وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


@@@@@@@@@@@@

«به نام خداوند علیم و حكیم»

جهان آفرینش دارای رموز و معمّاهایی است كه انسان ها باید همیشه در جست و جوی آن باشند و هر یك از شگفتیهای این جهان دارای كلیدهایی است كه قفل این رموز را باز می كنند.

ما انسانها با تلاش و كوشش می توانیم توانایی آن را داشته باشیم که با كمی اندیشه همراه با عمل و با استفاده از شاه كلید اصلی یعنی «قرآن کریم» این كلیدها را از آن خود كنیم و به راز آفرینش دست پیدا كنیم.

زندگی بدون كاوش معنا ندارد و زمانی زندگی معنا پیدا می كند كه در آن رمزی وجود داشته با شد و همچنین فردی باشد كه در جست و جوی یافتن آن رمز باشد.

@@@@@@@@@@@@

قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزالعمال ج1 ص548

مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها


لطف حق


مادر موسی، چو موسی را به نیل

در فکند، از گفتهٔ رب جلیل

 

خود زِ ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی‌گناه

 

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

 

گر نیارد ایزد پاکت بیاد

آب خاکت را دهد ناگه بباد

 

وحی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

 

پردهٔ شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

 

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی

 

در تو، تنها عشق و مهر مادری است

شیوهٔ ما، عدل و بنده پروری است

 

نیست بازی کار حق، خود را مباز

آنچه بردیم از تو، باز آریم باز

 

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است

 

رودها از خود نه طغیان میکنند

آنچه میگوئیم ما، آن میکنند

 

ما، بدریا حکم طوفان میدهیم

ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم

 

نسبت نسیان بذات حق مده

بار کفر است این، بدوش خود منه

 

به که برگردی، بما بسپاریش

کی تو از ما دوست‌تر میداریش

 

نقش هستی، نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب، سرگردان ماست

 

قطره‌ای کز جویباری میرود

از پی انجام کاری میرود

 

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم

ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم

 

میهمان ماست، هر کس بینواست

آشنا با ماست، چون بی آشناست

 

ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند

 

سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت

زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت

 

کشتئی زاسیب موجی هولناک

رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

 

تند بادی، کرد سیرش را تباه

روزگار اهل کشتی شد سیاه

 

طاقتی در لنگر و سکان نماند

قوتی در دست کشتیبان نماند

 

ناخدایان را کیاست اندکی است

ناخدای کشتی امکان یکی است

 

بندها را تار و پود، از هم گسیخت

موج، از هر جا که راهی یافت ریخت

 

هر چه بود از مال و مردم، آب برد

زان گروه رفته، طفلی ماند خرد

 

طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت

بحر را چون دامن مادر گرفت

 

موجش اول، وهله، چون طومار کرد

تند باد اندیشهٔ پیکار کرد

 

بحر را گفتم دگر طوفان مکن

این بنای شوق را، ویران مکن

 

در میان مستمندان، فرق نیست

این غریق خرد، بهر غرق نیست

 

صخره را گفتم، مکن با او ستیز

قطره را گفتم، بدان جانب مریز

 

امر دادم باد را، کان شیرخوار

گیرد از دریا، گذارد در کنار

 

سنگ را گفتم بزیرش نرم شو

برف را گفتم، که آب گرم شو

 

صبح را گفتم، برویش خنده کن

نور را گفتم، دلش را زنده کن

 

لاله را گفتم، که نزدیکش بروی

ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی

 

خار را گفتم، که خلخالش مکن

مار را گفتم، که طفلک را مزن

 

رنج را گفتم، که صبرش اندک است

اشک را گفتم، مکاهش کودک است

 

گرگ را گفتم، تن خردش مدر

دزد را گفتم، گلوبندش مبر

 

بخت را گفتم، جهانداریش ده

هوش را گفتم، که هشیاریش ده

 

تیرگیها را نمودم روشنی

ترسها را جمله کردم ایمنی

 

ایمنی دیدند و ناایمن شدند

دوستی کردم، مرا دشمن شدند

 

کارها کردند، اما پست و زشت

ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت

 

تا که خود بشناختند از راه، چاه

چاهها کندند مردم را براه

 

روشنیها خواستند، اما ز دود

قصرها افراشتند، اما به رود

 

قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس

دزدها بگماشتند از بهر پاس

 

جامها لبریز کردند از فساد

رشته‌ها رشتند در دوک عناد

 

درسها خواندند، اما درس عار

اسبها راندند، اما بی‌فسار

 

دیوها کردند دربان و وکیل

در چه محضر، محضر حی جلیل

 

سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک

در چه معبد، معبد یزدان پاک

 

رهنمون گشتند در تیه ضلال

توشه‌ها بردند از وزر و وبال

 

از تنور خودپسندی، شد بلند

شعلهٔ کردارهای ناپسند

 

وارهاندیم آن غریق بی‌نوا

تا رهید از مرگ، شد صید هوی

 

آخر، آن نور تجلی دود شد

آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد

 

رزمجوئی کرد با چون من کسی

خواست یاری، از عقاب و کرکسی

 

کردمش با مهربانیها بزرگ

شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ

 

برق عجب، آتش بسی افروخته

وز شراری، خانمان‌ها سوخته

 

خواست تا لاف خداوندی زند

برج و باروی خدا را بشکند

 

رای بد زد، گشت پست و تیره رای

سرکشی کرد و فکندیمش ز پای

 

پشه‌ای را حکم فرمودم که خیز

خاکش اندر دیدهٔ خودبین بریز

 

تا نماند باد عجبش در دماغ

تیرگی را نام نگذارد چراغ

 

ما که دشمن را چنین میپروریم

دوستان را از نظر، چون میبریم

 

آنکه با نمرود، این احسان کند

ظلم، کی با موسی عمران کند

 

این سخن، پروین، نه از روی هوی ست

هر کجا نوری است، ز انوار خداست

 

پروین اعتصامی






نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 29 دی 1398


تواضع حضرت سلیمان


سلیمان علیه السلام ، دارای چنان حشمت و جلال و عظمتی بود كه او را در این زمینه هم پایه ای نبود ، ولی به اندازه ای متواضعانه و باانصاف رفتار می كرد كه حتّی موری ناتوان هم می توانست او را محاكمه كند و حقّ طبیعی خود را از سلیمان دریافت دارد .


روزی موری روی دستش به حركت آمد ، سلیمان مور را از روی دستش برداشت و بر زمین گذاشت ، سلیمان مانند همه فكر نمیكرد كه مور بر او اعتراض كند و وی را مورد بازخواست قرار دهد ، ولی تواضع و عدالت و ضعیف نوازی سلیمان كار را به جایی رسانیده بود كه مور لب به سخن گشوده عرضه داشت :

این خودپسندی چیست ؟

این بزرگ منشی چیست؟

مگر نمیدانی من بنده  خدایی هستم كه تو نیز بنده او هستی؟

از نظر بندگی خدا چه تفاوتی میان من و توست كه تو با من چنین رفتاری كردی ؟

سلیمان ، از صراحت گویی مور متأثر شد .

آری ، دچار اضطراب و تأثر شد كه اگر روز قیامت با چنین بیانی در پیشگاه حق محاكمه شود چه باید كرد.


همین اضطراب و تأثر او را از حال طبیعی خارج ساخت، وقتی به حال آمد فرمان داد مور احضار شود .


شاید شما فكر كنید مور را احضار كرد تا به جرم صراحت لهجه گرفتارش كند و او را از زیر شكنجه و آزار قرار دهد! ولی سلیمان مرد خداست، دارای مقام نبوت است، به همه حسنات اخلاقی آراسته است و كمالات انسانی در او جلوه گر است.

او از صراحت گفتار مور خوشحال شد و از اینكه زیر دستانش این همه آزادی دارند كه حتی مثل موری جرأت اعتراض دارد ، خرسند گردید .


سلیمان از مور پرسید : چرا با چنین صراحت لهجه سخن گفتی و چرا اینگونه اعتراض كردی ؟

مور گفت : پوست و گوشت و اندام من ضعیف است، شما مرا گرفتی و به زمین افكندی و دست و پا و بدنم در فشار قرار گرفت و مرا ناراحت كرد و این برخورد سبب شد تا من بر تو اعتراض كنم .


سلیمان گفت : چون تو را به زمین افكندم و سبب ناراحتی ات را فراهم ساختم و دچار شكنجه ات كردم از تو عذر می خواهم، یقیناً من این كار را از روی قصد و غرض بدی انجام ندادم و چون قصد بدی در كار نبود جای عذر دارد بنابراین از تو معذرت می خواهم .

آری ، سلیمان با آن جلال و حشمت وقتی میبیند اندكی از حدود اخلاق ، پا فراتر گذاشته ناراحت می شود و از طرف مقابلش گرچه موری ضعیف است عذرخواهی می كند!!!

مور گفت : من از تو گذشت می كنم و از این كاری كه كردی چشم پوشی می نمایم به شرط این كه روی آوردنت به دنیا از روی شهوت و میل نباشد ، ثروت و مال دنیا را برای رفاه و آسایش هم نوع خود بخواهی ، غرق در خوش گذرانی و اسراف نشوی، آن چنان دچار خوشی لذت نگردی تا ملت بی نوا را از یاد ببری ، هر درمانده و وامانده ای از تو كمك و یاری طلبید به او یاری رسانی .

سلیمان كه قلب پاكش مملو از مهربانی و محبت و لطف و عنایت به زیر دستان بود ، شرایط مور را متواضعانه پذیرفت و مور هم از سلیمان درگذشت.

قصص الانبیاء ثعلبی ص288






نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 27 دی 1398



گفتگوی جبرئیل و نجات حضرت یوسف از قعر چاه بوسیله صلوات


امام صادق(ع) می‌ فرمایند :

 وقتی یوسف را در چاه انداختند، «نزّل علیه جبرئیل(ع) فقال له: یا غلام!» معلوم می‌شود نوجوان است. می‌گوید: اینجا چه می‌کنی؟ (چون جبرئیل را نمی‌شناخته و تا به حال وحی بر او نشده است که جبرئیل را بشناسد.) «من طرحک فی هذا الجب»

چه کسی تو را در چاه انداخته است؟ 


«فقال اخوتی لمنزلتی من ابی حَسدونی و لذلک فی هذا الجب طرحونی» 

برادران من بخاطر اینکه نزد پدرم منزلتی پیدا کرده بودم، حسادت کردند و مرا در این چاه انداختند. 


«فقال له جبرئیل أتحب أن تخرج من هذا الجب» 

می‌خواهی از این چاه بیرون بروی؟ 


«ذلک الی  اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب» 

این به خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب وابسته است (که اگر او 

اراده کند من هم می‌خواهم. در اوج سختی نمی‌گوید: می‌خواهم!) 


«فقال له جبرئیل فان اله ابراهیم و اسحاق و یعقوب یقول لک»

 آنها به تو پیغام می‌دهند که این را بگو:


 «اللهم انی اسئلک بان لک الحمد لا اله الا انت المنان، بدیع السماوات و الارض ان تصلی علی محمدٍ و آل محمد و ان تجعل لی من امری فرجاً و مخرجاً و ترزقنی من حیث احتسب و من حیث لا احتسب»

یوسف این را گفت و بعد جریان کاروان و حرکت کاروان به 

سمت چاه بود.

.

.

.

نتیجه گیری های دیگری از این داستان


یعنی یوسف در سنین نوجوانی با همان آن فراز و نشیب‌ها باز هم وقتی درخواست کمک از کسی می‌کند از خدای متعال درخواست می‌کند.

و با این حساب با آن همه سختی، می‌توانیم بگوییم چاه برای یوسف(ع) معراج بود. معراج فقط به آسمان رفتن نیست. گاهی در دل چاه قرار گرفتن معراج است.

 


كتاب آثار و برکات صلوات در دنیا، برزخ و قیامت

مؤلف : عباس عزیزى 






نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، احادیث فضائل ذکر صلـــوات، بوستان حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 2 اسفند 1397



فضیلت شیعه على بن ابى طالب علیه السّلام


شب بود، جمعى از اصحاب در محضر رسول خدا - صلى الله علیه و آله - نشسته بودند و از بیانات آن بزرگوار بهره مند مى شدند، آن بزرگوار در آن شب این جریان را بیان كرد و فرمودند:
آن شب كه من را به سوى آسمان ها به معراج بردند یعنى در شب 17 یا 21 ماه رمضان سال 10 یا 12 بعثت هنگامى كه به آسمان سوم رسیدم ، منبرى براى من نصب نمودند، من بر عرشه منبر قرار گرفتم و ابراهیم خلیل - علیه السلام - در پله پایین عرش منبر قرار گرفته بودند و سایر پیامبران در پله هاى پایین ترى قرار داشتند. در این هنگام على - علیه السلام - ظاهر شد كه بر شترى از نور، سوار بود و صورتش مانند شب چهارده مى درخشید، و جمعى چون ستارگان تابان در اطراف او بودند، در این وقت ، ابراهیم - علیه السلام - به من گفت :
این (اشاره به على علیه السّلام ) كدام پیامبر بزرگ و یا فرشته بلند مقام است؟
گفتم : او نه پیامبر است و نه فرشته ؛ بلكه برادرم و پسر عمویم و دامادم و وارث علمم على بن ابى طالب است .
پرسیداین گروهى كه در اطراف او هستند، كیانند؟
گفتم : این گروه ، شیعیان على بن ابى طالب هستند.
ابراهیم - علیه السلام - علاقه مند شد كه جزء شیعیان على - علیه السلام - باشد به خدا عرض كردپروردگارا! من را از شیعیان على بن ابى طالب - علیه السلام - قرار بده 
در این هنگام جبرییل نازل شد و آیه 81 سوره صافات را خواند و ان من شیعته لاءبراهیم .؛ و از شیعیان او در اصول اعتقادات ابراهیم است. 
پیامبر - صلى الله علیه و آله - به اصحاب فرمودهر گاه بر پیامبر پیشین صلوات فرستادید، نخست به من صلوات بفرستید، سپس به آنها، جز در مورد ابراهیم خلیل - علیه السلام - كه هر گاه خواستید به من صلوات بفرستید، نخست به ابراهیم خلیل - علیه السلام - صلوات بفرستید
پرسیدند: چرا؟
فرمودندبه همین دلیل كه بیان كردم ، او آرزو كرد تا از شیعیان على بن ابى طالب باشد.


كتاب آثار و برکات صلوات در دنیا، برزخ و قیامت

مؤلف : عباس عزیزى 






نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، احادیث فضائل ذکر صلـــوات، بوستان حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 27 دی 1397


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 39


من که آمدم عقل می‌رود!!!


حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»گفت: «عقل.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «مغز.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «مهر.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «دل.»از سومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «حیا.»پرسید: «جایت کجاست؟»گفت: «چشم.»سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»جواب داد: «تکبر.»پرسید: «محلت کجاست؟»گفت: «مغز.»گفت: «با عقل یک جایید؟»گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»جواب داد: «حسد.»محلش را پرسید.گفت: «دل.»پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»از سومی پرسید: «کیستی؟»گفت: «طمع.»پرسید: «مرکزت کجاست؟»گفت: «چشم.»گفت: «با حیا یک جا هستید؟»گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می‌شود.»





نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397



اهمیّت حفظ اوقات نماز و موضوع تأخیر در نماز عصر حضرت سلیمان



إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ كِتاباً مَوْقُوتاً (نساء/103)

همانا نماز را به پا دارید زیرا نماز بر مؤمنان در اوقات معین مقرر شده است.


امام صادق علیه السّلام در ذیل آیه فرموده اند:

فرمودند: كِتاباً مَوْقُوتاً یعنى فریضه ‏اى واجب و مقصود وجوب آن بر مؤمنین است و اگر آنطور كه مخالفین مى‏ گویند باشد باید سلیمان بن داود هلاك شده باشد، چه آنكه وى نماز عصرش را تأخیر انداخت تا خورشید پشت حجاب كوهها پنهان و مخفى شد و اگر قبل از غایب‏ شدنش نماز را خوانده بود در وقتش اداء كرده بود و هیچ نمازى از نظر وقت طولانى‏ تر از نماز عصر نمى ‏باشد[1]



( 1)- مرحوم مصنّف در كتاب من لا یحضره الفقیه ح(1) ص(129) در توضیح این حدیث مى‏ فرماید:

جهّال از اهل خلاف اینطور پنداشته ‏اند كه حضرت سلیمان علیه السّلام روزى اسب ها را سان مى‏ دید و آنها را از نظر مى‏ گذرانید، حضرت مشغول و سرگرم آنها بود كه خورشید غروب كرد و وقت نماز منقضى شد و وقتى متوجه شد بسیار متأثر و ناراحت گردید و از شدّت غضب فرمان داد اسب ها را برگردانند و سپس امر نمود ساق پاها و گردنهاى آنها را زده و بدین ترتیب این حیوانات را كشتند و فرمود: این حیوانات مرا از ذكر پروردگارم باز داشتند.

این گفتار صحیح نیست و واقع امر طبق گفته اهل خلاف نمى‏ باشد چه آنكه شأن نبى و پیامبر خدا اجلّ است از مثل چنین كردارى زیرا اسبها گناهى نداشته تا مستوجب چنین فعل قبیحى باشند و اساساٌ آنها خود را بر وى عرضه نكرده و او را آنها مشغول ننموده بودند و از این كه بگذاریم اسبها مكلّف نبودند تا مرتكب گناه باشند در نتیجه عقاب و مؤاخذه شوند و صحیح آن است كه سلیمان علیه السّلام عصرى بود كه بهایم و اسب ها را از نظر مى‏ گذراند و به واسطه سرگرم شدن به آنها نمازش تأخیر افتاد تا خورشید غروب كرد وقتى متوجه شد به فرشتگان گفت: آفتاب را برگردانید تا من نمازم را بخوانم، آنها آفتاب را باز گردانیدند، وى ایستاد ساق پا و گردن خود را مسح نمود( وضوء آنها را در آن شریعت چنین بود) و سپس به اصحابش كه نمازهای شان قضاء شده بود فرمان داد با او نمازهای شان را خواندند و پس از فراغت از نماز خورشید غروب كرد و ستارگان در آسمان ظاهر شدند.

 

برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب385 –(نوادر)-حدیث 79-مطلب شماره 578




حضرت سلیمان، فرزند حضرت داوود(ع)، سومین پیامبر بزرگ بنی‌اسرائیل است که خداوند از مواهب هستی، فضل بی‌شماری بدو عطا کرده از جمله خلافت بر پهنه وسیعی از مناطق جغرافیایی، تسخیر لشکریانی از جن، انس و حیوانات و نیز علم تکلم به زبان حیوانات. با این همه برخی از اهل تفسیر به نقل از سیر و تواریخ اسلامی، داستانی را آورده‌اند که با نگاهی علمای شیعی در مساله عصمت پیامبران، منافات دارد.

بزرگان شیعی از جمله سید مرتضی در تنزیه الانبیاء، ساحت مقدس این پیامبر عظیم الشان را مبرای از هر گونه خطا و سهو دانسته و در تنزیه چهره حضرتش از این گونه نسبت‌ها کوشیده‌اند. این نگاه بعدتر توسط اجلّه مفسران شیعه همچون فیض کاشانی و علامه طباطبایی تقویت شد. با این تفاوت که صاحب تفسیر المیزان، بر این باور است که انبیاء در حوزه امور فردی که دخلی به احکام و دیانت مردم ندارد، معصوم از خطا و رخنه شیطان نیستند. دیدگاه علامه سپس توسط برخی شاگردان وی، آیت الله جوادی آملی و آیت الله سبحانی به نقد کشیده شد.

بنابر نقل برخی از مفسران، سلیمان نبی، به خیول و اسب‌های تیزپا و چالاک بسیار علاقمند بود تا بدانجا که گاهی آنچنان در تماشای آنها غرقه می‌شد که خدا را نیز از یاد می‌برد!

مورد استناد آنها، آیاتی است از سوره مبارکه «ص» که می‌فرماید:
 
وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ * إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الجِیَادُ * فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الخَیْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّی حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالحِجَابِ * رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأَعْنَاقِ (ص/۳۳-۳۰)

و سلیمان را به داود بخشیدیم، چه نیکو بنده ای بود به راستی او بسیار رجوع کننده [به خدا] بود * [یاد کن] هنگامی را که در پایان روز اسب های چابک و تیزرو بر او عرضه کردند * پس گفت: من دوستی اسبان را بر یاد پروردگارم [که نماز مستحب پایان روز استاختیار کردم [زیرا می خواهم از آنان در جهاد با دشمن استفاده کنم و همواره به آنها نظر میکرد] تا [خورشید] پشت پرده افق پنهان شد. * [اسب ها چنان توجه او را جلب کرده بودند که گفت:] آنها را به من بازگردانید. پس [برای نوازش آنها] به دست کشیدن به ساق ها و گردن های آنها پرداخت.

 

فقه اللّغة آیات

نخست نگاهی بیفکنیم به معانی واژگان این آیات(فقه اللغه)
«عشىّ» به معناى آخر روز و عصر است و «صافنات» (جمع «صافنة») به اسب‌هایى گفته مى‌شود که بر روى سه دست و پا ایستاده و دست راست خود را کمى بلند مى‌کنند و تنها نوک جلوى سم را بر زمین مى‌گذارند (این حالت مخصوص اسب‌هاى نجیب و اصیل است).[

«جیاد» جمع «جواد» در اینجا به معنى اسب‌هاى سریع السیر و تندرو است و در اصل از ماده «جود» و بخشش گرفته شده، منتهى «جود» در انسان از طریق بخشیدن مال است و در اسب 

از طریق سرعت سیر.[


دو اشکال مبنایی
برخی تفسیرها مناقشه انگیز بوده و دو اشکال جدی متوجه آنهاست:
یک. حضرت سلیمان(ع) دیدن اسبان را بر ذکر خدا مقدم داشت و این خلاف شاء انبیاست.

دو. سلیمان آنچنان غرق در تماشای اسبان شد که خورشید غروب کرد و نماز حضرتش قضا شد.


پاسخ اهل تفسیر

مفسران در تفسیر این آیات سه گونه دیدگاه به میان آورده‌اند:


دیدگاه اول

برخی، کلمه «أَحْبَبْتُ» در عبارت «إِنىّ‏ أَحْبَبْتُ حُبَّ الخیر عَن ذِکْرِ رَبىّ‏» را به معنای «أنبت» گرفته‌اند؛ و چنین توجیه کرده‌اند که سلیمان اسب را برای جهاد در راه خدا دوست داشته و نه از روی هوا و هوس، بنابراین دوستی اسبان در امتداد محبت خداست و از این رو، قدحی به ساحت شریف ایشان وارد نیست.[

 

اما از آنجا که در برداشت این گروه، مرجع ضمیر در «تَوَارَتْ بِالحْجَابِ» و «رُدُّوهَا» به شمس (خورشید) بر می‌گردد، لذا اشکال دوم همچنان بر آنها وارد است.

 

علامه طباطبایی، کلمه «العشی» در آیه قبل را مویدی بر این برداشت می‌داند و جمله «فَطَفِقَ مَسْحَا بِالسُّوقِ وَ الْأَعْنَاقِ» را کنایه از وضو گرفتن سلیمان. آنگاه در پاسخ اشکال دوم می گوید: «علاقه سلیمان(ع) به اسبان براى خدا بوده، و علاقه به خدا او را علاقه‌مند به اسبان می‌کرد، چون می‌خواست آنها را براى جهاد در راه خدا تربیت کند، پس رفتنش و حضورش براى عرضه اسبان به وى، خود عبادت بوده است. پس در حقیقت عبادتى او را از عبادتى دیگر بازداشته، چیزى که هست نماز در نظر وى مهم‌تر از آن عبادت 

دیگر بوده است».[

 

به نظر می‌رسد آنچه موجب شده است مرحوم علامه، پدیده «رد الشمس» را مفروض بینگارند، روایات پرشماری است که در منابع روایی عامه و شیعی آمده است.

این در حالی است که سید مرتضی، این روایات را ضعیف برشمرده بر این باور است که حتی اگر روایات صحیح هم باشد با فرض مخالفت با اقتضای ادله، نباید بدانها وقعی نهاد. آنگاه به یکی از ادله اشاره کرده 

و می‌گوید:
«
خداوند در ابتدای آیه مدح و تعریف سلیمان را می‌کند: نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ‏ و با این بیان دیگر معنا ندارد که در ابتدا مدح سلیمان گفته شود و در انتهای آیه، مطلبی در نکوهش و تقبیح عمل سلیمان 

آورده شود».[

دیدگاه دوم

با گروه اول برخی با ارجاع ضمیر در «تَوَارَتْ بِالحْجَابِ» و «رُدُّوهَا» به «الصافنات الجیاد» به جای «شمس»، به گونه‌ای سخن گفته‌اند که دو اشکال فوق پاسخ یافته است.

 

چنانکه گفته‌اند: «سلیمان كه از مشاهده این اسب‌هاى چابك و آماده براى جهاد و پیكار با دشمن خرسند شده بود همچنان آنها را نگاه مى‌كرد و چشم به آنها دوخته بود تا از دیدگانش پنهان شدند (حتى توارت بالحجاب). صحنه آنقدر جالب و زیبا و براى یك فرمانده بزرگ همچون سلیمان نشاط آور بود كه او دستور داد بار دیگر این اسب‌ها را براى من بازگردانید (ردوها على). به هنگامى كه مامورانش این فرمان را اطاعت كردند و اسب‌ها را بازگرداندند سلیمان شخصا آنها را مورد نوازش قرار داد و دست به ساق‌ها و گردن‌هاى آنها كشید (فطفق مسحا بالسوق و الاعناق). و به این وسیله هم مربیان آنها را تشویق كرد، و هم از آنها قدردانى نمود، زیرا معمول است هنگامى كه مى‌خواهند از مركبى قدردانى كنند دست بر سر و صورت و یال و گردن، یا بر پایش مى‌كشند، و چنین ابراز علاقه‌اى در برابر وسیله مؤثرى كه انسان را در هدف‌هاى والایش كمك مى‌كنند از پیغمبر بزرگى همچون سلیمان تعجب آور نیست».[

 

ارزیابی نهایی

چنانکه گذشت بر دیدگاه دوم کمترین اشکال وارد است. سید مرتضی علم الهدی در تنزیه الأنبیاء (ص ۹۵ـ۹۷)، فخر رازی در مفاتیح الغیب(ج۷، ص ۱۳۶) و مرحوم مجلسی در بحار الأنوار(ج۱۴، ص ۱۰۲-۱۰۴)، به این قول گرایش نشان داده‌اند اما به نظر راقم این سطور، تنقیح و مدلل سازی این نظریه در زمان ما، توسط صاحب تفسیر موضوعی منشور جاوید، صورت پذیرفته است. 

ایشان با طرح اشکالاتی بر دیدگاه نخست، سعی در تقویت دیدگاه اخیر نموده‌اند؛ که از آن جمله‌اند: 

۱. اگر مقصود از آن خطاب به فرشتگان است كه خورشید را براى او باز گردانند، یك چنین خطاب آمرانه‌اى از سلیمان به ملائكه خدا، با مقام او سازگار نیست.

 

۲. اگر مقصود از (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ) شستن ساق و گردن به عنوان وضو است، چرا اوّلاً، به جاى «غسل» ، «مسح» به كار برده؟ و ثانیاً چرا به جاى «عُنُق» از لفظ «اعناق» كه جمع است استفاده كرده است در حالى كه سلیمان یك گردن بیش نداشت و ثالثاً اطلاق لفظ «سوق» و اراده دو «ساق» كاملاً بر خلاف ظاهر است.

 

۳. ارجاع ضمیر به خورشید، نادرست است چون گذشته از اینكه نامى از آن در آیه‌ها نیامده، خلاف ظاهر است و كلمه «بِالعشی» در آیه پیشین نیز در تعیین مرجع ضمیر «توارت» کفایت نمی‌کند.

 

۴. تصرف در جهان آفرینش براى پیامبران در مقام اعجاز و اظهار كرامت كاملاً امكان پذیر است و آیات قرآن كاملاً بر آن دلالت دارد: ولى این مورد، مقام اعجاز و اظهار كرامت نبوده كه او به چنین كار عظیمى دست بزند، در حالى كه مى‌توانست آن فریضه را قضا كند، و اگر هم نمازِ فوت شده، نمازِ نافله بوده -چنان كه در برخى از تفاسیر آمده است - فوت آن اشكالى نداشت و نیازى نبود كه از ولایت تكوینى خود براى قضاى آن بهره بگیرد.[

 

پی‌نوشت‌ها :

۱تفسیر راهنما، جمعی از نویسندگان
۲تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، جلد ۱۹، ص ۲۷۳
۳. تفسیر الصافی، فیض کاشانی، ملامحسن، ج ۴، ص ۲۹۸
۴. ترجمه تفسیر المیزان، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج ۱۷، ص ۳۰۹– ۳۰۸
۵. تنزیه الأنبیاء(ع)، علم الهدی، علی بن حسین، ص ۹۳

۶. تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، جلد ۱۹، صفحه ۲۷۳

۷. بنگرید به: تفسیر منشور جاوید، سبحانی، جعفر، ج۴، ص ۱۹۸-۱۹۶ 





نوع مطلب : 04-سوره نسـاء، 38-سوره ص، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، اســـــــــــــــــــــــرار نماز، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 10 آذر 1397

وَ قُلْنَا یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْهَا رَغَدًا حَیْثُ شِئْتُمَا 

وَ لَا تَقْرَبَا هَذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونَا مِنَ الظَّالِمِینَ ﴿بقره/35﴾ 6

و گفتیم : اى آدم ! تو و همسرت در این بهشت سكونت گیرید و از هر جاى آنكه خواستید فراوان و گوارا بخورید ، و به این درخت نزدیك نشوید كه [اگر نزدیك شوید] از ستمكاران خواهید شد.

**************** 



بهشتی که حضرت آدم در آن بود، چگونه بهشتی بود؟


از امام صادق علیه السّلام راجع به جنّت و بهشت آدم علیه السّلام سؤال شد،

حضرت فرمودند: آن بهشت، بهشتى بود از بهشت ‏هاى دنیا، كه خورشید و ماه درآن طلوع مى‏ كرده و ظاهر مى ‏شدند و اگر از بهشت‏ هاى جاودان و آخرت مى‏ بود هرگز آدم از آن اخراج نمى‏ شد.



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب385 –(نوادر)-حدیث 55-مطلب شماره 569




نوع مطلب : 01-06، 02-سوره بـقـرة، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 8 آذر 1397


سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 



 كشتى نوح طول و عرضش چقدر بود؟


حضرت فرمودند: طولش هشتصد ذراع و عرضش پانصد ذراع و ارتفاعش در آسمان هشتاد ذراع بود.



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44نـوادر-/31-مطلب شماره 566




نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، اســــــــــــــرار عالم خلفت/کتاب هزار و یک چرا؟، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 8 آذر 1397


مقصود از گرگ حضرت یوسف چیست؟

(تـدبّـر قـرآنـی)




در تفسیر منهج الصادقین در در ذیل آیات 17 و 18 از سوره مبارکه یوسف:

قالُوا یا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا یُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقینَ، وَ جاؤُ عَلى‏ قَمیصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمیلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى‏ ما تَصِفُونَ (یوسف/17)

 گفتند: «اى پدر! ما رفتیم و مشغول مسابقه شدیم، و یوسف را نزد اثاث خود گذاردیم و گرگ او را خورد! تو هرگز سخن ما را باور نخواهى كرد، هر چند راستگو باشیم! و پیراهن او را با خونى دروغین(آغشته ساخته، نزد پدر) آوردند گفت: «هوسهاى نفسانى شما این كار را برایتان آراسته! من صبر جمیل(و شكیبایى خالى از ناسپاسى) خواهم داشت و در برابر آنچه مى‌گویید، از خداوند یارى مى‌طلبم


بر اساس روایات معتبر و آیات قرآن، انبیا، با اذن خداوند، زبان حیوانات و پرندگان را می فهمیدند.(1) حضرت یعقوب نیز یكی از پیامبران الهی بود. بنابراین وقوع ابن مسئله محال نیست اما پس از رسیدن خبر برادران یوسف، قرائن و شواهدی بود كه یعقوب را از سخن گفتن با گرگ بی نیاز می كرد.
برادران یوسف شبانگاه با چشم گریان نزد پدر باز گشتند، گفتند قصّه این است كه ما در صحرا برای مسابقه رفتیم و یوسف را بر سر متاع خود گذاردیم وقتی بازگشتیم یوسف را گرگ طعمه خود كرده بود. و هر چند بار ما راست بگوئیم تو باور نخواهی كرد.(2)
پسران یعقوب می دانستند كه پدر دروغ آنها را باور نمی كند، لذا برای تحریك احساس پدر گفتند اگر چه گفتار ما برای تو باور كردنی نیست.
پیراهن یوسف را به خون آغشته ساختند، در حالی كه پیراهن سالم بود، و موجب افشای دروغ آنان شد. چون گرگ اگر یوسف را می درید پیراهن را نیز تكه پاره می كرد. لذا یعقوب گفت: بلكه این دروغ و فریب شیطانی در نظر شما بسیار زیبا می نماید. لذا در این مصیبت صبر جمیل می كنم پس خداست كه مرا یاری تواند كرد.(3)
از سیاق آیه فهمیده می شود كه بیان یعقوب بل سولت لكم انفسكم امرا خود تكذیب دعوی آنان و هم بیان این جهت است كه من به خوبی می دانم فقدان یوسف مستند به این گفته های شما و دریدن نیست، بلكه به مكر و خدعه ایست كه شما به كار برده اید.
ابو حمزه ثمالی از امام سجاد ـ علیه السلام ـ نقل می كند: حضرت فرمود: یعقوب پیامبر بود و یوسف هم پیامبر بود و به خوبی می دانستند كه گوشت پیامبر بر گرگ حرام است.(4)
از اینروی نیازی به سئوال نبود.
آنچه كه از ظاهر آیات فهمیده می شود این است كه یعقوب به خوبی می دانست كه گرگ یوسف را ندریده و لذا به هر نحو ممكن سعی می كرد كه برادران یوسف به گناه خود اعتراف كنند. چون انبیاء و اولیاء الهی (ائمه) زبان حیوانات را می فهمند، از اینرو سخن گفتن یعقوب با گرگ محال نیست كه برای رسوا كردن و نمایاندن دروغ برادران امكان پذیر بود تا آنان هدایت شوند. و گرنه از حقیقت مطلع بود و به همین جهت بود كه به یوسف گفت خوابت را به برادران بازگو نكن.
محمد بن جریر طبری (شیعی) با سند خود از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل می كند كه: وقتی كه برادران یوسف وی را در چاه انداختند گریان برگشتند و گفتند: یوسف را گرگ دریده، یعقوب حرف آنها را باور نكرد. و آنها به صحرا برگشتند و گرگی را گرفته پیش یعقوب آوردند. یعقوب ـ علیه السلام ـ با گرگ سخن گفت: كه آیا پسرم را تو خوردی؟ گرگ گفت: ای پیامبر خدا، قسم به خدا من گوشت هیچ انسانی را تا به حال نخورده ام و همانا تو خود می دانی كه گوشت پیامبران و اولادشان بر وحشی ها حرام است.(5) البته در این روایت كه گرگ گفته، بلكه برادران یوسف او را دریده اند و بعد از آن گرگ وحشی شده است اشاره ای نشده است.
این روایت فقط دركتاب نوادر المعجزات طبری آمده است و در دیگر روایت هایی كه از پیامبر اكرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ و یا ائمه معصومین ـ علیهم السلام ـ مخصوصا روایت ابو حمزه ثمالی از امام سجاد ـ علیه السلام ـ كه به طور مفصل داستان یوسف را بیان كرده است به مكالمه یعقوب با گرگ اشاره ای نشده است. پس این خبر، چندان قابل اعتنا نیست
.

پاورقی :

 1.یوسف : 13.
2. یوسف : 16 ـ 17.
3. یوسف : 18.
4. طباطبائی، تفسیر المیزان، ترجمه موسوی همدانی، سید محمد باقر، تهران، انتشارات محمدی، 1363ش، ج21، ص181.
5. طبری (شیعی)، محمد بن جریر، نوادر المعجزات، قم، موسسه الهادی، 1410ق، ص63
.



برگرفته شده از سایت : رهروان ولایت

https://www.welayatnet.com/fa/news/53553






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 12-سوره یـوسف، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 7 آذر 1397



سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 


 آن شش پیامبرى كه دو اسم داشتند چه كسانى بودند؟

حضرت فرمودند: یوشع بن نون كه ذو الكفل هم گفته مى ‏شد، یعقوب كه اسرائیل نیز نام داشت خضر كه اسم دیگرش ارمیا بود، یونس كه به ذو النون نیز موسوم بود، عیسى كه مسیح نیز خوانده مى ‏شد و حضرت محمّد كه نام دیگر آن جناب احمد صلوات اللَّه علیه مى ‏باشد.


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44(نـوادر)/30-مطلب شماره 565






نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 آذر 1397



سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 


 پنج تن از انبیاء به عربى تكلّم كردند، آنان كیانند؟

حضرت فرمودند: هود، شعیب، صالح، اسماعیل و حضرت محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم.



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44(نـوادر)/28-مطلب شماره 563




نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 آذر 1397




سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 



 اوّلین كسى كه به مرگ ناگهانى از دنیا رفت چه كسى بود؟


حضرت فرمودند: داود علیه السّلام بود كه روز چهارشنبه روى منبر از دنیا رفت.



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44(نـوادر)/26-مطلب شماره 561




نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 آذر 1397

وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی كَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَىٰ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتِینَكَ سَعْیًا 

اللَّهَ عَزِیزٌ حَكِیمٌوَاعْلَمْ أَنَّ 

43 (بقره آیه 260)


و یاد کنید هنگامی که ابراهیم گفت: پروردگارا به من نشان ده که مردگان را چگونه زنده می کنی؟ خدا فرمود: آیا به قدرتم نسبت به زنده کردن مردگان ایمان نیاورده ای؟ گفت: چرا، ولی مشاهده این حقیقت را خواستم تا قلبم آرامش یابد. خدا فرمود: پس چهار پرنده بگیر و آنها را برای دقت در آفرینش هر یک به خود نزدیک کن، و بعد از کشتن، ریز ریز کردن و مخلوط کردنشان به هم بر هر کوهی در این منطقه بخشی از آنها را قرار ده، سپس آنها را بخوان که شتابان به سویت می آیند؛ و بدان که یقیناً خدا توانای شکست ناپذیر و حکیم است.






****************


آرامش قلبی حضرت ابراهیم


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-مطلب شماره 545


حضرت ابراهیم جیفه (لاشه بوگرفته) و مردارى كه در كنار ساحل دریا افتاده بود را دید  قسمتى از آن در آب و قسمت دیگرش در خشكى مى‏ باشد، درندگان دریایى مى ‏آیند از قسمتى كه در آب هست مى‏ خورند سپس برمى ‏گردند بعد بعضى بر برخى حمله كرده و یك دیگر را پاره پاره كرده و از هم مى‏ خورند و از طرفى درندگان خشكى آمده از قسمتى كه در خشكى است مى‏ خورند و بعد برگشته و بعضى بر برخى حمله نموده و یك دیگر را پاره پاره كرده و از هم مى‏ خورند.

 ابراهیم علیه السّلام از مشاهده این صحنه تعجّب كرد و به درگاه الهى عرضه داشت پروردگارا، به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى‏ كنى، اینها گروهى هستند كه بعضى برخى دیگر را مى‏ خورند و آنچه خورده شده اجزاء خورندگان مى‏ گردد، لذا مى‏ خواهم بدانم این اجزاء سباع(درندگان)كه غذاى خورندگان شده و اجزاء آنها گردیده چگونه زنده مى ‏شوند.

خداوند فرمود: آیا ایمان و اعتقاد ندارى كه من بر احیاء آنها قادر هستم؟

ابراهیم علیه السّلام عرض كرد: چرا ولى براى این كه اطمینان بیشترى پیدا كنم آنها را زنده كن تا آن را ببینم همانطورى كه تمام اشیاء را مى‏ بینم.

حق تعالى فرمود:

چهار پرنده بگیر، پس آنها را پاره پاره كن و بعد پاره ‏ها را با هم مخلوط كن همان طورى كه این جیفه از اجزاء این سباع كه برخى بعضى را خورده ‏اند مخلوط گردیده است سپس بر سر هر كوهى یك جزئى از این مخلوط را قرار بده بعد یك، یك پرندگان را كه گرفته‏ اى بخوان، آنها به نزدت مى‏آیند.

ابراهیم چنین كرد و وقتى آنها را خواند، هر كدام جوابش را دادند.

قابل توجّه است كه كوهها ده تا بودند و پرندگانى را كه گرفت و با شرحى كه داده شد مخلوط نمود عبارت بودند از: خروس، كبوتر، طاوس، و كلاغ.


توضیح مدیر وبلاگ :

یکی از علماء در سفر کربلا به من فرمودند : حضرت ابراهیم علیه السّلام نه تنها نسبت به موضوع فوق آرامش قلبی بسیار داشت، بلکه او با طرح این موضوع میخواست عمل خود را که همانا دستور برای زنده شدن پرندگان بود را مشاهده کند.





نوع مطلب : 43-48، 02-سوره بـقـرة، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 2 آذر 1397


ارزش و جایگاه بندگان در نزد خدا



قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، 

إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا، إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿زمر/53464

بگو: ای بندگان من که [با ارتکاب گناه] بر خود زیاده روی کردید! از رحمت خدا نومید نشوید، یقیناً خدا همه گناهان را می آمرزد؛ زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.


وَ إِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ 

فَلْیَسْتَجِیبُوا لِی وَلْیُؤْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ ﴿بقره/186﴾ 28

هنگامی  كه بندگانم از تو درباره من بپرسند ، [بگو :] یقیناً من نزدیكم ، دعاى دعا كننده را زمانى كه مرا بخواند اجابت می ‏كنم ؛ پس باید دعوتم را بپذیرند و به من ایمان آورند ، تا [به حقّ و حقیقت] راه یابند [و به مقصد اعلى برسند.]


**************


ارزش بندگان در نزد خدا


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-مطلب شماره 544


حدیث (31) 

محمّد بن الحسن رحمة اللَّه علیه از محمّد بن الحسن الصفّار، از یعقوب بن یزید، از محمّد بن ابى عمیر، از ابى ایّوب، از ابو بصیر، از حضرت ابى عبد اللَّه علیه السّلام نقل كرده كه آن جناب فرمودند:

 زمانى كه حضرت ابراهیم علیه السّلام به ملكوت و باطن آسمانها و زمین توجّه كرد مردى را دید كه زنا مى‏ كند، او را نفرین كرد و وى مُرد، سپس دیگرى را دید كه به همان فعل شنیع مشغول است او را نیز نفرین كرد و وى مُرد سپس سوّمى را در همین حال دید و او را نیز نفرین كرد و وى نیز مُرد، خداوند متعال به او وحى فرمود:

اى ابراهیم دعاء تو مستجاب است ولى در عین حال بندگان من را نفرین مكن، اگر من مى‏ خواستم بندگانم را به نفرین مبتلا كرده و نابودشان بكنم آنها را خلق نمى ‏كردم، بندگانى كه آفریده ‏ام به سه گروه تقسیم می‏شوند:

الف : بندگانى كه مرا پرستیده و شرك به من اصلا نمى ‏آورند، ایشان را ثواب و اجر مى‏ دهم.

ب : بندگانى كه دیگرى را مى ‏پرستند نه من را، ایشان هرگز از من نگذشته و تجاوز نمى ‏كنند.

ج : بندگانى كه دیگرى را مى‏ پرستند، من از صُلب ایشان كسانى را بیافرینم كه من را بپرستند.






نوع مطلب : 25-30، 463-468، 02-سوره بـقـرة، 39-سوره زمـر، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 2 آذر 1397

...فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿آل عمران/95

بنابراین از آیین ابراهیم که یکتاپرست و حق گرا بود و از مشرکان نبود، پیروی کنید.

 

ثُمَّ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴿نحل/123

آن گاه به تو وحی کردیم که از آیین [یکتاپرستیِ] ابراهیم حق گرا پیروی کن که از مشرکان نبود.



****************

فلسفه ختنه

ختنه در اسلام

ختنه کردن از نظر اسلام واجب است و اگر این کار انجام نشد بعد از بلوغ بر خود فرزند واجب است این کار را انجام دهد و اگر غیر مسلمانی که ختنه نشده است اسلام آورد، بر او واجب است این کار را انجام دهد. (تحریر الوسیله، ج۳، ص۵۵۲ م۴و۵)

ختنه در صحّت برخی عبادات مانند طواف حج یا عمره شرط است و اگر انجام ندهد عبادتش باطل خواهد بود.

درباره سؤال شما براساس پرس و جو و تحقیق از برخی منابع، گفته شده است که وجود این پوست زاید که بعد از تولد به دلیل های پزشکی زاید بلکه زیان بار است، لذا در کشورهای غربی نیز خیلی از افراد نه به دلیل مذهبی بلکه به دلیل پزشکی، ختنه می کنند، قبل از تولد و در رحم مادر محل تجمع میکروب هایی است که اگر این پوست نباشد، آلت تناسلی که از جهت آسیب پذیری بسیار حساس است در رحم مادر آسیب می بیند، به عبارت دیگر، وجود این پوست قبل از تولد به عنوان سپر دفاعی است.
 
یکى از سنت هاى حضرت ابراهیم (علیه السلام) که مورد تأیید اسلام بلکه مورد تأیید تمام پیامبران بعد از حضرت ابراهیم(علیه السلام) واقع شده است سنّت خِتان یا ختنه است.

در روایات از طریق شیعه واهل سنت بر این سنت تأکید شده است.

عن جعفر بن محمد عن ابیه عن آبائه عن على (علیه السلام) قال : قال رسول الله صلّی الله علیه و آله و سلّم:

إن الله عزّوجل بعث خلیله بالحنیفیة وأمره بأخذ الشارب وقص الاظفار ونتف الابط و حلق العانة والختان 

(وسائل الشیعه : ۱۵ / ۱۶۳ باب ۵۲ از ابواب احکام اولاد)

على (علیه السلام)از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل مى فرماید: که خداوند عزوجل حضرت ابراهیم(علیه السلام) را به روش پسندیده مبعوث کرد وبه کوتاه کردن سبیل وناخن وازاله موهاى زیر بغل وتراشیدن موهاى بالاى عورت وختنه کردن سفارش کرد. هنگامى که شخصى از امام صادق (علیه السلام) پرسید : آیا جائز است که به کارهاى خدایى ودر خلقت او دست ببریم؟

حضرت فرمودند : نه،

او گفت : پس چرا ختنه مى کنید و پوستى را که خدا خلق کرده جدا مى کنید؟

آیا خدا این پوست را اضافه و بر اساس غیر حکمت آفریده است؟

امام صادق (علیه السلام)فرمود : خلقت آن پوست بر اساس حکمت است و ازاله آن بر اساس حکمتى بالاتراست همانطورى که وقتى بچه به دنیا مى آید ، ناف او به مادرش وصل است این هم مخلوق خدااست وخدا اینطور قرار داده ولى براى نجات فرزند و مادر، خداوند حکیم دستور داده آن را قطع کنیم ، همینطور ناخن هاى انسان را خدا خلق کرده و بلند شدن آن ها بر اساس قانون خدا است و خدا می توانست از اول ناخن ها را طورى بیآفریند که همیشه به اندازه خاصى باشد ولى با این حال چون بزرگ مى شود به ما دستور داده آن ها را کوتاه کنیم و همینطور در مورد موهاى بدن .
 
اینگونه دخالت ها در خلقت ، منافاتى با حکمت الهى ندارد و بر اساس مصلحتى بالاتر صورت مى گیرد. (همان : ۱۶۲ )

در کنز العمال که از منابع اهل سنت است ازعلى (علیه السلام) نقل مى کند : اختنوا اولادکم یوم السابع فانه اطهر واسرع نباتاً للحم واروح للقلب (کنز العمال : ۱۶ / ۴۳۶ )

فرزندان خود را در روز هفتم تولد شان ختنه کنید زیرا باعث پاکیزگى بیشتر و باعث سرعت در رویش گوشت بر بدن و موجب شادمانى قلب مى شود.

باز در حدیث دیگر آمده : ختنه کردن باعث نضارت و خوش رنگى صورت و باعث لذت بیشتر در جماع مى شود. (همان : ۴۳۵ )

ختنه کردن در مردان باعث پاکیزگى آلت تناسلى مى شود چون وجود پوسته رویى باعث جمع شدن کثافات و ماندن بول زیر پوست شده و باعث بیمارى و بوى بد می شود. (وسائل الشیعه : ۱۵ باب ۵۲ از ابواب احکام اولاد ص ۱۶۱)


فوائد بهداشتى و پزشکى ختنه:

 ۱ ـ آمار نشان مى دهد در بین مسلمانان و یهودیان که ختنه مى کنند حتى یک مورد سرطان آلت دیده نشده است از نظر پزشکى امروزه ختنه به عنوان نوعى واکسن و پیشگیرى از سرطان سر آلت محسوب مى شود ولى در جاهایى که ختنه نمى کنند مانند آمریکا 8/1 تلفات ناشى از سرطان ها مربوط به سرطان اندام هاى تناسلى است .
 
۲ ـ سرطان گردنِ رَحم (محل تماس آلت بارحم یا مهبل) در کسانى که شوهرانشان مختون نبوده اند ، هنگام نزدیکى مخصوصاً در زمانى که زن به خاطر زایمان یا قاعدگى دچار التهاب دیواره مهبل بوده اند ، بیشتر اتفاق افتاده است.
 
۳ ـ سرطان پروستات نزد آنان که ختنه مى کنند، کمتر است.
 
۴ـ پیلونفریت (عفونت كلیه در اثر هجوم باكتری به كلیه) و آلودگى هاى چرکى مجارى ادرارى از مثانه و کلیه در ختنه شدگان کمتراست چون قطع پوست سبب مى شود دفع ترشحات به آسانى صورت گیرد ولى اگر ختنه نشده باشد چون آلت تناسلى در حالت نعوظ وسفت شدن در فشار آن پوسته قرار مى گیرد وسطح داخلى پوسته رشته هاى عصبى فراوانى فراگرفته و لذا آن را فوق العاده حساس ساخته و در آن قسمت که به تنه آلت مى چسبد ، غدد مترشحه فراوانى موجوداست که ترشحات شیرى رنگ و غلیظ ( smegma ) را بر روى حشفه (دور ختنه گاه) پخش مى کند و همین ترشحات است که توانسته اند واکنش هاى سرطانى ایجاد نماید. در اغلب موارد این پوست بر حشفه وآلت فشار وارد مى آورد واز خارج شدن ادرار بطور کامل جلوگیرى نموده باعث حبس بول مى شود وقطره قطره بول خارج میشود و سبب التهاب و تورم شده ، تجمع ترشحات غددى و التهاب و گرد و غبار و باتوجه به تاریکى و رطوبت آن جا محل بسیارى مناسبى براى ایجاد عفونت مى شود و به تدریج عفونت را به داخل مجارى ادرار وکلیه ها مى رساند.
 
۵ ـ آمیزش براى ختنه شدگان لذت بخش تر است وبراى زن نیز لذت بخش تر است. ۶ـ وجود شبکه عصبى والتهاب وخارش در ختنه نشدگان سبب مى شود که همواره دستشان را براى خاراندن به آن جا بمالند و باعث آلودگى شود. (دکتر سید رضا پاک نژاد ، اولین دانشگاه وآخرین پیامبر : ۱۶ / ۱۴۹ به بعد باتلخیص)

در باره تاریخچه ختنه در بین اقوام گذشته آمده است ،درمیان مصریان و اقوام قدیم جنوب آفریقا ختنه رواج داشته در بین یهودیان و برخى از مسیحیان از جمله مقررات مذهبى محسوب مى شود در بین یهود ختان واجب است و غالباً پسران خود را در هشت روزگى ختنه مى کنند ، به موجب روایات ما رسم ختنه از قدیم بین اعراب وجود داشته است ، شیعیان وشافعى آن را واجب شمرده و مالکى آن را سنت شمرده و نزد عامه مسلمانان مهمترین نشانه مسلمانى شناخته مى شود. (دائره المعارف بزرگ فارسى ( مصاحب) : ۱ / ۸۸۴)

آیت الله خویى فرموده اند : (یستحب فى الیوم السابع ختانه ویجب الختان بعد البلوغ لو لم یختن قبله (منهاج الصالحین ج ۲ / ۲۸۴ ، مسئله ۱۳۸۲ )

مستحب است پسر را در روز هفتم از ولادت ختنه کنند و اگر او را ختنه نکرده باشید بعد از بلوغ برخودِ او واجب است . آیت الله سیستانى (مد ظله ) نیز فرموده است : شرط صحت طواف در مردان ختنه کردن است. (مناسک محشى : ص ۲۱۲ )

اما در قرآن در مورد ختنه آیه اى نداریم ولى به صورت کلى خطاب به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در مواردى مى فرماید : از دین ابراهیم پیروى کن. در سوره نحل آیه ۱۲۳ مى فرماید (اوحینا الیک ان اتبع ملة ابراهیم حنیفاً) به تو وحى کردیم که از آئین ابراهیم پیروى کن. ودر سوره آل عمران آیه ۹۸ آمده است : (فاتبعوا ملة ابراهیم حنیفاً) از کیش ابراهیم که همان آئین پاک وبى آلایش بوده پیروى کنید. از سنت هاى ابراهیمى (علی نبیّنا و آله و علیه السّلام) یکى همین ختنه بوده که در روایات بدان اشاره شده است.

برداشت از سایت : پرسمان دانشگاهیان

https://www.porseman.com/article/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%AA%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85/111882



«ادامه مطلب»


نوع مطلب : 03-سوره آل عـمـران، 16-سوره نـحـل، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 آبان 1397


اسرار پیدایش ذرّات منتشر در فضا


وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِیقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْكَ قَالَ لَن تَرَانِی وَلَٰكِنِ انظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَیْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ

 زمانی که موسی به میعادگاه ما آمد، و پروردگارش با وی سخن گفت، عرض کرد: پروردگارا جمال با کمال ذات بی نهایتت را به قلب من بنمای تا تو را به رؤیت ویژه باطنی بنگرم خدا فرمود: هرگز مرا نخواهی دید، ولی به این کوه بنگر اگر پس از جلوه من بر جای خود ثابت و برقرار ماند، تو هم مرا خواهی دید. چون پروردگارش بر کوه جلوه کرد، آن را متلاشی نمود و موسی بی هوش شد، پس هنگامی که به هوش آمد گفت: تو منزّهی از اینکه مشاهده شوی، به سویت بازگشتم، و من در میان مردم این روزگار نخستین باور کننده این حقیقت که هرگز دیده نمی  شوی هستم.

سوره اعراف آیه 143


باب دویست و پنجاه و یكم

اسرار پیدایش ذرّات منتشر در فضا


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-مطلب شماره 476


حدیث (1)

 احمد بن محمّد بن عیسى علوى حسینى رحمة اللَّه علیه، از محمّد بن ابراهیم بن اسباط، از احمد بن محمّد بن زیاد قطّان، از ابو الطیّب احمد بن محمّد بن عبد اللَّه، از عیسى بن جعفر علوى عمرى از پدرانش از عمر بن على، از پدر بزرگوارش حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام، از حضرت سؤال شد: 

خداوند متعال ذرّاتى را كه داخل در روزنه‏ هاى خانه مى‏ باشند از چه آفریده؟

حضرت فرمودند: هنگامى كه موسى علیه السّلام به حضرت پروردگار عرض نمود:

پروردگارا خود را به من بنما تا به تو نظر كنم.

خداوند تبارك و تعالى فرمود: اگر این كوه به خاطر نور من پا بر جا ماند البتّه قدرت خواهى داشت به من نظر كنى و اگر پا بر جا نماند ضعف دیدگانت مانع مى ‏شوند از اینكه قدرت نظر به من را داشته باشى، بارى وقتى حق جلّت عظمته بر كوه تجلّى نمود، كوه سه قطعه شد، یك بخش آن به آسمان بالا رفت و بخش دیگرش به زمین فرو رفت و یك قطعه دیگرش ذرّه، ذرّه شد و در فضا منتشر گردید، این ذرّات داخل در روزنه خانه‏ ها از غبار آن كوه مى‏ باشد.






نوع مطلب : 07-سوره اعـراف، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 آبان 1397



زندگینامه شیطان-قسمت ششم/5


دستور سلیمان به شیاطین



شیاطین موجوداتى هستند که دیده نمى شوند، ولى آیاتى در قرآن هست که نشان مى دهد آنها با اراده پروردگار به دید انسان مى آیند. ما براى نمونه به تفسیر چند آیه مى پردازیم .


«بعضى از شیاطین جنى را مسخر سلیمان کردیم که در دریا غواصى کرده و یا به کارهاى دیگرى در دستگاه او بپردازند و ما نگهبان شیاطین براى ملک سلیمان بودیم»(22(


«و شیطان را که بناهاى عالى مى ساختند و از دریا جواهرات گران بها مى آوردند، نیز مسخر - داوود و سلیمان - کردیم . عده اى دیگر از شیاطین را به دست او به غل و زنجیر کشیدیم . این نعمت سلطنت و قدرت از بخشش ما است»(23)ه


ابوبصیر از حضرت امام محمد باقر علیه السلام روایت کرده که : حضرت سلیمان فرمان داده بود شیاطین براى بنا کردن ساختمان ، از محلى سنگ بیاورند. تا آن که روزى با ابلیس ملاقات کردند. گفت : 

در چه حال هستید؟ گفتند: در کار سختى هستیم که طاقت آن را نداریم . ابلیس گفت : مگر نه این است که شما در وقت بازگشت ، بار حمل نمى کنید؟ گفتند: چرا. ابلیس ‍گفت : پس شما در راحتى هستید. 

باد، این خبر را به گوش سلیمان رسانید. سپس حضرت سلیمان دستور داد: هنگام رفتن سنگ ببرند و وقت بازگشت ، گل بیاورند. پس از چندى که گذشت ، باز ابلیس را دیدند. او پرسید: حال شما چگونه است ؟

گفتند: بسیار در زحمت هستیم و از خستگى دیگر رمق نداریم . 

گفت : مگر نه این است که شما روز کار مى کنید و شب را مى خوابید!؟ گفتند: چرا. ابلیس ‍گفت : پس شما هنوز در راحتى هستید! این خبر را نیز باد به حضرت سلیمان رسانید. دستور داد، هم روز کار کنند و هم شب و تا حضرت سلیمان زنده بود وضع به همین نحو بود(24(


=============

22 .انبیا آیه 82


23 
.ص آیات 37 ،38، 39


.24 
واژه های قرآن ص 155



برگرفته شده از سایت :

http://tabarak.ir/maref/8291-2015-08-25-13-08-17.html





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اســـــــــــــــــــرار شیطان ، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 آبان 1397



زندگینامه شیطان-قسمت ششم/6



شیطان و جرجیس




گفته اند: روزى حضرت جرجیس پیامبر، با شیطان دیدار کرد و به او فرمود: اى روح خبیث و نجس ! و اى خلق ملعون ! چه چیز تو را وا مى دارد که باعث هلاکت خود و دیگران شوى ، در حالى که مى دانى تو و پیروان و لشکریانت به سوى جهنم پیش مى روید.

آن ملعون گفت : اگر مرا مخیر کنند بین تمام آن چه را که آفتاب بر آن مى تابد، و ظلمت شب آن را فرا مى گیرد، و بین هلاک کردن و گمراه کردن ایشان ، گر چه یک نفر را در یک چشم به هم زدن باشد، من یک چشم به هم زدن و گمراه کردن ایشان را بر جمیع آن لذت ها بر مى گزینم .

گمراه کردن یک نفر از بنى آدم نزد من محبوب تر است از لذت همه دنیا و آن چه در آن است .

از این رو، آن ملعون در کشاندن مردم و به فساد، و مانع شدن از کار خیر و صلاح بسیار شتاب دارد. در حدیثى آمده : حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند:

«العجلة من الشیطان عجله کردن در کارها از شیطان است »(25)

 مگر در چند کار که خوى پیامبران است.(26)


=============

25- سفینة البحار ج 1 ص 129

26- به بحث عجله از شیطان است مراجعه شود



برگرفته شده از سایت :

http://tabarak.ir/maref/8291-2015-08-25-13-08-17.html





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اســـــــــــــــــــرار شیطان ، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 آبان 1397





زندگینامه شیطان-قسمت ششم/7



شیطان و ذوالکفل




وقتى الیسع پیغمبر به حد رشد و کمال رسید و به پیامبرى برگزیده شد، اندیشید، پس از خود چه کسى را در میان قوم بگمارد که راهنماى مردم باشد تا به امورشان رسیدگى کند؟

به دنبال همین فکر، مردم را جمع نمود و به آنان فرمود: چه کسى حاضر است بعد از من سه کار بکند تا او را به جاى خود خلیفه گردانم؟ آن سه کار این است : اول این که روزها، روزه بگیرد؛ دوم شبها را به عبادت و بندگى خدا به پایان ببرد؛ سوم آن که در میان مردم اصلا غضب نکند.

یک نفر از آن میان که مردم او را با چشم بى اعتنایى نگاه مى کردند برخاست ؛ شاید ذوالفکل بود - گفت : من حاضرم عمل کنم ! الیسع توجهى نکرد. روز دوم باز در اجتماع مردم ، ظاهر شد و همان حرف دیروزى را تکرار کرد. مردم ساکت شدند مگر همان جوان .

الیسع ، آن جوان را خلیفه خود قرار داد و خداوند هم او را به پیغمبرى منصوب کرد. او هم ، در میان مردم به قضاوت مشغول شد و هیچ وقت غضب نکرد.

ابلیس ، شیاطین و طرف داران خود را جمع کرد و گفت : کدام یک از شما مى توانید «ذوالفکل» را به غضب درآورید؟ 

یکى از آنها به نام ابیض (27) گفت : من . ابلیس گفت : کار خود را شروع کن و به هر حیله که مى توانى او را به غضب آور.

وقتى ذوالفکل اول ظهر دست از کار کشید و به خانه آمد، براى استراحت و خواب آماده شد، شیطان بر در خانه او آمد. فریاد زد و گفت : من مظلوم واقع شدم ، به فریادم برسید، من بر نمى گردم تا حقم گرفته شود. جناب ذوالفکل ، انگشتر خود را از دست بیرون آورد و به او داد. فرمود: این انگشتر را نشان طرف خود بده و با هم بیایید تا حق تو را بگیرم !

او هم رفت و فردا آمد، باز موقع خواب فریاد زنان گفت : من مظلوم واقع شدم !

دشمن من توجهى به انگشتر نداشت . دربان گفت : واى بر تو ذوالفکل دو روز است نخوابیده ، بگذار بخوابد.
جواب داد: دست از او نمى کشم ؛ چون به من ظلم شده . 

دربان به ذوالفکل خبر داد. او هم نامه اى نوشت و مهر کرده به دست او داد که به دشمن خود برساند. او رفت و روز سوم هنگام خواب آمد. 

فریاد زد و گفت : به نامه هم توجهى نکرد! و همواره فریاد مى زد، تا این که ذوالفکل بدون آن که ناراحت شود و غضب کند، در هواى بسیار گرم بلند شد، دست شیطان را گرفت و گفت : برویم ، حق تو را بگیرم .

وقتى شیطان چنین دید، دست خود را کشید و فرار کرد و از خشم گرفتن او ناامید شد.

خداوند داستان این پیامبر صابر را براى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم بیان مى کند(28) تا این که ایشان هم در مقابل اذیت کفار، صبر کند. 

همانطورى که پیامبران پیشین ، در مقابل بلاها و اذیت مشرکان صبر مى کردند(29)


=============

27- در بحث فرزندان شیطان بیان شد که کار او به غضب در آوردن مردم است

28- انبیاآیه 85

29- بحارالانوار ج 13 ص 404



برگرفته شده از سایت :

http://tabarak.ir/maref/8291-2015-08-25-13-08-17.html





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اســـــــــــــــــــرار شیطان ، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 آبان 1397




زندگینامه شیطان-قسمت ششم/8




اندرزهاى شیطان به نوح




حضرت عبدالعظیم حسنى از معصوم نقل مى کند: - بعد از طوفان نوح وقتى کشتى روى زمین قرار گرفت - شیطان پیش نوح آمد و گفت : 

تو خدمتى بزرگ به من کردى در پیش من حقى دارى . مى خواهم در عوض تو را نصیحت کنم و به تو خیانت نمى کنم . حضرت نوح ، از کلمات شیطان و از این که مى خواهد او را نصیحت کند ناراحت شد. 

خداوند به او وحى کرد که :اى نوح سخن او را قبول کن ! نوح فرمود: هر چه مى خواهى بگو. شیطان گفت : - اى نوح ! بخیل ، حریص ، حسود، جبار و عجول مباش - چون اگر بدانم کسى این صفات را دارد او را مانند توپ این طرف و آن طرف پرت مى کنم . 

حضرت نوح فرمود: خدمتى که من به تو کردم چیست ؟ جواب داد: نفرینى که درباره قوم خود نمودى و همه را به هلاکت رساندى و آنها را به جهنم فرستادى ، من از دست آنها راحت شدم و اگر خودم مى خواستم آنان را گمراه و به گناه بکشانم ، یک عمر وقت لازم بود.(30)

در حدیث دیگرى از امام صادق علیه السلام آمده : - بعد از آن که نوح از هر حیوانى یک جفت نر و ماده ، به کشتى برد - تا از غرق شدن نجات یابند و بعدا نسل آنها زیاد شود، نوبت به الاغ رسید، نوح به سوى الاغ آمد تا آن را به درون کشتى ببرد، الاغ سرپیچى کرد و نرفت ؛ زیرا شیطان در دست و پاى او را قرار گرفته بود.

 وقتى نوح سرپیچى الاغ را دید، فرمود: اى شیطان ! داخل شو! الاغ رفت . و شیطان هم همراه الاغ داخل کشتى رفت بدون آن که نوح متوجه شود. 

وقتى کشتى روى آب قرار گرفت چشم نوح به شیطان افتاد که گوشه اى نشسته بود. گفت :اى ملعون ! گم شو، چه کسى ، به تو اجازه داد وارد شوى ؟ 

پاسخ داد: خودت ! وقتى که مى خواستى الاغ را سوار کنى ، گفتى :اى شیطان ! داخل شو، من هم داخل کشتى شدم .

شیطان گفت : آیا مى خواهى دو چیز به تو یاد دهم ؟! نوح فرمود: من احتیاج به گفتار تو ندارم ، اما هر چه مى خواهى بگو، شیطان گفت : آن دو چیز یکى «حرص» است که از آن دورى کن ؛ چون آدم و حوا به خاطر حرص از بهشت خارج شدند.

دوّم «حسد» است ، از آن هم بپرهیز! چون حسد باعث شد که خداوند مرا از بهشت خارج کرد.

 خداوند به حضرت نوح وحى کرد که هر دوى آنها را بپذیر، اگر چه خودش ملعون است(31

بعضى روایاتى که از معصومان علیهم السلام نقل شده ، علت رانده شدن شیطان را از درگاه الهى ، حسد بردن آن ملعون دانسته و سجده نکردن در مقابل آدم را ناشى از همین خوى او بر شمردند.

حضرت على علیه السلام در این باره فرمودند : 

الحسد معصیة ابلیس ‍الکبر 

حسد، معصیت و نافرمانى شیطان بزرگ بود(32)

امام صادق علیه السلام در حدیثى که حسد را به دو قسم تقسیم فرموده ، چنین مى گوید: یک قسم حسد غفلت و دیگرى حسد فتنه است .

 آنگاه در مورد قسم دوم مى فرماید: حسد دوم ، بنده را به کفر و شرک مى کشاند. به واسط حسد بود که شیطان دستور خدا را رد کرد و از سجده به آدم خوددارى نمود(33)


کافران هم جنس شیطان آمده
جانشان شاگرد شیطانان شده

صد هزاران خوى بد آموخته
دیده هاى عقل و دل بر دوخته

گمترین خوشان به زشتى آن حسد
آن حسد که گردن ابلیس زد

از خدا مى خواه دفع این حسد
تا خدایت وارهاند از جسد(34)


در روایت دیگرى از جناده بن امیه است که مى گوید: نخستین گناه حسد بردن شیطان به آدم بود. چون آن ملعون مامور شد به آدم سجده کند حسد - بر مقام و شخصیت آدم - او را به نافرمانى واداشت و سجده نکرد(35)

امیرالمؤمنین علیه السلام در حدیث اربعه ماءه شماره 311 فرمود: هرگاه انسان خود را آماده براى نماز اول وقت کرد شیطان مى آید در مقابلش ‍مى ایستد و از روى حسد به خاطر نعمت هایى که خداوند در عوض این نماز به او مى دهد و آن ملعون خود از آن محروم شده ، به وى مى نگرد(36)


ور حسد گیرد تو را ره در گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو

کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد

عقبه اى زین صعب تر در راه نیست
اى خنک آن کش حسد همراه نیست

این جسد، خانه حسد آمد باران
کز حسد آلوده گردد خاندان

خانمان ها از حسد گردد خراب
بازشاهى از حسد گردد غراب

خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را هم چو ما

=============

30- بحارالانوار ج 72 ص 195

31- همان

32- غررالحکم ص 38

33- تحف العقول ص 371

34- مثنوی مولوی دفتر چهارم ص 751

35- درالمنثور ج 1 ص 51

36- مواعظ العددیه ص 304



برگرفته شده از سایت :

http://tabarak.ir/maref/8291-2015-08-25-13-08-17.html





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اســـــــــــــــــــرار شیطان ، پیــــامبـــــــــران الــــــهی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 15 آبان 1397


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات