک کار بد و زشتی بود در آن فرصت جبران شود. این یک نکته برای کسانی است که دنبال بهترین وقت‌ها هستند. سحری است که منجر به روز جمعه می‌شود. «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ» (یوسف/99) وقتی اینها بر یوسف وارد شدند، قبل از اینکه وارد مصر شوند، یوسف با جمع زیادی خارج از شهر به استقبال آمدند. «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» (یوسف/99) معلوم می‌شود هنوز وارد مصر نشده بودند، از این استفاده کردند که یوسف فاصله زیادی را به استقبال آمده بود و منتظر اینها بودند تا کاروان یعقوب برسد. کاروان که رسید تعبیر این است که پدر و مادرش را، در روایت آمده مادر یوسف زنده نبود و سر زایمان بنیامین از دنیا رفته بود اما خاله بود و این مثل همان پدر ابراهیم که أب ذکر شد اما مقصود عمو یا جد بود. در اینجا هم خاله همان نقش مادر را ایفا می‌کند و مانعی ندارد. هرچند بعضی روایات هم آمده که مادر زنده بوده اما قول مشهور این است که مادر از دنیا رفته بود. بعد می‌فرماید: «آوی الیه أبویه» پدر و مادر را در آغوش گرفت و آنها را رفیع قرار داد «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» یوسف حاکم است، اذن داد اینها وارد مصر شوند. اینکه «ان شاءالله» آمده، در کلام اولیای الهی هرچیزی را موکول به اذن الهی می‌دانند، «آمنین» که اینجا آمده با امنیت، شاید بعضی ناظر گرفتند به همان بحثی که در جلسه گذشته داشتیم که بین سبطی‌ها و قبطی‌ها، کنعانیان و مصریان یک مشکلی بود، اینجا با جریانی که یوسف توانست مقدمه چینی بکند، طوری آماده سازی کرد که این دعواها به صلح و امنیت کشیده شود. «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» دیگر مشکلات و شبهه‌ها و دعواها را کار ندارد و در امنیت است.

چون قحطی شدید بود، بعضی جاها نقل شده سال پنجم قحطی وارد شدند. اوج قحطی است، پنج سال قحطی شدت پیدا می‌کند، قطعاً زمینه اینکه یک عده‌ی جدیدی وارد شوند و بر بقیه که در سختی هستند زیاد شوند، خیلی زمینه چینی و آمادگی نیاز دارد. لذا یوسف(ع) وعده می‌دهد من همه را مهیا کردم. «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» وقتی فشارها زیاد می‌شود معمولاً دزدی و تعدی از حدها شدید می‌شود، پنج سال متوالی شدیدتر می‌شود. لذا وعده می‌شود که با همه مشکلات شهر در امان است. «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ» (یوسف/100) وقتی وارد مصر شدند، اینها را بر تخت سلطنت بالا برد. در بعضی نقل‌ها وارد شده که وقتی وارد مصر شدند، اینها را به قصر عزیز مصر هدایت کرد و رفت و لباس‌هایش را عوض کرد و اینها را جای دادند و پدر و مادر را بر تخت سلطنت نشاندند، حالا یوسف لباس حاکم بودن و عزیز مصر را بر تن کرد. تا به حال با لباس ساده‌ای بود که استقبال از اینها بود تا صمیمیت و صفا بیشتر دیده شود. حالا رفت تجلی حاکم مصر که با شوکت و شکوه و جلالش است. وقتی وارد می‌شود اینها در کاخ سلطنتی بودند، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» همه بر سجده افتادند. در روایت وارد شده «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» یعنی خضوعی که طاعتشان رو به کمال است و تمام است به یوسف نشان دادند. خشوع و تعظیمی که در نهایت خشوع باشد. این در حقیقت همان ظاهر سجده است اما نه سجده به معنای عبادت، سجده به معنای در خدمت قرار گرفتن، بعضی نقل می‌کنند چنانچه ما در مقابل کعبه سجده می‌کنیم، آیا سجده در مقابل کعبه یعنی ما در مقابل کعبه سجده می‌کنیم یا در مقابل خدا؟ سجده برای خداست، قبله کعبه است. اینها قبله‌شان را یوسف قرار دادند برای خدا سجده کردند. چنانچه می‌شود یک گل و خشتی قبله قرار بگیرد و جان ولی الهی که اینگونه باشد، چرا نشود. نه اینکه سجده کنند، سجده عبادت بر خدا، سجده‌ای که همچنان که کعبه قبله می‌شود و بر او برای خدا و به امر خدا سجده می‌کنند، همچنان که ملائکه برای آدم سجده کردند، «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ‏ ساجِدِینَ‏» (حجر/29) برای او سجده کنید. سجده به امر الهی مانع ندارد. سجده بر کسی که ولی الهی است و قبله می‌شود برای امر الهی و نمود می‌شود این سجده تعظیم است، نه سجده عبادت، قطعاً سجده عبادت نیست، چرا؟ چون یعقوب(س) در بین اینها بوده است. امکان ندارد سجده مشرکانه صورت بگیرد و اگر «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»، «له» آمده است. برای او به سجده افتادند. بعضی هم فرمودند: اینها سجده برای خدا کردند و شکر این نعمت را کردند. هرکدام از اینها باشد درست است. که وقتی نعمتی به اینها رسید، برای یوسف سجده کردند اما این سجده، سجده شکر بود بخاطر این نعمتی که خدای سبحان انجام داد.

در ادامه آیات دارد که یوسف اینجا بیان کرد «وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ» قصه یوسف با یک رؤیا شروع شد. تعبیر این بود که «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ أَحْسَنَ‏ الْقَصَصِ‏ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْكَ هذَا الْقُرْآنَ» (یوسف/3) این بهترین قصه است برای شما بیان می‌کنیم. «إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ» (یوسف/4) آغاز قصه یوسف و پایان قصه یوسف با تأویل رؤیا است که «هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا» چقدر زیباست. اگر داستان سرایان و قصه نویسان بخواهند قصه بنویسند باید روی این قصه تفکر کنند. چه سیر و چه روش و چه بیانی دارد! می‌فرماید: خدا این را تحقق داد و حق قرار داد. یک قصه گفتاری نیست. پردازش خیالی نیست، اگر این قصه همان است که در کودکی برای من در خواب و رؤیا محقق شد، امروز برای من به عنوان یک واقعیت دیده می‌شود، این را خدا قرار داد. هرچیزی را ولی الهی حقیقتاً از جانب خدا می‌داند. ما می‌گوییم این را خدا قرار داد، اما در گفتار ما با دیدن همه اسباب است، ولی باور اینکه واقعاً می‌یابد که خدا این را قرار داد، هرچه مانع امکان پذیر بود از هر کسی و هر قدرتی که امکان پذیر بود چنانچه در آیه 102 می‌فرماید: «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ» به پیغمبر ما خطاب می‌کند که پیغمبر! این خبری که در مورد قصه یوسف برای تو دادیم، این از نباءها و خبرهای غیبی بود، «نُوحِیهِ إِلَیْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیْهِمْ» تو که آن روز نبودی که ببینی، ما اینها را برای تو نقل کردیم. «إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْكُرُونَ» همه قوایی که امکان پذیر بود در مقابل یوسف قد علم کردند تا مکر کنند تا او به نتیجه نرسد از برادران تا کاروان و مصر و زلیخا و زنان، همه مکر کردند تا یوسف کم بیاورد. اما خدای سبحان این را به نتیجه رساند. این نگاه آدم را الهی می‌کند. اگر همه ابواب به روی انسان بسته شده باشد، دیگر از این سخت‌تر نیست. کدامیک از ما را در چاه انداختند و کسی خبر ندارد؟ کدامیک از ما را برده و اسیر کردند و در بازار برده‌ها فروختند؟ کدامیک از ما را در زندان انداختند؟ آنجا خدا بود، اگر همه درها بسته شده باشد ولی خدای سبحان همه را باز می‌کند. اگر این در وجود انسان باور شود، دیگر مشکلی برای انسان حل نشدنی نیست. مشکل لا ینحل برای کسی است که خدا ندارد. قدرت خودش را در مقابل قدرت‌های عظیم دیگر می‌بیند و می‌گوید: قدرت من به قدرت آنها نمی‌رسد. اما اگر قدرت نامتناهی را می‌بیند، بلکه می‌بیند قدرت آنها به اراده الهی است، آن هم در حقیقت باید با غمزه الهی محقق شود، آن هم با اراده او تحقق پیدا می‌کند. وقتی می‌بیند می‌فهمد آنها کاره نیستند. همین‌جاست که وقتی یوسف می‌رسد، از اینجا یکباره حال یوسف عوض می‌شود، یکباره یوسف در اوج محبتی که به وصال پدر و برادران رسیده و آن کدورت‌ها برداشته شده، یکباره انتقال عظیمی به جانب الهی پیدا می‌کند، از خود بی خود می‌شود و همه صحنه‌ای که عمری منتظر آن بود تا به خدمت پدر برسد، تا این شیرینی محقق می‌شود، یکباره از این حالت منتقل می‌شود به ارتباط با خدای سبحان.

«وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی» خدا چقدر به من نیکی و خوبی کرده است، اگر این همه سختی و این همه مشکل، اگر حتی حاکم شده چهارده سال حاکمیت دوران سخت، هفت سال ذخیره سازی، اگر شما یکی را بگذارند با مردم، بگویند: مردم کم مصرف کنید، می‌خواهیم ذخیره سازی کنیم. تحریم هستیم، کم مصرف کنید تا بتوانیم برای سالیان بعد دوام بیاوریم. همه گوش نمی‌کنند. مردم وقتی آنها پول را اینطور تحت فشار قرار می‌دهند ما با صرفه جویی می‌توانیم به راحتی جبران کنیم. یوسف یک غریبه بود از زندان آمد، نه کسی او را می‌شناخت، باید چقدر جاذبه داشته باشد و چقدر این کلام مدیریت، علم قوی باشد، تا بتواند بر مردم بقبولاند آن هم در هفت سالی که گشایش است، اما به مردم بگوید: الآن باید صرفه‌جویی کنید، در هفت سالی که قحطی است هیچکس باور نمی‌کند، چطور باید تدبیر کند و قوت و قدرت داشته باشد و جاذبه داشته باشد تا مردم بپذیرند. در آن دوره سخت‌ترین دوران بود و آسان نبود، شهر به شهر و روستا به روستا، یوسف به دنبال این بود که به مردم اطمینان بدهد و توجیه کند که ذخیره سازی کنند، باید به مردم اطمینان می‌داد که مردم باور کنند این کسی است که می‌خواهد برای آنها کار کند. لذا در این چهارده سال یوسف هیچ روزی سیر نبود. با اینکه همه انبار غله در اختیار او بود، خودش گرسنه بود و پایین‌تر از مردم بود. هیچ روزی سیر غذا نخورد و همیشه گرسنه بود تا حواسش پرت نشود. می‌گفت: من می‌ترسم اگر سیر غذا بخورم بعد فراموش کنم گرسنگی مردم را. این مسئول می‌تواند حرفش تأثیر بگذارد، این وقتی به مردم بگوید: مردم نخرید، مردم هم نمی‌خرند! اگر خودش نخرید و خودش رعایت کرد و کم مصرف کرد، تأثیرگذار است. نمی‌شود من در راحت باشم و به مردم بگویم: نکنید، سخت است، توّرم است. هرکس هرطور بخواهد مصرف می‌کند!! این برای این است که مسئول ما نیامد در بین مردم که مردم ببینند زندگی و پوشش و خوراکش مثل او شده است، اگر مردم دیدند او هم سیر نمی‌خورد اطمینان می‌کنند. نه سفرهای آنچنانی مسئولین و خوراک آنچنانی را ببیند، باور نمی‌کنند و کلام اثر ندارد.

چطور یوسف که غریبه بود، از زندان آمد و مردم حرفش را باور کردند؟ مردم حاضر شدند تا هفت سالی که راحت بود ولی سخت زندگی کنند، تا وعده هفت سالی که هنوز باور نمی‌کردند که خبری از قحطی نیست، بپذیرند و در این هفت سال سخت زندگی کنند تا بتوانند دوام بیاورند. اینها نکات دقیقی است. مسئول باید پوشش و خوراک و زندگی‌اش کمتر از دوران عادی باشد. اگر این صداقت در رفتار ایجاد شد، مردم می‌پذیرند. ما روش مدیریت‌مان روش لیبرالیستی است. در قصرها و کاخ‌ها و در راحتمان باشیم و بعد هم بگوییم... این نمی‌شود. از رهبر معظم انقلاب یاد بگیریم در دورانی که کوپن بود، غیر از کوپن چیزی نمی‌گرفتند با اینکه رفت و آمد زیادتری داشتند، می‌گذراندند. در سخت‌ترین دوران‌ها با سختی می‌گذراندند. بعضی وقت‌ها آدم چیزهایی را با چشم خودش دیده است. باید از حضرت یوسف اینها را یاد بگیریم. ما مورد ظلم‌هایی از کشورهای بیگانه قرار گرفتیم و می‌خواهند سختی‌هایی را بر ما تحمیل کنند، این سختی‌ها اگر رجل الهی در رأس کار باشد و مردم رابطه برقرار کنند، همه تبدیل به فرصت می‌شود. خدا هم عنایت می‌کند و درهایی که آنها می‌بندند خداوند در بزرگتری را باز می‌کند. اگر مردم و مسئولین همدل باشند و دلسوزی باشد. مسئول شب خوابش نرود بخاطر اینکه می‌فهمد کسی که به عنوان افراد کشور هستند، گرسنگی و فشار و سختی و تورم و بیکاری هست، اگر احساس کند و اینها را فرزند خود و خانواده خود ببیند، مسئول یعنی کسی که این شرح صدر را پیدا کرده است. و الا کسی که این شرح صدر را ندارد حق ندارد در این منصب قرار بگیرد. یعنی هرکسی نباید جرأت کند و انسان باید چقدر شرح صدر داشته باشد که یوسف(س) بگوید: من حفیظ و امین هستم. وقتی خودش را در این مسند قرار می‌دهد یعنی شرح صدر پیدا کردم. چاه، اسارت‌ها و زندان مرا ساخت و یک آدم درد کشیده هستم! حواسمان باشد    که اگر شرایط سخت‌تر شده همه ما این سختی را به خودمان منتقل کنیم که در مردم تأثیر گذارد.

«إِذْ أَخْرَجَنِی» نگاه مثبت بین، این همه مشکلات بود، مبدأ مشکلات یوسف با افتادن در چاه شروع شد. اما از آنجا شروع نمی‌کند، چرا؟ چون اینجا برادرها و پدر هستند و برادرها او را در چاه انداختند، برای همین نمی‌گوید: خدا مرا از چاه نجات داد. می‌گوید: از زندان، زندان دیگر مستقیم کار برادرها نبود. درست است به واسطه کاری که برادرها کردند به زندان افتاد اما یک چیزی را بیان می‌کند که به برادرها بر نخورد و دوباره احساس شرمندگی نکنند. می‌گوید: «أخرجنی مِنَ السِّجْنِ» خدا مرا از زندان آزاد کرد. مثبت بینی، اگر کسی مثبت بین شد، مسئولین ما باید در عین دین آسیب‌ها نگاه مثبت‌بین را به مردم القاء کنند تا امید ایجاد شود و نشاط برای جبران سختی‌ها ایجاد شود. اگر خود مسئول وا داده شد و ترسید، مأیوس بود، این نمی‌تواند با مردم امید بدهد و مملکت را اداره کند و نمی‌تواند اداره و وزارتخانه‌اش را اداره کند. مسئول باید باور کند که حل شدنی است و دنبال این باشد. «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» شما را از آن جای دور به من رساند! فقط نگاه مثبت دارد. بدو یعنی عشایرنشینی و بیابان نشینی و روستایی، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ» بعد از اینکه شیطان بین ما فتنه کرد، منتهی نمی‌گوید: برادرها، می‌گوید: شیطان فتنه کرد. «بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» شیطان بین من و شما نزغ و فتنه کرد. هر خانواده‌ای می‌بینند بینشان صلح و صفا است، بترسند از اینکه شیطان نمی‌تواند ببیند. شروع به جولان می‌کند که از جایی وارد شود. زمزمه‌ها، حرف و حدیث‌ها، شیطان نمی‌خواهد بگذارد مهربانی بین خانواده باشد، رابطه‌ها، با یک وهمیات کوچکی که قابل حل است، اما نمی‌گذارد. یک معصوم است و هیچ گناهی نداشت اما برای اینکه بتواند این مسأله را بگوید و تسهیل کند، می‌گوید: بین من و شما، نگفت: بین شما و من، اول خودش را ذکر می‌کند. «إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ».

«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْكِ» (یوسف/101) خدایا تو به من دادی، «وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» آنچنان مشعوف می‌شود که «فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» تو آسمان و زمین را از کتم عدم به ظهور و هستی آوردی، تو از نبود، اینها را بود کردی، «أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» خدایا من در دنیا و آخرت فقط تحت سرپرستی تو هستم. ولی دو اصطلاح است، یک ولی عنوان فاعلی پیدا می‌کند، که ولی والی و ولایت دارد. یک ولی حالت مفعولی پیدا می‌کند یعنی من تحت اختیار تو هستم. گاهی یکبار از آن طرف است که سرپرستی است و گاهی از این طرف است که ولایت پذیری است. تو ولی من در دنیا و آخرت هستی. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» این اوج دعایی است که ذکر یوسفی است، آیت الله حسن زاده در دیوان اشعارشان یک شعر بلندی در وصف همین حال یوسف سرودند که این فاطر ذکر یوسفی است که در سختی‌ها ذکر یا فاطر چه کارهایی می‌کند. خدایا مرا مسلم قرار بده. مسلم اینجا یعنی تسلیم محض، همان که ابراهیم و اسماعیل وقتی بنا و بیت را می‌ساختند، گفت: ما را مسلم قرار بده. همان‌جایی که خواست اسماعیل را ذبح کند گفت: من تسلیم امر الهی هستم. این تسلیم، تسلیم مطلق است. این را در اوج قدرتش می‌گوید: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» این صالحین یعنی کسانی که برای یوسف به عنوان آرزوی رسیدن به آنها بودند. وقتی به زلیخا رسید، گفت: چه کسی تو را بر این حالت انداخته است. گفت: جمال تو، گفت: اگر به تو بگویم: کسی می‌آید که جمال ظاهری و معنوی‌اش بالاتر از این است، گفت: پذیرفتم و در دلم افتاد و علاقه‌ای به او در دلم قرار گرفت، همین باعث شد که یوسف این خانم را بگیرد، چون علاقه‌مند به پیغمبر شد. این خانم جوان شد و همسر یوسف شد.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 66

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/7

شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، ایام بر شما مبارک باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: یک مدتی فاصله افتاد در سیر قصه‌ی ما، دیگر به آخر قصه حضرت یوسف رسیدیم. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان آنچه از علایم آخرالزمان دارد کم کم محقق می‌کند، در وجود ما انشاءالله آمادگی‌اش ایجاد شود و ما هم آمادگی حضور در رکاب حضرت را پیدا کنیم و از بسترسازان و زمینه‌سازان آقا باشیم و از یاران و یاوران در دوران ظهورش باشیم. اگر یادتان باشد نکته‌ای را نسبت به کل سوره‌ی یوسف(ع) بیان کردیم که سیر قصه حضرت یوسف در قرآن کریم پلکانی و هی از شدید به شدیدتر می‌رفت. ابتلایی بعد ابتلایی، تا به جایی رسید که به اوج ابتلا رسید و از آنجا شروع به حل شدن شد. کاملاً سیر قرآن در رابطه با یک هنرنمایی وجودی، نه هنرنمایی قصه‌ای، در هنرنمایی قصه‌ای تخیل است، اما یک هنرنمایی وجودی که این قصه را در خارج پیاده کرده است. یعنی این بیان ان واقعیت خارجی است. یک موقع هست دست ما باز است در قصه‌گویی و قصه سرایی، یک چیزی می‌گوییم و می‌نویسیم و خیال پردازی است. اما یک موقع هست یک واقعیتی را ترسیم می‌کند، معلوم می‌شود این قصه تابع آن چیزی است که در خارج محقق شده است. آنوقت آن حقیقت سیرش در نظام وجود اینگونه بوده است که ابتلایی پس از ابتلایی است و حل این ابتلائات نشود، یکی یکی ابتلائات زیاد شود و انبار شود و تراکم ایجاد کند، و صبر حضرت یوسف از چاه افتادن و دوری از پدر و بعد بردگی و اسیری و فروخته شدن در بازار بردگان، تا به زندان و جریانات زندان و همه اینها یکی یکی اتفاق می‌افتد، جریان زلیخا، همه ابتلائاتی است که یکی بعد از دیگری شدت بعد شدت است تا به اوجی برسد. حدود بیش از بیست و چند سال این شدت بعد از شدت هی ادامه پیدا کند. ما باشیم می‌گوییم: خدای سبحان ما را دوست ندارد که هی ابتلائی بعد از ابتلاء ایجاد می‌کند. اما خدا نسبت به نبی‌خود این کار را کرده که یک الگو و اسوه‌ای نسبت به ما باشد. خدای سبحان با انبیاء خود این کار را کرده و بقیه تقع نداشته باشند که فکر کنند اگر کسی اهل خدا شد، دیگر پا را روی پا بیاندازند و بگوییم: خدا باید به امر ما شود و ببیند ما چه می‌خواهیم! خدا می‌خواهد ما را بزرگ کند و نسبت وجودی را سعه بدهد. اگر یک قالب مس می‌خواهد تبدیل به دیگ مسی شود، تبدیل به یک سینی شود باید چکش‌ها بخورد، تا این چکش‌ها خورده نشود این پهنی نمی‌شود. اگر انسان می‌خواهد در دامنه انسان کامل سعه پیدا کند باید چکش بخورد و ابتلائات ایجاد شود و این ابتلائات انسان را بزرگ می‌کند. در این قصه یکی یکی ابتلائات رو به باز شدن بود. یعنی وقتی از مرحله اول شروع شد تا نهایی، وقتی به مرحله نهایی رسید، اول آن آخری باز شد. دوباره یکی به آخر، بعد یکی به آخر، حالا دارد به این می‌رسد که اولین ابتلائاتی که ایجاد شده بود در آخرین مراحل باز شود.

 

اولین مراحل این سیر فراق از یعقوب و دوری از پدر و جدا کردن برادران بود. از این طرف دوباره همان برادرها یعقوب را به یوسف می‌رسانند. همان برادرانی که می‌خواستند با جدا کردن این دو از هم محبت و عشق پدر را برای خود ایجاد کنند و نگاه پدر را به سوی خود جلب کنند و خلاف این شد و پدر نابینا شد و اصلاً نگاهی به اینها نداشت و دائم در غم بود، حالا وقت وصال شد و پیراهن یوسف را فرستادند تا چشم پدر بینا شود. تا اینجا مقدمه بحث ما بود. در محضر سوره یوسف(ع) بودیم، به آیات 95 به بعد رسیدیم. بعد از اینکه اینها از مصر حرکت کردند، بوی یوسف از همانجا به مشام یعقوب رسید و ما نمی‌فهمیم در نظام وجود این کشف شمی چه می‌کند. این کشف شمی که ایجاد شد حاصل و نتیجه‌ی تمام گریه‌های فراق یعقوب و آزارهایی بود که برای یوسف پیش آمده بود. یک رابطه‌ی وجودی بین یعقوب و یوسف ایجاد شد و اینها بوی همدیگر را از فاصله دور احساس می‌کردند. مثل وقتی که انسان می‌خواهد به سمت خدا در وقت جان دادن برود، یعنی انسان به سمت خدا می‌رود مثل بو کردن گل است. دو تا بوست که مُسخی و مُنسی است که یکی باعث می‌شود از تعلقات جدا شود، بو باعث می‌شود که تعلقات دیگر از یادش برود. اینقدر این زیبا و عالی است که بو می‌تواند قطع تعلقات ایجاد کند. تعبیر روایات این است که یکی از این بوها او را از تعلقات که جدا شدن برایش سخت بود، او را جدا می‌کند، یک مُنسی است و یادش می‌رود و یکی هم مسخی است که او را به سمت بالا می‌کشاند، پس در هر کمالی که انسان می‌خواهد پیدا کند، هر رشدی که می‌خواهد ایجاد شود یک قطع تعلق می‌خواهد و یک رفتن بالا و یک شوق، یک منسیه و یک مُسخیه می‌خواهد. کشاندن و فراموش کردن. لذا یک انقطاع می‌خواهیم و یک وصال می‌خواهیم، اینطور نیست که وصال بدون انقطاع امکان پذیر باشد. هرجایی که می‌خواهد وصالی محقق شود، حتماً انقطاعی نیاز هست. حتی در این مسیر ظاهری، وقتی یعقوب می‌خواهد به وصال یوسف برسد باید انقطاع پیدا کند و از موطن کنعانی ببرد تا به مصر برسد و یوسف را در آغوش بگیرد.

 

اینها خیلی زیبایی دارد که هر رسیدنی یک انقطاعی می‌طلبد. نمی‌شود انسان چیزی را بخواهد بدون اینکه از چیزی دل بکند. این کمال انقطاع که در این مناجات شعبانیه می‌خواهد، کمال انقطاع به سوی خدا یعنی کمال انقطاع از غیر، اما از غیر انقطاع شدن به این نیست که چیزی را دوست ندارد. کمال انقطاع به سوی خدا این است که کسی که الهی شده همه چیز را الهی می‌بیند، وقتی همه چیز را الهی دید، همه چیز را دوست دارد. اشد دوست داشتن و محبت اما بخاطر خدا و با نگاه الهی. لذا شخصی نزد حضرت باقر(ع) آمد و عرض کرد: من خیلی دچار نفاق شدم. گفت: چرا؟ گفت: همه کار و زندگی شده است؟ حضرت فرمود: پولی که بدست می‌آوری چه می‌کنی؟ گفت: صرف زن و بچه‌ام می‌کنم. مسافرت و زیارت می‌روم. گفت: این آخرت است و این دنیا نیست. حتی کار کردن اینجا عبادت می‌شود ولی با این نگاه. یک موقع آدم عادی کار می‌کند، یک موقع کار کردن را امر الهی می‌گویند که من باید زن و بچه‌ام را تأمین کنم. چقدر ساده می‌شود که انسان زندگی‌اش را عبادت کند. این فقط حرف نیست، در نگاهش این افق ایجاد می‌شود. این یک انقطاع از تعلق قبل است، لذا هرجایی با خدا محشور است. حتی تعبیر بعضی بزرگان این است که بریدن و وصل شدن نیست، نفس بریدن وصل شدن است. این خیلی بالاتر است. نفس تخلیه از غیر، تجلیه الهیه است. یعنی وجود انسان درونش است، نمی‌خواهد چیزی اضافه کند.

 

اینجا می‌فرماید: « وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قالَ أَبُوهُمْ‏ إِنِّی‏ لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (یوسف/94) اگر شما دوباره مرا سرزنش نکنید و مرا به بی خردی نسبت ندهید، اینها عمری یعقوب(س) را تخطئه می‌کردند. این خودش خیلی سخت است که کسی حدود سی سال تا چهل سال در بین اینها زندگی کرده باشد و اینها هر روز شماتت کرده باشند که رها نمی‌کند. یعقوب را نبی می‌دانستند اما رفتارش را رفتار از روی نبوت نمی‌دانستند، رفتار از روی احساس می‌دانستند. «قالُوا تَاللَّهِ‏ إِنَّكَ‏ لَفِی ضَلالِكَ الْقَدِیمِ» (یوسف/95) تو روی همان گمراهی و همان خیالات هستی. فکر می‌کنی یوسف هنوز زنده است. امام(ره) فرمود: حواستان باشد، کمالاتی که اولیاء و بزرگان دارند، اگر شما ندارید، انکار نکنید، اگر انکار کردید راه استفاده از آن را از دست دادید. لذا خیلی وقت‌ها انسان به یک چیزی می‌رسد و هرچه در بقیه هست را انکار می‌کند. این غیر از آن است که بگویی: هرچیزی امکان پذیر است به معنای اینکه انسان، پس هیچی محال نیست، نه! عقلانیت هم حاکم است. در راه الهی برکاتی است و اینها امکان پذیر است. «فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ» بشیر مفرد آورد، یک نفر. چون همان کسی بود که پیراهن خونی را آورد. بنا بر این شد همان هم این پیراهن را بیاورد تا همان کسی که باعث غم یعقوب شد، باعث خرسندی و سرور شود. جلسات گذشته گفتیم: اگر ما معصیتی می‌کنیم از همان باب عمل حسنه‌ای انجام بدهیم. عمل حسنه‌ای که تشابه دارد با سیئه در مقابلش است. آن تأثیرگذارتر است. از همان حیثی که عرضه اعمالمان را به امام زمان(عج) داریم و بدی وارد می‌کنیم به آنها با اعمالمان چون آنها می‌بینند، از همان جهت باعث خرسندی‌شان شویم که باعث جبران شود. لذا اگر به سیئه مبتلا شدیم، سعی کنیم عمل حسنه‌ای در مقابلش انجام بدهیم تا جبران شود. اگر لقمه حرام است، انسان روزه بگیرد. اگر مؤمنی را اذیت کرده، او را خرسند کند.

 

پیراهن را آوردند «أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ» این انداختن بر روی او هم مدخلیت دارد. نگاه کردن و بو کردن یک کمال است، اما لمس هم شود. تا این حد محسوس است. اما روی صورتش بیانداز، «فَارْتَدَّ بَصِیراً» در این حالت بینایی یعقوب باز می‌گردد. اینجا که قرآن کریم می‌داند که اقوامی خواهند آمد که اینها ظرفیت وجودی‌شان خیلی کودکانه است و هرچیزی که به غیر محسوس باشد، برای اینها باور کردنی نیست. معجزات موسی کلیم همه محسوس بود. عصا اژدها شود، وسیله در کار بود. یا معجزات نه گانه که در قرآن ذکر شده است. معجزات عیسی مسیح عمدتاً با نفس عیسی بود. چه احیای موتی و چه شفای مرضا، دیگر وسیله نیاز نیست. لذا یهودی‌ها خیلی حس‌گرا هستند. قرآن هم همین را می‌فرماید و بارها تأکید می‌کند موطن اینها خیلی حس‌گرا است. لذا معجزاتی که برایشان آمد کاملاً محسوس بود. اینجا هم که باید پیراهن را روی صورت یعقوب بیاندازند، باعث می‌شود حتی یهودیان امت اسلام که اینها هم حس‌گرا هستند، یعنی کسانی که حس‌گرا هستند، رگه‌ای از نظام وجودی یهودیت درونشان هست، اینها که می‌گویند: وهابیت که خیلی حس‌گرا هستند و غیر محسوس هر چیزی را انکار می‌کنند، حتی در قرآن آمده که چرا شما در حقیقت استشفای به حضرات معصومین و اولیای الهی، بیان در اینجا این است که در قرآن کریم آمده که پیراهن یوسف باعث شفا می‌شود. وقتی این در قرآن آمده چطور می‌توانید انکار کنید؟

این نکته مهم است که تمام قصصی که در قرآن آمده و تمام وقایعی که برای انبیاء در طول تاریخ محقق شده همه مقدمه بوده و نقشه خدا بوده برای اینکه در امت آخرالزمان آن حقیقتی که می‌خواهد محقق شود پاسخ همه شبهه‌ها و اشکال‌ها و نقشه الهی جامع با جزئیاتش از قبل محقق شده باشد. خدا با نقشه طراحی کرده، وجود انبیاء و امت‌هایشان را تا امت ختمی که می‌آید نتیجه کامل همه آن نقشه باشد. این نگاه به سیر زندگی انبیاء نشان می‌دهد ربط این جریاناتات به وجود ما، تاریخ ما، نسل ما، عصر ما چه ارتباطاتی پیدا می‌کند. لذا نباید از این ساده عبور کنیم. لذا این قصه جزئی از جریان تاریخ ماست و این را برای ما تمثیل می‌کند. «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/96) یعقوب به اینها گفت. در آیه 86 می‌فرماید: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» آنجا که بنیامین را جا گذاشتند و نزد یعقوب برگشتند، حضرت می‌فرماید: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ». اینجا می‌فرماید: «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» یک «انّی» اضافه دارد. اینها حساب دارد. آنجا هنوز این جریان پیدا شدن یوسف برای یعقوب اطمینان بود اما برای اینها چون واقع نشده بود در مرتبه علم الهی بود که یعقوب علم داشت لذا بیان می‌شود «أعلم من الله» اما اینجا که اینها خودشان یافتند، «انّی اعلمُ» این یعنی دیگر محقق شده و یک واقعه‌ای عینی شده است. لذا اینجا می‌گوید: این علمی که من داشتم علم کامل قطعی بود. یک کلمه کم و زیاد می‌کند چقدر وقایع معرفتی از این درمی‌آید.

یک قصه‌ای از قرآن نقل کنم، عده‌ای از کسانی که اهل جهنم می‌شوند وقتی اینها به واسطه شفاعت و روند سنگینی که پیش می‌آید از جهنم نجات پیدا می‌کنند و وارد بهشت می‌شوند اما در پیشانی اینها ثبت است که اینها کسانی هستند که از جهنم آزاد شدند. در بهشت مهمان هستند و جا ندارند. اینها مهمان بهشت هستند و مدتی از جهنم نجات پیدا کردند و این نجات پیدا کردن انسان را خیلی مشغول خود می‌کند. مدتی که می‌گذرد می‌گویند: خدایا، شما که ما را تکریم کردی و از جهنم نجات دادی، اما می‌شود این اکرام را کامل کنید و این مُهر را از پیشانی ما بردارید که دیگر کسی ما را اینجا مهمان نبیند. لذا رهایی از آتش جهنم، آرزوی بزرگ اولیای الهی است. «خلصنا من النار» ما را از آتش نجات بده. اینقدر که از آتش نجات خواستند، دخول در جنت را اینقدر نخواستند. لذا وقتی مدتی می‌گذرد، تقاضا می‌کنند: خدایا حالا که ما اینجا آمدیم، خدایا اکرام کن و این مُهر را از دامن وجود ما بردار. خدای سبحان عنایت می‌کند و اینها در بهشت صاحب منزل می‌شوند.

برادران یوسف وقتی که نزد یوسف رفتند و اظهار کردند ما خطاکار هستیم یک مُهری بر پیشانی‌شان بود که این مُهر چه بود، کوری چشم پدر بود که اینها باعث شده بودند و اگر تا آخر عمر می‌خواستند این زندگی را داشته باشند، یعقوب را می‌دیدند این مُهر بر پیشانی‌شان بود که «إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ‏» لذا این زبان وجودشان بود که یوسف تو که اکرام کردی، یک کار هم برای این بکن که این زبان وجودی را بدون اینکه ابراز کنند، یوسف را اینقدر اذیت کردند اما خودش می‌بخشد، از خدا طلب آمرزش برای اینها می‌کند. بعد از اینکه از خدا طلب آمرزش می‌کند، اثر گناهی هم که اینها در جای دیگر که پدر بود ایجاد کردند، برای اینها از بین می‌برد. این خیلی کمال و شرح صدر می‌خواهد. ما در رابطه با امام زمان که بین همه انسان‌ها کریم‌تر از همه است، اگر بدی کردیم با اقرار به گناهمان که «إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ‏» ما خطا کردیم، اگر با این نگاه انسان پیش حضرت برود، ایام ماه شعبان که به این وجود مبارک انتساب ویژه‌ای دارد، علاوه بر اینکه ماه پیغمبر اکرم است، ولادت امام زمان تازه گذشته و امام حیّ ماست و اعمال ما صبح و شام عرضه می‌شود، آیا اگر اقرار داشته باشیم قبل از ورود به ماه مبارک رمضان به گناهانمان اعتراف کنیم، آیا ایشان لباسش را برای ما نمی‌فرستد، تا ما را پاک کند و آماده کند برای ورود به ماه مبارک رمضان. انشاءالله این تقاضا در وجود ما باشد که استفاده کنیم.

یک نکته این است که تعبیر این است که وقتی می‌خواهد پیراهن را بفرستد، می‌فرماید: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏ هذا» (یوسف/93) یعنی این یک پیراهن خاص است. این پیراهن خاص سرگذشت‌هایی داشته که این پیراهن بر ابراهیم خلیل از جنت نازل شد، در آتش بر وجود ابراهیم پوشانده شد و بعد در دست اسحاق بود و از اسحاق به یعقوب رسید و یعقوب وقتی یوسف به دنیا آمد این را بر بازوی یوسف در یک محفظه‌ای قرار داده بود که    بعد از این نزد یوسف بود. «قمیصی هذا» خود یک اشاره است. گاهی این نکات را عرض می‌کنم که حرف به حرف قرآن چقدر نکته دارد. نکته مهمی که مطرح می‌شود این است که مگر یوسف(ع) نمی‌دانست چقدر یعقوب به یوسف اشتیاق دارد. چرا خودش نرفت یعقوب را بیاورد؟ چرا ماند و پیراهنش را فرستاد؟ دارد که دویست مرکب هم همراه اینها فرستاد که اینها با تمام اهل و عیالشان اسباب کشی کنند. صد نفر بودند که اینها را بفرستد، چرا خودش نرفت؟ اگر می‌رفت به نبوت نزدیک‌تر نبود؟ اینجا چند نکته را ذکر کردند.

 

نکته اول که در رأس همه است و این را به عنوان اصل نکات ذکر می‌کنیم، این است که اراده الهی بر این تعلق گرفته بود که هم یوسف در حسرت این چند روز شدیدتر باشد و هم یعقوب وقتی می‌شنود و این حرکتی که می‌کند، یک کمال بالاتر برای یعقوب در همین چند روزه ایجاد شود. نکته دیگر اینکه حکومت مصر و پادشاه و مردم مصر نسبت به کنعانیان یک حساسیت ویژه‌ای از سابق داشتند. یوسف(ع) در این دوره اصلاً بروز نداده بود که کنعانی است و از اولاد کنعان است. هم از جهت مذهبی با هم تفاوت شدید داشتند. هم از جهت موطن، حساسیت‌های جغرافیایی بوده و اثرش این است که بعد از اینکه یوسف از دنیا می‌رود، دوباره جریان حساسیت‌های منطقه‌ای پیش می‌آید و به طوری که قبطیان و سبطیان، قبطی‌ها غلبه می‌کنند و سبطی‌ها کارگرهای اینها می‌شوند. از بعد از زمان حضرت یوسف تا زمان حضرت موسی این شدت پیدا می‌کند. لذا حضرت یوسف نرفتند تا اولاً این مسأله به یک چالش تبدیل نشود. نکته دیگر اینکه دوران قحطی بود و شاید سال پنجم قحطی بود و اوج مسأله قحطی است و یک مدیری که دارد مدیریت سنگینی می‌کند که قحطی را اداره کند در کشوری که قحط زده است، اگر می‌خواست برود و بیاید یک ماه طول می‌کشید و باید یک ماه پست مدیریتی را ترک کند تا بتواند پدر و مادر را بیاورد. در عین اینکه یک کمال است اما رسیدن به مردم و رعایت حقوق مردم در مسئولیتی که داشت اولی بود. چون از طرفی، خیلی از کسانی که ضربه خورده بودند و سرمایه‌هایشان از دست رفته بود و کینه داشتند نسبت به محبوبیت یوسف دنبال یک راهکار بودند که زمین بزنند و اگر این خلوت می‌کرد و آنجا را خالی می‌کرد، اینها میدان‌دار می‌شدند و می‌توانستند ضربه بزنند.

شریعتی: یکبار دیگر نکته اول را می‌فرمایید.

حاج آقای عابدینی: نکته اول این است که انبیاء تابع امر الهی هستند که اگر امر الهی این بود که برو، می‌رفت. در روایت دارد که باید تقادیر امر الهی به آخرینش می‌رسد. همین که یعقوب و همراهانش حرکت کردند، اشتیاق یعقوب شدید شد به طوری که منزل به منزل که نزدیک می‌شدند، شوق یعقوب به دیدار یوسف شدیدتر می‌شد. وقتی کاروان رسید، تا رسیدند و چمان یعقوب شفا پیدا کرد، همانجا امر کرد همانروز حرکت کنند. گفت: همان روز حرکت کنند. خود این شدت اشتیاق سازندگی ایجاد می‌کند. فاصله هجده روزه بین مصر و کنعان را اینها نه روزه با همه باری که داشتند طی کردند.

یکی دیگر هم این بود که یوسف با توجه به حساسیت‌هایی بود، می‌خواست در این مدتی که اینها بروند و برگردند، زمینه سازی ورود اینها را ایجاد کند. اینها سیاست است، طوری باشد که در بین مردم حساسیت ایجاد نشود. نگویند رفت فامیلش را آورد. عدالت رعایت شده باشد. جایی که برای اینها قرار می‌دهد جایی باشد که امکان پذیر باشد. لذا یوسف این مدت را ماند که هم کشور را اداره کند و هم زمینه‌سازی کند برای محل استقرار آنها. اینها نکاتی بود که می‌تواند مفید باشد. یک نکته دیگر این است که با اینکه اینها با یوسف بدی کردند، اما یوسف گفت: همه اهل و عیال را بیاورند. تعبیر آیه این است «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» (یوسف/93) زن و بچه و نوه را بیاورید. با اینکه در همان دوره که یوسف نزد پدر بود، اینها خیلی یوسف را اذیت می‌کردند، ولی این کرامتی که می‌گفت: همه را بردارید و بیاورید. کسی باقی نماند. نکته دیگر اینکه زندگی فامیل کنار همدیگر مطلوب است. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» درست است نباید سرک بکشند و زندگی‌ها مستقل باشد اما کنار هم بودن هم خودش از نگاه قرآنی، متکی بودن خانواده‌ها به هم و به هم اعتماد داشتن چقدر زیباست. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» نزد همدیگر بیایید. این دور هم بودن خانواده‌ها خیلی از مصائب و سختی‌ها آسان می‌کند و مشکلات را حل می‌کند. اگر امکان ندارد در یک مکان با هم باشند، ارتباطات آنها زیاد باشد «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» ارتباطات امکان پذیر باشد. این یک کمالی است در بین خانواده‌ها که امروز دارد کمرنگ می‌شود.

نکته دیگر این هست که یعقوب و برادرها در مکانی که بودند خیلی خاطرات ناخوشی داشتند. تغییر مکان از آنجایی که انسان خاطرات نامناسبی داشته، از نظام روحی و روانی خیلی تأثیرگذار است. از موطنی که آمده بودند خاطرات خوشی نداشتند و پدر هرجا را نگاه می‌کرد یاد خاطرات آن دوره می‌افتاد، برادرها هرجا را نگاه می‌کردند یاد دروغ‌هایشان بودند. از آنجا بکنید و بیایید جا را عوض کنید تا آن خاطرات از بین برود. فضا و محل عوض شود که هیچ چیزی به یاد نماند. نکته دیگر هم اینکه ارتباطات نباید قطع شود، با همه اختلافاتی که هست ارتباطات قطع نشود، لذا یوسف همین کار را سبب ارتباطات بیشتر قرار داد. این نزدیک شدن ارتباطات باعث می‌شود کدورت‌ها از بین برود. نکته دیگر اینکه برادرها هرچه می‌خواهند حرف بزنند می‌بینیم هی قسم می‌خورند، چهار بار در این دوره برادرها هی قسم خوردند. آیه 91 می‌گوید: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ‏ اللَّهُ‏ عَلَیْنا» خدا تو را بر ما برتری داد. اما یعقوب و یوسف در اوج اخبار شگفت آوری که بیان می‌کنند همه را بدون قسم بیان می‌کنند. اینها خودش نکته دارد و تأکید کرده است.

یکی از نکات دیگر این است که ورود اینها به مصر صد نفر بود و در رأسشان یعقوب(ع) بود، جبرئیل بر پیغمبر نازل می‌شود و پیغمبر می‌گوید: جرئیل از چیزهایی که دیدی و خیلی عجیب بوده است چیست؟ می‌گوید: دیدم کاروانی به مصر وارد شد، با این تشریفات و دیدم همین کاروان با عظمتی از مصر خارج شد اما با فرار، اینها صد نفر بودند زمان یوسف با تشریفات وارد شدند اما زمان موسای کلیم شبانه فرار کردند با اینکه نزدیک چند صد هزار نفر بودند. همان‌ها بودند که زیاد شده بودند. جبرئیل می‌گوید: این جزء عجایبی بود که من دیده بودم. آنجا در رأسشان موسی بود و اینجا در رأسشان یعقوب. یکی از فراز و نشیب‌هاست که انسان نه به آن غرّه شود و نه به آن نا امید شود که فرار کردند.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 65

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/1/24



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا که هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد و باغ ایمانتان آباد باشد و بهاری و سبز باشید به حق بهار و آل بهار، حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم میلاد‌هایی که گذشت و میلادی که پیش رو داریم را به همه تبریک می‌گویم.

شریعتی: انشاءالله همه مهیا شویم برای یک جشن بزرگ و بی نظیر، میلاد با سعادت منجی عالم حضرت ولیعصر، که انشاءالله در مورد برگزاری اعیاد شعبان مفصل صحبت خواهیم کرد که امسال بتوانیم آنگونه که باید و شاید جشن بگیریم و مقدمات ظهور حضرت را فراهم کنیم. قصه ما قصه حضرت یوسف بود و این قصه دارد به سرانجام می‌رسد. امروز هم با ما همراه باشید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) اگر این دعا را همیشه می‌خواندیم، چون این ایام، ایامی است که انسان احتمال بیشتری می‌دهد که این دعا از جانب ما بهتر بالا برود و زودتر مقبول شود با یک انگیزه و امید دیگری این دعا را می‌خوانیم و از خدای سبحان می‌خواهیم ما را از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت قرار بدهد، انشاءالله. قصه حضرت یوسف هست و این قصه به سرعت انسان را با یوسف زهرا منتقل می‌کند و انسان را به یاد فراقی که یوسف از یعقوب داشت و به یاد غیبتی که امام ما از ما دارد می‌اندازد، یاد بگیریم چطور در فراق یوسف بنالیم و این نالیدن ما فرج را نزدیک می‌کند. همچنان که جریان حضرت یعقوب و ناله‌هایش او را به دیدار یوسف و وصال یوسف رساند. اینها را بهانه می‌کنیم برای اینکه دلتنگی‌هایمان را اظهار کنیم.

شریعتی: یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست *** نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

حاج آقای عابدینی: در محضر آیات نورانی قرآن کریم بودیم، یک فاصله طولانی بین مرتبه‌ای از قصه افتاد تا امروز، اشاره کنم که برادرها بعد از اینکه بنیامین هم نزد یوسف ماندگار شد، نزد پدر برگشتند، پدر آنها را فرستاد که سراغ یوسف بروند و از او تقاضای برگشتن بنیامین را بکنند. بعد از اینکه آمدند پدر ابراز کرد دنبال یوسف بروید. یعنی وقتی این رابطه شدت پیدا کرد، دلتنگی یعقوب، یعقوب از اینجا منتقل شد که فرج نزدیک است. به همین جهت به اینها گفت: «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» (یوسف/87) دنبال یوسف بروید. اینها حرکت کردند وقتی خدمت عزیز مصر رسیدند و یوسف را نمی‌شناختند، «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» (یوسف/88) این از جملات بی‌نظیری است که وقتی انسان این جملات را به درگاه خدا داشته باشد، نتیجه می‌دهد. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» شما را بزرگواری و کرامت خودتان پیمانه ما را پر کنید. خود همین که اینها با این عجز ابراز کردند، فرج و دیدارشان به یوسف رسید. تا به اینجا نرسیده بودند، فرج محقق نمی‌شد. انسان باید به این عجز برسد تا فرج محقق شود. از یک طرف نا امیدی و اظهار بیچارگی است و این اظهار بیچارگی خودش مدخلیت دارد. اظهار نزد دیگران ممدوح نیست، البته اظهار بیچارگی نزد دیگران به عنوان ولی‌اش که مفقود است، مانعی ندارد، اما اینجا بحث این است که پیش خود عزیز که انسان می‌رود اظهار عجر می‌کند که چیزی نداریم و سرمایه ما هرچه که هست تقلبی است و عبادات ما همه بی روح است.

«وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» اگر در رابطه با گندم یک کالای قلابی داریم اما در رابطه با گرفتن بنیامین دیگر هیچی نداریم. «تصدق علینا» در قبال گرفتن بنیامین بود که هیچی نداریم بدهیم، «إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» اینجا وقتی به این عجز رسیدند، «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» (یوسف/89) یوسف گفت: می‌دانید چه کردید با یوسف و برادرش؟ یعنی بلافاصله در وقت اظهار عجز اینها، اینها زیر بار امر الهی که آن خوابی بود که یوسف دیده بود، چون خاندان نبوت بودند و می‌دانستند این رؤیت‌ها بی‌جا نیست، وقتی پیش آمد اینها می‌دانستند. با اینکه می‌دانستند چون کوتاهی کردند، این کوتاهی‌شان مثل کسی نیست که نمی‌دانست، چون می‌دانستند و زیر بار نرفتند خدای سبحان برایشان این را پیش آورد تا به این عجز برسند. وقتی به این عجز رسیدند فرج محقق شد. بلافاصله«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» راه را هم نشان داد. بگویید: از راه جهل بوده است. با اینکه حسادت کردید، با اینکه خاندان نبوت بودید و خیلی چیزها را می‌دانستید، اما بگویید: جاهل بودید. «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» (نساء/17) توبه برای آدم جاهل است. جلوی خدا نروید گردنکشی کنید بگویید: خدایا می‌دانم ولی انجام نمی‌دهم، خدایا اگر گناه کردم و بدی کردم پای جهل من بگذار. خدایا دلم نمی‌خواهد در مقابل شما قد علم کنم. اگر حال نداریم، میل به گناه داریم و میل به طاعت نداریم، راه آشتی را باز بگذاریم و با عناد جلو نرویم. لذا اگر دیدید کسی مشکل دارید و پیش شما مجبور شد به مشکلش اعتراف کند، زود راه نشانش بدهید و بعد مسأله را خیلی باز نکنید.

«قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ» (یوسف/90) این سنت یوسفی که در روایت آمده، با یوسف محشور بودند اما او را نمی‌شناختند، «وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» خدا اجر کسی را ضایع نمی‌کند ولی ممکن است سی سال طول بکشد تا جزایش داده شود.چاه داشت، زندان داشت، به عنوان عبد فروخته شد. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِینَ» (یوسف/91) ما خطا کردیم و خدا تو را بر ما برگزید همانطور که خواب اول تو معلوم کرد که تو را بر ما برمی‌گزیند منتهی ما نخواستیم زیر بار برویم. این نگاه که ما زیر بار نرفتیم، امروز اعتراف می‌کنیم. اگر یک موقع زیر بار حکم حق نرفتیم بعد اعتراف کنیم خدایا ما اشتباه کردیم، « قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» (یوسف/92) امروز جای سرزنش و این چیزها نیست. با یوسف چه کردند؟ سی سال یوسف را در به در و آواره کردند. با یعقوب چه کردند؟ سی سال ادامه دادند چون حاضر نشدند نزد یعقوب اظهار کنند ما این خطا را کردیم و اشتباه کردیم. ادامه دادند و سی سال پنهان کاری کردند. سی سال طول کشید خدا به اینها بگوید: شاید برگردند. ولی با این حال با همه این اسیری و اذیت‌ها بر یوسف با یک اظهار و اقراری که به خطا کردند، تمام شد. چقر آدم باید کریم باشد. «الیَوم یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» نه فقط من از حقم گذشتم بلکه همین الآن برای شما از خدا می‌خواهم که از شما بگذرد.

گاهی ما حق الناس را می‌گذریم و می‌گوییم: ما حق خودمان را بخشیدیم. ولی خودشان می‌دانند با خدا، توبه کنند. اما می‌گوید: نه، من هم برای شما استغفار می‌کنم و این خیلی کرامت است. این روش کریم و انبیاء است. کسی که در وجودش اینقدر کریمانه با دیگران برخورد می‌کند، حساب کنید اکرم الاکرمین با او چطور برخورد می‌کند. اقتضای وجودش قبول کرامت است چون در وجودش اینقدر کریم است. اصلاً ما نمی‌فهمیم خدا با این چه کار خواهد کرد. آنچه در دنیا بود، دیدیم که از چاه به اوج عزت آورد. اما این فقط در نظام دنیایی است. در آخرت خدای سبحان با چنین کریمی چه می‌کند. بر کدام مسند عزت در نظام اخروی او را می‌نشاند، چه کرامت‌ها و تحفه‌هایی برای او قرار داده خواهد شد؟ ما حس فهمیدن اینها را نداریم. ما صورت‌ها را با چشم می‌بینیم و بوها را با بینی استشمام می‌کنیم اما حس فهمیدن اینکه خدا با چنین شخصی چه خواهد کرد را نداریم! حواسمان باشد هر صفت خوب و حسنی که خودمان انجام بدهیم، در قبالش خدا از همان صفتش با ما برخورد می‌کند. بعد می‌فرماید: «قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

«اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِینَ» (یوسف/93) برادرها بعد از اینکه یوسف را شناختند، چند روزی مهمان یوسف بودند و یوسف از آنها پذیرایی می‌کرد، یک دوره خوشی بود اما در درون این برادرها یک شرمساری بود. به یوسف عرض کردند: شما از ما پذیرایی می‌کنی اما دو چیز ما را رنج می‌دهد، یکی اینکه ما با شما چه کردیم و شما در دورانی که قدرت داری با ما چه می‌کنی؟ اینطور مهربان هستی و بدون یادآوری گذشته، با کرامت می‌گذری. یوسف(ع) به اینها می‌گوید: شما که آمدید تا قبل از آن مردم فکر می‌کردند من یک بنده زر خرید بودم و بی کس و کار بودم. با خودشان می‌گفتند: یک عبد زر خرید بیست درهمی ببینید تا کجا رشد کرده است! اما حالا که شما آمدید، من خودم را معرفی کردم. با بودن شما فهمیدند من فرزند ابراهیم خلیل و اسحاق نبی و فرزند یعقوب نبی هستم. با این نگاه به اینها یک حال دیگری داد که مردم با آمدن شما مرا شناختند. به اینها یک چیزی داد که یادشان برود. مثبت بینی، هزاران مشکل برایش ایجاد کردند اما از یک منظری به این مسأله نگاه کرد که آنها توجه نداشتند. آدم کریم نگاهش نگاه حُسن است.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

اینقدر زیبابین است هرچه می‌بیند خیر است، «ما رأیت الا جمیلا» اگر آدم به این سمت برود سختی‌های عالم دنیا برای او از منظر دیگری «ان مع العسر یسرا» است.

شریعتی: برادران یوسف یک نکته مثبتی هم داشتند که از این کرامت حضرت یوسف سوء استفاده نکردند.

حاج آقای عابدینی: این باعث نجات شد. این همه آسیبی که به دو نبی معروف زدند، حضرت یوسف و حضرت یعقوب، یک سوره به نام حضرت یوسف است، اما با این همه آسیب‌ها و حسادت‌ها، خدا اینها را نجات داد و توبه اینها را قبول کرد. دو نبی برای آنها استغفار کردند. یوسف و یعقوب برای اینها استغفار کردند. اینها اظهار عجز کردند. ما گاهی یک کار غلطی می‌کنیم اما حاضر نیستیم سر فرود بیاوریم. مقام معظم رهبری فرمود: اینها اظهار کنند که ما خطا کردیم، رحمت حاکمیت الهی شامل حالشان می‌شود. پیغمبر اکرم وقتی وارد مکه شد، رفت تکیه داد به در کعبه و تکیه داد و گفت: چه فکر می‌کنید، من با شما چه خواهم کرد؟ آنها با اینکه پیغمبر را می‌شناختند و از قبل با او آشنا بودند. گفتند: تو کریم هستی «أخٌ کریم» تو برادر کریم هستی، دارد که پیغمبر(ص) از همه اینها گذشت با اینکه اینها اظهار کردند تو کریم هستی.

یک موقع هست کسی خطا کرده اما با قلدری و زور می‌خواهد دیگران او را ببخشند. یعنی دیگران بگویند که ببخشید، عذرخواهی کنند. این سنت الهی نیست چون بار دیگر منجر به هلاکت او می‌شود چون خودش را در غلط هم حق می‌دید. آنچه موجب نجات برادران یوسف شد همین بود که گفتند: ما خطا کردیم و رحمت یوسفی شامل حالشان شد. پیامبر همانجا به این آیه استشهاد کرد که امروز برخورد من با شما همان جمله‌ای که یوسف کریم به برادرانش گفت. «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» در فتح مکه به این آیه قرآن استشهاد کرد. در برابر کرامت الهی و اولیای الهی اقرار به بیچارگی و بدبختی داشته باشیم، آنها می‌آمرزند و کریم هستند. روایت این است که وقتی به باب تکیه داد، «فَتَحَ بَابَ الْكَعْبَةِ فَأَمَرَ بِصُوَرٍ فِی الْكَعْبَةِ فَطُمِسَتْ فَأَخَذَ بِعِضَادَتَیِ الْبَابِ فَقَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ مَا ذَا تَقُولُونَ وَ مَا ذَا تَظُنُّونَ قَالُوا نَظُنُّ خَیْراً وَ نَقُولُ خَیْراً أَخٌ‏ كَرِیمٌ‏ وَ ابْنُ‏ أَخٍ‏ كَرِیمٍ‏ وَ قَدْ قَدَرْتَ» کریم هستی، فرزند کریم هستی، برادر کریم هستی، کریمی هستی که قدرت پیدا کردی. کریم وقتی قدرت پیدا می‌کند با غیرش تفاوت ندارد. کسانی دیگر وقتی قدرت پیدا می‌کنند می‌کوبند و له می‌کنند، اما می‌گوید: «قَالَ فَإِنِّی أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِی یُوسُفُ‏» من اینجا همان کار را می‌کنم که یوسف کرد «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ». حتی با اینکه اینها حقوق شخصی حق الناس هم نبود، چون اینها خطایی که کرده بودند به یوسف و یعقوب که هردو نبی بودند و حیثیت حقوقی و اجتماعی داشتند اما با این حال اظهار به خطا باب جبران آن حقوق اجتماعی را دارد. با اینکه خطای اجتماعی هم بود، دو نبی و دو شخصیت اجتماعی بودند. همین اظهار خودش نشان می‌دهد که سنت غلط نماند! یک موقع هست یک خطایی پنهانی است و توبه‌اش هم پنهانی است. اما اگر خطا علنی بود باید عذرخواهی‌اش هم علنی باشد که مردم دیگر به دام این خطا نیافتند.

دارد که اینها در عین حال یک ناراحتی در وجودشان بود که یوسف ما را بخشید اما پدرمان را چه کنیم؟ ما سی سال است با پدرمان چه کردیم؟ یوسف ما را بخشید، چشم نابینای پدر را چه کنیم که هر لحظه به او نگاه کنیم یاد خطایمان می‌افتیم چه کردیم. این نگاه چقدر زیباست که اینها وقتی به این منتقل شدند که ما با این خطایی که کردیم، اثرش این بود چشم پدر ما نابینا شد، هر لحظه به این چشم نابینا نگاه می‌کنیم یاد خطایمان می‌افتیم، اینجا یوسف(ع) به دادشان رسید. «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی» پیراهن مرا ببرید روی چشم پدر بیاندازید، «یَأْتِ بَصِیراً» گناهتان که اثرش باقی است و هر لحظه نگاهش کردید باعث شد خجالت زده شوید، بفهمید با یعقوب و با نبی الهی چه کردید، حالا که خطا را اقرار کردید و پشیمان شدید، اثر را هم برمی‌داریم که دیگر خجالت زده نباشید. خدا اثر گناه را برمی‌دارد حتی اگر تا این مرتبه ظاهر شده باشد که جلوی چشم اینها با یک علامت بوده باشد. خدا چه کریمی است. چه کریمی است یوسف که با این فعلش اذن الهی را دارد که چنین کاری را بکند. چه اثری دارد این پیراهن،«اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏» اینکه می‌گویند: استشفای به حرم حضرات معصومین یا به تربت، ببینید خدا در قرآن کریم می‌فرماید: پیراهن یوسف این شفای چشم است. پیراهن مرا روی صورت پدر بیاندازید، «هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی» پس می‌شود به ولی الهی و لوازم ولی الهی استشفاء کرد.   

روایات متعددی نقل کرده برای کسانی که منکر هستند. شفای از ولی الهی خواستن جای خود دارد، اذن الهی برای اینکه عیسی(ع) مرده را زنده می‌کرد، مریض را شفاء می‌داد، اما پیراهنش هم شفاء می‌دهد که آدم بگوید: تربت امام حسین(ع) شفاء می‌دهد، اگر می‌فرمایند: ضریح حضرات معصومین را انسان می‌بوسد چرا انسان انکار کند؟ «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِینَ» کرامت را به اوج رساند، اوضاع سختی بود. قحطی بود. اینها در کنعان در یک جای سخت زندگی می‌کردند. همه را دعوت کرد بیایند اینجا در مصر، یعنی جفاهای آنها را با کرامت بعد از کرامت پاسخ داد. اینها سنت‌های اهل کرامت است. ما با امام معصوم اگر رابطه برقرار کنیم، ما را با همه اهل و عیالمان نزد خودش می‌برد. اگر انسان با امام زمان اینطور تا بکند که بگوید: من کوتاهی کردم در حقوقی که باید انجام می‌دادم، می‌فرماید: این پیراهن من شفای چشم شما و شفای کوری شما.

شریعتی: و آن چشمی که با عنایت او باز شود، چه چشمی خواهد شد.

حاج آقای عابدینی: یکی از نکات زیبا این است «وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ» (یوسف/94) وقتی شروع کردند این کاروان از مصر حرکت کردند، به سمت کنعان تا این پیراهن را ببرند، اینها با یک ذوق و شوقی برادرها پیراهن را گرفتند و معلوم می‌شود باور کردند، چون خاندان را می‌شناختند، یک موقع هست آدم هنوز در وجودش انکار است. اینها باور کردند و پیراهن را گرفتند و با ذوق و شوقی حرکت کردند. وقتی کاروان از مصر جدا شد و حرکت کرد، تا جدا شد «قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (یوسف/94) هجده روز فاصله راه است. تا جدا شد می‌گوید: من بوی یوسف را می‌شنوم! اگر نگویید او دوباره خیالاتی شده است. لذا یکباره یعقوب(ع) از حالت حزن و ماتم بیرون آمد و تبدیل به حالت سرور و فرح شد.

هر حسی که داریم این حس ظاهری ما، مراتبی از این حس در نظام باطن ادامه دارد که با هرکدام از آن عوالم، دیدنی‌ها و شنیدنی‌های مطابق آن عالم را می‌بینیم و بوییدنی‌های مطابق آن عالم را می‌بوییم و همانطور حواس دیگر ما. ما با ظاهری‌ترین آیه که همین دیدن ظاهر و عادی است آشنا شدیم. اما اینکه این چشم برایش مکاشفات سوری پیش می‌آید، مکاشفات عالم برزخ برایش پیش می‌آید که معانی برایش در دیدن پیش می‌آید، چون صورت‌ها صورت دارد، معانی صورت ندارد و فوق آن است. یک حس دیگری است که ما هنوز تصوری برای او نداریم. مادرها قدیم‌ها بچه‌شان جای دوری بود، گاهی امکان تلفن زدن نبود، مادر اینجا دلشوره پیدا می‌کرد و معلوم می‌شد برای بچه اتفاقی افتاده بود یا مریض شده بود. لذا در دوران ظهور این حواس، حقایقش بروز می‌کند. لذا کسی در این طرف عالم است، شخصی که در آن طرف کره زمین است، بی واسطه ابزار می‌بیند و صدای او را می‌شنود و با او ارتباط برقرار می‌کند و از احوال او خبر دارد. لذا یعقوب نبی از این طرف هجده روز فاصله است، تا آنها از آنجا راه می‌افتند بوی یوسف را می‌شنود و این مکاشفه شمیّه است. این یک مرتبه دیگری است که برادرانی که حامل پیراهن یوسف بودند این بو را احساس نمی‌کردند.

ما دوستی داریم، یکی از اولیای الهی که به قم رفت و آمد داشت، این دوست ما هرجای قم بود، بوی ایشان را احساس می‌کرد. تا به محل اسکان ایشان می‌رسید می‌دید همین الآن رسیده است. کشف شمی یعنی یک بوی ظاهری نیست. این یکی از قدرت‌ها و تواناهایی انسان است. این ظرفیت را انسان دارد ولی چون بر نظام ظاهری خودش را مشغول کرده و اینها را کاملاً به کار گرفته، لذا دارد اگر انسان در ماه رمضان یک قدری از تعلقات خوردن و آشامیدن کم می‌کند، حواس دیگرش چه می‌شود؟ آنجا یک راه دیگر و زبان دیگر باز می‌شود و اینها را باور کنیم و اگر نداریم انکار نکنیم که اگر انکار کردیم راه باز شدنش برای ما بسته می‌شود و باز نمی‌شود.

«قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِی ضَلالِكَ الْقَدِیمِ» (یوسف/95) به او گفتند: تو در خیالات سابق هستی. الآن دنبال یوسف هستی و این بو از خیالات توست. برادرها از آن طرف در راه بودند. همان پیراهنی که باعث شد یعقوب اینقدر بنالد و اینگونه مضطرب شود، خدای سبحان همان پیراهن را برای بصیر شدن و برگشتن بینایی یعقوب به کار گرفت. در روایت دارد همان شخصی که از بین برادرها با اینکه با هم آمده بودند، یکی که از همه قلبش قسی‌تر بود پیراهن خونی را دست گرفت و به پدر داد. در اینجا دارد همان کسی این پیراهن را ببرد که آنجا برد تا جبران شود. اینها راه نشان می‌دهد که اگر انسان مرتکب گناهی می‌شود، حسنه‌ای مطابق آن سیئه انجام بدهد تا آن سیئه به سرعت محو شود. اگر غیبت و بدگویی کردی، غیر از اینکه باید عذرخواهی و توبه کنی، حالا خوبی‌هایش را ببین و بگو. از همان راهی که رفتید و غلط را مرتکب شدید، سعی کنید حسنه‌ای مقابلش انجام بدهید. با حسنه سیئه را دور کنید. لذا همان شخصی که پیراهن خونی یوسف را آورده بود باز اینجا پیراهن را آورد که همان شخصی که باعث حزن یعقوب شده بود دوباره باعث شادی او شود تا از او بگذرد. این در کرامت است که خدای سبحان می‌خواهد همه بخشیده شوند و آن خاطره بد محو شود.

پدر و مادر یاد بگیرند اگر موقعی بچه‌ای بدی کرد، یادش بدهند از راه خوبی همان بچه کار خوبی انجام بدهد و این خاطره ثبت شود و او را محو کند. این او را یاد نیاورد و این بماند. اگر اینطور یاد بگیریم، چقدر قرآن زیبا به ما یاد می‌دهد که اینها حرکت کردند و این پیراهن را آوردند. تا رسید و این پیراهن را داد، «بشیر» معلوم می‌شود یک نفر پیراهن را آورد که همان شخصی بود که پیراهن خونی را آورده بود. می‌گویند: یهودا بود که از همه آنها سخت‌تر بوده است و به اذن الهی پیراهن شفاء داد. تأثیر این پیراهن به نفس یوسف قائم بود. اگر بدون اذن او این پیراهن را بردارد باز بگویند: شفاء می‌دهد. عصای موسی به اذن موسی اژدها می‌شد. باید در دست موسی باشد. خاتم سلیمان دست سلیمانی می‌خواهد. این شیء به تنهایی ابزار است. به ارتباط ولی الهی است که این همه روح پیدا می‌کند و اثر دارد. ابزاری که به ولی الهی منتسب است، این همه آثار ایجاد می‌کند. این شم باطنی برای یعقوب نه اینکه یعقوب نداشت، اذن الهی نبود که این بو را احساس کند. پیغمبر اکرم وقتی وارد مدینه شدند اویس آمده بود رفته بود، پیامبر فرمود: بوی اویس را احساس می‌کنم. این مرتبه آخر پیغمبر نیست، این یکی از آثار وجودش است. چنانچه یعقوب(ع) این آخرین مرتبه وجودی‌اش نبود که کشف شمی داشته باشد. این یکی از برکات وجودی‌اش است و الا مقام آنها فوق اینهاست که نشان بدهند راه باز است و می‌توانید بیایید که بوی جنت را از جانب یمن احساس کرد که اویس بود که آمده بود اما چون اذن نداشت از مادرش که بیشتر بماند، وقتی دید پیغمبر نیست، برگشت. اما پیغمبر می‌آید و بوی بهشت را از آمد و رفت او احساس می‌کند. آن دهان بستی دهانی باز شد! اگر ماتعلقاتمان را یک خرده درز بگیریم دل زلال نیاز دارد و البته شروع و آغازش از همین ظواهر است. یک خرده از پخش بودنمان کم کنیم. بعد می‌بینید گاهگاهی پیش می‌آید آدم بویی را احساس می‌کند و صورتی را می‌بیند، بعد کم کم به جایی می‌رسد که این برایش دائمی می‌شود.

دارد در لحظه قبض روح، برای مؤمن گویی بو کردن گل است. چرا خدا در قبض روح از بو استفاده می‌کند؟ یکی از نکات حفی و عظیم این است که بو از جمله ادراکاتی است، ما در رنگ‌ها، حجم‌ها، صوت‌ها انواع داریم ولی در بو فقط بوی خوش و بوی ناخوش است. بو یکی از حقایق مبهم عالم هستی است که در جذب باطن عالم آثار عظیمی دارد. بو اصلاً تصویری ندارد. لذا از موارد خفی است که خدای سبحان بسیاری از مراتب ورود به عالم باطن را با بو می‌برد. لذا گناه بو دارد همچنان که طاعت بو دارد. می‌گویند: با استغفار خودتان را خوشبو کنید.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 64

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/12/4



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به ایام میلاد با سعادت حضرت صدیقه طاهره(س) نزدیک می‌شویم. انشاءالله این ایام بر همه شما مبارک باشد و بهترین‌ها به برکت حضرت زهرا برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. ایام خجسته میلاد حضرت زهرا(س) را تبریک می‌گویم. انشاءالله بهترین استفاده‌ها را از این ایام داشته باشیم.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، به پایان قصه نزدیک شدیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم و انشاءالله این انقلاب ما و کسانی که یاری می‌کنند، زمینه سازان و بسترسازان ظهور حضرت باشیم.

در محضر قرآن کریم و در محضر سوره یوسف هستیم، انشاءالله در این جلسات نورانی که در محضر این نبی بزرگوار بودیم که اسمش ما را به یاد حضرت زهرا می‌اندازد و این ایام هم به مناسبت تولد حضرت ما را بیشتر هوایی می‌کند که یاد امام زمان باشیم، این آیات هم بیشتر تناسب دارند و این تناسب را به فال نیک می‌گیریم و انشاءالله بهترین بهره‌مندی‌ها را از خدای سبحان تقاضا می‌کنیم. در بحثی که داشتیم به آیه 90 به بعد سوره یوسف رسیدیم، در این آیه که بعد از جریان برادرها، به این بیان رسیدند که حضرت را شناختند، معمولاً شناختن‌های ما از راه این است که اسمی و صفتی یا خصوصیتی از شخص را می‌بینیم می‌شناسیم ولی شناختن از راه اینکه خود طرف را بشناسند و بعد به صفاتش پی ببرند و حتی به اسمش برسند، این یک نوع شناختن خاص است و اسم این را در روایات ما سنت یوسفی گذاشتند که سنتی است که اسم این سنت در قرآن کریم مهر خورده به نام حضرت یوسف(ع) که برادران یوسف بارها نزد یوسف آمدند و رفتند اما یوسف را نشناخته بودند. وقتی بعضی از مسائل دیگر پیش آمد یکباره از یوسف، یوسف را شناختند. از چیزی به یوسف پی نبردند. کسی یوسف را به آنها معرفی نکرد.

ما در مباحث فلسفی، یک تعبیری هست به نام برهان صدیقین که از راه خود خدا، خدا را بشناسند نه از غیر، از نزدیکترین راه که واسطه‌ای در کار نباشد. حتی اسماء و صفات واسطه نباشند. تعبیر این است که «قالُوا أَ إِنَّكَ‏ لَأَنْتَ یُوسُفُ» (یوسف/90) با اینکه جمله استفهامی است و دارند سؤال می‌کنند که برادران «انَّک» تأکید است. «لام» تأکید هم آمده است، «انت» ضمیری است که در عربی نشان می‌دهد اینها یوسف را شناختند. لذا با تأکید تمام سؤال می‌کنند که «أَ إِنَّكَ‏ لَأَنْتَ یُوسُفُ» تو خودت هستی؟ همان یوسف هستی؟ یعنی اسم یوسف را پس از شناختن یوسف پیدا کردند و شناختند. این تعبیر از کلیدهای معرفتی بزرگی است که هم در جریان ظهور یک اثر عظیمی دارد و هم در جریان شناخت خدای سبحان یکی از کلیدهای معرفتی است. لذا جا دارد این آیه شریفه جلساتی در موردش گفتگو شود. لذا وقتی اینها این سؤال را کردند، حضرت فرمود: «قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی» یک نکته بسیار زیبایی در مسأله هست، وقتی می‌گویند: امام زمان(عج) ظهور می‌کند، همه سنن انبیاء و مواریث انبیاء نزد حضرت موجود است. یعنی آنچه امتیازات انبیاء بود، کمالات انبیاء بود، اختصاصات انبیاء بود در هر عصری و دوره‌ای برای نبی کمالی محسوب می‌شد، و آن باعث شد یک جاذبه ویژه‌ای پیدا بکند، همه اینها در وجود مبارک امام زمان (عج) به عنوان سنت نبی جمع است منتهی همان است به نحو اکمل، هر واقعه‌ای که برای انبیاء در طول دوران تاریخ بشریت پیش آمده است، تمان آن واقعه‌ها در دوران غیبت و ظهور امام زمان به استناد روایات متعدد تکرار خواهد شد و هیچکدام از قلم نخواهد افتاد. تمام اینها به تعبیر روایات همه تکرار خواهد شد. از این چه نتیجه‌ای باید گرفت؟ نتیجه می‌گیریم که تاریخ بشری که سابق از این بود، تاریخ گذشته نیست بلکه این تاریخ الآن انسان است. چون همه اینها تکرار خواهد شد، خدای سبحان همه اینها را مقدمتاً ایجاد کرد تا بشری که در دوران غیبت قرار می‌گیرد با این قوه و توانی که تاریخ برایش ایجاد کرده در این دوره با وقایع و حوادثی که می‌خواهد پیش بیاید قدم بردارد، لذا سرمایه وجود انسان است در این دوره که با اینها قدم بردارد، این سیره انبیاء که می‌گوییم گذشته تاریخی نیست، این رزمایشی است برای دوران ظهور، که اگر کسی این سنت‌ها و وقایع را شناخت و دانست که باید در مقابل اینها چه بکند و چه تصمیمی بگیرد، آنهایی که تصمیم غلط گرفتند به کجا منجر شد، آنهایی که تصمیم صحیح گرفتند چه شد. وقایع بعد از این وقایع چیست؟ اینجا در تاریخ واقعه‌ی بعد از آن واقعه هم ذکر شده است. چون ذکر شده کسی که اینجا قرار می‌گیرد، یک بصیرتی خدا برایش در تاریخ قرار داده که واقعه بعدش چه خواهد بود و در مقابل او باید چه کند. به خصوص موادی که در قرآن کریم آمده موادی است که قطعاً تکرار خواهد شد. اینها مثل استادی است که آن گلهای کار را و سؤالات اساسی را با پاسخ‌ها کنار هم جمع کرده و داده و گفته: اگر این جزوه را مطالعه کنید، سؤالات از اینها می‌آید.

اگر همه سنن انبیاء تکرار می‌شود، از جمله سنت‌های انبیاء سنت یوسفی است. سنت یوسفی به این معناست که وقتی حضرت ظهور می‌کند، می‌یابند که با حضرت قبلاً حشر داشتند و دیده بودند و رفت و آمد بوده، اما نمی‌شناختند که این امام زمان است. لذا برادران یوسف شرم حضوری که پیدا کردند با عزیز مصر که همان برادرشان بود چگونه ارتباط داشتند، اگر می‌دانستند این برادر است رابطه‌های سابق که با او داشتند، «إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْل‏» اگر می‌دانستند این همان یوسف است، اینطور نمی‌گفتند. بی ادبی‌هایی که به برادرش کردند، بی اعتنایی‌هایی که به پدر کردند، عین این جریان در رابطه با امام زمان(عج) هست که فرمود: اگر مردم می‌دانستند که در حشر و ارتباط هستند، بی اعتنایی‌شان اینطور نبود. یعنی ما زندگی می‌کنیم و بی اعتنا هستیم. امام زمان(عج) دائماً دارد دعوت می‌کند و می‌خواند، ما پشت کنیم و برویم، وقتی اشکار می‌شود حضرت همان کسی است که بارها ما را دعوت کرده بود و در مواقع سخت دست ما را گرفته بود، آن موقع می‌بینیم چقدر به ما نزدیک بود ولی ما منتظر چیزی بودیم خارج از این نظامی که می‌شناسیم تا فکر کنیم حتماً امام زمان باید آنطور باشد. اگر اینطور شد توجه انسان به اطرافش خیلی دقیق می‌شود. اگر این احتمال پیش آمد که درهر رابطه‌ی هدایتگری ممکن است آن ظهور حضرت و دست حضرت در کار باشد، توجه انسان به هدایتگری‌ها خیلی عظیم می‌شود. مباحثی که در رابطه با جریان ظهور است می‌تواند مبنای ظهور را متفاوت کند. می‌تواند مباحث را خیلی کاربردی و دم دستی کند که انسان بداند چطور باید آماده شود، اگر این رابطه ایجاد شد آن موقع ظهور فرج شخصی یا انفسی که می‌گویند، در این رابطه خیلی ملموس است. هرکسی در ارتباط با حضرت، در تحقق فرج نسبت به شخص خودش، هیچ مانعی نیست الا خودش. برای آن فرج عمومی موانع بیرونی ممکن است در کار باشد و تا آنها برطرف نشود فرج عمومی محقق نمی‌شود و آنها هم به دست هرکسی می‌تواند گوشه‌ای را کم کند. فرج شخصی هرکسی در ارتباط با امام زمان(عج) هیچ مانعی بین او و این فرج نیست الا رفتار خودش. اعمال حجاب می‌شوند برای این ارتباط.

نکته دیگری که در مورد شناخت خدا از طریق سنت یوسفی است، امام صادق نقل کردند و از روایات مهم است، بعد از اینکه بیان می‌کنند راه شناخت خدا به توهم قلب نیست، به اینکه با اسم بخواهی خدا را بشناسی نیست، بخواهی خدا را از طریق معنا بشناسی نیست. خدا غائب نیست، به صورت غائب نمی‌شود خدا را شناخت، سؤال می‌شود: «فکیف سبیل التوحید» اگر اینها نیست پس راه برای توحید و شناخت خدا چیست؟ امام صادق می‌فرماید: «باب البحث ممکن» اینطور نیست که تعطیل باشد، «وَ طَلَبُ الْمَخْرَجِ مَوْجُودٌ» گشایش هم هست و راه هم باز است. هم می‌شود در این مورد بحث کرد و هم راه موجود است. «إِنَ‏ مَعْرِفَةَ عَیْنِ‏ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائِبِ قَبْلَ عَیْنِهِ قِیلَ وَ كَیْفَ نَعْرِف‏» می‌گوید: وقتی شما می‌خواهید کسی که الآن نیست پیش شما را بشناسید، اول صفاتش را می‌شناسید و بعد به خودش راه پیدا می‌کنید اما اگر یک چیزی در حضورش هستید، نمی‌آیید از راه صفاتش این را معرفی کنید. صفاتش از این شهود شناخته می‌شود. آن کسی که شاهد و پیش توست، معرفت چیزی که حاضر است، معرفت خودش قبل از صفاتش است. می‌فرماید: خدای سبحان حاضر است و شاهد است. لذا معرفت خدا قبل از صفت اوست. چشم دیدن مراتب دارد، اینطور نیست که چشم دیدن ما با چشم دیدن پیامبر اکرم یکجور باشد اما به همه چشم دیدن دادند. آن کسی هم که جاهل است خدا برای او هم شناخته شده است و در رابطه فطرتش همین مقدار برایش عین شاهد است. لذا اگر کسی در اولین مرتبه حضور خدا را شناخت و ارتباط پیدا کرد می‌تواند به مرتبه شهود بالاتر برسد تا کم کم می‌بیند صفات غائب حساب می‌شوند و اوصاف برای او مثل گفتگو از یک غائبی است در حالی که این در محضر است. «وَ لَا تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِكَ وَ تَعْلَمُ أَنَّ مَا فِیهِ لَهُ وَ بِهِ كَمَا قَالُوا لِیُوسُفَ‏ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» یعنی برادران از مصادیق عین شاهد و بعد شناخت صفات، شناخت یوسف در قرآن است. یوسف را مثال می‌زند و می‌گوید: مثال یوسف را ببین، نحوه شناخت عالی خدا که عین شاهد قبل صفتش است و معرفت شاهد است، مثل شناخت برادران است نسبت به یوسف، این آیه یک کد معرفتی عظیم را ایجاد کرده که از یک طرف در جریان امام زمان به عنوان یک راه شناخت است و حضرت بابی را مفتوح کرده و از طرفی در باب شناخت توحید بابی را مفتوح کرده است. لذا به غیر از اینکه دارد در وسط قصه شناختن برادران نسبت به یوسف محقق شده، یک ابواب عظیمی از معارف گشوده و حل می‌شود برای کسانی که اینجا وقف کنند و تأمل کنند. آیات قرآن از این سنخ است منتهی چه کسی می‌تواند این را باز کند؟ معصوم باز می‌کند کلید و افق را ایجاد می‌کند تا وقتی ما با این افق نگاه کنیم ببینیم چقدر در این آیه بیان و راهگشایی است. «قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی‏ فَعَرَفُوهُ بِهِ» یوسف را شناختند به خود یوسف، همچنان که خدا را به خود خدا می‌شناسند. «وَ لَمْ یَعْرِفُوهُ بِغَیْرِهِ» یوسف را به غیرش نشناختند، همچنان که امام زمان را به غیرش نمی‌شناسند. یعنی شناخت یوسف به مرتبه محضریت و حضور رسیدند. شناخت امام زمان امروز از راه مهدویت و حضور به عنوان سنت یوسفی امکان پذیر است برای کسانی که در این مسیر قدم بردارند و این نگاه را پیدا کنند و شناخت خدا از راه محضریت و حضور امکان پذیر است برای کسانی که از این راه قدم بردارند به عنوان سنت یوسفی.

یکی از نکاتی که در ادامه آیه هست، می‌فرماید: «أَنَا یُوسُفُ‏ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» خودش را معرفی کرد و برادرش را، با اینکه اینها برادر را می‌شناسند. چون اینها حقیقت برادر را هم نمی‌شناختند. یعنی وقتی الآن یوسف را می‌شناسند عظمت بنیامین هم برایشان روشن می‌شود. تا قبل از این بنیامین را هم یک کسی مثل خودشان می‌دانستند و اذیت و آزار می‌کردند. اما الآن وقتی یوسف را شناختند، می‌فهمند آن صبری که بنیامین کرد در این آزار اینها، معلوم می‌شود خود بنیامین را هم نشناختند. با اینکه یوسف نبی بود، لذا خیلی از اوقات در ارتباط با افراد با لایه‌های ظاهری که وهم خودمان است مرتبط هستیم. همچنان که با افرادی که در اجتماع هستند، اگر بدانیم مؤمنین به معنایی و جهتی تجلیات و ظهور امام زمان هستند به لحاظ ایمانشان، یعنی به مقدار ایمانشان، اینها دارند حضرت را تجلی می‌دهند. احترام ما به مؤمنین در این حالت چقدر متفاوت می‌شود. وقتی این مطیع می‌شود و اطاعت امر می‌کند، به نسبت اطاعتش، یک آینه‌ای می‌شود که دارد ایشان را نشان می‌دهد. هرکس در آینه خودش حضرت را نشان می‌دهد به مقدار اطاعتش، اگر اینطور شد انسان در ارتباط با مؤمنین چقدر تفاوت نگاه ایجاد می‌شود. هرکسی به قدر ایمانی که دارد و اطاعت رب و امر مولا می‌کند به همین مقدار او را نشان می‌دهد. چون اطاعت فنا است و هر اطاعتی یعنی اراده او را بر اراده خودم حاکم می‌کنم پس به همین نسبت آن اراده متجلی شده است و به همین نسبت آینه شده است. اگر ما افراد را اینطور دیدیم، در نظام اجتماعی و این ارتباط دیدیم، چقدر رفتار ما متفاوت می‌شود در این نظام اجتماعی. دارد شناخت ایجاد می‌کند که برادر من آنطور نبود که فکر کنید یک شخص حقیری است و او را اذیت و آزار می‌کردید. در این دوران هم یوسف نبود اما اینها از اذیت و آزار بنیامین کوتاهی نکرده بودند که اینجا یوسف(ع) می‌فرماید: «قال أنا یوسف» در کنار خورشید یوسفی نمی‌گذارد ماه بنیامینی هم کم سو باشد. این مقام شاکریت است که اگر انسانی در یک رتبه به کمال رسید، حواسش باشد که رتبه‌های پایین‌تر را پررنگ نشان بدهد و نگذار جلوه وسیع این آنها را کمرنگ کند. اینها همه نکته قرآنی است که می‌گوید: «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» یعنی همانطور که من تحمل کردم این آزار را، برادرم هم تحمل کرد. این سنت الهی است و نسبت به انبیا نیست و نسبت به همه است. تا حالت عظمت این برای برادران آشکار شد، بلافاصله متوجه به خدا می‌شود. یعنی همانطور که در مراتب مختلف زندگی یوسف هرجا ابتلاء و حادثه‌ای، قدرتی و قوتی ایجاد می‌شد بلافاصله رو به خدا می‌کرد، این همان نگاه توحیدی حضرت است اما وقتی مواجه شد با کسانی که به او بدی کردند، حالا مقام او را می‌بینند، بلافاصله اولین جایی که ذهنش برود و گفتارش شکل بگیرد،«قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» تبلیغ خدا را می‌کند. سنت‌های الهی را بیان می‌کند که همین‌جا هدایتگری در ضمن فعل ایجاد شود. یعنی همین‌جا در متن عمل نشان می‌دهد خدا چه کاره است.

ما درس توحید را در منبر می‌گوییم اما یوسف(ع) درس توحید را در شدیدترین حالت عاطفی که اینها برادر را بعد از مدت‌ها شناختند، آن هم با آن حال شناختی که اذیت می‌کردند و آزار رسانده بودند، حالت بیچارگی که الآن مبتلا بودند در وضع قحطی و وضع از دست دادن بنیامین، با این حال در این وضعیت یوسف(ع) می‌فرماید: «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» خدا منت گذاشت، «إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» این سنت الهی است. اگر کسی از امر الهی تعدی نکرد، هر بلایی سرش آمد از امر الهی تخطی نکرد و در راه خدا صبر کرد، «فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» نمی‌گوید: اجرشان می‌دهد. می‌گوید: خدا اجر محسنین را ضایع نمی‌کند. اینها وقتی این وضع را دیدند قسم خوردند، در قصه یوسف چند بار برادرها قسم خوردند. چهار یا پنج بار قسم خوردند. در حالی که یوسف(ع) هیچ قسمی نخورد. نشان می‌دهد قسم خوردن ساده نیست که خدا انسان را شاهد بگیرد و قسم بخورد ولی اینها عادت داشتند که زود خدا را خرج می‌کردند و یوسف(ع) مراقبه نسبت به خدا را خرج می‌کرد. حضرت خودش را در محضریت خدا می‌داد، لذا اسم بردن از خدا را راحت نمی‌دید. هرچقدر محضریت شدیدتر باشد، قسم خوردن سخت‌تر است. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا» خدا تو را بر ما برگزید و برتری داد. آن خوابی که یوسف ابتدای قصه دید و برای اینها یک عقده شد، همه همتشان را به کار گرفتند به اینجا نرسد. به جایی رسید که در آیه 88 آمد «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» همه تضرع و بیچارگی‌شان را نشناخته بودند. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» نداریم و دست خالی هستیم. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» رسیدن به این موطن برای برادران امتحان بود. اینها نمی‌خواستند جایی گردن خم کنند، آن هم در مقابل یک نبی الهی، لذا اینجا رسیدند به اینکه «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا» ما اقرار می‌کنیم که آن سنتی که قرار بود محقق شود، خدا تو را بر ما برتری داد «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِین‏» ما اشتباه کردیم.

ما خیلی از اوقات می‌فهمیم اما حاضر نیستیم اعتراف کنیم. شاید آنچه باعث شد برادران یوسف نجات پیدا کنند، این بود که با همه بدی که به دو پیغمبر کردند، اما باز هم نجات پیدا کردند. از اسباب نجاتشان این هست که اظهار خطا کردند. چون پذیرفتن خطا برای انسان سخت است. لذا عفو الهی و حق الناسی که بر گردن یوسف بود، با اظهار خطا برداشته شد. یوسف(ع) تا اینها به مرتبه اقرار به خطا نرسیدند، عفو نکرد. لذا عفو کریم هم علت می‌خواهد. کریم است اما باید جان کسی که می‌خواهد مورد عفو بگیرد، آمادگی داشته باشد یا نه؟ اگر کسی حتی به این مقدار نفهمید که اشتباه کرده، بخشیدی گاهی در اشتباهش شدید می‌شود و مریضی او جدی‌تر می‌شود. یعنی در مرضش شدت پیدا می‌کند. درمان باید شود. لذا همین مقدار که فهمیدند، دیگر ملامت نکردند و دنبال اینکه سرزنش بکنند نبودند. همین مقدار که اینها رسیدند به اینکه اشتباه کردند بلافاصله یوسف(ع) می‌فرماید: «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِین‏» قطعاً ما خطا کردیم. همین نشانه پشیمانی است. یکبار جلوی یوسف این را می‌گویند و یکبار وقتی نزد پدر رسیدند، اظهار می‌کنند ما خطا کردیم. لذا حق الناس یوسف با همین اظهار خطایی که کردند، یوسف گذشت و حق الله را هم طلب آمرزش کرد که خدا بیامرزد. «قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» هیچ سرزنش و ملامت و ترسی نیست. «یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» (یوسف/92) «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» حق الناسی است که یوسف می‌گوید: هیچی در کار نیست. می‌گویند: این جمله که برای اینها گفت، با تبسم گفت. اینها در حالت شرمندگی بودند و با تبسم گفت که اینها فکر نکنند یوسف می‌خواهد انتقام بگیرد و آرامش بگیرند. «یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» یعنی هم می‌تواند زبان اخبار باشد، اخبار می‌کند که خدا شما را آمرزید و هم می‌تواند زبان انشاء باشد، یعنی من برای شما دعا می‌کنم و خدا سبحان شما را می‌آمرزد. یعنی شما که به من ظلم کردید، از حق الناسش گذاشتم و بلکه برای شما دعا می‌کنم که خدا از آن حق الله هم بگذرد. اصلاً به روی اینها نیاورد و بعد هم که پدر از یوسف(ع) سؤال می‌کند: با تو چه کردند؟ بیانش این است که چقدر خدا با من خوب معامله کرد. من را از زندان نجات داد. اگر این اخلاق در اجتماع باشد و به عنوان مطلوب به آن نگاه شود، یعنی کسی که در مقام حاکمیت قرار گرفته چقدر باید شرح صدر داشته باشد که کسانی که الآن به همه چیز محتاج هستند، از نان شب محتاج به او هستند تا تمام هستی، خطا هم کردند در پیش او و اذیت کردند او را، ولی آنچنان نسبت به اینها با کرامت و عظمت برخورد کرد. وقتی پیغمبر اکرم در فتح مکه وارد مکه شدند به کعبه دست گذاشتند و سؤال کردند: با شما چه کنم؟ گفتند: تو کریم هستی، فرزند کریم هستی، وقتی یک کرم قدرت پیدا می‌کند چه توقعی است؟ پیغمبر همه را بخشید. او را از خانه‌اش بیرون کردند، در شعب ابی طالب چه بلاهایی بر سرش آوردند. شعب ابی طالب را مثل دوران زندان گرفتند، دوران یوسف با دوران پیغمبر تطبیق شده و در روایات آمده است، در همه اینها کرامت در وجود پیامبر همانطور آشکار شد به خصوص در روز فتح مکه.

شریعتی: نکات بسیار خوبی را شنیدیم. انشاءالله بتوانیم انسمان را با قرآن کریم و این قصه‌های ناب انبیاء بیشتر کنیم و دلمان را به راهشان گره بزنیم و همینطور با معرفت مسیرمان را ادامه بدهیم و برسیم به جایی که باید برسیم.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 63

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/27




شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد و در این سرمای زمستان دل و جانتان گرم و بهاری باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله خداوند متعال همه وقایع پیش رو را برای ما خیر قرار بدهد و این راهپیمایی عظیمی که مردم ما شکل دادند مورد رضای خدای سبحان قرار بگیرد و رحمت خداوند را بیش از پیش جذب کند و مردم را لایق رحمت بیشتر حق قرار بدهد.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، چه خوب گفت: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» (یوسف/88)

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) این دعا را بارها تکرار می‌کنیم که «حتی تسکنه ارضک طوعا» حتی ارض وجود خودمان را هم طلب می‌کنیم که از خدای سبحان می‌خواهیم که وجود ما را هم محل طاعت از ولی خودش قرار بدهد و حقیقت ولی را در جان ما طولانی قرار بدهد و آن حضرت در وجود ما، ولایت و حاکمیتش پایدار باشد. به این نظر داشته باشیم که هم ارض بیرونی را شامل می‌شود و هم ارض وجودی خودمان را، ارض بیرونی را فقط دعا می‌کنیم و ما تأثیر کمی درونش داریم. اما ارض درونی از خدا می‌خواهیم و به ما قائم است، اگر خدا عنایت کند به ما قائم است. چون عنایت الهی دائمی است معلوم می‌شود مانع ما هستیم که اگر موقعی این ارض به اطاعت ولی ما نیست، معلوم می‌شود خودمان مانع هستیم. هرچقدر این مانع را برداریم ارض وجود ما به اطاعت ولی ما خیلی آراسته تر خواهد شد.

در محضر سوره حضرت یوسف(ع) بودیم، به حضرت یوسف عرض سلام داریم و از حضرت اذن ورود می‌گیریم. در آیه 87 سوره یوسف می‌فرماید: «یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (یوسف/87) هر آیه‌ای که آدم وارد می‌شود می‌بینی این آیه منحصر به فرد است، واقعاً در آیات قرآن مشهود است که تکراری نیست. حتی اگر جایی لفظ تکرار است، آدم می‌فهمد در جان انسان اثری می‌گذارد که با آیه دیگر متفاوت است. هر بار تازه است و این سؤال را از حضرت می‌کنند که چرا قرآن اینقدر تازگی و طراوت دارد؟ می‌فرماید: برای قوم دون قومی و زمان دون زمانی نازل نشده است و این دائماً قائم به خدای سبحان است. یک چیز نازل شده جدا نیست که تمام شده باشد. لحظه به لحظه این نزول ادامه دارد، لذا یکی از حقایق قرآن کریم این است که هرسال آن حقیقت بر وجود مبارک امام معصوم و حیّ آن زمان هم نازل می‌شود همچنان که تقدیر عالم بر آنها نازل می‌شود، این نزول هم محقق می‌شود و این تازگی برای این است که لحظه به لحظه هستی را حل مشکل می‌کند و طریقش را نشان می‌دهد. لذا با این آیات اینطور نگاه کنیم، قصه را گذشته نبینیم و قصه را حال ببینیم که گویی یا ما در زمان یوسف(ع) هستیم و با او حشر می‌کنیم یا یوسف(ع) در این زمان هست و داریم این قصه را ملموس می‌بینیم.

وقتی برادرها بنیامین را جا گذاشتند و نزد پدر برگشتند و به پدر عرض کردند این وقایع گذشت و نتوانستیم او را برگردانیم، حضرت یعقوب فرمود: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» (یوسف/86) همه شکایات و مناجاتم را به درگاه الهی می‌برم «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید، بعد از این که ظاهر این است ناامیدی است و ظاهر این است یک مصیبت جدیدی ایجاد شده اما از بیان یعقوب(س) استفاده می‌شود که به برادرها بعد از بیست و چند سال دستور می‌دهد، «اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» دنبال یوسف و برادرش بگردید. محور را در گشتن و پیدا کردن یوسف قرار می‌دهد. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» رَوح، وقتی ابر یکجا را فرا می‌گیرد، غم از غمام می‌آید، غمام یعنی ابر فراگیر، وقتی رَوح می‌گویند یعنی بادی که بیاید ابر را ببرد و آسمان باز شود. این تعبیری که اینجا آمده که «رَوح الله» از همان ریح و راحت و رفتن از تنگنا می‌آید، آن چیزی که فراگیر شده، فشار فراگیر ایجاد کرده، خیلی گاهی تلفن می‌زنند و آدم را می‌بینند و می‌گویند: مصیبت‌هایی که بر ما ایجاد شده فراگیر است و دیگر از این نجاتی امکان پذیر نیست. این بیان خیلی زیبا دارد اینها را مخاطب قرار می‌دهد که برادرها احساس کردند با وضعی که پیش آمد و تهمتی که به اینها خورد شما سارق هستی و یکی از اینها را گرفتند و مصیبتی که بر پدر وارد شد، عهدی که اینها کرده بودند که این را حتماً برمی‌گردانند و خدا همین عهد اینها را کاری کرد که نتوانند انجام بدهند و بنیامین نزد برادر ماند بخاطر آن مسأله‌ای که پیمانه در بار او بود، می‌خواهند برگردند یک شهری که مردم آن شهر اینها را به عنوان سارق می‌شناسند. آدم‌هایی که در عمرشان اهل سرقت نبودند. شریف زندگی کردند، اینها خاندان پیغمبر هستند و بیت نبوت است. تهمت دزدی که به اینها خورده، چون به یعقوب گفتند: اگر حرف ما را باور نمی‌کنی از آن شهر بپرس. از کاروان‌ها بپرس که تهمت سرقت به ما خورد و بنیامین این سرقت را انجام داد. افرادی اینچنین دارند برمی‌گردند و با عزیز مصر هم رابطه داشتند. یعنی عزیز مصر از اینها پذیرایی ویژه کرد. این تعبیر «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» هرجا دیدید فشار زیاد است، یقین بدانید قدرت خدای متعال فوق هر فشاری است، اگر کسی در جایی که فشار زیاد می‌شود حالت یأس پیدا کند یعنی قدرت خدا را محدود کرده و باور ندارد قدرت خدا فوق این است. این شیء بر قدرت خدا فائق دیده است. یعنی اینطور که فکر کردیم زمین گیر می‌شویم.

پیامی که رهبری به عنوان گام دوم دادند، اگر ما از این نعمت استفاده کنیم یک روح تازه‌ای می‌تواند در جوانان ما بدمد که بسیاری از کسانی که ممکن بود فشارها و سختی‌ها یا بعضی از بی تدبیری‌ها حال اینها را به یأس کشیده باشد، با یک روح تازه‌ای«وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» خدا جذبه‌های ویژه در وقت‌هایی که انسان احساس می‌کند دیگر همه راه‌ها بسته است، ایجاد می‌کند. هیچکسی نیست که بگوید: من در جایی قرار گرفتم که دیگر از این بیشتر امکان ندارد و من توان ندارم! این سنت الهی است که فشار و مصیبت هیچگاه به اندازه طاقت انسان هم نیست. همیشه دون طاقت انسان است. هیچگاه فشار و مصیبت به اندازه طاقت انسان نیست. تازه آنجایی که دون طاقت من است و من اگر قدرتم را به کار بگیرم، می‌توانم. یک عظمتی در کنار این مسأله است که قدرت الهی است و هیچ فشاری در مقابل آن فشار نیست و هیچ مصیبتی در مقابل آن قدرت مصیبت نیست. یکی اینکه هیچ مصیبتی در وجود انسان به قدر طاقت انسان هم وارد نمی‌شود و این رحمت الهی اقتضا می‌کند. همیشه دون طاقت انسان است که انسان بر آن غلبه کند. نکته دوم این است که تازه در اینجا یک باب وسیع دیگری از رحمت است و آن قدرت الهی است و قدرت الهی و رحمت الهی فوق هرچیزی است که در عالم متصور است. عظیم‌ترین شی که در عالم تصور کنیم، قدرت خدا فوق آن است، لذا می‌فرماید: «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» این فشارها شما را نا امید نکند و به سمت این نبرد که دیگر همه راه‌ها بسته شده است. راه الهی گشایشی است که می‌آید و ابرها کنار می‌رود. ابرهای فراگیری که به ظاهر همه جا را پوشانده بود و احساس می‌کردید راهی به خورشید برای شما نیست، باز نمی‌شود مثل نفس انسان که گاهی در سختی و فشار می‌گیرد. آنجایی که انسان یک نفس می‌کشد و سینه باز می‌شود، این رَوح الله است. پدری که اینقدر بچه‌ها اذیت کردند، آنجایی که باز بچه‌ها به نا امیدی رسیده بودند، تنهایشان نگذاشت و باز با اینکه اینها بنیامین از دست داده بودند، با اینکه همین مدت است که حضرت کور شد از شدت گریه و فشار، با این حال «یا بَنِیَّ» اینجا سرشار از امید است. چون وقتی نگاه می‌کند عقبه‌ی وجودش را مرتبط با خدا می‌بیند، هیچ بن بستی در کار نیست. بن بست برای کسانی است که خدا نمی‌بیند. بن بست برای کسانی است که عقبه و پشتوانه ندارند. اگر کشوری یک چنین پشتوانه‌ای را باور کرد، خدا واقعی است، خدا در ذهن من نیست. خدا در هستی است و همه هستی ظهور خداست. قدر مطلق هستی است. اگر اینطور شد بن بست کجا معنی می‌دهد و کجا نا امیدی معنا می‌دهد؟ اولیاء و انبیای الهی هیچگاه به نا امیدی نمی‌رسند و در اوج فشار تازه اینها نشاط پیدا می‌کنند، امام حسین(ع) در بالاترین فشارها می‌گویند: رنگ ایشان بازتر و بر افروخته‌تر می‌شد. لذا اینجا یعقوب(س) همین‌جا که دید فشار دارد به نهایت می‌رسد، احساس کرد گشایش می‌خواهد محقق شود. لذا اینها را هم وعده داد که «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» کافر پشتوانه ندارد، عقبه ندارد. کافر متصل نیست اما مؤمن متصل است. لذا هیچگاه از روح الهی و از امداد الهی و از کمک و جذبه الهی نا امید نمی‌شود. لذا در گناهان کبیره که امام صادق می‌شمرد، بعد از شرک یأس از امید به خداست.

وقتی اینطور شود دیگر همه چیز برای انسان بی معنا می‌شود. زندگی در حالت یأس بی معنا می‌شود. وقتی انسان به یأس رسید، خودش راه را به روی خودش می‌بندد و حتی اگر راه باز باشد، این دیگر قدرت حرکت را از دست داده است. اگر انسان یأس بر او غلبه کرد، مثل این است که حیوان درنده‌ای بر او غلبه کرده و انسان قدرت فرار در خودش نمی‌بیند و قدمی برنمی‌دارد. این میخکوب شدن از بین رفتن است و کسی که به اینجا برسد، باور به قدرت خدا را از دست داده و کافر است. این کفر عملی است البته کفر اعتقادی هم به بن بست می‌رسد و خودش را در محاصره می‌بیند و راه فرج نمی‌بیند اما مؤمن اگر به کفر عملی هم مبتلا شد، بلافاصله خدای سبحان با یک تلنگر راه را برای او باز می‌کند و نشان می‌دهد. هرگاه دیدیم فشار زیاد می‌شود آنجا بیشتر دنبال راه گشایش باشیم. چون هیچگاه    فشار به حد مساوی وجود انسان نخواهد رسید. یا اینکه ما فشار کم را گاهی زیاد می‌بینیم. فکر می‌کنیم این فشار دیگر همه وجود ما را گرفته است. با اینکه این فشار سخت هست اما فشاری است که بارها برای دیگران پیش آمده اما تحمل این مقدار را برای خود نمی‌بیند و فکر می‌کند این دیگر این را از پا می‌اندازد. لذا می‌فرماید: «إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ»

«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ» وقتی اینها در بار سوم وارد بر یوسف شدند، لذا یعقوب که به اینها «اذهبوا» گفت، حرکت کردند و دیگر آنها را همه حذف کرد و به تعبیر علامه قرآن مقدار لازم را بیان کرده است. اینها راه افتادند، آمدند، در راه چه حالی داشتند، چطور وارد این شهر شوند؟ مردم اینها را سرزنش می‌کنند، سراغ بنیامین و عزیز مصر را چطور بگیرند؟ با چه رویی سراغ عزیز مصر بروند؟ اینها خیلی عظیم است و مشکل است. «قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» همه با هم گفتند: یا ایها العزیز! اینها باید به یک رتبه‌ای می‌رسیدند تا فرج محقق شود. این رتبه اینجا بود. یعنی به جایی برسند که احساس ذلت خودشان را بکنند، انسانی که مغرور است، متکبر است، این تا نشکند حل نمی‌شود. و الا اگر برایش حل شود رها کردنش است. یعنی اگر انسان مغرور و متکبری را خدا رها کند، مثل مریض لا علاجی می‌شود که دکتر برایش درمانی نمی‌بیند و می‌گوید: ولش کنید، آزاد است و پرهیز ندارد. اما اگر خدا سخت می‌گیرد و فشار ایجاد می‌کند برای این است که خدای سبحان اینها را لایق نجات می‌بیند. تا با این فشارها مریضی شکسته شود و درمان صورت بگیرد. اینها آمدند بالاخره این را عزیز مصر می‌بینند. شکستن در مقابل عزیز مصر برای اینها ساده‌تر است تا در مقابل برادرانشان که اینطور نسبت به او حسادت داشتند. خدا گذاشت در مقابل عزیز مصر شکستن صورت بگیرد و بعد معلوم شد این برادرشان است و وقتی معلوم شد آن موقع کار اینها به نتیجه رسید و شکستن صورت گرفت و محقق شد و خدا فرج را محقق کرد.

این سنت الهی است و اختصاص به اینها ندارد. ما در خیلی جاها سرمان را فرود نمی‌آوریم. «لو لا ثلاثة فی ابن آدم ما طأطأ رأسه شی‏ء» (بحارالانوار، ج 6، ص 118) سه چیز اگر نبود در بنی آدم، هیچ چیز سر بنی آدم را فرود نمی‌آورد و خضوع ایجاد نمی‌کرد. «المرض و الموت و الفقر» یعنی نیاز، مریضی و مرگ، این سه مورد هست. با اینکه این سه تا هست، باز هم به این راحتی سر فرود نمی‌آورد، می‌داند آخر می‌میرد اما باور نمی‌کند مربوط به این باشد. دیگران را می‌بیند. مرگ برای همسایه! مریضی برای همه هست اما در سلامت شاکر نیست. گردن فرازی می‌کند. در وقت غنا شاکر نیست و به فقر مبتلا می‌شود. بعضی از این سر کردگانی که بودند یکباره به چه وضعیتی افتادند. زلیخا، به چه وضعی افتاد؟ در بعضی روایات وارد شده که در دوران قحطی عزیز مصر از دنیا رفت. وقتی عزیز مصر از دنیا رفت، زلیخا که به فقر مبتلا شده بود، یوسف همه چیز او را گرفت و به فقر مبتلا شده بود و در کوچه و خیابان زندگی می‌کرد. کسی به او گفت: چرا سر راه یوسف نمی‌نشینی و از او تقاضای کمک نمی‌کنی؟ یکبار سر راه یوسف نشست و آنجا با این ندا که حمد می‌کنم خدایی که عبید را ملوک قرار داد با عنایت الهی و ملوک را عبد قرار داد لمعصیته! یعنی آن کسی که عبد بود، یوسف با طاعت الهی ملک شد و این کسی که ملک بود و پادشاه بود و عزیز بود، با معصیت حق خوار و ذلیل شد. آنجا یوسف گفت: این صدا آشنا است. این صدای که بود؟ این صدای زلیخاست. همان کسی که یوسف سالیانی در خانه آنها بود و صدا را می‌شناخت. گفتند: نمی‌ترسی سر راه او هستی؟ گفت: نه، با کریمان کارها دشوار نیست! کسی که مطیع حق است، تعدی در کار او نیست. چقدر اینها زیباست! دین یوسف را باور داشت، لذا از آنجا به بعد ورق برگشت و یوسف او را دید و اتفاقاتی که در فیلم حضرت یوسف مشاهده کردید. بعد به وصایل یوسف رسید و به دین یوسف درآمد.

اگر کسی نشکست، او را می‌شکنند. ممکن است سی سال طول بکشد، چندین سال طول بکشد اما این شکستن در دنیا هم محقق می‌شود. این شاه مملکت وقتی از ایران فرار کرد، ذلت از این مملکت به آن مملکت رفت و آواره شد. بالاترین مصیبتی که ابر قدرت، قدر شوکت می‌خواستند برای او ذکر کنند، هرجا می‌خواست برود می‌گفتند: عذرخواهیم و نمی‌توانیم تو را بپذیریم! چقدر این برای کسی که هم پول دارد و هم ثروت دارد بد است! وقتی وارد می‌شد کانه چیز نجسی وارد شده همه از او پرهیز داشتند. این شکستن است. حسنی مبارک همینطور، اگر انسان یک صفت بدی داشته باشد و نشکند، او را می‌شکنند. سعی کنیم صفات بد را در وجودمان تا وقتی به اضطرار نشکستند، خودمان بشکنیم، وقتی اینها شکسته شود، رحمت خدای سبحان نازل می‌شود. «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» آمدند تمام بیچارگی‌شان را عرضه کنند. هم غذا ندارند، همه فشارها در وجودشان به واسطه تهمتی که به آنها خورده و برادری که عزیز مصر نگه داشته، پدر به غم مبتلا شده، نه نزد پدر جایگاهی دارند، نه اینجا جایگاهی دارند، نه غذایی دارند. وضعیت سخت است. از جهت روحی و روانی و مادی و جسمی تحت فشار بودند. سال به سال هم قحطی شدیدتر می‌شود و قیمت‌ها بالاتر می‌رود.

این گفتن «یا ایها العزیز» برای اینها سابقه نداشت. چون ذلتشان شدید شد، عزت او را شدید دیدند. اینها تا به حال ذکر عزیز نمی‌کردند. رفت و آمد داشتند اما به عنوان عزیز نه! اگر انسان در درگاه الهی عزت را ببیند و برای خودش چیزی نبیند، وقتی خدا را به عزیز خطاب می‌کند، وقتی در محضر امام زمان (عج) خودش را اینطور عرضه کند، محتاج همه جذبه‌های رحمت آنها ببیند، ببیند چقدر انسان این کوچکی را بزرگ می‌کند. این نگاه یا ایها العزیز نشانه این بود که اینها به ذلت رسیدند و با تمام وجودشان وقتی گفتند، اثرگذار است. «مَسَّنا» حال ما را می‌بینی. «وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» سختی هم به ما رسیده و هم به همه خانواده و بیت یعقوب رسیده است. زن و بچه، پدر، فرزندان، مشکلات روحی، مشکلات قحطی، همه نظام روحی و روانی ما مختل شده است. رویشان نمی‌شد بگویند: بنیامین را آزاد کن ولی رویشان می‌شد بگویند: ما بیچاره هستیم. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» بضاعتی که همراه داریم چیزی نیست. در دفعات قبل هم ما چیزی نداشتیم. پول ما ارزشش کمتر شده و قیمت‌ها بالاتر رفته است. ما چیزی نداریم و دست ما خالی است. بضاعتی نیست که ارزش این کالا را داشته باشد. وقتی نزد خدا خطاب کنند عملت کو؟ چه آوردی؟ آدم نگاه کند فکر کند این را آوردم، آن را آوردم، نمازم، می‌گویند: کو نمازی که بدون ریا باشد؟ کو صدقه‌ای که بدون منت باشد؟ کو حجی که به غیر شهرت باشد؟ تعبیر بعضی از نقل‌هاست. خدایا آنچه گفتی من انجام دادم، اما این همه مثل پول‌های قلابی است و نزد من ارزشی ندارد، چون از جانب خودش نگاه می‌کند نه از جانب خدا، عمل به لحاظ اینکه منتسب به خداست عظیم است، اما عمل چون منتسب به من است حقیر است و چیزی نیست. اگر آدم این را دید وقتی در عمل انجام می‌دهد، هیچ عملی را سرمایه نمی‌بیند. یعنی هرچقدر عظمت حق در وجودش بیشتر شکل بگیرد، اعمالش را پول‌های قلابی می‌داند که می‌فهمد اینها قلابی هستند. اگر ناقد بخواهد اینها را عیار بزند، می‌بیند هیچی ندارد. لذا گدا چیزی نمی‌خواهد، می‌گوید: چه آوردی؟ هیچی همراه من نیست. هرچه فرمودی اطاعت کردم، اما اطاعت‌های من قلابی بود. این حال را اینطور برای خودمان ایجاد کنیم، «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» بیچارگی سراسر وجود ما را گرفته، آنچه که همراه داریم هیچ ارزش و قدری ندارد در مقابل آن قیمتی که از کالا نزد شماست، ما بهشت را می‌خواهیم. چه نسبتی است بین اعمال ما و آنها. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» تو کریم هستی، تو کیل را پر پیمانه قرار می‌دهی، حتی آنجایی که پول ما قلابی است. لذا می‌گویند: اگر کسی پول قلابی دارد کجا برود به رویش نیاورند؟ نزد کریم برود. می‌فهمد این قلابی است و نمی‌خواهد سر کریم را کلاه بگذارد اما کسی غیر از کریم خریدار این پول قلابی نیست. چون کریم به رو نمی‌آورد. اگر ما با اعمالمان که یک اعمال قلابی است و یک اعمال غیر صالح به درگاه ربوبی است، چه نسبتی بین این خاک و رب عظیم است؟ خدایا این عمل را شما فرمودی و من اطاعت کردم. نپرس چطور، نقادی نکن چگونه؟ اگر بگویی چه آوردی؟ می‌گویم: هیچ! چون اینها سرمایه من نیست.

از خدا تقاضا کنیم اما همیشه یک دعایی را بگذاریم که خدایا آنچه تو می‌دانی از کرمت به ما بده. یعنی آنچه از کَرَم بشود، حد نزنیم. اینها را هم بگوییم و سبب رابطه قرار بدهیم اما بگذاریم یک چیزی هم از آن طرف بی حد زدن ما، بدون این محدود کردن ما، بگوییم: خدایا تو کریم هستی، خودت از کرمت هرچه می‌خواهی بده. اگر کسی بخواهد همراه خودش زادی به خانه کریمی ببرد، سفره‌اش را به خانه کریم ببرد، خیلی زشت است. خدایا ما سر سفره تو می‌آییم و چیزی نمی‌آوریم. آنجا شما به ما بده هرچه با کَرَم تو سزاوار است. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» نسبت به نظام قحطی بود «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» آزاد کردن بنیامین بود. اینجا دیگر ما هیچ مالی نداریم. با اینکه اینها اهل صدقه نبودند اما «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» در مقابل این چیزی نداریم بدهیم. این قدر و قیمتی نیست که در مقابل بخواهیم پولی بدهیم. اما تو می‌توانی به صدقه این را به ما ببخشی و به ما برگردانی که پدر ما به اضطرار افتاده با نبود بنیامین و تمام نظام روحی و روانی ما به هم ریخته که پیمان‌ها و زندگی ما همه به هم ریخته شده است. «إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» خدای سبحان جزا می‌دهد. از جانب ما چیزی مقابلش نداریم بدهیم.

«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ» (یوسف/89) اینجا بود تا اینها شکسته شدند، فراق تمام شد. این شکسته شدن آماده شدن برای مراحل گشایش هست. اینجا دل یوسف خیلی شکسته شد و اشک یوسف جاری شد که این برادرانی که اضطرار اینها را دید، عهد الهی به این بود که باید برادران به اینجا می‌رسیدند. گاهی کریم نمی‌خواهد این شکسته شود، اما خدا می‌داند برای این نجات در این است که شکسته شود. باید اینطور شود که این نجات پیدا کند. لذا عهد الهی این بود که یعقوب به اوج فشار برسد و با آمدن بنیامین و ماندن این. برادرها به اوج فشار برسند و یوسف به اوج اضطرار برسد با اینکه ببیند برادرانش اینطور به اضطرار رسیدند و پدر آنطور، همه اینها مورد آزمایش قرار گرفتند. آزمایش یوسف که کریم است کمتر از آزمایش اینها نبوده است که ببیند اینها شکسته شدند. برای یک کریم شکسته شدن افراد خوشحال کننده نیست. دارد اذن الهی صادر شد. وقتی یوسف در برابر درگاه الهی شکسته شد، وقتی این اضطرار را دید خیلی منقلب شد. اینها نامه‌ای از یعقوب(س) آورده بودند، وقتی نامه را دادند، یوسف نامه را گرفت و بر چشمانش گذاشت و بوسید، اینها تعجب می‌کردند که چرا این کار را می‌کند؟ چرا حالش منقلب شد؟ جلسه را ترک می‌کند و دوباره برمیگردد و نامه را می‌خواند. در آن نامه یعقوب قسم داده بود یوسف را که ما خاندان پیغمبر و پیغمبرزاده هستیم، دزدی در خاندان ما معنی ندارد. عزیز مصر را به عدلش قسم داده بود که بنیامین را آزاد کن. یوسف که اضطرار پدر را در آن نامه دیده بود یوسف را خیلی شکست و این شکستن یوسف بب فرج الهی شد. این فرج هم شکستن یعقوب، هم شکستن برادران، هم شکستن یوسف را به نحوی همراه داشت. «ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» می‌دانید با یوسف و برادرش چه کردید؟ نمی‌گذارد برادر جدا باشد و کمرنگ دیده شود. «إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» یعنی دارد راه گریز اینها را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که راه عذر شما این است که بگویید: ما جاهل بودیم. جهالت گاهی جهالت عملیه است. حسادت جهالت عملیه است. یعنی در حالتی که حسادت بر ما غلبه کرد این کار را کردیم.

«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» (نساء/17) توبه برای کسانی است که با جهالت یک معصیتی را انجام بدهند. اگر کسی عالماً معانداً عملی را انجام بدهد توبه برای او نیست، هرچند این حالتی هم که فکر می‌کند عالم معاند است خودش یک جهالت است، لذا دارد به اینها یاد می‌دهد که راه برگشت این است که بگویید: ایام، ایام جهل بوده و ما برگشتیم، الآن فهمیدیم.این به صورت کلی فقط برای اینکه اینها انتقال بدهند، از کجا خبر دارد ما با یوسف چه کردیم؟ بنیامین هم خبر نداشت اینها با یوسف چه کردند؟ از کجا خبردار شده است؟ همین باعث شد که خبردار شوند، «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» در حالی که شما جاهل بودید. لذا می‌گویند: اگر می‌خواهید کسی را برگردانید، فقط کاری کنید این متنبه شود. نمی‌خواهد جزئیات کار را بگویید. راه فرار هم نشان بدهید که از چه راهی این بتواند عذر بیاورد. در ادامه می‌گوید: «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» (یوسف/90)

 

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 62

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/13


شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، ایام دهه فجر انقلاب اسلامی را به همه شما تبریک می‌گویم و انشاءالله در سایه ایمان و عزت و اقتدار جمهوری اسلامی بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم دهه فجر انقلاب اسلامی را تبریک می‌گویم، این انفجار نور که با آمدن امام همراه شد و آمدن نور بود و امید همه انبیاء تا کنون را خدای سبحان به واسطه این نائب عام امام زمان محقق کرد، انشاءالله خدای سبحان خودش این انقلاب را در پناه عزت خودش حفظ کند از شر همه اشرار و برکت بدهد.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله این ناله و ندبه و زاری در فقدان ولی‌مان را با تمام وجود داشته باشیم تا اینکه ظهور حضرت با این ناله‌ها به سوی خدای سبحان نزدیک‌تر شود و ما جزء زمینه‌سازان و بسترسازان ظهور حضرت باشیم و این انقلاب که مبدأ بسیاری از تمایلات ما را تغییر داده است. انشاءالله خدای سبحان این مبدأ تمایلات را به سمت الهیت خودش بیشتر سوق بدهد و برای مردم هم راحت بیشتر و الهیت بیشتر را روزی بکند.

در محضر سوره حضرت یوسف(ع) بودیم، هرگاه اسم حضرت یوسف را می‌آوریم، واقعاً منتقل به یوسف زهرا(عج) می‌شویم و دلها با این اسم به آنجا منتقل می‌شود. به آیه 84 از این سوره رسیدیم. در جلسه قبل یک نکته از آیه 83 باقی ماند. عرض کردیم با اینکه برادران تمام واقعه را برای یعقوب(س) تعریف کردند و در بیانشان صدق بود، ولی با این حال یعقوب(س) به آنها گفت: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» باز این تسویل است. چرا؟ چون دنباله‌ی همان جریان حضرت یوسف بود که عمل ادامه دارد. این بحث بسیار در زندگی ما دخیل است. از ماجرای چاه چند سال گذشته است؟ بیش از بیست سال گذشته است ولی هنوز عوارض آن دامنگیر اینهاست. فکر نکنیم اگر عملی را انجام دادیم و نتیجه‌ای را زود ندیدیم این عمل تمام شده است.

شریعتی: نکته درخشان هفته گذشته این بود که تمام اعمال ما خوب یا بد حیات دارند و موج ایجاد می‌کنند و تا آخر عمر همراه انسان است مگر اینکه انسان از این برگردد.

حاج آقای عابدینی: اگر انسان از عمل خوبش برگردد دیگر برای این موج ندارد. یا عمل بد است به توبه منجر شده است. ما در صحنه‌های مختلف زندگی امروز یک کاری انجام می‌دهیم، خیلی از اعمال را اگر رگه‌هایش را پیگیری کنیم به اعمال سابق ما برگشت می‌کند. گاهی اعمال سابق فردی و گاهی اجتماعی است. در نظام اجتماعی هم گاهی یک عمل اجتماعی را شکل دادیم و با همدیگر تصمیم گرفتیم. این موجی که ایجاد می‌شود، اگر عمل صالح است این موج اجتماعی‌اش دائماً ادامه دارد. اگر جمهوری اسلامی به عنوان یک عمل صالح شکل گرفته است، موجی که شکل پیدا می‌کند در کشورهای مختلف و نویدبخش می‌شود حتی اگر مثلاً اینهایی که در فرانسه تظاهرات می‌کنند، می‌گویند: ما سوژه و مدلمان را از انقلاب اسلامی 1379 گرفتیم. این باز هم عدالت طلبی یک موجی است که نتیجه آن است. هر اثری بگذارد در دفع فساد حتی به همین مقدار، نتیجه عمل کسانی است که در آن روز آمدند و این عمل صالح را ایجاد کردند و اگر این منجر به ظهور شود و متصل به ظهور شود، مقدماتی که برای آن ایجاد کرد، باز هم عمل صالح کسانی است که این را ایجاد کردند و اگر کسی در مقابل جمهوری اسلامی هر مانعی ایجاد کند، هر صدمه‌ای بزند که این تأخیر پیدا کند، در رسیدن به کمالاتش این تأخیر و موجی که در بدی ایجاد کرده، در مقابل این حقیقتی که می‌خواست برسد، تأخیر رسید و کمالاتی که محروم شدند، مردم و دیگران و بعدی‌ها، در همه آنها شریک است. فقط یک عمل نیست. من یک گرانفروشی کردم. من احتکار کردم، من جایی کوتاهی کردیم، مدیری، وزیری، نماینده‌ای در جایی کوتاهی کرد و وظیفه‌اش را انجام نداد. این انجام ندادن یک وظیفه نیست. این ضربه زدن به یک نظام است که جلوی سرعتش را گرفت و مردم از هر برکتی محروم شده باشند، هر جایی که باعث شود مردم به این نظام بدبین شوند و از برکات این محروم شوند، کسی که این کار را کرده در تمام اینها شریک است. لذا این موج تا ظهور می‌شود و هرچه این موج به سمت ظهور برود، تأخیرش یا تعجیلش عمل این هم محسوب می‌شود. اگر مانع ایجاد کرده باشد، تأخیرش و اگر کمک کرده باشد تعجیلش. این عمل، عمل این هم محسوب می‌شود. چقدر عظمت پیدا می‌کند. اگر یک مدیری با تمام وجودش در نظام اسلامی کار کرد و کوشید، هر برکتی این نظام پیدا کند تا زمان ظهور و در زمان ظهور جزء اعمال این هم حساب می‌شود که زمینه سازی کرده بود و اگر مدیری برخوردش برخورد از سر سیری بود و کاری نداشت، اگر نعوذ بالله ضربه‌ای هم زد، آن هم هر محرومیتی برای مردم ایجاد شود و دیرتر به مقصد برسد، همه اینها جزء اعمال آن هم نوشته می‌شود. اگر باور کردیم آن موقع رابطه‌ ما با تسهیل زندگی مردم و آن نگاه ایمانی و خدمت کردن به مردم خیلی متفاوت می‌شود.

«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ‏ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» (یوسف/84) وقتی اینها آمدند و گفتند، یعقوب گفت: من در مقابل این تسویل نفس شما صبر جمیل می‌کنم. صبر جمیل یک بحث زیبایی دارد که مختصر می‌گویم. صبر جمیل این است که با اینکه برای من سخت است اما صبر می‌کنم. صبر نسبت به مقام رضا، مقام رضا بالاتر از مقام صبر است. یعنی به آن اتفاق راضی هستم. مقام صبر می‌گوید: برایم سخت است اما تحمل می‌کنم. ما باید در این مقامات حرکت کنیم اگر بتوانیم. به ما نگفتند: زود بروید آن مقامات را بگیرید، اینها را نمی‌خواهیم، آنجا می‌رویم. تا از اینجا طی نشود کسی به آنجا نمی‌رسد. کسی نمی‌تواند یکباره به مقام رضا بگوید، چون آن بهتر است پس من یکباره می‌روم مقام رضا، مقام رضا نسبت به مقام تسلیم بالاتر است. چون در مقام رضا یک خودی می‌بیند و راضی می‌شود. می‌گوید: خدا با من این کار را کرد و من هم راضی هستم. این یک خودی دیده اما در مقام تسلیم اصلاً خودش را نمی‌بیند. صبر و رضا و تسلیم وقتی پشت سر هم قرار می‌گیرند، مقام صبر مقام بسیار بزرگی است، صبر در برابر گناه، صبر در برابر مصیبت‌ها که انسان در مقابل فشارها صبور باشد. صبر در مقام طاعت حق که انسان در اطاعت حق صبور باشد. خسته و بی نشاط نشود. صبر یعقوب در مقابل صبر در گرفتاری‌ها بود. این صبر جمیل است منتهی ابراهیم خلیل را داشتیم، وقتی داشتند در آتش می‌انداختند، جبرئیل آمد گفت: اگر چیزی می‌خواهی بگو. گفت: از شما نه. گفت: از خودش بخواه! گفت: دارد مرا می‌بیند. منتهی این مقام کسی است که می‌بیند خدا او را می‌بیند. اگر ما یک چنین حرف‌هایی را ادعا کنیم و بخواهیم با این نگاه دست از دعا برداریم و از این حرف‌ها بزنیم، زود مشت آدم را باز می‌کنند و رسوا می‌کنند. آدم در دایره ارتباط با خدا، ادعای گزاف نکند. در دایره صدق محض ادعای دروغ نمی‌خرند. لذا ما اگر توانستیم افق نگاهمان را صبر جمیل قرار بدهیم، خیلی برای ما این مقام عظیمی است که بتوانیم به آن برسیم که در مصیبت‌ها و مشکلات، در برابر گناه، انسان صبور باشد تا خدای سبحان این صبر را به ما اعطا کند و بعد هم رضای خود را به ما اعطا کند و بعد مقام تسلیمش را خودش بدهد. صبر مراتبی دارد. یک موقع هست انسان شکوایه به کسی نمی‌کند، اما کسی که صبرش فقط مرتبط با خداست، یعنی این صبرش او را به خدا نزدیکتر می‌کند. این صبر جمیل است که صبر او را به خدا رساند.

بعد می‌فرماید: «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ‏» وقتی اینها آمدند و بنیامین را جا گذاشته بودند، دوباره از اینها رو برگرداند. انسان گاهی ابتدای یک عملی را غلط انجام می‌دهد. مثلاً مثال واضحی که می‌زند این است که کسی رفته در خانه دیگری و تصرف کرده است. این را وارد شدن به جای غصبی می‌گویند. امر الهی این است که باید از این خانه خارج شوی و مالی را که تصرف کردی دست برداری، الآن هم که می‌خواهی خارج شوی، باید از خانه خارج شوی، در خانه هر قدمی برداری حرام است. این حرام فعل تو است و باید انجام بدهی و واجب است و حرام را پایت می‌نویسیم. با اینکه اینها جریان بنیامین را تقصیری به خرج ندادند، حضرت یعقوب می‌فرماید: اگر جریان یوسف را به پا نکرده بودی، این جریان بنیامین و برادر دیگر هم پیش نمی‌آید. اینها مترتب بر آن علت بوده است. به آنها پشت می‌کند «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى» این أسف وقتی که حزن خیلی شدید می‌شود، به طوری که وجود را پر می‌کند و خون در رگ‌ها منجمد می‌شود و می‌خواهد یک بروزی پیدا کند، این را أسف و تأسف می‌گویند. حالت حزن شدیدی که فشار می‌آورد. «عَلى‏ یُوسُفَ» أسف و یوسف، چقدر زیباست. در عین حالی که دارد حزن را بیان می‌کند، مقام حزن مانع نشده که زیبایی در حزن هم با زیبایی بیان کند. در مقام حزن هم انسان چه کار کند؟ حواسش باشد که زیبایی به کار رفته می‌تواند او را حساس‌تر بکند. با اینکه بنیامین مانده است و اسیر شده است اما باز یوسف را نام می‌برد.

لذا در اعمالمان، مثلاً در مریضی‌هایمان یک سرشاخه را اصلاح می‌کنیم، اما ریشه مریضی اگر کنده نشود، دوباره طور دیگری بروز می‌کند. این هم همینطور است. عمل مرکزی و ریشه‌ای که اینها شاخه‌های آن بوده، تا حل نشود، اگر عمل ناصالح است، ریشه‌کن نشود و به توبه منجر نشود، اگر عمل صالح است، تقویت نشود، چون عمل صالح را تقویت می‌کنیم تا ثمراتش بیشتر شود. عمل ناصالح را ریشه‌کن می‌کنند تا ثمره قطع شود. لذا اینجا توجه حضرت یعقوب به ریشه است. گاهی اگر سر نخ را پیدا نکنیم، هرچه جلوتر برویم، گره در گره می‌افتد. این گره را باز می‌کنیم، سه گره می‌زنیم. به ظاهر دنبال حل این هستیم ولی گره‌های بیشتری را در زندگی ایجاد می‌کنیم، برگشتن البته سخت است، منتهی اگر انسان برگردد محاسبه کند نسبت به گذشته، که این محاسبه یکی از نکات مثبتش این است که انسان دائماً به گذشته برگردد و نکند کاری، رابطه‌ای، حقی از من ضایع شده بود، و من یادم بود ولی کم کم یادم رفت. این برگشتن و دوباره یاد آوردن باعث می‌شود آن ریشه را پیدا کرد. خدا هم امداد می‌کند. اگر قصد انسان این بود بگردد دنبال ریشه و ریشه را پیدا کند، تا اینها اصلاح شود، اگر کسی با این قصد رفت و مدتی صبوری کرد در پیدا کردن این، خدا هم امداد می‌کند.

«وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» اینقدر گریه کرد و اشک ریخت که چشمانش سفید شد. چشم سفید شدن هم می‌تواند کنایه از کم سو شدن شدید باشد، هم نابینایی باشد. هردو را احتمال دادند. ممکن است کسی احساس کند جریان حضرت یعقوب(س) گریه برای پسر باشد. گریه برای پسر نیست. بنیامین هم فرزند دوست داشتنی برای یعقوب بود. اما برای او این کار را نکرد. برای لاوی که پسرش بود گریه نکرد. اما این جریان برای این هست که در فراق نبی که امیدی است برای آینده مؤمنین، امام سجاد(ع) حدود بیست سال در فراق امام حسین(ع) و جریان کربلا گریست. جنبه احساس بودن غلط نیست اما حد دارد. اما وقتی جنبه می‌شود در جنبه‌ی الهی مسأله، دیگر حدی ندارد. وقتی امام سجاد(ع) بیش از بیست سال در فراق امام حسین بر سر هر سفره‌ای نشست، هر جایی دید گوسفندی را ذبح می‌کنند، هر چیزی که انتقال ایجاد می‌کرد به جریان کربلا می‌گریست.آب خوردن می‌دید می‌گریست. یا فاطمه(س) 75 روز یا 95 روز بعد از پیامبر اکرم زنده بودند ولی سراسر این مدت را گریستند. در فقدان نبوت نه فقط پدر! وقتی ام سلمه سؤال می‌کند: «کیف أصبحتِ» می‌فرماید: «أصبحت بین کَمَدٍ و کربٍ» بین سختی و رنج، منتهی نه سختی که فکر کنیم از بدن است. «فقد النبی و ظلم الوصیّ» بین این دو که مرا آزار می‌دهد. لذا هرچه بگریم جا دارد. هرچقدر انسان آن حقیقت را بیشتر بشناسد فقدانش برایش تألم بیشتری است. امام حسن(ع) چطور پیاده به مکه می‌رفتند و برمی‌گشتند؟ پیاده رفتن پا را اذیت می‌کند و زخم می‌کند. اما چون در راه توحید است، این پیاده رفتن و زخمی شدن و از پا افتادن ارزش دارد. همین چشم را هم در این راه مصرف کردن، گریستن از همین سنخ است که امام سجاد(ع)، فاطمه(س) در این مصرف کردند. ما نمی‌خواهیم جریان حضرت یعقوب را با امام سجاد و جریان کربلا قیاس کنیم اما در یک سنخ و راستا هستند. این را می‌شود بیان کرد که در فقد یوسفی که وعده داده شده بود این یوسف شمس و قمر و یازده ستاره بر او سجده خواهند کرد و او سلطه پیدا می‌کند، او توحید را گسترش خواهد داد و توحید را مستقر خواهد کرد در قسمت‌هایی از زمین. پدری که این را می‌داند و می‌فهمد چه برکاتی از این بر مردم می‌رسد و چقدر عظمت دارد، گریستن در فراق این چقدر جا دارد که این برکت در تحققش تأخیر می‌افتد؟ این نگاه می‌داند یک کد باشد برای حل شدن بسیاری از مسائل دیگر و حواسمان باشد که آن عظمت، خرج کردن در راهش حتی از بدن، در پیاده روی اربعین گاهی مردم مریض می‌شوند و مشکلات زیادی هست، اما مشتاقانه با تمام وجود می‌روند. چرا؟ چون در راه ولایتی است که آن ولایت ارزش دارد انسان بدنش را به سختی بیاندازد. تحقق او شوق به اوست. اگر «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» در فراق یوسف برای یعقوب جا داشت، اگر نگاه ما به امام زمان این باشد که حضرت حقیقتی است که همه انبیاء و اوصیاء مشتاق رؤیت او بودند و دنبال دیدن او هستند، همه هستی دنبال مستقر شدن حاکمیت اوست، تعبیر هست که سماواتیان و ارضیان همه مشتاق هستند تا حاکمیت حضرت تشکیل شود. اگر ما به عنوان بشر و انسان و کسانی که گل سر سبد عالم خلقت هستیم، چقدر باید این اشتیاق ما را نالان و گریان و سوزناک کند؟ اگر به مقدار معرفتمان این سوز در وجود ما ایجاد می‌شود،«وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» تازه کظم می‌کرد و فرو می‌خورد، این مربوط به معرفت است. اگر ما راحت هستیم و دغدغه‌ای نداریم، گاهی یک دعایی می‌خوانیم و اسمی هم می‌بریم اما در باقی اوقات کار خودمان را می‌کنیم، نشناختیم که چیست و کیست وگرنه تمام وجودمان را در راه تحقق او فدا می‌کردیم و به زحمت و سختی می‌انداختیم، جا داشت. این اشک ما آتش زننده باشد که چرا این حقیقت را نداریم و در محضرش نیستیم.

این آیه راه ارتباط را یاد می‌دهد که اگر معتقد هستید این یوسفی است که همه جلوه‌های جمیل در وجود او متجلی خواهد شد، اگر یوسف(ع) مرتبه‌ای از این را داشته، او تمام حقیقت جمالیه در تمام افعال خودش را بروز می‌دهد، چقدر نبودش حسرت زاست و برای انسان چقدر می‌تواند سوزناک باشد و دغدغه باشد. لذا در روایتی دارد که بعضی خدمت یکی از حضرات معصومین عرض کردند، ما اینقدر اشتیاقمان به شما شدید است که گاهی می‌بینیم اعمال ظاهری و زندگی ما تحت الشعاع این اشتیاق قرار می‌گیرد. حضرت می‌فرماید: شما فکر می‌کنید اگر کسی نفسش را بر ما حبس کرد، خدا رهایش می‌کند؟ یعنی تمام وجودش را وقف ما کرده است. تمام زندگی‌ و نگاهش را وقف ارتباط با ما و در راه ما کرده است. اگر کسی خودش را در این راه قرار داد، فکر می‌کنید خدای سبحان او را رها می‌کند؟ او وقف خدا شده است. وقتی «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» شد و این سوز شدت گرفت، فرج محقق خواهد شد. لذا انتظار فرج از بالاترین اعمال در دوران غیبت است، انتظار فرج یعنی این سوز را فهمیدن و این رابطه را احساس کردن، این حال را پیدا کردن و این باعث می‌شود انسان وقف می‌شود. اگر این رسید فرج محقق می‌شود. لذا دنبال این باشیم که در این رابطه بفهمیم که چه چیزی را از دست دادیم، چه چیزی را نداریم؟ جای چه چیزی در زندگی ما خالی است؟ هرچه این طلب شدیدتر شود، فرج در وجود این بیشتر محقق شده است. انشاءالله در این ایام به دل سوخته فاطمه (س) دلهای ما در فراق امام زمان بسوزد و مشتاق باشد، دلهای ما طلب کند آن حقیقتی که می‌خواهد رحمت عامه الهی و رحمت خاصه الهی در تمام هستی محقق کند و ما هم آن اشتیاق در وجودمان ایجاد شود.

«قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِینَ» (یوسف/85) آن فرزندان و بعضی تفاسیر گفتند: حتی خانواده و بقیه، نه فقط فرزندان، اینقدر تو ذکر یوسف را می‌کنی و دائماً این را داری، «حتی تکونَ حرضاً» حرض یعنی چیزی که مشرف به موت است. مشرف به از بین رفتن است، تا داری خودت را از بین می‌بری، «أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِینَ» بلکه از هالکین و از بین رفته‌ها شدی. کانّه دیگر مردم نگاه می‌کنند این حالت عادی ندارد.     تعبیر امیرالمؤمنین هست که بله اینها قاطی کردند اما «لقد خولطوا امراً عظیما» مردم عادی گاهی می‌گویند: اینها عقلایی زندگی نمی‌کنند. البته اینها عقلایی زندگی نمی‌کنند اما اینها مشتاق حقیقت عقل شدند و از زندگی عادی ما فاصله دارند.

«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/86) شما ظرفیت ندارید که غم مرا بشناسید، بدانید چرا من در فراق یوسف چنین می‌نالم. نمی‌فهمید! «بثّ» چیزی که می‌خواهد سر باز کند و دیگر نمی‌تواند بماند را بث می‌گویند. «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» این را خدا می‌فهمد که مقصودم چیست و آنجاست که آرامش بخش است. شکایت از خدا نیست و شکایت به سوی خداست. شکایت به سوی خدا مناجات می‌شود. انسان وقتی به سوی خدا «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» یعنی در حال نجوا و درد دل با خداست. اما شکایت از خدا ناراحتی و اظهار چرا است. چرا با من این کار را کردی؟ در فعل یعقوب(س) این است که «اشکوا الی الله» پناه بردن و نجوا کردن است. به یک قدرت نامتناهی تکیه کردن است. چون حزن را چه کسی می‌تواند برطرف کند؟ یعنی اگر من آمدم پیش شما درد دل کردم برای خواسته و حاجتی که رفع آن دست شما نیست، در تعبیر روایات این نهی شده است. انسان باید بگوید و نباید ساکت باشد و فشار را درون ریز کند. اما آنجایی که دیگری از عهده آن برنمی‌آید شکایت از او فایده ندارد. برو جایی که قدرت دارد در اینکه آن را برآورده کند. لذا «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» در عین اینکه نجواست، دعا و تقاضا هم هست. همین باعث می‌شود حاجت هم مرتفع شود. هم راه درد دل انسان را باز گذاشتند و نگفتند: ساکت باشید، نگفتند در خودتان بریزید. اما در عین حال کجا درد دل کنیم که تأثیر گذار باشد؟ «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» شما از کجا می‌توانید بفهمید که من کدام افق را نگاه می‌کنم؟ من از جانب خدا می‌دانم. جزء انبیای بزرگ هست. انبیای بنی اسرائیل با همه عظمتی که در طول تاریخ داشتند، پدرشان یعقوب(س) هست. تمام انبیای بنی اسرائیل افتخارشان انتساب به یعقوب(س) است. شاه بزرگی از نبوت منتسب به یعقوب است. لذا «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. بین یعقوب(س) و فرزندانش خیلی تفاوت بود.

«یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (یوسف/87) فرزندانم! یعقوب(س) اسم یوسف را می‌آورد. بعد از بیست و چند سال، تحسّس با تجسّس هردو هم می‌توانند یک معنا بدهند، هم می‌توانند تفاوت داشته باشند. تجسس را گاهی به نگاه عیب یابی گفتند و تحسّس را به نگاه حسن یابی گفتند. «یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ» بگردید دنبال یوسف. برای اینها هیچ تصوری از اینکه یوسف زنده باشد نیست. اولین پیام اینجا این است که «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» محور را حضرت یوسف قرار می‌دهد. چون مشکلات اینها یوسف بود، محور حل هم یوسف است. پس اول دنبال یوسف بروید. تا یوسف پیدا نشود مشکلات شما حل نمی‌شود. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» اینها را فرستاده اما نگفته بروید گندم بگیرید. اینها را دنبال پیدا کردن یوسف فرستاده است. درست است وقتی کاروان حرکت کرد رفتند اول پیگیر گندم شدند، اصلاً پیگیر پیدا کردن یوسف نبودند. رَوح یعنی گشایشی که منتسب به خداست. دارد که برادر یعقوب آمد به او سر بزند، گفت: چرا اینقدر خمیده شدی و چشمانت سفید شده است؟ گفت: از فقدان یوسف است و نبود بنیامین. خطاب شد: یعقوب شکایت ما را نزد کسی دیگر می‌بری! «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» آنچنان منقلب شد که گفت: خدایا بر این پیر رحم کن! خدای سبحان گفت: یعقوب، اگر یوسف از دنیا هم رفته بود، با این حال تو او را زنده می‌کردیم و برایت می‌آوردیم. اگر ارتباط انسان «من روح الله» باشد، خدای سبحان امید را در وجود این ایجاد می‌کند و اثری را می‌گذارد که حال او را خوش می‌کند. «إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» فقط قوم کافر هستند که از روح و رحمت و گشایش الهی نا امید هستند.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 61

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/6

شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، به آخر قصه حضرت یوسف نزدیک هستیم و کار به جاهای خوب می‌رسد. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد جزء زمینه سازان ظهور حضرت باشیم. ابتدا یادآوری کنم که ما قصه‌های انبیاء را می‌خوانیم، بارها عرض کردیم قصه‌های انبیاء به عنوان شئون حضرات معصومین و پیغمبر اکرم هست که هرکدام جلوه‌ای از جلوه‌های پیغمبر و حضرات معصومین را نشان می‌دهند، لذا سیر در زندگی انبیاء در حقیقت سیر در زندگی پیغمبر و ائمه است که هرکدام از اینها شأنی از آنهاست. لذا این را جدا نبینیم. نکته دیگر اینکه این سیر از ابتدای عالم پیوسته است که خدای سبحان آدم(س) را خلق کرد تا قبل از قیامت که ظهور حضرت هست یک سیر پیوسته است و این سیر پیوسته باعث می‌شود وقتی ما نهضت انبیاء را می‌خوانیم این گره زدن قلب است به حقیقت عالم انسانی و تاریخ انسانی که همین تاریخ مرتبط، تمامِ بودن حق است و الهیت عالم است که متجلی شده است. اگر اینها را حواسمان باشد راه ارتباط با تمام فطرت‌های هرکسی در هرجای عالم هست، همین زندگی انبیاء است که شئونی از پیغمبر اکرم و اهل‌بیت هستند و این نگاه باعث می‌شود ما بتوانیم با فطرت‌های همه مردم رابطه برقرار کنیم و فکر نکنند یک پیغمبری است مخصوص دین ما، یا امامی است مخصوص دین ما، هرچند شرافت کسانی که تابع اینها هستند جای خود است اما دعوت ما عام است. لذا دعوت حضرات انبیاء عام بوده و دعوت پیغمبر اکرم عام است و شامل همه می‌شود. لذا با همین دعوت انبیاء داریم همه را به این تیم دعوت می‌کنیم و از زیبایی‌های اینها می‌گوییم و از لطافت‌های زندگی اینها می‌گوییم تا هر جان تشنه‌ای را به سمت وجود آن نبی خاتم از کانال وجود این نبی جذب کند. با این نگاه حواسمان هست که زمینه‌سازی می‌کنیم برای ظهور جهانی که همه ادیان را دعوت می‌کند. همه افراد را دعوت می‌کند به آن حقیقت چون همه می‌بینند که آن مطلوبشان که در آن نبی که می‌شناختند و در آن دینی که می‌شناختند، همان حقیقتی است که می‌بینند. گاهی تذکر خوب است که یادمان بیاید ما یک گوشه‌ای از تاریخ را بیان نمی‌کنیم بلکه یک تاریخ زنده نظام روحی انسان است. انبیاء تاریخ روحی انسان هستند. تاریخ زمانی نیست، بحث زمان نیست بلکه تاریخ روح انسان است. روح زمان ندارد. لذا تاریخ فطرت و روح انسانی است و انبیاء از این منظر، قرآن هم بخاطر همین است که بیش از دو هزار و دویست آیه در قرآن کریم مرتبط با زندگی انبیاء وارد شده است، چون تاریخ نو انسانی و حقیقت انسانی و روح انسانی است.

در محضر آیات 80 به بعد یوسف(ع) بودیم و باز از حضرت یوسف اذن می‌گیریم که وارد این مرحله از زندگی حضرت شویم. تعبیر آیه 80 این است که وقتی برادرها تمام چانه‌هایشان را زدند و دیدند یوسف دیگر بنیامین را آزاد نمی‌کند و طبق قانون اینها باید می‌ماند، اینجا دیگر اینها مأیوس شدند از اینکه بتوانند بنیامین را برگردانند. «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ‏ خَلَصُوا نَجِیًّا» وقتی مأیوس شدند، «استیأسوا» تأکید است. یأس شدید را می‌رساند. تمام تلاش را کردند و راهی ندیدند. از نجات دادن بنامین نا امید شدند. از بقیه کناره گرفتند و رفتند جایی با همدیگر تا ببینند چه کار می‌کنند. «خلصوا نجیَّا» دارد ابن ابی العوجا با دو نفر دیگر قرار گذاشتند که در رابطه با قرآن معارضه کنند، ابن ابی العوجا زندیق بود. مشرک بود و می‌خواستند معارضه کنند. یک نفر از اینها وقتی به آیاتی در مورد نوح رسید که «وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَكِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ» از معارضه با قرآن منصرف شد.  وقتی این آیات را دید، دید که جای معارضه نیست، یکی از آن سه نفر هم با دیدن این آیه منصرف شد «خلصوا نجیّا» می‌گوید: این را دیدم و دیدم چندین عبارت را در دو کلمه بیان کرده است. اینها از بقیه کناره گرفتند و جای خلوتی رفتند و با هم شروع به گفتگو کردند تا تصمیم گیری کنند، تمام این بیان را در دو کلمه آورده است. نجیّا یعنی انسان در ارتفاع از بقیه است، این ممتاز بودن از بقیه نجواست. لذا درگوشی صحبت کردن برای این است که در حالت ممتاز بودن است. اینها کناره گرفتن و به جایی رفتند که خودشان باشند و دیگر نامحرم نباشد و حرف سری بزنند و تصمیم بگیرند. چطور برگردند و چه کنند؟ بعضی گفتند که اینها خواستند مخفیانه و با نقشه بنیامین را فراری بدهند. بعد دیدند نمی‌شود و مأیوس شدند.

«قالَ كَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» برادر بزرگ اینها در جلسه خصوصی که تشکیل دادند، به اینها گفت. طبق بعضی نقل‌ها برادر بزرگتر لاوی است که در قضیه کشتن یوسف هم پیشنهاد چاه را داد. «قَدْ أَخَذَ عَلَیْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» یادتان نرفته که پدر ما یک موثق عظیمی، ما را به خدا قسم داد. «وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ» این اقرار دارد که شما قبلاً در مورد یوسف کوتاهی کرده بودید. پدر این را فراموش نکرده است. سابقه بد، ماجرای بنیامین که قسم خوردید نزد پدر، «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی» من از اینجا برنمی‌گردم. معلوم می‌شود برادرها در همه جریاناتی که پیش می‌آمد یکدست نبودند. اختلاف نظر بوده و بعضی جانب پدر را بیشتر رعایت می‌کردند و بعضی کمتر. برادر بزرگ رویی نداشت که نزد پدر برگردد. همین در آینده که نسل‌های اینها چه تفاوت‌هایی می‌کنند بی اثر نیست که نسل‌های اینها متفاوت می‌شوند. سبط‌های دوازده گانه که دوازده فرزند یعقوب بودند، در تاریخ می‌بینید دائماً رگه‌های این نوادگان اینها مسائل مختلفی از اینها نقل می‌کند. لذا باید خیلی حواس‌ها در فرزندان جمع باشد. «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی» تا پدر اذن ندهد من برنمی‌گردم. «أَوْ یَحْكُمَ اللَّهُ لِی» یا خدا حکم کند. از این دو معنا استفاده شده است، یکی اینکه یا اینجا بمیرم و روی برگشتن ندارم. بخاطر خجالتی که از پدر می‌کشید. یکی اینکه شاید ماندن من در اینجا باعث شود عزیز مصر دلش به رحم بیاید و بنیامین را آزاد کند و من با بنیامین برگردم. «وَ هُوَ خَیْرُ الْحاكِمِینَ» البته خدا بهترین حکم و قضاوت و تقدیر را می‌کند. این نشان می‌دهد که بالاخره این برادر با بقیه متفاوت بود و رگه‌هایی از نبوتی که در یعقوب(س) بود در این وجود بوده که اینطور الهی حرف زده است.

«ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِیكُمْ فَقُولُوا یا أَبانا» نزد پدرتان برگردید و بگویید: «یا أبانا إِنَّ ابْنَكَ» قبلاً که می‌خواستند از پدر بگیرند می‌گفتند: «أخانا» این برادر ماست. حالا که بحث دزدی مطرح است، می‌گویند: «إِنَّ ابْنَكَ» پسر تو، به خودشان نسبت ندادند و جدایش کردند. بیان برادر بزرگتر است که روی برگشت ندارد. نمی‌گوید: برادرمان که تهمت به اینها نچسبد. «سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» ما شهادت نمی‌دهیم، این قسمت از آیه دو معنا شده است، یکی اینکه چون ما دیدیم از بار بنیامین این پیمانه در آمد. به آن چیزی که ما علم پیدا کردیم. «وَ ما كُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ» (یوسف/81) ما نمی‌دانیم پشت پرده چه خبر است. این را اگر بخواهیم با حسن نیت بیان کنیم این است که آن چیزی که با چشم دیدیم، همان است که از بار این درآمد. اما نمی‌دانیم پشت پرده خبری بوده یا نبوده. این با حسن نیت است اگر نگاه کنیم. علم ما این است که فرزند شما سرقت کرده است. نکته دیگر این است که «وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» یعقوب(س) ممکن بود از اینها بپرسد این حکمی که عزیز مصر کرد برای اینکه بنیامین را نزد خود نگه دارد، حکم قانونی آنها نبود. شما گفتید که هرکس در بارش باشد جزایش خودش است. اگر عزیز مصر می‌خواست اینها را به حکم خودش عقاب کند، نگه داشتن نبود، یا جریمه می‌کرد یا تعزیر می‌کرد و برمی‌گشت. این قانون کنعان بود. چرا قانون کنعان را گفتید که بتوانند او را نگه دارند؟ اینها می‌گویند: از ما سؤال کرد و ما هم جوابش را دادیم مطابق آنچه علم داشتیم. یعنی هم موضوع را می‌تواند بیان کند، هم حکم را می‌تواند بیان کند. هردو هم «وَ ما كُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ» سازگار است. می‌گویند ما فکر می‌کردیم که بار حتماً نزد ما نیست لذا حکم کنعان را گفتیم، اگر می‌دانستیم چنین نمی‌گفتیم و می‌گذاشتیم با حکم خودشان باشد.

«وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی كُنَّا فِیها» اینقدر این مسأله آشکار بود که مانند دفعه قبل نیست که شاهد نداشته باشیم یا اگر شاهد آن پیراهن خونی یوسف را آوردیم، آنجا با یک سؤال اینها لو رفتند که دروغ است و حضرت یعقوب گفت: عجب گرگ مهربانی بوده که بدون اینکه پیراهن پاره شود یوسف را خورده و دریده است. اینجا شاهد صدق داشتند و شاهد صدق کاروانی بود که با آن همراه بودیم. همه اهل مصر، تهمت دزدی به همه ما خورد. اگر بپرسید: کاروانی که سرقت کرده همه می‌دانند جریان چه بود. لذا تعبیر این است از شهری که در آن بودیم بپرسید. «وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ» با کاروانی که همراه آنها بودیم بپرسید که ما راست می‌گوییم. ما در این امر صادق هستیم و گذشته ما در ذهن شما نیاید که فکر کنید ما دروغ می‌گوییم.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» (یوسف/83) این آیه شریفه بیان یعقوب(س) است. ابتدا می‌فرماید: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» از آن آیاتی است که خیلی مورد بحث قرار گرفته است. ما نفس مسوّله را گفتیم، گفتیم نفس مسوّله آنجایی است که ابتداعاً که انسان می‌خواهد بدی را انجام بدهد، دنبال این است که بدی را خوب جلوه بدهد. نفس مسوله تزئین می‌کند که انسان میل پیدا کند. و الا اگر انسان از اول بداند چیزی بد است، از ابتدا نمی‌رود. کم کم که نفس مسوّله قوی می‌شود دیگر کم کم احتیاج به توضیح ندارد و می‌شد نفس أماره بالسوء، یعنی به بدی امر می‌کند و انسان هم تبعیت می‌کند. لذا وقتی انسان در نفس مسوّله است باز باید شاکر باشد که هنوز معلوم است و میل به بدی ندارد. اگر بدی انجام می‌دهد، میل به بدی ندارد. در تعبیر روایت هست کسی که در این مرتبه هست، هنوز مؤمن است. بدی را انجام می‌دهد اما از بدی، بدش می‌آید. اگر این تزئین داده بود، بالاخره سر خودش را شیره مالیده و گول زده که این را خوب دیده ولی با این حال خواسته خوب ببیند اما اینطور نبود که این اینقدر بی‌باک شود و در دل بدی برود و مرتکب بدی شود و ناراحت هم نباشد. با اینکه یک امر بدی است اما یک نقطه امید است که هنوز انسان این در مرتبه نفس مسوله است و می‌تواند زود برگردد. اگر رسید به نفس أماره بالسوء به جای اینکه طرف می‌رفت بدی را انجام بدهد و باکی هم نداشت، اول در درون خودش باکی نداشت ولی الآن در اجتماع و دیدن دیگران هم باکی ندارد. این شدت نفس أماره بالسوء می‌شود.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» معنای اولی که برای این کردند این است که حضرت یعقوب به اینها می‌فرماید: چرا سرقت برادرتان را زود قبول کردید؟ اگر این نفس مسوله برای شما نبود، صرف پیدا شدن از بار دلیل اینکه این حتماً سارق است و دزدیده است، نبود. شما می‌توانستید اینجا استدلال کنید و دفاع کنید. این میل درونی شما بود و بدتان نمی‌آمد برادرتان گرفتار شود. بعضی خواستند بگویند: نه، یعقوب روی سابقه سویی که از اینها داشت، این مسأله را هم باز به اینها نگاه تهمت آمیز داشت که حرف اینها را باور نکرد. در حالی که این مسأله در نظام انبیاء نبوده که به یک حکمی که سابق بوده و دروغی که قبلاً گفتند، راست بعدشان را هم دروغ ببینند. این حتماً از نظام نگاه اهل‌بیت وارد نیست. اما نگاه سوم که مرحوم علامه در المیزان می‌فرماید، خیلی زیباست. می‌فرماید: حضرت یعقوب(س) در این آیه شریفه که می‌گوید «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» عین همان مسأله‌ای است که وقتی اینها آمدند گفتند: گرگ یوسف را خورده است، «وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ‏ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»‏ (یوسف/18) مرحوم علامه طباطبایی تعبیری که دارند این است که حضرت یعقوب می‌خواهد بیان کند، این اتفاقی که امروز افتاده دنباله همان اتفاق است. خیلی بیان زیبایی است که حوادث اینطور نیست که تمام شد و رفت و شما یک کاری کردید تمام شد. آن کاری که آغاز کردید، مثل حلقات یک سلسله به دنبال خودش حوادث زیادی را می‌کشد و می‌آورد. خیلی بحث تربیتی مهمی است. اگر خدای نکرده یک واقعه‌ای را به غلط و دروغ یا معصیت ایجاد کردیم، یا برعکس صحیح و حسن و صالح ایجاد کردیم، اینطور نیست که فقط یک عمل باشد و تمام شده باشد. یک موجی در زندگی ما و در بیرون ایجاد می‌کند که تا آخر عمر ما ممکن است ادامه داشته باشد. به خصوص وقایعی که از منظر تأثیر گذاری یک تأثیر ویژه دارند. لذا حضرت یعقوب دارد به اینها تذکر می‌دهد. شما این جریان بنیامین را گسسته دیدید و من این را پیوسته می‌بینم که امروز اگر بنیامین گرفتار شد و برادر بزرگتر غائب شد و نتوانست بیاید، تمام اینها مربوط به عملی است که قبلاً انجام دادید. «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» این تسویلی که ابتدا داشتید، هنوز نتایج آن ادامه دارد. فکر نکنید یک کاری کردید و تمام شد. تا توبه به این ملحق نشود، این دائماً مشغول تأثیرگذاری است. دائماً مشغول ایجاد نتایجی است که از آن فعل اولی شماست. این هشدار سنگینی است که اگر آدم توبه را تأخیر بیاندازد، اثر تأخیر توبه فقط این نیست که یک گناهی انسان کرده و بخشیده نشده است. اثرش این است که موج آن عمل ناصالح، دارد هی خلق جدید و آثار جدید و کارهای جدید را جلوی روی ما قرار می‌دهد که آنها از همین نشأت گرفته است و در زندگی نمی‌دانیم از کجا مبتلا شدیم و چه شده که اینطور است. لذا خوب است که انسان نسبت به اعمال صالح حواسش باشد که اعمال صالح مرکزی ایجاد کند. اعمال صالحی که تأثیر جدی بگذارند. لذا در عمل ناصالح حواسمان باشد سعی کنیم از خودمان با توبه جدا کنیم. با بد آمدن از او، تنفر از او، آن عمل حیات دارد. چه عمل صالح، چه ناصالح، حیات دارد و نمو و ثمره دارد. یا میوه‌اش شجره طیبه است که میوه‌اش عمل صالح است. یا شجره خبیثه است که زقوم است و عمل ناصالح است و سقوط بعد سقوط است. مگر اینکه انسان از عمل صالح بیزار شود، یا از عمل ناصالح بیزاز شود. گاهی انسان از عمل صالحش بیزار می‌شود. کسانی بودند سابق از این اهل جهاد و مجاهده بودند. الآن بی رغبت است و بی میل است و ناراحت است و می‌گوید: اشتباه کردم. تأثیر آنها در زندگی‌اش از بین می‌رود و عمل صالح دیگر تأثیری برای این ندارد. همانطور که در نظام عمل ناصالح اگر انسان نعوذ بالله مبتلا شد، وقتی از آن عمل ناصالح نفرت دارد، می‌بیند دوست ندارد و توبه ملحق می‌شود، اگر حق الناس است ادا می‌کند، بعد می‌بیند اثرش دیگر منقطع می‌شود. اینها چقدر زیباست. بعضی دوستان می‌گفتند: این را در دورانی که مادر جنین دارد، مادرها خیلی دوست دارند در سرنوشت بچه‌شان تأثیر مثبت داشته باشند. رعایت این دوره بسیار مهم است، به خصوص سابقه‌ای که مادر داشته سعی کنند در آن دوران نسبت به سابقه‌شان، بدی‌هایشان و تنفرشان بیشتر شود. اگر بدی در وجودشان بوده و عمل ناجور از آنها سر زده، تنفر نسبت به آن داشته باشند. این تنفر نسبت به بدی و خوش آمدن از خوبی، همین در وجود بچه تأثیرگذار است. حواسمان باشد این دوران، دورانی است که انسان سعی کند نه فقط به بدی فکر نکند و به خوبی فکر کند، اگر به بدی فکر می‌کند به تنفر از بدی فکر کند که اگر گذشته‌ای داشته از آنها متنفر است. خود تنفر از بدی در وجود بچه شکل می‌گیرد که وقتی بچه به دنیا می‌آید و رشد می‌کند، اقتضای تنفر از بدی در وجودش شدیدتر از کسی است که این فکر را در مادر نداشته است. تنفر از بدی‌ها در وجود این نهادینه‌تر شده است.

یک دوره‌ای می‌شود همین هم که می‌خواهد یک بچه‌ای به دنیا بیاورد، باعث می‌شود مادر هم به طهارت برسد. مادر به فکر بیافتد برای آینده بچه‌اش خودش به صلاح برسد و اصلاح شود. چقدر اینها زیباست. لذا می‌فرماید: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» من اینجا صبر جمیل می‌کنم. یعنی با اینکه می‌دانم این هم دنباله عمل شماست و گرفتاری بنیامین و برادر و نیامدن اینها، جدا شدن اینها، با اینکه برای یعقوب خیلی سخت بود، هنوز دنباله همین عمل شماست که از ابتدا انجام دادید و نفس مسوله شما ایجاد کرد. «عَسَى اللَّهُ» یعقوب(س) اینجا فهمید که اوج اضطرار به فراق یوسف که تسکین پیدا می‌کرد با بودن بنیامین، وقتی به این اوج رسید، فرج نزدیک است. بودن بنیامین در کنار یوسف یک مرتبه از فرج برای یوسف بود. چون یکی از نگرانی‌هایش نبود برادر بود. اما برای پدر رسیدن به اوج اضطرار بود. «أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً» با اینکه بیش از بیست سال از جریان یوسف گذشته و هرکس بعد از سی سال، مفقود بودن بچه، دیگر کم کم باور می‌کند. داریم بعضی از پدر و مادرهایی که فرزند مفقود الاثر دارند سالیان طولانی همیشه به یاد فرزند و منتظر بودند و مرور ایام اینها را مأیوس نکرده است. این که دیگر حضرت یعقوب است و می‌داند با خوابی که از ابتدای سوره بود، حتماً یوسف برای یک امر عظیمی ذخیره الهی است.«بِهِم جمیعاً» هر سه تای اینها برگردند. «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» همانطور که محسن بودن یوسف(ع) یک ویژگی برای حضرت یوسف است، این «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» علیم و حکیم نسبت به سرگذشت حضرت یوسف یک دخالت مرکزی دارد. لذا سه جا در زندگی یوسف(ع) بحث علیم و حکیم آمده است. سه جا خداوند سبحان علت می‌آورد،    سرگذشت یوسف را منتسب به اسم علیم و حکیم می‌کند. در نظام اسمائی و عرفانی از بحث‌های خیلی زیباست. علیم حکیم مدبّر افعال یوسف است. تفسیر تسنیم حضرت آیت الله جوادی آملی جزء تفسیرهای خوب است که دوستان رجوع کنند. نکات مختلفی هم در تفاسیر دیگر هست.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 60

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/29



سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، فاطمیه اول هم از راه رسید. ایام عزای حضرت صدیقه طاهره زهرای مرضیه(س) را تسلیت می‌گویم. انشاءالله داغ دل ما با ظهور فرزندشان حضرت مهدی التیام پیدا کند. عزاداری‌های شما قبول باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله در این ایام فاطمیه توجهات ما به محبت اهل‌بیت بیش از پیش باشد و به خصوص توجه ویژه ما به فرج و تعجیل فرج در وجود ما برای این ظلم‌هایی که در طول تاریخ محقق شده به واسطه فرج ایشان به آن عدالت تبدیل شود و انشاءالله آرزوی این فرج و بسترسازی‌اش را همه ما در سدد باشیم.

شریعتی: قصه ما قصه حضرت یوسف هست و نکات بسیار لطیفی که قرار هست بشنویم. آیه 76 و 77 از این سوره را نکاتش را فرمودند و نکاتی باقی مانده است. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله زمین وجود ما و زمین هستی مرکز وجود و اطاعت از حجت بن الحسن ولی الله الاعظم قرار بگیرد و در این وجود ما و وجود هستی تمتع طویل پیدا کند و سلطنت دائم پیدا کند.

در محضر آیات سوره یوسف هستیم، آیات 76 به بعد که دو سه نکته باقی ماند. بعد از اینکه کاروان ایستاد و شروع به گشتن بارها کردند، ظرف را در بار بنیامین پیدا کردند. خدای مهربان می‌فرماید: «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» ما این نقشه را کشیدیم که یوسف بتواند برادرش را نزد خود نگه دارد و مفصل در مورد اینها گفتگو کردیم. این نقشه الهی که اینجا اجرا شد، «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» اینکه خدای سبحان این رفعت درجات را گاهی درجه انسان رشد می‌کند. ما یک نظام عمل داریم و یک نظام علم داریم. در نظام عمل که انسان عمل انجام می‌دهد، هر عملی به انسان درجه‌ای ایجاد می‌کند. اما اگر عمل با نظام علمی توأم شد و نظام علمی همراه هر عملی بود و این عمل لازمه مراتب عظیم علم بود به مناسبت و نسبتی که با آن مرتبه از علم پیدا می‌کند هر عمل درجات ایجاد می‌کند. این «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» برای این است که یوسف(ع) با نظام علمی که خدای سبحان به او اعطا کرده بود این نقشه الهی را انجام داد. لذا عمل او یک عمل ساده نیست. یک تعبیر زیبایی است که دو قصه هست. یکی را من حضور داشتم در محضر حضرت آیت الله بهجت و یکی را با واسطه نقل کردند از حضرت آیت الله خوشوقت(ره). ایشان در جلسه با آیت الله بهجت حضور داشتند. در جلسه‌ای بودند، کسی سؤال می‌کند آقا اینقدر که شما می‌فرمایید به نظام علمی نیست. بعضی از اولیای الهی، شیخ جعفر مجتهدی که در مشهد دفن هستند و از زهاد و عباد و اهل سیر و سلوک در این طریق بود که معروف است، چه مقاماتی پیدا کردند و چه محضریت‌هایی داشتند در عین حال که از جهت علمی مقامات بلند علمی نداشتند، حضرت آیت الله بهجت می‌فرمایند: خدا می‌داند اگر آقای مجتهدی با این مرتبه عملی که داشتند مرتبه علمی هم داشتند و صاحب علم هم بودند، شعاع وجودی‌شان تا کجا را می‌گرفت. نیاییم قیاس کنیم یک عالم بی عمل را با یک عامل در رتبه‌ای از علم، بلکه بیاییم عاملی که اهل عمل است و اخلاص در عملش هست، با همین شخص اگر فقیه و عالم و متفقه در تمام دین بود. شعاع وجودی این شخص را با این مرتبه نگاه کنیم. اگر ایشان با این مرتبه عملی صاحب مراتب علم بلند بود، شعاع وجودی ایشان تا کجا را فرا می‌گرفت. همین مسأله را بنده در جلسه‌ای بودم و کسی سؤال کرد و گفت: اینقدر که شما می‌گویید به علم نیست و اهل عمل خیلی کمالات دارند. ایشان فرمود: «وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» (مجادله/11) یعنی یک عملی را که یک نفر صاحب مرتبه معرفتی بلند نیست با کسی که صاحب مرتبه معرفتی بلند است هردو با هم یک کاری را انجام می‌دهند، یک کار فیزیکی انجام می‌شود. از نظر فیزیکی دیدن یکجور است و یک مقدار از عمل را می‌گیرد و یکجور کار و نماز است اما می‌بینید با آن مرتبه معرفتی که او دارد این یک باره درجات عظیمی را از خلق عوالم مختلف برای او ایجاد می‌کند و او را می‌رساند به جایی که باید برساند و دیگری یک درجه برایش ایجاد می‌شود و آن هم کمال است اما یک درجه.

اگر ما نمی‌توانیم و بهره‌مند نشدیم و الآن برای ما مقدور نیست مراتب معرفتی را داشته باشیم، چه کنیم که ما هم از این بهره‌ای داشته باشیم؟ سوز این نداری و حسرت اینکه اگر انسان صاحب معارف باشد، چه کمالاتی ایجاد می‌شود، یک موقع انسان ندارد و حسد و سوز و طلب هم ندارد و فقط مشغول به همان چیزی است که دارد. یک موقع هست انسان ندارد و به هر دلیلی نشده یا کوتاهی کرده نشده، ولی حسرت این را دارد که ای کاش من هم از جهت معرفتی این توانایی را داشتم. این سوز و حسرت باعث می‌شود خدای سبحان مرتبه‌ای از این را در عمل این اشباع کند و قرار می‌دهد و جزایی برای این در این رتبه قرار می‌دهد. چون خود طلب ایجاد فعلیت می‌کند و اگر هم در اینجا نشد، این عمل بعداً تحت سوز و طلب، خدای سبحان به او رفعت و درجات می‌دهد. یک موقع آدم انکار می‌کند که هیچ، یک موقع بی تفاوت هست نسبت به کمالات علمی و عمل، آن هم خودش را محروم کرده است. اما آن کسی که طلب    دارد، این طلب و سوز و حسرت می‌تواند جبران کننده باشد. البته هرچقدر هم انسان صاحب معارف باشد «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» پس کسی نباید خیالش راحت شود من معرفت دارم چون معرفت هیچ جایی پایان پذیر نیست لذا «ما عرفناک حق معرفتک» که پیامبر می فرماید، این معرفت هیچ جا پایان پذیر نیست لذا همه باید حسرت نداری معرفت‌های بالاتر را داشته باشند. حتی اگر عالم دهر است و بالاترین معرفت را امروز دارد ولی به آنکه می‌باید و می‌شود این خودش را باید بگوید «فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» که این علیم خدای سبحان است.

در آیه 77 وقتی ظرف در بار بنیامین پیدا شد، گفتند: «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» تعبیر این است که اینها قبلاً گفته بودند: «وَ ما كُنَّا سارِقِین‏» (یوسف/73)  ما اصلاً سارق نیستیم. تا بار پیدا شد، بلافاصله گفتند: «إِنْ یَسْرِقْ» اگر دزدی صورت گرفته «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» یکباره کینه‌های گذشته که این و برادر مادری او که یوسف باشد هم اینطور بودند. اینها را جلوی یوسف(ع) می‌گویند. «فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» أسَرَّ یعنی این را با فشار و سختی در درون خودش فرو برد. هیچ اظهاری نکرد و خیلی سخت است که به پدر و مادر و برادر کسی اینطور توهین شود. آن هم شخصی که در کمال طهارت است. بترسیم از اینکه گاهی بعضی از کلمات ما ناخودآگاه همین حرف‌هاست در مقابل مردم، خدا، حضرات معصومین که ناسپاسی و ناشکری است. گاهی ممکن است این حرف‌ها را زده باشیم و فرو ریخته باشیم و حواسمان نباشد. این حرفی که داریم به دیگری می‌زنیم آیا یقین داریم به اینکه چنین است. آیا چون در بار او پیدا شد یقین داریم این دزدیده است؟ خیلی از قضاوت‌های ما به ظاهر است در حالی که محمل صحیح برای حمل این که ممکن است غیر از این باشد را باید دید. بعد از اینکه اینها چنین کردند یوسف اینها را در خودش فرو برده و هم از این طرف مثبتش را می‌گیرد و آشکار هم نکرد. هم فرو بردنش که در درون ریختن است و هم آشکار نکردنش از بس شدید بود، ناراحتی را ابراز نکرد. کظم غیظ، نگذاشتند احساسات غلبه کند. در جایی که به قدرت سیطره دارد ولی نقشه الهی این نیست که اینها بفهمند. وقتی آدم در کفه اراده رب هست و تحت اراده رب قرار گرفته حرکات و فعل و گفتارش خیلی باید تحت مراقبت باشد. ما فکر می‌کنیم انبیاء و اولیاء چون معصوم به عصمت الهی هستند دیگر راحت هستند. اینها برایشان سختی کار سنگین‌تر است. قدمی بخواهند بدون اراده رب بردارند و مطابق میلشان باشد بیچاره می‌شوند.

اگر به ما گفتند: از حریم واجب و حرام تعدی نکنید، به آنها گفتند: در هر قدم نباید تعدی کنید. در هر نفس نباید تعدی کنید. بنده به معنای واقعی اینها هستند. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» (یوسف/77) این را در دلش گفت و آشکار نکرد. بعضی خواستند بگویند «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» را اظهار کرده اما قرائن دلالت می‌کند بر اینکه این را در دل گفت که شما بدترین هستید. یکبار دیگر این تعبیر در قرآن در مورد بنی اسرائیل آمده است که اینها در جایی که آنها را مسخ کردند، بعد می‌گوید: اینها «شَرٌّ مَكاناً» هستند. یعنی نسبت به کسانی می‌آید که بدی‌شان خیلی زیاد است. یعنی ناسپاسی در وجود شما با اینکه اینقدر مهربانی به شما کردم، خیلی بی معرفت هستید.

چقدر خدای سبحان صبوری دارد که یک بنده اینطور از او صبوری را یاد می‌گیرد و این مسئول بودن و شرح صدر داشتن و در مقابل حتی بدی‌ها شرح صدر به خرج دادن تا اینکه در حقیقت اصلاحی صورت بگیرد و مقصد نهایی را دیدن و بخاطر او صبر کردن. نه اینکه تا قدرت آمد و مردم خواستند انتقادی بکنند، انسان بگوید: چرا به من و ناراحت شود و جواب بدهد. نه، اگر تو تحمل کردی و گفتی: خدایا، من این مسئولیت را قبول کردم. مردم گاهی با تندی به من همین قدر تخلیه شوند و باعث شود آرام شوند، ارزش دارد که در دستگاه تو اینطور قرار داده شوم! من می‌روم و حاکمیت اسلام به جا بماند، به دین بدبین نشوند ولی به من بدبین شوند عیب ندارد. ما خودمان را دین می‌بینیم و اسلام می‌بینیم و دین را سپر خودمان قرار می‌دهیم.

مرحوم بافقی که در مجاهدت در دین خیلی عظیم بود. دیدند افسر لاتی از زمان رضاشاه یک گناهی را در علن مرتکب می‌شده است. ایشان جلو می‌رود و تذکر می‌دهد که این کار سزا نیست، یک چک در گوش مرحوم بافقی می‌زند. امر به معروف کتک خوردن هم دارد. ایشان صورتش را این طرف می‌کند و می‌گوید: یکی دیگر هم این طرف صورتم بزن اما گناه نکن! خودش را سپر دین قرار می‌دهد که من کتک بخورم و تو تخلیه شوی و با کتک خوردن من به دین برگردی که ببینی من بخاطر دین کتک می‌خورم و تو هم از گناه دست برداری. چقدر کسی باید نسبت به احکام دین غیور باشد که حاضر است کتک بخورد که کسی گناه نکند. طرف خیلی منقلب شد و دید عالم متشخص اینچنینی وقتی اینطور می‌گوید، برگشت. ما حاضر هستیم برای دین در این نگاه چنین باشیم. تعبیری که اینجا نسبت به یوسف(ع) آمده، «وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» اینها را فرو برد و آشکار نکرد. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» در رابطه با آیه 78 می‌فرماید: «قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً كَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/78) بعد از اینکه اینها دیدند فایده ندارد و کار بیخ پیدا کرده و بنیامین در قدرت یوسف گرفتار شد و اینها به پدر قول داده بودند بنیامین را برمی‌گردانیم و نزد پدر بد سابقه بودند و این بار خیلی مراقب بودند. وقتی دیدند چنین شد نزد عزیز مصر آمدند و گفتند: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» صفتش را به رخ کشیدند که ای کسی که قدرت داری و می‌توانی. این نکته که برادرانی که حسادت اینها را به غرور کشاند، بیایند جلوی کسی و مجبور شوند اظهار کنند، آن هم کسی که نمی‌دانند ولی همان برادری است که آنطور تحقیر کردند تا از دستش آزاد شوند، اینها سنت الهی است که انسان آنجایی که استکبار می‌کند و می‌خواهد حسد و تکبر بکند، عاقبتش یک تحقیر است. این «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» برای کسانی که برای خودشان یک سرفرازی قائل بودند خیلی سخت است. وقتی آدم به کسی چنین خطابی بکند یعنی ما ذلیل هستیم. مقابل کسی که آدم اظهار عزت می‌کند یعنی ذلیل هستیم. از یک طرف ذلت خودشان و عزت او را وساطت قرار می‌دهند که تو عزیز و قدرتمند هستی و کاری از ما برنمی‌آید. «إِنَّ لَهُ أَباً» این پدر دارد. احساسات پدری و فرزندی را واسطه کردن. «إِنَّ لَهُ أَباً» أب داشتن یک واسطه، «شَیْخاً» پدر او پیر هم هست. پدر پیر خیلی احساسات را سنگین می‌کند. این پدر تحمل اذیت بیشتر را ندارد. «كَبِیراً» بزرگ قومش هست. وقتی بزرگ خاندان است این تشخص برایش خیلی شکنندگی ایجاد می‌کند که یکباره بگویند: یک پسرش طعمه گرگ شد و یک پسرش هم به دزدی متهم شد. هرکدام از این صفت‌هایی که آوردند یک کار روانشناسی جدی است. «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ» یکی از ما را جای او بگیر. این خودش یک تلطیف ایجاد می‌کند که ما حاضر هستیم خودگذشتگی تا این حد که یکی از ما جای او بماند. این نشان می‌دهد که نسبت این با پدر، با نسبت ما با پدر متفاوت است. اگر ما بمانیم و این برود پدر ما در راحت بیشتری است تا وقتی که ما برویم و او بماند. این چیزی که اینها همیشه دنبالش بودند که محبت پدر را به خودشان جلب کنند با جدا کردن یوسف و برادر از پدر، اینجا مجبور شدند به مقابل از آن اقدام کنند که بگویند: حاضر هستیم ما اینجا بمانیم ولی بنیامین نزد پدر ما برگردد. چون قول داده بودند. همین مقدار هم نشان می‌دهد که شاید همین اعمال گاهی شاید سبب نجات می‌شود.

«إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» بحث احسان در زندگی یوسف(ع) یک نقش خیلی جدی دارد که این جالب است. شاید در شش جای قرآن کریم در رابطه با نقش احسان در زندگی یوسف(ع) بیان داریم. یکی آنجاست که یوسف بزرگ می‌شود «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ‏ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/22) ما اینطور محسنین را جزا می‌دهیم که با همه سختی‌هایی که این گرفتار شد، وقتی به رشد رسید، ما علم و حکمت به او دادیم و این علم و حکمت نتیجه محسن بودنش است. هرکسی هم این حال را داشته باشد و نسبت به دیگران اهل خیر و صلاح باشد، ما محسنین را جزا می‌دهیم. هرجا هم آمده همه سیره و سنت است. یعنی هیچگاه به عنوان شخص یوسف این محسن به کار نرفته است. یعنی به عنوان سیره، یوسف(ع) یک سنت گذار در جریان احسان است. دارد یک راهی را ترسیم می‌کند که بقیه هم در این راه بیافتند.امامت را برای اهل احسان معنا می‌کند که به یوسف اقتدا کنید تا به نتایج برسید. در آیه دیگر وقتی در زندان بود و رؤیای آنها را خواستند تفسیر کنند، «نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراكَ‏ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/36) ما می‌بینیم تو از محسنین هستی. وقتی مردم به کسی که اهل احسان و عمل صالح هست نگاه می‌کنند، می‌بینند که این شخص حتماً ارتباطش با خدا قوی تر است و اخباراتی از غیب برای او محقق است. علمی دارد که دیگران ندارند. ارتباطاتی دارد، صفایی دارد که صفای او باعث می‌شود تفسیر و تأویل خواب اینها را بکند. سومین جا وقتی است «وَ كَذلِكَ‏ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/56) ما اگر او را به این مقام رساندیم، چون اجر محسنین را ضایع نمی‌کنیم و به عزت عزیزی مصر او را می‌رسانیم. چون سنت ما این است که این احسان در دنیا جزایش داده می‌شود و احسان گم نمی‌شود و جزایش را همین‌جا آشکار می‌کند. یکی هم بیان برادرهاست که می‌گویند: «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ‏ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» ما هرچه با تو برخورد داشتیم، با اینکه نمی‌دانستند این یوسف است، دیدیم این کار از کسی برمی‌آید که اهل احسان است. لذا تقاضا می‌کنند از ما قبول کن تا او را آزاد کنی چون از محسنین هستی.

«قالَ أَنَا یُوسُفُ‏ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» هرکس تقوا و صبر پیشه کند، «فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/90) این نتیجه عزتی که من پیدا کردم نتیجه تقوا و صبر من بوده که در سرتا سر مشکلاتی که ایجاد کردید، من از حد تقوای الهی تعدی نکردم. جای دیگر در غیر سوره یوسف می‌فرماید: «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ‏ دَرَجاتٍ‏ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِیمٌ عَلِیمٌ» (انعام/83) « بعد می‌فرماید: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ كُلًّا هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (انعام/84) این سیره ما در طول تاریخ بوده است. این نگاه که کسی از دوران کودکی محسن باشد، در زندان محسن باشد. وقتی به عزت می‌رسد محسن باشد، در مقامی که در تخت نشسته به او ظلم می‌کنند و بد و بیراه می‌گویند، محسن باشد. در رابطه با خدا محسن باشد. در همه ارتباطاتش هیچ تغییری در نگاه احسانی او ایجاد نشود خیلی عالی است. این تعبیری که نسبت به حضرت عیسی(ع) است «وَ جَعَلَنِی مُبارَكاً أَیْنَ‏ ما كُنْتُ» (مریم/31) من هرجا باشم محسن هستم چه در دوران کودکی و چه در اسارت و زندان و چه در دوران اذیت دیگران و در دوران تخت و سلطنت، انسان وقتی به یک قدرتی می‌رسد، حواسش باشد نسبت به کمالاتی که داشته و ان کمالات سبب شدند به اینجا برسد، نسبت به آنها شدیدتر هم شود.

در آیه 79 سوره یوسف می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ» یکبار آنجایی که زلیخا با یوسف تنها شد، فرمود: «قال معاذ الله»، معاذ الله با اعوذ بالله چه تفاوتی دارد؟ معاذ الله آنجایی است که دیگر فرصت نیست و وقتی که انسان بخواهد فکر کند نیست و باید به سرعت به پناهگاه برود. حتی «اعوذ بالله» که من پناه می‌برم، حتی این مقدار فرصت‏ نیست. حتی بیان فرار نیست و خود فرار است. معاذ الله خیلی زیباست، این نشان می‌دهد در مقام قضاوت، از مقام‌هایی است که یوسف(ع) در مقام قضاوت می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» (یوسف/79) اینقدر این آیه زیبا و بشارت زا است که انسان مکیّف می‌شود و یاد استشهادی می‌افتد که حضرات معصومین به این آیه کردند. می‌فرماید: به خدا پناه می‌برم و باید به او رجوع کرد، که بگیرم مگر کسی که غیر از کسی است که متاعم نزد او بوده است. من این کار را نمی‌کنم! تعبیر سرقت نمی‌کند، می‌گوید: آن کسی که متاع ما نزد او بوده، اگر غیر از او را بگیرم، ظالم هستم. یعنی جایی که قضاوت است نباید احساسات غلبه کند، باید انسان کاملاً حواسش باشد که احساسات حاکم نشود. دارد قبل از قیامت، در صحنه حساب، حضرت فاطمه زهرا(س) وقتی می‌خواهد وارد بهشت شود و اذن دخول بهشت را به او می‌دهند، حضرت می‌ایستد و می‌گوید: تا من محبین خود را شفاعت نکنم وارد نمی‌شوم. دارد که مثل مرغی که دانه‌های درشتر و بهتر را جدا می‌کند، شیعیان و محبینش را دانه دانه جدا می‌کند و همراه خود می‌برد و می‌گوید: حالا اگر می‌خواهید داخل بهشت شوید، اینطور نروید و مکث کنید تا مقام شما روشن شود. می‌گوید: مکث کنید و به خدا عرض کنید: خدایا مقام فاطمه آشکار شد. مقام ما هم آشکار شود. آنجا خدای سبحان به آنها که محبین فاطمه هستند می‌گوید: شما هم برگردید، آن کسانی که محبّ شما بودند و خدمتی به شما کردند را هم ببرید.

یک روایتی است از ابی اسحاق لیثی از امام صادق(ع) که بسیار زیباست. اسم این روایت حکم ملکوتی است.  استشهاد به این آیه می‌کند و می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» مؤمنین مبتلا به کارهای بد می‌شوند و اگر ذاتشان ذات ایمانی باشد، در روز قیامت هر فرعی باید به اصلش ملحق شود و مؤمنین باید به امام معصوم ملحق شوند. اینها فرع امام معصوم هستند و باید به او ملحق شوند. اما با این گناهان که نمی‌شود این فرد به اصل ملحق شود. این بدی‌ها در وجودش است و نمی‌تواند به طهارت محض ملحق شود. تعبیر روایت این است که می‌فرمایند: اولاً ما باید حتماً کسی که متاع ما پیش اوست به خودمان ملحق کنیم، متاع ما محبت است. اگر این محبت در وجود این نمانده باشد، متاع ما پیش او نیست و سرمایه حضرات معصومین که نزد ماست و باعث رجوع این فرع به اصل می‌شود محبت و اطاعت است. لذا اگر در کسی این نباشد، متاع آنها نزد او نیست. سعی کنیم این متاع گران قیمت تر و ارزشمند‌تر و بیشتر شود. دارد که اعمال بد اینها با مواقفی که پیش آمده از اینها جدا می‌شود اما اعمال بد بدون فاعل نمی‌ماند. این اعمال بد ملحق می‌شود به کسانی که ذاتشان خبیث است و تأثیر داشتند در سنت گذاری خباثت در جامعه. هرچند فاعل ظاهری این نبوده است اما انحراف را او پایه‌گذاری کرده بوده است و این ممکن است نسل‌ها قبل بوده باشد. او باعث این انحرافات شده است. تمام این اعمال از این جدا می‌شود و به آنها ملحق می‌شود. اگر اعمال صالح دیگرانی دارند که ذاتشان پلید است، بعد از آنکه جزاهای آنها را در مراتب خفیف شدن عذاب‌ها ببینند، از آنها جدا می‌شود آن اعمال، چون آنها نمی‌توانند به خباثت مطلق ملحق شوند مگر اینکه از آنها جدا شود. آنها هم می‌رسد به مؤمنینی که سبب بودند برای ایجاد این جوسازی و جامعه سازی، محیط سازی کرده بودند اعمال صالح ایجاد شود. حضرت استشهاد می‌کند به این آیه که «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ» باید متاع ما نزد او باشد تا ما او را دستگیری کنیم.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  59

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/22


سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، میلاد با سعادت زینب کبری و همینطور روز پرستار را خدمت همه شما و پرستاران عزیز و نازنین تبریک می‌گویم. انشاءالله بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم و این میلاد با سعادت را تبریک می‌گویم. انشاءالله این میلاد مبارکی که ششمی پنج تن بود و تعبیر زیبایی است، بر همه ما مبارک باشد و بتوانیم از این جاذبه‌های زینبی استفاده‌های زیادی داشته باشیم.

شریعتی: قصه ما قصه حضرت یوسف هست و نکات بسیار لطیفی که در جلسه‌های قبل شنیدیم، حسن مطلع بحث ما قطعاً در مورد حضرت زینب(س) خواهد بود و بعد وارد بحثمان شویم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله مورد توجه و عنایات امام عصر(عج) باشیم. مطلع بحث را با چند جمله از کتاب «آفتاب در حجاب» از آقای سید مهدی شجاعی نویسنده خوش بیان و خوش قلم نقل می‌کنیم که انشاءالله ما هم خودمان را به دریای زینبی متصل کرده باشیم و شفاعت حضرت و یاد حضرت در دلها ایجاد بشود. در فصل دوم این کتاب هست «سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصه‌ی وجود گذاشتی ای نفر ششم پنج تن، بیش از هرکس حسین از آمدنت خوشحال شد، به سوی پدر دوید و با خوشحالی فریاد کشید پدر جان پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است. زهرا مرضیه گفت: علی جان اسم دخترمان را چه بگذاریم؟ حضرت مرتضی پاسخ داد: نامگذاری فرزندانمان شایسته پدر شماست. من سبقت نمی‌گیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر. پیامبر در سفر بود. وقتی بازگشت یک راست به خانه زهرا وارد شد. حتی بیش از ستردن گرد و غبار سفر از دست و پا و صورت و سر، پدر و مادرت گفتند: برای نامگذاری عزیزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده‌ایم. پیامبر تو را چون جان شیرین در آغوش فشرد و گوشه لب‌های خندانت بوسه زد و گفت: نامگذاری این عزیز کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او می‌مانم. بلافاصله جبرئیل آمد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود اسم زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر و ای درخت زیبای معطر. پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟ جبرئیل عرضه داشت: همه عمر در اندوه این دختر می‌گریم که در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید. پیامبر گریست، زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.» انشاءالله خدای سبحان این خانم را شفیع همه ما قرار بدهد.

شریعتی: هرچند نام نیک فراوان شنیده‌ایم *** نامی به باشکوهی زینب نشنیده‌ایم

حاج آقای عابدینی: از آیه 76 سوره یوسف بحثمان را آغاز کنیم. بعد از اینکه جریان پیمانه که در بار برادران یوسف و بنیامین قرار داده شد تا با تدبیری که خدای سبحان قرار داده بود، گفتیم: تمام افعال انبیاء تحت اراده خدای سبحان است. لذا اینجا کسی دنبال این نگردد که چرا یوسف چنین کرد؟ تحت تدبیر الهی خدای سبحان برای آزمایش، یعقوب و یوسف، برای آزمایش بنیامین و برادران، برای آزمایش همه اینها تدبیری را قرار داد و این تدبیر برای هرکدام آثاری داشت. برای یعقوب، هنوز یعقوب در ادامه شدت ابتلائات است. برای یعقوب هنوز ابتلائات اوج می‌گیرد. درست است که برای یوسف ابتلائات رو به حل شدن بود. اما برای یعقوب این نبود و هنوز رو به بالا رفتن بود. چون قبلاً با بودن بنیامین برای یعقوب یک تسلایی بود از فقدان یوسف، همین تسلا را هم خدای سبحان از او دور کرد برای اینکه آزمایش او به اوج برسد. برای برادران یک ابتلایی بود که یادآور شوند کارهایی را که ثابت کردند و بلکه توبه کنند و برگردند. برای یوسف یک گشایش دیگری بعد از گشایش بود. برای بنیامین یک آزمایش سخت بود. یک کسی که همه وجودش در همه لحظات طهارت بوده، یکباره جلوی انظار عمومی تهمت سرقت بخورد و صبر کند و لب باز نکند و اعتراض نکند و همه به او به چشم سارق بنگرند. برای هرکدام یک مرحله‌ای است و یک اثری ایجاد می‌کند.

بعد از اینکه قرار شد کاروان‌ها را بگردند و قبل هم جزا را معلوم کردند که اگر در کاروان شما پیدا شد، چون قانون مصر این بود که اگر سارق را بگیرند، تازیانه می‌زدند و توهین درونش بود. اما طبق قانون کنعان که این هم تدبیر الهی بود که از خودشان بپرس، جزای شما اگر در کاروان شما کسی پیدا شد چیست؟ آنها هم یقین داشتند که نیست. گفتند: قانون ما این است که اگر سارق کسی باشد خود سارق جزای اوست. یعنی عبد کسی می‌شود که از او سرقت کرده است «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) خودش جزای اوست، دیگر در اختیار شماست. با این اقراری که یوسف گرفت، تنها راهی که برای ماندن بنیامین پیش یوسف امکان پذیر بود تا تدبیر الهی محقق شود و یعقوب به اوج برسد، برادرها بخاطر وثیقه‌ای که با یعقوب داشتند به یک چالش مبتلا شوند که چه کنند و گذشته خود را یادآور شوند و یوسف به گشایشی برسد و بنیامین هم امتحان پس بدهد، تعبیر این است «فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِیهِ» (یوسف/76) اول شروع کردند بارهای برادرها را گشتند و بعد «ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِیهِ» از بار بنیامین این بدست آمد.

در بعضی تواریخ آمده وقتی بار ده نفر را گشتند، نبود. دیدند او از همه مظلوم‌تر است. گفتند: معلوم است شما این کار را نکردید. گفتند: نه چون این اتهام زده شده او را هم بگردید. وقتی که این بار را گشتند، بار پیدا شد. تعبیر قرآن این است «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» خدا می‌فرماید: ما این کار را کردیم. کِد به معنای نقشه است ولی عمدتاً چون در راه خلاف نقشه‌کشی به کار می‌رود، حیله می‌شود. حیله هم از بار معنایی نقشه است، اما حیله یک بار منفی پیدا می‌کند. اصلش این است که یک نقشه کشیدن است که ظاهر دیده نشود. یعنی یک نقشه‌ای را اجرا می‌کنند که در ظاهر آثارش دیده می‌شود ولی خود نقشه دیده نمی‌شود. «لیوسف» یعنی برای یوسف، یعنی این به نفع یوسف بود. نقشه را ما کشیدیم اما جزء گشایش برای یوسف بود. یوسفی که از همه خانواده دور افتاده بود، این اولین وصال برای اوست که ایجاد می‌شود که برادر پدر و مادری خودش را پیدا می‌کند.

گفتیم که جریان گشایش‌های یوسف مطابق ابتلائات یوسف بود. ابتلائات پله پله بالا رفت و پله پله هم شروع به حل شدن کرد. وقتی برادرها می‌خواستند نقشه بکشند که یوسف را به قتل برسانند یا از سر راه بردارند، آنجا ذکر این برادر شده که «یوسف و أخوه أحبُّ الی أبینا منا» یکبار در ابتلائات ذکر شده و در حل هم مقابل همان، یعنی برادرها رفتند و آمدند و حالا به موطنیکه قبل از اینکه جریان به حضرت یعقوب برسد باید جریان ابتلاء بنیامین که در رفتن بالا محقق شده بود، مطابقش در این پله مطرح شود. یعنی آیه هشتم که بود با این آیه 76 که در اینجا مطرح می‌شود دوباره اینها به هم متصل می‌شوند. ذره به ذره از جهت داستانی و زیبایی داستان این رعایت شده است. اینها جزء ظواهر است که ظواهر هم زیبا رعایت شده است. همه چیز با کمال زیبایی چیده شده است. چقدر این زیبا چیده شدن کار را لذت بخش می‌کند و به کسانی که اهل کار در زیبایی‌ها هستند، سوژه می‌دهد. آنهایی که اهل قصه نویسی و فیلمنامه نویسی هستند، می‌توانند استفاده کنند. «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» این کِدنا،    نسبت کید به خدا دادند قبیح نیست. اولاً علتش این است که این کیدی که خدا برای یوسف علیه برادرها کرد، این کید جزایی بود. جزاء کار خود برادرها بود. لذا کید جزایی مانعی ندارد و خدای سبحان دارد «الله یستهزء بهم» استهزای خدا جزایی است. یعنی عمل اینها کاری بود که جزایش این مسخره شدنشان می‌شود. «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ» (آل‌عمران/54) یعنی اینها مکث کردند و خدای سبحان هم، خود مکر اینها مکر خدا شد. اینها فکر کردند دارند مکر به مؤمنین می‌کنند، اما مکر به مؤمنین مکر علیه خودشان بود و خودشان را مسخره کردند. مکر خدا جزای کار اینهاست.

اگر کید را حتی معنای منفی بگیریم، معنای عام از مثبت و منفی هم دارد که همان نقش باشد، آنجا هم اشکال ندارد چون جزایی است. چون اینها کید کرده بودند نسبت به یوسف، حالا «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» ما هم برای یوسف کید انجام دادیم. این یک نکته بود که کید یک معنای عام است و ثانیاً اگر معنای منفی هم باشد، بازتاب کار خودشان است. «ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ» اگر می‌خواست با قانون مصر این کار را بکند امکان نداشت. دین ملک، یعنی قانون مصر، با قانون مصر اگر این کار را می‌کرد امکان نداشت بنیامین را نگه دارد و این نگه داشتن بنیامین یک نقشه الهی چند جانبه است. لذا حتی در روایت وارد شده که اینجا با اینکه ظاهرش کذب بود، حتی کذب به زبان یوسف جاری نشد. یوسف گفت: آن پیمانه را در بار بنیامین بگذارند، اما یوسف به اینها سارق نگفت. او خبر نداشت و اظهار سرقت کرد و این را به آنها نسبت داد. اما در عین حال که به کار نبرده خدا سبحان می‌گوید: ما این کید را کردیم تا یک آزمایشی که به صلاح اینهاست، هم به صلاح یوسف و یعقوب و برادرها و بنیامین است، یعنی همه اینها از این نفع می‌برند. غیر از اینکه خود بنیامین با یوسف تراضی کرده بودند، چون اتهام سرقت یک اتهام حق الناس است، با رضایتی که او خودش داشت که می‌دانست اشکالی نداشت و راضی بود. غیر از اینکه یک تعبیر زیبایی است که وقتی این پیمانه را از بار او درآوردند برای برادرها خیلی گران تمام شد که چرا این کار را کردی؟ اصلاً احتمال ندادند که او این کار را نکرده باشد. با اینکه سابق از این در تمام بارهایشان پولهایشان را قرار داده بودند و اینها متوجه نشده بودند و در کنعان متوجه شدند پولهایشان هست. این کار را کردند که اینها بدانند این کار امکان پذیر است که در بارهای اینها چیزی قرار بدهند که خودشان خبر ندارند. پس اینجا چرا احتمال ندادند که نگویند: تو خودت این کار را کردی یا کس دیگری کرده است؟ همین که از بار او درآمد به او رو کردند و گفتند که چرا این کار را کردی؟ در حالی که اگر بنیامین نبود احتمال می‌دادند از برادرهای دیگر بود و این پیمانه در بار آنها پیدا می‌شد، به این راحتی قبول نمی‌کردند. یعنی حسادتی که بود اینجا خودش را نشان داد. حسادت‌ها به این راحتی از بین نمی‌رود و آدم ممکن است به کسی که علاقه‌مند است به سرعت و راحت یک اتهام را قبول نکند و دنبال یک راه و محمل فرار باشد که این را توجیه کند.     لذا وقتی می‌گویند: کسی که کسی را دوست دارد عیب‌هایش را نمی‌بیند، همه را تعبیر به حسن می‌کند. اگر در بار یکی از برادرهای دیگر بود. حتماً از او سؤال می‌کردند، تو خودت این کار را کردی؟ با اینکه این برادرها دائم با هم بودند و جدا هم نشده بودند.

لذا حتی دارد وقتی به بنیامین گفتند: چرا این کار را کردی؟ گفت: این کار را کسی کرد که بار پیش با شما کرد. اصلاً اینها توجهی نکردند و این را نشنیدند. اینها مربوط به این است که آدم وقتی با هم یکرنگ و صاف نیست، بالاخره اگر یکجایی می‌بیند به آن کسی که خیلی به او علاقه ندارد یک صدمه‌ای می‌خورد، خیلی هم ناراحت نمی‌شود. این آنجایی است که انسان را به ضلالت می‌اندازد. مجبور شدند و اشتباه کردند در مقابل بنیامین و این را نسبت به او دادند، یعنی اینها این نسبت در ذهنشان شکل گرفت که این کرده است. خود اینکه اتهام نسبت به یک مؤمنین شکل بگیرد که اگر محمل صحیحی برایش پیدا می‌کردند که در بین خودشان سابقه هم داشته است و این هم اظهار کرده که من نکردم، آن کسی کرده که بار پیش با شما کرده است. حرکت بار قبل برای این بود که یک چنین چیزی آشکار شود و اینها بعداً اگر توجه کنند می‌گویند: چرا ما این احتمال را ندادیم؟ در حالی که اگر انسان نسبت به نزدیک و دوستی باشد که علاقه به او دارد، حتماً اختلافات مسأله را برای حل مسأله در نظر می‌گیرد. حواسمان باشد به سرعت قضاوت نکنیم. خدای سبحان گاهی یک علائمی را برای ما قرار داده و یک ابتلائاتی را پیش می‌آورد که اگر توجه به آن علائم کنیم می‌توانیم این ابتلائات را درست قضاوت کنیم ولی غفلت می‌کنیم و قضاوت غلط مرتکب می‌شویم که بعد می‌فرماید: «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ» اگر می‌خواست با قانون مصر اینطور شود، امکان نداشت برادرش را نگه دارد، اما این با سؤال از آنها و قانون آنها، این امکان پذیر شد و تکریم شد. فقط کافی بود بنیامین در کنار یوسف باشد. حتی یوسف می‌توانست خلاف قانون مصر برادر را نگه دارد، اما در آنجایی که در مسند حکومت بود، حتی برای کاری که یقین داشت ضروری است، خلاف قانون نکرد و راه قانونی را در پیش گرفت. قابل توجه ما که هرجا قانون به نفع ما باشد دم از قانون می‌زنیم و هرجا قانون به نفع ما نیست، گویی قانون نیست و تخلف می‌کنیم.

درجریان قحطی که شد، ملک خودش را کنار کشید و همه قدرت من تفویض تو و تو انجام بده. برای اینکه یک حکمی را به سرانجام برساند هیچگاه بی قانونی نکرد. در مصر این قانون بود که اگر کسی از بیگانگان داخل در اینجا شد و مرتکب جرم شد، می‌شود قانون آنها را در مورد خودش اجرا کرد، لذا از این بند استفاده کرد و همین بند را به کار گرفت که قانون کنعانیان را به کار گرفت. «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» خدای سبحان می‌فرماید: هرکس را بخواهیم درجاتش را بالا می‌بریم، این یک بحث مفیدی است و دوستان به تسنیم حضرت آیت الله جوادی مراجعه کنند که از بحث‌های خوب تربیتی و اخلاقی هم هست. «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» اینکه بالای هر علمی، علم بالاتر هست. هر علمی داشته باشیم بالاتر از آن هم هست. دست بالای دست در قدرت است و قدرت تابع علم است. علم قدرت می‌آورد، با این نگاه که هر علمی را تصور کنید و هرچقدر هم عالم باشد، خدای سبحان می‌فرماید: «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» آیا خدا هم ذی علم است؟ نه. اگر خدا هم ذی علم بود باز هم بالای دست خدا باید بالاتری باشد. ذی علم یعنی کسی که صاحب علم است. علم را به دست آورده است. اما آن کسی که خودش علم است دیگر ذی علم نیست. لذا خدای سبحان آن علیم است «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» او علیمی است که متن علم است و بالاتر از متن علم نداریم. اینکه انسان هرجا رسید بگوید: این آخر علم نیست. دارد بیان این کاری که یوسف(ع) اینجا انجام داده، دو حیثیت برایش بیان می‌کند. یکی اینکه «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» ما یوسف را اینطور با همین واقعه‌ای که اتفاق افتاد و سرقت محقق شد، بالا بردیم. بالا بردن دست ماست!

چون اینها بعد مجبور شدند اضطراراً نزد یوسف بیایند و با درخواست و التماس خواهش کنند اگر می‌شود این برادر ما را برگردان. این رفعت است. غیر از اینکه این رفعت ظاهر و باطن است، اما برای تنبه اینها،«وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» فکر نکنید آنچه شما می‌دانید آخر علم است. کسی می‌گفت: جوان مهندسی جلوی من کنار کعبه ایستاده بود. می‌گفت: اگر این دیوار کنار برود این سقف حتماً می‌ریزد. گفتم: اگر قرار بود خدای سبحان هم همین مهندسی را فقط بلد باشد، دیگر خدا نبود و مثل ما بود. یعنی نظام علمی علاوه بر این سببیت‌هایی که می‌شناسیم، اینطور نیست که تنها سببیت این باشد. «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» می‌خواهد بگوید: قانع به هیچ مرتبه از علم نباش. بالاتر هم راه دارد. دست برتر در علم هست. لذا انسان در علم خضوع باید داشته باشد و هرچه علم بالاتر می‌رود خضوعش بیشتر شود. امیرالمؤمنین فرمود: «كُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ‏ بِهِ‏» (نهج‏البلاغه، حكمت 205) هرچقدر در ظرف علم ریخته شود و عالم بیشتر به علم بپردازد، ظرف وجودی‌اش وسیع‌تر می‌شود و قابل بیشتر از علم می‌شود. پس هرچه انسان عالمتر شود، ظرفیت پذیرش علمش بالاتر می‌رود و انسان به خدا نزدیک می‌شود و بهره‌مند تر می‌شود لذا ظرف وجودی‌اش و نیازش به علم بیشتر از گذشته می‌شود. عالم است که نیازمند علم است و الا جاهل خودش را نیازمند نمی‌بیند. هرچه انسان عالمتر باشد خضوعش در مقابل قواعد هستی بیشتر است.

برادرها اینجا این بیان را کردند، «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» (یوسف/77) این نشان می‌دهد که کینه‌ها و حسدها از دست نرفت. به جای اینکه این واقعه اینها را منتقل کند به کاری که با یوسف داشتند، یوسف را از نزد پدر دزدیدند، به جای اینکه منتقل به فعل خودشان بکند، منتقل کرد به وهمی که در سابق پیش آمده بود که اگر این دزدیده، برادر او هم یعنی یوسف سارق بوده است. اینها قبلاً گفتند: «وَ ما كُنَّا سارِقِینَ‏» فرزندان یعقوب سارق نیستند. با این حرفی که زدند،«قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» معلوم می‌شود در فرزندان یعقوب سرقت بوده است. این دو خلاف همدیگر و ضد همدیگر است. اینجا می‌خواهند نشان بدهند اگر از بنیامین دزدی دیدیم این به جهت مادری اینها برمی‌گردد. یک برادر هم خون مادری دیگری داشت که این وجه مشترک بین آنهاست. علاوه بر اینکه این اتهام را به یوسف و بنیامین زدند، به مادر اینها هم زدند. بعد از این همه سال کینه‌ها و حسدها هنوز باقی است. لذا دلشان خنک شد، چون عزیز مصر از سرقت سابق خبر نداشت، اینها خودشان سرّ خودشان را که درون خانواده بود آشکار کردند. «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏» بعضی گفتند: «یسرِق» یعنی دزدی درونش هست نه اینکه فقط یکبار دزدیده باشد. به صورت مضارع است. گویی ادامه دار است. «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ» به یوسف خیلی فشار آمد. اما چقدر شرح صدر دارد. یک مسئولی که در مقابلش به او تهمت زدند، می‌توانست همانجا دستور بدهد همه را زندانی کنند، یا بالاخره طوری ادب کنند که به خودش و مادرش و برادرش توهین کردند. «وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» نگذاشت اینها بفهمند و شرح صدر داشت. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» در دلش گفت و اظهار نکرد که شما خیلی پست هستید. خدای سبحان عالم است به چیزی که شما وصف کردید. انشاءالله خدای سبحان کمک کند که نام ایران در همه صحنه‌ها زنده‌تر و پا برجا تر باشد.

شریعتی: حاج آقای عابدینی دعا بفرمایید.

حاج آقای عابدینی: انشاءالله خداوند جمهوری اسلامی را در همه عرصه‌ها سربلند و سرافراز قرار بدهد و آرزوها و حوائج خوبی که مؤمنین در پیامک‌ها گفتند را به اجابت برساند.

شریعتی: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  58

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/15



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. انشاءالله هرجا که هستید خداوند متعال پشت و پناهتان باشد. آغازین روز هفته را با مباحثی ارزنده از آیات نورانی قرآن کریم در محضر حاج آقای عابدینی تقدیم شما می‌کنیم. سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله خدای سبحان همه ما را در پناه عزت خودش عزت بدهد و از شر شیطان محفوظ نگه دارد.

شریعتی: انشاءالله هفته پر بار و پر برکتی داشته باشیم و در این سرمای زمستان دلمان گرم باشد به محبت اهل‌بیت(ع). انشاءالله امروز نکات آیات 71 به بعد سوره مبارکه یوسف را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به ما توفیق بدهد از زمینه سازان ظهور باشیم و در زمان ظهور جزء یاران و سرداران حضرت باشیم. در محضر سوره یوسف بودیم، از حضرت یوسف اذن می‌گیریم تا انشاءالله بتوانیم بهترین بهره‌ها را برای عمل از این سوره داشته باشیم.

بعد از اینکه نقشه‌ی الهی کشیده شد برای اینکه یوسف صدیق برادر خودش را نگه دارد که یک نقشه الهی بود، چون انبیاء همه افعالشان به امر الهی است. در هیچ امر و کاری، حرکت و سکونی خالی از این نیستند که امری در آنجاست به سکون یا به حرکت، لذا تمام حرکات و سکنات آنها تحت اوامر الهیه است و اصلاً ذهن سراغ این نرود که اینجا یوسف صدیق خواست برای اینکه برادرش را نگه دارد و میلش به این بود، نقشه کشید تا این کار را بکند. اصلاً این نسبت به انبیاء راه ندارد. این را به کل از ذهن خالی کنیم و اگر این را خالی کردیم آن موقع می‌بینیم چرا یوسف(ع) به امر الهی این کار را کرد. تمام اینها منشأ هدایت درونش است. لذا این واقعه‌ای که پیش آمده که با عنوان این بود که پیمانه را در بار بنیامین گذاشتند که با نقشه قبلی که یوسف با بنیامین هماهنگ کرده بود، وقتی کاروان راه افتاد، آنجا خطاب شد که «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» بایستید که شما آن پیمانه گران قیمت ملک را به سرقت بردید.

وقتی که اینها مخاطب شدند، اینها برگشتند «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ» معلوم می‌شود اینها به سمت کنعان می‌رفتند که وقتی صدایشان زدند، برگشتند به طرف صدا که چه خبر شده است؟ «ما ذا تَفْقِدُونَ» (یوسف/71) چه گم کرده‌اید؟ بالاترین چالشی که می‌شد برای اینها باشد، همین بود که اینها که خیلی پرهیز داشتند و نسبت به حق الناس رعایت می‌کردند، تهمت دزدی به آنها زده شود. آن هم فرزندان ابراهیم و اسحاق و یعقوب(س) که مردم به اینها توجه می‌کردند. با آن اکرام ویژه‌ای که یوسف(ع) از اینها کرده بود، قطعاً چشم‌ها به سمت اینها بیشتر توجه می‌کند. مثل اینکه چهره‌های مشهورتری شدند، قابل توجه تر شدند. همه دنبال این هستند که اینها چه کسانی هستند و چرا اینقدر مورد توجه یوسف هستند؟ حالا که در چشم قرار گرفتند، به اینها اتهام خورده و اتهام چشم‌گیر است. آن کسی که در چشم نیست اتهام هم به او بخورد، چشم‌گیر نیست. هرچند گناهش سر جایش محفوظ است و کسی حق ندارد بگوید: من به این اتهام می‌زند. چون معروف نیست مانعی ندارد. اما داریم بحث می‌کنیم که سختی تحمل آن تهمت برای کسی که چهره‌ی آشنا نزد مردم است، خیلی تحملش سخت است. لذا اینها در چشم آمده بودند. وقتی می‌خواستند بیاید، با چهره‌های زیبا و رشیدی که داشتند در چشم بودند، یعقوب(س) به اینها گفته بود از یک در وارد نشوید. حالا یک چنین چهره‌هایی که با این پذیرایی ویژه بیشتر هم به چشم آمدند یکباره خطاب شود که «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» شاید بدترین تهمت برای اینها همین بود. اینهایی که مالی که در بارهایشان بود را برگرداندند که اینها جا مانده است. شاید اشتباه کردید. به مرکب‌هایشان لجام می‌زدند که یک موقع از اموال مردم در بین راه نخورند.

اینها با یک آشفتگی و نگرانی برگشتند که این تهمت چیست که به ما می‌زنید؟ «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ» چه گم کرده‌اید؟ این سرقت در مورد یک مسأله است. معلوم است یک قرینه بوده و یک چیزی گمشده است. چون گاهی سرقت ممکن است یک بار بیشتری زدند، اما اینجا می‌گوید: «ما ذا تَفْقِدُونَ» بعد می‌فرماید: «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» (یوسف/72) آن پیمانه را به خاطر اینکه خیلی ارزشمند شده بود، غلات و گندم قیمت طلا داشت. با یک پیمانه‌ای این را کیل می‌کردند به خصوص برای خارجی‌ها که چشم پر کن باشد و ارزش کار معلوم باشد. لذا این جامی بود که خود ملک داشت و سقایه و آب او بود و حالا پیمانه کردند تا این ارزشمند باشد. غیر از اینکه ملک اگر خود یوسف محسوب شود، شاید در این یک نگاه فرهنگی هم القاء شده باشد که اگر ما به عنوان نبی نگاه کنیم، آن برکتی که این وسیله داشته اگر منتسب به یوسف بوده، ارزش معنوی ملاک است. اما اگر جام ملک باشد که غیر از یوسف باشد و پادشاه مصر باشد، ارزش مادی‌اش دارد. در عین حال در همین هم یک کار فرهنگی اشباع شده است. وقتی پیمانه یک کیل گران قیمت می‌شود، هر پیمانه‌ای که با آن می‌ریزند ارشمند‌تر در نظر مخاطب جلوه می‌کند. یعنی در ایام سختی باید با کار فرهنگی کارهای مادی را انجام داد تا جلوه کند. همان کارهایی که دشمن با ما در تحریم‌ها می‌کند، در عین اینکه تحریم می‌کند کار رسانه‌ای برای تأثیر گذاری را بیشتر می‌کند که تأثیرش دو چندان دیده شود. از این طرف هم می‌شود در عین اینکه داری راه حل ارائه می‌دهی، پیوست‌های فرهنگی راه حل را کاملاً دیده باشی. ما معمولاً کمتر این کار را داریم. یعنی در راه‌حل‌های اقتصادی‌مان یک پیوست فرهنگ رسانه‌ای ندارد. احساس در کنار این ملموس خیلی اثر دارد لذا اگر پیوست‌های فرهنگی کارهای اقتصادی درست دیده شود، تأثیرش گاهی دو برابر، سه برابر است. یعنی اگر بخواهیم کار محسوسمان را دو برابر تزریق کنیم، چقدر هزینه نیاز دارد؟ با یک پیوست فرهنگی دقیق کار درست، می‌توانیم اینگونه تأثیر بگذاریم.

انسان موجودی متفکر است و فکر در وجود انسان خیلی تأثیر گذار است. یعنی اقناع سازی در نظام‌های اجتماعی جزء یکی از مباحث مهم است که اگر توانستید اقناع سازی کنید، با اقناع سازی هر راه حل درستی را می‌شود به سرعت بهتر و تأثیرگذارتر کرد. ما متأسفانه در بهترین راه‌حل‌های اقتصادی ارائه می‌دهیم چون پیوست فرهنگی ندارد یک کار اقتصادی صرف است. فکر می‌کنیم اگر یک چیزی مشکل دارد باید پیوست فرهنگی برایش بگذاریم. مثلاً اگر می‌خواهیم از شبکه‌ها و فضای مجازی استفاده کنیم باید پیوست فرهنگی بگذاریم که به خطا کشیده نشود و جلوی خطا گرفته شود. در حالی که پیوست فرهنگی لازم هر کار صحیحی هم هست. یعنی کار اقتصادی صحیح، کار اداری و اجتماعی صحیح هم اگر پیوست فرهنگی هم همراهش داشته باشد که از آن نگاه، حالا آن پیوست فرهنگی گاهی فقط اقناع سازی اجتماعی است و گاهی نه، اشباع شده نگاه دینی است. یعنی از یک منظر الهی به آن نگاه می‌شود. تمام آیات قرآن همه با نگاه الهی دارد ارتباط برقرار می‌کند. قبولش هم در نظام فطری مردم بیشتر می‌شود. وقتی کار با خدا گره می‌خورد منتهی نه اینکه نقصمان را به خدا گره بزنیم. کار درست را به خدا گره بزنیم. نه یک کار ناقص را به خدا گره بزنیم و بخواهیم توجیه کنیم. کار را صحیح انجام بدهیم و به خدا گره بزنیم تا یک پیوست فرهنگی الهی پیدا کند. این یک نکته بسیار مهم و دقیق است. ما حداکثر پیوست‌های فرهنگی را در یک جاهای متشابه که مرز بین خوب و بد در آن زیاد است، حساس هستیم. در حالی که در جاهای خوب و حق و صحیح پیوست فرهنگی توان کار را مضاعف می‌کند. پیوست فرهنگی فقط گزارش نیست، فقط بیان کار نیست. این توجیه درست کار و اقناع سازی اذهان مردم و یک نمایه‌های پشت مسأله است. اگر یک کاری درست بستر سازی شود و نتایجش درست دیده شود، همه درست تبیین شود مردم اهل فکر هستند. اگر درست و صادقانه به مردم گفته شود قطعاً مردم می‌پذیرند و تحملشان آسانتر می‌شود. این یک نگاه که یوسف(ع) با پیوست فرهنگی این پیمانه را به کار گرفته بود که ارزشمندی این کالا دیده شود. نه اینکه برویم در کاخ بنشینیم که مردم در کاخ به ما رجوع کنند تا ارزش ما معلوم شود. ارزش به امام بود که در یک خانه ساده می‌نشست و وقتی مردم رجوع می‌کردند، آن سادگی ارزشمند بود. اما اینجا برای این کسانی که از خارج می‌آیند و برمی‌گردند بدانند ارزش این کالا چقدر شده در دوران قحطی، لذا ما در زمانی که تحریم سخت هست، اگر بتوانیم درست نشان بدهیم که هرکدام از اینها چقدر هزینه می‌شود تا به دست مردم می‌رسد، مردم برایشان این رعایت کردن و اسراف نکردن خیلی راحت‌تر می‌شود.

در این قصه این همه بالا و پایین است، پیمانه باید جام ملک باشد، چقدر اینها را خدای سبحان دقیق چیده است. چرا این مسأله اینقدر در قرآن تکرار شده است؟ لذا باید از این نتایج زیادی گرفت. «وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» (یوسف/72) اگر کسی این پیمانه‌ی طلای قیمتی را، ممکن است بعضی بگویند: اگر این طلا بود چطور جام ملک است؟ ملک مسلمان که نبود. در ادامه حتی گم کردن را هم گردن اینها نمی‌اندازد. می‌گوید: اگر کسی پیدا کرد، بیاورد ما یک بار شتر، یعنی یک بار طلا به او می‌دهیم. چون یک بار شتر خیلی قیمت داشت. کسی که این را پیدا کند بیاورد یک بار شتر به او می‌دهیم. نشان می‌دهد خود این پیدا کردن مطرح است و گرنه شاید یک بار گندم از قیمت او قیمتی‌تر بود. اما این عنوان پیدا کرده بود. «صواع ملک» بود تا مردم احساس کنند که با ملک مستقیم در ارتباط هستند و دارند از دست او می‌گیرند. نگاه‌ها با کار ساده پیوست ایجاد می‌شود که این را برایشان ارزشمند‌تر جلوه بدهند. لذا برای این هم اینقدر قیمت می‌گذارند که یکبار همین ارزش را بالا می‌برد که این چقدر قیمتی است که حاضر هستند برایش یک بار شتر بدهند؟

اینجا می‌فرماید: هرکس این را بیاورد، «حِمْلُ بَعِیرٍ» ما یک حِمل داریم و یک حَمل داریم. آنجایی که بار روی دوش کسی است یا روی شتر قرار می‌گیرد حِمل می‌گویند. آنجایی که درون است مثل جنینی که در رحم مادر است، حَمل می‌گویند. پس اینها تفاوت در تعبیر دارد. «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» یک بار شتر ضامن می‌شوم که حتماً داده شود. شعاری نیست و قطعی است. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِینَ» (یوسف/73) اینها قسم جلاله می‌خورند که «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ» شما ما را امتحان کردید. چون اینها بار اول که آمدند کاملاً مورد بازجویی قرار گرفتند تا معلوم شود یک موقع جاسوس نباشند، یک موقع نفوذی نباشند. دستگاه حاکمیت مصر در ارتباط با بیگانگان خیلی قوی بود آن هم در دوران قحطی که هر لحظه ممکن بود عده‌ای بیایند و بخواهند صدمه بزنند و سوء استفاده بکنند. لذا می‌گوید: بار قبل شما ما را امتحان کردید، بازجویی کردید. سابقه ما را درآوردید و اطمینان کردید. ما را به دربار یوسف راه دادید، ما مهمان یوسف بودیم و این تهمت‌ها به ما نمی‌چسبد.

«ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِینَ» ما اصلاً سابقه سرقت نداریم و سرقت در بیت ما معنی ندارد. ما فرزندان یعقوب هستیم که فرزند اسحاق و فرزند ابراهیم خلیل است و دین توحید را داریم. این به ما نمی‌چسبد! یوسف(ع) به مأمورینش گفته بود که اگر اینها انکار کردند، از آنها سؤال کنید که «قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» (یوسف/74) اگر موقعی در بار شما پیدا شد، چه کار کنیم؟ این نکته خیلی زیبایی است که یک کشور قدرتمند حتماً سعی می‌کند قانون خودش را در کشورش اجرا کند و نمی‌آید از متهم بپرسد چه قانونی را من در مورد شما اجرا کنم؟ شما بگویید من چه کار کنم، این از ضعف قانون گذاری در نگاه اول نشأت می‌گیرد. یا باید این فردی که مورد بازجویی است خیلی شخص شخیصی باشد، خیلی موجه باشد که اینها قدرت ندارند او را، بگویند: خودتان بگویید ما چه کار کنیم؟ مثل جریان کاپیتولاسیون که قبل از انقلاب آمریکایی‌ها به ما تحمیل کردند و امام (ره) با آن شدت در مقابلش ایستاد تا لغو شد و آنها گفتند: آمریکایی‌ها در ایران طبق قوانین خودشان هرکاری کردند، شما حق ندارید اینها را دستگیر کنید و محاکمه کنید. حداکثر این است که به ما گزارش می‌دهید و ما اینها را می‌بریم طبق قواعد خودمان محاکمه می‌کنیم و به شما کاری نداریم. یعنی به کشور ضعیف این نگاه را تحمیل می‌کنند که قانون شما قابل اعتنا نیست. ما قانون شما را قبول نداریم. اما اینجا با اینکه مصر یک کشور قوی است، با اینکه اینها درون مصر به عنوان افرادی که آمدند با التماس و زاری غله بگیرند و نداری بود، با یک حالت بیچارگی آمدند، موضع اینها موضع ضعف است.

این نکته دقیقی است که اگر کشوری قدرتمند باشد، از روی قدرتش نگاه می‌کند که قانون آن کسی که از کشور دیگری آمده، می‌تواند هرکدام اشد باشد را بخواهد و بگوید: طبق قانون خودتان مجازات کنید. قرآن دارد این را بیان می‌کند که می‌شود آنجایی که حاکمیت هست مطابق قانون به شرطی که قوت شما لحاظ شده باشد. به شرط اینکه قدرت شما دیده شده باشد نه آن طرف سرکشی کند و بگوید: من به قانون شما احترام نمی‌گذارم، نه این ضعف او باشد.

شریعتی: یعنی وقتی موضعت موضع برتر باشد، شما بگویید من چه کار کنم، این خیلی فرق می‌کند.

حاج آقای عابدینی: این به عنوان یک نگاه برتر در قرآن ذکر می‌شود که قابل فکر است، آیا ما می‌توانیم در نظام‌های قانون گذاری الآن از این به عنوان یک قانونی که در قرآن آمده نقض هم نشده است. آیا می‌توانیم با استفاده از روایات به عنوان یک قانون از آن استفاده کنیم نسبت به بیگانگانی که در کشور ما قرار می‌گیرند. آنجایی که قدرت ما نمایان‌تر شود، نه آنجایی که ضعف باشد، یعنی آنجایی که قدرت اقتدار باشد، نه آنجایی که از ترس باشد و ما بخواهیم ضعف نشان بدهیم. آیا می‌شود؟ باید روی این فکر کرد که این جا را باز کرده تا به نتیجه برسد. اما الآن نمی‌شود مسأله را باز کرد و باید مورد را دید و قواعد مسأله را دید، اینجا یک بابی را باز کرد، که اقلاً قابل تفکر است. اگر این باب مفتوح و قبول شود، کاملاً قابل این است که قواعدی نسبت به کشورهای دیگر دانسته شود و معلوم شود و اگر متخلفی اینجا از بیگانگان تخلف کرد، اگر دیدیم آنجا قانون خودشان اشد است، مطابق قانون خود آنها، چون اگر مسلمان باشد یک طور است و اگر مسلمان نباشد، می‌توانیم مطابق آنها قانون اشد آن را اجرا کنیم و این قابل بحث است. «قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» اگر شما دروغ گفتید و این پیدا شد، «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» یک واقعه‌ای که اتفاق می‌افتد، این واقعه نسبت به افراد مختلف نتایج مختلفی دارد. الآن دور شدن صواع ملک اتفاق افتاده است، این در بار اینها جاسازی شد، قرار هست پیدا شود و قرار هست در مقابلش یک قانونی اجرا شود که اجرای آن قانون اثر این است بنیامین را در کنار یوسف نگه می‌دارد به عنوان سارق که این باید نزد یوسف بماند، یک ارتباط با یوسف این واقعه پیدا می‌کند. یک ارتباط با بنیامین مطرح می‌شود. یک رابطه با یعقوب پیدا می‌کند و یک رابطه با برادرها پیدا می‌کند. این چهار رابطه را دارد. حالا قرآن از تمام اینها می‌خواهد استفاده کند. اینطور نیست که فقط این را دیده باشد برای اینکه یوسف می‌خواهد کنار خودش نگه دارد، اگر اینجا می‌فرماید که«قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» اینها دارد تمام جریانات زندگی برادرها را یادآوری می‌کند. می‌گوید: یادتان بیاید وقتی پیراهن یوسف را «بدمٍ کذبٍ» گفتیم امکان ندارد در عالم کبر به سرانجام برسد. کذب با همه وقایع مرتبط است. در دو سه مرتبه توانستی اطراف را اصلاح کنی، ادامه که می‌رسد با بقیه مرتبط است. اگر این دروغ بود با بقیه آنها ارتباط برقرار نمی‌کند. لذا لو می‌رود. لذا آشکار می‌شود و فاش می‌شود. دارد بزنگاه‌های زندگی اینها را دارد بدون اینکه متوجه شوند گرا می‌دهد. به ما می‌گوید: حواستان را جمع کنید. اگر شما متوجه باشید بسیاری از وقایع که درزندگی شما پیش می‌آید، اشاره به کارهای گذشته شماست. اگر این را خوب توجه کنید می‌توانید گرا پیدا کنید به کجا مرتبط می‌شود. اینجا دارد می‌گوید: «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» برای اینها گفتن «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» مثل این بود که اینها را کشتی. اما اینها خودشان این فعل را انجام دادند. اینکه بگویند: اگر دروغ گفته باشید، با شما چه کنیم؟ این اگر هم برای اینها خیلی سنگین است. سی سال قبل گوسفندی را کشتند و خونش را به پیراهن یوسف زدند و بدمٍ کذبٍ نزد یعقوب آوردند. یک دروغ عینی عملی انجام دادند. گفتند این دروغ را انجام دادیم و بعد توبه می‌کنیم.

حالا ارتباط این واقعه با یوسف(ع) چه می‌شود. لذا خدای سبحان دارد با این شوک هدایتگری می‌کند. با ما هم همینطور است. شوک وارد می‌شود اما دارد یکباره یک واقعه از زندگی را با یک شوک به ما برگرداند، این شوک باید خیلی قوی باشد تا انسان برگردد و عقب را نگاه کند و ببیند کجا نظیر و شبیه این بوده که الآن  دوباره دارد با این ارتباط تلازم پیدا می‌کند. این مهربانی خداست که می‌خواهد اینها را به یوسف نزدیک کند ولی با چه زبانی نزدیک می‌کند؟ «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ، انکم لَسارقون» یعنی با اینهایی که برای اینها در حد یک شوک است و در حد مردن و زنده شدن است. یک تازیانه جدی است و اینها تازیانه رحمت است که برگردند. سی سال است روی دروغشان ایستادند. کوتاه نیامدند، به پدر خبر ندادند که ما دروغ گفتیم. پدر می‌داند اما اینها حاضر نشدند اعتراف کنند. در ادامه می‌فرماید: «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) اینها یقین داشتند داخل در اموال اینها نیست، قانون خودشان را بیان کردند که کنعان این قانون را داشت که اگر کسی دزدی می‌کرد نسبت به کسی که دزدی کرده، باید نزد او برود یا با مدت و یا بی مدت، مدتی عبد او شود تا او به مقدار چیزی که دزدیده شده مجازات بگذرد تا عبد او شود. این عبد شدن و دروغ چه چیزی را یادآوری می‌کند؟ جریان یوسف را که اینها با دَم کذب نزد یعقوب بردند و بعد یوسف را فروختند، عبدش کردند. حدود سی سال گذشته بوده ولی دارد اینها را یادآوری می‌کند. چقدر باید نقشه الهی رحیمانه باشد تا انسان را برگرداند. اگر انسان با این شوک برنگشت، شوک باید شدیدتر شود. خدای سبحان انسان را صدا می‌کند، اینها صدای خداست که خدا «قوله فعله» با فعلش با ما گفتگو می‌کند. با ما حرف می‌زند و ما را صدا می‌کند.

در ظاهر این است که تهمتی به اینها زده شده است و اینها خیلی ترسیدند، اما در عین حال این تهمت با فعلی که اینها داشتند، چقدر کوچک و ساده است این تهمت و از سنخ همان کاری است که کردند. ما جریان موسی(ع) با خضر را داریم. شنیده‌اید وقتی موسی از خدای سبحان خواست که یکی را در راه من قرار بده که از او علم را یاد بگیرم، وقتی به جریان خضر رسید، خضر(ع) سه کار را کرد. کشتی را سوراخ کرد. غلامی را کشت، دیواری را به پا کرد آنجایی که از آنها پذیرایی نکرده بودند. هر سه را موسی اعتراض کرد و گفت: این کشتی سالم را سوراخ کردی به چه مجوزّی؟ در آخر خضر(س) یکی یکی بیان کرد که این سوراخ کردن کشتی برای این بود که هر کشتی سالمی را پادشاه می‌گرفت، لذا برای اینکه این کشتی گرفته نشود با یک عیب ساده این را نگه داشتم و ملک اینها از دست نرفت. خدا نظام تکوین و نظام وجود را، سلسله اسباب را که اتفاق می‌افتد، یکی با تصادف می‌میرد. یکی مریض می‌شود می‌میرد را دارد آشکار می‌کند که به دست خضر کشته شد. خضر می‌گوید: این غلام را کشتم برای اینکه وقتی بزرگ می‌شد پدر و مادرش را به کفر می‌کشاند. الآن او را کشتم و بعد خدای سبحان برای اینها جبران می‌کند. آن دیواری که ساختیم هم گنج دو یتیم زیر آن بود که اگر این دیوار می‌ریخت و گنج آشکار می‌شد به دست این دو یتیم نمی‌رسید. پیغمبر اکرم می‌فرماید: خدا برادرم موسی را رحمت کند. اگر صبر می‌کرد، صد واقعه از زندگی‌اش را خضر به او نشان می‌داد. این سه واقعه، سه واقعه از زندگی حضرت موسی(ع) بود. آنجایی که کشتی را سوراخ کردند به آب انداختن کودکی موسی در آب بود. آنجایی که بحث قتل آن غلام بود همان‌جایی بود که در گوش سبطی زد و او را کشت. آنجایی که اقامه جدار کردند مثل همان جایی است که احتیاج به نان داشت و کسی به او نان نمی‌داد و گوسفندان شعیب را سیراب کرد. سه واقعه مجانی در حال احتیاج شدید دیوار روی اینها بنا کردند. بسیاری از حوادثی که پیش می‌آید وقایع زندگی ما را دارد شخم می‌زند تا برگردیم نگاه کنیم. این جریان هم کاملاً ارتباط دارد. این سنت خداست و اختصاص به جریان موسی و خضر(ع) و یا جریان یوسف و برادران ندارد. بلکه این سنت خداست.

شریعتی: برای خداوند متعال کاری نداشت با قهر رفتار کردن با برادران یوسف؟

حاج آقای عابدینی: یوسف قدرت داشت. می‌توانست اینها را بگیرد و در زندان بیاندازد و تحقیر کند. اینها نکات تربیتی است که اینها با همان فعلی که کردند، نشان دهد از فعل متنبه شوند و برگردند نه به زور برگردانند. لذا همین دو دوربین می‌شود. یک دوربین سختی است که این سرقت و تهمت و اتهام و آبرو رفتن است. یک نگاه این است که این آبرو رفتن حداکثر این است که چند ماه است، چند روز است. ولیکن هدایتی که ابدیت را در پیش دارد می‌ارزد یا نمی‌ارزد؟ این نگاه الهی به حوادث است. چقدر حوادث برای آدم زیبا می‌شود. یک دوربین فقط سختی را نشان می‌دهد و آدم ناراحت می‌شود و کم می‌آورد. یک دوربین دیگر نشان می‌دهد همین لطف و رحمت است. خداوند با کرامتش تو را متنبه می‌کند وگرنه می‌توانست تو را به قهرش در رابطه به آن عمل مبتلا کند. این تازیانه‌ی نوازش است نه شمشیر کشتن. «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ» خود آن شخص جزایش می‌شود. لذا اگر در کاروان ما هرچیزی در بار ما پیدا کردی، او برای تو می‌شود. عبد تو می‌شود! همه نقشه خدا در رابطه با بنیامین این بود، در رابطه با برادران آن بود. در رابطه با یعقوب این است که اگر بنیامین اینجا در بارش این پیدا می‌شود، وقتی بنیامین نزد یعقوب برنمی‌گردد، آنجا یعقوب به اوج ابتلاء مبتلا می‌شود و اوج ابتلاء فرج است. یعنی اینجا دیگر آخرین امیدهای ظاهری یعقوب که دلخوشی‌اش در فقدان یوسف، بنیامین بود. خدای سبحان این را برای اولیائش می‌خواهد بالاتر ببرد. اینجاست که فشار نهایی به یعقوب می‌آید می‌فهمد فرج نزدیک است. برادرها قسم خورده بودند که بنیامین را برمی‌گردانیم و عهد کرده بودند. این خودش که خیلی اظهار قدرت و منیت داشت در وجودشان، باعث شد شکسته شوند. به یوسف التماس می‌کنند که یکی از ما را جای او بگیرد. می‌گوید: نه، قانون شما این است که مطابق آن در بار هرکسی پیدا شد، همان را عبد بگیرم اگر غیر از او را بگیرم، ظلم کردم.

یک نکته اینکه یوسف یک کار قانونی می‌خواهد بکند. یعنی یوسف می‌توانست چون قدرتمند بود، هیچکس به او ایراد نمی‌گرفت. در موقع قحطی همه را نجات می‌دهد. قانون کشور خودش این اجازه را نمی‌داد. چون می‌خواهد قانونی کند که این را نگاه دارد، این قدرت قانونمندی کسی است که در رأس کار است و می‌داند قانون کشور آنها این اجازه را می‌دهد که اگر چنین اتفاقی بیافتد این فرد نزد اینها می‌ماند. خدا کمک کرد و این الهام الهی بود. «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُف‏» (یوسف/76) ما به یوسف یاد دادیم. برای یوسف، آن یوسفی که تمام وجودش طهارت است، یوسف صدیق است، چقدر سخت است که به اینها این را بگوید و بنیامین که یک فرزند طاهر بین دیگر فرزندان بود و در کنار پدر بوده، جلوی عام به این اتهام دزدی بخورد. اینها ساده نیست. اگر می‌خواهد نزد یوسف بماند گاهی باید ابتلائاتی پیدا کند. لذا بنیامین قبول کرد که حامل این اتهام شود و این اتهام به او بخورد. به ما اگر بگویند: برای حفظ نظام لازم است تو را در ملأ متهم کنیم، کدامیک حاضر هستیم؟ گاهی برای آدم جان دادن راحت‌تر است تا اینکه آبرو وسط بیاید. «فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) ظالمین به چه کسانی برمی‌گردد؟ برادران یوسف، اینها سنت خداست. منتهی جزای در دنیاست، جزای در دنیا قابل تحمل است ولی اگر به آخرت بکشد خیلی سخت می‌شود.

«قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» اگر کسی قلبش و محبتش که در حقیقت و دل این جا گرفت، اگر محبت اهل‌بیت و خدای سبحان در رحل این جا گرفت، خدا جزایش را می‌دهد. همانطور که در روزه می‌گوییم روزه مربوط به من است و من جزایش هستم. انشاءالله خدای سبحان محبت خودش و اهل‌بیتش را در وجود ما قرار بدهد.

 

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»

 






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  57

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/8



سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله دل و جانتان در این روزهای سرد زمستان بهاری و سبز باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: خیلی خوشحالیم که روزهای شنبه ما منوّر به نور قرآن کریم می‌شود و سوره حضرت یوسف(ع) را می‌شنویم. امروز آیات 69 و 70 سوره مبارکه یوسف را خواهیم شنید.   

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله ارض وجود ما صحنه‌ی اطاعت ولی مطلق الهی باشد و با حضرت محشور باشیم و اطاعت حضرت در وجود ما کامل باشد. باز هم خدمت حضرت یوسف سلام می‌کنیم و از ایشان کسب اجازه می‌کنیم که باز به ساحت وجودی ایشان در قرآن کریم وارد شویم و از برکات وجودی ایشان بهره‌مند باشیم. ایامی است که متعلق به حضرت عیسی(ع) است و به همه موحدان عالم تولد این روح الله را تبریک می‌گوییم. انشاءالله که از جذبه‌های وجودی این روح الهی همه بهره‌مند باشیم. در محضر آیات 69 و 70 سوره حضرت یوسف(ع) هستیم. من چند نکته از آیه 68 را عرض کنم. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» اینجا بحث یعقوب بود که همه کارهایی که انجام می‌داد با علمی بود که ما به او عنایت کرده بودیم، علم الهی و لدُنی که خدای سبحان به اولیائش می‌دهد. البته این اختصاصی به انبیاء ندارد اما انبیاء حتماً دارند و الا هر ولی الهی که به مرتبه‌ای از تهذیب و کمال برسد خدای سبحان او را با علوم وهبی خودش او را مورد عنایت قرار می‌دهد، منتهی انبیای گرامی حتماً علومشان وهبی است اما بقیه امکانش برایشان هست و با تهذیب می‌توانند به این مراتب برسند. با کسب خودشان آماده کنند تا به آن وهب برسند و الا آن علوم وهبی است و می‌توانند با مقدماتی که فراهم می‌کنند آماده شوند برای اینکه از علوم وهبی استفاده کنند. این برای بقیه محرومیت نیست. می‌فرماید: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» اینکه در قرآن کریم مکرر چنین اصطلاحی به کار برده می‌شود، در هر جایی مطابق خودش باید معنا کرد. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ» این علم وهبی مخصوص یعقوب(س) بود ولی اکثر مردم از این علم وهبی مطلع نیستند. «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» مردم به لحاظ اشتغالات حتی اگر موحد و دیندار هستند، در مراحل عالی دینداری نیستند. بلکه در مراتب متوسط یا پایین دینداری هستند. لذا بهره‌مند از علم وهبی نیستند. لذا تحلیل جریانات انبیاء را با آنچه که ما می‌شناسیم، از این ظرفیت‌های عمومی امکان پذیر نیست.

اینجا قرآن کریم می‌فرماید: «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ» از این نگاه باید کارهای یعقوب را تحلیل کرد. لذا بقیه مردم به آن جهت مطلع نیستند تا در حقیقت این را بفهمند و بشناسند و بهره‌مند باشند. هرچند همه انبیاء و اولیاء با اینکه بهره‌مند از علوم وهبی می‌شوند اما رفتارشان حتماً براساس نظام ظاهر است. با اینکه می‌دانستند اما خودشان را موظف می‌دیدند که با اسباب و نظام اسباب کارهایشان را پیش ببرند. این یک تتمه‌ای بود که «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» را باید مطابق خودش معنا کرد. نشان می‌دهد اینگونه نیست که هر اکثریتی در نگاه الهی حتماً ممدوح باشد چنانچه موسای کلیم وقتی مبعوث به رسالت شد یک نفر بود در مقابل همه و حتی خطاب شد که تنهایی به سراغ فرعون برو. «اذْهَبْ‏ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏» (طه/24) ابراهیم خلیل یک نفر بود. وقتی که می‌آیند و بیان می‌شود و خدای سبحان به آنها توفیق ابلاغ را می‌دهد آن موقع عده‌ای به ایشان می‌پیوندند ولی اینطور نیست که باز هم اگر عده‌ای پیوستند، حتماً آنها اکثریت باشند. لذا اینطور نیست که همیشه اکثریت در هرجایی ملاک حقانیت باشد. اکثر مؤمنین اگر در جایی باشند اکثر مؤمنین نزدیک به حق می‌شود. اکثریت در اینجا به لحاظ ایمانی است که تصمیماتشان براساس نگاه ایمانی است. لذا ما در مردم سالاری دینی هم همین نگاه را داریم که مردم سالاری دینی، یعنی مردم براساس نگاه دینی وقتی می‌خواهند انتخاب کنند، حتماً رعایت معیارهای دینی را می‌کنند و به حق نزدیک می‌شوند. البته این یک بحث زیبایی است که با پذیرش مردم و قبول اکثری مردم این حقیقت امکان پیاده شدن پیدا می‌کند.

در آیه بعد «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا یَعْمَلُونَ» (یوسف/69) اینها بعد از اینکه به هر زحمتی بود پدر را راضی کردند و بنیامین را همراه خودشان بردند و حالا با یک افتخاری ببر یوسف وارد شدند، چون به یوسف قول داده بودند بار دیگر هر کاری بتوانیم برای آوردن بنیامین می‌کنیم و شرط آمدنشان این بود، هرچند پدر سخت می‌گیرد و بعید است راضی شود. حالا با یک گردن فرازی نزد یوسف وارد شدند که ما موفق شدیم و پدر را راضی کردیم. «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏» این انسی که ایجاد می‌شود که این انس تدریجی باشد و حالت محبت درونش خوابیده، «إِلَیْهِ» هم ضمیر است که تضمین میل در این آمده است. «أَخاهُ» یوسف با تدبیر ظریفی کم کم بنیامین را به خودش نزدیک کرد.یوسف طوری صحنه را چید که این چینش صحنه به گونه‌ای شد که کم کم بدون ایجاد حساسیت برادر به او نزدیک شد و حساسیت هم نسبت به بقیه ایجاد نکرد و بعد در همین هم نظام تربیتی بود که باز نشان می‌داد اینها هنوز نسبت به مباحث اولی که نسبت به یوسف و بنیامین داشتند هنوز هست. اگرچه کمرنگ شده ولی هنوز هست. اینجا بحث این است که یوسف(ع) از اینها به کمال اکرام پذیرایی کرد و برای اینها در تالار مخصوص سفره انداختند. بعد غذا را طوری ترتیب دادند که دو به دو کنار غذا بنشینند. اینها یازده نفر بودند و یکی تک می‌ماند. محبت‌های اینها به همدیگر باعث شد که بنیامین که معمولاً در صحنه همراه اینها نبود خود به خود جدا ماند. اینها نشستند و بنیامین تنها شد و حالت بنیامین برای یوسف شدت و تأثری ایجاد کرد. گفت: من هم برادری داشتم که از پدر و مادر با هم بودیم. برادرانم می‌گویند: گرگ او را درید. آنجا یوسف به برادرها گفت: این برادر کنار من بنشیند. تدبیر طوری شد که از ابتدا یوسف انتخاب نکرد و گذاشت اینها خودشان انتخاب کنند و این تک بیافتد. کم کم نزدیک برادر شد، هم از جهت عدم ایجاد حساسیت برای برادرها بود و هم از این جهت که این برادر باید زمینه محبت یوسف را به عنوان عزیز مصر کم کم احساس می‌کرد تا اگر در خلوت پیش آمد و خواست آن را بگوید، این زمینه قبلاً ایجاد شده باشد. و الا یک جریانی که حدود سی سال گذشته است و در عین حال در فراق یوسف برای او مثل پدر تازه بوده است، چون بنیامین هم قائل نبوده که یوسف از دنیا رفته است. به لحاظ اعتقادی که به پدر داشت و رفتار پدر را در حسرت دیدار یوسف می‌دید، او هم منتظر بود. وقت خواب که شد بعضی نقل‌ها این است که اینها دو به دو اتاق گرفتند. دوباره بنیامین تنها ماند که یوسف بنیامین را به سمت خودش دعوت کرد و این خلوت برای این دو وقتی بود که باید رازی که بین یوسف و بنیامین بود، بیان شود. اینجا بود که بیان کرد «قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ» خودش را معرفی کرد. «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ» به تدریج برادر را به سمت خودش نزدیک کرد و بعد «قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ» قصه را برای بنیامین گفت و خیلی اشک ریخت و یوسف در آنجا اول گفت: مرا جای برادرت حساب کن. بعد کم کم دید اشتیاق این شدید است، به امر الهی خودش را معرفی کرد. چون هیچ فعل انبیاء بدون امر الهی نیست.

حالا باید تصور کنیم اگر بنیامینی که سی و چند سال در اشتیاق یوسف می‌سوخت و سوختن پدر را هم می‌دید، یک لحظه احساس کند در محضر آن محبوبی است که به آن رسیده و مشتاقش بوده است. آنجا یوسف سؤال زیبایی می‌کند. می‌گوید: تو ازدواج کردی؟ می‌گوید: بله، می‌گوید: با اینکه اینقدر منتظر یوسف بودی چطور میلت کشید و دلت راضی شد که این اشتیاق سوزناک به تو اجازه بدهد که ازدواج کنی؟ ظاهراً صاحب یازده فرزند هم بود. گفت: به امر پدر این کار را کردم. پدرم به من امر کرد ازدواج کن که از نسل تو فرزندانی بیایند تا با تسبیحشان ثقل زمین باشند. اینها مثل کوه‌هایی که در زمین، زمین مادی را حفظ می‌کنند، کسانی که مسبح در زمین هستند، نظام معنوی عالم را حفظ می‌کنند و باعث می‌شوند عالم بقاء پیدا کند. اینها کوه‌های معنوی زمین هستند تا ثقل زمین باقی بماند و از بین نرود. بعد گفت: اسم یازده فرزندم را از اشتقائات اسم یوسف است که همه اینها مرا به یاد او بیاندازند. کسی که با چنین شوق و حالی زندگی کرده به کسی که این همه مشتاقش بوده برسد.

اولین چیزی که بعد از این معرفی ایجاد می‌شود، بنیامین می‌گوید: دیگر نمی‌خواهم از پیشت بروم و این را از دست بدهم. یوسف هم به او این مژده را می‌دهد که «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا یَعْمَلُونَ» یعملون فعل مضارع است، یعنی معلوم می‌شود در این مدت بوده و هنوز هم هست. از جمله یکی همین که سر سفره اینها خودشان با خودشان مشغول شدند و او را تنها گذاشتند با اینکه وعده داده بودند مراقب باشند، اما او را رها کردند و تنها گذاشتند. البته بعضی هم خواستند بگویند: وقتی معرفی کرد و بنیامین گفت: من دیگر هرگز نمی‌خواهم جدا شوم، یوسف(ع) به او فرمود: اگر قصد داشته باشی جدا نشوی ابتلائاتی در پیش است و باید خودت را آماده کنی و ناراحت نشوی.

نکته دیگر اینکه اشتیاق سبب وصال و وصول می‌شود. یعنی کسی که دائماً مشتاق باشد، یازده برادر هستند، آمدند. اما یکی به وصال یوسف می‌رسد و می‌شناسد. این اشتیاق دائماً بوده است. ما اگر حقیقتاً منتظر باشیم وصال قطعی است. اگر وصال نیست برای این است که منتظر نیستیم. می‌شود انسان هوس انتظار داشته باشد و گاهی هم حال انتظار داشته باشد اما کسی که منتظر باشد نمی‌شود کسی خودش را حبس کند برای ما و ما آن نتیجه را بر این حبس او مترتب نکنیم. وعده قطعی الهی است که اگر اشتیاق به سر حد کمالی برسد، قطعاً وصال محقق است.

شریعتی: لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ *** عشق بازان چنین مستحق هجرانند

حاج آقای عابدینی: البته گاهی دوست داریم ، اما دوست داشتن ما با کثرت اشتغالات است. بنیامین زندگی کرده و بچه‌دار هم شده است اما اسم بچه‌هایش را هم به همان اسم گذاشته است که اگر اینها را صدا می‌زند، در رابطه با یعقوب بعضی از تواریخ هست که وقتی یوسف را از دست داد با توطئه‌ای که بچه‌ها کردند، مدت‌ها یوسف یوسف می‌کرد و اشک می‌ریخت. از خدا خطاب شد: چقدر اسم می بری. اسم نبر! دارد که یعقوب سر بازار می‌نشست، جایی که کارگر دکانی نامش یوسف بود. گاهی صاحب مغازه کاری داشت شاگردش را صدا می‌زد: یوسف و بشنود. بعد خطاب شد یعقوب این هم نه! جایی دارد که کسی به یعقوب(س) گفت: چقدر پیر شدی؟ گفت: بالاخره فراق فرزند است. خطاب الهی شد: یعقوب ما به تو دوازده فرزند امانت دادیم. یکی را از تو گرفتیم، شکایت ما را نزد دیگران می‌کنی؟ شکایت نبود اما همین مقدار که فراق فرزندم است. خداوند فرمود: نام نبر. اینها همه آدم مشتاق و عاشق را نشان می‌دهد که وقتی مشتاق است چطور می‌سوزد. اسم یازده فرزندش را گذاشته که هرکدام را صدا می‌زند حشر با یوسف داشته باشد. حتی دارد طوری لباس دوخته بود که دائماً نام یوسف روی لباس حک شده بود. زندگی‌اش را چنین کرده بود و نشان بدهد حواسش هست. حساب کنید ما که مشتاق هستیم و اظهار اشتیاق می‌کنیم همین علائم ظاهری را چقدر داریم؟ در اسم گذاری‌هایمان، در زندگی و تزئینات زندگی! اینها نکته قابل انتقالی است که انسانی که منتظر است خیلی علائم باید در این انتظار دیده شود. اقلش این است که این نگاه ظاهری را حفظ کند و دائماً ذکر است. هرجا اشتغال زیادتر می‌شود حتماً باید تذکر هم بیشتر باشد. اگر امروز اسباب غفلت خیلی بیشتر شده است، انواع زینت‌ها و غفلت‌ها هست. کسی گفت: مدتی از یک نوجوانی گوشی را گرفتند و غذا هم نمی‌دادند. بعد از مدتی که گرسنگی شدید شده بود، به او گفتند: گوشی را بدهیم یا غذا؟ گفته بود: گوشی را بدهید. یعنی حتی این مقدار این گوشی برایش اهمیت پیدا می‌کند که غذا که جزء ضروریات اولیه است، احساس فقدان گوشی برایش شدیدتر است. اینها مهم است و گم کردن من دارد شدید می‌شود. یک موقع انسان بدنش را من می‌دید و خودش می‌دید و این گم کردن خودش بود. چون بدن خودش نیست و همسایه‌اش است. اما یک موقع هست بدنش را خودش می‌دید و باز می‌گفتی: این با این رشد کرده، بالاخره این سایه‌ای از او است. اما یک موقع هست انسان گوشی را خودش می‌بیند. این دیگر خیلی گم کردن خودش است. این گم کردن خود خیلی سنگین است. لذا جدا شدن از این غفلت خیلی ابزار آلات می‌خواهد و توجه و تذکر می‌خواهد تا انسان بتواند خودش را پیدا کند. آنوقت خودش مرتبط با امام معنا پیدا می‌کند. امامی که حقیقت مطلق این وجود مقید است. یعنی هر مقیدی به اطلاق امام معنا می‌شود و قوام پیدا می‌کند. امام مطلق و مرسل هر وجودی است. کمال نهایی هر انسانی است. لذا در قیامت هم داریم «یَوْمَ نَدْعُوا كُلَ‏ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ» (اسراء/71)

تذکر این نکته که ما نشان بدهیم چقدر مشتاق هستیم، اگر نشان داده شود که چقدر مشتاق هستیم در ظواهر، خود ظواهر از غفلت به ذکر و توجه تبدیل می‌شود. اگر مؤمنین بنایشان را بر این بگذارند که زندگی‌شان و ظواهر زندگی را طوری شکل بدهند که نشان بدهد اینها مشتاق هستند. تظاهر شود به اینکه مشتاق هستند. این تظاهر در زندگی ایجاد ذکر برای بقیه می‌کند. هرکسی این را می‌بیند احساس می‌کند این منتظر است. همین که احساس می‌کند او منتظر است، خود این ذکر در جامعه ایجاد می‌کند. لذا من شما را می‌بینم یاد معشوقم می‌افتم. شما بنده را می‌بینی چون همه روابط من براین اساس شکل گرفته یاد معشوقتان می‌افتد و ما هرجا وارد شویم این صحنه‌سازی و فضاسازی ظاهری خیلی در اینکه نشان بدهند انسان مشتاق است خیلی کار می‌برد. از صدا و سیما گرفته تا زندگی‌های شخصی و اجتماعی و محیط‌سازی شهری و محله‌ای، همه اینها می‌تواند نقش داشته باشد. لذا اگر این صحنه اینطور شد وصال قطعی می‌شود. این یک مرتبه از ظهور است که هرکس به این فرد و جامعه و اجتماع نگاه می‌کند احساس می‌کند اینها همه مشتاق هستند و گمشده دارند. با این ذکر دارند و غافل نیستند. یعنی در هر روزی آدم با هرچیزی انتقال پیدا می‌کند. به جای اینکه فقط در دعای ندبه یا دعای عهد اگر خوانده می‌شود این حال برایش ایجاد شود، تمام زندگی‌اش این حال است و جای توجه و انتقال پیدا می‌شود. سر سفره هم که می‌نشیند طوری صحنه سازی می‌کند که گویی گمشده دارد. سر کار که می‌رود، شب هنگام خواب، هرکاری که می‌کند یاد او وجودش را پر کرده است. آن موقع این باعث می‌شود این حرکت اختیاری به وصال می‌رسد. از فرد شروع می‌شود و کم کم به خانواده و محیط‌ها و این سرایت پیدا می‌کند.

بنیامین این حالت را برای خودش ایجاد کرده بود. فرزندانش نامشان یوسف بود. لباسش منقش به نام‌های یوسف بود، معلوم می‌شود کسی که اینطور بود تمام زندگی‌اش را با یوسف نقش داده است. لذا وقتی به اینجا می‌رسد چنین شخص منتظری به یوسف بار پیدا می‌کند و می‌شناسد که یوسف او کیست و به او آشناست. کسی که چنین است غریبه نیست. اما برادرها اینطور نبودند. برادرها کتمان می‌کردند و پنهان می‌کردند و غفلت داشتند و این باعث شد یوسف مجبور شود برای اینکه اینها را متنبه کند با یک تنش و بلا و ابتلاء اینها را متنبه کند که دنباله آیه این است که «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» وقتی بارها را بستند و غلات و اینها را در بار اینها قرار دادند. «جَعَلَ السِّقایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ» (یوسف/70) سقایه ظرفی است که برای آب خوردن بوده است. این ظرفی که برای آب خوردن ملک بوده است، از بس قیمت غلات بالا رفته بود و گرانبها بود در مقابلش طلا می‌دادند. لذا برای اینکه ارزش این کار معلوم شود، به خصوص برمی‌آید که مخصوص کاروان‌هایی که از کشورهای خارجی می‌آمدند یک شعبه خاصی قرار دادند. چون همه مردم نمی‌توانستند مایحتاجشان را از یکجا بگیرند. مایحتاج تحت حاکمیت دولت بوده در دوران قحطی جاهای مختلفی را برای پخش قرار داده بودند. از قرائن استفاده می‌شود که یک مکان ویژه‌ای را برای کسانی که خارج از مصر می‌آمدند، با اینها ویژه برخورد کنند که هم کنترل شده تر باشد و حساب شده تر باشد، آنجا سقایه ملک که جام ارزشمندی است و طلا بوده است، نقره مرصع بوده و نگین‌های جواهرنشان داشته، با این کیل می‌کردند که هم کیل محدود باشد و نشان بدهد این ظرف چقدر ارزشمند است.

این پیمانه ارزشمند که سقایه و ظرف آب ملک بوده و با همین غلات را وزن می‌کردند، آنوقت یوسف(ع) این را در باری که مربوط به بنیامین بود قرار داد. این دومین بار است که در بار برادرها مخفیانه چیزی می‌گذارند. بار اول بهای کالایشان بود که دیدند همه آنچه داده بودند برگشت. وقتی به خانه رسیدند دیدند در بارهایشان است. این یک زمینه چینی عظیمی بود. در عین اینکه کرامت یوسف(ع) بود، این یک نقطه انتقالی هم بود که اینها حواسشان باشد که بعد از این وقتی دیگر در بار بنیامین هم قرار می‌گیرد، همچنان که آنها خودشان نگذاشته بودند، اگر تهمت می‌خورند که «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» همه به بنیامین رو نکنند که تو چرا آبروی ما را بردی. وقتی می‌گویند: تو آبروی کنعانیان را بردی و آبروی فرزندان یعقوب را بردی، چون اینها خیلی به دزدی حساسیت داشتند. فرزندان یعقوب که فرزند اسحاق است و فرزند ابراهیم است، از نوادگان ابراهیم است، بدترین چیزی که ممکن است نسبت پیدا کند دزدی است. لذا وقتی شترهای اینها می‌خواست از مزارع عبور کند، به آنها دهان بند می‌زدند که اینها حتی از گیاهان نخورند و اینقدر حساس بودند. از همین حساسیت اینها خداوند سبحان استفاده می‌کند تا اینها را متنبه کند. حتی وقتی پول را در بارهایشان پیدا کردند، یعقوب به اینها گفت: ببرید پولها را بدهید. شاید اشتباه شده باشد. اینقدر احتیاط می‌کردند. «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» چون وقتی کاروان عبور کرد، یکباره مأمور پیمانه دید پیمانه نیست و خبر هم نداشت. بعضی جاها هست که این را مخفیانه فرزند یوسف و بعضی جاها دارد یکی از مأموران یوسف در بار قرار داده بود و کسی خبر نداشت. نقشه کاملاً سری بود و فقط یوسف و بنیامین و شخص ثالثی که مأمور ویژه یوسف بود خبر داشتند.

شریعتی: یعنی آنجا که بنامین گفت: دیگر نمی‌خواهم از تو جدا شوم، این نقشه را کشیدند؟

حاج آقای عابدینی: بله، یوسف گفت: اگر نمی‌خواهی جدا شوی باید ابتلایی را تحمل کنی. بنیامین گفت: راهی ندارد چون اینها قسم اکید خوردند نزد پدر که مرا برگردانند. لذا چون این قسم را خوردند برایشان حیثیتی است. هرچیزی شود اینها مقاومت خواهند کرد. یوسف(ع) گفت: من راهی را می‌شناسم که اینها نتوانند مقاومت کنند. اینکه این تهمت چطور به این قافله خورد، «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» چطور از جانب یوسفی که صدیق است، چطور یوسف دلش آمد این تهمتی که اینها متهم به آن نیستند، مبتلا کند و جلوی همه و نه در خفا آبروی کنعانیان برود و بپیچد فرزندان یعقوب سارق بودند؟ توضیحات مختلفی در روایات و تفاسیر ذکر شده و در تاریخ آمده است. اولاً نکته مختصر این است که «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ» کسی که مأمور پیگیری بود، «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» او صدا زد و چون او خبر نداشت و از جانب یوسف هم نبود، نقشه بود و مقدمات نقشه را یوسف کشیده بود اما قرار نبود تهمت سرقت به اینها بخورد. قرار بود این پیمانه گم شدنش اعلام شود و بعد وقتی پیدا شد، پیدا شدن یک نتیجه و جزایی داشت که در آیات بعد می‌گوییم. طبق قانون کنعان کسی که در رحلش بود باید در آنجا می‌ماند. لذا این کسی که ندا  داد از جانب یوسف نبود. هرچند سببیت اصل کار از طرف یوسف بود اما یوسف نمی‌خواست دیگران چیزی بدانند.

نگاه دیگر این است که این جریان مثل جریان خضر و موسی است. چنانچه در جریان خضر و موسی کارهایی که خضر (س) می‌کرد که کشتی را سوراخ کرد، کشتی برای دیگری بود، اما به امر الهی این کشتی را سوراخ کرد و نتیجه این بود که کشتی از مصادره محفوظ شد. اگر کشتی سالم بود پادشاه آن روز هر کشتی سالم را برای جنگ تصرف می‌کرد. سوراخ کردن کشتی که به امر باطنی بود نه به امر دینی، خضر آشکار کرد که این امر باطنی است. در جای دیگر نوجوانی را کشت، در حالی که نمی‌شود کسی را قبل از اینکه گناهی مرتکب شود به جرم اینکه این بعداً بزرگ می‌شود و پدر و مادرش را از دین خارج خواهد کرد، خدای سبحان این قتل را امروز به دست خضر، نه در قانون شریعت بلکه در قانون تکوین عالم، اسباب عالم می‌خواستند تأثیر را نشان بدهند، این دست خضر اسباب عالم را نشان داد. گاهی یک تصادفی می‌شود و یک حادثه‌ای پیش می‌آید، اینها اسباب عالم است و نظام تشریع نیست. آنجا خضر داشت این را آشکار می‌کرد. اینجا هم جریان این سرقت به امر الهی بود که دارد ما این را به یوسف یاد دادیم. نقشه خدا بود تا یعقوب به یوسف و بنیامین برسد و برادرها هم با این ابتلاء به تضرع بیافتند و این تضرع باعث شود از آن حالت تکبر و قساوت خارج شوند و قولی که به پدر دادند مجبور شدند به درگاه یوسف آمدند، همین که برادرها از آن ظرفیت تکبری پیاده شوند و بیایند اصرار کنند ما را به جای او بگیر. همین باعث می‌شود لطف الهی بیشتر شامل حالشان شود و حال توبه برای اینها ایجاد شود و رسیدن یعقوب و برادرها به یوسف زمینه‌اش ایجاد شود. نزد یعقوب سرافکنده شوند و اینجا متواضع شوند، اینجا با قسم‌هایی که خوردند برایشان خیلی سخت است که بدون بنیامین برگردند. جرم هم باید طوری باشد که به اینها امکان بدهد که یوسف این را نگه دارد و الا اگر جرم غیر از این بود، نه قانون مصر به یوسف این اجازه را می‌داد و نه قانون کنعانیان.

این حقیقت که تهمت سرقت زده شد، اولاً اگر به جمع خطاب شد مقصود یکی بود و چون سرقت حق الناس است خود بنیامین از قبل این را پذیرفته بود. وقتی سراغ بنیامین آمدند و گفتند: چرا این کار را کردی؟ آبروی ما را بردی. خیلی زیبا فرمود: من این کار را نکردم. گفتند: پس که کرده است؟ گفت: همان کسی که آن پولها را در بار شما گذاشته بود. آنجایی که آدم به نفعش است اعتراض نمی‌کند. هم واقعیت و صدق را گفت، آنها باور نکردند و گفتند: می‌خواهی از سر خودت باز کنی. در حالی که خدا آن صحنه را قبلاً پیش آورد که اینها بدانند که نباید اینجا بنیامین را متهم کنند. این می‌تواند برای ما هم عبرتی باشد و وقایعی که پیش می‌آید می‌خواهد راه میانبر برای رسیدن در ما ایجاد کند.


شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  56

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/1



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، اولین روز فصل زمستان شما به خیر باشد. انشاءالله دل و جانتان بهاری و سبز باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد که این نظام اسلامی را به عنوان زمینه‌ساز ظهور یاری و پشتیبانی کنیم و ما هم جزء یاران و سرداران حضرت قلمداد شویم.

 در محضر آیات 67 به بعد سوره مبارکه یوسف(ع) بودیم که در این آیات «وَ قالَ یا بَنِیَ‏ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ» بحث عمده این آیه شریفه را جلسه گذشته گفتیم.

نکته اول این است که «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» از راه‌های مختلف وارد شوید. این «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» همین معنای اولی مراد است که از درهای مختلف وارد شوید و با هم دیده نشوید، یازده برادر هستید که از جهت ظاهری اینها رشید بودند. زیبا بودند و از زیبایی‌های یوسف بهره‌هایی داشتند. اینها بار قبل کاروانی رفته بودند و در چشم نبودند. اما این بار با هم می‌رفتند، ممکن بود جلب توجه شود. نگاه دیگر هم این است که «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» به این ناظر باشد که این هم مطلبی است که در بعضی تفاسیر به آن توجه شده است. برای رسیدن به حاجت هیچ موقع یک راه را انتخاب نکنید. فکر نکنید هرچیزی فقط یک راه دارد. خدای سبحان اسباب مختلفی را برای رسیدن به نتیجه قرار داده است. یک راه را جلو برویم و استفاده کنیم اما فکر نکنیم هرچیزی یک راه دارد که اگر دیدیم این راه نمی‌شود ناامید شویم. این نکته خیلی زیباست. اگر انسان فکر کرد هر چیزی یک راه دارد، وقتی رفت و دید نتیجه نمی‌گیرد دیگر ناامید می‌شود. اما اگر بداند خداوند برای هر کاری ابواب متفرقه قرار داده است، این راهی که به نظر ما رسیده و رفتیم ممکن است یک اسبابی برایش فراهم نباشد یا یک موانعی برایش موجود باشد که این به نتیجه نرسد اما دلیل بر این نیست که این راه اصلاً به نتیجه نرسد. راه دیگری برای به نتیجه رسیدن این امکان پذیر است. اگر این نگاه ایجاد شود به خصوص در عرصه علم، در عرصه علم اگر باور کنیم راهی که باید برویم فقط آن راه رفته‌ای است که دیگران رفتند، همیشه ما عقب هستیم. اما اگر باور کردیم که این محقق هم هست و در علم هم ثابت شده است.

وقتی شما یک مسأله‌ی حساب یا جبر را حل می‌کنید، می‌بینید یک راه هست گاهی دو صفحه طول می‌کشد تا به نتیجه برسد. همین راه دیگری دارد و گاهی با دو خط حل می‌شود. در نظام تکوین و وجود هم همینطور است. از اینجا به آنجا می‌روید چند راه هست، یک راه هست که تا به حال امتحان نکردید. بین دو نقطه مسیرهای مختلفی است که گاهی برای رسیدن میلیون‌ها و میلیون‌ها راه ممکن است باشد، هرچند ممکن است بعضی نزدیکتر و بعضی دورتر باشد اما ممکن است آنکه دورتر است، راحت‌تر بشود رفت و سرعت بیشتری بشود رفت. آنکه نزدیکتر است ممکن است موانعش بیشتر باشد. همیشه یک راه را برای رسیدن نگاه نکنیم که فقط یک راه است. از تجربیات دیگران استفاده کنیم و حواسمان باشد اما تنها یک راه را نبینیم. لذا گاهی برای اینکه در نظام علمی یک حصری ایجاد کنند که دیگران نتوانند دست پیدا کنند، یک اشیاء و عناصری را درون این ترکیب‌ها قرار می‌دهند که نقشی ندارد. یک خنثی کننده هم قرار می‌دهند که حواس‌ها پرت شود و از راه منحرف شود و نگویند: این طرف امکان پذیر و راحت باشد. در نظام علمی گاهی کسانی که می‌خواهند انحصار سرمایه را برای خودشان حفظ کنند، لذا ما اگر یک خرده از دورتر برویم به مسأله نگاه کنیم، نقش هرکدام از اینها را ببینیم، خیلی وقت‌ها نقش‌ها خنثی کننده است. فقط همین است و بیش از این نقشی ندارد. همه اینها حذف کنیم باز می‌بینیم با یک راه ساده‌ای، اگر در نگاه‌های مختلف چه در اخلاق، مثلاً می‌گویند: در نظام اخلاقی راه معرفت نفس یک راه نزدیکتری است. هرچند خیلی مراقبت زیادتری می‌خواهد اما این هم یک راه است که راه نزدیکتری است. در نظام اعتقادات و اعمال انسان، همه اینها را باید حواسمان باشد. گاهی خدای سبحان بعضی از اعمال را میانبر برای رسیدن به هدف قرار داده است. اینها گاهی در روایات ذکر شده است.

گاهی در نظام علمی همینطور است. راه‌ها را منحصر نبینیم، هم می‌تواند آن نگاه باشد که از ابواب متفرق وارد شوید و از راه واحد وارد نشوید. یکی هم اینکه برای رسیدن به نتیجه‌ای که می‌خواهید فقط یک راه را امتحان نکنید، از راه‌های مختلف ورود کنید. وقتی مانع ایجاد می‌شود احساس می‌کنیم به بن بست رسیدیم خیلی از بن بست‌ها برای این است که آدم فقط یک راه را دیده و غیر از این را احتمال نداده است. در خیلی از مسائل زندگی اینطور است که آدم این احساس را که کرد بعد موانع ایجاد می‌شود و بعد احساس یأس می‌کند. این خیلی نگاه خوبی است که حواسمان باشد که خدا سنتش بر این است که راه‌های مختلفی برای رسیدن قرار داده است. البته صراط مستقیم واحد است. اما راه‌هایی که به صراط مستقیم می‌رسد می‌تواند متکثر باشد تا به این صراط مستقیم برسند.

 از راه‌های فرعی مختلفی انسان به این صراط واحد مستقیم الهی که حقیقت ولایت و نبوت است، آن راه واحد است اما از راه‌های مختلف، یکی از راه سخاوت جذب می‌شود، یکی از راه رحمت جذب می‌شود. هرکسی از یک راهی جذب این صراط می‌شود وقتی افتاد دیگر شاهراه می‌شود. این نگاه قابل تفکر است. انسان‌های بدبین معمولاً از ابتدا منفی بافی می‌کنند و به سرعت نا امیدی را به خودشان و دیگران تزریق می‌کنند که نمی‌شود، امکان ندارد. ما در نظام علمی این باور را داریم که نظام علمی راه‌های میانبر دارد. اگر انسان به خصوص با نگاه الهی وارد شود خدای سبحان گفته من مخرج و فرج قرار می‌دهم. راه میانبر نشان می‌دهم. جلو بروید و نظام علم را به کار بگیرید، با تمام توجه هم بروید اما راه را منحصر ندانید که دنبال هماه راهی که رفتند، برود. آن هم توجه داشته باشد و قواعد آن را هم بدست بیاورد. آن را هم به عنوان علم نگاه داشته باشد، اما احساس نکند تنها راه این راهی است که اینقدر دور زده شده تا آنجا رفته است. گاهی راه‌های میانبری در کار هست که انسان را به سرعت می‌تواند به قله برساند. «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» همین بحث اگر گسترش پیدا کند راهکار زیادی در هر نظام فکری ایجاد می‌کند که انسان را از یک حالت یأس و نا امیدی یا اینکه دنباله روی دور می‌کند. آدم نا متناهی بودن تجلیات الهی را اینطور ندیده است. وقتی نامتناهی بودن تجلیات الهی را دید می‌فهمد که خیلی راه‌های زیادی هست.

الآن در فیزیک می‌گویند: ما تا به حال به عنوان یک فرضیه تا به حال فکر می‌کردند راه بین دو نقطه، نزدیکترین راه خط مستقیم است، الآن می‌گویند: نه، غیر از این هم راه هست. عوالم گاهی به صورت موازی هستند. گاهی بین دو خطی که مستقیم بود و صد کیلومتر بینشان فاصله بود راه موازی دیگری در کار است که به لحاظ ابعاد از راه دیگری است که انحنای عالم است لذا از این راه می‌توانند به آن راه با پنج کیلومتر برسند. اینها راه‌های میانبری است که با شناخت ابعاد عالم است و در نظام فکری و نظام‌های دیگر هست. اینها خیلی جالب است و به نظرم می‌رسد که حواسمان باشد جوان‌های متفکر ما این نگاه را در نظام فکری و فناوری و تکنولوژی، تئوری پردازی، در تمام اینها امکان پذیر است.

نکته دیگر که در رابطه با بحث چشم زخم بود، اینکه یعقوب(ع) فرمود: از ابواب متفرقه وارد شوید و فرمود: «وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» هرچند شما این را رعایت کنید که رجوع به اسباب است اما این شما را از خدا بی نیاز نمی‌کند، چون خدا هم سبب را قرار داده و هم اسباب دیگری را قرار داده که حاکم بر اینها هستند. هم اسباب را خدا قرار داده و هم حاکم بر این اسباب را قرار داده است. چشم زخم را اگر در نگاه بالاتری ببریم، اثر چشم منحصر به چشم زخم نیست. چشم زخم یک جنبه منفی است. اثر چشم می‌تواند با چشم تأیید کننده باشد. یعنی همیشه ضربه زننده نیست. هم مثبت و هم منفی دارد. یک قوه‌ای در وجود انسان‌هاست که این قوه راه‌های گسترش و تقویت دارد چه در جانب مثبتش و چه در جانب منفی. اگر انسانی در نگاهش به هستی مثبت‌بین شود یعنی وقتی می‌رسد به جای اینکه موانع جلویش می‌آیند، این موانع را ببیند و در وجودش بزرگ کند، نه، آن مثبت‌ها را نگاه کند. چشم مثبت بین تقویت کننده و حرکت دهنده می‌شود. در رأس مثبت بین‌ها انبیاء هستند. در رأس کسانی که در عالم به هستی انرژی مثبت می‌دهند، که با چشمشان هدایتگری برای دیگران ایجاد می‌کردند. برای اذهان و افکار مردم افق می‌گشودند. این هم چشم است.

شریعتی: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند *** آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند.

حاج آقای عابدینی: این واقعیت است. یعنی یک نگاه و نظر آنها، این نظر رحیمانه، خیلی اثر دارد. ما نیاییم چشم زخم را آنچنان برای خودمان بزرگ کنیم که از آثار نگاه مثبت غفلت کنیم و در همین هم بدبینانه نگاه کنیم. متأسفانه زود ذهن‌ها به این سمت گرایش پیدا می‌کند. از آن جهت که خدای سبحان دست را باز گذاشته و او را غالب قرار داده و خیلی تأثیر گذار قرار داده، خودمان را کمتر بهره‌مند می‌کنیم. هم خودمان در مسیرش کمتر قدم برمی‌داریم و هم از نگاه کسانی که در آن مسیر عظیم قرار دارند و جلو رفتند، خودمان را کمتر در معرض استفاده از آنها قرار می‌دهیم، در حالی که بسیاری از گرفتاری‌های ما با نشست و برخاست با ولی الهی، در محضر او قرار گرفتن، پیش عالم ربانی قرار گرفتن، نفس رفتن و آمدن رفع گرفتاری می‌کند بدون اینکه گفتاری صورت بگیرد. یعنی کسی که وجودش و نگاهش مثبت بین است، با خدا رابطه دارد، این وجودش نورانی است و نگاهش ایجاد مشکل گشایی می‌کند. این را دستور دادند انجام بدهید، بروید و بهره‌مند باشید. کمتر از این استفاده می‌کنیم. با کسانی بنشینید که شما را به یاد خدا می‌اندازند. این نگاه اینها انرژی مثبت و القای مثبت به انسان می‌کند. گاهی یک کلام کوتاه از اینها مسیر زندگی انسان را عوض می‌کند. ولی ما می‌دانیم که خدای سبحان اصل این مسأله را که ممکن است عده‌ای با نگاه بدبینانه و نگاه کسی که دنبال فساد هست، از نگاه بدبینی این قوه شروع می‌شود و چشم در درون این شروع به تقویت شدن می‌کند. هرچه بدبینانه‌تر نگاه می‌کند و شر آمیزتر به حوادث نگاه می‌کند، این قوه کم کم در وجود بعضی‌ها تقویت می‌شود به حدی که ممکن است یک قوه تأثیرگذار نه فقط در خودش باشد، در دیگران هم ممکن است گاهی تأثیر ایجاد کند اما خدا هم این را خیلی محدود قرار داده و اجازه نداده، چون سبقت رحمت بر غضب است. هم حق ندارند به راحتی در زندگی دیگران تصرف کنند. برای آنها راه‌های گشایش قرار داده، هم اینکه اگر در جایی استثنائاً و خیلی قلیلاً موردی ایجاد شد راه‌های دفعش را هم قرار دادند. غیر از آنکه رجوع به اولیای الهی و ارتباط با آنها و رفتن در مجامع مؤمنین دافع چشم زخم است، حضور در مجلس مؤمنینی که اهل ایمان جمع می‌شوند، نماز جمعه، نماز جماعت، رفت و آمدهای بین مؤمنین، اینها خنثی می‌کند چون نگاه مثبت را در آن وجود تقویت می‌کند. هرچه انسان به فردگرایی برود، خودش را ضعیف کرده و ممکن است تصرف سوء را در وجودش بیشتر کند. لذا رفت و آمد به جمع‌های مؤمنین ارتباطات مثبت را زیاد می‌کنید. حضرت رضا(ع) می‌فرمایند: بروید با همدیگر زیارت کنید، این رفت و آمد شما نزدیک شدن به من است.

اینها نگاهی است که ما به آن توجه نداریم. اما در عین حال به ما فرمودند: اگر موقعی احساس کردید نادر است، چون هرچقدر انسان باور کند که دیگران می‌توانند در وجودش تأثیر منفی بگذارند خود همین باور این را ضعیف کرده و او را تقویت کرده است. این تلقین است و اجازه داده به او تصرف کند. لذا خدای سبحان اصل این مسأله را اجازه نداده است که این نگاه بدبینانه در وجود او شکل بگیرد که باور کنیم او می‌تواند تأثیر بگذارد، این هم نگاه بدبینانه است. اینها از جهت روانی خیلی ظریف است و اگر انسان دستورات دین را ببیند چقدر زیبا انسان را رشد می‌دهد. اما اگر انسان احساس گرفتاری کرد، برایش تنگناهایی پیش آمده بدون اینکه باور داشته باشد دیگری روی من تأثیر گذاشته، به ما فرمودند با این ذکر «ماشاءالله و لا قوة الا بالله العلی العظیم» بین مؤمنین مرسوم است که وقتی به حادثه‌ی خوبی می‌رسیدند، به یک جریان خوبی، بخاطر اینکه چشم تأثیر نداشته باشد، همین ذکر الهی را بیان می‌کردند که خود این ذکر برکت و نورانیت به رابطه می‌داد و هم مانع می‌شد که مانع یا شروری بتواند در این دخالت کند. «ماشاءالله و لا قوة الا بالله العلی العظیم» سه بار گفتن برای جلوگیری از تأثیر آثار چشم سوء خیلی اثر دارد. هر ذکری به یاد انسان آمد مؤثر است البته چهار قل هم بخوانند مجرّب است. آیت الکرسی هم مجرّب است که همراه داشتن یا خواندن حفظ می‌کند. اگر انسان بتواند قرآن کوچکی همراه داشته باشد به طوری که محفوظ باشد و اهانت نشود، تربت کربلا همراه داشته باشد، جزء چیزهایی است که حفظ کننده و دفع کننده و رفع کننده هستند و شیطان و جنود شیاطین جرأت نزدیک شدن پیدا نمی‌کنند. ولی نکته مهم این است که انسان خودش را تسلیم اینها نکند. اگر این باور شد و کم کم احتمال داد تأثیر آن بیشتر می‌شود.

نکته دیگر اینکه اگر کسی فکر می‌کند مبتلاست به اینکه یک موقع چیزی می‌گوید و در نظام بدی محقق می‌شود، چه کار کند از این نجات پیدا کند؟ باید هروقت می‌بیند بدخواهی در وجودش هست، حتی به صورت تصور، بلافاصله ضدش را ایجاد کند. بلافاصله جنبه‌های مثبت، رفتار مثبت یا خواسته‌های مثبتی برای او در نظر بگیرد، حتی شده برای اینکه این تلطیف شود، یک هدیه بخرد و به او بدهد و یک رابطه ایجاد کند. بعضی می‌گویند: ما ناخودآگاه مبتلا هستیم و نمی‌خواهیم، اما در ذهن ما خطور می‌کند و بعد می‌بینیم محقق می‌شود. هرکس این حالت را دارد که در ذهنش خطور می‌کند و ذهنیاتش در دیگران تأثیر می‌گذارد، اولاً نگاهش را به جنبه‌های مثبت منصرف کند، این نگاه مثبت بینی خود به خود آن حالت را می‌گیرد. ثانیاً اگر پیش آمد در مقابلش فکر مثبت را هم برای او قرار بدهد، هدیه بخرد، حق هم ندارد که بگوید. یعنی اگر چیزی در ذهنش خطور کرد نرود بگوید. خود این گفتن این را تقویت می‌کند. هر روز با صدقه شروع کردن ممدوح است، دفع کل آفات است. کم هم باشد نفس این توجه ذکر است. صدقه دادن خودش یک ذکر است. خدایا تو فرمودی بده و من می‌گویم: چشم. یا این دعا که فرمودند: «آمنتُ بالله و صلی الله علی محمدٍ و آله» هم جنبه الهیت و هم توسل به وسیله که پیغمبر و آل او هستند در رفع این مسأله، این همان نگاه مثبت بینی است.

«عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ» می‌گوید: من توکل کردم، «وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ» جلسه قبل این را مفصل عرض کردیم که توکل هیچ مافاتی با رجوع به اسباب ندارد. انسان وقتی سراغ اسباب می‌رود با این نگاه که اسباب را خدا قرار داده و حاکم بر آنها خداست. لذا خود حضرات معصومین و انبیای گرامی از باب علم غیبی اعمال نمی‌کردند در رفتار روزانه‌شان، بلکه براساس همان چیزی که برایشان حجت بود که نظام ظاهر بود. لذا خود یعقوب(س) دارد که این کار را بکنید، از درهای متفرق وارد شوید رجوع به اسباب است. نمی‌گوید: من توجهی می‌کنم که کسی نتواند روی شما تأثیر بگذارد. البته لازم به تذکر است که همیشه در چشم بودن بد نیست. بعضی جاها باید حضور پررنگ داشته باشیم. اگر حضور پررنگ نباشد، اگر در محله‌ای، دانشگاهی، شهری، جمعی، اگر حضور پررنگ اهل ایمان جلوه‌گر نباشد، راه باز می‌شود برای اینکه کسانی که فتنه‌گر هستند راحت‌تر جولان بدهند. گاهی باید در جمع‌هایی بیاید و دیده شوند و این دیده شدن امر الهی است. آنجایی که به امر الهی است یقین بدانیم که انسان به امر الهی وقتی وارد شد خودش ذکر است و ذکر مانع از این است که کسی بتواند تأثیر سوء بگذارد. پس حضور پررنگ در خیلی از جاها که دستورات دین است، حضور دین است، نگاه دینی است، مثل نماز جماعت که هر روز بروید. با هم در صف اول رفتن سبقت بگیرند. این در چشم آمدن است. اگر می‌دانستند ثواب صف اول نماز چیست، با شمشیر سبقت می‌گرفتند. انسان باید حواسش باشد که همان‌جا هم که عبادت است، شیطان نفوذ نکند. اما شیطان نفوذ نکردن به این نیست که پشت ستون پنهان شود. باید در صف اول حاضر شود اما شیطان را از خودش دور کند. شیطان از این مرزهای مختلط استفاده می‌کند که ما را از کمال محروم کند. گوشه کنار نرویم و دیده نشویم! چرا، بروید و دیده شوید. این دیده شدن‌ها ایجاد آرامش در قلوب دیگران می‌کند. امید به دیگران می‌دهد. برای فتنه‌گران مانع ایجاد می‌کند. هدایتگری برای آنها هم داشته که فرصت به آنها ندادید.

رجوع به اسباب عین توکل است به شرطی که اسباب را حاجب نکنیم از خدا، پس رجوع به اسباب که خدا قرار داده است، خدا می‌توانست عالم را بدون سببیت قرار بدهد. اما خدای سبحان نظامش، نظام متقن است. نظام علیم است. حکیم است، اسباب را قرار داده تا انسان بتواند بر وفق این نظام جاری که در عالم هست، برای خودش پیش‌بینی و آینده سازی کند. قابل پیش‌بینی نبود که شب و روز چقدر طول می‌کشد. وقت تحویل سال با ثانیه تنظیم می‌شود. اینها نظام اسبابی است که خدای سبحان قرار داده است. اما می‌گوید: حواستان باشد که اگر بر سبب به عنوان سبب اتکا کردید، یعنی سبب حاجب برای شما شده است. به سبب توجه کنید اما به عنوان اینکه خدا قرار داده است. در خود سبب خدا را ببینیم! سببیت همین سبب را او داده است. لذا اگر لحظه‌ای لازم باشد مثل آتش که نسوزاند آن لحظه اگر لازم باشد سبب از کار می‌افتد، اما دعب الهی نیست که از این راه بخواهد هدایتگری کند. حضرت آیت الله بهجت روایتی زیبا را نقل می‌کردند که وقتی خدای سبحان عقل را خلق کرد، به او گفت: «أَقبل» رو کرد، گفت: تو کیستی؟ «قال أنا أنا و أنتَ أنتَ» من من هستم و شما هم شما هستی. «ثم ثال له اَدبر» پشت کن، پشت کرد. دوباره خدای سبحان پرسید: حالا کیستی؟ «قال أنتَ ربّ الجلیل و أنا العبد الذلیل» حضرت آیت الله بهجت می‌فرمودند: این روایت می‌فرماید که وقتی آینه در مقابل خورشید قرار گرفته باشد از ابتدای خلقتش که رو به خورشید باشید، نگاه می‌کند خورشید نور دارد، آینه هم نور دارد. چون نور خورشید در این افتاده این نمی‌داند این انعکاس است. از اول مقابل خورشید در روبروی او بوده است. لذا نور خودش هم می‌بیند، می‌بیند نور من هم نور است. نور خورشید نور بالاتری است ولی من هم «أنا أنا و أنتَ أنتَ» اما وقتی می‌گوید: پشت کن، وقتی آینه را پشت به نور قرار می‌دهم تازه آینه می‌فهمد این نور برای خودش نبود، اگر نور برای خودش بود باید الآن هم که این طرفی هست، این هم نور داشته باشد، در حالی که اینجا می‌فهمد «أنتَ رب الجلیل» تو همه چیز هستی و «أنا عبد الذلیل» انسان وقتی آن اسباب شکسته می‌شود و یا از نفوذش کاسته می‌شود نشان می‌دهد فکر نکن این اسباب قدرت مطلقه بودند. از این باید به آن می‌رسیدی. «أنت رب الجلیل» را می‌دیدی. خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را، اینها مشهوداتشان بود. وقتی اینها را نقل می‌کردند آدم احساس می‌کرد همین الآن «أنت رب الجلیل و أنا عبد الذلیل» را در وجودش احساس می‌کرد. خدا همه کاره است. ما خودمان را کاره می‌بینیم به طوری که نعوذ بالله خدا هم باید در خدمت ما باشد. خدایا این را می‌خواهیم، اینطور کن برای ما! تقاضاهای ما به ظاهر نظام تقاضا است ولی اگر نکرد ناراحت می‌شویم. چون برای خودمان حق قائل هستیم. در حالی که اگر انسان از بزرگی چیزی می‌خواهد، اگر نکرد ناراحت نمی‌شویم. می‌گوییم: من طلبی نداشتم، تقاضای فضل کردم و صلاح ندید به من بدهد. اما اگر انسان برای خودش حقی قائل هست، چرا نکرد؟ چرا نداد؟ چرا برای من اینطور کرد؟ این نگاه‌ها باید در وجود انسان اصلاح شود.

حضرت یعقوب(س) اینطور نبود که از آن نظام علم الهی که داشتند برای نظام روزانه زندگی‌شان استفاده کنند. آنها هم با رجوع به اسباب کارهایشان را پیش می‌بردند. «وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ‏ حَیْثُ‏ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» (یوسف/68) رجوع به سلسله اسباب که گفته بود: ابواب متفرقه، بروید. «ما كانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» اراده الهی و قضای الهی که باید متوجه اینها می‌شد که از ابواب متفرقه رفتن هم مانعیت برای او نداشت، هرچند در خیلی از مسائل داشت، اما اینجا نداشت. باز اینها این کار را کردند، نتوانست این از ابواب متفرقه رفتن جلوی آن اثر را بگیرد که بنا بود به اینها متوجه شود. «إِلَّا حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» الا حاجتی که در نفس یعقوب بود که خدا آن را مقدر کرد و انجام داد. چون یعقوب این کار را کرد و به اینها گفت تا اینها بتوانند بنیامین و خودشان را صحیح و سالم نزد یوسف برسانند. موانع سر راه و دیگرانی که حسادت می‌ورزیدند، این باعث شد آنها درست شود اما می‌خواست یعقوب که اینها یازده نفر که رفتند، همان یازده نفر برگردند. یازده نفر رفتند و نه نفر برگشتند. در ماجرای ظرف بنیامین را نگه داشتند، یکی از برادرها گفت: چون با پدر عهد کردیم که بنیامین را برگردانیم، من هم برنمی‌گردم. اینجا می‌مانم تا تکلیف روشن شود. منتهی یعقوب(س) از طریق اسباب ظاهری می‌خواست نتیجه بگیرد که بنیامین برگردد و برادرها برگردند، به نتیجه بالاتری رسید که با نگه داشتن بنیامین که ظاهراً خلاف نگاه اولی بود، اما یکباره یوسف و بنیامین را بر او برگرداند. «قضاها» یعنی خدای سبحان آن حاجت را محقق کرد که حاجت نفس یعقوب چه بود؟ مراحلی را ذکر کردند. برگشتن بنیامین بود. برگشتن یوسف و پیدا کردن یوسف بود. با این محقق شد. گاهی ما سراغ چیزی می‌رویم که فکر می‌کنیم وسیله و راهش این است، بعد می‌بینیم خلاف و ضدش شد. نه تنها یوسف برنگشت، دو تا از برادرها هم گرفتار شدند. اما این گرفتاری راه میانبر برای رسیدن به یوسف بود.

گاهی در زندگی دنبال چیزی می‌رویم و تمام قوا را تجهیز می‌کنیم و می‌بینیم ضد آن شد، اما چون می‌بُریم چه می‌شود؟ رشته پاره می‌شود و ادامه نمی‌دهیم. اینجا نگاه یعقوب (ع) این بود که اینها رعایت اسباب را بکنند، اما در عین حال توکلشان بر خداست. با این نگاه ادامه داد و نا امید نشد، رسید به آن چیزی که به این سادگی معلوم نبود برای او رسیدنی باشد. اما از راه ضدش، آن چیزی که خلاف میل اولی بود به آن رسید. عالی‌ترین معارف را در ضمن یک روش عملی برای ما بیان می‌کند. نگاه کسی که با خدا رابطه برقرار می‌کند، با نگاه کسی که دو دو تا چهار تای مادی را ملاک قرار می‌دهد، چقدر می‌تواند متفاوت باشد.

کارفرمای جهان در کار ماست *** فکر ما در کار ما آزار ماست

گاهی تدبیرهایی که سماجت به آن می‌کنیم، حواسمان باشد راه را تدبیر کنیم. دنبالش باشی و اسباب را ببینی و برای اسباب برنامه‌ریزی بکنی، به خدای سبحان توکل کنیم و تنها راه را این نبینیم، حتی اگر خلاف این برای ما نمایش داده می‌شود، نگوییم: پس هیچی، پس خدا نمی‌خواهد. نه! گاهی این خلاف‌ها راه را میانبر می‌کند. اینها خیلی نکات دقیق و زیبایی است که از قرآن کریم که در دست ماست. اینجا خدا می‌فرماید: «ما كانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» نتوانست جلوی نفوذ و اراده الهی را بگیرد، اما حاجت را محقق کرد. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ».


شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398