وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


@@@@@@@@@@@@

«به نام خداوند علیم و حكیم»

جهان آفرینش دارای رموز و معمّاهایی است كه انسان ها باید همیشه در جست و جوی آن باشند و هر یك از شگفتیهای این جهان دارای كلیدهایی است كه قفل این رموز را باز می كنند.

ما انسانها با تلاش و كوشش می توانیم توانایی آن را داشته باشیم که با كمی اندیشه همراه با عمل و با استفاده از شاه كلید اصلی یعنی «قرآن کریم» این كلیدها را از آن خود كنیم و به راز آفرینش دست پیدا كنیم.

زندگی بدون كاوش معنا ندارد و زمانی زندگی معنا پیدا می كند كه در آن رمزی وجود داشته با شد و همچنین فردی باشد كه در جست و جوی یافتن آن رمز باشد.

@@@@@@@@@@@@

قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزالعمال ج1 ص548

مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها




سرگذشت حضرت زكریا علیه السّلام 

و حضرت مریم سلام الله علیها


یكی از پیامبران حضرت زكریا ـ علیه السلام ـ است، كه نام مباركش در قرآن هفت بار در سه سوره آمده است، زكریا بن برخیا ـ علیه السلام ـ از پیامبران بنی اسرائیل بود، كه سلسله نسبش به حضرت داود ـ علیه السلام ـ میرسد، او رییس راهبان و خدّام بیت المقدس بود و مردم را به شریعت حضرت موسی ـ علیه السلام ـ دعوت میكرد.

 

ازدواج زكریا

در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته و بزرگ زاده وجود داشتند، یكی به نام «حَنّه» و دیگری به نام «اَشْیاع»،[1] زكریا ـ علیه السلام ـ از اَشْیاع خواستگاری كرد، و عمران كه یكی از راهبان و بزرگ بنی اسرائیل بود (و طبق نقلی از پیامبران بنی اسرائیل بود) از «حَنّه» خواستگاری نمود، سرانجام اشیاع همسر زكریا ـ علیه السلام ـ گردید، و حَنّه همسر عمران[2] شد.

به این ترتیب زكریا و عمران، دو شخصیت بزرگ بنی اسرائیل، باجناق همدیگر شدند، و علاوه بر رابطه مكتبی، رابطه خویشاوندی نیز پیدا كردند. چند سال از این ماجرا گذشت، عمران صاحب دختری به نام مریم شد، ولی زكریا ـ علیه السلام ـ دارای فرزند نشد، زیرا همسرش نازا بود.


سرپرستی زكریا ـ علیه السلام ـ از مریم ـ سلام الله علیها ـ

سالها از زندگی عمران و همسرش حَنّه گذشت آنها دارای فرزند نشدند، حَنّه همچون زنان دیگر آرزو داشت كه دارای فرزند شود، و با دیدن كودكی احساساتش برای داشتن فرزند به جوش میآمد. تا این كه روزی در زیر درختی نشسته بود، پرندهای را دید كه به جوجههای خود غذا میدهد، مشاهده این محبّت مادرانه آتش عشق به فرزند را در دل او شعلهور ساخت، و از صمیم دل از خدا تقاضای فرزند كرد، چیزی نگذشت كه دعای خالصانه او اجابت شد و او باردار گردید.

طبق بعضی از روایات، از سوی خدا به عمران وحی شد كه به زودی خداوند پسر پربركتی كه میتواند بیماران غیرقابل درمان را درمان كند و مردگان را به فرمان خدا زنده نماید به تو عنایت خواهد كرد، عمران این مطلب را به همسرش حَنّه خبر داد.

حَنّه وقتی كه باردار شد، تصور میكرد كه فرزند مذكور، همان است كه در رحم دارد (غافل از آن كه منظور از آن پسری كه خداوند به عمران وحی نمود، نوه عمران به نام عیسی ـ علیه السلام ـ است، كه حَنّه برای مادر او (مریم) باردار میباشد.)

به همین دلیل حَنّه نذر كرد كه كودك پسر خود را وقتی كه بزرگ شد خدمتگذار مسجد بیت المقدس قرار دهد.

ولی وقتی كه فرزندش متولد شد دید دختر است، نگران شد كه چه كند، زیرا خدمتگذاران مسجد را از میان پسران انتخاب میكردند، از این رو گفت: «پسر همانند دختر نیست.»

سپس افزود: خدایا من نام دختر را مریم میگذارم، و او و فرزندانش را از وسوسههای شیطان رجیم، در پناه درگاه تو قرار میدهم.[3]

مریم ـ علیها السلام ـ به معنی عبادت كننده و خدمتگذار است. از آن جا كه حَنّه میخواست او را خدمتگذار مسجد و عبادت كننده در مسجد بیت المقدس قرار دهد، نام او را مریم نهاد.

كم كم مریم ـ علیها السلام ـ بزرگ شد و با این كه دختر بود، خداوند او را به عنوان خدمتگذار مسجد بیت المقدس پذیرفت.

مطابق تواریخ، عمران پدر مریم ـ علیها السلام ـ ، قبل از تولد مریم ـ علیها السلام ـ از دنیا رفت، از این رو وقتی كه مریم ـ علیها السلام ـ خدمتگذار مسجد شد، نیاز به سرپرست داشت، حَنّه مریم را كه كودك بود به بیت المقدس نزد علما و دانشمندان یهود آورد و گفت: «این كودك هدیه به بیت المقدس است، سرپرستی او را یك نفر از شما برعهده بگیرد.»

چون آثار عظمت از چهره مریم ـ علیها السلام ـ دیده میشد، گفتگو در میان دانشمندان بنی اسرائیل در گرفت، هر كدام از آنها میخواست این افتخار نصیب او شود. سرانجام تصمیم گرفتند قرعه كشی كنند، به كنار نهری آمدند. حضرت زكریا ـ علیها السلام ـ نیز جزء آنها بود. قلمها و چوبهایی را كه به وسیله آنها قرعه میزدند حاضر كردند، نام هر یك از داوطلبان سرپرستی مریم ـ علیها السلام ـ را روی آن چوبها نوشتند و آن قلمها را در میان آب انداختند، هر قلمی كه در میان فرو میرفت، بازنده بود و تنها قلمی كه روی آب ماند، قلمی بود كه نام زكریا روی آن نوشته شده بود. به این ترتیب سرپرستی زكریا ـ علیه السلام ـ نسبت به مریم ـ علیها السلام ـ قطعی شد، و در واقع حضرت زكریا ـ علیه السلام ـ از همه شایستهتر به سرپرستی مریم ـ علیها السلام ـ بود، زیرا علاوه بر مقام نبوت، شوهر خاله مریم ـ علیها السلام ـ نیز بود.[4]

حضرت زكریا ـ علیه السلام ـ هم چنان سرپرستی حضرت مریم ـ علیها السلام ـ را بر عهده گرفت تا مریم ـ علیها السلام ـ بزرگ شد.


غذاهای بهشتی

حضرت مریم ـ علیها السلام ـ به خدمتگذاری مسجد بیت المقدس مشغول شد و خداوند او را برای این مقام پذیرفت. به گفته بعضی نشانه پذیرش خداوند این بود كه مریم ـ علیها السلام ـ بعد از بلوغ و دوران خدمتگذاری بیت المقدس، هرگز عادت ماهانه ندید تا به دور شدن از آن مركز روحانی مجبور نگردد.

مریم ـ علیها السلام ـ آن چنان به عبادت خدا مشغول بود كه روزها روزه میگرفت و شبها به عبادت میپرداخت، او آن چنان در پرهیزكاری و معرفت و شناسایی پروردگار پیش رفت، كه از احبار و دانشمندان پارسای آن زمان نیز پیشی گرفت.[5]

هنگامی كه زكریا ـ علیه السلام ـ كنار محراب او قرار میگرفت و برای دیدار او میآمد، غذاهای مخصوصی در كنار محراب او مشاهده میكرد، كه شگفت زده میشد، روزی به او گفت:

«یا مَرْیمُ أَنَّى لَكِ هذا؛ ای مریم! این غذاها (و میوههای غیر فصل) را از كجا آوردی؟»

مریم ـ علیها السلام ـ در جواب گفت:

«هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یرْزُقُ مَنْ یشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ؛ این از طرف خدا است، و او است كه هركس را بخواهد، بیحساب روزی میدهد.»[6]

آری به این ترتیب خداوند غذاهای بهشتی غیر فصل را به مریم میرسانید.

 

منابع:

[1]. در بعضی از روایات او با نام «حنّانه» خوانده شده كه مادر حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ بود. (بحار، ج 14، ص 202).

[2]. منظور از این عمران غیر از عمران پدر موسی ـ علیه السلام ـ است، و میان آنها 180 سال فاصله وجود داشت. (بحار، ج 14، ص 194).

[3]. آل عمران، 35 و 36.

[4]. مجمع البیان، ج 1 و 2، ص 436 (ذیل آیه 37 آل عمران).

[5]. همان مدرك.

[6]. آل عمران، 37.






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 7 بهمن 1397







داستان حضرت زكریّا علیه‌ السلام


حضرت زكریا(علیه‌ السلام) یكی از پیامبران الهی است، كه نام مباركش هفت بار در كلام الله مجید آمده است،[1] وی پنج هزار و پانصد سال بعد از هبوط آدم متولد شد.

نام پدرش «برخیا» است كه سلسله نسبش به حضرت داوود (علیه‌ السلام) می‌رسد. او رئیس عباد و علمای بنی اسرائیل بود،[2] و مردم را به شریعت حضرت موسی(علیه‌ السلام) دعوت می‌كرد، عمر با بركت خویش را در راه دعوت به خداپرستی و خدمت در بیت‌المقدس سپری نمود.

سرانجام در صد و پانزده سالگی به شهادت رسید،[3] و مرقد او در داخل شبستان مسجد جامع الكبیر حلب و در سمت چپ محراب واقع شده است، قبر او داخل ایوانی به وسیله ضریح محصور شده و در آن تابوتی چوبین با پوشش سبز دیده می‌شود.

ابتدا در این مكان صندوقی بوده و نام زكریا بر آن ثبت شده، بعدها در این مكان، مقبره مذكور را ساخته‌اند، كه امروز زائرین بی‌شماری در مسیر زیارت حضرت زینب(سلام‌الله ‌علیها) آن حضرت را نیز در این مكان زیارت می‌نمایند.[4]

 

ازدواج زكریا(علیه‌ السلام) با اشیاع

در میان بنی اسرائیل دو خواهر برجسته و بزرگ زاده وجود داشتند، یكی به نام «حَنّه» و دیگری به نام «اشیاع»،[5] (یا حنانه)[6] كه نام پدرشان «فاقوذا» فرزند «فتیل» از اولاد سلیمان بن داوود(علیهماالسلام) و از خاندان «یهودا» فرزند حضرت یعقوب(علیه‌ السلام) و نام مادرشان «مرتا» كه به عربی «وهیبه» (یعنی بخشیده شده) می‌باشد.[7]

«حنه و اشیاع» هر دو از یك پدر و مادر بودند و هر دو به افتخار همسری پیامبری درآمده، اولی به همسری «عمران»[8] كه از شخصیت‌های برجسته بنی اسرائیل بود درآمد،[9] و دومی را «زكریا(علیه‌ السلام)» پیامبر خدا به همسری انتخاب كرد و به این ترتیب زكریا و عمران، دو شخصیت بزرگ بنی اسرائیل، باجناق همدیگر شدند.

اشیاع از بانوان مجلله دنیا و خواهر حضرت مریم(سلام الله علیها) است، مقام عفت، و عصمت، نجابت، صبر و تحمل این بانوی معظمه، مشهور و معروف است. وی از جمله زنانی است كه در قرآن مجید به وی اشاره شده است.[10]

 

دعای زكریا و بشارت تولد یحیی(علیه ‌السلام)

سالها بود كه حضرت زكریا(علیه‌ السلام) و همسرش «اشیاع» عقیم و بی‌بچه زندگی می‌كردند، در حالی كه در دوران پیری به سر برده و همسرش ایام باردار شدن را پشت سر گذاشته بود. [11]

زكریا(علیه‌ السلام) بارها تقاضای فرزندی از خداوند نموده بود تا پس از او وارث او گردد،[12] ولی نتیجه نگرفته بود، بنابراین انتظار بچه دار شدن را نداشت، چون خودش و همسرش در نهایت پیری رسیده بودند.[13]

او روزی وارد اتاق مریم(سلام الله علیها) شد كه در محرابش مشغول عبادت بود و انواع نعمت‌های آسمانی در برابرش، زكریا(علیه‌ السلام) از دیدن چنین وضع معجزه آسا دگرگون شد و با دیدن منظره میوه‌های بهشتی تابستانی در فصل زمستان و به عكس، دریافت كه می‌تواند در فصل پیری دارای میوه فرزند شود، چنانكه مریم(سلام الله علیها) در غیر فصل میوه، دارای میوه‌های گوناگون شده است.

در همین جا بود كه با قلبی لبریز از امید، دست به سوی خدا بر داشت و عرض كرد: «خداوندا! از طرف خود فرزند پاكیزه‌ای نیز به من عطا فرما، كه تو دعا را می‌شنوی».[14]

طولی نكشید بر زكریا(علیه‌ السلام) كه در محراب عبادت مشغول مناجات بود، جبرئیل (علیه السلام) نازل شد و بشارت تولد یحیی(علیه‌ السلام) را به اطلاع او رسانید وسیمای درونی و امتیازات فرزندش را كه رسالت و نبوت از جمله آن‌ها بود بیان داشت.[15]

زكریا(علیه‌ السلام) از شنیدن این خبر مسرت آمیز غرق شادی گردید و آنچنان دگرگون شد كه در اثر ندای غیبی مبهوت و مدهوش افتاد.[16]

لحظه‌ای گذشت، به خود آمد و اظهار داشت: «ای خدا، چگونه من بچه‌دار می‌گردم، در حالی كه پیر و فرتوت گشته‌ام و همسرم نازا است؟

خطاب رسید: خداوند هر كاری را بخوهد میسور است.»[17]

وی كه می‌خواست قلبش سرشار از یقین گردد عرض كرد: «پروردگارا! نشانه‌ای برای من قرار ده!

خداوند فرمود: نشانه تو آن است كه سه روز جز به اشاره و رمز با مردم سخن نخواهی گفت (و زبانت بدون علت ظاهری از كار می‌ افتد)، پروردگارت را به شكرانه این نعمت بسیار یاد كن، و به هنگام صبح و شام او را تسبیح بگو.[18]

زكریا(علیه‌ السلام) از محراب عبادتش به سوی مردم بیرون آمد و با اشاره به آن‌ها گفت: صبح و شام به شكرانه این نعمت خدا را تسبیح گویید.[19]

آری این علامت آشكار شد، زكریا(علیه‌ السلام) دید بدون علت زبانش بسته شد، ولی هنگام ذكر خدا زبانش گشوده می‌شد، ا و از همین راه دریافت و یقین كرد همان خدایی كه زبان بسته را برای ذكرش می‌گشاید، قادر است كه رحم بسته (بر اثر نازایی) را بگشاید و از آن فرزندی به وجود آورد.

و در این سه روز، با اشاره لب‌ها و تكان دادن سر، با مردم سخن می‌گفت و بقیه را به ذكر خدا و سپاسگزاری پروردگار به خاطر بشارت داشتن فرزند اشتغال داشت.[20]

طولی نكشید كه همسر زكریا(علیه‌ السلام) احساس بارداری كرد و پس از شش ماه یحیی (علیه‌ السلام) متولد گردید، ملائكه آسمانی وی را به آسمان بردند و طبق فرمایش امام باقر (علیه‌ السلام) نخستین غذای او را از آب‌های بهشتی به وی خورانده و سپس به آغوش پدرش زكریا(علیه‌ السلام) برگرداندند، در حالی كه خانه نبوت از جمال دل آرای او فوق‌العاده روشن بود.[21] در این حال صدای صلوات و درود از سوی خداوند به این نوزاد طنین انداز شد.[22]

و نوزاد زكریا(علیه‌ السلام) ضمن گزینش به رسالت الهی، مورد عنایت خاص پروردگار قرار گرفت.[23]

 

شهادت حضرت زكریا(علیه‌ السلام)

هنگامی كه حضرت مریم(سلام الله علیها) به قدرت الهی بدون شوهر حامله شد،[24] شیطان به میان بنی اسرائیل رفت و این تهمت بسیار زشت را به مردم القاء كرد، كه اگر مریم باردار شده، كار زكریا(علیه‌ السلام) است.

همین باعث شد تا آنكه بنی اسرائیل به زكریا(علیه‌ السلام) شوریدند و تصمیم بر قتل آن حضرت گرفتند، او از دست آن‌ها گریخت، در بیابان به نزدیكی درختی رسید، آن درخت به زبان آمد و گفت: «ای پیامبر خدا نزد من بیا».

زكریا(علیه‌ السلام) نزد آن درخت رفت، درخت شكافته شد، و او به داخل تنه درخت رفت، سپس شكاف درخت بهم آمد و آن حضرت از نظر ان‌ها پنهان شد.

شیطان به آن‌جا رسید و گوشه‌ای از عبای زكریا(علیه‌ السلام) را گرفت و در بیرون درخت نگه داشت، سپس دید گروهی در جستجوی كسی هستند از آن‌ها پرسید: در جستجوی چه كسی هستید؟‌

گفتند: زكریا(علیه‌ السلام).

شیطان گفت: او كنار این درخت آمد و جادو كرد بر اثر سحر و جادوی او، تنه این درخت شكافته شد، و به درون این درخت رفت، نشانه‌اش همین قسمت عبای اوست كه در بیرون درخت مانده است.

سپس شیطان به آن‌ها امر كرد ایشان را كه اره آورند و آن موضع را با اره بریدند و آن حضرت را در میان درخت بدو نیم كردند و او را به آن حال گذاشتند و برگشتند.

به این ترتیب حضرت زكریا(علیه‌ السلام) مظلومانه به شهادت رسید، پس از شهادت وی، خداوند ملائكه را فرستاد آن حضرت را غسل دادند و كفن كردند و سه روز بر او نماز خواندند، سپس او را به خاك سپردند.[25]


==============

[1] - قاموس قرآن: ج 3، ص 164 – سور و آیاتی كه نام زكریا(علیه‌ السلام) در آن‌ها ذكر شده است عبارتند از: آل عمران، آیات 37و38 – انعام، آیه 85 – مریم،‌ آیات 2 و 7 – انبیاء، آیه 89.

[2] - تفسیر نورالثقلین: ج 3، ص 322 – تاریخ یعقوبی: ص 83.

[3] - قصص الانبیاء: ص 187.

[4] - تاریخ و اماكن زیارتی سوریه: ص 264 – گرچه بعضی می‌گویند در بیت المقدس مدفون است (قصص قرآن یا تاریخ انبیاء: ج 2، ص 297).

[5] - در بعضی از نسخه‌ها «ایشاع» ضبط شده است.

[6] - بحارالانوار: ج 14، ص 202.

[7] - تفسیر نمونه:‌ج 13، ص 14 – تفسیر مجمع البیان: ج 6،‌ذیل آیه 6 سوره مریم – ریاحین الشریعه: ج 2، ص 275 – سیمای زنان در اسلام: ص 58.

[8] - عمران بن ماثان از فرزندان حضرت ابراهیم(علیه‌ السلام) و پدر حضرت مریم(سلام الله علیها) است. (تفسیر المیزان: ج 3، ص 180).

[9] - از پاره‌ای روایات، استفاده می‌شود كه «عمران» نیز پیامبر بود و به او وحی فرستاده می‌شد و باید توجه داشت كه این عمران غیر از عمران پدر موسی(علیه‌ السلام) است و در میان آن‌ها هزار و هشتصد سال فاصله است (تفسیر نمونه: ج 2، ص 394 – سفینة البحار: ج 2،‌ص 274).

[10] - سوره‌های آل عمران، آیه 40 – مریم، آیات 5، 8 – انبیاء، آیه 90.

[11] - زكریا(علیه‌ السلام) صد و بیست ساله بود و همسرش اشیاع نود و هشت ساله بود، كه به یحیی (علیه السلام) حامله گشت و شش ماه بعد او را به دنیا آورد (ریاحین الشریعه: ج 5،‌ص 137 – مجمع البیان: ج 1، و 2 ص 439).

[12] - سوره مریم، آیه 6 – تفسیر قمی، ج 2، ص 48.

[13] - سوره مریم، ایه 8 . زكریا پیرمردی خشك و فرتوت و همسرش نیز پیرزنی نازا و افتاده بود.»

[14] - سوره‌های آل عمران‌، آیه 38 – انبیاء، آیه 98 از حضرت امام رضا(علیه‌ السلام) منقول است: روز اول محرم روزی است كه زكریا(علیه‌ السلام) از خدا فرزند طلبید و دعای او مستجاب شد، هر كه آن روز را روزه بدارد و دعا كند خدا دعای او را مستجاب می‌گرداند. (حیوة القلوب: ج 1، ص 386 – عیون الاخبار الرضا: ج 1، ص 268).

[15] - سوره‌های آل عمران، آیه 39 – مریم، آیه 7.

[16] - قصص قرآن: ص 227.

[17] - سوره‌های آل عمران، آیه 40 – مریم، آیه 9و 8.

[18] - سوره‌های آل عمران، آیه 41 – مریم، آیه 10.

[19] - سوره مریم،‌آیه 11.

[20] - حیوة القلوب: ج 1، ص 380.

[21] - بحارالانوار: ج 14، ص 180 – حیوة القلوب: ج 1، ص 386.

[22] - سوره مریم، ایه 15.

[23] - همان، آیه 12 و 13.

[24] - ریان باردار شدن آن حضرت در شرح حال حضرت عیسی(علیه‌ السلام) تفصیلا ذكر می‌شود.

[25] - حیوة القلوب: ج 1، ص 382-386 – بحارالانوار: ج 14، ص 179 – علل الشرایع: ص 80.


http://www.sibtayn.com/fa/index.php?option=com_content&view=article&id=572&Itemid=862




نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط : تهمت شیطان به زکریا،
          
یکشنبه 7 بهمن 1397


داستان حضرت موسی و خضر(ع) در سوره کهف

خدای سبحان به موسی وحی کرد که در سرزمینی بنده ای دارد که دارای علمی است که وی آن را ندارد، و اگر به طرف مجمع البحرین برود او را در آنجا خواهد دید به این نشانه که هر جا ماهی زنده - و یا گم - شد همانجا او را خواهد یافت.

 

موسی(ع)تصمیم گرفت که آن عالم را ببیند، و چیزی از علوم او را فراگیرد، لا جرم به رفیقش اطلاع داده به اتفاق به طرف مجمع البحرین حرکت کردند و با خودیک عدد ماهی مرده برداشته به راه افتادند تا بدانجا رسیدند و چون خسته شده بودند بر روی تخته سنگی که بر لب آب قرار داشت نشستند تا لحظه ای بیاسایند و چون فکرشان مشغول بود ازماهی غفلت نموده فراموشش کردند.

 

از سوی دیگر ماهی زنده شد و خود را به آب انداخت - و یا مرده اش به آب افتاد -رفیق موسی با اینکه آن را دید فراموش کرد که به موسی خبر دهد، از آنجا برخاسته به راه خودادامه دادند تا آنکه از مجمع البحرین گذشتند و چون بار دیگر خسته شدند موسی به او گفت غذایمان را بیاور که در این سفر سخت کوفته شدیم.در آنجا رفیق موسی به یاد ماهی و آنچه که از داستان آن دیده بود افتاد، و در پاسخش گفت: آنجا که روی تخته سنگ نشسته بودیم ماهی را دیدم که زنده شد و به دریا افتاد و شنا کرد تا ناپدید گشت، من خواستم به تو بگویم ولی شیطان از یادم برد - و یا ماهی را فراموش کردم در نزد صخره پس به دریا افتاد و رفت.

 

موسی گفت: این همان است که ما، در طلبش بودیم و آن تخته سنگ همان نشانی مااست پس باید بدانجا برگردیم.بی درنگ از همان راه که رفته بودند برگشتند، و بنده ای ازبندگان خدا را که خدا رحمتی از ناحیه خودش و علمی لدنی به او داده بود بیافتند. موسی خود را بر او عرضه کرد و درخواست نمود تا او را متابعت کند و او چیزی از علم و رشدی که خدایش ارزانی داشته به وی تعلیم دهد.آن مرد عالم گفت: تو نمی توانی با من باشی و آنچه از من و کارهایم مشاهده کنی تحمل نمایی، چون تاویل و حقیقت معنای کارهایم رانمی دانی، و چگونه تحمل توانی کرد بر چیزی که احاطه علمی بدان نداری؟ موسی قول دادکه هر چه دید صبر کند و ان شاء الله در هیچ امری نافرمانیش نکند.عالم بنا گذاشت که خواهش او را بپذیرد، و آنگاه گفت پس اگر مرا پیروی کردی باید که از من از هیچ چیزی سؤال نکنی، تا خودم در باره آنچه می کنم آغاز به توضیح و تشریح کنم.

 

موسی و آن عالم حرکت کردند تا بر یک کشتی سوار شدند، که در آن جمعی دیگرنیز سوار بودند موسی نسبت به کارهای آن عالم خالی الذهن بود، در چنین حالی عالم کشتی را سوراخ کرد، سوراخی که با وجود آن کشتی ایمن از غرق نبود، موسی آنچنان تعجب کردکه عهدی را که با او بسته بود فراموش نموده زبان به اعتراض گشود و پرسید چه می کنی؟

 

می خواهی اهل کشتی را غرق کنی؟عجب کار بزرگ و خطرناکی کردی؟عالم با خونسردی جواب داد: نگفتم تو صبر با من بودن را نداری؟موسی به خود آمده از در عذرخواهی گفت من آن وعده ای را که به تو داده بودم فراموش کردم، اینک مرا بدانچه از در فراموشی مرتکب شدم مؤاخذه مفرما، و در باره ام سخت گیری مکن.

 

سپس از کشتی پیاده شده به راه افتادند در بین راه به پسری برخورد نمودند عالم آن کودک را بکشت.باز هم اختیار از کف موسی برفت و بر او تغیر کرد، و از در انکار گفت این چه کار بود که کردی؟کودک بی گناهی را که جنایتی مرتکب نشده و خونی نریخته بود بی جهت کشتی؟راستی چه کار بدی کردی!عالم برای بار دوم گفت: نگفتم تو نمی توانی درمصاحبت من خود را کنترل کنی؟این بار دیگر موسی عذری نداشت که بیاورد، تا با آن عذراز مفارقت عالم جلوگیری کند و از سوی دیگر هیچ دلش رضا نمی داد که از وی جدا شود،بناچار اجازه خواست تا به طور موقت با او باشد، به این معنا که مادامی که از او سؤالی نکرده بااو باشد، همینکه سؤال سوم را کرد مدت مصاحبتش پایان یافته باشد و درخواست خود را به این بیان اداء نمود: اگر از این به بعد از تو سؤالی کنم دیگر عذری نداشته باشم.

 

عالم قبول کرد، و باز به راه خود ادامه دادند تا به قریه ای رسیدند، و چون گرسنگیشان به منتها درجه رسیده بود از اهل قریه طعامی خواستند و آنها از پذیرفتن این دو میهمان سر باززدند.در همین اوان دیوار خرابی را دیدند که در شرف فرو ریختن بود، به طوری که مردم ازنزدیک شدن به آن پرهیز می کردند، پس آن دیوار را به پا کرد.موسی گفت: اینها که از ماپذیرائی نکردند، و ما الآن محتاج به آن دستمزد بودیم.

 

مرد عالم گفت: اینک فراق من و تو فرا رسیده.تاویل آنچه کردم برایت می گویم واز تو جدا می شوم، اما آن کشتی که دیدی سوراخش کردم مال عده ای مسکین بود که با آن دردریا کار می کردند و هزینه زندگی خود را به دست می آوردند و چون پادشاهی از آن سوی دریا کشتی ها را غصب می کرد و برای خود می گرفت، من آن را سوراخ کردم تا وقتی او پس از چندلحظه می رسد کشتی را معیوب ببیند و از گرفتنش صرفنظر کند.

 

و اما آن پسر که کشتم خودش کافر و پدر و مادرش مؤمن بودند، اگر او زنده می ماند باکفر و طغیان خود پدر و مادر را هم منحرف می کرد، رحمت خدا شامل حال آن دو بود، و به همین جهت مرا دستور داد تا او را بکشم، تا خدا به جای او به آن دو فرزند بهتری دهد،فرزندی صالح تر و به خویشان خود مهربانتر و بدین جهت او را کشتم.

 

و اما دیواری که ساختم، آن دیوار مال دو فرزند یتیم از اهل این شهر بود و در زیر آن گنجی نهفته بود، متعلق به آن دو بود، و چون پدر آن دو، مردی صالح بود به خاطر صلاح پدررحمت خدا شامل حال آن دو شد، مرا امر فرمود تا دیوار را بسازم به طوری که تا دوران بلوغ آن دو استوار بماند، و گنج محفوظ باشد تا آن را استخراج کنند، و اگر این کار را نمی کردم گنج بیرون می افتاد و مردم آن را می بردند.

 

آنگاه گفت: من آنچه کردم از ناحیه خود نکردم، بلکه به امر خدا بود و تاویلش هم همان بود که برایت گفتم: این بگفت و از موسی جدا شد.

 

2 - شخصیت خضر(علیه السلام)در روایات

در قرآن کریم در باره حضرت خضر غیر از همین داستان رفتن موسی به مجمع البحرین چیزی نیامده و از جوامع اوصافش چیزی ذکر نکرده مگر همینکه فرموده: " فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما" (1).

 

از آنچه از روایات نبوی و یا روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت(ع)درداستان خضر رسیده چه می توان فهمید؟از روایت محمد بن عماره که از امام صادق (ع)نقل شده و در بحث روایتی آینده خواهد آمد، چنین برمی آید که آن جناب پیغمبری مرسل بوده که خدا به سوی قومش مبعوثش فرموده بود، و او مردم خود را به سوی توحیدو اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتابهای او دعوت می کرده و معجزه اش این بوده که روی هیچ چوب خشکی نمی نشست مگر آنکه سبز می شد و بر هیچ زمین بی علفی نمی نشست مگرآنکه سبز و خرم می گشت، و اگر او را خضر نامیدند به همین جهت بوده است و این کلمه بااختلاف مختصری در حرکاتش در عربی به معنای سبزی است، و گرنه اسم اصلی اش تالی بن ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح است...

 

مؤید این حدیث در وجه نامیدن او به خضر مطلبی است که در الدر المنثور از عده ای ازارباب جوامع حدیث از ابن عباس و ابی هریره از رسول خدا(ص)نقل شده که فرمود: خضر را بدین جهت خضر نامیدند که وقتی روی پوستی سفید رنگ نماز گزارد، همان پوست هم سبز شد (2).

 

و در بعضی از اخبار مانند روایت عیاشی (3) از برید از یکی از دو امام باقر یا صادق(ع)آمده که:

 

خضر و ذو القرنین دو مرد عالم بودند نه پیغمبر.و لیکن آیات نازله درداستان خضر و موسی خالی از این ظهور نیست که وی نبی بوده، و چطور ممکن ست بگوییم نبوده در حالی که در آن آیات آمده که حکم بر او نازل شده است.

 

و از اخبار متفرقه ای که از امامان اهل بیت(ع)نقل شده برمی آید که اوتاکنون زنده است و هنوز از دنیا نرفته.و از قدرت خدای سبحان هیچ دور نیست که بعضی ازبندگان خود را عمری طولانی دهد و تا زمانی طولانی زنده نگهدارد.برهانی عقلی هم بر محال بودن آن نداریم و به همین جهت نمی توانیم انکارش کنیم.

 

علاوه بر اینکه در بعضی روایات از طرق عامه سبب این طول عمر هم ذکر شده. درروایتی که الدر المنثور از دارقطنی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده اند چنین آمده که:

 

او فرزند بلا فصل آدم است و خدا بدین جهت زنده اش نگه داشته تا دجال را تکذیب کند (4).و دربعضی دیگر که در الدر المنثور از ابن عساکر از ابن اسحاق روایت شده نقل گردیده که آدم برای بقای او تا روز قیامت دعا کرده است (5).

 

و در تعدادی از روایات که از طرق شیعه (6) و سنی (7) رسیده آمده که خضر از آب حیات که واقع در ظلمات است نوشیده، چون وی در پیشاپیش لشکر ذو القرنین که در طلب آب حیات بود قرار داشت، خضر به آن رسید و ذو القرنین نرسید.و این روایات و امثال آن روایات آحادی است که قطع به صدورش نداریم، و از قرآن کریم و سنت قطعی و عقل هم دلیلی برتوجیه و تصحیح آنها نداریم.

 

قصه ها و حکایات و همچنین روایات در باره حضرت خضر بسیار است و لیکن چیزهایی است که هیچ خردمندی به آن اعتماد نمی کند.مانند اینکه در روایت الدر المنثور ازابن شاهین از خصیف آمده که: چهار نفر از انبیاء تاکنون زنده اند، دو نفر آنها یعنی عیسی وادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنی خضر و الیاس در زمینند، خضر در دریا و الیاس درخشکی است (8).

 

و نیز مانند روایت الدر المنثور از عقیلی از کعب که گفته: خضر در میان دریای بالا ودریای پائین بر روی منبری قرار دارد، و جنبندگان دریا مامورند که از او شنوایی داشته باشند واطاعتش کنند، و همه روزه صبح و شام ارواح بر وی عرضه می شوند (9).

 

و مانند روایت الدر المنثور از ابی الشیخ در کتاب"العظمة"و ابی نعیم در حلیه ازکعب الاحبار که گفته: خضر پسر عامیل با چند نفر از رفقای خود سوار شده به دریای هندرسید - و دریای هند همان دریای چین است - در آنجا به رفقایش گفت: مرا به دریا آویزان کنید، چند روز و شب آویزان بوده آنگاه صعود نمود گفتند: ای خضر چه دیدی؟ خدا عجب اکرامی از تو کرد که در این مدت در لجه دریا محفوظ ماندی!گفت: یکی از ملائکه به استقبالم آمده گفت: ای آدمی زاده خطاکار از کجا می آیی و به کجا می روی؟گفتم: می خواهم ته این دریا را ببینم.گفت: چگونه می توانی به ته آن برسی در حالی که از زمان داود(ع)مردی به طرف قعر آن می رود و تا به امروز نرسیده. با اینکه از آن روز تاامروز سیصد سال می گذرد (10).و روایاتی دیگر از این قبیل روایات که مشتمل بر نوادر داستانهااست.

 

بحث روایتی (روایاتی در باره داستان مصاحبت و مفارقت موسی و خضر(ع

لیهما السلام)و اختلاف فراوان روایات در جهات و جزئیات این داس

تان)

در تفسیر برهان از ابن بابویه و او به سند خود از جعفر بن محمد بن عماره از پدرش ازجعفر بن محمد(ع)روایت کرده که در ضمن حدیثی فرمود:

 

خدا وقتی با موسی تکلم کرد، تکلم کردنی، و تورات را بر او نازل کرد و در الواح برایش از همه چیز موعظه و تفصیل بنوشت و معجزه ای در دست او و معجزه ای در عصای او قرار داد، و معجزه هایی در جریان طوفان و ملخ و قورباغه و سوسمار و خون و شکافته شدن دریا و غرق فرعون و لشگرش به دست او جاری ساخت طبع بشری او بر آنش داشت که در دل بگوید: گمان نمی کنم خدا خلقی آفریده باشد که داناتر از من باشد، به محضی که این خیال در دلش خطور نمود خدای عز و جل به جبرئیلش وحی کرد، بنده ام را قبل از آنکه(در اثر عجب)هلاک گردد دریاب و به او بگوکه در محل تلاقی دو دریا مرد عابدی است، باید او را پیروی کنی و از او تعلیم بگیری.

 

جبرئیل بر موسی نازل شد و پیام خدای را به او رسانید.موسی(ع)فهمید که این دستور به خاطر آن خیالی است که در دل کرده، لا جرم با همراه خود یوشع بن نون به راه افتاد تا به مجمع البحرین رسیدند.در آنجا به خضر برخوردند که مشغول عبادت خدای عز و جل بود و قرآن کریم در این باره فرموده"فوجدا عبدا من عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما..." (11).

 

مؤلف: این حدیث داستان را مفصل آورده و جزئیات مصاحبت موسی و خضر را که قرآن کریم هم بازگو کرده شرح داده است.

 

و عیاشی داستان را در تفسیرش (12) به دو طریق و قمی (13) نیز به دو طریق یکی با سند ویکی بی سند روایت کرده اند.و الدر المنثور (14) آن را به طرق زیادی از ارباب جوامع از قبیل بخاری، مسلم، نسائی، ترمذی و غیر ایشان از ابن عباس و از ابی بن کعب از رسول خدا(ص) روایت کرده است.

 

همه احادیث در آن مضمونی که ما از حدیث محمد بن عماره آوردیم متفقند.و نیز در اینکه آن ماهی که با خود داشته اند در روی تخت سنگ زنده شده و راه خود را در دریا گرفته وناپدید شده، اتفاق دارند.لیکن در بسیاری از جزئیات که زائد بر آنچه از قصه در قرآن آمده است اختلاف دارند.

 

یکی آن مطلبی است که از روایت ابن بابویه و قمی به دست می آید که مجمع البحرین در سرزمین شامات و فلسطین واقع بوده، به قرینه اینکه در روایت، این دوبزرگوار آن قریه ای که در کنار آن دیوار ساختند ناصره نامیده شده که نصاری منسوب به آنند وناصره در این سرزمین است.ولی در بعضی از روایات، مجمع البحرین را اراضی آذربایجان دانسته.این معنا را الدر المنثور هم از سدی نقل کرده که گفته است: آن دو بحر عبارت بوده از"کر"و"رس"که در دریا می ریختند و قریه نامبرده در داستان" باجروان"نامیده می شده که مردمش بسیار لئیم و پست بوده اند.و از ابی روایت شده که آن قریه"افریقیه"بوده و ازقرظی نقل شده که گفته است"طنجه"بوده.و از قتاده نقل شده که مجمع البحرین محل تلاقی دریای روم و دریای فارس است (15).


 



«ادامه مطلب»


نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط : "ادامه مطلب در پُست بعدی"، اسرار نامیدن حضرت خضر(ع)به خضر،
          
یکشنبه 7 بهمن 1397




داستان حیوانات در قیامت


داستان های گرگی که متهم به خوردن یوسف بود،  

الاغ بلعم باعور، سگ اصحاب کهف





1-گرگی که متهم به خوردن یوسف بود

بر اساس حدیثی که از امام صادق(ع) نقل شده است بهائم و حیوانات وارد بهشت نمی شوند مگر سه تا از آنها ، الاغ بلعم باعورا، و گرگی که متهم به خوردن یوسف بود، و سگ اصحاب کهف. «لا یدخل الجنة من البهائم الاّ ثلاثة:حمار بلعم بن باعوراء و ذئب یوسف و کلب اصحاب الکهف»، (سفینة البحار، ج ۷، ص ۵۰۹)داستان گرگ متهم به دریدن حضرت یوسف علیه السلام:در تفسیر «منهج‌ الصّادقین‌» ج‌ ۵، ص‌ ۲۲ و ۲۳، در ذیل‌ آیۀ ۱۷ و ۱۸ از سورۀ یوسف‌:

«قَالُوا یَـٰٓأَبَانَا إِنَّا ذَهَبْنَا نَسْتَبِقُ وَ تَرَکْنَا یُوسُفَ عِندَ مَتَـٰعِنَا فَأَکَلَهُ الذِّئْبُ...»

برادران‌ یوسف‌ گفتند: ای‌ پدر، ما برای‌ مسابقه‌ به‌ صحرا رفتیم‌ و یوسف‌ را تنها نزد اثاثمان‌ گذاشتیم‌ پس‌ گرگ‌ او را خورد.» گوید: مروی‌ است‌ که‌... پدر، ایشان‌ را گفت‌: اگر چنانست‌ که‌ راست‌ میگوئید، این‌ گرگ‌ که‌ یوسف‌ را خورده‌ بگیرید نزد من‌ آورید تا صدق‌ قول‌ شما را از او معلوم‌ کنم‌. ایشان‌ به‌ صحرا رفتند و گرگی‌ بگرفتند و دست‌ و پای‌ وی‌ را ببستند و نزد پدر آورده‌ بیفکندند و گفتند: این‌ گرگی‌ است‌ که‌ یوسف‌ را خورده‌. یعقوب‌ گفت‌: دست‌ و پای‌ او را بگشائید! چون‌ وی‌ را گشودند یعقوب‌ گفت‌: ای‌ گرگ‌ نزد من‌ آی‌! آن‌ گرگ‌ بیامد و نزد یعقوب‌ بایستاد. یعقوب‌ گفت‌: ای‌ گرگ‌! شرم‌ نداری‌ که‌ میوۀ دل‌ من‌ و روشنی‌ هر دو چشم‌ مرا بخوردی‌؟ گرگ‌ به‌ آواز آمد که‌:

لا بِحَقِّ شَیْبَتِکَ یا نَبیَّ اللَهِ ما أکَلْتُ وَلَدَکَ! وَ إنَّ لُحومَکُمْ وَ دِمآءَکُمْ مَعاشِرَ الانْبیآءِ مُحَرَّمَةٌ عَلَیْنا، وَ إنّی‌ لَمَظْلومٌ مَکْذوبٌ عَلَیَّ غَریبٌ فی‌ بِلادِکُمْ

 بحقّ پیری‌ و موی‌ سفید تو که‌ من‌ فرزند تو را نخورده‌ام‌! بدرستیکه‌ خون‌ و گوشت‌ شما که‌ پیغمبرانید بر ما حرام‌ است‌، و من‌ مظلومم‌ و بر من‌ دروغ‌ بسته‌اند و در این‌ زمین‌ غریبم‌.
گفت‌: برای‌ چه‌ به‌ این‌ زمین‌ آمده‌ای‌؟ گفت‌: یا نبیّ الله‌! مرا اینجا خویشانند؛ دیروز به‌ زیارت‌ ایشان‌ آمده‌ بودم‌ پسران‌ تو مرا گرفتند و بر بستند و نزد شما آوردند و این‌ دروغ‌ بر من‌ بستند. یعقوب‌ نزد دیدن‌ این‌ حال‌ و شنیدن‌ این‌ مقال‌ از گرگ‌، گفت‌ که‌: بلسَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ.
همین‌ جریان‌ را در «تفسیر أبوالفتوح‌ رازی‌» ج‌ ۶، ص‌ ۳۵۱ و ۳۵۲؛ و «الدّرّالمنثور» ج‌ ۴، ص‌ ۱۰؛ و «تفسیر سورۀ یوسف‌» أبوحامد غزالی‌، ص‌ ۴۵ تا ص‌ ۴۷ از طبع‌ سنگی‌ نیز در ذیل‌ همین‌ آیه‌ نقل‌ نموده‌اند.
و مؤیّد این‌ داستان‌ روایتی‌ است‌ که‌ مرحوم‌ مجلسی‌ در «بحار الانوار» طبع‌ حروفی‌، ج‌ ۴۱، ص‌ ۲۳۸ و ۲۳۹، از «کشف‌ الیقین‌» نقل‌ کرده‌ است‌ که‌: روزی‌ حضرت‌ أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ در بعضی‌ از طرقات‌ کوفه‌ با گرگی‌ برخورد کردند و او در ضمن‌ کلام‌ خود با حضرت‌، عرض‌ کرد: من‌ گرگ‌ شریفی‌ هستم‌. چون‌ حضرت‌ دلیل‌ این‌ مطلب‌ را از او پرسیدند گفت‌
«لاِنّی‌ مِنْ شیعَتِکَ، وَ أخْبَرَنی‌ أبی‌ أنّی‌ مِنْ وُلْدِ ذَلِکَ الذِّئْبِ الَّذی‌ اصْطادَهُ أوْلادُ یَعْقوبَ فَقالوا: هَذا أکَلَ أخانا بِالامْسِ وَ إنَّهُ مُتَّهَمٌ»

 زیرا من‌ از شیعیان‌ شما هستم‌، و پدرم‌ به‌ من‌ خبر داد که‌ من‌ از نسل‌ آن‌ گرگی‌ هستم‌ که‌ فرزندان‌ یعقوب‌ او را گرفتند و گفتند: او برادر ما را خورده‌، و به‌ او تهمت‌ زدند
و نیز مرحوم‌ مجلسی‌ در ج‌ ۱۰ «بحار» ص‌ ۷۹، به‌ نقل‌ از «عیون‌ أخبار الرّضا» ج‌ ۱، ص‌ ۲۴۴، و «علل‌ الشّرآئع‌» ص‌ ۵۹۵؛ و ص‌ ۸۵، به‌ نقل‌ از «مناقب‌» ابن‌ شهر آشوب‌ ج‌ ۱، ص‌ ۵۱۰ روایتی‌ را از أمیرالمؤمنین‌ علیه‌ السّلام‌ و در ج‌ ۴۶، ص‌ ۳۵۳ به‌ نقل‌ از «احتجاج‌» ج‌ ۲، ص‌ ۶۶ 

از امام‌ محمّد باقر علیه‌ السّلام‌ آورده‌ است‌ که‌ از آن‌ حضرت‌ سؤال‌ شد:

 عَنْ شَیْءٍ مَکْذوبٍ عَلَیْهِ لَیْسَ مِنَ الْجِنِّ وَ لا مِنَ الإنْسِ، فَقالَ: الذِّئْبُ الَّذی‌ کَذَبَ عَلَیْهِ إخْوَةُ یوسُفَ
«گرگ‌ یوسف‌» در أشعار، مَثَل‌ برای‌ کسی‌ است‌ که‌ متّهم‌ به‌ کاری‌ شده‌ که‌ هرگز آنرا انجام‌ نداده‌ است‌:

2- الاغ بلعم باعور

على بن ابراهیم قمى در تفسیر خود در ذیل آیه ((و اتل علیهم نبا الذى آتیناه آیاتنا...)) مى گوید: پدرم از حسین بن خالد از ابى الحسن امام رضا (علیه السلام ) برایم نقل کرد که آن حضرت فرمود:
« بلعم باعورا داراى اسم اعظم بود، و با اسم اعظم دعا مى کرد و خداوند دعایش را اجابت مى کرد، در آخر بطرف فرعون میل کرد، و از درباریان او شد، این بود تا آنروزى که فرعون براى دستگیر کردن موسى و یارانش در طلب ایشان مى گشت ، عبورش به بلعم افتاد، گفت : از خدا بخواه موسى و اصحابش را به دام ما بیندازد، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نیز به جستجوى موسى برود.

الاغش از راه رفتن امتناع کرد، بلعم شروع کرد به زدن آن حیوان ، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت : واى بر تو براى چه مرا مى زنى ؟ آیا مى خواهى با تو بیایم تا تو بر پیغمبر خدا و مردمى با ایمان نفرین کنى ؟ بلعم این را که شنید آنقدر آن حیوان را زد تا کشت ، و همانجا اسم اعظم از زبانش برداشته شد، و قرآن درباره اش فرموده : 

فانسلخ منها فاتبعه الشیطان فکان من الغاوین ، و لو شئنا لرفعناه بها و لکنه اخلد الى الارض و اتبع هواه فمثله کمثل الکلب ان تحمل علیه یلهث او تترکه یلهث

خبر آن مرد را بر ایشان بخوان که آیات خویش را به او عطا کرده بودیم و او از آن علم عارى گشت و شیطان در پى اش افتاد و در زمره گمراهان درآمد
اگر خواسته بودیم به سبب آن علم که به او داده بودیم رفعتش مى بخشیدیم، ولى او در زمین بماند و از پى هواى خویش رفت. مثَل او چون مثَل آن سگ است که اگر به او حمله کنى زبان از دهان بیرون آرد و اگر رهایش کنى بازهم زبان از دهان بیرون آرد. مثَل آنان که آیات را دروغ انگاشتند نیز چنین است. قصه را بگوى، شاید به اندیشه فرو روند. (اعراف/176-175)


3-سگ اصحاب کهف

داستان سگ اصحاب کهف هم مشهور است یکی از اصحاب کهف چوپانی بود که سگی برای نگهداری گله داشت ، آن سگ به همراه صاحب خود وارد قار شدند و با آنها ماند و نگهبانی میکرد.


برگرفته شده از سایت :

https://www.porseman.com/article/%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%8A%D9%88%D8%B3%D9%81-%D8%B9%D9%84%D9%8A%D9%87-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%8A%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA--%D8%AD%D9%8A%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%8A%D8%A7%D9%85%D8%AA/54552





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، سخنــرانی های کوتـاه قــــرآنی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 7 آذر 1397



داستان هاروت و ماروت


«...وَمَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَیْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ...» ﴿بقره/102 16


تنها ارتباط موضوعی داستان هاروت و ماروت با آنچه در روزگار حکومت سلیمان به وسیله شیاطین رخ داده،سبب شده که نام سلیمان در آیه ۱۰۲ سوره بقره یاد شود. اغلب مفسران زمان رخداد واقعه را،عصر ادریس پیامبر می دانند و ربطی به عصر سلیمان نبی نداشته.

خداوند در قرآن میفرماید:

وَ اتَّبَعُوا مَا تَتْلُوا الشیَطِینُ عَلی مُلْکِ سلَیْمَنَ وَ مَا کفَرَ سلَیْمَنُ وَ لَکِنَّ الشیَطِینَ کَفَرُوا یُعَلِّمُونَ النَّاس السحْرَ وَ مَا أُنزِلَ عَلی الْمَلَکینِ بِبَابِلَ هَرُوت وَ مَرُوت وَ مَا یُعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتی یَقُولا إِنَّمَا نحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَکْفُرْ فَیَتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا یُفَرِّقُونَ بِهِ بَینَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ مَا هُم بِضارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِ وَ یَتَعَلَّمُونَ مَا یَضرُّهُمْ وَ لا یَنفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشترَاهُ مَا لَهُ فی الاَخِرَةِ مِنْ خَلَقٍ وَ لَبِئْس مَا شرَوْا بِهِ أَنفُسهُمْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ*وَ لَوْ أَنَّهُمْ ءَامَنُوا وَ اتَّقَوْا لَمَثُوبَةٌ مِّنْ عِندِ اللَّهِ خَیرٌ لَّوْ کانُوا یَعْلَمُونَ ﴿بقره/103-102﴾ 16

(یهود) از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می خواند ند پیروی می کردند، سلیمان هرگز (دست به سحر نیالود و کافر نشد، ولکن شیاطین کفر ورزید و به مردم تعلیم سحر دادند (و نیز یهود) از آنچه بر دو فرشته بابل (هاروت ) و (ماروت ) نازل شد پیروی کردند، (آنها طریق سحر کردن را برای آشنائی به طرز ابطال آن به مردم یاد می دادند) و به هیچ کس چیزی یاد نمی دادند مگر اینکه قبلا به او می گفتند ما وسیله آزمایش شما هستیم، کافر نشوید (و از این تعلیمات سوء استفاده نکنید) ولی آنها از آن دو فرشته مطالبی را می آموختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدائی بیا فکنند (نه اینکه از آن برای ابطال سحر استفاده کنند) ولی هیچگاه بدون فرمان خدا نمی توانند به انسانی ضرر برسانند، آنها قسمت هایی را فرا می گرفتند که برای آنان زیان داشت و نفعی نداشت، و مسلما می دانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد بهره ای در آخرت نخواهد داشت و چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن می فروختند اگر علم و دانشی می داشتند!.

و اگر آنها ایمان می آوردند و پرهیز کاری پیشه می کردند پاداشی که نزد خداوند بود برای آنان بهتر بود، اگر آگاهی داشتند.


سلیمان و ساحران بابل

از احادیث چنین بر می آید که در زمان سلیمان پیامبر (ع) گروهی در کشور او به عمل سحر و جادو گری پرداختند سلیمان دستور داد تمام نوشته ها و اوراق آنها را جمع آوری کرده در محل مخصوصی نگهداری کنند. این نگهداری شاید به خاطر آن بوده که مطالب مفیدی برای دفع سحر ساحران در میان آنها وجود داشته.

پس از وفات سلیمان گروهی آنها را بیرون آورده و شروع به اشاعه و تعلیم سحر کردند، بعضی از این موقعیت استفاده کرده و گفتند سلیمان اصلا پیامبر نبود بلکه به کمک همین سحر و جادو گری ها بر کشورش مسلط شد و امور خارق العاده انجام می داد!

گروهی از بنی اسرائیل هم از آنها تبعیت کردند و سخت به جادوگری دل بستند، تا آنجا که دست از تورات نیز برداشتند.

هنگامی که پیامبر اسلام (ص) ظهور کرد و ضمن آیات قرآن اعلام نمود سلیمان از پیامبران خدا بوده است، بعضی از احبار و علمای یهود گفتند: از محمد تعجب نمی کنید که می گوید سلیمان پیامبر است در صورتی که او ساحر بوده.؟

این گفتار یهود علاوه بر اینکه تهمت و افترای بزرگی نسبت به این پیامبر الهی محسوب می شد لازمه اش تکفیر سلیمان (ع) بود، زیرا طبق گفته آنان سلیمان مرد ساحری بوده که خود را به دروغ پیامبر خوانده و این عمل موجب کفر است.

آیات فوق به آنها پاسخ می گوید. به هر حال نخستین آیه مورد بحث فصل دیگری از زشت کاری های یهود را معرفی می کند که پیامبر بزرگ خدا سلیمان را به سحر و جادوگری متهم ساختند، می گوید: آنها از آنچه شیاطین در عصر سلیمان بر مردم می خواندند پیروی کردند.

ضمیر در جمله (و اتبعوا) ممکن است اشاره به یهودیان معاصر پیامبر باشد و یا معاصران سلیمان و یا همه آنان.

منظور از(شیاطین) نیز ممکن است، انسانهای طغیان گر و یا جن و یا اعم از هر دو باشد.

سپس قرآن به دنبال این سخن اضافه می کند سلیمان هرگز کافر نشد. [۲]  او هرگز به سحر توسل نجست، و از جادوگری برای پیشبرد اهداف خود استفاده نکرد،(ولی شیاطین کافر شدند، و به مردم تعلیم سحر دادند). آنها (یهود) همچنین از آنچه بر دو فرشته بابل، هاروت و ماروت نازل گردید پیروی کردند.

آری آنها از دو سو دست به سوی سحر دراز کردند، یکی از سوی تعلیمات شیاطین در عصر سلیمان، و دیگری از سوی تعلیماتی که بوسیله هاروت و ماروت دو فرشته خدا در زمینه ابطال سحر به مردم داده بودند.

در حالی که دو فرشته الهی تنها هدف شان این بود که مردم را به طریق ابطال سحر ساحران آشنا سازند و لذا به هیچکس چیزی یاد نمی دادند، مگر اینکه قبلا به او می گفتند: ما وسیله آزمایش تو هستیم کافر نشو! و از این تعلیمات سوء استفاده مکن.

خلاصه، این دو فرشته زمانی به میان مردم آمد ند که بازار سحر داغ بود و مردم گرفتار چنگال ساحران، آنها مردم را به طرز ابطال سحر ساحران آشنا ساختند ولی از آنجا که خنثی کردن یک مطلب (همانند خنثی کردن یک بمب ) فرع بر این است که انسان نخست از خود آن مطلب آگاه باشد و بعد طرز خنثی کردن آن را یاد بگیرد، ناچار بودند فوت و فن سحر را قبلا شرح دهند.

ولی سوء استفاده کنند گان یهود همین را وسیله قرار دادند برای اشاعه هر چه بیشتر سحر و تا آنجا پیش رفتند که پیامبر بزرگ الهی، سلیمان را نیز متهم ساختند که اگر عوامل طبیعی به فرمان او است یا جن و انس از او فرمان می برند همه مولود سحر است آری این است راه و رسم بدکاران که همیشه برای توجیه مکتب خود، بزرگان را متهم به پیروی از آن می کنند. به هر حال آنها از این آزمایش الهی پیروز بیرون نیآ مد ند از آن دو فرشته مطالبی را می آمو ختند که بتوانند به وسیله آن میان مرد و همسرش جدائی بیافکنند.

ولی قدرت خداوند ما فوق همه این قدرتها است، آنها هرگز نمی توانند بدون فرمان خدا به احدی ضرر برسانند.

آنها قسمت هایی را یاد می گرفتند که برای ایشان ضرر داشت و نفع نداشت.

آری آنها این برنامه سازنده الهی را تحریف کردند بجای اینکه از آن به عنوان وسیله اصلاح و مبارزه با سحر استفاده کنند، آن را وسیله فساد قرار دادند با اینکه می دانستند هر کسی خریدار این گونه متاع باشد بهره ای در آخرت نخواهد داشت.

چه زشت و ناپسند بود آنچه خود را به آن فروختند اگر علم و دانشی میداشتند.

آنها آگاهانه به سعادت و خوشبختی خود و جامعه ای که به آن تعلق داشتند پشت پا زدند و در گرداب کفر و گناه غوطه ور شدند در حالی که اگر ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند پاداشی که نزد خدا بود برای آنان از همه این امور بهتر بود، اگر توجه داشتند.

 

خلاصه داستان

درباره این دو فرشته که به سرزمین بابل آمدند، افسانه ها و اساطیر عجیبی بوسیله داستان پردازان ساخته شده و به این دو ملک بزرگ الهی بسته اند تا آنجا که به آنها چهره خرافی داده اند، و حتی کار تحقیق و مطالعه پیرامون این حادثه تاریخی را بر دانشمندان مشکل ساخته اند آنچه از میان همه اینها صحیح تر به نظر می رسد و با موازین عقلی و تاریخی و منابع حدیث سازگار است همان است که در ذیل می خوانید:

در سرزمین بابل سحر و جادوگری به اوج خود رسید و باعث ناراحتی و ایذاء مردم گردیده بود، خداوند دو فرشته را به صورت انسان مأ مور ساخت که عوامل سحر و طریق ابطال آن را به مردم بیا موزند، تا بتوا نند خود را از شر ساحران بر کنار دارند.

ولی این تعلیمات بالاخره قابل سوء استفاده بود، چرا که فرشتگان ناچار بودند برای ابطال سحر ساحران طرز آن را نیز تشریح کنند، تا مردم بتوانند از این راه به پیشگیری پردازند، این موضوع سبب شد که گروهی پس از آگاهی از طرز سحر، خود در ردیف ساحران قرار گرفتند و موجب مزاحمت تازه ای برای مردم شدند.

با اینکه آن دو فرشته به مردم هشدار دادند که این یک نوع آزمایش الهی برای شما است و حتی گفتند: سوء استفاده از این تعلیمات یک نوع کفر است، اما آنها به کار هائی پر داختند که موجب ضرر و زیان مردم شد.

 

داستان خرافی هاروت و ماروت

متأ سفانه بعضی از مورخان و نویسند گان دائرة المعارف او حتی بعضی از مفسران در این زمینه تحت تاثیر افسانه های مجعولی قرار گرفته اند و داستانی را که در افواه بعضی از عوام مشهور است درباره این دو فرشته معصوم الهی ذکر کرده اند که:

آنان دو فرشته بودند، خداوند آنها را برای این به زمین فرستاد تا بدانند اگر آنها نیز جای انسانها بودند از گناه مصون نمی ماند ند، و خدا را معصیت می کردند، آنها هم پس از فرود آمدن به زمین مرتکب چندین گناه بزرگ (قتل-زنا-شرب خمر) شدند و به دنبال آن افسانه ای درباره ستاره زهره نیز ساختند، همه اینها بی اساس و جزء خرافات است و قرآن از این امور پاک می باشد و اگر تنها در متن آیات فوق بیا ند یشیم خواهیم دید که بیان قرآن هیچ ارتباطی با این مسائل ندارد.

 

چگونه فرشته معلم انسان می شود؟

در اینجا سؤ الی باقی می ماند و آن اینکه طبق ظاهر آیات فوق و روایات متعدد چنان که گفتیم هاروت و ماروت دو فرشته الهی بودند که برای مبارزه با اذیت و آزار ساحران به تعلیم مردم پرداختند، آیا براستی فرشته می تواند معلم انسان باشد؟

پاسخ این سؤ ال در همان احادیث ذکر شده است و آن اینکه خداوند آنها را به صورت انسان هایی در آورد تا بتوانند این رسالت خود را انجام دهند، این حقیقت را می توان از آیه ۹ سوره انعام نیز دریافت آنجا که می گوید:

و لو جعلناه ملکا لجعلناه رجلا (اگر او (پیامبر) را فرشته ای قرار می دادیم حتما او را به صورت مردی جلوه گر می ساختیم). [۳]


نتیجه گیری از داستان هاروت و ماروت

هیچکس بدون اذن خدا قادر بر کاری نیست. در آیات فوق خواند یم که ساحران نمی توانستند بدون اذن پروردگار به کسی زیان بر سانند این به آن معنی نیست که جبر و اجباری در کار باشد بلکه اشاره به یکی از اصول اساسی توحید است که همه قدرتها در این جهان از قدرت پروردگار سرچشمه می گیرد، حتی سوزندگی آتش و برندگی شمشیر بی اذن و فرمان او نمی باشد، چنان نیست که ساحر بتواند بر خلاف اراده خدا در عالم آفرینش دخالت کند و چنین نیست که خدا را در قلمرو حکومتش محدود نماید بلکه اینها خواص و آثاری است که او در موجودات مختلف قرار داده، بعضی از آن حسن استفاده می کنند و بعضی سوء استفاده، و این آزادی و اختیار که خدا به انسانها داده نیز وسیله ای است برای آزمودن و تکامل آنها. [۴]

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ


برگرفته شده از سایت :

http://wikifeqh.ir/









نوع مطلب : 13-18، 02-سوره بـقـرة، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 24 آبان 1397



اسرار نامیدن حضرت خضر(ع)به خضر و ذکر علل افعال سه گانه

(شکافتن کشتی، کشتن غلام، ساخت دیوار)که

 حضرت موسی(ع) را به غضب آورد


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 4






















نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، داستـــان های قــــــــرآنــی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : داستان حضرت موسی و خضر(ع)،
          
شنبه 19 خرداد 1397



اسرار پیدایش یأجوج و مأجوج 


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 27


قَالُوا یَا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَمَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الأرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجًا عَلَى أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُمْ سَدًّا ﴿کهف/94 

آنان با رمز، اشاره و با هر وسیله ای که ممکن بود] گفتند: ای ذوالقرنین! یأجوج و مأجوج [با کشتن و غارت و تخریب] در این سرزمین فساد می کنند؛ آیا می پذیری که ما مزدی برایت قرار دهیم تا میان ما و آنان سدّی بسازی؟

 

حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ  ﴿انبیاء/96

تا زمانی که [سدّ] یأجوج و مأجوج گشوده شود و آنان از هر زمین بلندی سرازیر می شوند.

 

حدیث (1)

على بن احمد بن محمّد رضى اللَّه عنه مى‏ گوید:

محمّد بن ابى عبد اللَّه كوفى از سهل بن زیاد آدمى، از عظیم بن عبد اللَّه الحسنى نقل مى ‏كند كه وى گفت:

از على بن محمّد العسكرى علیه السّلام شنیدم كه مى‏ فرمودند: نوح علیه السّلام دو هزار و پانصد سال زندگى نمود، روزى در كشتى خواب بود و باد مى ‏وزید و در اثر آن عورتش نمایان شد «حام» و «یافث» از آن منظره خندیدند، «سام» علیه السّلام ایشان را نهى كرد و از خندیدن باز داشت و آنچه را كه باد نمایان نموده بود وى پوشاند ولى حام و یافث دوباره آن را ظاهر كردند و پیوسته سام علیه السّلام آن را مى ‏پوشاند و آن دو مكشوف مى‏ نمودند، در این اثناء نوح علیه السّلام از خواب بیدار شد دید كه ایشان مى‏ خندند، فرمود: سبب چیست؟

سام واقعه را بیان كرد، نوح علیه السّلام دست به طرف آسمان بلند كرد و عرضه داشت:

پروردگارا نطفه حام را دگرگون كن تا غیر از سودان فرزندى از او به ظهور نرسد، خدایا نطفه یافث را نیز تغییر بده حقّ تبارك و تعالى نطفه این دو را تغییر داد، پس تمام سودان كه بوجود آمدند از حام بوده و آنچه ترك و سقالبه و یأجوج و مأجوج و چینى‏ ها بوده از نسل یافث مى ‏باشند و جمیع سفید پوستانى كه غیر این گروه هستند از سام علیه السّلام بوجود آمدند بعد نوح علیه السّلام به حام و یافث فرمود:

خدا ذرّیه و فرزندان شما را تا روز قیامت بردگان اولاد و ذرارى سام قرار دهد زیرا سام به من نیكى نمود و شما دو نفر مرا آزار دادید، پس پیوسته علامت ایذاء شما به من در فرزندانتان ظاهر و نشانه نیكى و احسان سام به من در نسل او الى الابد نمایان باشد.




****************


از مجموع آیات قرآن و مطالب تورات در این زمینه و از شواهد تاریخی چنین بر می آید که این گروه در مناطق شمال آسیا زندگی می کردند و با هجوم وحشیانه خود به مناطق جنوب و غرب فاجعه می آفریدند. با بسته شدن سد ذو القرنین تهاجم آنها برای مدت زیادی خاتمه پیدا کرد اما در آخر الزمان دوباره باز خواهند گشت. بعضی بازگشت آنها را همان حمله مغول می دانند که اتفاق افتاد. و بعضی دیگر بازگشت آنها را به صورت زنده شدن دوباره آنها در آخر الزمان می دانند که هنوز اتفاق نیفتاده است.

 

اصلی ترین منبع اطلاعات در مورد یأجوج و مأجوج قرآن است و در کتب عهد عتیق نیز به این قوم اشاره ای شده است. مفسران و تاریخ دانان با استفاده از این دو منبع و بررسی شواهد تاریخی به حدس هایی در مورد این قوم یا اقوام رسیده اند.

 

قرآن در دو جا از یأجوج و مأجوج یاد می کند و می فرماید: "ذو القرنین به میان دو کوه رسید و در آنجا قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی فهمیدند گفتند ای ذو القرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می کنند آیا ممکن است ما هزینه ای برای تو قرار دهیم که میان ما و آنها سدی ایجاد کنی..." بعد از این که قرآن چگونگی ساخت این سد را شرح می دهد  در ادامه می فرماید: "[پس] آنها (طایفه یأجوج و مأجوج) قادر نبودند از آن بالا روند و نمی توانستند نقبی [سوراخی] در آن ایجاد کنند".[1]

 

از این آیات استفاده می شود که یأجوج و مأجوج گروهی ظالم بودند که با تأسیس سدی که ذوالقرنین آن را بین دو کوه نصب کرد، ظلم آنان پایان یافت.

 

قرآن در آیه دیگری می فرماید: "تا آن زمان که یأجوج و مأجوج گشوده شوند و آنها از هر محل مرتفعی به سرعت عبور کنند و وعده حق[قیامت] نزدیک می شود..."[2]. این آیه پیش‏بینى کرده است که در آخرالزمان، یاجوج و ماجوج دوباره از کوه‏ها سرازیر شوند. آنچه از قرآن در مورد این قوم فهمیده می شود به همین دو آیه محدود است.

 

اما در کتابهای عهد عتیق نیز در این مورد مطالبی وجود دارد؛ در سِفر تکوین‌ و کتاب‌ حَزقیّال‌ و در رؤیای‌ یوحنّا مطالبی‌ آمده‌ است‌ که‌ دلالت‌ دارد بر آنکه‌ (مأجوج)‌ یا (جوج‌ و مأجوج)‌ امّت‌ یا امّت‌هائی‌ بوده‌اند که‌ در شمال‌ آسیا در اراضی‌ آباد،‌ ساکن‌ بوده ‌و به‌ جنگ‌ و فتنه‌ و غارت‌ اشتغال‌ داشته‌اند[3].غیر از آیات قطعی قرآن و متن تورات که از این قوم یاد کرده است مطالب دیگری که تاریخدانان و مفسرین بیان کرده اند همه از شواهد تاریخی به دست آمده و مستند به سند قطعی نیست.

  

علامه طباطبایی در تفسیر المیزان می فرماید: "مفسران و مورخان در بحث پیرامون این داستان دقت و کنکاش زیادی کرده اند و سخن در اطراف آن به تمام گفته اند و بیشترشان بر آنند که یأجوج‌ و مأجوج‌ امّتی‌ بسیار بزرگ بوده اند که‌ در شمال آسیا زندگی می کرده اند".[4]

 

بعضی‌ نیز گفته‌اند: یأجوج‌ و مأجوج‌ امّتی‌ هستند که‌ در جزء شمالی‌ از آسیا ساکن‌ بوده‌اند، و شهرهای‌ آنان‌ از تبّت‌ و چین‌ تا اقیانوس‌ منجمد شمالی‌ ادامه‌ داشته‌ و از غرب تا سرزمین ترکستان‌ می رسیده‌ است‌ و این‌ قول‌ از «فاکهة‌ الخُلفآء» و «تهذیب‌ الاخلاق‌» ابن‌ مِسکویه‌ و «رسائل‌ إخوان‌ الصّفا» نقل‌ شده‌ است.[5]علامه حسینی طهرانی در کتاب معاد شناسی خود از تطبیق اصل کلمه یأجوج و مأ جوج با نقل های موجود درباره آنها به این نتیجه رسیده که‌: (اصل‌ چینی‌ آن‌ دو کلمه، "مُنگوک"‌ یا "مُنچوگ‌" بوده‌ است‌ و سپس‌ در زبان عبرانی‌ و عربی‌ به‌ "یأجوج"‌ و "مأجوج‌" تبدیل شده‌ و در زبان یونانی‌ به‌ "گوک‌" و "ماگوگ"‌ تبدیل شده‌ است‌ و از مشابهت‌ کامل‌ بین‌ ماگوگ‌ و منگوگ‌ می‌توان‌ حکم‌ کرد که‌ این‌ کلمه‌ از لفظ‌ چینی‌ منگوگ‌ تطور یافته‌ است‌، همچنانکه‌ "منغول"‌ و "مغول‌" از تطوّرات‌ آنست‌. پس‌ یأجوج‌ و مأجوج‌ همان طایفه مغول‌ هستند که‌ از روزگاران‌ قدیم‌ در شمال‌ شرقی‌ آسیا سکونت‌ داشته اند‌ و این‌ امّت‌ بزرگ‌ گاهی‌ بر چین‌ هجوم‌ می بردند و گاهی‌ از طریق‌ داریال‌ قفقاز به‌ ارمنستان‌ و شمال‌ ایران‌ حمله‌ می‌آوردند، و گاهی‌ بعد از بنای‌ سدّ به‌ شمال‌ اروپا حمله ‌ور می شدند و در نزد آنها به‌ "سِیت‌" معروفند. و گروهی‌ از آنها به‌ روم‌ حمله‌ می بردند و در این‌ مرتبه‌ دولت‌ رومان‌ ساقط‌ شد و یونانیان‌ آنها را "سِی‌ تِهین"‌ می گویند و همین‌ نام‌ در کتیبه داریوش‌ در اصطخر فارس‌ ذکر شده‌ است‌.)[6]

 

در قرآن با صراحت به هلاکت آنها اشاره ای نشده است بلکه آنچه از قرآن استفاده می شود این است که با بسته شدن سد، مسیر غارت گری آنها بسته شد. اما اینکه هم اکنون زنده باشند، از آیات و روایات استفاده نمى‏شود، بلکه بنا بر قرائت ابن عباس از آیه سوره انبیاء به خوبى استفاده می شود که آنان مرده‏اند. زیرا ابن عباس، کلمه (حَدَبٍ) را که به معنى مکان مرتفع می باشد (جدث) قرائت کرده، که به معنى قبر است. در این صورت معنی آیه چنین می شود: تا اینکه قوم یأجوج و مأجوج به سرعت از قبرهاشان خارج شوند[7]. در بعضی روایات نیز در تفسیر این آیه گفته است که در آخر الزمان یأجوج و مأ جوج دوباره به دنیا وارد می شوند[8] که این خود نشان می دهد که اکنون در دنیا نیستند و در آینده باز خواهند گشت.

 

اما هجوم دوباره آنها نیز مورد اختلاف دانشمندان است. جمعى از محققان، خبر قرآن کریم را که فرموده: در آخر الزمان یأجوج و مأ جوج خروج مى‏کنند و در زمین فساد مى‏کنند، بر هجوم تاتار (مغول) در نیمه اول قرن هفتم هجرى بر مغرب آسیا تطبیق کرده‏اند، زیرا آنان در آن زمان خروج نموده در خون ‏ریزى و ویرانگرى، از بین بردن آبادی ها و قتل عام مردم، خراب کردن شهرها و غارت اموال جنایاتی کردند که تاریخ بشریت نظیر آن را سراغ ندارد. آنان چین و ترکستان و ایران و عراق و شام و قفقاز را تا آسیاى صغیر تاختند و هر شهر و دیارى که در مقابل ایشان مقاومت کرد، ویران نمودند و اهالى آن را از دم تیغ گذراندند[9]

 

در مقابل این دسته از محققان می توان گفت که اگر یأجوج و مأجوج بعد از بسته شدن سد و در زمانهای بسیار گذشته مرده باشند و در آینده دو باره به دنیا باز گردند نمی توان آنها همان مغولان دانست چون خروج از قبر در مورد آنها صادق نیست.

 

در نهایت باید گفت تمام آنچه در باره آنها گفته شده احتمالاتی است که نمی توان به آنها یقین پیدا کرد و باید به همان قطعیاتی که قرآن از آنها به وضوح سخن گفته اکتفا نمود.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 [1]  کهف، 93- 97، ترجمه، مکارم شیرازی، ناصر

 [2] انبیاء، 96-97

 [3]  حسینی طهرانی سید مخمد حسین، معاد شناسی، ج 4، ص 85، سایت موسسه ترجمه و نشر دوره علوم و معارف اسلامی

 [4]  طباطبائی،سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج 13، ص 542، دفتر انتشارات اسلامی، 1374

 [5]  حسینی طهرانی، سید مخمد حسین، معاد شناسی، ج 4، ص86

 [6]  حسینی طهرانی، سید مخمد حسین، معاد شناسی، ج 4، ص87

[7] .ر.ک به: نجفی خمینی، محمد جواد، تفسیر آسان، ج‏12، ص: 366، انتشارات اسلامیه،1398 ق

[8] . مجلسی ، بحار الانوار ، ج 12 ، ص179، الوفاء ، 1404 ه.ق

[9] . طباطبائی،سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه، موسوی همدانی، سید محمد باقر، ج 13، ص 542



http://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa2699





نوع مطلب : 18-سوره کـهـف، 21-سوره انبـیاء، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، کتاب ارزشمند علل الشرایع، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 17 خرداد 1397


  

داستان قارون-قصص، آیه 76

(تـدبّـر قـرآنـی)


إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَیْهِمْ وَ آتَیْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ 

(قصص/76)



 قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم كرد، ما آن قدر از گنج ها به او داده بودیم كه حمل صندوق هاى آن براى یك گروه زورمند مشكل بود، به خاطر بیاور هنگامى را كه قومش به او گفتند: این همه شادى مغرورانه مكن كه خداوند شادى كنندگان مغرور را دوست نمیدارد. 
در بخش دیگرى از آیات این سوره سخن از درگیرى دیگر بنى اسرائیل با مردى ثروتمند و سركش از خودشان به نام قارون به میان می‏آورد، قارونى كه مظهر ثروت آمیخته با كبر و غرور و طغیان بود.


اصولا موسى در طول زندگى خود با سه قدرت طاغوتى تجاوزگر مبارزه كرد: 

1-فرعون كه مظهر قدرت حكومت بود

 2-قارون كه مظهر ثروت بود

 3-سامرى كه مظهر صنعت و فریب و اغفال


گرچه مهمترین مبارزه موسى ع با قدرت حكومت بود، ولى دو مبارزه اخیر نیز براى خود واجد اهمیت است و محتوى درسهاى آموزنده بزرگ.
معروف است كه قارون از بستگان نزدیك موسى ع (پسر عمو یا عمو یا پسر خاله او) بود، و از نظر اطلاعات و آگاهى از تورات معلومات قابل ملاحظه ‏اى داشت، نخست در صف مؤمنان بود، ولى غرور ثروت او را به آغوش كفر كشید و به قعر زمین فرستاد، او را به مبارزه با پیامبر خدا وادار نمود و مرگ عبرت‏ انگیزش درسى براى همگان شد، كه شرح این ماجرا را در آیات مورد بحث مى‏خوانیم.


نخست میگوید: قارون از قوم موسى بود اما بر آنها ستم و ظلم كرد.


 إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ فَبَغى‏ عَلَیْهِمْ

علّت این بغى و ظلم آن بود كه ثروت سرشارى به دست آورده بود، و چون ظرفیت كافى و ایمان قوى نداشت، این ثروت فراوان او را فریب داد و به انحراف و استكبار كشانید.
قرآن مى‏گوید: ما آن قدر اموال و ذخائر و گنج به او دادیم كه حمل خزائن او براى یك گروه زورمند، مشكل بود.



    وَ آتَیْناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَةِ أُولِی الْقُوَّةِ
مفاتح جمع مفتح (بر وزن مكتب) به معنى محلى است كه چیزى را در آن ذخیره مى‏كنند، مانند صندوق‏ هایى كه اموال را در آن نگهدارى مینمایند.
به این ترتیب مفهوم آیه چنین مى‏شود كه قارون آن قدر طلا و نقره و اموال گرانبها و قیمتى داشت كه صندوق آنها را، گروهى از مردان نیرومند به زحمت جابجا میكردند.
و با توجه به اینكه عصبه به معنى جماعتى است كه دست به دست هم داده ‏اند و نیرومندند و همچون اعصاب یكدیگر را گرفته ‏اند روشن میشود كه حجم جواهرات و اموال گران قیمت قارون چقدر زیاد بوده است (بعضى مى‏گویند عصبه به ده نفر تا چهل نفر مى‏گویند.)
جمله «تنوء» از ماده «نوء» به معنى قیام كردن با زحمت و سنگینى است و در مورد بارهاى پر وزنى به كار میرود كه وقتى انسان آن را حمل مى‏كند از سنگینى او را به این طرف و آن طرف متمایل میسازد! آنچه در بالا در مورد تفسیر مفاتیح گفتیم چیزى است كه گروه عظیمى از مفسران و علماى لغت پذیرفته‏ اند، در حالى كه بعضى دیگر مفاتح را جمع مفتح (بر وزن منبر به كسر میم) به معنى كلید دانسته‏ اند، و میگویند كلید گنج هاى قارون آن قدر زیاد بود كه چندین مرد زورمند از حمل آن به زحمت مى‏ افتادند! كسانى كه این معنى را برگزیدند خودشان براى توجیه آن به زحمت افتاده ‏اند كه چگونه این همه كلید گنج امكان پذیر است و به هر حال تفسیر اول روشن تر و صحیح تر است.
زیرا گذشته از این كه اهل لغت براى همین كلمه (مفتح به كسر میم) نیز معانى متعددى گفته‏ اند از جمله خزانه یعنى محل جمع‏ آورى مال است، معنى اول به واقعیت نزدیكتر و دور از هر گونه مبالغه است.
و به هر حال این لغت را با مفاتیح كه جمع مفتاح به معنى كلید است نباید اشتباه كرد .


از این بحث بگذریم و ببینیم بنى اسرائیل به قارون چه گفتند؟
قرآن مى‏گوید: به خاطر بیاور زمانى را كه قومش به او گفتند: اینهمه خوشحالى آمیخته با غرور و غفلت و تكبر نداشته باش كه خدا شادى كنندگان مغرور را دوست نمى ‏دارد.


إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ
بعد از این نصیحت، چهار اندرز پرمایه و سرنوشت‏ ساز دیگر به او می‏دهند كه مجموعا یك حلقه پنجگانه كامل را تشكیل میدهد.
نخست در نصیحت اوّل میگویند: در آنچه خدا به تو داده است سراى آخرت را جستجو كن.


وَ ابْتَغِ فِیما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ
اشاره به اینكه مال و ثروت بر خلاف پندار بعضى از كج‏ اندیشان، چیز بدى نیست، مهم آن است كه ببینیم در چه مسیرى به كار مى‏افتد، و اگر بوسیله آن ابتغاء دار آخرت شود، چه چیزى از آن بهتر است؟، اگر وسیله ‏اى براى غرور و غفلت و ظلم و تجاوز و هوسرانى و هوسبازى گردد، چه چیز از آن بدتر؟! این همان منطقى است كه در جمله معروف امیر مؤمنان على ع در باره دنیا به روشنى از آن یاد شده است:


من ابصر بها بصرته، و من ابصر الیها اعمته
كسى كه به دنیا به عنوان یك وسیله بنگرد چشمش را بینا مى‏كند، و كسى كه به عنوان یك هدف نگاه كند نابینایش خواهد كرد!.


و قارون كسى بود كه با داشتن آن اموال عظیم، قدرت كارهاى خیر اجتماعى فراوان داشت ولى چه سود كه غرورش اجازه دیدن حقایق را به او نداد.
در نصیحت دوم افزودند: سهم و بهره ‏ات را از دنیا فراموش مكن وَلا تَنْسَ نَصِیبَكَ مِنَ الدُّنْیا
این یك واقعیت است كه هر انسان سهم و نصیب محدودى از دنیا دارد، یعنى اموالى كه جذب بدن او، یا صرف لباس و مسكن او میشود مقدار معینى است، و ما زاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش كند.
مگر یك نفر چقدر میتواند غذا بخورد؟ چه اندازه لباس بپوشد؟ چند مسكن و چند مركب مى‏تواند داشته باشد؟ و به هنگام مردن چند كفن با خود می‏تواند ببرد؟ پس بقیه خواه و ناخواه سهم دیگران است و انسان امانت‏دار آنها!.

و چه زیبا فرمود: امیر مؤمنان على(ع) :


یا بن آدم ما كسبت فوق قوتك فانت فیه خازن لغیرك:
اى فرزند آدم! هر چه بیشتر از مقدار خوراكت بدست مى ‏آورى خزانه‏دار دیگران در مورد آن خواهى بود! «1». تفسیر دیگرى براى این جمله در روایات اسلامى و سخنان مفسران دیده مى‏شود كه با تفسیر فوق قابل جمع است و ممكن است هر دو معنى مراد باشد، (چون استعمال لفظ در اكثر از معنى واحد جایز است)، و آن اینكه:
در معانى الاخبار از امیر مؤمنان على ع در تفسیر جمله وَ لا تَنْسَ نَصِیبَكَ مِنَ الدُّنْیا چنین آمده است:


لا تنس صحتك و قدرتك و فراغك و شبابك و نشاطك ان تطلب بها الآخرة:
تندرستى و قوت و فراغت و جوانى و نشاطت را فراموش مكن و بوسیله این (پنج نعمت بزرگ) آخرت را بطلب! طبق این تفسیر جمله فوق هشدارى است به همه انسانها كه فرصت ها و سرمایه ‏ها را از دست ندهند كه فرصت چون ابر در گذر است «2»
سومین اندرز اینكه: همانگونه كه خدا به تو نیكى كرده است تو هم نیكى كن.


وَ أَحْسِنْ كَما أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَیْكَ
این نیز یك واقعیت است كه انسان همیشه، چشم بر احسان خدا دوخته و از پیشگاه او هر گونه خیر و نیكى را تقاضا مى‏كند، و همه گونه انتظار از او دارد، در چنین حالى چگونه میتواند تقاضاى صریح یا تقاضاى حال دیگران را نادیده بگیرد و بى‏تفاوت از كنار همه اینها بگذرد؟! و به تعبیر دیگر همانگونه كه خدا به تو بخشیده است به دیگران ببخش، شبیه این سخن را در آیه 22 سوره نور در مورد عفو و گذشت مى‏خوانیم:


وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَ لا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ

 مؤمنان باید عفو كنند و صرفنظر كنند آیا دوست نمى‏دارید خداوند بر شما ببخشد؟
این جمله را به تعبیر دیگر چنین مى‏توان تفسیر كرد كه گاه خداوند مواهب عظیمى به انسان می‏دهد كه در زندگى شخصیش نیاز به همه آن ندارد، عقل توانایى میدهد كه نه فقط براى اداره یك فرد، بلكه براى اداره یك كشور كارساز است، علمى مى‏دهد كه نه یك انسان، بلكه یك جامعه مى‏تواند از آن استفاده كند، اموال و ثروتى مى ‏دهد كه درخور برنامه‏ هاى عظیم اجتماعى است.
این گونه مواهب الهى مفهوم ضمنی اش این است كه همه آن به تو تعلق ندارد بلكه تو وكیل پروردگار در منتقل ساختن آن به دیگران هستى، خدا این موهبت را به تو داده كه با دست تو بندگانش را اداره كند.
بالآخره چهارمین اندرز اینكه:

نكند كه این امكانات مادّى تو را بفریبد و آن را در راه فساد و افساد به كارگیرى 

هرگز فساد در زمین مكن كه خدا مفسدان را دوست ندارد.


وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِی الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ
این نیز یك واقعیت است كه بسیارى از ثروتمندان بى‏ ایمان گاه بر اثر جنون افزون ‏طلبى و گاه براى برترى‏ جویى دست به فساد مى‏زنند جامعه را به محرومیت و فقر مى ‏كشانند همه چیز را در انحصار خود مى‏گیرند، مردم را برده و بنده خود میخواهند، و هر كسى زبان به اعتراض بگشاید او را نابود میكنند، و اگر نتوانند از طریق تهمت به وسیله عوامل مرموز خود او را منزوى مى‏ سازند، و خلاصه جامعه را به فساد و تباهى میكشند.
در یك جمع ‏بندى كوتاه به اینجا مى‏رسیم كه این اندرزگویان نخست سعى كردند غرور قارون را درهم بشكنند.
در مرحله دوم اخطار نمودند كه دنیا وسیله است نه هدف
در مرحله سوم به او هشدار دادند كه از آنچه دارى تنها بخش كمى را می‏توانى مصرف كنى.
در مرحله چهارم این حقیقت را به او گوشزد كردند كه فراموش نكن خداوند به تو نیكى كرده تو هم باید نیكى كنى، و گرنه مواهبش را از تو خواهد گرفت.
و در مرحله پنجم او را از فساد در ارض كه نتیجه مستقیم فراموش كردن اصول چهارگانه قبل است بر حذر داشتند.
درست معلوم نیست كه این نصیحت‏ كنندگان چه كسانى بودند؟ قدر مسلم اینكه مردانى دانشمند، پرهیزگار، هوشیار، نكته‏ سنج و با شهامت بودند.
اما اینكه بعضى احتمال داده ‏اند كه خود موسى بوده بسیار بعید است چرا كه قرآن مى‏گوید إِذْ قالَ لَهُ قَوْمُهُ:قوم قارون به او گفتند.
اكنون نوبت آن رسیده است كه ببینیم مرد یاغى و ستمگر بنى اسرائیل به این واعظان دلسوز چه پاسخ گفت؟
قارون با همان حالت غرور و تكبرى كه از ثروت بی حسابش ناشى مى‏شد چنین گفت: من این ثروت را به وسیله علم و دانش خودم به دست آورده ‏ام!

قالَ إِنَّما أُوتِیتُهُ عَلى‏ عِلْمٍ عِنْدِی
این مربوط به شما نیست كه من با ثروتم چگونه معامله كنم! من كه با علم و آگاهیم در ایجاد آن دخالت داشته ام در مصرف آن نیاز به ارشاد و راهنمایى كسى ندارم! بعلاوه لا بد خداوند مرا لایق این ثروت میدانسته كه به من عطا كرده است راه مصرف آن را نیز به من یاد داده، از دیگران بهتر مى‏دانم و لازم به دخالت شما نیست!. 
و از همه اینها گذشته من زحمت كشیده ‏ام، رنج برده‏ام، خون جگر خورده ‏ام تا این ثروت را اندوخته‏ ام، دیگران هم اگر لیاقت و توانایى دارند چرا زحمت نمیكشند؟ من مزاحم آنها نیستیم! و اگر ندارند چه بهتر كه گرسنه بمانند و بمیرند «1»
اینها منطق هاى پوسیده و رسوایى است كه غالبا ثروتمندان بى‏ ایمان در مقابل كسانى كه آنها را نصیحت میكنند اظهار مى‏دارند.



تفسیر نمونه، ج‏16، ص: 153 (لوح فشرده پرسمان، اداره مشاوره نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها، كد: 41/200905)


******


چرا و چگونه قارون در کام زمین فرو رفت؟



این یک واقعیت است که هر انسان سهم و نصیب محدودی از دنیا دارد، یعنی اموالی که جذب بدن او، یا صرف لباس و مسکن او می شود مقدار معینی است ، و مازاد بر آن به هیچوجه قابل جذب نیست و انسان نباید این حقیقت را فراموش کند.قارون

یکی از مورخین و تاریخ نگاران بزرگ بشریت، پروردگار عالم و کتاب مقدس قرآن کریم است که با بیان روایت های مختلف، تاریخ اسلام را ورق می زند
قارون با ثروت های کلان و مرکب های راهوار از خانه بیرون می آمد و بر اثر جنون نمایش ثروت، اموال خود را به رخ مردم می کشید. حتی بعضی نوشته اند:

«قارون با یک جمعیت 40 هزار نفری در میان بنی اسراییل رژه رفته است، درحالی که 4 هزار نفر براسب های گران قیمت با پوشش های سرخ سوار بودند و نیز کنیزان سپید روی با خود آوردکه بر زین های طلایی که بر استر های سفید رنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهایشان سرخ بوده و همه غرق در زینت آلات طلا جلوه می کردند، و مطابق گفته بعضی، تعداد آنان 70 هزار نفر بود.
اکثر آن ها دنیا پرست که عقلشان در چشمان بود، وقتی که آن صحنه پر زرق و برق را دیدند، با حسرت عمیق، آه سوزان از دل برمی کشیدند و چنین آرزو می کردند که ای کاش به جای قارون بودند، و حتی یک روز و یک ساعت و یک لحظه مانند قارون بودند؛ و می گفتند:«به راستی که قارون دارای بهره عظیمی از نعمت هاست. آفرین بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالی و چه حشمتی که تاریخ نظیر آن را سراغ ندارد؟»

 

عاقبت گنج قارون

ولی در مقابل این اکثریت دنیا پرست، گروه اندکی از آگاهان و پرهیزکاران نیز بودند و می گفتند:

وَ قالَ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَیْلَکُمْ ثَوابُ اللَّهِ خَیْرٌ لِمَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً وَ لا یُلَقَّاها إِلاَّ الصَّابِرُونَ

سوره قصص /آیه 80

وای بر شما، ثواب و پاداش الهی برای کسانی که ایمان آورده و عمل صالح انجام میدهند بهتر است.
اما طولی نکشید که همان اکثریت دنیاپرست نیز، حقیقت را درک کردند، و به جای حسرت و آه، اظهار تنفر به زرق و برق قارون می نمودند، و این درآن هنگام بود که خداوند بر قارون غضب کرد، و همه خانه و تشکیلاتش را در کام زمین فرو برد. در این وقت همان آرزومندان پر حسرت می گفتند:

«وای بر ما! گویی خداوند روزی را بر هرکسی که بخواهد گسترش می دهد، و بر هر کس بخواهد تنگ می کند، و کلید آن تنها در دست خداست.» از این روی در این فکر فرو رفتند که اگر آرزوی مصرانه دیروز آنان به اجابت می رسید، و خدا آن ها را به جای قارون قرار می داد، چه خاکی بر سر می کردند.
به همین سبب درمقام شکر برآمده و گفتند:«اگر خداوند برما منت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمین فرو می برد، ای وای! مثل اینکه کافران هرگز رستگار نمی شوند. اکنون حقیقت را با چشم خود می نگریم، و نتیجه غرور و سرکشی و شهوت پرستی را می بینیم و می فهمیم که اینگونه زندگی هایی که دورنمای دل انگیزی دارد، بسیار وحشت زاست.
»

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 26 اسفند 1396



در مورد ماجرای زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر

(صلّی الله علیه و آله وسلّم) و  ازدواج او

 (تـدبّـر قـرآنـی)


وَإِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَأَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِكْ عَلَیْكَ زَوْجَكَ وَاتَّقِ اللَّهَ وَتُخْفِی فِی نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِیهِ وَتَخْشَى النَّاسَ وَاللَّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَاهُ فَلَمَّا قَضَىٰ زَیْدٌ مِّنْهَا وَطَرًا زَوَّجْنَاكَهَا لِكَیْ لَا یَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْوَاجِ أَدْعِیَائِهِمْ إِذَا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَرًا وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا

 و یاد کن زمانی را که به آن شخص که خدا به او نعمت اسلام بخشیده بود، و تو هم با آزاد کردنش از طوق بردگی به او احسان کرده بودی، می  گفتی: همسرت را برای خود نگه دار و از خدا پروا کن و تو در باطن خود چیزی را چون فرمان خدا به ازدواج با مطلقه او پنهان می  داشتی که خدا آشکار کننده آن بود تا برای مردم در ازدواج مطلقه پسر خوانده هایشان ممنوعیت و مشکلی نباشد و برای بیان فرمان خدا نسبت به مشروعیت ازدواج مطلقه پسر خوانده از مردم می  ترسیدی و در حالی که خدا سزاوارتر بود که از او بترسی، پس هنگامی که  زید  نیاز خود را از همسرش به پایان برد و او را طلاق داد وی را به همسری تو درآوردیم تا برای مؤمنان نسبت به ازدواج با همسران پسر خوانده هایشان زمانی که نیازشان را از آنان به پایان برده باشند سختی و حرجی نباشد؛ و همواره فرمان خدا شدنی است.

سوره احزاب آیه 37

 

در مورد ماجرای ازدواج زید بن حارثه پسر خوانده پیامبر(صلی الله علیه و آله) با زینب بنت جحش، دختر عمه پیامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) نظر شما را به مطالب زیر جلب می كنم:

زید بن حارثه کلبی، در قبیله کلیب به دنیا آمد. پدرش «حارثه» و مادرش «سعدی» نام داشت. وی در حالی که حدود هشت سال داشت برای دیدار از قبیله مادری خود به قبیله «بنی معن» رفت. در همان ایام قبیله بنی معن مورد هجوم دشمن قرار گرفت و جمعی از افراد قبیله، از جمله زید، به اسارت دشمن در آمدند.

اندکی بعد زید در بازار مشهور عکاظ در معرض فروش قرار گرفت و حکیم بن حزام او را برای عمه‌اش، حضرت خدیجه ، خریداری کرد. خدیجه نیز زید را به شوهرش، محمد صلی الله علیه و آله و سلم، بخشید. پیامبر که در آن هنگام هنوز به پیامبری مبعوث نشده بود، بی درنگ زید را در راه خدا آزاد کرد و سپس وی را با مهر و ملاطفت در خانه خود نگه داشت.

سال‌ها بعد، زید در موسم حج عده‌ای از مردم قبیله خود را دید، از طریق آنان خبر سلامت خود را به پدر و مادرش رساند و گفت به پدرم بگویید که من در این اینجا نزد مهربانترین پدرها به سر می‌برم.

پدر زید به محض اطلاع، بی‌درنگ به همراه عموی زید راهی مکه شد و به سرای محمد امین در آمد و گفت:«ای پسر عبدالمطلب! ای بزرگ زاده قریش! ما برای بردن فرزند خود، پیش تو آمده‌ایم. بر ما منت گذار، قیمت او را بستان و او را به ما بازگردان!»

پیامبر در پاسخ فرمود:«زید را صدا کنید و اختیار را به خودش واگذارید. اگر شما را برگزید، بی‌هیچ بهایی از آن ِ شما باشد؛ ولی اگر مرا برگزید، من هرگز کسی را که حاضر نیست از من جدا شود، به بهایی نمی فروشم!»

حارثه وقتی این بزرگواری را از پیامبر، خشنود شد و این داوری را از صمیم قلب پذیرفت. زید را آوردند و نظر وی را جویا شدند.

او گفت:

«هر چند اینان پدرم و بستگانم هستند، ولی من هیچ‌کس را بر تو ترجیح نخواهم داد. تو، ای محمد،همچون پدر و عمویم هستی.»[۱]

رسول خدا وقتی این عمل را از پدر زید دید فرمود: ای مردم! بدانید كه زید پسر من است و از آن به بعد زید را زید بن محمد می گفتند و پیامبر هم او را دوست می داشت و جزو اهل بیت پیامبر به شمار می رفت [۲]

پس از اینکه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) به رسالت مبعوث شد و چند سال از این ماجرا گذشت با نزول آیاتی از سوره احزاب این حکم منسوخ گردید و قرار شد پسر خوانده ‏ها را به نام پدران اصلى آنها بخوانند، خداوند در این رابطه می فرماید:


«...وَمَا جَعَلَ أَدْعِیاءَكُمْ أَبْنَاءَكُمْ ذَلِكُمْ قَوْلُكُمْ بِأَفْوَاهِكُمْ وَاللَّهُ یقُولُ الْحَقَّ وَهُوَ یهْدِی السَّبِیلَ»

و (نیز) فرزندخوانده‌های شما را فرزند حقیقی شما قرارنداده است؛ این سخن شماست که به دهان خود می‌گویید (سخنی باطل و بی‌پایه)؛ اما خداوند حق را می‌گوید و او به راه راست هدایت می‌کند. 


ادْعُوهُمْ لِآبَائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ ...؛

آنها را به نام پدرانشان بخوانید که این کار نزد خدا عادلانه‌تر است...».[۳] 

 و از آن پس او را زید بن حارثه گفتند.


ازدواج زید بن حارثه با زینب بنت جحش

از محبتهایى که رسول خدا نسبت‏ به زید مبذول داشت آن بود که تصمیم گرفت‏ براى زید همسرى اختیار کند.  در آن زمان رسم این بود كه اشراف زاده ها و صاحبان مقام، با افرادی كه «برده» و یا «آزاد شده» بودند ازدواج نمی كردند. زینب، دختر عمه پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) و نوه عبدالمطلب بود. اینگونه دخترها اشراف زاده به حساب می آمدند و زید بن حارثه برده آزاد شده و پسر خوانده بود. آداب و رسوم آن زمان اجازه نمی داد كه اینگونه جوانان با هم ازدواج كنند.
مأموریت اصلی پیامبر هدایت مردم به راه خدا و شكستن سنت ها و آداب جاهلی آن زمان بود. پیامبر اسلام شخصا به منزل دختر عمه اش رفت و از او برای زید خواستگاری كرد [۴]

وقتی كه پیامبر مسأله خواستگاری را مطرح كرد، در آغاز زینب و برادرش چنین تصور كردند كه پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای خودش می خواهد و هر دو هم راضی شدند ،ولی وقتی كه فهمیدند برای زید بن حارثه خواستگاری می كند قبول نكردند و زینب گفت: من از او برترم [۵].

در این باره آیه آمد و اعلام كرد كه هیچ زن و مرد مؤمنی حق ندارد در برابر درخواست پیامبر از خود استقلال نشان بدهد،«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یكُونَ لَهُمُ الْخِیرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ یعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُبِینًا؛ هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند، اختیاری (در برابر فرمان خدا) داشته باشد؛ و هر کس نافرمانی خدا و رسولش را کند، به گمراهی آشکاری گرفتار شده است! ».[۶].

پس از نزول این آیه زینب و برادرش عبدالله رضایت دادند و زینب همسر زید شد و به این ترتیب، یكی از سنت های جاهلی و باطل مردم آن زمان، با این ازدواج باطل شد و مردم فهمیدند كه از نظر اسلامی هیچگونه عیبی نیست در این كه یك اشراف زاده با یك برده آزاد شده ازدواج کند.

 ولی پس از مدتی، این ازدواج روی عللی به طلاق منجر شد. عده‌ای  می‌گویند عامل جدایی روحیات زینب بوده است چرا که او حسب و نسب و عظمت قبیله‌ای و طائفه‌ای خود را به رخ پستی حسب و نسب و برده بودن شوهر می‌کشاند و همچنان در قلب، خود را از او برتر می‌دانست و رضایت به ازدواج نداشت. اما این مطلب بعید به نظر می‌رسد و احتمال می‌رود که عامل طلاق اخلاق خاص زید باشد. چرا که مطالعه زندگی او به ما می نمایاند که او کراراً ازدواج کرد و همه را طلاق داد جز آخرین همسر که در هنگام شهادتش از او جدا نشده بود.

گواه دیگر بر اینکه زید مقصر اصلی این جدایی بود اینکه وقتی پیامبر از تصمیم او برای طلاق دادن زینب آگاه شد ، زید را چنین خطاب قرار داد که: « امسک علیک زوجک و اتق الله» [۷] همسرت را نگاه دار و از خدای بترس.» درصورتی که تقصیر متوجه همسر او بود عمل زید خلاف تقوی و پرهیزکاری و مستوجب سرزنش پیامبر شمرده نمی‌شد. ولی سرانجام زید او را طلاق داد.

 این جدایی برای دختر عمه پیامبر بسیار سنگین بود چون طلاق دهنده او به ظاهر یك برده آزاد شده بود، گرچه از نظر معنوی زید دارای مقامات بلندی بود ولی به صورت ظاهر یك برده آزاد شده است.

زینب كه از زنان مهاجر و از خانواده‏ هاى شریف مكه بود و پس از طلاق در مدینه و دور از بستگان نزدیك و در شهر غربت به سر مى‏ برد در اندوه و ماتم فرو رفت و چنانكه گفته‏ اند بسیار مى ‏گریست و از آن سو خداى تعالى پیغمبر را مأمور ساخت براى از بین بردن سنت جاهلیت كه ازدواج با زن پسر خوانده را مانند ازدواج با زن فرزند رسمى جایز نمى ‏دانستند، زینب را به ازدواج خویش در آورد، آنجا كه می فرماید:


«...فلما قضی زید منها وطراً زوجناکها لکی لا یکون علی المؤمنین حرج فی ازواج ادعیائهم اذا قضوا منهن وطراً و کان امر الله مفعولاً...»  

 پس چون زید از او حاجت خویش بگزارد ( او را طلاق داد.)، به همسری تواش درآوردیم تا مؤمنان را در زناشویی با زنان فرزند خواندگان خود، اگر حاجت خویش از او بگزارده باشند(طلاق داده باشند.)، منعی نباشد و حکم خداوند شدنی است.»[۸]


 و در ضمن او را از این عقده و شكست روحى نیز نجات داده و خواسته دیرینه او و فامیلش را كه ازدواج با یكى از شخصیتهاى قریش بود انجام دهد.

زینب، ایام عده طلاق را سپری كرد و پس از آن به وی بشارت داده شد، كه خداوند سبحان، وی را به عقد پیامبر صلی الله علیه و آله درآورده است. در آن زمان، سی و پنج سال از عمرش گذشته بود و بنا به نقل علامه مجلسی، ازدواجشان مصادف بود با اوّل ذی القعده سال پنجم قمری در مدینه منوره.[۹] زینب، از این ازدواج بسیار شادمان شد و به خانه آن حضرت، نقل مكان كرد.[۱۰]

وی، در میان همسران پیامبر صلی الله علیه و آله افتخار می كرد كه او را خدا به ازدواج پیامبر صلی الله علیه و آله درآورد و به آنان می گفت:

«زوّجكن أهلیكن و زوّجنی الله من فوق سبع سماوات؛[۱۱] شما را خانواده تان به عقد پیامبر صلی الله علیه و آله درآورده، ولی مرا خداوند متعال از بالای هفت آسمان به نكاح آن حضرت، مفتخر نموده است». 


پی نوشتها:

[۱]. اسدالغابه،‌ ج ۲‌، ص ۲۸۱؛ اعیان الشیعه،‌ ج ۲، ص ۲۴۷؛ قاموس الرجال، ج ۴، ص ۵۴۰.
[۲]. سفینه البحار، ماده زید.فروغ ابدیت، ج ۲، ص ۵۲۱.
[۳].سوره احزاب،آیات ۴و۵.
[۴]. فروغ ابدیت، ص ۵۲۱ به بعد.
[۵]. المیزان، ج ۱۶، ص ۳۲۶، بحث روایی، تفسیر نمونه، ج ۱۷، ص ۳۱۶.
[۶]. احزاب، آیه ۳۶.
[۷].احزاب، آیه ۳۶.
[۸]. سوره احزاب،آیه۳۷.
[۹]. بحارالأنوار علامه مجلسی، ج ۱۱، ص ۱۷۸، و ج ۹۸، ص ۱۸۹ و ج ۹۹، ص ۳۵.
[۱۰]. همان، و تاریخ الطبری، ج ۲، ص ۲۳۱؛ المنتخب من ذیل المذیل طبری، ص ۵.
[۱۱]. بحارالانوار، ج ۱۱، ص ۱۷۸.

 

 

 برگرفته از:

http://www.soalcity.ir/node/441

«شهر سوال»





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، داستـــان های قــــــــرآنــی، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 4 دی 1396





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات