وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


@@@@@@@@@@@@

«به نام خداوند علیم و حكیم»

جهان آفرینش دارای رموز و معمّاهایی است كه انسان ها باید همیشه در جست و جوی آن باشند و هر یك از شگفتیهای این جهان دارای كلیدهایی است كه قفل این رموز را باز می كنند.

ما انسانها با تلاش و كوشش می توانیم توانایی آن را داشته باشیم که با كمی اندیشه همراه با عمل و با استفاده از شاه كلید اصلی یعنی «قرآن کریم» این كلیدها را از آن خود كنیم و به راز آفرینش دست پیدا كنیم.

زندگی بدون كاوش معنا ندارد و زمانی زندگی معنا پیدا می كند كه در آن رمزی وجود داشته با شد و همچنین فردی باشد كه در جست و جوی یافتن آن رمز باشد.

@@@@@@@@@@@@

قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزالعمال ج1 ص548

مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها

داستان حضرت یوسف-قسمت 68

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/21



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، روزه‌داران عزیز، طاعات و عبادات شما قبول باشد. انشاءالله آغازین روز هفته را در این ماه ضیافت الله به خوبی سپری کرده باشید و بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید. طاعات قبول باشد.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم امیدوارم این ضیافت الهی برای همه ما پر خیر و برکت باشد و خدای سبحان در این ماه با ما کاری بکند که می‌خواهد با بندگان صالحش بکند. انشاءالله اهل ماه رمضان باشیم و ماه رمضان از ما سالم و راضی خارج شود و به سلامت وارد ماه رمضان شویم. در این ماه دعاگوی همدیگر باشیم و برای هم بسیار دعا کنیم و انس و الفت بسیار ایجاد می‌کند.

شریعتی: در محضر آیات نورانی قرآن کریم هستیم، قصه حضرت یوسف(ع) هفته گذشته تمام شد و شروع یک راه برای انس بیشتر ما با حضرت هست. حاج آقای عابدینی در ذیل آیات نورانی قصه حضرت یوسف نکات بسیاری را بیان کردند و چند نکته و چند سؤال از سؤالات بینندگان باقی است که امروز بنا داریم به آن بپردازیم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامت امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به برکت این ماه رحمت به همه ما توفیق بدهد که انسان ما با حضرت بیشتر شود و ما را از یاران و یاوران حضرت قرار بدهد.

با توجه به پیامک‌های متعدد دوستان، با اینکه بحث را تمام کرده بودیم، این جلسه قرار بود وارد قصه حضرت ایوب (ع) باشیم ولی چون سؤالات مکرر بود، بنا شد به سؤالات پاسخ بدهیم. یکی از سؤالات زیادی که از ابتدا سؤال می‌شد این بود که نسبت برادران یوسف با یوسف چه شد و چرا نبوت از نسل حضرت یوسف ادامه پیدا نکرد؟ چگونه نبوت از نسل برادران یوسف ادامه پیدا کرد؟

اولاً این نکته که در رابطه با برادران یوسف در روایات مکرر وارد شده و قرآن کریم بر این دلالت دارد که برادران یوسف در دورانی که با یعقوب و یوسف این اعمال را داشتند قطعاً جزء انسان‌های سعید نبودند. اما با توبه سعید از دنیا رفتند. لذا کسی که در دوره‌ای از عمرش گناهی مرتکب شده باشد به هیچ وجه عنوان نبوت بر او نخواهد بود. اینها هیچکدام غیر از یوسف نبی(ع) از فرزندان حضرت یعقوب به نبوت نرسیدند. اگر می‌گوییم: نبوت از نسل برادران قرار گرفت، نه اینکه برادران نبی شدند. نبوت طبق بعضی روایات از نسل لاوی قرار گرفت، فرزند لاوی نبی بعد از یوسف شد. لاوی در بین برادران دو حرکت دارد که در قرآن و روایات به این دو حرکت اشاره شده است. یکی وقتی است که می‌خواستند یوسف(ع) را بکشند، لاوی آنجا با پا درمیانی نقشه را عوض کرد که اینها قبول کنند اما کشته شدن یوسف نشود. این نشان می‌داد برادران یوسف سه دسته هستند، یک دسته همچون یوسف از ابتدا تا انتها صالح بودند. دسته‌ای مثل برادران غیر از لاوی، عمدتاً از ابتدا تا وقتی که توبه کردند در حسادت بودند و بعد از توبه ایمان آوردند. اما بعضی مثل لاوی است که از ابتدا دنبال راهی بود اما حریف برادران نمی‌شد. یکبار پا درمیانی کرد و یوسف را از مرگ نجات داد. در روایت دارد همین کار باعث شد نبوت از نسلش قرار بگیرد. یکبار دیگر وقتی که یوسف خواست بنیامین را نزد خود نگه دارد، لاوی گفت: چون با پدر عهد بستیم من برنمی‌گردم و همین‌جا می‌مانم. این هم یکی از کارهایی بود که لاوی کرد. اما آیا یوسف برتر از لاوی بود یا نبود؟ بله بود. پس چرا نبوت از نسل یوسف قرار نگرفت؟ اینکه مانع در وجود لاوی به لحاظ فرزندانش برداشته شود این جهت بود، اما چرا یوسف که لایق‌تر بود خودش اینطور نشد؟ بعضی روایاتی که ضعیف هستند یا وجه مجهول دارد، نکاتی را ذکر کردند. این نکته هیچگاه به انبیاء نمی‌چسبد.

در روایت تعبیر زیبایی داریم، مثلاً در مورد حضرات معصومین می‌فرمایند: «انزلوهم باحسن منازل القرآن» یعنی بهترین تعریف‌ها و فضیلت‌هایی که در قرآن آمده اینها را به بهترین منزل‌های قرآن جا بدهید. همین مسأله در مورد انبیاء که معصوم هستند، صدق می‌کند به خصوص انبیایی که ذکر شده از مخلصین هستند. مخلصین نه فقط گناه کبیره ندارند، گناه صغیره هم ندارند و حتی ترک اولی هم به بیان بزرگان برای آنها واقع نمی‌شود. پس اینکه نسبت بدهند یوسف از اسب دیر پیاده شد، یا ملوکیت و پادشاهی گرفت و اخذ کرد تا اینکه روی اسب بماند و پدر پیاده شد و باعث شد نور نبوت، این اصلاً به نبی مخلصی که تمام اعمالش، جزء تا جزء‌اش، کل تا جزءاش، همه تحت اراده الهیه است و امر و نهی الهی در آن حاکم است، از چنین شخصی یک چنین کاری برنمی‌آید. لذا به هیچ وجه نمی‌شود این را پذیرفت. اما نبوت دائر مدار هم پدر است و هم مادر است. اینطور نیست که نبوت به پدر ارتباط داشته باشد. لذا نسلی که از یوسف قرار می‌گیرد حتماً مادری در کار هست. دومین نکته این است که نقش مادر هم ویژه است لذا ممکن است در اینجا نقش مادر تمام و کامل نباشد لذا می‌بینید نبوت از این دایره به جای دیگری منتقل می‌شود. سوم اینکه اصلاً تعیین نبی بر عهده خدای سبحان است. ما نظیر داریم، نظیر آن موسی و هارون(ع) است، موسی نبی اولوالعزم است اما هارون تابع موسی در نبوت است. اما نسل نبوت بعد از این دو بزرگوار از نسل هارون قرار می‌گیرد نه از نسل موسی. با اینکه موسی افضل بود.

باز امام حسن و امام حسین(ع) هردو سید الشباب اهل الجنه هستند. اما نسل امامت از نسل امام حسین قرار می‌گیرد. اینها رمز و رازهای الهی است که بعضی را بیان کردند مثل جریان امام حسین و بعضی بیان نشده است ولی یک نکته دیگر اینکه خود پیغمبر اکرم(ص) که بالاترین فرد اول و آخر است، نسل امامت از نسل امیرالمؤمنین قرار می‌گیرد. با اینکه پیغمبر اکرم، رسول خاتم، دختر ایشان حامل نسل امامت است. همین پیوند بعدها در جریان نسل یوسف و لاوی قرار می‌گیرد که ادامه در ادامه می‌شود. حتی بعداً در جریان حضرت ایوب(ع)، همسر حضرت ایوب نوه دختری یوسف(ع) است. حواسمان باشد اصل جریان نبوت به تعیین الهی و مصالحی است که خدای سبحان می‌داند. اما این مسائلی که عرض کردیم می‌تواند مصحح باشد برای اینکه اولاً نسبت به انبیاء باید نگاه توحیدی محض حاکم باشد. بعضی روایات یا مباحثی که در تورات نقل شده، اینها باعث می‌شود چون تورات دست خورده و بعضی چیزها داخل شده، همین باعث شده که گاهی این نسبت‌ها را باور کنیم و به انبیاء نسبت می‌دهیم و از آن ساحت تنزیهی انبیاء خارج می‌شویم. بعضی مسائل را از حضرات معصومین بعضی می‌پرسیدند، حضرات اینقدر ناراحت می‌شدند که دارد بعضی آنچنان سرخ می‌شدند که گویی رگ گردنشان می‌خواهد... اینها را به انبیاء نسبت ندهید! انبیاء موحد بودند به تمام توحید و اینها شأن انبیاء را نادیده گرفتن است!

سؤال کردند: بعد از اینکه یعقوب (ع) به مصر آمد حدوداً دو سال یا هفده سال یا بیست سال به همراه حضرت یوسف زندگی کردند، اصل حجت و نبوت با چه کسی بود؟ در روایت وارد شده حجت با یعقوب بود، یوسف نبی بود اما نبی تابع بود نسبت به حضرت یعقوب و این خودش یک ظرافت و لطافت‌هایی دارد با اینکه در قرآن کریم از حضرت یوسف تمجیدها و مسائل زیادی ذکر شده که به هیچ وجه این مقدار در مورد حضرت یعقوب ذکر نشده است. زندگی یوسف(ع) برای امت ختمی خیلی تأثیرگذار بود. در قرآن تنها نبی است که یک سوره در مورد حضرت یوسف وارد شده است. اما نبی تابع بود و این نظام وجودی را خدای سبحان در آنجا قرار داد که یعقوب پیغمبر می‌شود و تا زنده بود یوسف تابع یعقوب(س) بود ولی هردو نبی بودند ولیکن خدای سبحان در دوره‌های مختلف انبیای مختلفی را قرار دادند، اما حتماً یکی اصل است و بقیه تابع او قرار می‌گیرند.

نکته دیگر این است که معجزات الهی و کراماتی که خدای سبحان به انبیاء می‌دهد گاهی ابتدایی است و گاهی در اثر جزاست، گاهی خوابی که یوسف(ع) در ابتدا می‌بیند، لطف ابتدایی خدای سبحان بود، اما یکسری اختصاصاتی که خدای سبحان به انبیاء می‌دهد پس از ابتلائات زیاد است. به ابراهیم خلیل وقتی خواست او را امام کند، «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ‏ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِین‏» (بقره/124) بعضی از ابتدا بوده است و لذا همین نگاه برای انبیای دیگر هم هست. یعنی گاهی نعمت‌هایی را ابتدایی به آدم داده و یک نعمت‌هایی را هم در اثر سختی و فشار داده است. نسبت به یوسف و یعقوب(س) نعمت‌هایی را از ابتدا داده بود که بالاخره بزرگوار بودند و از ابتدا شرافت داشتند و چه مسائل عالی داشتند اما آنجایی که شمّ ملکوتی یعقوب(س) باز می‌شود و بویایی شمّ ملکوتی محقق می‌شود و آن پیراهن از جانب، یک اثر ویژه است که بعد از آن همه اشک و ناله و سختی‌های بیش از بیست ساله محقق می‌شود که این اختصاص بعد از آن همه ابتلائات است و بعضی از معجزات قائل به یک نبی است و بعضی از معجزات مجموع دو نبی یا دو ولی تأثیر می‌گذارند. مثلاً عیسی و مریم(سلام الله) با همدیگر یات واحده بودند. در قرآن دارد اینها یک آیت هستند. این یک آیت بودن یعنی مجموع این دو یک اثر ویژه می‌گذارد. یا طفلی که در گهواره به سخن آمد.

در اینجا هم جریان یعقوب و یوسف، مجموعه این دو با هم بسیاری از کمالات و مباحث را رقم زده است. این نکات را در ذهن داشته باشیم که اینها خودشان گاهی یک آیت هستند، گاهی هم یک عملی مجموع این دو را یک آیت می‌کند که این در نظام جمعی خیلی آثار ایجاد می‌کند. مجموعه‌هایی که ما ایجاد می‌کنیم، گاهی تک تک افراد خود یک اثری دارند و یک اختصاصی خدا به آنها می‌دهد و آثاری می‌دهد، گاهی مجموعه که ایجاد می‌شود این مجموعه یک اثر ویژه ایجاد می‌کند و این اثر ویژه مجموعی یک اثر فردی را از بین نمی‌برد. اینکه قدر جمع‌های مؤمنین را بدانیم که جمع‌ها یک آثار ویژه ایجاد می‌کند. با این نکات از حضرت یوسف یک خداحافظی اجمالی می‌کنیم و با این خداحافظی، الگو بودن حضرت یوسف را برای خودمان در زندگی بیشتر قرار می‌دهیم اما برای اینکه بتوانیم با انبیای دیگر هم باشیم و بتوانیم همراه شویم مجبور هستیم یاد باقی انبیاء را طوری قرار بدهیم که یاد حضرت یوسف انشاءالله در دل ما می‌ماند و یاد آنها هم بر زبان و دل ما جاری می‌شود.

شریعتی: قصه حضرت یوسف را که چندین جلسه شروع کردیم، همه با قصه آشنا بودیم و فیلم را دیده بودیم، اما نکاتی که شنیدیم بسیار بکر و بدیع بود، جا دارد مجدداً از شما صمیمانه تشکر کنم بابت تمام زحمات و مطالعات شما.

حاج آقای عابدینی: ما هم از همه بزرگانی که زحمت کشیدند و از آیات قرآن و روایات استخراج کردند و اینها را ضبط و ثبت کردند. دوستان اسم حضرت یوسف می‌آید، فکر نکنند تکرار است، این جلسات تمامش با دقت که هیچ تکراری درونش نبوده باشد محقق شد. لذا بحث ما در رابطه با جریان حضرت یوسف، با توجه به اینکه اینقدر دقت داشتیم حواسمان بود نکاتی را بگوییم که هرکدام نازل به یک شأنی از شئون حضرت یوسف بود.

شریعتی: وجه انتخاب قصه حضرت ایوب چه بود؟

حاج آقای عابدینی: حضرت ایوب(س) در جریان ذکری که در قرآن می‌شود، بعد از جریان حضرت یوسف، انبیای مخفی بودند اما انبیایی که آشکار و علنی بودند و در قرآن ذکری از آنها آمده بعد از جریان یوسف از جهت تاریخ زمانی حضرت ایوب است. یکی تاریخ زمانی و یکی هم در قرآن ذکر شده باشد. ما سعی کردیم محور بحث‌هایمان بر آن نگاهی باشد که ذکر انبیاء در قرآن آمده و این انبیاء را بیشتر مد نظر داریم و الا انبیاء فراوان هستند ولی این انبیاء که در قرآن ذکر شده سعی بر این است که یک تذکر و ذکری نسبت به اینها داشته باشیم.

شریعتی: سلسله مباحث برنامه سمت خدا و نکاتی که از قصه حضرت یوسف و انبیای دیگر شنیدیم، انشاءالله در قالب کتاب و به صورت مکتوب به دست مخاطبین عزیز ما برسد و این مژده را بدهم که قصه حضرت نوح(ع) منتشر شده و به دست ما رسیده است. دفتر سوم از سیره تربیتی پیامبران است، سلسله مباحث برنامه سمت خدا با موضوع حضرت نوح(ع) نشر معارف این کتاب را منتشر کرده است. دوستان به 20000303 پیامک ارسال کنند. مثل همیشه دوستان ما راهنمایی‌شان می‌کنند و انشاءالله کتاب به دستشان خواهد رسید و از همه آنهایی که در تدوین این کتاب سهم داشتند صمیمانه تشکر می‌کنم. کتاب حضرت آدم قبلاً منتشر شده بود.

حاج آقای عابدینی: ما از حضرت آدم شروع کردیم، قصه حضرت آدم اولین قصه از سیره تربیتی انبیاء بود. بعد وارد قصه حضرت ذوالقرنین شدیم، البته حضرت شیث هم مطرح شد، هابیل(س) هم مطرح شد. همینطور تا حضرت نوح رسیدیم و بعد حضرت هود و صالح را بیان کردیم و بعد حضرت ابراهیم(ع) و بعد حضرت لوط و بعد از آن حضرت اسحاق و یعقوب که اجمالاً گذشت، در محضر حضرت یوسف تفصیلاً بودیم. امروز می‌خواهیم وارد قصه حضرت ایوب شویم و با عرض سلام به ایشان از ایشان اذن می‌گیریم که به ما اذن دخول بدهند و بتوانیم فضایل و کمالات ایشان را بیان کنیم. از این نبی الهی می‌خواهیم با این یاد و ذکری که از اینها می‌کنیم، شفاعت ما را در قیامت داشته باشند. امید به شفاعت این انبیای گرامی داریم.

حضرت ایوب(س) و تابلوی وجودی‌اش ابتلائات و صبر است. در قرآن کریم این عنوان را برای ایوب(س) به عنوان یک تابلو قرار داده تا اینکه حجتی بر همه باشد و این ابتلاء و صبر به عنوان نه فقط چیزی که در رابطه با شخص او محقق شده، بلکه به عنوان یک الگو است. در قرآن کریم در چهار سوره نام مبارک حضرت ایوب(س) آمده است که در سوره انبیاء و صاد مفصل‌تر و در سوره نساء و سوره انعام در ضمن وجود انبیای دیگر، ذکر حضرت ایوب هم می‌شود که خصوصیاتی برای عده‌ای از انبیاء ذکر می‌کند که در آن دو جا در ضمن انبیای دیگر با آنها ذکر می‌کند و در این دو جا اختصاصاً مربوط به ایشان است. در نَسَب حضرت ایوب یک اختلافات جزئی هست اما اینکه از نژاد و نسل حضرت ابراهیم(ع) هست اختلافی نیست. یک نسلی حضرت ابراهیم(ع) داشت که می‌خورد به حضرت ابراهیم و بعد حضرت اسحاق و بعد یعقوب و بعد یوسف، ولی نسل حضرت ایوب به ابراهیم(س)، اسحاق و عیس، حضرت عیس برادر حضرت یعقوب است. یعنی از اینجا جدا می‌شوند، این از انبیای بنی اسرائیل نیست. انبیای بنی اسرائیل فرزندان یعقوب حساب می‌شوند. حضرت یعقوب عموی او می‌شود. نسلی که از ایوب(س) هست به حضرت عیس می‌خورد اما فرزند بلافصل نیست بلکه حضرت ایوب با حضرت ابراهیم پنج واسطه فاصله دارد، لذا دوره حضرت ایوب هم حدودش معلوم می‌شود و تقریباً پنج نسل بعد از حضرت ابراهیم(س) بوده است. از جهت مادری هم حضرت ایوب، پدر مادری‌اش می‌شود حضرت لوط، یعنی به دو نبی گرامی، هم به حضرت ابراهیم می‌خورد و هم به حضرت لوط می‌خورد. در بینشان هم به حضرت اسحاق می‌خورد.

زادگاهش کجاست؟ در مورد زادگاه‌ دو نقل است و مشهور این است که ایشان در نواحی دمشق بوده که بُثنی یا بُثَینه در نواحی دمشق است اما یک نقل هست که در یمن و در سرزمین اوس هست و این دو نقل آمده است. همسر حضرت ایوب هم این اختلاف هست که آیا حضرت ایوب دختر حضرت یعقوب بوده که می‌شود خواهر حضرت یوسف که اسمش لیا بود یا معروف این است که نوه دختری حضرت یوسف(س) بود که این دو هم یا فرزند عفرائیم، رحمه دختر عفرائیم فرزند یوسف، یا نه دختر میشا ابن یوسف که این دو اسمش ماخیر می‌شود. چون همسر حضرت ایوب هم در قرآن اشاره شده است.

نسبت به ثناهایی که خدای سبحان از حضرت ایوب کرده است، تعبیر علامه طباطبایی این است که به هر ثنای جمیلی که بوده، مثل اینکه فرمودند: ایشان را صابر دانستند. ابواب بودن و نعم العبد بودن، ابواب یعنی بسیار به سمت خدای سبحان رجوع و ناله و توبه و انابه داشت. پس هم صابر است، هم نعم العبد است، هم ابواب است، همچنین صبر که دیگر مشخصه بارز است، در زیارت ناحیه به همین عنوان به حضرت سلام داده شده است، «السَّلَامُ‏ عَلَى‏ أَیُّوبَ‏ الَّذِی‏ شَفَاهُ‏ اللَّهُ‏ مِنْ عِلَّتِهِ» خدای سبحان او را از مریضی شفا داد. حتی این روایت از امام رضا(ع) وارد شده که  «أَخَذَ النَّاسُ‏ ثَلَاثَةً مِنْ ثَلَاثَةٍ» مردم سه چیز را از سه چیز گرفتند. دو نفرشان مثبت بودند، یکی منفی بود. «أَخَذُوا الصَّبْرَ عَنْ أَیُّوبَ ع» صبر را از ایوب یاد گرفتند، اینقدر صبور بود که گویی هر صبری در عالم واقع می‌شود چه بدانند و چه ندانند این صبر از صبر ایوب گرفته شده است. اگر در جاهایی که گاهی مشکلاتی پیش می‌آید، متوسل به حضرت ایوب می‌شویم. اینها را مشکل نبینیم. اینها سراغ دیگران نیست، اینها شئون حضرات معصومین هستند. مثل اینکه گاهی حضرات معصومین در بعضی جاها ما را به یکسری از امامزاده‌ها احاله می‌دادند. می‌گفتند: فلان حاجت را بروید نزد امامزاده بگیرید. نه اینکه آنها نمی‌توانستند اما این رجوع و اینها را بزرگ کردن و اینها را دیدن، آثار هدایتی ایجاد می‌کند. این رابطه و انس را ایجاد کردن، آنوقت کمالات دیگر را همراهش برای آدم می‌آورد و ملموس‌تر و محسوس‌تر می‌شود. خدای سبحان اینها را بزرگ کرده است. اینها شئون حضرات معصومین هستند. لذا در مسائل و مشکلات توسل به ایشان به عنوان یکی از شئون حضرات معصومین جا دارد و از صبر ایشان امداد بگیریم و نسبت به ایشان توجه داشته باشیم. صبر را از ایوب گرفتند و شکر را از نوح گرفتند. حسد را از برادران یوسف، هرچند سابقه حسد طولانی‌ است مثل هابیل و قابیل، اما آنچه خیلی جلوه کرد و در قرآن بزرگ کرد و آن را مطرح کرد، جریان برادران یوسف بود که حسدشان زبانزد خاص و عام شد.   

معنای ایوب، «من آبَ یَئوبُ» است، «یَرجِعُ» خدای سبحان، «یَرْجِعُ إِلَى الْعَافِیَةِ وَ النِّعْمَة» ایوب بخاطر اینکه بعد از مبتلا شدن دوباره به عافیت برگشت، یا نه از باب این است که برگشت کننده به سوی خداست. شاید دومی با نگاه توحیدی سازگار باشد. قرآن هم به این عنوان که او ایوب است، او را ابواب ذکر کرد. یک روایت این است که امام صادق فرمودند: در دوران طولانی ابتلاء از خدا نخواست که این را بردارد و آخری که خواست، چرا خواست؟ در سه کتاب تورات و انجیل و قرآن، از این نبی الهی نام برده شده است. در یکی از کتاب‌های تورات به عنوان ایوب است و بسیاری قائل هستند که ایوب سرگذشتش را خودش نوشته است، البته تحریف شده و چیزهایی داخل شده است. اما نویسنده این قسمت با قسمت‌های دیگر از جهت نگارش متفاوت است. حتی این نوشتار خیلی خیال برانگیز و شعر گونه است.

مرحوم فرج الله سلحشور هنرمند متدین ما، ایشان در مورد حضرت یوسف و حضرت ایوب فیلم ساختند، فیلم حضرت ایوب در سالهای 72 و 73 ساخته شده است و مثل حضرت یوسف دیده نشد. عمر حضرت ایوب 93 سال ذکر شده است و تا هفتاد سالگی در رفاه کامل بود. از هفتاد سالگی مبتلا به مسائلی است که خواهیم گفت و هفت سال ودوران ابتلائش طول می‌کشد که یک روز و دو روز نبود. بعد از هفت سال حدود 78 سالگی دوباره رفاه برایش برمی‌گردد و فرج حاصل می‌شود و پانزده بعد از آن زنده بودند و بعد از دنیا می‌رود. یکی از فرزندانش را وصی قرار می‌دهد و بعد فرزند دیگرش نبی الهی می‌شود و بعضی اسمش را ذوالکفل گذاشتند که در قرآن هم آمده است. نبی مشهور بعد از حضرت ایوب که در خدمت آن خواهیم بود، حضرت شعیب است. در مورد آرامگاهش جاهای مختلفی را به اسم حضرت ایوب قرار دادند. در عراق، در سوریه و یمن و حتی در ترکیه، محل ابتلاء حضرت ایوب را ذکر می‌کنند که آنجاست و یک قسمتی از آنجا را به عنوان این ذکر کردند. حتی در ایران هم جایی را در نظر گرفتند. شاید سوریه از همه مشهورتر باشد.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 67

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/14






شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خوش آمدید. بوی ماه مبارک رمضان به مشام می‌رسد. پیشاپیش حلول ماه رمضان بر شما مبارک باشد. «اللَّهُمَّ إِنْ لَمْ تَكُنْ غَفَرْتَ لَنَا فِیمَا مَضَى‏ مِنْ‏ شَعْبَانَ‏ فَاغْفِرْ لَنَا فِیمَا بَقِیَ مِنْهُ» اگر تا الآن ما را نبخشیدی و نیامرزیدی، بعد از این ما را ببخش که پاک پاک وارد ضیافت خودت شویم. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. از خدای متعال تقاضا می‌کنیم انشاءالله این باقیمانده ماه شعبان لطف خودش را بیشتر از پیش شامل حال ما کند و ما را آماده ورود به شهر الله و ضیافت خودش قرار بدهد.

شریعتی: قصه حضرت یوسف(ع) برای همه ما آشناست، با جزئیات و سیر قصه آشنا هستیم، ولی یک اتفاق خوبی که روزهای شنبه می‌افتد این است که با نکته‌های ناب قرآنی آشنا می‌شویم که می‌تواند منطبق بر نیازهای امروز زندگی و جامعه ما باشد. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان عبادت همه را در این دو ماه ولایت و رسالت، ماه رجب و شعبان قبول کرده باشد و از این باب ولایت به باب رسالت و از باب رسالت به باب خدای سبحان ما را راه بدهند و انشاءالله در این ماه فرج امام زمان را نزدیکتر قرار بدهند و دشمنان شیعه و اهل‌بیت را به برکت این اعمالی که در این چند ماه انجام شده و انجام می‌شود نابود بگرداند.

از یوسف زهرا(س) در رأی تمام حاجات و و اعمالمان اذن می‌گیریم و از حضرت یوسف(ع) اذن می‌گیریم تا آن تتمه‌ی زندگی حضرت را یک بازخوانی و استفاده داشته باشیم. آیات آخر سوره یوسف هستیم با این نگاه که محور ما قرآن کریم بوده و سعی کردیم آنگونه که قرآن مطرح کرده به دنبال قرآن و آیه به آیه به دنبال زندگی یوسف باشیم و پله پله مصیبت‌ها بالا و بالاتر رفت و پس از اینکه به اوج خود رسید پله به پله شروع به حل شدن کرد تا اینکه آخرین مشکلاتی که برای یوسف در حال حل شدن بود، اولین مصیبت‌هایی بود که بر او وارد شده بود و یکی جریانی بود که برادران یوسف ایجاد کرده بودند در چاه انداختن، یکی هم فراق پدر بود که این دو که اولین مصیبت‌های وارده به یوسف بودند جزء آخرین گشایش‌های یوسف هستند. برادران برگشتند، یوسف را شناختند و خوشحال شدند، پیراهن یوسف را بردند. پدر از آن فراق با بوی پیراهن یوسف به وجد آمد و با پیراهن یوسف که بر صورتش افتاد بینایی‌اش برگشت و حالا حرکت کردند به سمت یوسف می‌آیند برای وصال یوسف. این آخرین مرتبه عظمت یوسف است که گشایش ایجاد می‌شود و اولین مصیبتی بود که فراق پدر را که این همه نالید و یعقوب در فراق یوسف و یوسف در فراق یعقوب، شاید به نظر ما ساده بیاید اما شاید مشکل‌ترین این بود که یوسف و یعقوب دو ولی الهی از هم جدا شدند. لذا در آخرین مرتبه این حل می‌شود. از وقتی که پیراهن یوسف به سمت کنعان حرکت کرد، یعقوب دیگر در پوست خود نمی‌گنجید. حال و شعف و وجد یعقوب غیر قابل وصف بود، به طوری که وقتی که رسید همانروز قصد حرکت کردند و با اینکه باید تمام بارها را جمع می‌کردند ولی همان روز حرکت کردند. مسافت هجده روزه را نه روز طی کردند. انشاءالله به حق این فراقی که تبدیل به وصال شد، فراقی که ما هم از یوسفمان داریم، خدای سبحان به برکت رحمت‌هایی که در ماه مبارک رمضان بر ما نازل می‌کند این فراق را تبدیل به وصال کند و شوق این وصال را در دل و جان ما قرار بدهد که خود ایجاد شوق وصال را به دنبال می‌آورد، تا شدت شوق ایجاد نشود وصال محقق نمی‌شود. باید برای تحقق فرج و وصال این شدت شوق در جان‌ها ایجاد شود.

در محضر آیات قرآن کریم بودیم، بعد از اینکه پدر بینا شد، «فَارْتَدَّ بَصِیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/96) «قالُوا یا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ» (یوسف/97) هنوز در کنعان هستند، اقرار به گناه، اعتراف به گناه نزد پدر که در درگاه الهی برای ما استغفار کن. اولاً توسل به اولیای الهی برای پیشگاه الهی جایز است که برادران آمدند و از پدر تقاضا کردند، می‌توانستند خودشان هم استغفار کنند اما ولی الهی را در استغفار پیش خدا واسطه قرار دادند که این نشان می‌دهد بعضی حرف هایی که بعضی جهله و نادانان می‌زنند، فکر می‌کنند توسل به اولیای الهی و از خدای سبحان شفاعت خواستن، با وساطت اولیای الهی فکر می‌کنند این یک راه غلطی است. نه! قرآن کریم این را بیان کرده و هیچ قیدی برایش نیاورده که نشان بدهد این راه، راه غلطی باشد. بلکه یعقوب نبی هم وعده می‌دهد به اینها که این کار را خواهم کرد. سیره‌اش در قرآن کریم آمده و این را تأیید می‌کند و این نشان می‌دهد یک حقیقتی است. این یک نگاه که خودش بابی است در جواب به کسانی که این حرف‌های جاهلانه گاهی ممکن است در ذهنشان خطور کند یا شبهاتی که بعضی می‌اندازند به ذهنشان بیاید که با توحید سازگار نیست، در حالی که اولیای الهی کلید باب رفتن به سوی خدا هستند. حتی اگر کسی از غیر این راه برود مورد پذیرش نیست. چون وقتی نزد این راه آمدی، همه معارف و کمالات را پیدا می‌کنی و الا جای دیگر انحراف و خطاست. چه کسی می‌تواند راه نرفته را بفهمد که چطور باید برود. کسانی می‌توانند راه نرفته را به ما نشان بدهند که رفته باشند. لذا اولیای الهی راه رفته را دارند به بقیه نشان می‌دهند. این نکات دقیقی است و دارد معارفی را که بعدها ممکن است شبهه شود، دفع دخل می‌کند. از ابتدا این شبهه‌ها را دفع می‌کند.

نکته دیگر این است که آنها از پدرشان خواستند قبلاً نزد یوسف که بودند که ما خطاکار هستیم. آنجا یوسف(ع) اجازه نداد اینها ادامه بدهند نسبت به این مسأله و بلافاصله فرمود: امروز بر شما سرزنشی نیست. «یغفرالله لکم» قبل از اینکه از خدای سبحان بخواهند برای اینها طلب بخشش کرد. چون حقی بود که از یوسف زائل کرده بودند و یوسف نگذاشت بیش از اینکه اینها فهمیدند ادامه پیدا نکند. اما اینجا یعقوب(س) می‌فرماید: «قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ» (یوسف/98) به زودی برای شما تقاضای مغفرت از جانب خدا خواهم کرد که این وعده یک بیانی مرحوم علامه طباطبایی دارند، به اینها وعده داد که بگذارید من یوسف را ببینم وقتی یوسف را دیدم با تمام وجود برای شما استغفار کنم. رحمت در وجود من بیشتر جاری می‌شود و طلب رحمت از خدای متعال راحت‌تر است. اینکه انسان گاهی در محضر ولی الهی باشد که باب رحمت الهی نازل می‌شود، از مواقع استجابت دعا می‌تواند باشد. اینها خود یک بیان‌های خوبی است، چنانچه وقت نزول باران وقت اجابت دعاست. در محضر ولی الهی بودن، با مراتب اولیای الهی، ولی معصوم الهی که خود رحمت حق است و بقیه اولیای الهی هم به تناسبی که دارند باب رحمت حق هستند. لذا اینها را از دست ندهید گاهی خدمت آدم خوبی که هستید، ولی از اولیای الهی هستید، آنجا را جای اجابت دعا بدانیم و جای نزول رحمت الهی ببینیم، اینها نکاتی است که ریز است اما بهترین استفاده‌هاست. گاهی یک زمانی را آدم حواسش نیست و از دست می‌دهد. در محضر نایب عام امام زمان هستیم، جلسه‌ای تشکیل شد و آنجا خدای سبحان به ما اذن داده در آن جلسه شرکت کنیم، آنجا از مواقعی است که جای دعاست.

بعد می‌فرماید: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ» بعضی روایات وارد شده به اینها وارد شد در سحر جمعه، شب جمعه وقت سحر که وقت سحر وقت اجابت دعای ویژه است. سحرها وقت اجابت ویژه است و سحر شب جمعه ویژه‌تر است. سحری که روزش به جمعه منجر می‌شود ویژه‌تر است. لذا آن فرصت را بیش از پیش غنیمت بدانید. اینجا یعقوب دارد بیان می‌کند وقتی را که بهترین وقت است تا کار اینها که یک کار بد و زشتی بود در آن فرصت جبران شود. این یک نکته برای کسانی است که دنبال بهترین وقت‌ها هستند. سحری است که منجر به روز جمعه می‌شود. «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ» (یوسف/99) وقتی اینها بر یوسف وارد شدند، قبل از اینکه وارد مصر شوند، یوسف با جمع زیادی خارج از شهر به استقبال آمدند. «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» (یوسف/99) معلوم می‌شود هنوز وارد مصر نشده بودند، از این استفاده کردند که یوسف فاصله زیادی را به استقبال آمده بود و منتظر اینها بودند تا کاروان یعقوب برسد. کاروان که رسید تعبیر این است که پدر و مادرش را، در روایت آمده مادر یوسف زنده نبود و سر زایمان بنیامین از دنیا رفته بود اما خاله بود و این مثل همان پدر ابراهیم که أب ذکر شد اما مقصود عمو یا جد بود. در اینجا هم خاله همان نقش مادر را ایفا می‌کند و مانعی ندارد. هرچند بعضی روایات هم آمده که مادر زنده بوده اما قول مشهور این است که مادر از دنیا رفته بود. بعد می‌فرماید: «آوی الیه أبویه» پدر و مادر را در آغوش گرفت و آنها را رفیع قرار داد «وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» یوسف حاکم است، اذن داد اینها وارد مصر شوند. اینکه «ان شاءالله» آمده، در کلام اولیای الهی هرچیزی را موکول به اذن الهی می‌دانند، «آمنین» که اینجا آمده با امنیت، شاید بعضی ناظر گرفتند به همان بحثی که در جلسه گذشته داشتیم که بین سبطی‌ها و قبطی‌ها، کنعانیان و مصریان یک مشکلی بود، اینجا با جریانی که یوسف توانست مقدمه چینی بکند، طوری آماده سازی کرد که این دعواها به صلح و امنیت کشیده شود. «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» دیگر مشکلات و شبهه‌ها و دعواها را کار ندارد و در امنیت است.

چون قحطی شدید بود، بعضی جاها نقل شده سال پنجم قحطی وارد شدند. اوج قحطی است، پنج سال قحطی شدت پیدا می‌کند، قطعاً زمینه اینکه یک عده‌ی جدیدی وارد شوند و بر بقیه که در سختی هستند زیاد شوند، خیلی زمینه چینی و آمادگی نیاز دارد. لذا یوسف(ع) وعده می‌دهد من همه را مهیا کردم. «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِینَ» وقتی فشارها زیاد می‌شود معمولاً دزدی و تعدی از حدها شدید می‌شود، پنج سال متوالی شدیدتر می‌شود. لذا وعده می‌شود که با همه مشکلات شهر در امان است. «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ» (یوسف/100) وقتی وارد مصر شدند، اینها را بر تخت سلطنت بالا برد. در بعضی نقل‌ها وارد شده که وقتی وارد مصر شدند، اینها را به قصر عزیز مصر هدایت کرد و رفت و لباس‌هایش را عوض کرد و اینها را جای دادند و پدر و مادر را بر تخت سلطنت نشاندند، حالا یوسف لباس حاکم بودن و عزیز مصر را بر تن کرد. تا به حال با لباس ساده‌ای بود که استقبال از اینها بود تا صمیمیت و صفا بیشتر دیده شود. حالا رفت تجلی حاکم مصر که با شوکت و شکوه و جلالش است. وقتی وارد می‌شود اینها در کاخ سلطنتی بودند، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» همه بر سجده افتادند. در روایت وارد شده «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» یعنی خضوعی که طاعتشان رو به کمال است و تمام است به یوسف نشان دادند. خشوع و تعظیمی که در نهایت خشوع باشد. این در حقیقت همان ظاهر سجده است اما نه سجده به معنای عبادت، سجده به معنای در خدمت قرار گرفتن، بعضی نقل می‌کنند چنانچه ما در مقابل کعبه سجده می‌کنیم، آیا سجده در مقابل کعبه یعنی ما در مقابل کعبه سجده می‌کنیم یا در مقابل خدا؟ سجده برای خداست، قبله کعبه است. اینها قبله‌شان را یوسف قرار دادند برای خدا سجده کردند. چنانچه می‌شود یک گل و خشتی قبله قرار بگیرد و جان ولی الهی که اینگونه باشد، چرا نشود. نه اینکه سجده کنند، سجده عبادت بر خدا، سجده‌ای که همچنان که کعبه قبله می‌شود و بر او برای خدا و به امر خدا سجده می‌کنند، همچنان که ملائکه برای آدم سجده کردند، «فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ‏ ساجِدِینَ‏» (حجر/29) برای او سجده کنید. سجده به امر الهی مانع ندارد. سجده بر کسی که ولی الهی است و قبله می‌شود برای امر الهی و نمود می‌شود این سجده تعظیم است، نه سجده عبادت، قطعاً سجده عبادت نیست، چرا؟ چون یعقوب(س) در بین اینها بوده است. امکان ندارد سجده مشرکانه صورت بگیرد و اگر «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً»، «له» آمده است. برای او به سجده افتادند. بعضی هم فرمودند: اینها سجده برای خدا کردند و شکر این نعمت را کردند. هرکدام از اینها باشد درست است. که وقتی نعمتی به اینها رسید، برای یوسف سجده کردند اما این سجده، سجده شکر بود بخاطر این نعمتی که خدای سبحان انجام داد.

در ادامه آیات دارد که یوسف اینجا بیان کرد «وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ» قصه یوسف با یک رؤیا شروع شد. تعبیر این بود که «نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْكَ أَحْسَنَ‏ الْقَصَصِ‏ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْكَ هذَا الْقُرْآنَ» (یوسف/3) این بهترین قصه است برای شما بیان می‌کنیم. «إِنِّی رَأَیْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَیْتُهُمْ لِی ساجِدِینَ» (یوسف/4) آغاز قصه یوسف و پایان قصه یوسف با تأویل رؤیا است که «هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا» چقدر زیباست. اگر داستان سرایان و قصه نویسان بخواهند قصه بنویسند باید روی این قصه تفکر کنند. چه سیر و چه روش و چه بیانی دارد! می‌فرماید: خدا این را تحقق داد و حق قرار داد. یک قصه گفتاری نیست. پردازش خیالی نیست، اگر این قصه همان است که در کودکی برای من در خواب و رؤیا محقق شد، امروز برای من به عنوان یک واقعیت دیده می‌شود، این را خدا قرار داد. هرچیزی را ولی الهی حقیقتاً از جانب خدا می‌داند. ما می‌گوییم این را خدا قرار داد، اما در گفتار ما با دیدن همه اسباب است، ولی باور اینکه واقعاً می‌یابد که خدا این را قرار داد، هرچه مانع امکان پذیر بود از هر کسی و هر قدرتی که امکان پذیر بود چنانچه در آیه 102 می‌فرماید: «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ» به پیغمبر ما خطاب می‌کند که پیغمبر! این خبری که در مورد قصه یوسف برای تو دادیم، این از نباءها و خبرهای غیبی بود، «نُوحِیهِ إِلَیْكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیْهِمْ» تو که آن روز نبودی که ببینی، ما اینها را برای تو نقل کردیم. «إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْكُرُونَ» همه قوایی که امکان پذیر بود در مقابل یوسف قد علم کردند تا مکر کنند تا او به نتیجه نرسد از برادران تا کاروان و مصر و زلیخا و زنان، همه مکر کردند تا یوسف کم بیاورد. اما خدای سبحان این را به نتیجه رساند. این نگاه آدم را الهی می‌کند. اگر همه ابواب به روی انسان بسته شده باشد، دیگر از این سخت‌تر نیست. کدامیک از ما را در چاه انداختند و کسی خبر ندارد؟ کدامیک از ما را برده و اسیر کردند و در بازار برده‌ها فروختند؟ کدامیک از ما را در زندان انداختند؟ آنجا خدا بود، اگر همه درها بسته شده باشد ولی خدای سبحان همه را باز می‌کند. اگر این در وجود انسان باور شود، دیگر مشکلی برای انسان حل نشدنی نیست. مشکل لا ینحل برای کسی است که خدا ندارد. قدرت خودش را در مقابل قدرت‌های عظیم دیگر می‌بیند و می‌گوید: قدرت من به قدرت آنها نمی‌رسد. اما اگر قدرت نامتناهی را می‌بیند، بلکه می‌بیند قدرت آنها به اراده الهی است، آن هم در حقیقت باید با غمزه الهی محقق شود، آن هم با اراده او تحقق پیدا می‌کند. وقتی می‌بیند می‌فهمد آنها کاره نیستند. همین‌جاست که وقتی یوسف می‌رسد، از اینجا یکباره حال یوسف عوض می‌شود، یکباره یوسف در اوج محبتی که به وصال پدر و برادران رسیده و آن کدورت‌ها برداشته شده، یکباره انتقال عظیمی به جانب الهی پیدا می‌کند، از خود بی خود می‌شود و همه صحنه‌ای که عمری منتظر آن بود تا به خدمت پدر برسد، تا این شیرینی محقق می‌شود، یکباره از این حالت منتقل می‌شود به ارتباط با خدای سبحان.

«وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی» خدا چقدر به من نیکی و خوبی کرده است، اگر این همه سختی و این همه مشکل، اگر حتی حاکم شده چهارده سال حاکمیت دوران سخت، هفت سال ذخیره سازی، اگر شما یکی را بگذارند با مردم، بگویند: مردم کم مصرف کنید، می‌خواهیم ذخیره سازی کنیم. تحریم هستیم، کم مصرف کنید تا بتوانیم برای سالیان بعد دوام بیاوریم. همه گوش نمی‌کنند. مردم وقتی آنها پول را اینطور تحت فشار قرار می‌دهند ما با صرفه جویی می‌توانیم به راحتی جبران کنیم. یوسف یک غریبه بود از زندان آمد، نه کسی او را می‌شناخت، باید چقدر جاذبه داشته باشد و چقدر این کلام مدیریت، علم قوی باشد، تا بتواند بر مردم بقبولاند آن هم در هفت سالی که گشایش است، اما به مردم بگوید: الآن باید صرفه‌جویی کنید، در هفت سالی که قحطی است هیچکس باور نمی‌کند، چطور باید تدبیر کند و قوت و قدرت داشته باشد و جاذبه داشته باشد تا مردم بپذیرند. در آن دوره سخت‌ترین دوران بود و آسان نبود، شهر به شهر و روستا به روستا، یوسف به دنبال این بود که به مردم اطمینان بدهد و توجیه کند که ذخیره سازی کنند، باید به مردم اطمینان می‌داد که مردم باور کنند این کسی است که می‌خواهد برای آنها کار کند. لذا در این چهارده سال یوسف هیچ روزی سیر نبود. با اینکه همه انبار غله در اختیار او بود، خودش گرسنه بود و پایین‌تر از مردم بود. هیچ روزی سیر غذا نخورد و همیشه گرسنه بود تا حواسش پرت نشود. می‌گفت: من می‌ترسم اگر سیر غذا بخورم بعد فراموش کنم گرسنگی مردم را. این مسئول می‌تواند حرفش تأثیر بگذارد، این وقتی به مردم بگوید: مردم نخرید، مردم هم نمی‌خرند! اگر خودش نخرید و خودش رعایت کرد و کم مصرف کرد، تأثیرگذار است. نمی‌شود من در راحت باشم و به مردم بگویم: نکنید، سخت است، توّرم است. هرکس هرطور بخواهد مصرف می‌کند!! این برای این است که مسئول ما نیامد در بین مردم که مردم ببینند زندگی و پوشش و خوراکش مثل او شده است، اگر مردم دیدند او هم سیر نمی‌خورد اطمینان می‌کنند. نه سفرهای آنچنانی مسئولین و خوراک آنچنانی را ببیند، باور نمی‌کنند و کلام اثر ندارد.

چطور یوسف که غریبه بود، از زندان آمد و مردم حرفش را باور کردند؟ مردم حاضر شدند تا هفت سالی که راحت بود ولی سخت زندگی کنند، تا وعده هفت سالی که هنوز باور نمی‌کردند که خبری از قحطی نیست، بپذیرند و در این هفت سال سخت زندگی کنند تا بتوانند دوام بیاورند. اینها نکات دقیقی است. مسئول باید پوشش و خوراک و زندگی‌اش کمتر از دوران عادی باشد. اگر این صداقت در رفتار ایجاد شد، مردم می‌پذیرند. ما روش مدیریت‌مان روش لیبرالیستی است. در قصرها و کاخ‌ها و در راحتمان باشیم و بعد هم بگوییم... این نمی‌شود. از رهبر معظم انقلاب یاد بگیریم در دورانی که کوپن بود، غیر از کوپن چیزی نمی‌گرفتند با اینکه رفت و آمد زیادتری داشتند، می‌گذراندند. در سخت‌ترین دوران‌ها با سختی می‌گذراندند. بعضی وقت‌ها آدم چیزهایی را با چشم خودش دیده است. باید از حضرت یوسف اینها را یاد بگیریم. ما مورد ظلم‌هایی از کشورهای بیگانه قرار گرفتیم و می‌خواهند سختی‌هایی را بر ما تحمیل کنند، این سختی‌ها اگر رجل الهی در رأس کار باشد و مردم رابطه برقرار کنند، همه تبدیل به فرصت می‌شود. خدا هم عنایت می‌کند و درهایی که آنها می‌بندند خداوند در بزرگتری را باز می‌کند. اگر مردم و مسئولین همدل باشند و دلسوزی باشد. مسئول شب خوابش نرود بخاطر اینکه می‌فهمد کسی که به عنوان افراد کشور هستند، گرسنگی و فشار و سختی و تورم و بیکاری هست، اگر احساس کند و اینها را فرزند خود و خانواده خود ببیند، مسئول یعنی کسی که این شرح صدر را پیدا کرده است. و الا کسی که این شرح صدر را ندارد حق ندارد در این منصب قرار بگیرد. یعنی هرکسی نباید جرأت کند و انسان باید چقدر شرح صدر داشته باشد که یوسف(س) بگوید: من حفیظ و امین هستم. وقتی خودش را در این مسند قرار می‌دهد یعنی شرح صدر پیدا کردم. چاه، اسارت‌ها و زندان مرا ساخت و یک آدم درد کشیده هستم! حواسمان باشد    که اگر شرایط سخت‌تر شده همه ما این سختی را به خودمان منتقل کنیم که در مردم تأثیر گذارد.

«إِذْ أَخْرَجَنِی» نگاه مثبت بین، این همه مشکلات بود، مبدأ مشکلات یوسف با افتادن در چاه شروع شد. اما از آنجا شروع نمی‌کند، چرا؟ چون اینجا برادرها و پدر هستند و برادرها او را در چاه انداختند، برای همین نمی‌گوید: خدا مرا از چاه نجات داد. می‌گوید: از زندان، زندان دیگر مستقیم کار برادرها نبود. درست است به واسطه کاری که برادرها کردند به زندان افتاد اما یک چیزی را بیان می‌کند که به برادرها بر نخورد و دوباره احساس شرمندگی نکنند. می‌گوید: «أخرجنی مِنَ السِّجْنِ» خدا مرا از زندان آزاد کرد. مثبت بینی، اگر کسی مثبت بین شد، مسئولین ما باید در عین دین آسیب‌ها نگاه مثبت‌بین را به مردم القاء کنند تا امید ایجاد شود و نشاط برای جبران سختی‌ها ایجاد شود. اگر خود مسئول وا داده شد و ترسید، مأیوس بود، این نمی‌تواند با مردم امید بدهد و مملکت را اداره کند و نمی‌تواند اداره و وزارتخانه‌اش را اداره کند. مسئول باید باور کند که حل شدنی است و دنبال این باشد. «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» شما را از آن جای دور به من رساند! فقط نگاه مثبت دارد. بدو یعنی عشایرنشینی و بیابان نشینی و روستایی، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّیْطانُ» بعد از اینکه شیطان بین ما فتنه کرد، منتهی نمی‌گوید: برادرها، می‌گوید: شیطان فتنه کرد. «بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی» شیطان بین من و شما نزغ و فتنه کرد. هر خانواده‌ای می‌بینند بینشان صلح و صفا است، بترسند از اینکه شیطان نمی‌تواند ببیند. شروع به جولان می‌کند که از جایی وارد شود. زمزمه‌ها، حرف و حدیث‌ها، شیطان نمی‌خواهد بگذارد مهربانی بین خانواده باشد، رابطه‌ها، با یک وهمیات کوچکی که قابل حل است، اما نمی‌گذارد. یک معصوم است و هیچ گناهی نداشت اما برای اینکه بتواند این مسأله را بگوید و تسهیل کند، می‌گوید: بین من و شما، نگفت: بین شما و من، اول خودش را ذکر می‌کند. «إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِما یَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ».

«رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ الْمُلْكِ» (یوسف/101) خدایا تو به من دادی، «وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» آنچنان مشعوف می‌شود که «فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» تو آسمان و زمین را از کتم عدم به ظهور و هستی آوردی، تو از نبود، اینها را بود کردی، «أَنْتَ وَلِیِّی فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ» خدایا من در دنیا و آخرت فقط تحت سرپرستی تو هستم. ولی دو اصطلاح است، یک ولی عنوان فاعلی پیدا می‌کند، که ولی والی و ولایت دارد. یک ولی حالت مفعولی پیدا می‌کند یعنی من تحت اختیار تو هستم. گاهی یکبار از آن طرف است که سرپرستی است و گاهی از این طرف است که ولایت پذیری است. تو ولی من در دنیا و آخرت هستی. «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» این اوج دعایی است که ذکر یوسفی است، آیت الله حسن زاده در دیوان اشعارشان یک شعر بلندی در وصف همین حال یوسف سرودند که این فاطر ذکر یوسفی است که در سختی‌ها ذکر یا فاطر چه کارهایی می‌کند. خدایا مرا مسلم قرار بده. مسلم اینجا یعنی تسلیم محض، همان که ابراهیم و اسماعیل وقتی بنا و بیت را می‌ساختند، گفت: ما را مسلم قرار بده. همان‌جایی که خواست اسماعیل را ذبح کند گفت: من تسلیم امر الهی هستم. این تسلیم، تسلیم مطلق است. این را در اوج قدرتش می‌گوید: «تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصَّالِحِینَ» این صالحین یعنی کسانی که برای یوسف به عنوان آرزوی رسیدن به آنها بودند. وقتی به زلیخا رسید، گفت: چه کسی تو را بر این حالت انداخته است. گفت: جمال تو، گفت: اگر به تو بگویم: کسی می‌آید که جمال ظاهری و معنوی‌اش بالاتر از این است، گفت: پذیرفتم و در دلم افتاد و علاقه‌ای به او در دلم قرار گرفت، همین باعث شد که یوسف این خانم را بگیرد، چون علاقه‌مند به پیغمبر شد. این خانم جوان شد و همسر یوسف شد.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 66

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/2/7

شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم، اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

سلام می‌کنم به همه دوستانم، بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، ایام بر شما مبارک باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: یک مدتی فاصله افتاد در سیر قصه‌ی ما، دیگر به آخر قصه حضرت یوسف رسیدیم. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان آنچه از علایم آخرالزمان دارد کم کم محقق می‌کند، در وجود ما انشاءالله آمادگی‌اش ایجاد شود و ما هم آمادگی حضور در رکاب حضرت را پیدا کنیم و از بسترسازان و زمینه‌سازان آقا باشیم و از یاران و یاوران در دوران ظهورش باشیم. اگر یادتان باشد نکته‌ای را نسبت به کل سوره‌ی یوسف(ع) بیان کردیم که سیر قصه حضرت یوسف در قرآن کریم پلکانی و هی از شدید به شدیدتر می‌رفت. ابتلایی بعد ابتلایی، تا به جایی رسید که به اوج ابتلا رسید و از آنجا شروع به حل شدن شد. کاملاً سیر قرآن در رابطه با یک هنرنمایی وجودی، نه هنرنمایی قصه‌ای، در هنرنمایی قصه‌ای تخیل است، اما یک هنرنمایی وجودی که این قصه را در خارج پیاده کرده است. یعنی این بیان ان واقعیت خارجی است. یک موقع هست دست ما باز است در قصه‌گویی و قصه سرایی، یک چیزی می‌گوییم و می‌نویسیم و خیال پردازی است. اما یک موقع هست یک واقعیتی را ترسیم می‌کند، معلوم می‌شود این قصه تابع آن چیزی است که در خارج محقق شده است. آنوقت آن حقیقت سیرش در نظام وجود اینگونه بوده است که ابتلایی پس از ابتلایی است و حل این ابتلائات نشود، یکی یکی ابتلائات زیاد شود و انبار شود و تراکم ایجاد کند، و صبر حضرت یوسف از چاه افتادن و دوری از پدر و بعد بردگی و اسیری و فروخته شدن در بازار بردگان، تا به زندان و جریانات زندان و همه اینها یکی یکی اتفاق می‌افتد، جریان زلیخا، همه ابتلائاتی است که یکی بعد از دیگری شدت بعد شدت است تا به اوجی برسد. حدود بیش از بیست و چند سال این شدت بعد از شدت هی ادامه پیدا کند. ما باشیم می‌گوییم: خدای سبحان ما را دوست ندارد که هی ابتلائی بعد از ابتلاء ایجاد می‌کند. اما خدا نسبت به نبی‌خود این کار را کرده که یک الگو و اسوه‌ای نسبت به ما باشد. خدای سبحان با انبیاء خود این کار را کرده و بقیه تقع نداشته باشند که فکر کنند اگر کسی اهل خدا شد، دیگر پا را روی پا بیاندازند و بگوییم: خدا باید به امر ما شود و ببیند ما چه می‌خواهیم! خدا می‌خواهد ما را بزرگ کند و نسبت وجودی را سعه بدهد. اگر یک قالب مس می‌خواهد تبدیل به دیگ مسی شود، تبدیل به یک سینی شود باید چکش‌ها بخورد، تا این چکش‌ها خورده نشود این پهنی نمی‌شود. اگر انسان می‌خواهد در دامنه انسان کامل سعه پیدا کند باید چکش بخورد و ابتلائات ایجاد شود و این ابتلائات انسان را بزرگ می‌کند. در این قصه یکی یکی ابتلائات رو به باز شدن بود. یعنی وقتی از مرحله اول شروع شد تا نهایی، وقتی به مرحله نهایی رسید، اول آن آخری باز شد. دوباره یکی به آخر، بعد یکی به آخر، حالا دارد به این می‌رسد که اولین ابتلائاتی که ایجاد شده بود در آخرین مراحل باز شود.

 

اولین مراحل این سیر فراق از یعقوب و دوری از پدر و جدا کردن برادران بود. از این طرف دوباره همان برادرها یعقوب را به یوسف می‌رسانند. همان برادرانی که می‌خواستند با جدا کردن این دو از هم محبت و عشق پدر را برای خود ایجاد کنند و نگاه پدر را به سوی خود جلب کنند و خلاف این شد و پدر نابینا شد و اصلاً نگاهی به اینها نداشت و دائم در غم بود، حالا وقت وصال شد و پیراهن یوسف را فرستادند تا چشم پدر بینا شود. تا اینجا مقدمه بحث ما بود. در محضر سوره یوسف(ع) بودیم، به آیات 95 به بعد رسیدیم. بعد از اینکه اینها از مصر حرکت کردند، بوی یوسف از همانجا به مشام یعقوب رسید و ما نمی‌فهمیم در نظام وجود این کشف شمی چه می‌کند. این کشف شمی که ایجاد شد حاصل و نتیجه‌ی تمام گریه‌های فراق یعقوب و آزارهایی بود که برای یوسف پیش آمده بود. یک رابطه‌ی وجودی بین یعقوب و یوسف ایجاد شد و اینها بوی همدیگر را از فاصله دور احساس می‌کردند. مثل وقتی که انسان می‌خواهد به سمت خدا در وقت جان دادن برود، یعنی انسان به سمت خدا می‌رود مثل بو کردن گل است. دو تا بوست که مُسخی و مُنسی است که یکی باعث می‌شود از تعلقات جدا شود، بو باعث می‌شود که تعلقات دیگر از یادش برود. اینقدر این زیبا و عالی است که بو می‌تواند قطع تعلقات ایجاد کند. تعبیر روایات این است که یکی از این بوها او را از تعلقات که جدا شدن برایش سخت بود، او را جدا می‌کند، یک مُنسی است و یادش می‌رود و یکی هم مسخی است که او را به سمت بالا می‌کشاند، پس در هر کمالی که انسان می‌خواهد پیدا کند، هر رشدی که می‌خواهد ایجاد شود یک قطع تعلق می‌خواهد و یک رفتن بالا و یک شوق، یک منسیه و یک مُسخیه می‌خواهد. کشاندن و فراموش کردن. لذا یک انقطاع می‌خواهیم و یک وصال می‌خواهیم، اینطور نیست که وصال بدون انقطاع امکان پذیر باشد. هرجایی که می‌خواهد وصالی محقق شود، حتماً انقطاعی نیاز هست. حتی در این مسیر ظاهری، وقتی یعقوب می‌خواهد به وصال یوسف برسد باید انقطاع پیدا کند و از موطن کنعانی ببرد تا به مصر برسد و یوسف را در آغوش بگیرد.

 

اینها خیلی زیبایی دارد که هر رسیدنی یک انقطاعی می‌طلبد. نمی‌شود انسان چیزی را بخواهد بدون اینکه از چیزی دل بکند. این کمال انقطاع که در این مناجات شعبانیه می‌خواهد، کمال انقطاع به سوی خدا یعنی کمال انقطاع از غیر، اما از غیر انقطاع شدن به این نیست که چیزی را دوست ندارد. کمال انقطاع به سوی خدا این است که کسی که الهی شده همه چیز را الهی می‌بیند، وقتی همه چیز را الهی دید، همه چیز را دوست دارد. اشد دوست داشتن و محبت اما بخاطر خدا و با نگاه الهی. لذا شخصی نزد حضرت باقر(ع) آمد و عرض کرد: من خیلی دچار نفاق شدم. گفت: چرا؟ گفت: همه کار و زندگی شده است؟ حضرت فرمود: پولی که بدست می‌آوری چه می‌کنی؟ گفت: صرف زن و بچه‌ام می‌کنم. مسافرت و زیارت می‌روم. گفت: این آخرت است و این دنیا نیست. حتی کار کردن اینجا عبادت می‌شود ولی با این نگاه. یک موقع آدم عادی کار می‌کند، یک موقع کار کردن را امر الهی می‌گویند که من باید زن و بچه‌ام را تأمین کنم. چقدر ساده می‌شود که انسان زندگی‌اش را عبادت کند. این فقط حرف نیست، در نگاهش این افق ایجاد می‌شود. این یک انقطاع از تعلق قبل است، لذا هرجایی با خدا محشور است. حتی تعبیر بعضی بزرگان این است که بریدن و وصل شدن نیست، نفس بریدن وصل شدن است. این خیلی بالاتر است. نفس تخلیه از غیر، تجلیه الهیه است. یعنی وجود انسان درونش است، نمی‌خواهد چیزی اضافه کند.

 

اینجا می‌فرماید: « وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قالَ أَبُوهُمْ‏ إِنِّی‏ لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (یوسف/94) اگر شما دوباره مرا سرزنش نکنید و مرا به بی خردی نسبت ندهید، اینها عمری یعقوب(س) را تخطئه می‌کردند. این خودش خیلی سخت است که کسی حدود سی سال تا چهل سال در بین اینها زندگی کرده باشد و اینها هر روز شماتت کرده باشند که رها نمی‌کند. یعقوب را نبی می‌دانستند اما رفتارش را رفتار از روی نبوت نمی‌دانستند، رفتار از روی احساس می‌دانستند. «قالُوا تَاللَّهِ‏ إِنَّكَ‏ لَفِی ضَلالِكَ الْقَدِیمِ» (یوسف/95) تو روی همان گمراهی و همان خیالات هستی. فکر می‌کنی یوسف هنوز زنده است. امام(ره) فرمود: حواستان باشد، کمالاتی که اولیاء و بزرگان دارند، اگر شما ندارید، انکار نکنید، اگر انکار کردید راه استفاده از آن را از دست دادید. لذا خیلی وقت‌ها انسان به یک چیزی می‌رسد و هرچه در بقیه هست را انکار می‌کند. این غیر از آن است که بگویی: هرچیزی امکان پذیر است به معنای اینکه انسان، پس هیچی محال نیست، نه! عقلانیت هم حاکم است. در راه الهی برکاتی است و اینها امکان پذیر است. «فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ» بشیر مفرد آورد، یک نفر. چون همان کسی بود که پیراهن خونی را آورد. بنا بر این شد همان هم این پیراهن را بیاورد تا همان کسی که باعث غم یعقوب شد، باعث خرسندی و سرور شود. جلسات گذشته گفتیم: اگر ما معصیتی می‌کنیم از همان باب عمل حسنه‌ای انجام بدهیم. عمل حسنه‌ای که تشابه دارد با سیئه در مقابلش است. آن تأثیرگذارتر است. از همان حیثی که عرضه اعمالمان را به امام زمان(عج) داریم و بدی وارد می‌کنیم به آنها با اعمالمان چون آنها می‌بینند، از همان جهت باعث خرسندی‌شان شویم که باعث جبران شود. لذا اگر به سیئه مبتلا شدیم، سعی کنیم عمل حسنه‌ای در مقابلش انجام بدهیم تا جبران شود. اگر لقمه حرام است، انسان روزه بگیرد. اگر مؤمنی را اذیت کرده، او را خرسند کند.

 

پیراهن را آوردند «أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ» این انداختن بر روی او هم مدخلیت دارد. نگاه کردن و بو کردن یک کمال است، اما لمس هم شود. تا این حد محسوس است. اما روی صورتش بیانداز، «فَارْتَدَّ بَصِیراً» در این حالت بینایی یعقوب باز می‌گردد. اینجا که قرآن کریم می‌داند که اقوامی خواهند آمد که اینها ظرفیت وجودی‌شان خیلی کودکانه است و هرچیزی که به غیر محسوس باشد، برای اینها باور کردنی نیست. معجزات موسی کلیم همه محسوس بود. عصا اژدها شود، وسیله در کار بود. یا معجزات نه گانه که در قرآن ذکر شده است. معجزات عیسی مسیح عمدتاً با نفس عیسی بود. چه احیای موتی و چه شفای مرضا، دیگر وسیله نیاز نیست. لذا یهودی‌ها خیلی حس‌گرا هستند. قرآن هم همین را می‌فرماید و بارها تأکید می‌کند موطن اینها خیلی حس‌گرا است. لذا معجزاتی که برایشان آمد کاملاً محسوس بود. اینجا هم که باید پیراهن را روی صورت یعقوب بیاندازند، باعث می‌شود حتی یهودیان امت اسلام که اینها هم حس‌گرا هستند، یعنی کسانی که حس‌گرا هستند، رگه‌ای از نظام وجودی یهودیت درونشان هست، اینها که می‌گویند: وهابیت که خیلی حس‌گرا هستند و غیر محسوس هر چیزی را انکار می‌کنند، حتی در قرآن آمده که چرا شما در حقیقت استشفای به حضرات معصومین و اولیای الهی، بیان در اینجا این است که در قرآن کریم آمده که پیراهن یوسف باعث شفا می‌شود. وقتی این در قرآن آمده چطور می‌توانید انکار کنید؟

این نکته مهم است که تمام قصصی که در قرآن آمده و تمام وقایعی که برای انبیاء در طول تاریخ محقق شده همه مقدمه بوده و نقشه خدا بوده برای اینکه در امت آخرالزمان آن حقیقتی که می‌خواهد محقق شود پاسخ همه شبهه‌ها و اشکال‌ها و نقشه الهی جامع با جزئیاتش از قبل محقق شده باشد. خدا با نقشه طراحی کرده، وجود انبیاء و امت‌هایشان را تا امت ختمی که می‌آید نتیجه کامل همه آن نقشه باشد. این نگاه به سیر زندگی انبیاء نشان می‌دهد ربط این جریاناتات به وجود ما، تاریخ ما، نسل ما، عصر ما چه ارتباطاتی پیدا می‌کند. لذا نباید از این ساده عبور کنیم. لذا این قصه جزئی از جریان تاریخ ماست و این را برای ما تمثیل می‌کند. «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/96) یعقوب به اینها گفت. در آیه 86 می‌فرماید: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» آنجا که بنیامین را جا گذاشتند و نزد یعقوب برگشتند، حضرت می‌فرماید: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ». اینجا می‌فرماید: «قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» یک «انّی» اضافه دارد. اینها حساب دارد. آنجا هنوز این جریان پیدا شدن یوسف برای یعقوب اطمینان بود اما برای اینها چون واقع نشده بود در مرتبه علم الهی بود که یعقوب علم داشت لذا بیان می‌شود «أعلم من الله» اما اینجا که اینها خودشان یافتند، «انّی اعلمُ» این یعنی دیگر محقق شده و یک واقعه‌ای عینی شده است. لذا اینجا می‌گوید: این علمی که من داشتم علم کامل قطعی بود. یک کلمه کم و زیاد می‌کند چقدر وقایع معرفتی از این درمی‌آید.

یک قصه‌ای از قرآن نقل کنم، عده‌ای از کسانی که اهل جهنم می‌شوند وقتی اینها به واسطه شفاعت و روند سنگینی که پیش می‌آید از جهنم نجات پیدا می‌کنند و وارد بهشت می‌شوند اما در پیشانی اینها ثبت است که اینها کسانی هستند که از جهنم آزاد شدند. در بهشت مهمان هستند و جا ندارند. اینها مهمان بهشت هستند و مدتی از جهنم نجات پیدا کردند و این نجات پیدا کردن انسان را خیلی مشغول خود می‌کند. مدتی که می‌گذرد می‌گویند: خدایا، شما که ما را تکریم کردی و از جهنم نجات دادی، اما می‌شود این اکرام را کامل کنید و این مُهر را از پیشانی ما بردارید که دیگر کسی ما را اینجا مهمان نبیند. لذا رهایی از آتش جهنم، آرزوی بزرگ اولیای الهی است. «خلصنا من النار» ما را از آتش نجات بده. اینقدر که از آتش نجات خواستند، دخول در جنت را اینقدر نخواستند. لذا وقتی مدتی می‌گذرد، تقاضا می‌کنند: خدایا حالا که ما اینجا آمدیم، خدایا اکرام کن و این مُهر را از دامن وجود ما بردار. خدای سبحان عنایت می‌کند و اینها در بهشت صاحب منزل می‌شوند.

برادران یوسف وقتی که نزد یوسف رفتند و اظهار کردند ما خطاکار هستیم یک مُهری بر پیشانی‌شان بود که این مُهر چه بود، کوری چشم پدر بود که اینها باعث شده بودند و اگر تا آخر عمر می‌خواستند این زندگی را داشته باشند، یعقوب را می‌دیدند این مُهر بر پیشانی‌شان بود که «إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ‏» لذا این زبان وجودشان بود که یوسف تو که اکرام کردی، یک کار هم برای این بکن که این زبان وجودی را بدون اینکه ابراز کنند، یوسف را اینقدر اذیت کردند اما خودش می‌بخشد، از خدا طلب آمرزش برای اینها می‌کند. بعد از اینکه از خدا طلب آمرزش می‌کند، اثر گناهی هم که اینها در جای دیگر که پدر بود ایجاد کردند، برای اینها از بین می‌برد. این خیلی کمال و شرح صدر می‌خواهد. ما در رابطه با امام زمان که بین همه انسان‌ها کریم‌تر از همه است، اگر بدی کردیم با اقرار به گناهمان که «إِنَّا كُنَّا خاطِئِینَ‏» ما خطا کردیم، اگر با این نگاه انسان پیش حضرت برود، ایام ماه شعبان که به این وجود مبارک انتساب ویژه‌ای دارد، علاوه بر اینکه ماه پیغمبر اکرم است، ولادت امام زمان تازه گذشته و امام حیّ ماست و اعمال ما صبح و شام عرضه می‌شود، آیا اگر اقرار داشته باشیم قبل از ورود به ماه مبارک رمضان به گناهانمان اعتراف کنیم، آیا ایشان لباسش را برای ما نمی‌فرستد، تا ما را پاک کند و آماده کند برای ورود به ماه مبارک رمضان. انشاءالله این تقاضا در وجود ما باشد که استفاده کنیم.

یک نکته این است که تعبیر این است که وقتی می‌خواهد پیراهن را بفرستد، می‌فرماید: «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏ هذا» (یوسف/93) یعنی این یک پیراهن خاص است. این پیراهن خاص سرگذشت‌هایی داشته که این پیراهن بر ابراهیم خلیل از جنت نازل شد، در آتش بر وجود ابراهیم پوشانده شد و بعد در دست اسحاق بود و از اسحاق به یعقوب رسید و یعقوب وقتی یوسف به دنیا آمد این را بر بازوی یوسف در یک محفظه‌ای قرار داده بود که    بعد از این نزد یوسف بود. «قمیصی هذا» خود یک اشاره است. گاهی این نکات را عرض می‌کنم که حرف به حرف قرآن چقدر نکته دارد. نکته مهمی که مطرح می‌شود این است که مگر یوسف(ع) نمی‌دانست چقدر یعقوب به یوسف اشتیاق دارد. چرا خودش نرفت یعقوب را بیاورد؟ چرا ماند و پیراهنش را فرستاد؟ دارد که دویست مرکب هم همراه اینها فرستاد که اینها با تمام اهل و عیالشان اسباب کشی کنند. صد نفر بودند که اینها را بفرستد، چرا خودش نرفت؟ اگر می‌رفت به نبوت نزدیک‌تر نبود؟ اینجا چند نکته را ذکر کردند.

 

نکته اول که در رأس همه است و این را به عنوان اصل نکات ذکر می‌کنیم، این است که اراده الهی بر این تعلق گرفته بود که هم یوسف در حسرت این چند روز شدیدتر باشد و هم یعقوب وقتی می‌شنود و این حرکتی که می‌کند، یک کمال بالاتر برای یعقوب در همین چند روزه ایجاد شود. نکته دیگر اینکه حکومت مصر و پادشاه و مردم مصر نسبت به کنعانیان یک حساسیت ویژه‌ای از سابق داشتند. یوسف(ع) در این دوره اصلاً بروز نداده بود که کنعانی است و از اولاد کنعان است. هم از جهت مذهبی با هم تفاوت شدید داشتند. هم از جهت موطن، حساسیت‌های جغرافیایی بوده و اثرش این است که بعد از اینکه یوسف از دنیا می‌رود، دوباره جریان حساسیت‌های منطقه‌ای پیش می‌آید و به طوری که قبطیان و سبطیان، قبطی‌ها غلبه می‌کنند و سبطی‌ها کارگرهای اینها می‌شوند. از بعد از زمان حضرت یوسف تا زمان حضرت موسی این شدت پیدا می‌کند. لذا حضرت یوسف نرفتند تا اولاً این مسأله به یک چالش تبدیل نشود. نکته دیگر اینکه دوران قحطی بود و شاید سال پنجم قحطی بود و اوج مسأله قحطی است و یک مدیری که دارد مدیریت سنگینی می‌کند که قحطی را اداره کند در کشوری که قحط زده است، اگر می‌خواست برود و بیاید یک ماه طول می‌کشید و باید یک ماه پست مدیریتی را ترک کند تا بتواند پدر و مادر را بیاورد. در عین اینکه یک کمال است اما رسیدن به مردم و رعایت حقوق مردم در مسئولیتی که داشت اولی بود. چون از طرفی، خیلی از کسانی که ضربه خورده بودند و سرمایه‌هایشان از دست رفته بود و کینه داشتند نسبت به محبوبیت یوسف دنبال یک راهکار بودند که زمین بزنند و اگر این خلوت می‌کرد و آنجا را خالی می‌کرد، اینها میدان‌دار می‌شدند و می‌توانستند ضربه بزنند.

شریعتی: یکبار دیگر نکته اول را می‌فرمایید.

حاج آقای عابدینی: نکته اول این است که انبیاء تابع امر الهی هستند که اگر امر الهی این بود که برو، می‌رفت. در روایت دارد که باید تقادیر امر الهی به آخرینش می‌رسد. همین که یعقوب و همراهانش حرکت کردند، اشتیاق یعقوب شدید شد به طوری که منزل به منزل که نزدیک می‌شدند، شوق یعقوب به دیدار یوسف شدیدتر می‌شد. وقتی کاروان رسید، تا رسیدند و چمان یعقوب شفا پیدا کرد، همانجا امر کرد همانروز حرکت کنند. گفت: همان روز حرکت کنند. خود این شدت اشتیاق سازندگی ایجاد می‌کند. فاصله هجده روزه بین مصر و کنعان را اینها نه روزه با همه باری که داشتند طی کردند.

یکی دیگر هم این بود که یوسف با توجه به حساسیت‌هایی بود، می‌خواست در این مدتی که اینها بروند و برگردند، زمینه سازی ورود اینها را ایجاد کند. اینها سیاست است، طوری باشد که در بین مردم حساسیت ایجاد نشود. نگویند رفت فامیلش را آورد. عدالت رعایت شده باشد. جایی که برای اینها قرار می‌دهد جایی باشد که امکان پذیر باشد. لذا یوسف این مدت را ماند که هم کشور را اداره کند و هم زمینه‌سازی کند برای محل استقرار آنها. اینها نکاتی بود که می‌تواند مفید باشد. یک نکته دیگر این است که با اینکه اینها با یوسف بدی کردند، اما یوسف گفت: همه اهل و عیال را بیاورند. تعبیر آیه این است «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» (یوسف/93) زن و بچه و نوه را بیاورید. با اینکه در همان دوره که یوسف نزد پدر بود، اینها خیلی یوسف را اذیت می‌کردند، ولی این کرامتی که می‌گفت: همه را بردارید و بیاورید. کسی باقی نماند. نکته دیگر اینکه زندگی فامیل کنار همدیگر مطلوب است. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» درست است نباید سرک بکشند و زندگی‌ها مستقل باشد اما کنار هم بودن هم خودش از نگاه قرآنی، متکی بودن خانواده‌ها به هم و به هم اعتماد داشتن چقدر زیباست. «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» نزد همدیگر بیایید. این دور هم بودن خانواده‌ها خیلی از مصائب و سختی‌ها آسان می‌کند و مشکلات را حل می‌کند. اگر امکان ندارد در یک مکان با هم باشند، ارتباطات آنها زیاد باشد «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ‏ أَجْمَعِینَ» ارتباطات امکان پذیر باشد. این یک کمالی است در بین خانواده‌ها که امروز دارد کمرنگ می‌شود.

نکته دیگر این هست که یعقوب و برادرها در مکانی که بودند خیلی خاطرات ناخوشی داشتند. تغییر مکان از آنجایی که انسان خاطرات نامناسبی داشته، از نظام روحی و روانی خیلی تأثیرگذار است. از موطنی که آمده بودند خاطرات خوشی نداشتند و پدر هرجا را نگاه می‌کرد یاد خاطرات آن دوره می‌افتاد، برادرها هرجا را نگاه می‌کردند یاد دروغ‌هایشان بودند. از آنجا بکنید و بیایید جا را عوض کنید تا آن خاطرات از بین برود. فضا و محل عوض شود که هیچ چیزی به یاد نماند. نکته دیگر هم اینکه ارتباطات نباید قطع شود، با همه اختلافاتی که هست ارتباطات قطع نشود، لذا یوسف همین کار را سبب ارتباطات بیشتر قرار داد. این نزدیک شدن ارتباطات باعث می‌شود کدورت‌ها از بین برود. نکته دیگر اینکه برادرها هرچه می‌خواهند حرف بزنند می‌بینیم هی قسم می‌خورند، چهار بار در این دوره برادرها هی قسم خوردند. آیه 91 می‌گوید: «تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ‏ اللَّهُ‏ عَلَیْنا» خدا تو را بر ما برتری داد. اما یعقوب و یوسف در اوج اخبار شگفت آوری که بیان می‌کنند همه را بدون قسم بیان می‌کنند. اینها خودش نکته دارد و تأکید کرده است.

یکی از نکات دیگر این است که ورود اینها به مصر صد نفر بود و در رأسشان یعقوب(ع) بود، جبرئیل بر پیغمبر نازل می‌شود و پیغمبر می‌گوید: جرئیل از چیزهایی که دیدی و خیلی عجیب بوده است چیست؟ می‌گوید: دیدم کاروانی به مصر وارد شد، با این تشریفات و دیدم همین کاروان با عظمتی از مصر خارج شد اما با فرار، اینها صد نفر بودند زمان یوسف با تشریفات وارد شدند اما زمان موسای کلیم شبانه فرار کردند با اینکه نزدیک چند صد هزار نفر بودند. همان‌ها بودند که زیاد شده بودند. جبرئیل می‌گوید: این جزء عجایبی بود که من دیده بودم. آنجا در رأسشان موسی بود و اینجا در رأسشان یعقوب. یکی از فراز و نشیب‌هاست که انسان نه به آن غرّه شود و نه به آن نا امید شود که فرار کردند.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 65

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 98/1/24



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا که هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد و باغ ایمانتان آباد باشد و بهاری و سبز باشید به حق بهار و آل بهار، حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم میلاد‌هایی که گذشت و میلادی که پیش رو داریم را به همه تبریک می‌گویم.

شریعتی: انشاءالله همه مهیا شویم برای یک جشن بزرگ و بی نظیر، میلاد با سعادت منجی عالم حضرت ولیعصر، که انشاءالله در مورد برگزاری اعیاد شعبان مفصل صحبت خواهیم کرد که امسال بتوانیم آنگونه که باید و شاید جشن بگیریم و مقدمات ظهور حضرت را فراهم کنیم. قصه ما قصه حضرت یوسف بود و این قصه دارد به سرانجام می‌رسد. امروز هم با ما همراه باشید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) اگر این دعا را همیشه می‌خواندیم، چون این ایام، ایامی است که انسان احتمال بیشتری می‌دهد که این دعا از جانب ما بهتر بالا برود و زودتر مقبول شود با یک انگیزه و امید دیگری این دعا را می‌خوانیم و از خدای سبحان می‌خواهیم ما را از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت قرار بدهد، انشاءالله. قصه حضرت یوسف هست و این قصه به سرعت انسان را با یوسف زهرا منتقل می‌کند و انسان را به یاد فراقی که یوسف از یعقوب داشت و به یاد غیبتی که امام ما از ما دارد می‌اندازد، یاد بگیریم چطور در فراق یوسف بنالیم و این نالیدن ما فرج را نزدیک می‌کند. همچنان که جریان حضرت یعقوب و ناله‌هایش او را به دیدار یوسف و وصال یوسف رساند. اینها را بهانه می‌کنیم برای اینکه دلتنگی‌هایمان را اظهار کنیم.

شریعتی: یوسف فروختن به زر ناب هم خطاست *** نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم

حاج آقای عابدینی: در محضر آیات نورانی قرآن کریم بودیم، یک فاصله طولانی بین مرتبه‌ای از قصه افتاد تا امروز، اشاره کنم که برادرها بعد از اینکه بنیامین هم نزد یوسف ماندگار شد، نزد پدر برگشتند، پدر آنها را فرستاد که سراغ یوسف بروند و از او تقاضای برگشتن بنیامین را بکنند. بعد از اینکه آمدند پدر ابراز کرد دنبال یوسف بروید. یعنی وقتی این رابطه شدت پیدا کرد، دلتنگی یعقوب، یعقوب از اینجا منتقل شد که فرج نزدیک است. به همین جهت به اینها گفت: «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» (یوسف/87) دنبال یوسف بروید. اینها حرکت کردند وقتی خدمت عزیز مصر رسیدند و یوسف را نمی‌شناختند، «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» (یوسف/88) این از جملات بی‌نظیری است که وقتی انسان این جملات را به درگاه خدا داشته باشد، نتیجه می‌دهد. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» شما را بزرگواری و کرامت خودتان پیمانه ما را پر کنید. خود همین که اینها با این عجز ابراز کردند، فرج و دیدارشان به یوسف رسید. تا به اینجا نرسیده بودند، فرج محقق نمی‌شد. انسان باید به این عجز برسد تا فرج محقق شود. از یک طرف نا امیدی و اظهار بیچارگی است و این اظهار بیچارگی خودش مدخلیت دارد. اظهار نزد دیگران ممدوح نیست، البته اظهار بیچارگی نزد دیگران به عنوان ولی‌اش که مفقود است، مانعی ندارد، اما اینجا بحث این است که پیش خود عزیز که انسان می‌رود اظهار عجر می‌کند که چیزی نداریم و سرمایه ما هرچه که هست تقلبی است و عبادات ما همه بی روح است.

«وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» اگر در رابطه با گندم یک کالای قلابی داریم اما در رابطه با گرفتن بنیامین دیگر هیچی نداریم. «تصدق علینا» در قبال گرفتن بنیامین بود که هیچی نداریم بدهیم، «إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» اینجا وقتی به این عجز رسیدند، «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» (یوسف/89) یوسف گفت: می‌دانید چه کردید با یوسف و برادرش؟ یعنی بلافاصله در وقت اظهار عجز اینها، اینها زیر بار امر الهی که آن خوابی بود که یوسف دیده بود، چون خاندان نبوت بودند و می‌دانستند این رؤیت‌ها بی‌جا نیست، وقتی پیش آمد اینها می‌دانستند. با اینکه می‌دانستند چون کوتاهی کردند، این کوتاهی‌شان مثل کسی نیست که نمی‌دانست، چون می‌دانستند و زیر بار نرفتند خدای سبحان برایشان این را پیش آورد تا به این عجز برسند. وقتی به این عجز رسیدند فرج محقق شد. بلافاصله«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» راه را هم نشان داد. بگویید: از راه جهل بوده است. با اینکه حسادت کردید، با اینکه خاندان نبوت بودید و خیلی چیزها را می‌دانستید، اما بگویید: جاهل بودید. «إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» (نساء/17) توبه برای آدم جاهل است. جلوی خدا نروید گردنکشی کنید بگویید: خدایا می‌دانم ولی انجام نمی‌دهم، خدایا اگر گناه کردم و بدی کردم پای جهل من بگذار. خدایا دلم نمی‌خواهد در مقابل شما قد علم کنم. اگر حال نداریم، میل به گناه داریم و میل به طاعت نداریم، راه آشتی را باز بگذاریم و با عناد جلو نرویم. لذا اگر دیدید کسی مشکل دارید و پیش شما مجبور شد به مشکلش اعتراف کند، زود راه نشانش بدهید و بعد مسأله را خیلی باز نکنید.

«قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ قالَ أَنَا یُوسُفُ» (یوسف/90) این سنت یوسفی که در روایت آمده، با یوسف محشور بودند اما او را نمی‌شناختند، «وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» خدا اجر کسی را ضایع نمی‌کند ولی ممکن است سی سال طول بکشد تا جزایش داده شود.چاه داشت، زندان داشت، به عنوان عبد فروخته شد. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِینَ» (یوسف/91) ما خطا کردیم و خدا تو را بر ما برگزید همانطور که خواب اول تو معلوم کرد که تو را بر ما برمی‌گزیند منتهی ما نخواستیم زیر بار برویم. این نگاه که ما زیر بار نرفتیم، امروز اعتراف می‌کنیم. اگر یک موقع زیر بار حکم حق نرفتیم بعد اعتراف کنیم خدایا ما اشتباه کردیم، « قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» (یوسف/92) امروز جای سرزنش و این چیزها نیست. با یوسف چه کردند؟ سی سال یوسف را در به در و آواره کردند. با یعقوب چه کردند؟ سی سال ادامه دادند چون حاضر نشدند نزد یعقوب اظهار کنند ما این خطا را کردیم و اشتباه کردیم. ادامه دادند و سی سال پنهان کاری کردند. سی سال طول کشید خدا به اینها بگوید: شاید برگردند. ولی با این حال با همه این اسیری و اذیت‌ها بر یوسف با یک اظهار و اقراری که به خطا کردند، تمام شد. چقر آدم باید کریم باشد. «الیَوم یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» نه فقط من از حقم گذشتم بلکه همین الآن برای شما از خدا می‌خواهم که از شما بگذرد.

گاهی ما حق الناس را می‌گذریم و می‌گوییم: ما حق خودمان را بخشیدیم. ولی خودشان می‌دانند با خدا، توبه کنند. اما می‌گوید: نه، من هم برای شما استغفار می‌کنم و این خیلی کرامت است. این روش کریم و انبیاء است. کسی که در وجودش اینقدر کریمانه با دیگران برخورد می‌کند، حساب کنید اکرم الاکرمین با او چطور برخورد می‌کند. اقتضای وجودش قبول کرامت است چون در وجودش اینقدر کریم است. اصلاً ما نمی‌فهمیم خدا با این چه کار خواهد کرد. آنچه در دنیا بود، دیدیم که از چاه به اوج عزت آورد. اما این فقط در نظام دنیایی است. در آخرت خدای سبحان با چنین کریمی چه می‌کند. بر کدام مسند عزت در نظام اخروی او را می‌نشاند، چه کرامت‌ها و تحفه‌هایی برای او قرار داده خواهد شد؟ ما حس فهمیدن اینها را نداریم. ما صورت‌ها را با چشم می‌بینیم و بوها را با بینی استشمام می‌کنیم اما حس فهمیدن اینکه خدا با چنین شخصی چه خواهد کرد را نداریم! حواسمان باشد هر صفت خوب و حسنی که خودمان انجام بدهیم، در قبالش خدا از همان صفتش با ما برخورد می‌کند. بعد می‌فرماید: «قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»

«اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِینَ» (یوسف/93) برادرها بعد از اینکه یوسف را شناختند، چند روزی مهمان یوسف بودند و یوسف از آنها پذیرایی می‌کرد، یک دوره خوشی بود اما در درون این برادرها یک شرمساری بود. به یوسف عرض کردند: شما از ما پذیرایی می‌کنی اما دو چیز ما را رنج می‌دهد، یکی اینکه ما با شما چه کردیم و شما در دورانی که قدرت داری با ما چه می‌کنی؟ اینطور مهربان هستی و بدون یادآوری گذشته، با کرامت می‌گذری. یوسف(ع) به اینها می‌گوید: شما که آمدید تا قبل از آن مردم فکر می‌کردند من یک بنده زر خرید بودم و بی کس و کار بودم. با خودشان می‌گفتند: یک عبد زر خرید بیست درهمی ببینید تا کجا رشد کرده است! اما حالا که شما آمدید، من خودم را معرفی کردم. با بودن شما فهمیدند من فرزند ابراهیم خلیل و اسحاق نبی و فرزند یعقوب نبی هستم. با این نگاه به اینها یک حال دیگری داد که مردم با آمدن شما مرا شناختند. به اینها یک چیزی داد که یادشان برود. مثبت بینی، هزاران مشکل برایش ایجاد کردند اما از یک منظری به این مسأله نگاه کرد که آنها توجه نداشتند. آدم کریم نگاهش نگاه حُسن است.

پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت *** آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد

اینقدر زیبابین است هرچه می‌بیند خیر است، «ما رأیت الا جمیلا» اگر آدم به این سمت برود سختی‌های عالم دنیا برای او از منظر دیگری «ان مع العسر یسرا» است.

شریعتی: برادران یوسف یک نکته مثبتی هم داشتند که از این کرامت حضرت یوسف سوء استفاده نکردند.

حاج آقای عابدینی: این باعث نجات شد. این همه آسیبی که به دو نبی معروف زدند، حضرت یوسف و حضرت یعقوب، یک سوره به نام حضرت یوسف است، اما با این همه آسیب‌ها و حسادت‌ها، خدا اینها را نجات داد و توبه اینها را قبول کرد. دو نبی برای آنها استغفار کردند. یوسف و یعقوب برای اینها استغفار کردند. اینها اظهار عجز کردند. ما گاهی یک کار غلطی می‌کنیم اما حاضر نیستیم سر فرود بیاوریم. مقام معظم رهبری فرمود: اینها اظهار کنند که ما خطا کردیم، رحمت حاکمیت الهی شامل حالشان می‌شود. پیغمبر اکرم وقتی وارد مکه شد، رفت تکیه داد به در کعبه و تکیه داد و گفت: چه فکر می‌کنید، من با شما چه خواهم کرد؟ آنها با اینکه پیغمبر را می‌شناختند و از قبل با او آشنا بودند. گفتند: تو کریم هستی «أخٌ کریم» تو برادر کریم هستی، دارد که پیغمبر(ص) از همه اینها گذشت با اینکه اینها اظهار کردند تو کریم هستی.

یک موقع هست کسی خطا کرده اما با قلدری و زور می‌خواهد دیگران او را ببخشند. یعنی دیگران بگویند که ببخشید، عذرخواهی کنند. این سنت الهی نیست چون بار دیگر منجر به هلاکت او می‌شود چون خودش را در غلط هم حق می‌دید. آنچه موجب نجات برادران یوسف شد همین بود که گفتند: ما خطا کردیم و رحمت یوسفی شامل حالشان شد. پیامبر همانجا به این آیه استشهاد کرد که امروز برخورد من با شما همان جمله‌ای که یوسف کریم به برادرانش گفت. «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» در فتح مکه به این آیه قرآن استشهاد کرد. در برابر کرامت الهی و اولیای الهی اقرار به بیچارگی و بدبختی داشته باشیم، آنها می‌آمرزند و کریم هستند. روایت این است که وقتی به باب تکیه داد، «فَتَحَ بَابَ الْكَعْبَةِ فَأَمَرَ بِصُوَرٍ فِی الْكَعْبَةِ فَطُمِسَتْ فَأَخَذَ بِعِضَادَتَیِ الْبَابِ فَقَالَ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ صَدَقَ وَعْدَهُ وَ نَصَرَ عَبْدَهُ وَ هَزَمَ الْأَحْزَابَ وَحْدَهُ مَا ذَا تَقُولُونَ وَ مَا ذَا تَظُنُّونَ قَالُوا نَظُنُّ خَیْراً وَ نَقُولُ خَیْراً أَخٌ‏ كَرِیمٌ‏ وَ ابْنُ‏ أَخٍ‏ كَرِیمٍ‏ وَ قَدْ قَدَرْتَ» کریم هستی، فرزند کریم هستی، برادر کریم هستی، کریمی هستی که قدرت پیدا کردی. کریم وقتی قدرت پیدا می‌کند با غیرش تفاوت ندارد. کسانی دیگر وقتی قدرت پیدا می‌کنند می‌کوبند و له می‌کنند، اما می‌گوید: «قَالَ فَإِنِّی أَقُولُ كَمَا قَالَ أَخِی یُوسُفُ‏» من اینجا همان کار را می‌کنم که یوسف کرد «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ». حتی با اینکه اینها حقوق شخصی حق الناس هم نبود، چون اینها خطایی که کرده بودند به یوسف و یعقوب که هردو نبی بودند و حیثیت حقوقی و اجتماعی داشتند اما با این حال اظهار به خطا باب جبران آن حقوق اجتماعی را دارد. با اینکه خطای اجتماعی هم بود، دو نبی و دو شخصیت اجتماعی بودند. همین اظهار خودش نشان می‌دهد که سنت غلط نماند! یک موقع هست یک خطایی پنهانی است و توبه‌اش هم پنهانی است. اما اگر خطا علنی بود باید عذرخواهی‌اش هم علنی باشد که مردم دیگر به دام این خطا نیافتند.

دارد که اینها در عین حال یک ناراحتی در وجودشان بود که یوسف ما را بخشید اما پدرمان را چه کنیم؟ ما سی سال است با پدرمان چه کردیم؟ یوسف ما را بخشید، چشم نابینای پدر را چه کنیم که هر لحظه به او نگاه کنیم یاد خطایمان می‌افتیم چه کردیم. این نگاه چقدر زیباست که اینها وقتی به این منتقل شدند که ما با این خطایی که کردیم، اثرش این بود چشم پدر ما نابینا شد، هر لحظه به این چشم نابینا نگاه می‌کنیم یاد خطایمان می‌افتیم، اینجا یوسف(ع) به دادشان رسید. «اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏ هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی» پیراهن مرا ببرید روی چشم پدر بیاندازید، «یَأْتِ بَصِیراً» گناهتان که اثرش باقی است و هر لحظه نگاهش کردید باعث شد خجالت زده شوید، بفهمید با یعقوب و با نبی الهی چه کردید، حالا که خطا را اقرار کردید و پشیمان شدید، اثر را هم برمی‌داریم که دیگر خجالت زده نباشید. خدا اثر گناه را برمی‌دارد حتی اگر تا این مرتبه ظاهر شده باشد که جلوی چشم اینها با یک علامت بوده باشد. خدا چه کریمی است. چه کریمی است یوسف که با این فعلش اذن الهی را دارد که چنین کاری را بکند. چه اثری دارد این پیراهن،«اذْهَبُوا بِقَمِیصِی‏» اینکه می‌گویند: استشفای به حرم حضرات معصومین یا به تربت، ببینید خدا در قرآن کریم می‌فرماید: پیراهن یوسف این شفای چشم است. پیراهن مرا روی صورت پدر بیاندازید، «هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی» پس می‌شود به ولی الهی و لوازم ولی الهی استشفاء کرد.   

روایات متعددی نقل کرده برای کسانی که منکر هستند. شفای از ولی الهی خواستن جای خود دارد، اذن الهی برای اینکه عیسی(ع) مرده را زنده می‌کرد، مریض را شفاء می‌داد، اما پیراهنش هم شفاء می‌دهد که آدم بگوید: تربت امام حسین(ع) شفاء می‌دهد، اگر می‌فرمایند: ضریح حضرات معصومین را انسان می‌بوسد چرا انسان انکار کند؟ «وَ أْتُونِی بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِینَ» کرامت را به اوج رساند، اوضاع سختی بود. قحطی بود. اینها در کنعان در یک جای سخت زندگی می‌کردند. همه را دعوت کرد بیایند اینجا در مصر، یعنی جفاهای آنها را با کرامت بعد از کرامت پاسخ داد. اینها سنت‌های اهل کرامت است. ما با امام معصوم اگر رابطه برقرار کنیم، ما را با همه اهل و عیالمان نزد خودش می‌برد. اگر انسان با امام زمان اینطور تا بکند که بگوید: من کوتاهی کردم در حقوقی که باید انجام می‌دادم، می‌فرماید: این پیراهن من شفای چشم شما و شفای کوری شما.

شریعتی: و آن چشمی که با عنایت او باز شود، چه چشمی خواهد شد.

حاج آقای عابدینی: یکی از نکات زیبا این است «وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِیرُ» (یوسف/94) وقتی شروع کردند این کاروان از مصر حرکت کردند، به سمت کنعان تا این پیراهن را ببرند، اینها با یک ذوق و شوقی برادرها پیراهن را گرفتند و معلوم می‌شود باور کردند، چون خاندان را می‌شناختند، یک موقع هست آدم هنوز در وجودش انکار است. اینها باور کردند و پیراهن را گرفتند و با ذوق و شوقی حرکت کردند. وقتی کاروان از مصر جدا شد و حرکت کرد، تا جدا شد «قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» (یوسف/94) هجده روز فاصله راه است. تا جدا شد می‌گوید: من بوی یوسف را می‌شنوم! اگر نگویید او دوباره خیالاتی شده است. لذا یکباره یعقوب(ع) از حالت حزن و ماتم بیرون آمد و تبدیل به حالت سرور و فرح شد.

هر حسی که داریم این حس ظاهری ما، مراتبی از این حس در نظام باطن ادامه دارد که با هرکدام از آن عوالم، دیدنی‌ها و شنیدنی‌های مطابق آن عالم را می‌بینیم و بوییدنی‌های مطابق آن عالم را می‌بوییم و همانطور حواس دیگر ما. ما با ظاهری‌ترین آیه که همین دیدن ظاهر و عادی است آشنا شدیم. اما اینکه این چشم برایش مکاشفات سوری پیش می‌آید، مکاشفات عالم برزخ برایش پیش می‌آید که معانی برایش در دیدن پیش می‌آید، چون صورت‌ها صورت دارد، معانی صورت ندارد و فوق آن است. یک حس دیگری است که ما هنوز تصوری برای او نداریم. مادرها قدیم‌ها بچه‌شان جای دوری بود، گاهی امکان تلفن زدن نبود، مادر اینجا دلشوره پیدا می‌کرد و معلوم می‌شد برای بچه اتفاقی افتاده بود یا مریض شده بود. لذا در دوران ظهور این حواس، حقایقش بروز می‌کند. لذا کسی در این طرف عالم است، شخصی که در آن طرف کره زمین است، بی واسطه ابزار می‌بیند و صدای او را می‌شنود و با او ارتباط برقرار می‌کند و از احوال او خبر دارد. لذا یعقوب نبی از این طرف هجده روز فاصله است، تا آنها از آنجا راه می‌افتند بوی یوسف را می‌شنود و این مکاشفه شمیّه است. این یک مرتبه دیگری است که برادرانی که حامل پیراهن یوسف بودند این بو را احساس نمی‌کردند.

ما دوستی داریم، یکی از اولیای الهی که به قم رفت و آمد داشت، این دوست ما هرجای قم بود، بوی ایشان را احساس می‌کرد. تا به محل اسکان ایشان می‌رسید می‌دید همین الآن رسیده است. کشف شمی یعنی یک بوی ظاهری نیست. این یکی از قدرت‌ها و تواناهایی انسان است. این ظرفیت را انسان دارد ولی چون بر نظام ظاهری خودش را مشغول کرده و اینها را کاملاً به کار گرفته، لذا دارد اگر انسان در ماه رمضان یک قدری از تعلقات خوردن و آشامیدن کم می‌کند، حواس دیگرش چه می‌شود؟ آنجا یک راه دیگر و زبان دیگر باز می‌شود و اینها را باور کنیم و اگر نداریم انکار نکنیم که اگر انکار کردیم راه باز شدنش برای ما بسته می‌شود و باز نمی‌شود.

«قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِی ضَلالِكَ الْقَدِیمِ» (یوسف/95) به او گفتند: تو در خیالات سابق هستی. الآن دنبال یوسف هستی و این بو از خیالات توست. برادرها از آن طرف در راه بودند. همان پیراهنی که باعث شد یعقوب اینقدر بنالد و اینگونه مضطرب شود، خدای سبحان همان پیراهن را برای بصیر شدن و برگشتن بینایی یعقوب به کار گرفت. در روایت دارد همان شخصی که از بین برادرها با اینکه با هم آمده بودند، یکی که از همه قلبش قسی‌تر بود پیراهن خونی را دست گرفت و به پدر داد. در اینجا دارد همان کسی این پیراهن را ببرد که آنجا برد تا جبران شود. اینها راه نشان می‌دهد که اگر انسان مرتکب گناهی می‌شود، حسنه‌ای مطابق آن سیئه انجام بدهد تا آن سیئه به سرعت محو شود. اگر غیبت و بدگویی کردی، غیر از اینکه باید عذرخواهی و توبه کنی، حالا خوبی‌هایش را ببین و بگو. از همان راهی که رفتید و غلط را مرتکب شدید، سعی کنید حسنه‌ای مقابلش انجام بدهید. با حسنه سیئه را دور کنید. لذا همان شخصی که پیراهن خونی یوسف را آورده بود باز اینجا پیراهن را آورد که همان شخصی که باعث حزن یعقوب شده بود دوباره باعث شادی او شود تا از او بگذرد. این در کرامت است که خدای سبحان می‌خواهد همه بخشیده شوند و آن خاطره بد محو شود.

پدر و مادر یاد بگیرند اگر موقعی بچه‌ای بدی کرد، یادش بدهند از راه خوبی همان بچه کار خوبی انجام بدهد و این خاطره ثبت شود و او را محو کند. این او را یاد نیاورد و این بماند. اگر اینطور یاد بگیریم، چقدر قرآن زیبا به ما یاد می‌دهد که اینها حرکت کردند و این پیراهن را آوردند. تا رسید و این پیراهن را داد، «بشیر» معلوم می‌شود یک نفر پیراهن را آورد که همان شخصی بود که پیراهن خونی را آورده بود. می‌گویند: یهودا بود که از همه آنها سخت‌تر بوده است و به اذن الهی پیراهن شفاء داد. تأثیر این پیراهن به نفس یوسف قائم بود. اگر بدون اذن او این پیراهن را بردارد باز بگویند: شفاء می‌دهد. عصای موسی به اذن موسی اژدها می‌شد. باید در دست موسی باشد. خاتم سلیمان دست سلیمانی می‌خواهد. این شیء به تنهایی ابزار است. به ارتباط ولی الهی است که این همه روح پیدا می‌کند و اثر دارد. ابزاری که به ولی الهی منتسب است، این همه آثار ایجاد می‌کند. این شم باطنی برای یعقوب نه اینکه یعقوب نداشت، اذن الهی نبود که این بو را احساس کند. پیغمبر اکرم وقتی وارد مدینه شدند اویس آمده بود رفته بود، پیامبر فرمود: بوی اویس را احساس می‌کنم. این مرتبه آخر پیغمبر نیست، این یکی از آثار وجودش است. چنانچه یعقوب(ع) این آخرین مرتبه وجودی‌اش نبود که کشف شمی داشته باشد. این یکی از برکات وجودی‌اش است و الا مقام آنها فوق اینهاست که نشان بدهند راه باز است و می‌توانید بیایید که بوی جنت را از جانب یمن احساس کرد که اویس بود که آمده بود اما چون اذن نداشت از مادرش که بیشتر بماند، وقتی دید پیغمبر نیست، برگشت. اما پیغمبر می‌آید و بوی بهشت را از آمد و رفت او احساس می‌کند. آن دهان بستی دهانی باز شد! اگر ماتعلقاتمان را یک خرده درز بگیریم دل زلال نیاز دارد و البته شروع و آغازش از همین ظواهر است. یک خرده از پخش بودنمان کم کنیم. بعد می‌بینید گاهگاهی پیش می‌آید آدم بویی را احساس می‌کند و صورتی را می‌بیند، بعد کم کم به جایی می‌رسد که این برایش دائمی می‌شود.

دارد در لحظه قبض روح، برای مؤمن گویی بو کردن گل است. چرا خدا در قبض روح از بو استفاده می‌کند؟ یکی از نکات حفی و عظیم این است که بو از جمله ادراکاتی است، ما در رنگ‌ها، حجم‌ها، صوت‌ها انواع داریم ولی در بو فقط بوی خوش و بوی ناخوش است. بو یکی از حقایق مبهم عالم هستی است که در جذب باطن عالم آثار عظیمی دارد. بو اصلاً تصویری ندارد. لذا از موارد خفی است که خدای سبحان بسیاری از مراتب ورود به عالم باطن را با بو می‌برد. لذا گناه بو دارد همچنان که طاعت بو دارد. می‌گویند: با استغفار خودتان را خوشبو کنید.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 64

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/12/4



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به ایام میلاد با سعادت حضرت صدیقه طاهره(س) نزدیک می‌شویم. انشاءالله این ایام بر همه شما مبارک باشد و بهترین‌ها به برکت حضرت زهرا برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. ایام خجسته میلاد حضرت زهرا(س) را تبریک می‌گویم. انشاءالله بهترین استفاده‌ها را از این ایام داشته باشیم.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، به پایان قصه نزدیک شدیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله از یاران و یاوران و بلکه سرداران حضرت باشیم و انشاءالله این انقلاب ما و کسانی که یاری می‌کنند، زمینه سازان و بسترسازان ظهور حضرت باشیم.

در محضر قرآن کریم و در محضر سوره یوسف هستیم، انشاءالله در این جلسات نورانی که در محضر این نبی بزرگوار بودیم که اسمش ما را به یاد حضرت زهرا می‌اندازد و این ایام هم به مناسبت تولد حضرت ما را بیشتر هوایی می‌کند که یاد امام زمان باشیم، این آیات هم بیشتر تناسب دارند و این تناسب را به فال نیک می‌گیریم و انشاءالله بهترین بهره‌مندی‌ها را از خدای سبحان تقاضا می‌کنیم. در بحثی که داشتیم به آیه 90 به بعد سوره یوسف رسیدیم، در این آیه که بعد از جریان برادرها، به این بیان رسیدند که حضرت را شناختند، معمولاً شناختن‌های ما از راه این است که اسمی و صفتی یا خصوصیتی از شخص را می‌بینیم می‌شناسیم ولی شناختن از راه اینکه خود طرف را بشناسند و بعد به صفاتش پی ببرند و حتی به اسمش برسند، این یک نوع شناختن خاص است و اسم این را در روایات ما سنت یوسفی گذاشتند که سنتی است که اسم این سنت در قرآن کریم مهر خورده به نام حضرت یوسف(ع) که برادران یوسف بارها نزد یوسف آمدند و رفتند اما یوسف را نشناخته بودند. وقتی بعضی از مسائل دیگر پیش آمد یکباره از یوسف، یوسف را شناختند. از چیزی به یوسف پی نبردند. کسی یوسف را به آنها معرفی نکرد.

ما در مباحث فلسفی، یک تعبیری هست به نام برهان صدیقین که از راه خود خدا، خدا را بشناسند نه از غیر، از نزدیکترین راه که واسطه‌ای در کار نباشد. حتی اسماء و صفات واسطه نباشند. تعبیر این است که «قالُوا أَ إِنَّكَ‏ لَأَنْتَ یُوسُفُ» (یوسف/90) با اینکه جمله استفهامی است و دارند سؤال می‌کنند که برادران «انَّک» تأکید است. «لام» تأکید هم آمده است، «انت» ضمیری است که در عربی نشان می‌دهد اینها یوسف را شناختند. لذا با تأکید تمام سؤال می‌کنند که «أَ إِنَّكَ‏ لَأَنْتَ یُوسُفُ» تو خودت هستی؟ همان یوسف هستی؟ یعنی اسم یوسف را پس از شناختن یوسف پیدا کردند و شناختند. این تعبیر از کلیدهای معرفتی بزرگی است که هم در جریان ظهور یک اثر عظیمی دارد و هم در جریان شناخت خدای سبحان یکی از کلیدهای معرفتی است. لذا جا دارد این آیه شریفه جلساتی در موردش گفتگو شود. لذا وقتی اینها این سؤال را کردند، حضرت فرمود: «قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی» یک نکته بسیار زیبایی در مسأله هست، وقتی می‌گویند: امام زمان(عج) ظهور می‌کند، همه سنن انبیاء و مواریث انبیاء نزد حضرت موجود است. یعنی آنچه امتیازات انبیاء بود، کمالات انبیاء بود، اختصاصات انبیاء بود در هر عصری و دوره‌ای برای نبی کمالی محسوب می‌شد، و آن باعث شد یک جاذبه ویژه‌ای پیدا بکند، همه اینها در وجود مبارک امام زمان (عج) به عنوان سنت نبی جمع است منتهی همان است به نحو اکمل، هر واقعه‌ای که برای انبیاء در طول دوران تاریخ بشریت پیش آمده است، تمان آن واقعه‌ها در دوران غیبت و ظهور امام زمان به استناد روایات متعدد تکرار خواهد شد و هیچکدام از قلم نخواهد افتاد. تمام اینها به تعبیر روایات همه تکرار خواهد شد. از این چه نتیجه‌ای باید گرفت؟ نتیجه می‌گیریم که تاریخ بشری که سابق از این بود، تاریخ گذشته نیست بلکه این تاریخ الآن انسان است. چون همه اینها تکرار خواهد شد، خدای سبحان همه اینها را مقدمتاً ایجاد کرد تا بشری که در دوران غیبت قرار می‌گیرد با این قوه و توانی که تاریخ برایش ایجاد کرده در این دوره با وقایع و حوادثی که می‌خواهد پیش بیاید قدم بردارد، لذا سرمایه وجود انسان است در این دوره که با اینها قدم بردارد، این سیره انبیاء که می‌گوییم گذشته تاریخی نیست، این رزمایشی است برای دوران ظهور، که اگر کسی این سنت‌ها و وقایع را شناخت و دانست که باید در مقابل اینها چه بکند و چه تصمیمی بگیرد، آنهایی که تصمیم غلط گرفتند به کجا منجر شد، آنهایی که تصمیم صحیح گرفتند چه شد. وقایع بعد از این وقایع چیست؟ اینجا در تاریخ واقعه‌ی بعد از آن واقعه هم ذکر شده است. چون ذکر شده کسی که اینجا قرار می‌گیرد، یک بصیرتی خدا برایش در تاریخ قرار داده که واقعه بعدش چه خواهد بود و در مقابل او باید چه کند. به خصوص موادی که در قرآن کریم آمده موادی است که قطعاً تکرار خواهد شد. اینها مثل استادی است که آن گلهای کار را و سؤالات اساسی را با پاسخ‌ها کنار هم جمع کرده و داده و گفته: اگر این جزوه را مطالعه کنید، سؤالات از اینها می‌آید.

اگر همه سنن انبیاء تکرار می‌شود، از جمله سنت‌های انبیاء سنت یوسفی است. سنت یوسفی به این معناست که وقتی حضرت ظهور می‌کند، می‌یابند که با حضرت قبلاً حشر داشتند و دیده بودند و رفت و آمد بوده، اما نمی‌شناختند که این امام زمان است. لذا برادران یوسف شرم حضوری که پیدا کردند با عزیز مصر که همان برادرشان بود چگونه ارتباط داشتند، اگر می‌دانستند این برادر است رابطه‌های سابق که با او داشتند، «إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْل‏» اگر می‌دانستند این همان یوسف است، اینطور نمی‌گفتند. بی ادبی‌هایی که به برادرش کردند، بی اعتنایی‌هایی که به پدر کردند، عین این جریان در رابطه با امام زمان(عج) هست که فرمود: اگر مردم می‌دانستند که در حشر و ارتباط هستند، بی اعتنایی‌شان اینطور نبود. یعنی ما زندگی می‌کنیم و بی اعتنا هستیم. امام زمان(عج) دائماً دارد دعوت می‌کند و می‌خواند، ما پشت کنیم و برویم، وقتی اشکار می‌شود حضرت همان کسی است که بارها ما را دعوت کرده بود و در مواقع سخت دست ما را گرفته بود، آن موقع می‌بینیم چقدر به ما نزدیک بود ولی ما منتظر چیزی بودیم خارج از این نظامی که می‌شناسیم تا فکر کنیم حتماً امام زمان باید آنطور باشد. اگر اینطور شد توجه انسان به اطرافش خیلی دقیق می‌شود. اگر این احتمال پیش آمد که درهر رابطه‌ی هدایتگری ممکن است آن ظهور حضرت و دست حضرت در کار باشد، توجه انسان به هدایتگری‌ها خیلی عظیم می‌شود. مباحثی که در رابطه با جریان ظهور است می‌تواند مبنای ظهور را متفاوت کند. می‌تواند مباحث را خیلی کاربردی و دم دستی کند که انسان بداند چطور باید آماده شود، اگر این رابطه ایجاد شد آن موقع ظهور فرج شخصی یا انفسی که می‌گویند، در این رابطه خیلی ملموس است. هرکسی در ارتباط با حضرت، در تحقق فرج نسبت به شخص خودش، هیچ مانعی نیست الا خودش. برای آن فرج عمومی موانع بیرونی ممکن است در کار باشد و تا آنها برطرف نشود فرج عمومی محقق نمی‌شود و آنها هم به دست هرکسی می‌تواند گوشه‌ای را کم کند. فرج شخصی هرکسی در ارتباط با امام زمان(عج) هیچ مانعی بین او و این فرج نیست الا رفتار خودش. اعمال حجاب می‌شوند برای این ارتباط.

نکته دیگری که در مورد شناخت خدا از طریق سنت یوسفی است، امام صادق نقل کردند و از روایات مهم است، بعد از اینکه بیان می‌کنند راه شناخت خدا به توهم قلب نیست، به اینکه با اسم بخواهی خدا را بشناسی نیست، بخواهی خدا را از طریق معنا بشناسی نیست. خدا غائب نیست، به صورت غائب نمی‌شود خدا را شناخت، سؤال می‌شود: «فکیف سبیل التوحید» اگر اینها نیست پس راه برای توحید و شناخت خدا چیست؟ امام صادق می‌فرماید: «باب البحث ممکن» اینطور نیست که تعطیل باشد، «وَ طَلَبُ الْمَخْرَجِ مَوْجُودٌ» گشایش هم هست و راه هم باز است. هم می‌شود در این مورد بحث کرد و هم راه موجود است. «إِنَ‏ مَعْرِفَةَ عَیْنِ‏ الشَّاهِدِ قَبْلَ صِفَتِهِ وَ مَعْرِفَةَ صِفَةِ الْغَائِبِ قَبْلَ عَیْنِهِ قِیلَ وَ كَیْفَ نَعْرِف‏» می‌گوید: وقتی شما می‌خواهید کسی که الآن نیست پیش شما را بشناسید، اول صفاتش را می‌شناسید و بعد به خودش راه پیدا می‌کنید اما اگر یک چیزی در حضورش هستید، نمی‌آیید از راه صفاتش این را معرفی کنید. صفاتش از این شهود شناخته می‌شود. آن کسی که شاهد و پیش توست، معرفت چیزی که حاضر است، معرفت خودش قبل از صفاتش است. می‌فرماید: خدای سبحان حاضر است و شاهد است. لذا معرفت خدا قبل از صفت اوست. چشم دیدن مراتب دارد، اینطور نیست که چشم دیدن ما با چشم دیدن پیامبر اکرم یکجور باشد اما به همه چشم دیدن دادند. آن کسی هم که جاهل است خدا برای او هم شناخته شده است و در رابطه فطرتش همین مقدار برایش عین شاهد است. لذا اگر کسی در اولین مرتبه حضور خدا را شناخت و ارتباط پیدا کرد می‌تواند به مرتبه شهود بالاتر برسد تا کم کم می‌بیند صفات غائب حساب می‌شوند و اوصاف برای او مثل گفتگو از یک غائبی است در حالی که این در محضر است. «وَ لَا تَعْرِفُ نَفْسَكَ بِنَفْسِكَ مِنْ نَفْسِكَ وَ تَعْلَمُ أَنَّ مَا فِیهِ لَهُ وَ بِهِ كَمَا قَالُوا لِیُوسُفَ‏ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» یعنی برادران از مصادیق عین شاهد و بعد شناخت صفات، شناخت یوسف در قرآن است. یوسف را مثال می‌زند و می‌گوید: مثال یوسف را ببین، نحوه شناخت عالی خدا که عین شاهد قبل صفتش است و معرفت شاهد است، مثل شناخت برادران است نسبت به یوسف، این آیه یک کد معرفتی عظیم را ایجاد کرده که از یک طرف در جریان امام زمان به عنوان یک راه شناخت است و حضرت بابی را مفتوح کرده و از طرفی در باب شناخت توحید بابی را مفتوح کرده است. لذا به غیر از اینکه دارد در وسط قصه شناختن برادران نسبت به یوسف محقق شده، یک ابواب عظیمی از معارف گشوده و حل می‌شود برای کسانی که اینجا وقف کنند و تأمل کنند. آیات قرآن از این سنخ است منتهی چه کسی می‌تواند این را باز کند؟ معصوم باز می‌کند کلید و افق را ایجاد می‌کند تا وقتی ما با این افق نگاه کنیم ببینیم چقدر در این آیه بیان و راهگشایی است. «قالَ أَنَا یُوسُفُ وَ هذا أَخِی‏ فَعَرَفُوهُ بِهِ» یوسف را شناختند به خود یوسف، همچنان که خدا را به خود خدا می‌شناسند. «وَ لَمْ یَعْرِفُوهُ بِغَیْرِهِ» یوسف را به غیرش نشناختند، همچنان که امام زمان را به غیرش نمی‌شناسند. یعنی شناخت یوسف به مرتبه محضریت و حضور رسیدند. شناخت امام زمان امروز از راه مهدویت و حضور به عنوان سنت یوسفی امکان پذیر است برای کسانی که در این مسیر قدم بردارند و این نگاه را پیدا کنند و شناخت خدا از راه محضریت و حضور امکان پذیر است برای کسانی که از این راه قدم بردارند به عنوان سنت یوسفی.

یکی از نکاتی که در ادامه آیه هست، می‌فرماید: «أَنَا یُوسُفُ‏ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» خودش را معرفی کرد و برادرش را، با اینکه اینها برادر را می‌شناسند. چون اینها حقیقت برادر را هم نمی‌شناختند. یعنی وقتی الآن یوسف را می‌شناسند عظمت بنیامین هم برایشان روشن می‌شود. تا قبل از این بنیامین را هم یک کسی مثل خودشان می‌دانستند و اذیت و آزار می‌کردند. اما الآن وقتی یوسف را شناختند، می‌فهمند آن صبری که بنیامین کرد در این آزار اینها، معلوم می‌شود خود بنیامین را هم نشناختند. با اینکه یوسف نبی بود، لذا خیلی از اوقات در ارتباط با افراد با لایه‌های ظاهری که وهم خودمان است مرتبط هستیم. همچنان که با افرادی که در اجتماع هستند، اگر بدانیم مؤمنین به معنایی و جهتی تجلیات و ظهور امام زمان هستند به لحاظ ایمانشان، یعنی به مقدار ایمانشان، اینها دارند حضرت را تجلی می‌دهند. احترام ما به مؤمنین در این حالت چقدر متفاوت می‌شود. وقتی این مطیع می‌شود و اطاعت امر می‌کند، به نسبت اطاعتش، یک آینه‌ای می‌شود که دارد ایشان را نشان می‌دهد. هرکس در آینه خودش حضرت را نشان می‌دهد به مقدار اطاعتش، اگر اینطور شد انسان در ارتباط با مؤمنین چقدر تفاوت نگاه ایجاد می‌شود. هرکسی به قدر ایمانی که دارد و اطاعت رب و امر مولا می‌کند به همین مقدار او را نشان می‌دهد. چون اطاعت فنا است و هر اطاعتی یعنی اراده او را بر اراده خودم حاکم می‌کنم پس به همین نسبت آن اراده متجلی شده است و به همین نسبت آینه شده است. اگر ما افراد را اینطور دیدیم، در نظام اجتماعی و این ارتباط دیدیم، چقدر رفتار ما متفاوت می‌شود در این نظام اجتماعی. دارد شناخت ایجاد می‌کند که برادر من آنطور نبود که فکر کنید یک شخص حقیری است و او را اذیت و آزار می‌کردید. در این دوران هم یوسف نبود اما اینها از اذیت و آزار بنیامین کوتاهی نکرده بودند که اینجا یوسف(ع) می‌فرماید: «قال أنا یوسف» در کنار خورشید یوسفی نمی‌گذارد ماه بنیامینی هم کم سو باشد. این مقام شاکریت است که اگر انسانی در یک رتبه به کمال رسید، حواسش باشد که رتبه‌های پایین‌تر را پررنگ نشان بدهد و نگذار جلوه وسیع این آنها را کمرنگ کند. اینها همه نکته قرآنی است که می‌گوید: «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» یعنی همانطور که من تحمل کردم این آزار را، برادرم هم تحمل کرد. این سنت الهی است و نسبت به انبیا نیست و نسبت به همه است. تا حالت عظمت این برای برادران آشکار شد، بلافاصله متوجه به خدا می‌شود. یعنی همانطور که در مراتب مختلف زندگی یوسف هرجا ابتلاء و حادثه‌ای، قدرتی و قوتی ایجاد می‌شد بلافاصله رو به خدا می‌کرد، این همان نگاه توحیدی حضرت است اما وقتی مواجه شد با کسانی که به او بدی کردند، حالا مقام او را می‌بینند، بلافاصله اولین جایی که ذهنش برود و گفتارش شکل بگیرد،«قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» تبلیغ خدا را می‌کند. سنت‌های الهی را بیان می‌کند که همین‌جا هدایتگری در ضمن فعل ایجاد شود. یعنی همین‌جا در متن عمل نشان می‌دهد خدا چه کاره است.

ما درس توحید را در منبر می‌گوییم اما یوسف(ع) درس توحید را در شدیدترین حالت عاطفی که اینها برادر را بعد از مدت‌ها شناختند، آن هم با آن حال شناختی که اذیت می‌کردند و آزار رسانده بودند، حالت بیچارگی که الآن مبتلا بودند در وضع قحطی و وضع از دست دادن بنیامین، با این حال در این وضعیت یوسف(ع) می‌فرماید: «قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا» خدا منت گذاشت، «إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» این سنت الهی است. اگر کسی از امر الهی تعدی نکرد، هر بلایی سرش آمد از امر الهی تخطی نکرد و در راه خدا صبر کرد، «فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» نمی‌گوید: اجرشان می‌دهد. می‌گوید: خدا اجر محسنین را ضایع نمی‌کند. اینها وقتی این وضع را دیدند قسم خوردند، در قصه یوسف چند بار برادرها قسم خوردند. چهار یا پنج بار قسم خوردند. در حالی که یوسف(ع) هیچ قسمی نخورد. نشان می‌دهد قسم خوردن ساده نیست که خدا انسان را شاهد بگیرد و قسم بخورد ولی اینها عادت داشتند که زود خدا را خرج می‌کردند و یوسف(ع) مراقبه نسبت به خدا را خرج می‌کرد. حضرت خودش را در محضریت خدا می‌داد، لذا اسم بردن از خدا را راحت نمی‌دید. هرچقدر محضریت شدیدتر باشد، قسم خوردن سخت‌تر است. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا» خدا تو را بر ما برگزید و برتری داد. آن خوابی که یوسف ابتدای قصه دید و برای اینها یک عقده شد، همه همتشان را به کار گرفتند به اینجا نرسد. به جایی رسید که در آیه 88 آمد «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» همه تضرع و بیچارگی‌شان را نشناخته بودند. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» نداریم و دست خالی هستیم. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» رسیدن به این موطن برای برادران امتحان بود. اینها نمی‌خواستند جایی گردن خم کنند، آن هم در مقابل یک نبی الهی، لذا اینجا رسیدند به اینکه «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَیْنا» ما اقرار می‌کنیم که آن سنتی که قرار بود محقق شود، خدا تو را بر ما برتری داد «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِین‏» ما اشتباه کردیم.

ما خیلی از اوقات می‌فهمیم اما حاضر نیستیم اعتراف کنیم. شاید آنچه باعث شد برادران یوسف نجات پیدا کنند، این بود که با همه بدی که به دو پیغمبر کردند، اما باز هم نجات پیدا کردند. از اسباب نجاتشان این هست که اظهار خطا کردند. چون پذیرفتن خطا برای انسان سخت است. لذا عفو الهی و حق الناسی که بر گردن یوسف بود، با اظهار خطا برداشته شد. یوسف(ع) تا اینها به مرتبه اقرار به خطا نرسیدند، عفو نکرد. لذا عفو کریم هم علت می‌خواهد. کریم است اما باید جان کسی که می‌خواهد مورد عفو بگیرد، آمادگی داشته باشد یا نه؟ اگر کسی حتی به این مقدار نفهمید که اشتباه کرده، بخشیدی گاهی در اشتباهش شدید می‌شود و مریضی او جدی‌تر می‌شود. یعنی در مرضش شدت پیدا می‌کند. درمان باید شود. لذا همین مقدار که فهمیدند، دیگر ملامت نکردند و دنبال اینکه سرزنش بکنند نبودند. همین مقدار که اینها رسیدند به اینکه اشتباه کردند بلافاصله یوسف(ع) می‌فرماید: «وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِین‏» قطعاً ما خطا کردیم. همین نشانه پشیمانی است. یکبار جلوی یوسف این را می‌گویند و یکبار وقتی نزد پدر رسیدند، اظهار می‌کنند ما خطا کردیم. لذا حق الناس یوسف با همین اظهار خطایی که کردند، یوسف گذشت و حق الله را هم طلب آمرزش کرد که خدا بیامرزد. «قالَ لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» هیچ سرزنش و ملامت و ترسی نیست. «یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» (یوسف/92) «لا تَثْرِیبَ عَلَیْكُمُ الْیَوْمَ» حق الناسی است که یوسف می‌گوید: هیچی در کار نیست. می‌گویند: این جمله که برای اینها گفت، با تبسم گفت. اینها در حالت شرمندگی بودند و با تبسم گفت که اینها فکر نکنند یوسف می‌خواهد انتقام بگیرد و آرامش بگیرند. «یَغْفِرُ اللَّهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» یعنی هم می‌تواند زبان اخبار باشد، اخبار می‌کند که خدا شما را آمرزید و هم می‌تواند زبان انشاء باشد، یعنی من برای شما دعا می‌کنم و خدا سبحان شما را می‌آمرزد. یعنی شما که به من ظلم کردید، از حق الناسش گذاشتم و بلکه برای شما دعا می‌کنم که خدا از آن حق الله هم بگذرد. اصلاً به روی اینها نیاورد و بعد هم که پدر از یوسف(ع) سؤال می‌کند: با تو چه کردند؟ بیانش این است که چقدر خدا با من خوب معامله کرد. من را از زندان نجات داد. اگر این اخلاق در اجتماع باشد و به عنوان مطلوب به آن نگاه شود، یعنی کسی که در مقام حاکمیت قرار گرفته چقدر باید شرح صدر داشته باشد که کسانی که الآن به همه چیز محتاج هستند، از نان شب محتاج به او هستند تا تمام هستی، خطا هم کردند در پیش او و اذیت کردند او را، ولی آنچنان نسبت به اینها با کرامت و عظمت برخورد کرد. وقتی پیغمبر اکرم در فتح مکه وارد مکه شدند به کعبه دست گذاشتند و سؤال کردند: با شما چه کنم؟ گفتند: تو کریم هستی، فرزند کریم هستی، وقتی یک کرم قدرت پیدا می‌کند چه توقعی است؟ پیغمبر همه را بخشید. او را از خانه‌اش بیرون کردند، در شعب ابی طالب چه بلاهایی بر سرش آوردند. شعب ابی طالب را مثل دوران زندان گرفتند، دوران یوسف با دوران پیغمبر تطبیق شده و در روایات آمده است، در همه اینها کرامت در وجود پیامبر همانطور آشکار شد به خصوص در روز فتح مکه.

شریعتی: نکات بسیار خوبی را شنیدیم. انشاءالله بتوانیم انسمان را با قرآن کریم و این قصه‌های ناب انبیاء بیشتر کنیم و دلمان را به راهشان گره بزنیم و همینطور با معرفت مسیرمان را ادامه بدهیم و برسیم به جایی که باید برسیم.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 63

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/27




شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد و در این سرمای زمستان دل و جانتان گرم و بهاری باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله خداوند متعال همه وقایع پیش رو را برای ما خیر قرار بدهد و این راهپیمایی عظیمی که مردم ما شکل دادند مورد رضای خدای سبحان قرار بگیرد و رحمت خداوند را بیش از پیش جذب کند و مردم را لایق رحمت بیشتر حق قرار بدهد.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، چه خوب گفت: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» (یوسف/88)

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) این دعا را بارها تکرار می‌کنیم که «حتی تسکنه ارضک طوعا» حتی ارض وجود خودمان را هم طلب می‌کنیم که از خدای سبحان می‌خواهیم که وجود ما را هم محل طاعت از ولی خودش قرار بدهد و حقیقت ولی را در جان ما طولانی قرار بدهد و آن حضرت در وجود ما، ولایت و حاکمیتش پایدار باشد. به این نظر داشته باشیم که هم ارض بیرونی را شامل می‌شود و هم ارض وجودی خودمان را، ارض بیرونی را فقط دعا می‌کنیم و ما تأثیر کمی درونش داریم. اما ارض درونی از خدا می‌خواهیم و به ما قائم است، اگر خدا عنایت کند به ما قائم است. چون عنایت الهی دائمی است معلوم می‌شود مانع ما هستیم که اگر موقعی این ارض به اطاعت ولی ما نیست، معلوم می‌شود خودمان مانع هستیم. هرچقدر این مانع را برداریم ارض وجود ما به اطاعت ولی ما خیلی آراسته تر خواهد شد.

در محضر سوره حضرت یوسف(ع) بودیم، به حضرت یوسف عرض سلام داریم و از حضرت اذن ورود می‌گیریم. در آیه 87 سوره یوسف می‌فرماید: «یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (یوسف/87) هر آیه‌ای که آدم وارد می‌شود می‌بینی این آیه منحصر به فرد است، واقعاً در آیات قرآن مشهود است که تکراری نیست. حتی اگر جایی لفظ تکرار است، آدم می‌فهمد در جان انسان اثری می‌گذارد که با آیه دیگر متفاوت است. هر بار تازه است و این سؤال را از حضرت می‌کنند که چرا قرآن اینقدر تازگی و طراوت دارد؟ می‌فرماید: برای قوم دون قومی و زمان دون زمانی نازل نشده است و این دائماً قائم به خدای سبحان است. یک چیز نازل شده جدا نیست که تمام شده باشد. لحظه به لحظه این نزول ادامه دارد، لذا یکی از حقایق قرآن کریم این است که هرسال آن حقیقت بر وجود مبارک امام معصوم و حیّ آن زمان هم نازل می‌شود همچنان که تقدیر عالم بر آنها نازل می‌شود، این نزول هم محقق می‌شود و این تازگی برای این است که لحظه به لحظه هستی را حل مشکل می‌کند و طریقش را نشان می‌دهد. لذا با این آیات اینطور نگاه کنیم، قصه را گذشته نبینیم و قصه را حال ببینیم که گویی یا ما در زمان یوسف(ع) هستیم و با او حشر می‌کنیم یا یوسف(ع) در این زمان هست و داریم این قصه را ملموس می‌بینیم.

وقتی برادرها بنیامین را جا گذاشتند و نزد پدر برگشتند و به پدر عرض کردند این وقایع گذشت و نتوانستیم او را برگردانیم، حضرت یعقوب فرمود: «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» (یوسف/86) همه شکایات و مناجاتم را به درگاه الهی می‌برم «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید، بعد از این که ظاهر این است ناامیدی است و ظاهر این است یک مصیبت جدیدی ایجاد شده اما از بیان یعقوب(س) استفاده می‌شود که به برادرها بعد از بیست و چند سال دستور می‌دهد، «اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» دنبال یوسف و برادرش بگردید. محور را در گشتن و پیدا کردن یوسف قرار می‌دهد. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» رَوح، وقتی ابر یکجا را فرا می‌گیرد، غم از غمام می‌آید، غمام یعنی ابر فراگیر، وقتی رَوح می‌گویند یعنی بادی که بیاید ابر را ببرد و آسمان باز شود. این تعبیری که اینجا آمده که «رَوح الله» از همان ریح و راحت و رفتن از تنگنا می‌آید، آن چیزی که فراگیر شده، فشار فراگیر ایجاد کرده، خیلی گاهی تلفن می‌زنند و آدم را می‌بینند و می‌گویند: مصیبت‌هایی که بر ما ایجاد شده فراگیر است و دیگر از این نجاتی امکان پذیر نیست. این بیان خیلی زیبا دارد اینها را مخاطب قرار می‌دهد که برادرها احساس کردند با وضعی که پیش آمد و تهمتی که به اینها خورد شما سارق هستی و یکی از اینها را گرفتند و مصیبتی که بر پدر وارد شد، عهدی که اینها کرده بودند که این را حتماً برمی‌گردانند و خدا همین عهد اینها را کاری کرد که نتوانند انجام بدهند و بنیامین نزد برادر ماند بخاطر آن مسأله‌ای که پیمانه در بار او بود، می‌خواهند برگردند یک شهری که مردم آن شهر اینها را به عنوان سارق می‌شناسند. آدم‌هایی که در عمرشان اهل سرقت نبودند. شریف زندگی کردند، اینها خاندان پیغمبر هستند و بیت نبوت است. تهمت دزدی که به اینها خورده، چون به یعقوب گفتند: اگر حرف ما را باور نمی‌کنی از آن شهر بپرس. از کاروان‌ها بپرس که تهمت سرقت به ما خورد و بنیامین این سرقت را انجام داد. افرادی اینچنین دارند برمی‌گردند و با عزیز مصر هم رابطه داشتند. یعنی عزیز مصر از اینها پذیرایی ویژه کرد. این تعبیر «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» هرجا دیدید فشار زیاد است، یقین بدانید قدرت خدای متعال فوق هر فشاری است، اگر کسی در جایی که فشار زیاد می‌شود حالت یأس پیدا کند یعنی قدرت خدا را محدود کرده و باور ندارد قدرت خدا فوق این است. این شیء بر قدرت خدا فائق دیده است. یعنی اینطور که فکر کردیم زمین گیر می‌شویم.

پیامی که رهبری به عنوان گام دوم دادند، اگر ما از این نعمت استفاده کنیم یک روح تازه‌ای می‌تواند در جوانان ما بدمد که بسیاری از کسانی که ممکن بود فشارها و سختی‌ها یا بعضی از بی تدبیری‌ها حال اینها را به یأس کشیده باشد، با یک روح تازه‌ای«وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» خدا جذبه‌های ویژه در وقت‌هایی که انسان احساس می‌کند دیگر همه راه‌ها بسته است، ایجاد می‌کند. هیچکسی نیست که بگوید: من در جایی قرار گرفتم که دیگر از این بیشتر امکان ندارد و من توان ندارم! این سنت الهی است که فشار و مصیبت هیچگاه به اندازه طاقت انسان هم نیست. همیشه دون طاقت انسان است. هیچگاه فشار و مصیبت به اندازه طاقت انسان نیست. تازه آنجایی که دون طاقت من است و من اگر قدرتم را به کار بگیرم، می‌توانم. یک عظمتی در کنار این مسأله است که قدرت الهی است و هیچ فشاری در مقابل آن فشار نیست و هیچ مصیبتی در مقابل آن قدرت مصیبت نیست. یکی اینکه هیچ مصیبتی در وجود انسان به قدر طاقت انسان هم وارد نمی‌شود و این رحمت الهی اقتضا می‌کند. همیشه دون طاقت انسان است که انسان بر آن غلبه کند. نکته دوم این است که تازه در اینجا یک باب وسیع دیگری از رحمت است و آن قدرت الهی است و قدرت الهی و رحمت الهی فوق هرچیزی است که در عالم متصور است. عظیم‌ترین شی که در عالم تصور کنیم، قدرت خدا فوق آن است، لذا می‌فرماید: «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» این فشارها شما را نا امید نکند و به سمت این نبرد که دیگر همه راه‌ها بسته شده است. راه الهی گشایشی است که می‌آید و ابرها کنار می‌رود. ابرهای فراگیری که به ظاهر همه جا را پوشانده بود و احساس می‌کردید راهی به خورشید برای شما نیست، باز نمی‌شود مثل نفس انسان که گاهی در سختی و فشار می‌گیرد. آنجایی که انسان یک نفس می‌کشد و سینه باز می‌شود، این رَوح الله است. پدری که اینقدر بچه‌ها اذیت کردند، آنجایی که باز بچه‌ها به نا امیدی رسیده بودند، تنهایشان نگذاشت و باز با اینکه اینها بنیامین از دست داده بودند، با اینکه همین مدت است که حضرت کور شد از شدت گریه و فشار، با این حال «یا بَنِیَّ» اینجا سرشار از امید است. چون وقتی نگاه می‌کند عقبه‌ی وجودش را مرتبط با خدا می‌بیند، هیچ بن بستی در کار نیست. بن بست برای کسانی است که خدا نمی‌بیند. بن بست برای کسانی است که عقبه و پشتوانه ندارند. اگر کشوری یک چنین پشتوانه‌ای را باور کرد، خدا واقعی است، خدا در ذهن من نیست. خدا در هستی است و همه هستی ظهور خداست. قدر مطلق هستی است. اگر اینطور شد بن بست کجا معنی می‌دهد و کجا نا امیدی معنا می‌دهد؟ اولیاء و انبیای الهی هیچگاه به نا امیدی نمی‌رسند و در اوج فشار تازه اینها نشاط پیدا می‌کنند، امام حسین(ع) در بالاترین فشارها می‌گویند: رنگ ایشان بازتر و بر افروخته‌تر می‌شد. لذا اینجا یعقوب(س) همین‌جا که دید فشار دارد به نهایت می‌رسد، احساس کرد گشایش می‌خواهد محقق شود. لذا اینها را هم وعده داد که «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» کافر پشتوانه ندارد، عقبه ندارد. کافر متصل نیست اما مؤمن متصل است. لذا هیچگاه از روح الهی و از امداد الهی و از کمک و جذبه الهی نا امید نمی‌شود. لذا در گناهان کبیره که امام صادق می‌شمرد، بعد از شرک یأس از امید به خداست.

وقتی اینطور شود دیگر همه چیز برای انسان بی معنا می‌شود. زندگی در حالت یأس بی معنا می‌شود. وقتی انسان به یأس رسید، خودش راه را به روی خودش می‌بندد و حتی اگر راه باز باشد، این دیگر قدرت حرکت را از دست داده است. اگر انسان یأس بر او غلبه کرد، مثل این است که حیوان درنده‌ای بر او غلبه کرده و انسان قدرت فرار در خودش نمی‌بیند و قدمی برنمی‌دارد. این میخکوب شدن از بین رفتن است و کسی که به اینجا برسد، باور به قدرت خدا را از دست داده و کافر است. این کفر عملی است البته کفر اعتقادی هم به بن بست می‌رسد و خودش را در محاصره می‌بیند و راه فرج نمی‌بیند اما مؤمن اگر به کفر عملی هم مبتلا شد، بلافاصله خدای سبحان با یک تلنگر راه را برای او باز می‌کند و نشان می‌دهد. هرگاه دیدیم فشار زیاد می‌شود آنجا بیشتر دنبال راه گشایش باشیم. چون هیچگاه    فشار به حد مساوی وجود انسان نخواهد رسید. یا اینکه ما فشار کم را گاهی زیاد می‌بینیم. فکر می‌کنیم این فشار دیگر همه وجود ما را گرفته است. با اینکه این فشار سخت هست اما فشاری است که بارها برای دیگران پیش آمده اما تحمل این مقدار را برای خود نمی‌بیند و فکر می‌کند این دیگر این را از پا می‌اندازد. لذا می‌فرماید: «إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ»

«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ» وقتی اینها در بار سوم وارد بر یوسف شدند، لذا یعقوب که به اینها «اذهبوا» گفت، حرکت کردند و دیگر آنها را همه حذف کرد و به تعبیر علامه قرآن مقدار لازم را بیان کرده است. اینها راه افتادند، آمدند، در راه چه حالی داشتند، چطور وارد این شهر شوند؟ مردم اینها را سرزنش می‌کنند، سراغ بنیامین و عزیز مصر را چطور بگیرند؟ با چه رویی سراغ عزیز مصر بروند؟ اینها خیلی عظیم است و مشکل است. «قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» همه با هم گفتند: یا ایها العزیز! اینها باید به یک رتبه‌ای می‌رسیدند تا فرج محقق شود. این رتبه اینجا بود. یعنی به جایی برسند که احساس ذلت خودشان را بکنند، انسانی که مغرور است، متکبر است، این تا نشکند حل نمی‌شود. و الا اگر برایش حل شود رها کردنش است. یعنی اگر انسان مغرور و متکبری را خدا رها کند، مثل مریض لا علاجی می‌شود که دکتر برایش درمانی نمی‌بیند و می‌گوید: ولش کنید، آزاد است و پرهیز ندارد. اما اگر خدا سخت می‌گیرد و فشار ایجاد می‌کند برای این است که خدای سبحان اینها را لایق نجات می‌بیند. تا با این فشارها مریضی شکسته شود و درمان صورت بگیرد. اینها آمدند بالاخره این را عزیز مصر می‌بینند. شکستن در مقابل عزیز مصر برای اینها ساده‌تر است تا در مقابل برادرانشان که اینطور نسبت به او حسادت داشتند. خدا گذاشت در مقابل عزیز مصر شکستن صورت بگیرد و بعد معلوم شد این برادرشان است و وقتی معلوم شد آن موقع کار اینها به نتیجه رسید و شکستن صورت گرفت و محقق شد و خدا فرج را محقق کرد.

این سنت الهی است و اختصاص به اینها ندارد. ما در خیلی جاها سرمان را فرود نمی‌آوریم. «لو لا ثلاثة فی ابن آدم ما طأطأ رأسه شی‏ء» (بحارالانوار، ج 6، ص 118) سه چیز اگر نبود در بنی آدم، هیچ چیز سر بنی آدم را فرود نمی‌آورد و خضوع ایجاد نمی‌کرد. «المرض و الموت و الفقر» یعنی نیاز، مریضی و مرگ، این سه مورد هست. با اینکه این سه تا هست، باز هم به این راحتی سر فرود نمی‌آورد، می‌داند آخر می‌میرد اما باور نمی‌کند مربوط به این باشد. دیگران را می‌بیند. مرگ برای همسایه! مریضی برای همه هست اما در سلامت شاکر نیست. گردن فرازی می‌کند. در وقت غنا شاکر نیست و به فقر مبتلا می‌شود. بعضی از این سر کردگانی که بودند یکباره به چه وضعیتی افتادند. زلیخا، به چه وضعی افتاد؟ در بعضی روایات وارد شده که در دوران قحطی عزیز مصر از دنیا رفت. وقتی عزیز مصر از دنیا رفت، زلیخا که به فقر مبتلا شده بود، یوسف همه چیز او را گرفت و به فقر مبتلا شده بود و در کوچه و خیابان زندگی می‌کرد. کسی به او گفت: چرا سر راه یوسف نمی‌نشینی و از او تقاضای کمک نمی‌کنی؟ یکبار سر راه یوسف نشست و آنجا با این ندا که حمد می‌کنم خدایی که عبید را ملوک قرار داد با عنایت الهی و ملوک را عبد قرار داد لمعصیته! یعنی آن کسی که عبد بود، یوسف با طاعت الهی ملک شد و این کسی که ملک بود و پادشاه بود و عزیز بود، با معصیت حق خوار و ذلیل شد. آنجا یوسف گفت: این صدا آشنا است. این صدای که بود؟ این صدای زلیخاست. همان کسی که یوسف سالیانی در خانه آنها بود و صدا را می‌شناخت. گفتند: نمی‌ترسی سر راه او هستی؟ گفت: نه، با کریمان کارها دشوار نیست! کسی که مطیع حق است، تعدی در کار او نیست. چقدر اینها زیباست! دین یوسف را باور داشت، لذا از آنجا به بعد ورق برگشت و یوسف او را دید و اتفاقاتی که در فیلم حضرت یوسف مشاهده کردید. بعد به وصایل یوسف رسید و به دین یوسف درآمد.

اگر کسی نشکست، او را می‌شکنند. ممکن است سی سال طول بکشد، چندین سال طول بکشد اما این شکستن در دنیا هم محقق می‌شود. این شاه مملکت وقتی از ایران فرار کرد، ذلت از این مملکت به آن مملکت رفت و آواره شد. بالاترین مصیبتی که ابر قدرت، قدر شوکت می‌خواستند برای او ذکر کنند، هرجا می‌خواست برود می‌گفتند: عذرخواهیم و نمی‌توانیم تو را بپذیریم! چقدر این برای کسی که هم پول دارد و هم ثروت دارد بد است! وقتی وارد می‌شد کانه چیز نجسی وارد شده همه از او پرهیز داشتند. این شکستن است. حسنی مبارک همینطور، اگر انسان یک صفت بدی داشته باشد و نشکند، او را می‌شکنند. سعی کنیم صفات بد را در وجودمان تا وقتی به اضطرار نشکستند، خودمان بشکنیم، وقتی اینها شکسته شود، رحمت خدای سبحان نازل می‌شود. «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیْهِ قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» آمدند تمام بیچارگی‌شان را عرضه کنند. هم غذا ندارند، همه فشارها در وجودشان به واسطه تهمتی که به آنها خورده و برادری که عزیز مصر نگه داشته، پدر به غم مبتلا شده، نه نزد پدر جایگاهی دارند، نه اینجا جایگاهی دارند، نه غذایی دارند. وضعیت سخت است. از جهت روحی و روانی و مادی و جسمی تحت فشار بودند. سال به سال هم قحطی شدیدتر می‌شود و قیمت‌ها بالاتر می‌رود.

این گفتن «یا ایها العزیز» برای اینها سابقه نداشت. چون ذلتشان شدید شد، عزت او را شدید دیدند. اینها تا به حال ذکر عزیز نمی‌کردند. رفت و آمد داشتند اما به عنوان عزیز نه! اگر انسان در درگاه الهی عزت را ببیند و برای خودش چیزی نبیند، وقتی خدا را به عزیز خطاب می‌کند، وقتی در محضر امام زمان (عج) خودش را اینطور عرضه کند، محتاج همه جذبه‌های رحمت آنها ببیند، ببیند چقدر انسان این کوچکی را بزرگ می‌کند. این نگاه یا ایها العزیز نشانه این بود که اینها به ذلت رسیدند و با تمام وجودشان وقتی گفتند، اثرگذار است. «مَسَّنا» حال ما را می‌بینی. «وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ» سختی هم به ما رسیده و هم به همه خانواده و بیت یعقوب رسیده است. زن و بچه، پدر، فرزندان، مشکلات روحی، مشکلات قحطی، همه نظام روحی و روانی ما مختل شده است. رویشان نمی‌شد بگویند: بنیامین را آزاد کن ولی رویشان می‌شد بگویند: ما بیچاره هستیم. «وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» بضاعتی که همراه داریم چیزی نیست. در دفعات قبل هم ما چیزی نداشتیم. پول ما ارزشش کمتر شده و قیمت‌ها بالاتر رفته است. ما چیزی نداریم و دست ما خالی است. بضاعتی نیست که ارزش این کالا را داشته باشد. وقتی نزد خدا خطاب کنند عملت کو؟ چه آوردی؟ آدم نگاه کند فکر کند این را آوردم، آن را آوردم، نمازم، می‌گویند: کو نمازی که بدون ریا باشد؟ کو صدقه‌ای که بدون منت باشد؟ کو حجی که به غیر شهرت باشد؟ تعبیر بعضی از نقل‌هاست. خدایا آنچه گفتی من انجام دادم، اما این همه مثل پول‌های قلابی است و نزد من ارزشی ندارد، چون از جانب خودش نگاه می‌کند نه از جانب خدا، عمل به لحاظ اینکه منتسب به خداست عظیم است، اما عمل چون منتسب به من است حقیر است و چیزی نیست. اگر آدم این را دید وقتی در عمل انجام می‌دهد، هیچ عملی را سرمایه نمی‌بیند. یعنی هرچقدر عظمت حق در وجودش بیشتر شکل بگیرد، اعمالش را پول‌های قلابی می‌داند که می‌فهمد اینها قلابی هستند. اگر ناقد بخواهد اینها را عیار بزند، می‌بیند هیچی ندارد. لذا گدا چیزی نمی‌خواهد، می‌گوید: چه آوردی؟ هیچی همراه من نیست. هرچه فرمودی اطاعت کردم، اما اطاعت‌های من قلابی بود. این حال را اینطور برای خودمان ایجاد کنیم، «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنا وَ أَهْلَنَا الضُّرُّ وَ جِئْنا بِبِضاعَةٍ مُزْجاةٍ» بیچارگی سراسر وجود ما را گرفته، آنچه که همراه داریم هیچ ارزش و قدری ندارد در مقابل آن قیمتی که از کالا نزد شماست، ما بهشت را می‌خواهیم. چه نسبتی است بین اعمال ما و آنها. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» تو کریم هستی، تو کیل را پر پیمانه قرار می‌دهی، حتی آنجایی که پول ما قلابی است. لذا می‌گویند: اگر کسی پول قلابی دارد کجا برود به رویش نیاورند؟ نزد کریم برود. می‌فهمد این قلابی است و نمی‌خواهد سر کریم را کلاه بگذارد اما کسی غیر از کریم خریدار این پول قلابی نیست. چون کریم به رو نمی‌آورد. اگر ما با اعمالمان که یک اعمال قلابی است و یک اعمال غیر صالح به درگاه ربوبی است، چه نسبتی بین این خاک و رب عظیم است؟ خدایا این عمل را شما فرمودی و من اطاعت کردم. نپرس چطور، نقادی نکن چگونه؟ اگر بگویی چه آوردی؟ می‌گویم: هیچ! چون اینها سرمایه من نیست.

از خدا تقاضا کنیم اما همیشه یک دعایی را بگذاریم که خدایا آنچه تو می‌دانی از کرمت به ما بده. یعنی آنچه از کَرَم بشود، حد نزنیم. اینها را هم بگوییم و سبب رابطه قرار بدهیم اما بگذاریم یک چیزی هم از آن طرف بی حد زدن ما، بدون این محدود کردن ما، بگوییم: خدایا تو کریم هستی، خودت از کرمت هرچه می‌خواهی بده. اگر کسی بخواهد همراه خودش زادی به خانه کریمی ببرد، سفره‌اش را به خانه کریم ببرد، خیلی زشت است. خدایا ما سر سفره تو می‌آییم و چیزی نمی‌آوریم. آنجا شما به ما بده هرچه با کَرَم تو سزاوار است. «فَأَوْفِ لَنَا الْكَیْلَ» نسبت به نظام قحطی بود «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» آزاد کردن بنیامین بود. اینجا دیگر ما هیچ مالی نداریم. با اینکه اینها اهل صدقه نبودند اما «وَ تَصَدَّقْ عَلَیْنا» در مقابل این چیزی نداریم بدهیم. این قدر و قیمتی نیست که در مقابل بخواهیم پولی بدهیم. اما تو می‌توانی به صدقه این را به ما ببخشی و به ما برگردانی که پدر ما به اضطرار افتاده با نبود بنیامین و تمام نظام روحی و روانی ما به هم ریخته که پیمان‌ها و زندگی ما همه به هم ریخته شده است. «إِنَّ اللَّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ» خدای سبحان جزا می‌دهد. از جانب ما چیزی مقابلش نداریم بدهیم.

«قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ» (یوسف/89) اینجا بود تا اینها شکسته شدند، فراق تمام شد. این شکسته شدن آماده شدن برای مراحل گشایش هست. اینجا دل یوسف خیلی شکسته شد و اشک یوسف جاری شد که این برادرانی که اضطرار اینها را دید، عهد الهی به این بود که باید برادران به اینجا می‌رسیدند. گاهی کریم نمی‌خواهد این شکسته شود، اما خدا می‌داند برای این نجات در این است که شکسته شود. باید اینطور شود که این نجات پیدا کند. لذا عهد الهی این بود که یعقوب به اوج فشار برسد و با آمدن بنیامین و ماندن این. برادرها به اوج فشار برسند و یوسف به اوج اضطرار برسد با اینکه ببیند برادرانش اینطور به اضطرار رسیدند و پدر آنطور، همه اینها مورد آزمایش قرار گرفتند. آزمایش یوسف که کریم است کمتر از آزمایش اینها نبوده است که ببیند اینها شکسته شدند. برای یک کریم شکسته شدن افراد خوشحال کننده نیست. دارد اذن الهی صادر شد. وقتی یوسف در برابر درگاه الهی شکسته شد، وقتی این اضطرار را دید خیلی منقلب شد. اینها نامه‌ای از یعقوب(س) آورده بودند، وقتی نامه را دادند، یوسف نامه را گرفت و بر چشمانش گذاشت و بوسید، اینها تعجب می‌کردند که چرا این کار را می‌کند؟ چرا حالش منقلب شد؟ جلسه را ترک می‌کند و دوباره برمیگردد و نامه را می‌خواند. در آن نامه یعقوب قسم داده بود یوسف را که ما خاندان پیغمبر و پیغمبرزاده هستیم، دزدی در خاندان ما معنی ندارد. عزیز مصر را به عدلش قسم داده بود که بنیامین را آزاد کن. یوسف که اضطرار پدر را در آن نامه دیده بود یوسف را خیلی شکست و این شکستن یوسف بب فرج الهی شد. این فرج هم شکستن یعقوب، هم شکستن برادران، هم شکستن یوسف را به نحوی همراه داشت. «ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» می‌دانید با یوسف و برادرش چه کردید؟ نمی‌گذارد برادر جدا باشد و کمرنگ دیده شود. «إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» یعنی دارد راه گریز اینها را نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که راه عذر شما این است که بگویید: ما جاهل بودیم. جهالت گاهی جهالت عملیه است. حسادت جهالت عملیه است. یعنی در حالتی که حسادت بر ما غلبه کرد این کار را کردیم.

«إِنَّمَا التَّوْبَةُ عَلَى اللَّهِ لِلَّذِینَ یَعْمَلُونَ السُّوءَ بِجَهالَةٍ» (نساء/17) توبه برای کسانی است که با جهالت یک معصیتی را انجام بدهند. اگر کسی عالماً معانداً عملی را انجام بدهد توبه برای او نیست، هرچند این حالتی هم که فکر می‌کند عالم معاند است خودش یک جهالت است، لذا دارد به اینها یاد می‌دهد که راه برگشت این است که بگویید: ایام، ایام جهل بوده و ما برگشتیم، الآن فهمیدیم.این به صورت کلی فقط برای اینکه اینها انتقال بدهند، از کجا خبر دارد ما با یوسف چه کردیم؟ بنیامین هم خبر نداشت اینها با یوسف چه کردند؟ از کجا خبردار شده است؟ همین باعث شد که خبردار شوند، «قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِیُوسُفَ وَ أَخِیهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ» در حالی که شما جاهل بودید. لذا می‌گویند: اگر می‌خواهید کسی را برگردانید، فقط کاری کنید این متنبه شود. نمی‌خواهد جزئیات کار را بگویید. راه فرار هم نشان بدهید که از چه راهی این بتواند عذر بیاورد. در ادامه می‌گوید: «قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ یُوسُفُ» (یوسف/90)

 

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 62

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/13


شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، ایام دهه فجر انقلاب اسلامی را به همه شما تبریک می‌گویم و انشاءالله در سایه ایمان و عزت و اقتدار جمهوری اسلامی بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. بنده هم دهه فجر انقلاب اسلامی را تبریک می‌گویم، این انفجار نور که با آمدن امام همراه شد و آمدن نور بود و امید همه انبیاء تا کنون را خدای سبحان به واسطه این نائب عام امام زمان محقق کرد، انشاءالله خدای سبحان خودش این انقلاب را در پناه عزت خودش حفظ کند از شر همه اشرار و برکت بدهد.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله این ناله و ندبه و زاری در فقدان ولی‌مان را با تمام وجود داشته باشیم تا اینکه ظهور حضرت با این ناله‌ها به سوی خدای سبحان نزدیک‌تر شود و ما جزء زمینه‌سازان و بسترسازان ظهور حضرت باشیم و این انقلاب که مبدأ بسیاری از تمایلات ما را تغییر داده است. انشاءالله خدای سبحان این مبدأ تمایلات را به سمت الهیت خودش بیشتر سوق بدهد و برای مردم هم راحت بیشتر و الهیت بیشتر را روزی بکند.

در محضر سوره حضرت یوسف(ع) بودیم، هرگاه اسم حضرت یوسف را می‌آوریم، واقعاً منتقل به یوسف زهرا(عج) می‌شویم و دلها با این اسم به آنجا منتقل می‌شود. به آیه 84 از این سوره رسیدیم. در جلسه قبل یک نکته از آیه 83 باقی ماند. عرض کردیم با اینکه برادران تمام واقعه را برای یعقوب(س) تعریف کردند و در بیانشان صدق بود، ولی با این حال یعقوب(س) به آنها گفت: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» باز این تسویل است. چرا؟ چون دنباله‌ی همان جریان حضرت یوسف بود که عمل ادامه دارد. این بحث بسیار در زندگی ما دخیل است. از ماجرای چاه چند سال گذشته است؟ بیش از بیست سال گذشته است ولی هنوز عوارض آن دامنگیر اینهاست. فکر نکنیم اگر عملی را انجام دادیم و نتیجه‌ای را زود ندیدیم این عمل تمام شده است.

شریعتی: نکته درخشان هفته گذشته این بود که تمام اعمال ما خوب یا بد حیات دارند و موج ایجاد می‌کنند و تا آخر عمر همراه انسان است مگر اینکه انسان از این برگردد.

حاج آقای عابدینی: اگر انسان از عمل خوبش برگردد دیگر برای این موج ندارد. یا عمل بد است به توبه منجر شده است. ما در صحنه‌های مختلف زندگی امروز یک کاری انجام می‌دهیم، خیلی از اعمال را اگر رگه‌هایش را پیگیری کنیم به اعمال سابق ما برگشت می‌کند. گاهی اعمال سابق فردی و گاهی اجتماعی است. در نظام اجتماعی هم گاهی یک عمل اجتماعی را شکل دادیم و با همدیگر تصمیم گرفتیم. این موجی که ایجاد می‌شود، اگر عمل صالح است این موج اجتماعی‌اش دائماً ادامه دارد. اگر جمهوری اسلامی به عنوان یک عمل صالح شکل گرفته است، موجی که شکل پیدا می‌کند در کشورهای مختلف و نویدبخش می‌شود حتی اگر مثلاً اینهایی که در فرانسه تظاهرات می‌کنند، می‌گویند: ما سوژه و مدلمان را از انقلاب اسلامی 1379 گرفتیم. این باز هم عدالت طلبی یک موجی است که نتیجه آن است. هر اثری بگذارد در دفع فساد حتی به همین مقدار، نتیجه عمل کسانی است که در آن روز آمدند و این عمل صالح را ایجاد کردند و اگر این منجر به ظهور شود و متصل به ظهور شود، مقدماتی که برای آن ایجاد کرد، باز هم عمل صالح کسانی است که این را ایجاد کردند و اگر کسی در مقابل جمهوری اسلامی هر مانعی ایجاد کند، هر صدمه‌ای بزند که این تأخیر پیدا کند، در رسیدن به کمالاتش این تأخیر و موجی که در بدی ایجاد کرده، در مقابل این حقیقتی که می‌خواست برسد، تأخیر رسید و کمالاتی که محروم شدند، مردم و دیگران و بعدی‌ها، در همه آنها شریک است. فقط یک عمل نیست. من یک گرانفروشی کردم. من احتکار کردم، من جایی کوتاهی کردیم، مدیری، وزیری، نماینده‌ای در جایی کوتاهی کرد و وظیفه‌اش را انجام نداد. این انجام ندادن یک وظیفه نیست. این ضربه زدن به یک نظام است که جلوی سرعتش را گرفت و مردم از هر برکتی محروم شده باشند، هر جایی که باعث شود مردم به این نظام بدبین شوند و از برکات این محروم شوند، کسی که این کار را کرده در تمام اینها شریک است. لذا این موج تا ظهور می‌شود و هرچه این موج به سمت ظهور برود، تأخیرش یا تعجیلش عمل این هم محسوب می‌شود. اگر مانع ایجاد کرده باشد، تأخیرش و اگر کمک کرده باشد تعجیلش. این عمل، عمل این هم محسوب می‌شود. چقدر عظمت پیدا می‌کند. اگر یک مدیری با تمام وجودش در نظام اسلامی کار کرد و کوشید، هر برکتی این نظام پیدا کند تا زمان ظهور و در زمان ظهور جزء اعمال این هم حساب می‌شود که زمینه سازی کرده بود و اگر مدیری برخوردش برخورد از سر سیری بود و کاری نداشت، اگر نعوذ بالله ضربه‌ای هم زد، آن هم هر محرومیتی برای مردم ایجاد شود و دیرتر به مقصد برسد، همه اینها جزء اعمال آن هم نوشته می‌شود. اگر باور کردیم آن موقع رابطه‌ ما با تسهیل زندگی مردم و آن نگاه ایمانی و خدمت کردن به مردم خیلی متفاوت می‌شود.

«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ‏ وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» (یوسف/84) وقتی اینها آمدند و گفتند، یعقوب گفت: من در مقابل این تسویل نفس شما صبر جمیل می‌کنم. صبر جمیل یک بحث زیبایی دارد که مختصر می‌گویم. صبر جمیل این است که با اینکه برای من سخت است اما صبر می‌کنم. صبر نسبت به مقام رضا، مقام رضا بالاتر از مقام صبر است. یعنی به آن اتفاق راضی هستم. مقام صبر می‌گوید: برایم سخت است اما تحمل می‌کنم. ما باید در این مقامات حرکت کنیم اگر بتوانیم. به ما نگفتند: زود بروید آن مقامات را بگیرید، اینها را نمی‌خواهیم، آنجا می‌رویم. تا از اینجا طی نشود کسی به آنجا نمی‌رسد. کسی نمی‌تواند یکباره به مقام رضا بگوید، چون آن بهتر است پس من یکباره می‌روم مقام رضا، مقام رضا نسبت به مقام تسلیم بالاتر است. چون در مقام رضا یک خودی می‌بیند و راضی می‌شود. می‌گوید: خدا با من این کار را کرد و من هم راضی هستم. این یک خودی دیده اما در مقام تسلیم اصلاً خودش را نمی‌بیند. صبر و رضا و تسلیم وقتی پشت سر هم قرار می‌گیرند، مقام صبر مقام بسیار بزرگی است، صبر در برابر گناه، صبر در برابر مصیبت‌ها که انسان در مقابل فشارها صبور باشد. صبر در مقام طاعت حق که انسان در اطاعت حق صبور باشد. خسته و بی نشاط نشود. صبر یعقوب در مقابل صبر در گرفتاری‌ها بود. این صبر جمیل است منتهی ابراهیم خلیل را داشتیم، وقتی داشتند در آتش می‌انداختند، جبرئیل آمد گفت: اگر چیزی می‌خواهی بگو. گفت: از شما نه. گفت: از خودش بخواه! گفت: دارد مرا می‌بیند. منتهی این مقام کسی است که می‌بیند خدا او را می‌بیند. اگر ما یک چنین حرف‌هایی را ادعا کنیم و بخواهیم با این نگاه دست از دعا برداریم و از این حرف‌ها بزنیم، زود مشت آدم را باز می‌کنند و رسوا می‌کنند. آدم در دایره ارتباط با خدا، ادعای گزاف نکند. در دایره صدق محض ادعای دروغ نمی‌خرند. لذا ما اگر توانستیم افق نگاهمان را صبر جمیل قرار بدهیم، خیلی برای ما این مقام عظیمی است که بتوانیم به آن برسیم که در مصیبت‌ها و مشکلات، در برابر گناه، انسان صبور باشد تا خدای سبحان این صبر را به ما اعطا کند و بعد هم رضای خود را به ما اعطا کند و بعد مقام تسلیمش را خودش بدهد. صبر مراتبی دارد. یک موقع هست انسان شکوایه به کسی نمی‌کند، اما کسی که صبرش فقط مرتبط با خداست، یعنی این صبرش او را به خدا نزدیکتر می‌کند. این صبر جمیل است که صبر او را به خدا رساند.

بعد می‌فرماید: «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى‏ عَلى‏ یُوسُفَ‏» وقتی اینها آمدند و بنیامین را جا گذاشته بودند، دوباره از اینها رو برگرداند. انسان گاهی ابتدای یک عملی را غلط انجام می‌دهد. مثلاً مثال واضحی که می‌زند این است که کسی رفته در خانه دیگری و تصرف کرده است. این را وارد شدن به جای غصبی می‌گویند. امر الهی این است که باید از این خانه خارج شوی و مالی را که تصرف کردی دست برداری، الآن هم که می‌خواهی خارج شوی، باید از خانه خارج شوی، در خانه هر قدمی برداری حرام است. این حرام فعل تو است و باید انجام بدهی و واجب است و حرام را پایت می‌نویسیم. با اینکه اینها جریان بنیامین را تقصیری به خرج ندادند، حضرت یعقوب می‌فرماید: اگر جریان یوسف را به پا نکرده بودی، این جریان بنیامین و برادر دیگر هم پیش نمی‌آید. اینها مترتب بر آن علت بوده است. به آنها پشت می‌کند «وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا أَسَفى» این أسف وقتی که حزن خیلی شدید می‌شود، به طوری که وجود را پر می‌کند و خون در رگ‌ها منجمد می‌شود و می‌خواهد یک بروزی پیدا کند، این را أسف و تأسف می‌گویند. حالت حزن شدیدی که فشار می‌آورد. «عَلى‏ یُوسُفَ» أسف و یوسف، چقدر زیباست. در عین حالی که دارد حزن را بیان می‌کند، مقام حزن مانع نشده که زیبایی در حزن هم با زیبایی بیان کند. در مقام حزن هم انسان چه کار کند؟ حواسش باشد که زیبایی به کار رفته می‌تواند او را حساس‌تر بکند. با اینکه بنیامین مانده است و اسیر شده است اما باز یوسف را نام می‌برد.

لذا در اعمالمان، مثلاً در مریضی‌هایمان یک سرشاخه را اصلاح می‌کنیم، اما ریشه مریضی اگر کنده نشود، دوباره طور دیگری بروز می‌کند. این هم همینطور است. عمل مرکزی و ریشه‌ای که اینها شاخه‌های آن بوده، تا حل نشود، اگر عمل ناصالح است، ریشه‌کن نشود و به توبه منجر نشود، اگر عمل صالح است، تقویت نشود، چون عمل صالح را تقویت می‌کنیم تا ثمراتش بیشتر شود. عمل ناصالح را ریشه‌کن می‌کنند تا ثمره قطع شود. لذا اینجا توجه حضرت یعقوب به ریشه است. گاهی اگر سر نخ را پیدا نکنیم، هرچه جلوتر برویم، گره در گره می‌افتد. این گره را باز می‌کنیم، سه گره می‌زنیم. به ظاهر دنبال حل این هستیم ولی گره‌های بیشتری را در زندگی ایجاد می‌کنیم، برگشتن البته سخت است، منتهی اگر انسان برگردد محاسبه کند نسبت به گذشته، که این محاسبه یکی از نکات مثبتش این است که انسان دائماً به گذشته برگردد و نکند کاری، رابطه‌ای، حقی از من ضایع شده بود، و من یادم بود ولی کم کم یادم رفت. این برگشتن و دوباره یاد آوردن باعث می‌شود آن ریشه را پیدا کرد. خدا هم امداد می‌کند. اگر قصد انسان این بود بگردد دنبال ریشه و ریشه را پیدا کند، تا اینها اصلاح شود، اگر کسی با این قصد رفت و مدتی صبوری کرد در پیدا کردن این، خدا هم امداد می‌کند.

«وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» اینقدر گریه کرد و اشک ریخت که چشمانش سفید شد. چشم سفید شدن هم می‌تواند کنایه از کم سو شدن شدید باشد، هم نابینایی باشد. هردو را احتمال دادند. ممکن است کسی احساس کند جریان حضرت یعقوب(س) گریه برای پسر باشد. گریه برای پسر نیست. بنیامین هم فرزند دوست داشتنی برای یعقوب بود. اما برای او این کار را نکرد. برای لاوی که پسرش بود گریه نکرد. اما این جریان برای این هست که در فراق نبی که امیدی است برای آینده مؤمنین، امام سجاد(ع) حدود بیست سال در فراق امام حسین(ع) و جریان کربلا گریست. جنبه احساس بودن غلط نیست اما حد دارد. اما وقتی جنبه می‌شود در جنبه‌ی الهی مسأله، دیگر حدی ندارد. وقتی امام سجاد(ع) بیش از بیست سال در فراق امام حسین بر سر هر سفره‌ای نشست، هر جایی دید گوسفندی را ذبح می‌کنند، هر چیزی که انتقال ایجاد می‌کرد به جریان کربلا می‌گریست.آب خوردن می‌دید می‌گریست. یا فاطمه(س) 75 روز یا 95 روز بعد از پیامبر اکرم زنده بودند ولی سراسر این مدت را گریستند. در فقدان نبوت نه فقط پدر! وقتی ام سلمه سؤال می‌کند: «کیف أصبحتِ» می‌فرماید: «أصبحت بین کَمَدٍ و کربٍ» بین سختی و رنج، منتهی نه سختی که فکر کنیم از بدن است. «فقد النبی و ظلم الوصیّ» بین این دو که مرا آزار می‌دهد. لذا هرچه بگریم جا دارد. هرچقدر انسان آن حقیقت را بیشتر بشناسد فقدانش برایش تألم بیشتری است. امام حسن(ع) چطور پیاده به مکه می‌رفتند و برمی‌گشتند؟ پیاده رفتن پا را اذیت می‌کند و زخم می‌کند. اما چون در راه توحید است، این پیاده رفتن و زخمی شدن و از پا افتادن ارزش دارد. همین چشم را هم در این راه مصرف کردن، گریستن از همین سنخ است که امام سجاد(ع)، فاطمه(س) در این مصرف کردند. ما نمی‌خواهیم جریان حضرت یعقوب را با امام سجاد و جریان کربلا قیاس کنیم اما در یک سنخ و راستا هستند. این را می‌شود بیان کرد که در فقد یوسفی که وعده داده شده بود این یوسف شمس و قمر و یازده ستاره بر او سجده خواهند کرد و او سلطه پیدا می‌کند، او توحید را گسترش خواهد داد و توحید را مستقر خواهد کرد در قسمت‌هایی از زمین. پدری که این را می‌داند و می‌فهمد چه برکاتی از این بر مردم می‌رسد و چقدر عظمت دارد، گریستن در فراق این چقدر جا دارد که این برکت در تحققش تأخیر می‌افتد؟ این نگاه می‌داند یک کد باشد برای حل شدن بسیاری از مسائل دیگر و حواسمان باشد که آن عظمت، خرج کردن در راهش حتی از بدن، در پیاده روی اربعین گاهی مردم مریض می‌شوند و مشکلات زیادی هست، اما مشتاقانه با تمام وجود می‌روند. چرا؟ چون در راه ولایتی است که آن ولایت ارزش دارد انسان بدنش را به سختی بیاندازد. تحقق او شوق به اوست. اگر «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» در فراق یوسف برای یعقوب جا داشت، اگر نگاه ما به امام زمان این باشد که حضرت حقیقتی است که همه انبیاء و اوصیاء مشتاق رؤیت او بودند و دنبال دیدن او هستند، همه هستی دنبال مستقر شدن حاکمیت اوست، تعبیر هست که سماواتیان و ارضیان همه مشتاق هستند تا حاکمیت حضرت تشکیل شود. اگر ما به عنوان بشر و انسان و کسانی که گل سر سبد عالم خلقت هستیم، چقدر باید این اشتیاق ما را نالان و گریان و سوزناک کند؟ اگر به مقدار معرفتمان این سوز در وجود ما ایجاد می‌شود،«وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِیمٌ» تازه کظم می‌کرد و فرو می‌خورد، این مربوط به معرفت است. اگر ما راحت هستیم و دغدغه‌ای نداریم، گاهی یک دعایی می‌خوانیم و اسمی هم می‌بریم اما در باقی اوقات کار خودمان را می‌کنیم، نشناختیم که چیست و کیست وگرنه تمام وجودمان را در راه تحقق او فدا می‌کردیم و به زحمت و سختی می‌انداختیم، جا داشت. این اشک ما آتش زننده باشد که چرا این حقیقت را نداریم و در محضرش نیستیم.

این آیه راه ارتباط را یاد می‌دهد که اگر معتقد هستید این یوسفی است که همه جلوه‌های جمیل در وجود او متجلی خواهد شد، اگر یوسف(ع) مرتبه‌ای از این را داشته، او تمام حقیقت جمالیه در تمام افعال خودش را بروز می‌دهد، چقدر نبودش حسرت زاست و برای انسان چقدر می‌تواند سوزناک باشد و دغدغه باشد. لذا در روایتی دارد که بعضی خدمت یکی از حضرات معصومین عرض کردند، ما اینقدر اشتیاقمان به شما شدید است که گاهی می‌بینیم اعمال ظاهری و زندگی ما تحت الشعاع این اشتیاق قرار می‌گیرد. حضرت می‌فرماید: شما فکر می‌کنید اگر کسی نفسش را بر ما حبس کرد، خدا رهایش می‌کند؟ یعنی تمام وجودش را وقف ما کرده است. تمام زندگی‌ و نگاهش را وقف ارتباط با ما و در راه ما کرده است. اگر کسی خودش را در این راه قرار داد، فکر می‌کنید خدای سبحان او را رها می‌کند؟ او وقف خدا شده است. وقتی «وَ ابْیَضَّتْ عَیْناهُ مِنَ الْحُزْنِ» شد و این سوز شدت گرفت، فرج محقق خواهد شد. لذا انتظار فرج از بالاترین اعمال در دوران غیبت است، انتظار فرج یعنی این سوز را فهمیدن و این رابطه را احساس کردن، این حال را پیدا کردن و این باعث می‌شود انسان وقف می‌شود. اگر این رسید فرج محقق می‌شود. لذا دنبال این باشیم که در این رابطه بفهمیم که چه چیزی را از دست دادیم، چه چیزی را نداریم؟ جای چه چیزی در زندگی ما خالی است؟ هرچه این طلب شدیدتر شود، فرج در وجود این بیشتر محقق شده است. انشاءالله در این ایام به دل سوخته فاطمه (س) دلهای ما در فراق امام زمان بسوزد و مشتاق باشد، دلهای ما طلب کند آن حقیقتی که می‌خواهد رحمت عامه الهی و رحمت خاصه الهی در تمام هستی محقق کند و ما هم آن اشتیاق در وجودمان ایجاد شود.

«قالُوا تَاللَّهِ تَفْتَؤُا تَذْكُرُ یُوسُفَ حَتَّى تَكُونَ حَرَضاً أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِینَ» (یوسف/85) آن فرزندان و بعضی تفاسیر گفتند: حتی خانواده و بقیه، نه فقط فرزندان، اینقدر تو ذکر یوسف را می‌کنی و دائماً این را داری، «حتی تکونَ حرضاً» حرض یعنی چیزی که مشرف به موت است. مشرف به از بین رفتن است، تا داری خودت را از بین می‌بری، «أَوْ تَكُونَ مِنَ الْهالِكِینَ» بلکه از هالکین و از بین رفته‌ها شدی. کانّه دیگر مردم نگاه می‌کنند این حالت عادی ندارد.     تعبیر امیرالمؤمنین هست که بله اینها قاطی کردند اما «لقد خولطوا امراً عظیما» مردم عادی گاهی می‌گویند: اینها عقلایی زندگی نمی‌کنند. البته اینها عقلایی زندگی نمی‌کنند اما اینها مشتاق حقیقت عقل شدند و از زندگی عادی ما فاصله دارند.

«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» (یوسف/86) شما ظرفیت ندارید که غم مرا بشناسید، بدانید چرا من در فراق یوسف چنین می‌نالم. نمی‌فهمید! «بثّ» چیزی که می‌خواهد سر باز کند و دیگر نمی‌تواند بماند را بث می‌گویند. «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» این را خدا می‌فهمد که مقصودم چیست و آنجاست که آرامش بخش است. شکایت از خدا نیست و شکایت به سوی خداست. شکایت به سوی خدا مناجات می‌شود. انسان وقتی به سوی خدا «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» یعنی در حال نجوا و درد دل با خداست. اما شکایت از خدا ناراحتی و اظهار چرا است. چرا با من این کار را کردی؟ در فعل یعقوب(س) این است که «اشکوا الی الله» پناه بردن و نجوا کردن است. به یک قدرت نامتناهی تکیه کردن است. چون حزن را چه کسی می‌تواند برطرف کند؟ یعنی اگر من آمدم پیش شما درد دل کردم برای خواسته و حاجتی که رفع آن دست شما نیست، در تعبیر روایات این نهی شده است. انسان باید بگوید و نباید ساکت باشد و فشار را درون ریز کند. اما آنجایی که دیگری از عهده آن برنمی‌آید شکایت از او فایده ندارد. برو جایی که قدرت دارد در اینکه آن را برآورده کند. لذا «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» در عین اینکه نجواست، دعا و تقاضا هم هست. همین باعث می‌شود حاجت هم مرتفع شود. هم راه درد دل انسان را باز گذاشتند و نگفتند: ساکت باشید، نگفتند در خودتان بریزید. اما در عین حال کجا درد دل کنیم که تأثیر گذار باشد؟ «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» شما از کجا می‌توانید بفهمید که من کدام افق را نگاه می‌کنم؟ من از جانب خدا می‌دانم. جزء انبیای بزرگ هست. انبیای بنی اسرائیل با همه عظمتی که در طول تاریخ داشتند، پدرشان یعقوب(س) هست. تمام انبیای بنی اسرائیل افتخارشان انتساب به یعقوب(س) است. شاه بزرگی از نبوت منتسب به یعقوب است. لذا «وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. بین یعقوب(س) و فرزندانش خیلی تفاوت بود.

«یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» (یوسف/87) فرزندانم! یعقوب(س) اسم یوسف را می‌آورد. بعد از بیست و چند سال، تحسّس با تجسّس هردو هم می‌توانند یک معنا بدهند، هم می‌توانند تفاوت داشته باشند. تجسس را گاهی به نگاه عیب یابی گفتند و تحسّس را به نگاه حسن یابی گفتند. «یا بَنِیَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ» بگردید دنبال یوسف. برای اینها هیچ تصوری از اینکه یوسف زنده باشد نیست. اولین پیام اینجا این است که «فَتَحَسَّسُوا مِنْ یُوسُفَ وَ أَخِیهِ» محور را حضرت یوسف قرار می‌دهد. چون مشکلات اینها یوسف بود، محور حل هم یوسف است. پس اول دنبال یوسف بروید. تا یوسف پیدا نشود مشکلات شما حل نمی‌شود. «وَ لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ» اینها را فرستاده اما نگفته بروید گندم بگیرید. اینها را دنبال پیدا کردن یوسف فرستاده است. درست است وقتی کاروان حرکت کرد رفتند اول پیگیر گندم شدند، اصلاً پیگیر پیدا کردن یوسف نبودند. رَوح یعنی گشایشی که منتسب به خداست. دارد که برادر یعقوب آمد به او سر بزند، گفت: چرا اینقدر خمیده شدی و چشمانت سفید شده است؟ گفت: از فقدان یوسف است و نبود بنیامین. خطاب شد: یعقوب شکایت ما را نزد کسی دیگر می‌بری! «إِنَّما أَشْكُوا بَثِّی وَ حُزْنِی إِلَى اللَّهِ» آنچنان منقلب شد که گفت: خدایا بر این پیر رحم کن! خدای سبحان گفت: یعقوب، اگر یوسف از دنیا هم رفته بود، با این حال تو او را زنده می‌کردیم و برایت می‌آوردیم. اگر ارتباط انسان «من روح الله» باشد، خدای سبحان امید را در وجود این ایجاد می‌کند و اثری را می‌گذارد که حال او را خوش می‌کند. «إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ» فقط قوم کافر هستند که از روح و رحمت و گشایش الهی نا امید هستند.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 61

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/11/6

شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله هرجا هستید خداوند متعال پشت و پناه شما باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: در محضر قرآن کریم و قصه حضرت یوسف(ع) هستیم، به آخر قصه حضرت یوسف نزدیک هستیم و کار به جاهای خوب می‌رسد. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد جزء زمینه سازان ظهور حضرت باشیم. ابتدا یادآوری کنم که ما قصه‌های انبیاء را می‌خوانیم، بارها عرض کردیم قصه‌های انبیاء به عنوان شئون حضرات معصومین و پیغمبر اکرم هست که هرکدام جلوه‌ای از جلوه‌های پیغمبر و حضرات معصومین را نشان می‌دهند، لذا سیر در زندگی انبیاء در حقیقت سیر در زندگی پیغمبر و ائمه است که هرکدام از اینها شأنی از آنهاست. لذا این را جدا نبینیم. نکته دیگر اینکه این سیر از ابتدای عالم پیوسته است که خدای سبحان آدم(س) را خلق کرد تا قبل از قیامت که ظهور حضرت هست یک سیر پیوسته است و این سیر پیوسته باعث می‌شود وقتی ما نهضت انبیاء را می‌خوانیم این گره زدن قلب است به حقیقت عالم انسانی و تاریخ انسانی که همین تاریخ مرتبط، تمامِ بودن حق است و الهیت عالم است که متجلی شده است. اگر اینها را حواسمان باشد راه ارتباط با تمام فطرت‌های هرکسی در هرجای عالم هست، همین زندگی انبیاء است که شئونی از پیغمبر اکرم و اهل‌بیت هستند و این نگاه باعث می‌شود ما بتوانیم با فطرت‌های همه مردم رابطه برقرار کنیم و فکر نکنند یک پیغمبری است مخصوص دین ما، یا امامی است مخصوص دین ما، هرچند شرافت کسانی که تابع اینها هستند جای خود است اما دعوت ما عام است. لذا دعوت حضرات انبیاء عام بوده و دعوت پیغمبر اکرم عام است و شامل همه می‌شود. لذا با همین دعوت انبیاء داریم همه را به این تیم دعوت می‌کنیم و از زیبایی‌های اینها می‌گوییم و از لطافت‌های زندگی اینها می‌گوییم تا هر جان تشنه‌ای را به سمت وجود آن نبی خاتم از کانال وجود این نبی جذب کند. با این نگاه حواسمان هست که زمینه‌سازی می‌کنیم برای ظهور جهانی که همه ادیان را دعوت می‌کند. همه افراد را دعوت می‌کند به آن حقیقت چون همه می‌بینند که آن مطلوبشان که در آن نبی که می‌شناختند و در آن دینی که می‌شناختند، همان حقیقتی است که می‌بینند. گاهی تذکر خوب است که یادمان بیاید ما یک گوشه‌ای از تاریخ را بیان نمی‌کنیم بلکه یک تاریخ زنده نظام روحی انسان است. انبیاء تاریخ روحی انسان هستند. تاریخ زمانی نیست، بحث زمان نیست بلکه تاریخ روح انسان است. روح زمان ندارد. لذا تاریخ فطرت و روح انسانی است و انبیاء از این منظر، قرآن هم بخاطر همین است که بیش از دو هزار و دویست آیه در قرآن کریم مرتبط با زندگی انبیاء وارد شده است، چون تاریخ نو انسانی و حقیقت انسانی و روح انسانی است.

در محضر آیات 80 به بعد یوسف(ع) بودیم و باز از حضرت یوسف اذن می‌گیریم که وارد این مرحله از زندگی حضرت شویم. تعبیر آیه 80 این است که وقتی برادرها تمام چانه‌هایشان را زدند و دیدند یوسف دیگر بنیامین را آزاد نمی‌کند و طبق قانون اینها باید می‌ماند، اینجا دیگر اینها مأیوس شدند از اینکه بتوانند بنیامین را برگردانند. «فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ‏ خَلَصُوا نَجِیًّا» وقتی مأیوس شدند، «استیأسوا» تأکید است. یأس شدید را می‌رساند. تمام تلاش را کردند و راهی ندیدند. از نجات دادن بنامین نا امید شدند. از بقیه کناره گرفتند و رفتند جایی با همدیگر تا ببینند چه کار می‌کنند. «خلصوا نجیَّا» دارد ابن ابی العوجا با دو نفر دیگر قرار گذاشتند که در رابطه با قرآن معارضه کنند، ابن ابی العوجا زندیق بود. مشرک بود و می‌خواستند معارضه کنند. یک نفر از اینها وقتی به آیاتی در مورد نوح رسید که «وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَكِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ» از معارضه با قرآن منصرف شد.  وقتی این آیات را دید، دید که جای معارضه نیست، یکی از آن سه نفر هم با دیدن این آیه منصرف شد «خلصوا نجیّا» می‌گوید: این را دیدم و دیدم چندین عبارت را در دو کلمه بیان کرده است. اینها از بقیه کناره گرفتند و جای خلوتی رفتند و با هم شروع به گفتگو کردند تا تصمیم گیری کنند، تمام این بیان را در دو کلمه آورده است. نجیّا یعنی انسان در ارتفاع از بقیه است، این ممتاز بودن از بقیه نجواست. لذا درگوشی صحبت کردن برای این است که در حالت ممتاز بودن است. اینها کناره گرفتن و به جایی رفتند که خودشان باشند و دیگر نامحرم نباشد و حرف سری بزنند و تصمیم بگیرند. چطور برگردند و چه کنند؟ بعضی گفتند که اینها خواستند مخفیانه و با نقشه بنیامین را فراری بدهند. بعد دیدند نمی‌شود و مأیوس شدند.

«قالَ كَبِیرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» برادر بزرگ اینها در جلسه خصوصی که تشکیل دادند، به اینها گفت. طبق بعضی نقل‌ها برادر بزرگتر لاوی است که در قضیه کشتن یوسف هم پیشنهاد چاه را داد. «قَدْ أَخَذَ عَلَیْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» یادتان نرفته که پدر ما یک موثق عظیمی، ما را به خدا قسم داد. «وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِی یُوسُفَ» این اقرار دارد که شما قبلاً در مورد یوسف کوتاهی کرده بودید. پدر این را فراموش نکرده است. سابقه بد، ماجرای بنیامین که قسم خوردید نزد پدر، «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی» من از اینجا برنمی‌گردم. معلوم می‌شود برادرها در همه جریاناتی که پیش می‌آمد یکدست نبودند. اختلاف نظر بوده و بعضی جانب پدر را بیشتر رعایت می‌کردند و بعضی کمتر. برادر بزرگ رویی نداشت که نزد پدر برگردد. همین در آینده که نسل‌های اینها چه تفاوت‌هایی می‌کنند بی اثر نیست که نسل‌های اینها متفاوت می‌شوند. سبط‌های دوازده گانه که دوازده فرزند یعقوب بودند، در تاریخ می‌بینید دائماً رگه‌های این نوادگان اینها مسائل مختلفی از اینها نقل می‌کند. لذا باید خیلی حواس‌ها در فرزندان جمع باشد. «فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ حَتَّى یَأْذَنَ لِی أَبِی» تا پدر اذن ندهد من برنمی‌گردم. «أَوْ یَحْكُمَ اللَّهُ لِی» یا خدا حکم کند. از این دو معنا استفاده شده است، یکی اینکه یا اینجا بمیرم و روی برگشتن ندارم. بخاطر خجالتی که از پدر می‌کشید. یکی اینکه شاید ماندن من در اینجا باعث شود عزیز مصر دلش به رحم بیاید و بنیامین را آزاد کند و من با بنیامین برگردم. «وَ هُوَ خَیْرُ الْحاكِمِینَ» البته خدا بهترین حکم و قضاوت و تقدیر را می‌کند. این نشان می‌دهد که بالاخره این برادر با بقیه متفاوت بود و رگه‌هایی از نبوتی که در یعقوب(س) بود در این وجود بوده که اینطور الهی حرف زده است.

«ارْجِعُوا إِلى‏ أَبِیكُمْ فَقُولُوا یا أَبانا» نزد پدرتان برگردید و بگویید: «یا أبانا إِنَّ ابْنَكَ» قبلاً که می‌خواستند از پدر بگیرند می‌گفتند: «أخانا» این برادر ماست. حالا که بحث دزدی مطرح است، می‌گویند: «إِنَّ ابْنَكَ» پسر تو، به خودشان نسبت ندادند و جدایش کردند. بیان برادر بزرگتر است که روی برگشت ندارد. نمی‌گوید: برادرمان که تهمت به اینها نچسبد. «سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» ما شهادت نمی‌دهیم، این قسمت از آیه دو معنا شده است، یکی اینکه چون ما دیدیم از بار بنیامین این پیمانه در آمد. به آن چیزی که ما علم پیدا کردیم. «وَ ما كُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ» (یوسف/81) ما نمی‌دانیم پشت پرده چه خبر است. این را اگر بخواهیم با حسن نیت بیان کنیم این است که آن چیزی که با چشم دیدیم، همان است که از بار این درآمد. اما نمی‌دانیم پشت پرده خبری بوده یا نبوده. این با حسن نیت است اگر نگاه کنیم. علم ما این است که فرزند شما سرقت کرده است. نکته دیگر این است که «وَ ما شَهِدْنا إِلَّا بِما عَلِمْنا» یعقوب(س) ممکن بود از اینها بپرسد این حکمی که عزیز مصر کرد برای اینکه بنیامین را نزد خود نگه دارد، حکم قانونی آنها نبود. شما گفتید که هرکس در بارش باشد جزایش خودش است. اگر عزیز مصر می‌خواست اینها را به حکم خودش عقاب کند، نگه داشتن نبود، یا جریمه می‌کرد یا تعزیر می‌کرد و برمی‌گشت. این قانون کنعان بود. چرا قانون کنعان را گفتید که بتوانند او را نگه دارند؟ اینها می‌گویند: از ما سؤال کرد و ما هم جوابش را دادیم مطابق آنچه علم داشتیم. یعنی هم موضوع را می‌تواند بیان کند، هم حکم را می‌تواند بیان کند. هردو هم «وَ ما كُنَّا لِلْغَیْبِ حافِظِینَ» سازگار است. می‌گویند ما فکر می‌کردیم که بار حتماً نزد ما نیست لذا حکم کنعان را گفتیم، اگر می‌دانستیم چنین نمی‌گفتیم و می‌گذاشتیم با حکم خودشان باشد.

«وَ سْئَلِ الْقَرْیَةَ الَّتِی كُنَّا فِیها» اینقدر این مسأله آشکار بود که مانند دفعه قبل نیست که شاهد نداشته باشیم یا اگر شاهد آن پیراهن خونی یوسف را آوردیم، آنجا با یک سؤال اینها لو رفتند که دروغ است و حضرت یعقوب گفت: عجب گرگ مهربانی بوده که بدون اینکه پیراهن پاره شود یوسف را خورده و دریده است. اینجا شاهد صدق داشتند و شاهد صدق کاروانی بود که با آن همراه بودیم. همه اهل مصر، تهمت دزدی به همه ما خورد. اگر بپرسید: کاروانی که سرقت کرده همه می‌دانند جریان چه بود. لذا تعبیر این است از شهری که در آن بودیم بپرسید. «وَ الْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنا فِیها وَ إِنَّا لَصادِقُونَ» با کاروانی که همراه آنها بودیم بپرسید که ما راست می‌گوییم. ما در این امر صادق هستیم و گذشته ما در ذهن شما نیاید که فکر کنید ما دروغ می‌گوییم.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ عَسَى اللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» (یوسف/83) این آیه شریفه بیان یعقوب(س) است. ابتدا می‌فرماید: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً» از آن آیاتی است که خیلی مورد بحث قرار گرفته است. ما نفس مسوّله را گفتیم، گفتیم نفس مسوّله آنجایی است که ابتداعاً که انسان می‌خواهد بدی را انجام بدهد، دنبال این است که بدی را خوب جلوه بدهد. نفس مسوله تزئین می‌کند که انسان میل پیدا کند. و الا اگر انسان از اول بداند چیزی بد است، از ابتدا نمی‌رود. کم کم که نفس مسوّله قوی می‌شود دیگر کم کم احتیاج به توضیح ندارد و می‌شد نفس أماره بالسوء، یعنی به بدی امر می‌کند و انسان هم تبعیت می‌کند. لذا وقتی انسان در نفس مسوّله است باز باید شاکر باشد که هنوز معلوم است و میل به بدی ندارد. اگر بدی انجام می‌دهد، میل به بدی ندارد. در تعبیر روایت هست کسی که در این مرتبه هست، هنوز مؤمن است. بدی را انجام می‌دهد اما از بدی، بدش می‌آید. اگر این تزئین داده بود، بالاخره سر خودش را شیره مالیده و گول زده که این را خوب دیده ولی با این حال خواسته خوب ببیند اما اینطور نبود که این اینقدر بی‌باک شود و در دل بدی برود و مرتکب بدی شود و ناراحت هم نباشد. با اینکه یک امر بدی است اما یک نقطه امید است که هنوز انسان این در مرتبه نفس مسوله است و می‌تواند زود برگردد. اگر رسید به نفس أماره بالسوء به جای اینکه طرف می‌رفت بدی را انجام بدهد و باکی هم نداشت، اول در درون خودش باکی نداشت ولی الآن در اجتماع و دیدن دیگران هم باکی ندارد. این شدت نفس أماره بالسوء می‌شود.

«قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» معنای اولی که برای این کردند این است که حضرت یعقوب به اینها می‌فرماید: چرا سرقت برادرتان را زود قبول کردید؟ اگر این نفس مسوله برای شما نبود، صرف پیدا شدن از بار دلیل اینکه این حتماً سارق است و دزدیده است، نبود. شما می‌توانستید اینجا استدلال کنید و دفاع کنید. این میل درونی شما بود و بدتان نمی‌آمد برادرتان گرفتار شود. بعضی خواستند بگویند: نه، یعقوب روی سابقه سویی که از اینها داشت، این مسأله را هم باز به اینها نگاه تهمت آمیز داشت که حرف اینها را باور نکرد. در حالی که این مسأله در نظام انبیاء نبوده که به یک حکمی که سابق بوده و دروغی که قبلاً گفتند، راست بعدشان را هم دروغ ببینند. این حتماً از نظام نگاه اهل‌بیت وارد نیست. اما نگاه سوم که مرحوم علامه در المیزان می‌فرماید، خیلی زیباست. می‌فرماید: حضرت یعقوب(س) در این آیه شریفه که می‌گوید «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» عین همان مسأله‌ای است که وقتی اینها آمدند گفتند: گرگ یوسف را خورده است، «وَ جاؤُ عَلى‏ قَمِیصِهِ بِدَمٍ‏ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ»‏ (یوسف/18) مرحوم علامه طباطبایی تعبیری که دارند این است که حضرت یعقوب می‌خواهد بیان کند، این اتفاقی که امروز افتاده دنباله همان اتفاق است. خیلی بیان زیبایی است که حوادث اینطور نیست که تمام شد و رفت و شما یک کاری کردید تمام شد. آن کاری که آغاز کردید، مثل حلقات یک سلسله به دنبال خودش حوادث زیادی را می‌کشد و می‌آورد. خیلی بحث تربیتی مهمی است. اگر خدای نکرده یک واقعه‌ای را به غلط و دروغ یا معصیت ایجاد کردیم، یا برعکس صحیح و حسن و صالح ایجاد کردیم، اینطور نیست که فقط یک عمل باشد و تمام شده باشد. یک موجی در زندگی ما و در بیرون ایجاد می‌کند که تا آخر عمر ما ممکن است ادامه داشته باشد. به خصوص وقایعی که از منظر تأثیر گذاری یک تأثیر ویژه دارند. لذا حضرت یعقوب دارد به اینها تذکر می‌دهد. شما این جریان بنیامین را گسسته دیدید و من این را پیوسته می‌بینم که امروز اگر بنیامین گرفتار شد و برادر بزرگتر غائب شد و نتوانست بیاید، تمام اینها مربوط به عملی است که قبلاً انجام دادید. «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ» این تسویلی که ابتدا داشتید، هنوز نتایج آن ادامه دارد. فکر نکنید یک کاری کردید و تمام شد. تا توبه به این ملحق نشود، این دائماً مشغول تأثیرگذاری است. دائماً مشغول ایجاد نتایجی است که از آن فعل اولی شماست. این هشدار سنگینی است که اگر آدم توبه را تأخیر بیاندازد، اثر تأخیر توبه فقط این نیست که یک گناهی انسان کرده و بخشیده نشده است. اثرش این است که موج آن عمل ناصالح، دارد هی خلق جدید و آثار جدید و کارهای جدید را جلوی روی ما قرار می‌دهد که آنها از همین نشأت گرفته است و در زندگی نمی‌دانیم از کجا مبتلا شدیم و چه شده که اینطور است. لذا خوب است که انسان نسبت به اعمال صالح حواسش باشد که اعمال صالح مرکزی ایجاد کند. اعمال صالحی که تأثیر جدی بگذارند. لذا در عمل ناصالح حواسمان باشد سعی کنیم از خودمان با توبه جدا کنیم. با بد آمدن از او، تنفر از او، آن عمل حیات دارد. چه عمل صالح، چه ناصالح، حیات دارد و نمو و ثمره دارد. یا میوه‌اش شجره طیبه است که میوه‌اش عمل صالح است. یا شجره خبیثه است که زقوم است و عمل ناصالح است و سقوط بعد سقوط است. مگر اینکه انسان از عمل صالح بیزار شود، یا از عمل ناصالح بیزاز شود. گاهی انسان از عمل صالحش بیزار می‌شود. کسانی بودند سابق از این اهل جهاد و مجاهده بودند. الآن بی رغبت است و بی میل است و ناراحت است و می‌گوید: اشتباه کردم. تأثیر آنها در زندگی‌اش از بین می‌رود و عمل صالح دیگر تأثیری برای این ندارد. همانطور که در نظام عمل ناصالح اگر انسان نعوذ بالله مبتلا شد، وقتی از آن عمل ناصالح نفرت دارد، می‌بیند دوست ندارد و توبه ملحق می‌شود، اگر حق الناس است ادا می‌کند، بعد می‌بیند اثرش دیگر منقطع می‌شود. اینها چقدر زیباست. بعضی دوستان می‌گفتند: این را در دورانی که مادر جنین دارد، مادرها خیلی دوست دارند در سرنوشت بچه‌شان تأثیر مثبت داشته باشند. رعایت این دوره بسیار مهم است، به خصوص سابقه‌ای که مادر داشته سعی کنند در آن دوران نسبت به سابقه‌شان، بدی‌هایشان و تنفرشان بیشتر شود. اگر بدی در وجودشان بوده و عمل ناجور از آنها سر زده، تنفر نسبت به آن داشته باشند. این تنفر نسبت به بدی و خوش آمدن از خوبی، همین در وجود بچه تأثیرگذار است. حواسمان باشد این دوران، دورانی است که انسان سعی کند نه فقط به بدی فکر نکند و به خوبی فکر کند، اگر به بدی فکر می‌کند به تنفر از بدی فکر کند که اگر گذشته‌ای داشته از آنها متنفر است. خود تنفر از بدی در وجود بچه شکل می‌گیرد که وقتی بچه به دنیا می‌آید و رشد می‌کند، اقتضای تنفر از بدی در وجودش شدیدتر از کسی است که این فکر را در مادر نداشته است. تنفر از بدی‌ها در وجود این نهادینه‌تر شده است.

یک دوره‌ای می‌شود همین هم که می‌خواهد یک بچه‌ای به دنیا بیاورد، باعث می‌شود مادر هم به طهارت برسد. مادر به فکر بیافتد برای آینده بچه‌اش خودش به صلاح برسد و اصلاح شود. چقدر اینها زیباست. لذا می‌فرماید: «قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِیلٌ» من اینجا صبر جمیل می‌کنم. یعنی با اینکه می‌دانم این هم دنباله عمل شماست و گرفتاری بنیامین و برادر و نیامدن اینها، جدا شدن اینها، با اینکه برای یعقوب خیلی سخت بود، هنوز دنباله همین عمل شماست که از ابتدا انجام دادید و نفس مسوله شما ایجاد کرد. «عَسَى اللَّهُ» یعقوب(س) اینجا فهمید که اوج اضطرار به فراق یوسف که تسکین پیدا می‌کرد با بودن بنیامین، وقتی به این اوج رسید، فرج نزدیک است. بودن بنیامین در کنار یوسف یک مرتبه از فرج برای یوسف بود. چون یکی از نگرانی‌هایش نبود برادر بود. اما برای پدر رسیدن به اوج اضطرار بود. «أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً» با اینکه بیش از بیست سال از جریان یوسف گذشته و هرکس بعد از سی سال، مفقود بودن بچه، دیگر کم کم باور می‌کند. داریم بعضی از پدر و مادرهایی که فرزند مفقود الاثر دارند سالیان طولانی همیشه به یاد فرزند و منتظر بودند و مرور ایام اینها را مأیوس نکرده است. این که دیگر حضرت یعقوب است و می‌داند با خوابی که از ابتدای سوره بود، حتماً یوسف برای یک امر عظیمی ذخیره الهی است.«بِهِم جمیعاً» هر سه تای اینها برگردند. «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» همانطور که محسن بودن یوسف(ع) یک ویژگی برای حضرت یوسف است، این «إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَكِیمُ» علیم و حکیم نسبت به سرگذشت حضرت یوسف یک دخالت مرکزی دارد. لذا سه جا در زندگی یوسف(ع) بحث علیم و حکیم آمده است. سه جا خداوند سبحان علت می‌آورد،    سرگذشت یوسف را منتسب به اسم علیم و حکیم می‌کند. در نظام اسمائی و عرفانی از بحث‌های خیلی زیباست. علیم حکیم مدبّر افعال یوسف است. تفسیر تسنیم حضرت آیت الله جوادی آملی جزء تفسیرهای خوب است که دوستان رجوع کنند. نکات مختلفی هم در تفاسیر دیگر هست.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت 60

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/29



سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، فاطمیه اول هم از راه رسید. ایام عزای حضرت صدیقه طاهره زهرای مرضیه(س) را تسلیت می‌گویم. انشاءالله داغ دل ما با ظهور فرزندشان حضرت مهدی التیام پیدا کند. عزاداری‌های شما قبول باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله در این ایام فاطمیه توجهات ما به محبت اهل‌بیت بیش از پیش باشد و به خصوص توجه ویژه ما به فرج و تعجیل فرج در وجود ما برای این ظلم‌هایی که در طول تاریخ محقق شده به واسطه فرج ایشان به آن عدالت تبدیل شود و انشاءالله آرزوی این فرج و بسترسازی‌اش را همه ما در سدد باشیم.

شریعتی: قصه ما قصه حضرت یوسف هست و نکات بسیار لطیفی که قرار هست بشنویم. آیه 76 و 77 از این سوره را نکاتش را فرمودند و نکاتی باقی مانده است. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله زمین وجود ما و زمین هستی مرکز وجود و اطاعت از حجت بن الحسن ولی الله الاعظم قرار بگیرد و در این وجود ما و وجود هستی تمتع طویل پیدا کند و سلطنت دائم پیدا کند.

در محضر آیات سوره یوسف هستیم، آیات 76 به بعد که دو سه نکته باقی ماند. بعد از اینکه کاروان ایستاد و شروع به گشتن بارها کردند، ظرف را در بار بنیامین پیدا کردند. خدای مهربان می‌فرماید: «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» ما این نقشه را کشیدیم که یوسف بتواند برادرش را نزد خود نگه دارد و مفصل در مورد اینها گفتگو کردیم. این نقشه الهی که اینجا اجرا شد، «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» اینکه خدای سبحان این رفعت درجات را گاهی درجه انسان رشد می‌کند. ما یک نظام عمل داریم و یک نظام علم داریم. در نظام عمل که انسان عمل انجام می‌دهد، هر عملی به انسان درجه‌ای ایجاد می‌کند. اما اگر عمل با نظام علمی توأم شد و نظام علمی همراه هر عملی بود و این عمل لازمه مراتب عظیم علم بود به مناسبت و نسبتی که با آن مرتبه از علم پیدا می‌کند هر عمل درجات ایجاد می‌کند. این «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» برای این است که یوسف(ع) با نظام علمی که خدای سبحان به او اعطا کرده بود این نقشه الهی را انجام داد. لذا عمل او یک عمل ساده نیست. یک تعبیر زیبایی است که دو قصه هست. یکی را من حضور داشتم در محضر حضرت آیت الله بهجت و یکی را با واسطه نقل کردند از حضرت آیت الله خوشوقت(ره). ایشان در جلسه با آیت الله بهجت حضور داشتند. در جلسه‌ای بودند، کسی سؤال می‌کند آقا اینقدر که شما می‌فرمایید به نظام علمی نیست. بعضی از اولیای الهی، شیخ جعفر مجتهدی که در مشهد دفن هستند و از زهاد و عباد و اهل سیر و سلوک در این طریق بود که معروف است، چه مقاماتی پیدا کردند و چه محضریت‌هایی داشتند در عین حال که از جهت علمی مقامات بلند علمی نداشتند، حضرت آیت الله بهجت می‌فرمایند: خدا می‌داند اگر آقای مجتهدی با این مرتبه عملی که داشتند مرتبه علمی هم داشتند و صاحب علم هم بودند، شعاع وجودی‌شان تا کجا را می‌گرفت. نیاییم قیاس کنیم یک عالم بی عمل را با یک عامل در رتبه‌ای از علم، بلکه بیاییم عاملی که اهل عمل است و اخلاص در عملش هست، با همین شخص اگر فقیه و عالم و متفقه در تمام دین بود. شعاع وجودی این شخص را با این مرتبه نگاه کنیم. اگر ایشان با این مرتبه عملی صاحب مراتب علم بلند بود، شعاع وجودی ایشان تا کجا را فرا می‌گرفت. همین مسأله را بنده در جلسه‌ای بودم و کسی سؤال کرد و گفت: اینقدر که شما می‌گویید به علم نیست و اهل عمل خیلی کمالات دارند. ایشان فرمود: «وَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ» (مجادله/11) یعنی یک عملی را که یک نفر صاحب مرتبه معرفتی بلند نیست با کسی که صاحب مرتبه معرفتی بلند است هردو با هم یک کاری را انجام می‌دهند، یک کار فیزیکی انجام می‌شود. از نظر فیزیکی دیدن یکجور است و یک مقدار از عمل را می‌گیرد و یکجور کار و نماز است اما می‌بینید با آن مرتبه معرفتی که او دارد این یک باره درجات عظیمی را از خلق عوالم مختلف برای او ایجاد می‌کند و او را می‌رساند به جایی که باید برساند و دیگری یک درجه برایش ایجاد می‌شود و آن هم کمال است اما یک درجه.

اگر ما نمی‌توانیم و بهره‌مند نشدیم و الآن برای ما مقدور نیست مراتب معرفتی را داشته باشیم، چه کنیم که ما هم از این بهره‌ای داشته باشیم؟ سوز این نداری و حسرت اینکه اگر انسان صاحب معارف باشد، چه کمالاتی ایجاد می‌شود، یک موقع انسان ندارد و حسد و سوز و طلب هم ندارد و فقط مشغول به همان چیزی است که دارد. یک موقع هست انسان ندارد و به هر دلیلی نشده یا کوتاهی کرده نشده، ولی حسرت این را دارد که ای کاش من هم از جهت معرفتی این توانایی را داشتم. این سوز و حسرت باعث می‌شود خدای سبحان مرتبه‌ای از این را در عمل این اشباع کند و قرار می‌دهد و جزایی برای این در این رتبه قرار می‌دهد. چون خود طلب ایجاد فعلیت می‌کند و اگر هم در اینجا نشد، این عمل بعداً تحت سوز و طلب، خدای سبحان به او رفعت و درجات می‌دهد. یک موقع آدم انکار می‌کند که هیچ، یک موقع بی تفاوت هست نسبت به کمالات علمی و عمل، آن هم خودش را محروم کرده است. اما آن کسی که طلب    دارد، این طلب و سوز و حسرت می‌تواند جبران کننده باشد. البته هرچقدر هم انسان صاحب معارف باشد «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» پس کسی نباید خیالش راحت شود من معرفت دارم چون معرفت هیچ جایی پایان پذیر نیست لذا «ما عرفناک حق معرفتک» که پیامبر می فرماید، این معرفت هیچ جا پایان پذیر نیست لذا همه باید حسرت نداری معرفت‌های بالاتر را داشته باشند. حتی اگر عالم دهر است و بالاترین معرفت را امروز دارد ولی به آنکه می‌باید و می‌شود این خودش را باید بگوید «فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» که این علیم خدای سبحان است.

در آیه 77 وقتی ظرف در بار بنیامین پیدا شد، گفتند: «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» تعبیر این است که اینها قبلاً گفته بودند: «وَ ما كُنَّا سارِقِین‏» (یوسف/73)  ما اصلاً سارق نیستیم. تا بار پیدا شد، بلافاصله گفتند: «إِنْ یَسْرِقْ» اگر دزدی صورت گرفته «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» یکباره کینه‌های گذشته که این و برادر مادری او که یوسف باشد هم اینطور بودند. اینها را جلوی یوسف(ع) می‌گویند. «فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» أسَرَّ یعنی این را با فشار و سختی در درون خودش فرو برد. هیچ اظهاری نکرد و خیلی سخت است که به پدر و مادر و برادر کسی اینطور توهین شود. آن هم شخصی که در کمال طهارت است. بترسیم از اینکه گاهی بعضی از کلمات ما ناخودآگاه همین حرف‌هاست در مقابل مردم، خدا، حضرات معصومین که ناسپاسی و ناشکری است. گاهی ممکن است این حرف‌ها را زده باشیم و فرو ریخته باشیم و حواسمان نباشد. این حرفی که داریم به دیگری می‌زنیم آیا یقین داریم به اینکه چنین است. آیا چون در بار او پیدا شد یقین داریم این دزدیده است؟ خیلی از قضاوت‌های ما به ظاهر است در حالی که محمل صحیح برای حمل این که ممکن است غیر از این باشد را باید دید. بعد از اینکه اینها چنین کردند یوسف اینها را در خودش فرو برده و هم از این طرف مثبتش را می‌گیرد و آشکار هم نکرد. هم فرو بردنش که در درون ریختن است و هم آشکار نکردنش از بس شدید بود، ناراحتی را ابراز نکرد. کظم غیظ، نگذاشتند احساسات غلبه کند. در جایی که به قدرت سیطره دارد ولی نقشه الهی این نیست که اینها بفهمند. وقتی آدم در کفه اراده رب هست و تحت اراده رب قرار گرفته حرکات و فعل و گفتارش خیلی باید تحت مراقبت باشد. ما فکر می‌کنیم انبیاء و اولیاء چون معصوم به عصمت الهی هستند دیگر راحت هستند. اینها برایشان سختی کار سنگین‌تر است. قدمی بخواهند بدون اراده رب بردارند و مطابق میلشان باشد بیچاره می‌شوند.

اگر به ما گفتند: از حریم واجب و حرام تعدی نکنید، به آنها گفتند: در هر قدم نباید تعدی کنید. در هر نفس نباید تعدی کنید. بنده به معنای واقعی اینها هستند. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» (یوسف/77) این را در دلش گفت و آشکار نکرد. بعضی خواستند بگویند «أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً» را اظهار کرده اما قرائن دلالت می‌کند بر اینکه این را در دل گفت که شما بدترین هستید. یکبار دیگر این تعبیر در قرآن در مورد بنی اسرائیل آمده است که اینها در جایی که آنها را مسخ کردند، بعد می‌گوید: اینها «شَرٌّ مَكاناً» هستند. یعنی نسبت به کسانی می‌آید که بدی‌شان خیلی زیاد است. یعنی ناسپاسی در وجود شما با اینکه اینقدر مهربانی به شما کردم، خیلی بی معرفت هستید.

چقدر خدای سبحان صبوری دارد که یک بنده اینطور از او صبوری را یاد می‌گیرد و این مسئول بودن و شرح صدر داشتن و در مقابل حتی بدی‌ها شرح صدر به خرج دادن تا اینکه در حقیقت اصلاحی صورت بگیرد و مقصد نهایی را دیدن و بخاطر او صبر کردن. نه اینکه تا قدرت آمد و مردم خواستند انتقادی بکنند، انسان بگوید: چرا به من و ناراحت شود و جواب بدهد. نه، اگر تو تحمل کردی و گفتی: خدایا، من این مسئولیت را قبول کردم. مردم گاهی با تندی به من همین قدر تخلیه شوند و باعث شود آرام شوند، ارزش دارد که در دستگاه تو اینطور قرار داده شوم! من می‌روم و حاکمیت اسلام به جا بماند، به دین بدبین نشوند ولی به من بدبین شوند عیب ندارد. ما خودمان را دین می‌بینیم و اسلام می‌بینیم و دین را سپر خودمان قرار می‌دهیم.

مرحوم بافقی که در مجاهدت در دین خیلی عظیم بود. دیدند افسر لاتی از زمان رضاشاه یک گناهی را در علن مرتکب می‌شده است. ایشان جلو می‌رود و تذکر می‌دهد که این کار سزا نیست، یک چک در گوش مرحوم بافقی می‌زند. امر به معروف کتک خوردن هم دارد. ایشان صورتش را این طرف می‌کند و می‌گوید: یکی دیگر هم این طرف صورتم بزن اما گناه نکن! خودش را سپر دین قرار می‌دهد که من کتک بخورم و تو تخلیه شوی و با کتک خوردن من به دین برگردی که ببینی من بخاطر دین کتک می‌خورم و تو هم از گناه دست برداری. چقدر کسی باید نسبت به احکام دین غیور باشد که حاضر است کتک بخورد که کسی گناه نکند. طرف خیلی منقلب شد و دید عالم متشخص اینچنینی وقتی اینطور می‌گوید، برگشت. ما حاضر هستیم برای دین در این نگاه چنین باشیم. تعبیری که اینجا نسبت به یوسف(ع) آمده، «وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» اینها را فرو برد و آشکار نکرد. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» در رابطه با آیه 78 می‌فرماید: «قالُوا یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَیْخاً كَبِیراً فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/78) بعد از اینکه اینها دیدند فایده ندارد و کار بیخ پیدا کرده و بنیامین در قدرت یوسف گرفتار شد و اینها به پدر قول داده بودند بنیامین را برمی‌گردانیم و نزد پدر بد سابقه بودند و این بار خیلی مراقب بودند. وقتی دیدند چنین شد نزد عزیز مصر آمدند و گفتند: «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» صفتش را به رخ کشیدند که ای کسی که قدرت داری و می‌توانی. این نکته که برادرانی که حسادت اینها را به غرور کشاند، بیایند جلوی کسی و مجبور شوند اظهار کنند، آن هم کسی که نمی‌دانند ولی همان برادری است که آنطور تحقیر کردند تا از دستش آزاد شوند، اینها سنت الهی است که انسان آنجایی که استکبار می‌کند و می‌خواهد حسد و تکبر بکند، عاقبتش یک تحقیر است. این «یا أَیُّهَا الْعَزِیزُ» برای کسانی که برای خودشان یک سرفرازی قائل بودند خیلی سخت است. وقتی آدم به کسی چنین خطابی بکند یعنی ما ذلیل هستیم. مقابل کسی که آدم اظهار عزت می‌کند یعنی ذلیل هستیم. از یک طرف ذلت خودشان و عزت او را وساطت قرار می‌دهند که تو عزیز و قدرتمند هستی و کاری از ما برنمی‌آید. «إِنَّ لَهُ أَباً» این پدر دارد. احساسات پدری و فرزندی را واسطه کردن. «إِنَّ لَهُ أَباً» أب داشتن یک واسطه، «شَیْخاً» پدر او پیر هم هست. پدر پیر خیلی احساسات را سنگین می‌کند. این پدر تحمل اذیت بیشتر را ندارد. «كَبِیراً» بزرگ قومش هست. وقتی بزرگ خاندان است این تشخص برایش خیلی شکنندگی ایجاد می‌کند که یکباره بگویند: یک پسرش طعمه گرگ شد و یک پسرش هم به دزدی متهم شد. هرکدام از این صفت‌هایی که آوردند یک کار روانشناسی جدی است. «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ» یکی از ما را جای او بگیر. این خودش یک تلطیف ایجاد می‌کند که ما حاضر هستیم خودگذشتگی تا این حد که یکی از ما جای او بماند. این نشان می‌دهد که نسبت این با پدر، با نسبت ما با پدر متفاوت است. اگر ما بمانیم و این برود پدر ما در راحت بیشتری است تا وقتی که ما برویم و او بماند. این چیزی که اینها همیشه دنبالش بودند که محبت پدر را به خودشان جلب کنند با جدا کردن یوسف و برادر از پدر، اینجا مجبور شدند به مقابل از آن اقدام کنند که بگویند: حاضر هستیم ما اینجا بمانیم ولی بنیامین نزد پدر ما برگردد. چون قول داده بودند. همین مقدار هم نشان می‌دهد که شاید همین اعمال گاهی شاید سبب نجات می‌شود.

«إِنَّا نَراكَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» بحث احسان در زندگی یوسف(ع) یک نقش خیلی جدی دارد که این جالب است. شاید در شش جای قرآن کریم در رابطه با نقش احسان در زندگی یوسف(ع) بیان داریم. یکی آنجاست که یوسف بزرگ می‌شود «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ‏ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/22) ما اینطور محسنین را جزا می‌دهیم که با همه سختی‌هایی که این گرفتار شد، وقتی به رشد رسید، ما علم و حکمت به او دادیم و این علم و حکمت نتیجه محسن بودنش است. هرکسی هم این حال را داشته باشد و نسبت به دیگران اهل خیر و صلاح باشد، ما محسنین را جزا می‌دهیم. هرجا هم آمده همه سیره و سنت است. یعنی هیچگاه به عنوان شخص یوسف این محسن به کار نرفته است. یعنی به عنوان سیره، یوسف(ع) یک سنت گذار در جریان احسان است. دارد یک راهی را ترسیم می‌کند که بقیه هم در این راه بیافتند.امامت را برای اهل احسان معنا می‌کند که به یوسف اقتدا کنید تا به نتایج برسید. در آیه دیگر وقتی در زندان بود و رؤیای آنها را خواستند تفسیر کنند، «نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراكَ‏ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/36) ما می‌بینیم تو از محسنین هستی. وقتی مردم به کسی که اهل احسان و عمل صالح هست نگاه می‌کنند، می‌بینند که این شخص حتماً ارتباطش با خدا قوی تر است و اخباراتی از غیب برای او محقق است. علمی دارد که دیگران ندارند. ارتباطاتی دارد، صفایی دارد که صفای او باعث می‌شود تفسیر و تأویل خواب اینها را بکند. سومین جا وقتی است «وَ كَذلِكَ‏ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/56) ما اگر او را به این مقام رساندیم، چون اجر محسنین را ضایع نمی‌کنیم و به عزت عزیزی مصر او را می‌رسانیم. چون سنت ما این است که این احسان در دنیا جزایش داده می‌شود و احسان گم نمی‌شود و جزایش را همین‌جا آشکار می‌کند. یکی هم بیان برادرهاست که می‌گویند: «فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ إِنَّا نَراكَ‏ مِنَ الْمُحْسِنِینَ» ما هرچه با تو برخورد داشتیم، با اینکه نمی‌دانستند این یوسف است، دیدیم این کار از کسی برمی‌آید که اهل احسان است. لذا تقاضا می‌کنند از ما قبول کن تا او را آزاد کنی چون از محسنین هستی.

«قالَ أَنَا یُوسُفُ‏ وَ هذا أَخِی قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَیْنا إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ» هرکس تقوا و صبر پیشه کند، «فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» (یوسف/90) این نتیجه عزتی که من پیدا کردم نتیجه تقوا و صبر من بوده که در سرتا سر مشکلاتی که ایجاد کردید، من از حد تقوای الهی تعدی نکردم. جای دیگر در غیر سوره یوسف می‌فرماید: «وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَیْناها إِبْراهِیمَ عَلى‏ قَوْمِهِ نَرْفَعُ‏ دَرَجاتٍ‏ مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِیمٌ عَلِیمٌ» (انعام/83) « بعد می‌فرماید: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ كُلًّا هَدَیْنا وَ نُوحاً هَدَیْنا مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِهِ داوُدَ وَ سُلَیْمانَ وَ أَیُّوبَ وَ یُوسُفَ وَ مُوسى‏ وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» (انعام/84) این سیره ما در طول تاریخ بوده است. این نگاه که کسی از دوران کودکی محسن باشد، در زندان محسن باشد. وقتی به عزت می‌رسد محسن باشد، در مقامی که در تخت نشسته به او ظلم می‌کنند و بد و بیراه می‌گویند، محسن باشد. در رابطه با خدا محسن باشد. در همه ارتباطاتش هیچ تغییری در نگاه احسانی او ایجاد نشود خیلی عالی است. این تعبیری که نسبت به حضرت عیسی(ع) است «وَ جَعَلَنِی مُبارَكاً أَیْنَ‏ ما كُنْتُ» (مریم/31) من هرجا باشم محسن هستم چه در دوران کودکی و چه در اسارت و زندان و چه در دوران اذیت دیگران و در دوران تخت و سلطنت، انسان وقتی به یک قدرتی می‌رسد، حواسش باشد نسبت به کمالاتی که داشته و ان کمالات سبب شدند به اینجا برسد، نسبت به آنها شدیدتر هم شود.

در آیه 79 سوره یوسف می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ» یکبار آنجایی که زلیخا با یوسف تنها شد، فرمود: «قال معاذ الله»، معاذ الله با اعوذ بالله چه تفاوتی دارد؟ معاذ الله آنجایی است که دیگر فرصت نیست و وقتی که انسان بخواهد فکر کند نیست و باید به سرعت به پناهگاه برود. حتی «اعوذ بالله» که من پناه می‌برم، حتی این مقدار فرصت‏ نیست. حتی بیان فرار نیست و خود فرار است. معاذ الله خیلی زیباست، این نشان می‌دهد در مقام قضاوت، از مقام‌هایی است که یوسف(ع) در مقام قضاوت می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» (یوسف/79) اینقدر این آیه زیبا و بشارت زا است که انسان مکیّف می‌شود و یاد استشهادی می‌افتد که حضرات معصومین به این آیه کردند. می‌فرماید: به خدا پناه می‌برم و باید به او رجوع کرد، که بگیرم مگر کسی که غیر از کسی است که متاعم نزد او بوده است. من این کار را نمی‌کنم! تعبیر سرقت نمی‌کند، می‌گوید: آن کسی که متاع ما نزد او بوده، اگر غیر از او را بگیرم، ظالم هستم. یعنی جایی که قضاوت است نباید احساسات غلبه کند، باید انسان کاملاً حواسش باشد که احساسات حاکم نشود. دارد قبل از قیامت، در صحنه حساب، حضرت فاطمه زهرا(س) وقتی می‌خواهد وارد بهشت شود و اذن دخول بهشت را به او می‌دهند، حضرت می‌ایستد و می‌گوید: تا من محبین خود را شفاعت نکنم وارد نمی‌شوم. دارد که مثل مرغی که دانه‌های درشتر و بهتر را جدا می‌کند، شیعیان و محبینش را دانه دانه جدا می‌کند و همراه خود می‌برد و می‌گوید: حالا اگر می‌خواهید داخل بهشت شوید، اینطور نروید و مکث کنید تا مقام شما روشن شود. می‌گوید: مکث کنید و به خدا عرض کنید: خدایا مقام فاطمه آشکار شد. مقام ما هم آشکار شود. آنجا خدای سبحان به آنها که محبین فاطمه هستند می‌گوید: شما هم برگردید، آن کسانی که محبّ شما بودند و خدمتی به شما کردند را هم ببرید.

یک روایتی است از ابی اسحاق لیثی از امام صادق(ع) که بسیار زیباست. اسم این روایت حکم ملکوتی است.  استشهاد به این آیه می‌کند و می‌فرماید: «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ إِنَّا إِذاً لَظالِمُونَ» مؤمنین مبتلا به کارهای بد می‌شوند و اگر ذاتشان ذات ایمانی باشد، در روز قیامت هر فرعی باید به اصلش ملحق شود و مؤمنین باید به امام معصوم ملحق شوند. اینها فرع امام معصوم هستند و باید به او ملحق شوند. اما با این گناهان که نمی‌شود این فرد به اصل ملحق شود. این بدی‌ها در وجودش است و نمی‌تواند به طهارت محض ملحق شود. تعبیر روایت این است که می‌فرمایند: اولاً ما باید حتماً کسی که متاع ما پیش اوست به خودمان ملحق کنیم، متاع ما محبت است. اگر این محبت در وجود این نمانده باشد، متاع ما پیش او نیست و سرمایه حضرات معصومین که نزد ماست و باعث رجوع این فرع به اصل می‌شود محبت و اطاعت است. لذا اگر در کسی این نباشد، متاع آنها نزد او نیست. سعی کنیم این متاع گران قیمت تر و ارزشمند‌تر و بیشتر شود. دارد که اعمال بد اینها با مواقفی که پیش آمده از اینها جدا می‌شود اما اعمال بد بدون فاعل نمی‌ماند. این اعمال بد ملحق می‌شود به کسانی که ذاتشان خبیث است و تأثیر داشتند در سنت گذاری خباثت در جامعه. هرچند فاعل ظاهری این نبوده است اما انحراف را او پایه‌گذاری کرده بوده است و این ممکن است نسل‌ها قبل بوده باشد. او باعث این انحرافات شده است. تمام این اعمال از این جدا می‌شود و به آنها ملحق می‌شود. اگر اعمال صالح دیگرانی دارند که ذاتشان پلید است، بعد از آنکه جزاهای آنها را در مراتب خفیف شدن عذاب‌ها ببینند، از آنها جدا می‌شود آن اعمال، چون آنها نمی‌توانند به خباثت مطلق ملحق شوند مگر اینکه از آنها جدا شود. آنها هم می‌رسد به مؤمنینی که سبب بودند برای ایجاد این جوسازی و جامعه سازی، محیط سازی کرده بودند اعمال صالح ایجاد شود. حضرت استشهاد می‌کند به این آیه که «قالَ‏ مَعاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنا مَتاعَنا عِنْدَهُ» باید متاع ما نزد او باشد تا ما او را دستگیری کنیم.

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  59

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/22


سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، میلاد با سعادت زینب کبری و همینطور روز پرستار را خدمت همه شما و پرستاران عزیز و نازنین تبریک می‌گویم. انشاءالله بهترین‌ها برای شما رقم بخورد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم و این میلاد با سعادت را تبریک می‌گویم. انشاءالله این میلاد مبارکی که ششمی پنج تن بود و تعبیر زیبایی است، بر همه ما مبارک باشد و بتوانیم از این جاذبه‌های زینبی استفاده‌های زیادی داشته باشیم.

شریعتی: قصه ما قصه حضرت یوسف هست و نکات بسیار لطیفی که در جلسه‌های قبل شنیدیم، حسن مطلع بحث ما قطعاً در مورد حضرت زینب(س) خواهد بود و بعد وارد بحثمان شویم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله مورد توجه و عنایات امام عصر(عج) باشیم. مطلع بحث را با چند جمله از کتاب «آفتاب در حجاب» از آقای سید مهدی شجاعی نویسنده خوش بیان و خوش قلم نقل می‌کنیم که انشاءالله ما هم خودمان را به دریای زینبی متصل کرده باشیم و شفاعت حضرت و یاد حضرت در دلها ایجاد بشود. در فصل دوم این کتاب هست «سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصه‌ی وجود گذاشتی ای نفر ششم پنج تن، بیش از هرکس حسین از آمدنت خوشحال شد، به سوی پدر دوید و با خوشحالی فریاد کشید پدر جان پدر جان! خدا یک خواهر به من داده است. زهرا مرضیه گفت: علی جان اسم دخترمان را چه بگذاریم؟ حضرت مرتضی پاسخ داد: نامگذاری فرزندانمان شایسته پدر شماست. من سبقت نمی‌گیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر. پیامبر در سفر بود. وقتی بازگشت یک راست به خانه زهرا وارد شد. حتی بیش از ستردن گرد و غبار سفر از دست و پا و صورت و سر، پدر و مادرت گفتند: برای نامگذاری عزیزمان چشم انتظار بازگشت شما بوده‌ایم. پیامبر تو را چون جان شیرین در آغوش فشرد و گوشه لب‌های خندانت بوسه زد و گفت: نامگذاری این عزیز کار خود خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او می‌مانم. بلافاصله جبرئیل آمد و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود اسم زینب را برای تو از آسمان آورد. ای زینت پدر و ای درخت زیبای معطر. پیامبر از جبرئیل سؤال کرد که دلیل این غصه و گریه چیست؟ جبرئیل عرضه داشت: همه عمر در اندوه این دختر می‌گریم که در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید. پیامبر گریست، زهرا و علی گریستند. دو برادرت حسن و حسین گریه کردند و تو هم بغض کردی و لب برچیدی.» انشاءالله خدای سبحان این خانم را شفیع همه ما قرار بدهد.

شریعتی: هرچند نام نیک فراوان شنیده‌ایم *** نامی به باشکوهی زینب نشنیده‌ایم

حاج آقای عابدینی: از آیه 76 سوره یوسف بحثمان را آغاز کنیم. بعد از اینکه جریان پیمانه که در بار برادران یوسف و بنیامین قرار داده شد تا با تدبیری که خدای سبحان قرار داده بود، گفتیم: تمام افعال انبیاء تحت اراده خدای سبحان است. لذا اینجا کسی دنبال این نگردد که چرا یوسف چنین کرد؟ تحت تدبیر الهی خدای سبحان برای آزمایش، یعقوب و یوسف، برای آزمایش بنیامین و برادران، برای آزمایش همه اینها تدبیری را قرار داد و این تدبیر برای هرکدام آثاری داشت. برای یعقوب، هنوز یعقوب در ادامه شدت ابتلائات است. برای یعقوب هنوز ابتلائات اوج می‌گیرد. درست است که برای یوسف ابتلائات رو به حل شدن بود. اما برای یعقوب این نبود و هنوز رو به بالا رفتن بود. چون قبلاً با بودن بنیامین برای یعقوب یک تسلایی بود از فقدان یوسف، همین تسلا را هم خدای سبحان از او دور کرد برای اینکه آزمایش او به اوج برسد. برای برادران یک ابتلایی بود که یادآور شوند کارهایی را که ثابت کردند و بلکه توبه کنند و برگردند. برای یوسف یک گشایش دیگری بعد از گشایش بود. برای بنیامین یک آزمایش سخت بود. یک کسی که همه وجودش در همه لحظات طهارت بوده، یکباره جلوی انظار عمومی تهمت سرقت بخورد و صبر کند و لب باز نکند و اعتراض نکند و همه به او به چشم سارق بنگرند. برای هرکدام یک مرحله‌ای است و یک اثری ایجاد می‌کند.

بعد از اینکه قرار شد کاروان‌ها را بگردند و قبل هم جزا را معلوم کردند که اگر در کاروان شما پیدا شد، چون قانون مصر این بود که اگر سارق را بگیرند، تازیانه می‌زدند و توهین درونش بود. اما طبق قانون کنعان که این هم تدبیر الهی بود که از خودشان بپرس، جزای شما اگر در کاروان شما کسی پیدا شد چیست؟ آنها هم یقین داشتند که نیست. گفتند: قانون ما این است که اگر سارق کسی باشد خود سارق جزای اوست. یعنی عبد کسی می‌شود که از او سرقت کرده است «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) خودش جزای اوست، دیگر در اختیار شماست. با این اقراری که یوسف گرفت، تنها راهی که برای ماندن بنیامین پیش یوسف امکان پذیر بود تا تدبیر الهی محقق شود و یعقوب به اوج برسد، برادرها بخاطر وثیقه‌ای که با یعقوب داشتند به یک چالش مبتلا شوند که چه کنند و گذشته خود را یادآور شوند و یوسف به گشایشی برسد و بنیامین هم امتحان پس بدهد، تعبیر این است «فَبَدَأَ بِأَوْعِیَتِهِمْ قَبْلَ وِعاءِ أَخِیهِ» (یوسف/76) اول شروع کردند بارهای برادرها را گشتند و بعد «ثُمَّ اسْتَخْرَجَها مِنْ وِعاءِ أَخِیهِ» از بار بنیامین این بدست آمد.

در بعضی تواریخ آمده وقتی بار ده نفر را گشتند، نبود. دیدند او از همه مظلوم‌تر است. گفتند: معلوم است شما این کار را نکردید. گفتند: نه چون این اتهام زده شده او را هم بگردید. وقتی که این بار را گشتند، بار پیدا شد. تعبیر قرآن این است «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» خدا می‌فرماید: ما این کار را کردیم. کِد به معنای نقشه است ولی عمدتاً چون در راه خلاف نقشه‌کشی به کار می‌رود، حیله می‌شود. حیله هم از بار معنایی نقشه است، اما حیله یک بار منفی پیدا می‌کند. اصلش این است که یک نقشه کشیدن است که ظاهر دیده نشود. یعنی یک نقشه‌ای را اجرا می‌کنند که در ظاهر آثارش دیده می‌شود ولی خود نقشه دیده نمی‌شود. «لیوسف» یعنی برای یوسف، یعنی این به نفع یوسف بود. نقشه را ما کشیدیم اما جزء گشایش برای یوسف بود. یوسفی که از همه خانواده دور افتاده بود، این اولین وصال برای اوست که ایجاد می‌شود که برادر پدر و مادری خودش را پیدا می‌کند.

گفتیم که جریان گشایش‌های یوسف مطابق ابتلائات یوسف بود. ابتلائات پله پله بالا رفت و پله پله هم شروع به حل شدن کرد. وقتی برادرها می‌خواستند نقشه بکشند که یوسف را به قتل برسانند یا از سر راه بردارند، آنجا ذکر این برادر شده که «یوسف و أخوه أحبُّ الی أبینا منا» یکبار در ابتلائات ذکر شده و در حل هم مقابل همان، یعنی برادرها رفتند و آمدند و حالا به موطنیکه قبل از اینکه جریان به حضرت یعقوب برسد باید جریان ابتلاء بنیامین که در رفتن بالا محقق شده بود، مطابقش در این پله مطرح شود. یعنی آیه هشتم که بود با این آیه 76 که در اینجا مطرح می‌شود دوباره اینها به هم متصل می‌شوند. ذره به ذره از جهت داستانی و زیبایی داستان این رعایت شده است. اینها جزء ظواهر است که ظواهر هم زیبا رعایت شده است. همه چیز با کمال زیبایی چیده شده است. چقدر این زیبا چیده شدن کار را لذت بخش می‌کند و به کسانی که اهل کار در زیبایی‌ها هستند، سوژه می‌دهد. آنهایی که اهل قصه نویسی و فیلمنامه نویسی هستند، می‌توانند استفاده کنند. «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» این کِدنا،    نسبت کید به خدا دادند قبیح نیست. اولاً علتش این است که این کیدی که خدا برای یوسف علیه برادرها کرد، این کید جزایی بود. جزاء کار خود برادرها بود. لذا کید جزایی مانعی ندارد و خدای سبحان دارد «الله یستهزء بهم» استهزای خدا جزایی است. یعنی عمل اینها کاری بود که جزایش این مسخره شدنشان می‌شود. «وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ» (آل‌عمران/54) یعنی اینها مکث کردند و خدای سبحان هم، خود مکر اینها مکر خدا شد. اینها فکر کردند دارند مکر به مؤمنین می‌کنند، اما مکر به مؤمنین مکر علیه خودشان بود و خودشان را مسخره کردند. مکر خدا جزای کار اینهاست.

اگر کید را حتی معنای منفی بگیریم، معنای عام از مثبت و منفی هم دارد که همان نقش باشد، آنجا هم اشکال ندارد چون جزایی است. چون اینها کید کرده بودند نسبت به یوسف، حالا «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ» ما هم برای یوسف کید انجام دادیم. این یک نکته بود که کید یک معنای عام است و ثانیاً اگر معنای منفی هم باشد، بازتاب کار خودشان است. «ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ» اگر می‌خواست با قانون مصر این کار را بکند امکان نداشت. دین ملک، یعنی قانون مصر، با قانون مصر اگر این کار را می‌کرد امکان نداشت بنیامین را نگه دارد و این نگه داشتن بنیامین یک نقشه الهی چند جانبه است. لذا حتی در روایت وارد شده که اینجا با اینکه ظاهرش کذب بود، حتی کذب به زبان یوسف جاری نشد. یوسف گفت: آن پیمانه را در بار بنیامین بگذارند، اما یوسف به اینها سارق نگفت. او خبر نداشت و اظهار سرقت کرد و این را به آنها نسبت داد. اما در عین حال که به کار نبرده خدا سبحان می‌گوید: ما این کید را کردیم تا یک آزمایشی که به صلاح اینهاست، هم به صلاح یوسف و یعقوب و برادرها و بنیامین است، یعنی همه اینها از این نفع می‌برند. غیر از اینکه خود بنیامین با یوسف تراضی کرده بودند، چون اتهام سرقت یک اتهام حق الناس است، با رضایتی که او خودش داشت که می‌دانست اشکالی نداشت و راضی بود. غیر از اینکه یک تعبیر زیبایی است که وقتی این پیمانه را از بار او درآوردند برای برادرها خیلی گران تمام شد که چرا این کار را کردی؟ اصلاً احتمال ندادند که او این کار را نکرده باشد. با اینکه سابق از این در تمام بارهایشان پولهایشان را قرار داده بودند و اینها متوجه نشده بودند و در کنعان متوجه شدند پولهایشان هست. این کار را کردند که اینها بدانند این کار امکان پذیر است که در بارهای اینها چیزی قرار بدهند که خودشان خبر ندارند. پس اینجا چرا احتمال ندادند که نگویند: تو خودت این کار را کردی یا کس دیگری کرده است؟ همین که از بار او درآمد به او رو کردند و گفتند که چرا این کار را کردی؟ در حالی که اگر بنیامین نبود احتمال می‌دادند از برادرهای دیگر بود و این پیمانه در بار آنها پیدا می‌شد، به این راحتی قبول نمی‌کردند. یعنی حسادتی که بود اینجا خودش را نشان داد. حسادت‌ها به این راحتی از بین نمی‌رود و آدم ممکن است به کسی که علاقه‌مند است به سرعت و راحت یک اتهام را قبول نکند و دنبال یک راه و محمل فرار باشد که این را توجیه کند.     لذا وقتی می‌گویند: کسی که کسی را دوست دارد عیب‌هایش را نمی‌بیند، همه را تعبیر به حسن می‌کند. اگر در بار یکی از برادرهای دیگر بود. حتماً از او سؤال می‌کردند، تو خودت این کار را کردی؟ با اینکه این برادرها دائم با هم بودند و جدا هم نشده بودند.

لذا حتی دارد وقتی به بنیامین گفتند: چرا این کار را کردی؟ گفت: این کار را کسی کرد که بار پیش با شما کرد. اصلاً اینها توجهی نکردند و این را نشنیدند. اینها مربوط به این است که آدم وقتی با هم یکرنگ و صاف نیست، بالاخره اگر یکجایی می‌بیند به آن کسی که خیلی به او علاقه ندارد یک صدمه‌ای می‌خورد، خیلی هم ناراحت نمی‌شود. این آنجایی است که انسان را به ضلالت می‌اندازد. مجبور شدند و اشتباه کردند در مقابل بنیامین و این را نسبت به او دادند، یعنی اینها این نسبت در ذهنشان شکل گرفت که این کرده است. خود اینکه اتهام نسبت به یک مؤمنین شکل بگیرد که اگر محمل صحیحی برایش پیدا می‌کردند که در بین خودشان سابقه هم داشته است و این هم اظهار کرده که من نکردم، آن کسی کرده که بار پیش با شما کرده است. حرکت بار قبل برای این بود که یک چنین چیزی آشکار شود و اینها بعداً اگر توجه کنند می‌گویند: چرا ما این احتمال را ندادیم؟ در حالی که اگر انسان نسبت به نزدیک و دوستی باشد که علاقه به او دارد، حتماً اختلافات مسأله را برای حل مسأله در نظر می‌گیرد. حواسمان باشد به سرعت قضاوت نکنیم. خدای سبحان گاهی یک علائمی را برای ما قرار داده و یک ابتلائاتی را پیش می‌آورد که اگر توجه به آن علائم کنیم می‌توانیم این ابتلائات را درست قضاوت کنیم ولی غفلت می‌کنیم و قضاوت غلط مرتکب می‌شویم که بعد می‌فرماید: «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُفَ ما كانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِكِ إِلَّا أَنْ یَشاءَ اللَّهُ» اگر می‌خواست با قانون مصر اینطور شود، امکان نداشت برادرش را نگه دارد، اما این با سؤال از آنها و قانون آنها، این امکان پذیر شد و تکریم شد. فقط کافی بود بنیامین در کنار یوسف باشد. حتی یوسف می‌توانست خلاف قانون مصر برادر را نگه دارد، اما در آنجایی که در مسند حکومت بود، حتی برای کاری که یقین داشت ضروری است، خلاف قانون نکرد و راه قانونی را در پیش گرفت. قابل توجه ما که هرجا قانون به نفع ما باشد دم از قانون می‌زنیم و هرجا قانون به نفع ما نیست، گویی قانون نیست و تخلف می‌کنیم.

درجریان قحطی که شد، ملک خودش را کنار کشید و همه قدرت من تفویض تو و تو انجام بده. برای اینکه یک حکمی را به سرانجام برساند هیچگاه بی قانونی نکرد. در مصر این قانون بود که اگر کسی از بیگانگان داخل در اینجا شد و مرتکب جرم شد، می‌شود قانون آنها را در مورد خودش اجرا کرد، لذا از این بند استفاده کرد و همین بند را به کار گرفت که قانون کنعانیان را به کار گرفت. «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» خدای سبحان می‌فرماید: هرکس را بخواهیم درجاتش را بالا می‌بریم، این یک بحث مفیدی است و دوستان به تسنیم حضرت آیت الله جوادی مراجعه کنند که از بحث‌های خوب تربیتی و اخلاقی هم هست. «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» اینکه بالای هر علمی، علم بالاتر هست. هر علمی داشته باشیم بالاتر از آن هم هست. دست بالای دست در قدرت است و قدرت تابع علم است. علم قدرت می‌آورد، با این نگاه که هر علمی را تصور کنید و هرچقدر هم عالم باشد، خدای سبحان می‌فرماید: «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» آیا خدا هم ذی علم است؟ نه. اگر خدا هم ذی علم بود باز هم بالای دست خدا باید بالاتری باشد. ذی علم یعنی کسی که صاحب علم است. علم را به دست آورده است. اما آن کسی که خودش علم است دیگر ذی علم نیست. لذا خدای سبحان آن علیم است «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» او علیمی است که متن علم است و بالاتر از متن علم نداریم. اینکه انسان هرجا رسید بگوید: این آخر علم نیست. دارد بیان این کاری که یوسف(ع) اینجا انجام داده، دو حیثیت برایش بیان می‌کند. یکی اینکه «نَرْفَعُ دَرَجاتٍ مَنْ نَشاءُ» ما یوسف را اینطور با همین واقعه‌ای که اتفاق افتاد و سرقت محقق شد، بالا بردیم. بالا بردن دست ماست!

چون اینها بعد مجبور شدند اضطراراً نزد یوسف بیایند و با درخواست و التماس خواهش کنند اگر می‌شود این برادر ما را برگردان. این رفعت است. غیر از اینکه این رفعت ظاهر و باطن است، اما برای تنبه اینها،«وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» فکر نکنید آنچه شما می‌دانید آخر علم است. کسی می‌گفت: جوان مهندسی جلوی من کنار کعبه ایستاده بود. می‌گفت: اگر این دیوار کنار برود این سقف حتماً می‌ریزد. گفتم: اگر قرار بود خدای سبحان هم همین مهندسی را فقط بلد باشد، دیگر خدا نبود و مثل ما بود. یعنی نظام علمی علاوه بر این سببیت‌هایی که می‌شناسیم، اینطور نیست که تنها سببیت این باشد. «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِی عِلْمٍ عَلِیمٌ» می‌خواهد بگوید: قانع به هیچ مرتبه از علم نباش. بالاتر هم راه دارد. دست برتر در علم هست. لذا انسان در علم خضوع باید داشته باشد و هرچه علم بالاتر می‌رود خضوعش بیشتر شود. امیرالمؤمنین فرمود: «كُلُّ وِعَاءٍ یَضِیقُ بِمَا جُعِلَ فِیهِ إِلا وِعَاءَ الْعِلْمِ فَإِنَّهُ یَتَّسِعُ‏ بِهِ‏» (نهج‏البلاغه، حكمت 205) هرچقدر در ظرف علم ریخته شود و عالم بیشتر به علم بپردازد، ظرف وجودی‌اش وسیع‌تر می‌شود و قابل بیشتر از علم می‌شود. پس هرچه انسان عالمتر شود، ظرفیت پذیرش علمش بالاتر می‌رود و انسان به خدا نزدیک می‌شود و بهره‌مند تر می‌شود لذا ظرف وجودی‌اش و نیازش به علم بیشتر از گذشته می‌شود. عالم است که نیازمند علم است و الا جاهل خودش را نیازمند نمی‌بیند. هرچه انسان عالمتر باشد خضوعش در مقابل قواعد هستی بیشتر است.

برادرها اینجا این بیان را کردند، «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» (یوسف/77) این نشان می‌دهد که کینه‌ها و حسدها از دست نرفت. به جای اینکه این واقعه اینها را منتقل کند به کاری که با یوسف داشتند، یوسف را از نزد پدر دزدیدند، به جای اینکه منتقل به فعل خودشان بکند، منتقل کرد به وهمی که در سابق پیش آمده بود که اگر این دزدیده، برادر او هم یعنی یوسف سارق بوده است. اینها قبلاً گفتند: «وَ ما كُنَّا سارِقِینَ‏» فرزندان یعقوب سارق نیستند. با این حرفی که زدند،«قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ» معلوم می‌شود در فرزندان یعقوب سرقت بوده است. این دو خلاف همدیگر و ضد همدیگر است. اینجا می‌خواهند نشان بدهند اگر از بنیامین دزدی دیدیم این به جهت مادری اینها برمی‌گردد. یک برادر هم خون مادری دیگری داشت که این وجه مشترک بین آنهاست. علاوه بر اینکه این اتهام را به یوسف و بنیامین زدند، به مادر اینها هم زدند. بعد از این همه سال کینه‌ها و حسدها هنوز باقی است. لذا دلشان خنک شد، چون عزیز مصر از سرقت سابق خبر نداشت، اینها خودشان سرّ خودشان را که درون خانواده بود آشکار کردند. «قالُوا إِنْ یَسْرِقْ‏» بعضی گفتند: «یسرِق» یعنی دزدی درونش هست نه اینکه فقط یکبار دزدیده باشد. به صورت مضارع است. گویی ادامه دار است. «فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ فَأَسَرَّها یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ» به یوسف خیلی فشار آمد. اما چقدر شرح صدر دارد. یک مسئولی که در مقابلش به او تهمت زدند، می‌توانست همانجا دستور بدهد همه را زندانی کنند، یا بالاخره طوری ادب کنند که به خودش و مادرش و برادرش توهین کردند. «وَ لَمْ یُبْدِها لَهُمْ» نگذاشت اینها بفهمند و شرح صدر داشت. «قالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَكاناً وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما تَصِفُونَ» در دلش گفت و اظهار نکرد که شما خیلی پست هستید. خدای سبحان عالم است به چیزی که شما وصف کردید. انشاءالله خدای سبحان کمک کند که نام ایران در همه صحنه‌ها زنده‌تر و پا برجا تر باشد.

شریعتی: حاج آقای عابدینی دعا بفرمایید.

حاج آقای عابدینی: انشاءالله خداوند جمهوری اسلامی را در همه عرصه‌ها سربلند و سرافراز قرار بدهد و آرزوها و حوائج خوبی که مؤمنین در پیامک‌ها گفتند را به اجابت برساند.

شریعتی: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  58

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/15



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خیلی خوش آمدید. انشاءالله هرجا که هستید خداوند متعال پشت و پناهتان باشد. آغازین روز هفته را با مباحثی ارزنده از آیات نورانی قرآن کریم در محضر حاج آقای عابدینی تقدیم شما می‌کنیم. سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله خدای سبحان همه ما را در پناه عزت خودش عزت بدهد و از شر شیطان محفوظ نگه دارد.

شریعتی: انشاءالله هفته پر بار و پر برکتی داشته باشیم و در این سرمای زمستان دلمان گرم باشد به محبت اهل‌بیت(ع). انشاءالله امروز نکات آیات 71 به بعد سوره مبارکه یوسف را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به ما توفیق بدهد از زمینه سازان ظهور باشیم و در زمان ظهور جزء یاران و سرداران حضرت باشیم. در محضر سوره یوسف بودیم، از حضرت یوسف اذن می‌گیریم تا انشاءالله بتوانیم بهترین بهره‌ها را برای عمل از این سوره داشته باشیم.

بعد از اینکه نقشه‌ی الهی کشیده شد برای اینکه یوسف صدیق برادر خودش را نگه دارد که یک نقشه الهی بود، چون انبیاء همه افعالشان به امر الهی است. در هیچ امر و کاری، حرکت و سکونی خالی از این نیستند که امری در آنجاست به سکون یا به حرکت، لذا تمام حرکات و سکنات آنها تحت اوامر الهیه است و اصلاً ذهن سراغ این نرود که اینجا یوسف صدیق خواست برای اینکه برادرش را نگه دارد و میلش به این بود، نقشه کشید تا این کار را بکند. اصلاً این نسبت به انبیاء راه ندارد. این را به کل از ذهن خالی کنیم و اگر این را خالی کردیم آن موقع می‌بینیم چرا یوسف(ع) به امر الهی این کار را کرد. تمام اینها منشأ هدایت درونش است. لذا این واقعه‌ای که پیش آمده که با عنوان این بود که پیمانه را در بار بنیامین گذاشتند که با نقشه قبلی که یوسف با بنیامین هماهنگ کرده بود، وقتی کاروان راه افتاد، آنجا خطاب شد که «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» بایستید که شما آن پیمانه گران قیمت ملک را به سرقت بردید.

وقتی که اینها مخاطب شدند، اینها برگشتند «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ» معلوم می‌شود اینها به سمت کنعان می‌رفتند که وقتی صدایشان زدند، برگشتند به طرف صدا که چه خبر شده است؟ «ما ذا تَفْقِدُونَ» (یوسف/71) چه گم کرده‌اید؟ بالاترین چالشی که می‌شد برای اینها باشد، همین بود که اینها که خیلی پرهیز داشتند و نسبت به حق الناس رعایت می‌کردند، تهمت دزدی به آنها زده شود. آن هم فرزندان ابراهیم و اسحاق و یعقوب(س) که مردم به اینها توجه می‌کردند. با آن اکرام ویژه‌ای که یوسف(ع) از اینها کرده بود، قطعاً چشم‌ها به سمت اینها بیشتر توجه می‌کند. مثل اینکه چهره‌های مشهورتری شدند، قابل توجه تر شدند. همه دنبال این هستند که اینها چه کسانی هستند و چرا اینقدر مورد توجه یوسف هستند؟ حالا که در چشم قرار گرفتند، به اینها اتهام خورده و اتهام چشم‌گیر است. آن کسی که در چشم نیست اتهام هم به او بخورد، چشم‌گیر نیست. هرچند گناهش سر جایش محفوظ است و کسی حق ندارد بگوید: من به این اتهام می‌زند. چون معروف نیست مانعی ندارد. اما داریم بحث می‌کنیم که سختی تحمل آن تهمت برای کسی که چهره‌ی آشنا نزد مردم است، خیلی تحملش سخت است. لذا اینها در چشم آمده بودند. وقتی می‌خواستند بیاید، با چهره‌های زیبا و رشیدی که داشتند در چشم بودند، یعقوب(س) به اینها گفته بود از یک در وارد نشوید. حالا یک چنین چهره‌هایی که با این پذیرایی ویژه بیشتر هم به چشم آمدند یکباره خطاب شود که «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» شاید بدترین تهمت برای اینها همین بود. اینهایی که مالی که در بارهایشان بود را برگرداندند که اینها جا مانده است. شاید اشتباه کردید. به مرکب‌هایشان لجام می‌زدند که یک موقع از اموال مردم در بین راه نخورند.

اینها با یک آشفتگی و نگرانی برگشتند که این تهمت چیست که به ما می‌زنید؟ «قالُوا وَ أَقْبَلُوا عَلَیْهِمْ ما ذا تَفْقِدُونَ» چه گم کرده‌اید؟ این سرقت در مورد یک مسأله است. معلوم است یک قرینه بوده و یک چیزی گمشده است. چون گاهی سرقت ممکن است یک بار بیشتری زدند، اما اینجا می‌گوید: «ما ذا تَفْقِدُونَ» بعد می‌فرماید: «قالُوا نَفْقِدُ صُواعَ الْمَلِكِ وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» (یوسف/72) آن پیمانه را به خاطر اینکه خیلی ارزشمند شده بود، غلات و گندم قیمت طلا داشت. با یک پیمانه‌ای این را کیل می‌کردند به خصوص برای خارجی‌ها که چشم پر کن باشد و ارزش کار معلوم باشد. لذا این جامی بود که خود ملک داشت و سقایه و آب او بود و حالا پیمانه کردند تا این ارزشمند باشد. غیر از اینکه ملک اگر خود یوسف محسوب شود، شاید در این یک نگاه فرهنگی هم القاء شده باشد که اگر ما به عنوان نبی نگاه کنیم، آن برکتی که این وسیله داشته اگر منتسب به یوسف بوده، ارزش معنوی ملاک است. اما اگر جام ملک باشد که غیر از یوسف باشد و پادشاه مصر باشد، ارزش مادی‌اش دارد. در عین حال در همین هم یک کار فرهنگی اشباع شده است. وقتی پیمانه یک کیل گران قیمت می‌شود، هر پیمانه‌ای که با آن می‌ریزند ارشمند‌تر در نظر مخاطب جلوه می‌کند. یعنی در ایام سختی باید با کار فرهنگی کارهای مادی را انجام داد تا جلوه کند. همان کارهایی که دشمن با ما در تحریم‌ها می‌کند، در عین اینکه تحریم می‌کند کار رسانه‌ای برای تأثیر گذاری را بیشتر می‌کند که تأثیرش دو چندان دیده شود. از این طرف هم می‌شود در عین اینکه داری راه حل ارائه می‌دهی، پیوست‌های فرهنگی راه حل را کاملاً دیده باشی. ما معمولاً کمتر این کار را داریم. یعنی در راه‌حل‌های اقتصادی‌مان یک پیوست فرهنگ رسانه‌ای ندارد. احساس در کنار این ملموس خیلی اثر دارد لذا اگر پیوست‌های فرهنگی کارهای اقتصادی درست دیده شود، تأثیرش گاهی دو برابر، سه برابر است. یعنی اگر بخواهیم کار محسوسمان را دو برابر تزریق کنیم، چقدر هزینه نیاز دارد؟ با یک پیوست فرهنگی دقیق کار درست، می‌توانیم اینگونه تأثیر بگذاریم.

انسان موجودی متفکر است و فکر در وجود انسان خیلی تأثیر گذار است. یعنی اقناع سازی در نظام‌های اجتماعی جزء یکی از مباحث مهم است که اگر توانستید اقناع سازی کنید، با اقناع سازی هر راه حل درستی را می‌شود به سرعت بهتر و تأثیرگذارتر کرد. ما متأسفانه در بهترین راه‌حل‌های اقتصادی ارائه می‌دهیم چون پیوست فرهنگی ندارد یک کار اقتصادی صرف است. فکر می‌کنیم اگر یک چیزی مشکل دارد باید پیوست فرهنگی برایش بگذاریم. مثلاً اگر می‌خواهیم از شبکه‌ها و فضای مجازی استفاده کنیم باید پیوست فرهنگی بگذاریم که به خطا کشیده نشود و جلوی خطا گرفته شود. در حالی که پیوست فرهنگی لازم هر کار صحیحی هم هست. یعنی کار اقتصادی صحیح، کار اداری و اجتماعی صحیح هم اگر پیوست فرهنگی هم همراهش داشته باشد که از آن نگاه، حالا آن پیوست فرهنگی گاهی فقط اقناع سازی اجتماعی است و گاهی نه، اشباع شده نگاه دینی است. یعنی از یک منظر الهی به آن نگاه می‌شود. تمام آیات قرآن همه با نگاه الهی دارد ارتباط برقرار می‌کند. قبولش هم در نظام فطری مردم بیشتر می‌شود. وقتی کار با خدا گره می‌خورد منتهی نه اینکه نقصمان را به خدا گره بزنیم. کار درست را به خدا گره بزنیم. نه یک کار ناقص را به خدا گره بزنیم و بخواهیم توجیه کنیم. کار را صحیح انجام بدهیم و به خدا گره بزنیم تا یک پیوست فرهنگی الهی پیدا کند. این یک نکته بسیار مهم و دقیق است. ما حداکثر پیوست‌های فرهنگی را در یک جاهای متشابه که مرز بین خوب و بد در آن زیاد است، حساس هستیم. در حالی که در جاهای خوب و حق و صحیح پیوست فرهنگی توان کار را مضاعف می‌کند. پیوست فرهنگی فقط گزارش نیست، فقط بیان کار نیست. این توجیه درست کار و اقناع سازی اذهان مردم و یک نمایه‌های پشت مسأله است. اگر یک کاری درست بستر سازی شود و نتایجش درست دیده شود، همه درست تبیین شود مردم اهل فکر هستند. اگر درست و صادقانه به مردم گفته شود قطعاً مردم می‌پذیرند و تحملشان آسانتر می‌شود. این یک نگاه که یوسف(ع) با پیوست فرهنگی این پیمانه را به کار گرفته بود که ارزشمندی این کالا دیده شود. نه اینکه برویم در کاخ بنشینیم که مردم در کاخ به ما رجوع کنند تا ارزش ما معلوم شود. ارزش به امام بود که در یک خانه ساده می‌نشست و وقتی مردم رجوع می‌کردند، آن سادگی ارزشمند بود. اما اینجا برای این کسانی که از خارج می‌آیند و برمی‌گردند بدانند ارزش این کالا چقدر شده در دوران قحطی، لذا ما در زمانی که تحریم سخت هست، اگر بتوانیم درست نشان بدهیم که هرکدام از اینها چقدر هزینه می‌شود تا به دست مردم می‌رسد، مردم برایشان این رعایت کردن و اسراف نکردن خیلی راحت‌تر می‌شود.

در این قصه این همه بالا و پایین است، پیمانه باید جام ملک باشد، چقدر اینها را خدای سبحان دقیق چیده است. چرا این مسأله اینقدر در قرآن تکرار شده است؟ لذا باید از این نتایج زیادی گرفت. «وَ لِمَنْ جاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِیرٍ وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» (یوسف/72) اگر کسی این پیمانه‌ی طلای قیمتی را، ممکن است بعضی بگویند: اگر این طلا بود چطور جام ملک است؟ ملک مسلمان که نبود. در ادامه حتی گم کردن را هم گردن اینها نمی‌اندازد. می‌گوید: اگر کسی پیدا کرد، بیاورد ما یک بار شتر، یعنی یک بار طلا به او می‌دهیم. چون یک بار شتر خیلی قیمت داشت. کسی که این را پیدا کند بیاورد یک بار شتر به او می‌دهیم. نشان می‌دهد خود این پیدا کردن مطرح است و گرنه شاید یک بار گندم از قیمت او قیمتی‌تر بود. اما این عنوان پیدا کرده بود. «صواع ملک» بود تا مردم احساس کنند که با ملک مستقیم در ارتباط هستند و دارند از دست او می‌گیرند. نگاه‌ها با کار ساده پیوست ایجاد می‌شود که این را برایشان ارزشمند‌تر جلوه بدهند. لذا برای این هم اینقدر قیمت می‌گذارند که یکبار همین ارزش را بالا می‌برد که این چقدر قیمتی است که حاضر هستند برایش یک بار شتر بدهند؟

اینجا می‌فرماید: هرکس این را بیاورد، «حِمْلُ بَعِیرٍ» ما یک حِمل داریم و یک حَمل داریم. آنجایی که بار روی دوش کسی است یا روی شتر قرار می‌گیرد حِمل می‌گویند. آنجایی که درون است مثل جنینی که در رحم مادر است، حَمل می‌گویند. پس اینها تفاوت در تعبیر دارد. «وَ أَنَا بِهِ زَعِیمٌ» یک بار شتر ضامن می‌شوم که حتماً داده شود. شعاری نیست و قطعی است. «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِینَ» (یوسف/73) اینها قسم جلاله می‌خورند که «قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُمْ» شما ما را امتحان کردید. چون اینها بار اول که آمدند کاملاً مورد بازجویی قرار گرفتند تا معلوم شود یک موقع جاسوس نباشند، یک موقع نفوذی نباشند. دستگاه حاکمیت مصر در ارتباط با بیگانگان خیلی قوی بود آن هم در دوران قحطی که هر لحظه ممکن بود عده‌ای بیایند و بخواهند صدمه بزنند و سوء استفاده بکنند. لذا می‌گوید: بار قبل شما ما را امتحان کردید، بازجویی کردید. سابقه ما را درآوردید و اطمینان کردید. ما را به دربار یوسف راه دادید، ما مهمان یوسف بودیم و این تهمت‌ها به ما نمی‌چسبد.

«ما جِئْنا لِنُفْسِدَ فِی الْأَرْضِ وَ ما كُنَّا سارِقِینَ» ما اصلاً سابقه سرقت نداریم و سرقت در بیت ما معنی ندارد. ما فرزندان یعقوب هستیم که فرزند اسحاق و فرزند ابراهیم خلیل است و دین توحید را داریم. این به ما نمی‌چسبد! یوسف(ع) به مأمورینش گفته بود که اگر اینها انکار کردند، از آنها سؤال کنید که «قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» (یوسف/74) اگر موقعی در بار شما پیدا شد، چه کار کنیم؟ این نکته خیلی زیبایی است که یک کشور قدرتمند حتماً سعی می‌کند قانون خودش را در کشورش اجرا کند و نمی‌آید از متهم بپرسد چه قانونی را من در مورد شما اجرا کنم؟ شما بگویید من چه کار کنم، این از ضعف قانون گذاری در نگاه اول نشأت می‌گیرد. یا باید این فردی که مورد بازجویی است خیلی شخص شخیصی باشد، خیلی موجه باشد که اینها قدرت ندارند او را، بگویند: خودتان بگویید ما چه کار کنیم؟ مثل جریان کاپیتولاسیون که قبل از انقلاب آمریکایی‌ها به ما تحمیل کردند و امام (ره) با آن شدت در مقابلش ایستاد تا لغو شد و آنها گفتند: آمریکایی‌ها در ایران طبق قوانین خودشان هرکاری کردند، شما حق ندارید اینها را دستگیر کنید و محاکمه کنید. حداکثر این است که به ما گزارش می‌دهید و ما اینها را می‌بریم طبق قواعد خودمان محاکمه می‌کنیم و به شما کاری نداریم. یعنی به کشور ضعیف این نگاه را تحمیل می‌کنند که قانون شما قابل اعتنا نیست. ما قانون شما را قبول نداریم. اما اینجا با اینکه مصر یک کشور قوی است، با اینکه اینها درون مصر به عنوان افرادی که آمدند با التماس و زاری غله بگیرند و نداری بود، با یک حالت بیچارگی آمدند، موضع اینها موضع ضعف است.

این نکته دقیقی است که اگر کشوری قدرتمند باشد، از روی قدرتش نگاه می‌کند که قانون آن کسی که از کشور دیگری آمده، می‌تواند هرکدام اشد باشد را بخواهد و بگوید: طبق قانون خودتان مجازات کنید. قرآن دارد این را بیان می‌کند که می‌شود آنجایی که حاکمیت هست مطابق قانون به شرطی که قوت شما لحاظ شده باشد. به شرط اینکه قدرت شما دیده شده باشد نه آن طرف سرکشی کند و بگوید: من به قانون شما احترام نمی‌گذارم، نه این ضعف او باشد.

شریعتی: یعنی وقتی موضعت موضع برتر باشد، شما بگویید من چه کار کنم، این خیلی فرق می‌کند.

حاج آقای عابدینی: این به عنوان یک نگاه برتر در قرآن ذکر می‌شود که قابل فکر است، آیا ما می‌توانیم در نظام‌های قانون گذاری الآن از این به عنوان یک قانونی که در قرآن آمده نقض هم نشده است. آیا می‌توانیم با استفاده از روایات به عنوان یک قانون از آن استفاده کنیم نسبت به بیگانگانی که در کشور ما قرار می‌گیرند. آنجایی که قدرت ما نمایان‌تر شود، نه آنجایی که ضعف باشد، یعنی آنجایی که قدرت اقتدار باشد، نه آنجایی که از ترس باشد و ما بخواهیم ضعف نشان بدهیم. آیا می‌شود؟ باید روی این فکر کرد که این جا را باز کرده تا به نتیجه برسد. اما الآن نمی‌شود مسأله را باز کرد و باید مورد را دید و قواعد مسأله را دید، اینجا یک بابی را باز کرد، که اقلاً قابل تفکر است. اگر این باب مفتوح و قبول شود، کاملاً قابل این است که قواعدی نسبت به کشورهای دیگر دانسته شود و معلوم شود و اگر متخلفی اینجا از بیگانگان تخلف کرد، اگر دیدیم آنجا قانون خودشان اشد است، مطابق قانون خود آنها، چون اگر مسلمان باشد یک طور است و اگر مسلمان نباشد، می‌توانیم مطابق آنها قانون اشد آن را اجرا کنیم و این قابل بحث است. «قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» اگر شما دروغ گفتید و این پیدا شد، «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» یک واقعه‌ای که اتفاق می‌افتد، این واقعه نسبت به افراد مختلف نتایج مختلفی دارد. الآن دور شدن صواع ملک اتفاق افتاده است، این در بار اینها جاسازی شد، قرار هست پیدا شود و قرار هست در مقابلش یک قانونی اجرا شود که اجرای آن قانون اثر این است بنیامین را در کنار یوسف نگه می‌دارد به عنوان سارق که این باید نزد یوسف بماند، یک ارتباط با یوسف این واقعه پیدا می‌کند. یک ارتباط با بنیامین مطرح می‌شود. یک رابطه با یعقوب پیدا می‌کند و یک رابطه با برادرها پیدا می‌کند. این چهار رابطه را دارد. حالا قرآن از تمام اینها می‌خواهد استفاده کند. اینطور نیست که فقط این را دیده باشد برای اینکه یوسف می‌خواهد کنار خودش نگه دارد، اگر اینجا می‌فرماید که«قالُوا فَما جَزاؤُهُ إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» اینها دارد تمام جریانات زندگی برادرها را یادآوری می‌کند. می‌گوید: یادتان بیاید وقتی پیراهن یوسف را «بدمٍ کذبٍ» گفتیم امکان ندارد در عالم کبر به سرانجام برسد. کذب با همه وقایع مرتبط است. در دو سه مرتبه توانستی اطراف را اصلاح کنی، ادامه که می‌رسد با بقیه مرتبط است. اگر این دروغ بود با بقیه آنها ارتباط برقرار نمی‌کند. لذا لو می‌رود. لذا آشکار می‌شود و فاش می‌شود. دارد بزنگاه‌های زندگی اینها را دارد بدون اینکه متوجه شوند گرا می‌دهد. به ما می‌گوید: حواستان را جمع کنید. اگر شما متوجه باشید بسیاری از وقایع که درزندگی شما پیش می‌آید، اشاره به کارهای گذشته شماست. اگر این را خوب توجه کنید می‌توانید گرا پیدا کنید به کجا مرتبط می‌شود. اینجا دارد می‌گوید: «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» برای اینها گفتن «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ» مثل این بود که اینها را کشتی. اما اینها خودشان این فعل را انجام دادند. اینکه بگویند: اگر دروغ گفته باشید، با شما چه کنیم؟ این اگر هم برای اینها خیلی سنگین است. سی سال قبل گوسفندی را کشتند و خونش را به پیراهن یوسف زدند و بدمٍ کذبٍ نزد یعقوب آوردند. یک دروغ عینی عملی انجام دادند. گفتند این دروغ را انجام دادیم و بعد توبه می‌کنیم.

حالا ارتباط این واقعه با یوسف(ع) چه می‌شود. لذا خدای سبحان دارد با این شوک هدایتگری می‌کند. با ما هم همینطور است. شوک وارد می‌شود اما دارد یکباره یک واقعه از زندگی را با یک شوک به ما برگرداند، این شوک باید خیلی قوی باشد تا انسان برگردد و عقب را نگاه کند و ببیند کجا نظیر و شبیه این بوده که الآن  دوباره دارد با این ارتباط تلازم پیدا می‌کند. این مهربانی خداست که می‌خواهد اینها را به یوسف نزدیک کند ولی با چه زبانی نزدیک می‌کند؟ «إِنْ كُنْتُمْ كاذِبِینَ، انکم لَسارقون» یعنی با اینهایی که برای اینها در حد یک شوک است و در حد مردن و زنده شدن است. یک تازیانه جدی است و اینها تازیانه رحمت است که برگردند. سی سال است روی دروغشان ایستادند. کوتاه نیامدند، به پدر خبر ندادند که ما دروغ گفتیم. پدر می‌داند اما اینها حاضر نشدند اعتراف کنند. در ادامه می‌فرماید: «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) اینها یقین داشتند داخل در اموال اینها نیست، قانون خودشان را بیان کردند که کنعان این قانون را داشت که اگر کسی دزدی می‌کرد نسبت به کسی که دزدی کرده، باید نزد او برود یا با مدت و یا بی مدت، مدتی عبد او شود تا او به مقدار چیزی که دزدیده شده مجازات بگذرد تا عبد او شود. این عبد شدن و دروغ چه چیزی را یادآوری می‌کند؟ جریان یوسف را که اینها با دَم کذب نزد یعقوب بردند و بعد یوسف را فروختند، عبدش کردند. حدود سی سال گذشته بوده ولی دارد اینها را یادآوری می‌کند. چقدر باید نقشه الهی رحیمانه باشد تا انسان را برگرداند. اگر انسان با این شوک برنگشت، شوک باید شدیدتر شود. خدای سبحان انسان را صدا می‌کند، اینها صدای خداست که خدا «قوله فعله» با فعلش با ما گفتگو می‌کند. با ما حرف می‌زند و ما را صدا می‌کند.

در ظاهر این است که تهمتی به اینها زده شده است و اینها خیلی ترسیدند، اما در عین حال این تهمت با فعلی که اینها داشتند، چقدر کوچک و ساده است این تهمت و از سنخ همان کاری است که کردند. ما جریان موسی(ع) با خضر را داریم. شنیده‌اید وقتی موسی از خدای سبحان خواست که یکی را در راه من قرار بده که از او علم را یاد بگیرم، وقتی به جریان خضر رسید، خضر(ع) سه کار را کرد. کشتی را سوراخ کرد. غلامی را کشت، دیواری را به پا کرد آنجایی که از آنها پذیرایی نکرده بودند. هر سه را موسی اعتراض کرد و گفت: این کشتی سالم را سوراخ کردی به چه مجوزّی؟ در آخر خضر(س) یکی یکی بیان کرد که این سوراخ کردن کشتی برای این بود که هر کشتی سالمی را پادشاه می‌گرفت، لذا برای اینکه این کشتی گرفته نشود با یک عیب ساده این را نگه داشتم و ملک اینها از دست نرفت. خدا نظام تکوین و نظام وجود را، سلسله اسباب را که اتفاق می‌افتد، یکی با تصادف می‌میرد. یکی مریض می‌شود می‌میرد را دارد آشکار می‌کند که به دست خضر کشته شد. خضر می‌گوید: این غلام را کشتم برای اینکه وقتی بزرگ می‌شد پدر و مادرش را به کفر می‌کشاند. الآن او را کشتم و بعد خدای سبحان برای اینها جبران می‌کند. آن دیواری که ساختیم هم گنج دو یتیم زیر آن بود که اگر این دیوار می‌ریخت و گنج آشکار می‌شد به دست این دو یتیم نمی‌رسید. پیغمبر اکرم می‌فرماید: خدا برادرم موسی را رحمت کند. اگر صبر می‌کرد، صد واقعه از زندگی‌اش را خضر به او نشان می‌داد. این سه واقعه، سه واقعه از زندگی حضرت موسی(ع) بود. آنجایی که کشتی را سوراخ کردند به آب انداختن کودکی موسی در آب بود. آنجایی که بحث قتل آن غلام بود همان‌جایی بود که در گوش سبطی زد و او را کشت. آنجایی که اقامه جدار کردند مثل همان جایی است که احتیاج به نان داشت و کسی به او نان نمی‌داد و گوسفندان شعیب را سیراب کرد. سه واقعه مجانی در حال احتیاج شدید دیوار روی اینها بنا کردند. بسیاری از حوادثی که پیش می‌آید وقایع زندگی ما را دارد شخم می‌زند تا برگردیم نگاه کنیم. این جریان هم کاملاً ارتباط دارد. این سنت خداست و اختصاص به جریان موسی و خضر(ع) و یا جریان یوسف و برادران ندارد. بلکه این سنت خداست.

شریعتی: برای خداوند متعال کاری نداشت با قهر رفتار کردن با برادران یوسف؟

حاج آقای عابدینی: یوسف قدرت داشت. می‌توانست اینها را بگیرد و در زندان بیاندازد و تحقیر کند. اینها نکات تربیتی است که اینها با همان فعلی که کردند، نشان دهد از فعل متنبه شوند و برگردند نه به زور برگردانند. لذا همین دو دوربین می‌شود. یک دوربین سختی است که این سرقت و تهمت و اتهام و آبرو رفتن است. یک نگاه این است که این آبرو رفتن حداکثر این است که چند ماه است، چند روز است. ولیکن هدایتی که ابدیت را در پیش دارد می‌ارزد یا نمی‌ارزد؟ این نگاه الهی به حوادث است. چقدر حوادث برای آدم زیبا می‌شود. یک دوربین فقط سختی را نشان می‌دهد و آدم ناراحت می‌شود و کم می‌آورد. یک دوربین دیگر نشان می‌دهد همین لطف و رحمت است. خداوند با کرامتش تو را متنبه می‌کند وگرنه می‌توانست تو را به قهرش در رابطه به آن عمل مبتلا کند. این تازیانه‌ی نوازش است نه شمشیر کشتن. «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ» خود آن شخص جزایش می‌شود. لذا اگر در کاروان ما هرچیزی در بار ما پیدا کردی، او برای تو می‌شود. عبد تو می‌شود! همه نقشه خدا در رابطه با بنیامین این بود، در رابطه با برادران آن بود. در رابطه با یعقوب این است که اگر بنیامین اینجا در بارش این پیدا می‌شود، وقتی بنیامین نزد یعقوب برنمی‌گردد، آنجا یعقوب به اوج ابتلاء مبتلا می‌شود و اوج ابتلاء فرج است. یعنی اینجا دیگر آخرین امیدهای ظاهری یعقوب که دلخوشی‌اش در فقدان یوسف، بنیامین بود. خدای سبحان این را برای اولیائش می‌خواهد بالاتر ببرد. اینجاست که فشار نهایی به یعقوب می‌آید می‌فهمد فرج نزدیک است. برادرها قسم خورده بودند که بنیامین را برمی‌گردانیم و عهد کرده بودند. این خودش که خیلی اظهار قدرت و منیت داشت در وجودشان، باعث شد شکسته شوند. به یوسف التماس می‌کنند که یکی از ما را جای او بگیرد. می‌گوید: نه، قانون شما این است که مطابق آن در بار هرکسی پیدا شد، همان را عبد بگیرم اگر غیر از او را بگیرم، ظلم کردم.

یک نکته اینکه یوسف یک کار قانونی می‌خواهد بکند. یعنی یوسف می‌توانست چون قدرتمند بود، هیچکس به او ایراد نمی‌گرفت. در موقع قحطی همه را نجات می‌دهد. قانون کشور خودش این اجازه را نمی‌داد. چون می‌خواهد قانونی کند که این را نگاه دارد، این قدرت قانونمندی کسی است که در رأس کار است و می‌داند قانون کشور آنها این اجازه را می‌دهد که اگر چنین اتفاقی بیافتد این فرد نزد اینها می‌ماند. خدا کمک کرد و این الهام الهی بود. «كَذلِكَ كِدْنا لِیُوسُف‏» (یوسف/76) ما به یوسف یاد دادیم. برای یوسف، آن یوسفی که تمام وجودش طهارت است، یوسف صدیق است، چقدر سخت است که به اینها این را بگوید و بنیامین که یک فرزند طاهر بین دیگر فرزندان بود و در کنار پدر بوده، جلوی عام به این اتهام دزدی بخورد. اینها ساده نیست. اگر می‌خواهد نزد یوسف بماند گاهی باید ابتلائاتی پیدا کند. لذا بنیامین قبول کرد که حامل این اتهام شود و این اتهام به او بخورد. به ما اگر بگویند: برای حفظ نظام لازم است تو را در ملأ متهم کنیم، کدامیک حاضر هستیم؟ گاهی برای آدم جان دادن راحت‌تر است تا اینکه آبرو وسط بیاید. «فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» (یوسف/75) ظالمین به چه کسانی برمی‌گردد؟ برادران یوسف، اینها سنت خداست. منتهی جزای در دنیاست، جزای در دنیا قابل تحمل است ولی اگر به آخرت بکشد خیلی سخت می‌شود.

«قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِی رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ كَذلِكَ نَجْزِی الظَّالِمِینَ» اگر کسی قلبش و محبتش که در حقیقت و دل این جا گرفت، اگر محبت اهل‌بیت و خدای سبحان در رحل این جا گرفت، خدا جزایش را می‌دهد. همانطور که در روزه می‌گوییم روزه مربوط به من است و من جزایش هستم. انشاءالله خدای سبحان محبت خودش و اهل‌بیتش را در وجود ما قرار بدهد.

 

شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»

 






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  57

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/8



سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، انشاءالله دل و جانتان در این روزهای سرد زمستان بهاری و سبز باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم.

شریعتی: خیلی خوشحالیم که روزهای شنبه ما منوّر به نور قرآن کریم می‌شود و سوره حضرت یوسف(ع) را می‌شنویم. امروز آیات 69 و 70 سوره مبارکه یوسف را خواهیم شنید.   

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله ارض وجود ما صحنه‌ی اطاعت ولی مطلق الهی باشد و با حضرت محشور باشیم و اطاعت حضرت در وجود ما کامل باشد. باز هم خدمت حضرت یوسف سلام می‌کنیم و از ایشان کسب اجازه می‌کنیم که باز به ساحت وجودی ایشان در قرآن کریم وارد شویم و از برکات وجودی ایشان بهره‌مند باشیم. ایامی است که متعلق به حضرت عیسی(ع) است و به همه موحدان عالم تولد این روح الله را تبریک می‌گوییم. انشاءالله که از جذبه‌های وجودی این روح الهی همه بهره‌مند باشیم. در محضر آیات 69 و 70 سوره حضرت یوسف(ع) هستیم. من چند نکته از آیه 68 را عرض کنم. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» اینجا بحث یعقوب بود که همه کارهایی که انجام می‌داد با علمی بود که ما به او عنایت کرده بودیم، علم الهی و لدُنی که خدای سبحان به اولیائش می‌دهد. البته این اختصاصی به انبیاء ندارد اما انبیاء حتماً دارند و الا هر ولی الهی که به مرتبه‌ای از تهذیب و کمال برسد خدای سبحان او را با علوم وهبی خودش او را مورد عنایت قرار می‌دهد، منتهی انبیای گرامی حتماً علومشان وهبی است اما بقیه امکانش برایشان هست و با تهذیب می‌توانند به این مراتب برسند. با کسب خودشان آماده کنند تا به آن وهب برسند و الا آن علوم وهبی است و می‌توانند با مقدماتی که فراهم می‌کنند آماده شوند برای اینکه از علوم وهبی استفاده کنند. این برای بقیه محرومیت نیست. می‌فرماید: «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» اینکه در قرآن کریم مکرر چنین اصطلاحی به کار برده می‌شود، در هر جایی مطابق خودش باید معنا کرد. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ» این علم وهبی مخصوص یعقوب(س) بود ولی اکثر مردم از این علم وهبی مطلع نیستند. «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» مردم به لحاظ اشتغالات حتی اگر موحد و دیندار هستند، در مراحل عالی دینداری نیستند. بلکه در مراتب متوسط یا پایین دینداری هستند. لذا بهره‌مند از علم وهبی نیستند. لذا تحلیل جریانات انبیاء را با آنچه که ما می‌شناسیم، از این ظرفیت‌های عمومی امکان پذیر نیست.

اینجا قرآن کریم می‌فرماید: «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ» از این نگاه باید کارهای یعقوب را تحلیل کرد. لذا بقیه مردم به آن جهت مطلع نیستند تا در حقیقت این را بفهمند و بشناسند و بهره‌مند باشند. هرچند همه انبیاء و اولیاء با اینکه بهره‌مند از علوم وهبی می‌شوند اما رفتارشان حتماً براساس نظام ظاهر است. با اینکه می‌دانستند اما خودشان را موظف می‌دیدند که با اسباب و نظام اسباب کارهایشان را پیش ببرند. این یک تتمه‌ای بود که «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ» را باید مطابق خودش معنا کرد. نشان می‌دهد اینگونه نیست که هر اکثریتی در نگاه الهی حتماً ممدوح باشد چنانچه موسای کلیم وقتی مبعوث به رسالت شد یک نفر بود در مقابل همه و حتی خطاب شد که تنهایی به سراغ فرعون برو. «اذْهَبْ‏ إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى‏» (طه/24) ابراهیم خلیل یک نفر بود. وقتی که می‌آیند و بیان می‌شود و خدای سبحان به آنها توفیق ابلاغ را می‌دهد آن موقع عده‌ای به ایشان می‌پیوندند ولی اینطور نیست که باز هم اگر عده‌ای پیوستند، حتماً آنها اکثریت باشند. لذا اینطور نیست که همیشه اکثریت در هرجایی ملاک حقانیت باشد. اکثر مؤمنین اگر در جایی باشند اکثر مؤمنین نزدیک به حق می‌شود. اکثریت در اینجا به لحاظ ایمانی است که تصمیماتشان براساس نگاه ایمانی است. لذا ما در مردم سالاری دینی هم همین نگاه را داریم که مردم سالاری دینی، یعنی مردم براساس نگاه دینی وقتی می‌خواهند انتخاب کنند، حتماً رعایت معیارهای دینی را می‌کنند و به حق نزدیک می‌شوند. البته این یک بحث زیبایی است که با پذیرش مردم و قبول اکثری مردم این حقیقت امکان پیاده شدن پیدا می‌کند.

در آیه بعد «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا یَعْمَلُونَ» (یوسف/69) اینها بعد از اینکه به هر زحمتی بود پدر را راضی کردند و بنیامین را همراه خودشان بردند و حالا با یک افتخاری ببر یوسف وارد شدند، چون به یوسف قول داده بودند بار دیگر هر کاری بتوانیم برای آوردن بنیامین می‌کنیم و شرط آمدنشان این بود، هرچند پدر سخت می‌گیرد و بعید است راضی شود. حالا با یک گردن فرازی نزد یوسف وارد شدند که ما موفق شدیم و پدر را راضی کردیم. «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏» این انسی که ایجاد می‌شود که این انس تدریجی باشد و حالت محبت درونش خوابیده، «إِلَیْهِ» هم ضمیر است که تضمین میل در این آمده است. «أَخاهُ» یوسف با تدبیر ظریفی کم کم بنیامین را به خودش نزدیک کرد.یوسف طوری صحنه را چید که این چینش صحنه به گونه‌ای شد که کم کم بدون ایجاد حساسیت برادر به او نزدیک شد و حساسیت هم نسبت به بقیه ایجاد نکرد و بعد در همین هم نظام تربیتی بود که باز نشان می‌داد اینها هنوز نسبت به مباحث اولی که نسبت به یوسف و بنیامین داشتند هنوز هست. اگرچه کمرنگ شده ولی هنوز هست. اینجا بحث این است که یوسف(ع) از اینها به کمال اکرام پذیرایی کرد و برای اینها در تالار مخصوص سفره انداختند. بعد غذا را طوری ترتیب دادند که دو به دو کنار غذا بنشینند. اینها یازده نفر بودند و یکی تک می‌ماند. محبت‌های اینها به همدیگر باعث شد که بنیامین که معمولاً در صحنه همراه اینها نبود خود به خود جدا ماند. اینها نشستند و بنیامین تنها شد و حالت بنیامین برای یوسف شدت و تأثری ایجاد کرد. گفت: من هم برادری داشتم که از پدر و مادر با هم بودیم. برادرانم می‌گویند: گرگ او را درید. آنجا یوسف به برادرها گفت: این برادر کنار من بنشیند. تدبیر طوری شد که از ابتدا یوسف انتخاب نکرد و گذاشت اینها خودشان انتخاب کنند و این تک بیافتد. کم کم نزدیک برادر شد، هم از جهت عدم ایجاد حساسیت برای برادرها بود و هم از این جهت که این برادر باید زمینه محبت یوسف را به عنوان عزیز مصر کم کم احساس می‌کرد تا اگر در خلوت پیش آمد و خواست آن را بگوید، این زمینه قبلاً ایجاد شده باشد. و الا یک جریانی که حدود سی سال گذشته است و در عین حال در فراق یوسف برای او مثل پدر تازه بوده است، چون بنیامین هم قائل نبوده که یوسف از دنیا رفته است. به لحاظ اعتقادی که به پدر داشت و رفتار پدر را در حسرت دیدار یوسف می‌دید، او هم منتظر بود. وقت خواب که شد بعضی نقل‌ها این است که اینها دو به دو اتاق گرفتند. دوباره بنیامین تنها ماند که یوسف بنیامین را به سمت خودش دعوت کرد و این خلوت برای این دو وقتی بود که باید رازی که بین یوسف و بنیامین بود، بیان شود. اینجا بود که بیان کرد «قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ» خودش را معرفی کرد. «وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى‏ یُوسُفَ آوى‏ إِلَیْهِ أَخاهُ» به تدریج برادر را به سمت خودش نزدیک کرد و بعد «قالَ إِنِّی أَنَا أَخُوكَ» قصه را برای بنیامین گفت و خیلی اشک ریخت و یوسف در آنجا اول گفت: مرا جای برادرت حساب کن. بعد کم کم دید اشتیاق این شدید است، به امر الهی خودش را معرفی کرد. چون هیچ فعل انبیاء بدون امر الهی نیست.

حالا باید تصور کنیم اگر بنیامینی که سی و چند سال در اشتیاق یوسف می‌سوخت و سوختن پدر را هم می‌دید، یک لحظه احساس کند در محضر آن محبوبی است که به آن رسیده و مشتاقش بوده است. آنجا یوسف سؤال زیبایی می‌کند. می‌گوید: تو ازدواج کردی؟ می‌گوید: بله، می‌گوید: با اینکه اینقدر منتظر یوسف بودی چطور میلت کشید و دلت راضی شد که این اشتیاق سوزناک به تو اجازه بدهد که ازدواج کنی؟ ظاهراً صاحب یازده فرزند هم بود. گفت: به امر پدر این کار را کردم. پدرم به من امر کرد ازدواج کن که از نسل تو فرزندانی بیایند تا با تسبیحشان ثقل زمین باشند. اینها مثل کوه‌هایی که در زمین، زمین مادی را حفظ می‌کنند، کسانی که مسبح در زمین هستند، نظام معنوی عالم را حفظ می‌کنند و باعث می‌شوند عالم بقاء پیدا کند. اینها کوه‌های معنوی زمین هستند تا ثقل زمین باقی بماند و از بین نرود. بعد گفت: اسم یازده فرزندم را از اشتقائات اسم یوسف است که همه اینها مرا به یاد او بیاندازند. کسی که با چنین شوق و حالی زندگی کرده به کسی که این همه مشتاقش بوده برسد.

اولین چیزی که بعد از این معرفی ایجاد می‌شود، بنیامین می‌گوید: دیگر نمی‌خواهم از پیشت بروم و این را از دست بدهم. یوسف هم به او این مژده را می‌دهد که «فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا یَعْمَلُونَ» یعملون فعل مضارع است، یعنی معلوم می‌شود در این مدت بوده و هنوز هم هست. از جمله یکی همین که سر سفره اینها خودشان با خودشان مشغول شدند و او را تنها گذاشتند با اینکه وعده داده بودند مراقب باشند، اما او را رها کردند و تنها گذاشتند. البته بعضی هم خواستند بگویند: وقتی معرفی کرد و بنیامین گفت: من دیگر هرگز نمی‌خواهم جدا شوم، یوسف(ع) به او فرمود: اگر قصد داشته باشی جدا نشوی ابتلائاتی در پیش است و باید خودت را آماده کنی و ناراحت نشوی.

نکته دیگر اینکه اشتیاق سبب وصال و وصول می‌شود. یعنی کسی که دائماً مشتاق باشد، یازده برادر هستند، آمدند. اما یکی به وصال یوسف می‌رسد و می‌شناسد. این اشتیاق دائماً بوده است. ما اگر حقیقتاً منتظر باشیم وصال قطعی است. اگر وصال نیست برای این است که منتظر نیستیم. می‌شود انسان هوس انتظار داشته باشد و گاهی هم حال انتظار داشته باشد اما کسی که منتظر باشد نمی‌شود کسی خودش را حبس کند برای ما و ما آن نتیجه را بر این حبس او مترتب نکنیم. وعده قطعی الهی است که اگر اشتیاق به سر حد کمالی برسد، قطعاً وصال محقق است.

شریعتی: لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ *** عشق بازان چنین مستحق هجرانند

حاج آقای عابدینی: البته گاهی دوست داریم ، اما دوست داشتن ما با کثرت اشتغالات است. بنیامین زندگی کرده و بچه‌دار هم شده است اما اسم بچه‌هایش را هم به همان اسم گذاشته است که اگر اینها را صدا می‌زند، در رابطه با یعقوب بعضی از تواریخ هست که وقتی یوسف را از دست داد با توطئه‌ای که بچه‌ها کردند، مدت‌ها یوسف یوسف می‌کرد و اشک می‌ریخت. از خدا خطاب شد: چقدر اسم می بری. اسم نبر! دارد که یعقوب سر بازار می‌نشست، جایی که کارگر دکانی نامش یوسف بود. گاهی صاحب مغازه کاری داشت شاگردش را صدا می‌زد: یوسف و بشنود. بعد خطاب شد یعقوب این هم نه! جایی دارد که کسی به یعقوب(س) گفت: چقدر پیر شدی؟ گفت: بالاخره فراق فرزند است. خطاب الهی شد: یعقوب ما به تو دوازده فرزند امانت دادیم. یکی را از تو گرفتیم، شکایت ما را نزد دیگران می‌کنی؟ شکایت نبود اما همین مقدار که فراق فرزندم است. خداوند فرمود: نام نبر. اینها همه آدم مشتاق و عاشق را نشان می‌دهد که وقتی مشتاق است چطور می‌سوزد. اسم یازده فرزندش را گذاشته که هرکدام را صدا می‌زند حشر با یوسف داشته باشد. حتی دارد طوری لباس دوخته بود که دائماً نام یوسف روی لباس حک شده بود. زندگی‌اش را چنین کرده بود و نشان بدهد حواسش هست. حساب کنید ما که مشتاق هستیم و اظهار اشتیاق می‌کنیم همین علائم ظاهری را چقدر داریم؟ در اسم گذاری‌هایمان، در زندگی و تزئینات زندگی! اینها نکته قابل انتقالی است که انسانی که منتظر است خیلی علائم باید در این انتظار دیده شود. اقلش این است که این نگاه ظاهری را حفظ کند و دائماً ذکر است. هرجا اشتغال زیادتر می‌شود حتماً باید تذکر هم بیشتر باشد. اگر امروز اسباب غفلت خیلی بیشتر شده است، انواع زینت‌ها و غفلت‌ها هست. کسی گفت: مدتی از یک نوجوانی گوشی را گرفتند و غذا هم نمی‌دادند. بعد از مدتی که گرسنگی شدید شده بود، به او گفتند: گوشی را بدهیم یا غذا؟ گفته بود: گوشی را بدهید. یعنی حتی این مقدار این گوشی برایش اهمیت پیدا می‌کند که غذا که جزء ضروریات اولیه است، احساس فقدان گوشی برایش شدیدتر است. اینها مهم است و گم کردن من دارد شدید می‌شود. یک موقع انسان بدنش را من می‌دید و خودش می‌دید و این گم کردن خودش بود. چون بدن خودش نیست و همسایه‌اش است. اما یک موقع هست بدنش را خودش می‌دید و باز می‌گفتی: این با این رشد کرده، بالاخره این سایه‌ای از او است. اما یک موقع هست انسان گوشی را خودش می‌بیند. این دیگر خیلی گم کردن خودش است. این گم کردن خود خیلی سنگین است. لذا جدا شدن از این غفلت خیلی ابزار آلات می‌خواهد و توجه و تذکر می‌خواهد تا انسان بتواند خودش را پیدا کند. آنوقت خودش مرتبط با امام معنا پیدا می‌کند. امامی که حقیقت مطلق این وجود مقید است. یعنی هر مقیدی به اطلاق امام معنا می‌شود و قوام پیدا می‌کند. امام مطلق و مرسل هر وجودی است. کمال نهایی هر انسانی است. لذا در قیامت هم داریم «یَوْمَ نَدْعُوا كُلَ‏ أُناسٍ‏ بِإِمامِهِمْ» (اسراء/71)

تذکر این نکته که ما نشان بدهیم چقدر مشتاق هستیم، اگر نشان داده شود که چقدر مشتاق هستیم در ظواهر، خود ظواهر از غفلت به ذکر و توجه تبدیل می‌شود. اگر مؤمنین بنایشان را بر این بگذارند که زندگی‌شان و ظواهر زندگی را طوری شکل بدهند که نشان بدهد اینها مشتاق هستند. تظاهر شود به اینکه مشتاق هستند. این تظاهر در زندگی ایجاد ذکر برای بقیه می‌کند. هرکسی این را می‌بیند احساس می‌کند این منتظر است. همین که احساس می‌کند او منتظر است، خود این ذکر در جامعه ایجاد می‌کند. لذا من شما را می‌بینم یاد معشوقم می‌افتم. شما بنده را می‌بینی چون همه روابط من براین اساس شکل گرفته یاد معشوقتان می‌افتد و ما هرجا وارد شویم این صحنه‌سازی و فضاسازی ظاهری خیلی در اینکه نشان بدهند انسان مشتاق است خیلی کار می‌برد. از صدا و سیما گرفته تا زندگی‌های شخصی و اجتماعی و محیط‌سازی شهری و محله‌ای، همه اینها می‌تواند نقش داشته باشد. لذا اگر این صحنه اینطور شد وصال قطعی می‌شود. این یک مرتبه از ظهور است که هرکس به این فرد و جامعه و اجتماع نگاه می‌کند احساس می‌کند اینها همه مشتاق هستند و گمشده دارند. با این ذکر دارند و غافل نیستند. یعنی در هر روزی آدم با هرچیزی انتقال پیدا می‌کند. به جای اینکه فقط در دعای ندبه یا دعای عهد اگر خوانده می‌شود این حال برایش ایجاد شود، تمام زندگی‌اش این حال است و جای توجه و انتقال پیدا می‌شود. سر سفره هم که می‌نشیند طوری صحنه سازی می‌کند که گویی گمشده دارد. سر کار که می‌رود، شب هنگام خواب، هرکاری که می‌کند یاد او وجودش را پر کرده است. آن موقع این باعث می‌شود این حرکت اختیاری به وصال می‌رسد. از فرد شروع می‌شود و کم کم به خانواده و محیط‌ها و این سرایت پیدا می‌کند.

بنیامین این حالت را برای خودش ایجاد کرده بود. فرزندانش نامشان یوسف بود. لباسش منقش به نام‌های یوسف بود، معلوم می‌شود کسی که اینطور بود تمام زندگی‌اش را با یوسف نقش داده است. لذا وقتی به اینجا می‌رسد چنین شخص منتظری به یوسف بار پیدا می‌کند و می‌شناسد که یوسف او کیست و به او آشناست. کسی که چنین است غریبه نیست. اما برادرها اینطور نبودند. برادرها کتمان می‌کردند و پنهان می‌کردند و غفلت داشتند و این باعث شد یوسف مجبور شود برای اینکه اینها را متنبه کند با یک تنش و بلا و ابتلاء اینها را متنبه کند که دنباله آیه این است که «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» وقتی بارها را بستند و غلات و اینها را در بار اینها قرار دادند. «جَعَلَ السِّقایَةَ فِی رَحْلِ أَخِیهِ» (یوسف/70) سقایه ظرفی است که برای آب خوردن بوده است. این ظرفی که برای آب خوردن ملک بوده است، از بس قیمت غلات بالا رفته بود و گرانبها بود در مقابلش طلا می‌دادند. لذا برای اینکه ارزش این کار معلوم شود، به خصوص برمی‌آید که مخصوص کاروان‌هایی که از کشورهای خارجی می‌آمدند یک شعبه خاصی قرار دادند. چون همه مردم نمی‌توانستند مایحتاجشان را از یکجا بگیرند. مایحتاج تحت حاکمیت دولت بوده در دوران قحطی جاهای مختلفی را برای پخش قرار داده بودند. از قرائن استفاده می‌شود که یک مکان ویژه‌ای را برای کسانی که خارج از مصر می‌آمدند، با اینها ویژه برخورد کنند که هم کنترل شده تر باشد و حساب شده تر باشد، آنجا سقایه ملک که جام ارزشمندی است و طلا بوده است، نقره مرصع بوده و نگین‌های جواهرنشان داشته، با این کیل می‌کردند که هم کیل محدود باشد و نشان بدهد این ظرف چقدر ارزشمند است.

این پیمانه ارزشمند که سقایه و ظرف آب ملک بوده و با همین غلات را وزن می‌کردند، آنوقت یوسف(ع) این را در باری که مربوط به بنیامین بود قرار داد. این دومین بار است که در بار برادرها مخفیانه چیزی می‌گذارند. بار اول بهای کالایشان بود که دیدند همه آنچه داده بودند برگشت. وقتی به خانه رسیدند دیدند در بارهایشان است. این یک زمینه چینی عظیمی بود. در عین اینکه کرامت یوسف(ع) بود، این یک نقطه انتقالی هم بود که اینها حواسشان باشد که بعد از این وقتی دیگر در بار بنیامین هم قرار می‌گیرد، همچنان که آنها خودشان نگذاشته بودند، اگر تهمت می‌خورند که «إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» همه به بنیامین رو نکنند که تو چرا آبروی ما را بردی. وقتی می‌گویند: تو آبروی کنعانیان را بردی و آبروی فرزندان یعقوب را بردی، چون اینها خیلی به دزدی حساسیت داشتند. فرزندان یعقوب که فرزند اسحاق است و فرزند ابراهیم است، از نوادگان ابراهیم است، بدترین چیزی که ممکن است نسبت پیدا کند دزدی است. لذا وقتی شترهای اینها می‌خواست از مزارع عبور کند، به آنها دهان بند می‌زدند که اینها حتی از گیاهان نخورند و اینقدر حساس بودند. از همین حساسیت اینها خداوند سبحان استفاده می‌کند تا اینها را متنبه کند. حتی وقتی پول را در بارهایشان پیدا کردند، یعقوب به اینها گفت: ببرید پولها را بدهید. شاید اشتباه شده باشد. اینقدر احتیاط می‌کردند. «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» چون وقتی کاروان عبور کرد، یکباره مأمور پیمانه دید پیمانه نیست و خبر هم نداشت. بعضی جاها هست که این را مخفیانه فرزند یوسف و بعضی جاها دارد یکی از مأموران یوسف در بار قرار داده بود و کسی خبر نداشت. نقشه کاملاً سری بود و فقط یوسف و بنیامین و شخص ثالثی که مأمور ویژه یوسف بود خبر داشتند.

شریعتی: یعنی آنجا که بنامین گفت: دیگر نمی‌خواهم از تو جدا شوم، این نقشه را کشیدند؟

حاج آقای عابدینی: بله، یوسف گفت: اگر نمی‌خواهی جدا شوی باید ابتلایی را تحمل کنی. بنیامین گفت: راهی ندارد چون اینها قسم اکید خوردند نزد پدر که مرا برگردانند. لذا چون این قسم را خوردند برایشان حیثیتی است. هرچیزی شود اینها مقاومت خواهند کرد. یوسف(ع) گفت: من راهی را می‌شناسم که اینها نتوانند مقاومت کنند. اینکه این تهمت چطور به این قافله خورد، «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» چطور از جانب یوسفی که صدیق است، چطور یوسف دلش آمد این تهمتی که اینها متهم به آن نیستند، مبتلا کند و جلوی همه و نه در خفا آبروی کنعانیان برود و بپیچد فرزندان یعقوب سارق بودند؟ توضیحات مختلفی در روایات و تفاسیر ذکر شده و در تاریخ آمده است. اولاً نکته مختصر این است که «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ» کسی که مأمور پیگیری بود، «أَیَّتُهَا الْعِیرُ إِنَّكُمْ لَسارِقُونَ» او صدا زد و چون او خبر نداشت و از جانب یوسف هم نبود، نقشه بود و مقدمات نقشه را یوسف کشیده بود اما قرار نبود تهمت سرقت به اینها بخورد. قرار بود این پیمانه گم شدنش اعلام شود و بعد وقتی پیدا شد، پیدا شدن یک نتیجه و جزایی داشت که در آیات بعد می‌گوییم. طبق قانون کنعان کسی که در رحلش بود باید در آنجا می‌ماند. لذا این کسی که ندا  داد از جانب یوسف نبود. هرچند سببیت اصل کار از طرف یوسف بود اما یوسف نمی‌خواست دیگران چیزی بدانند.

نگاه دیگر این است که این جریان مثل جریان خضر و موسی است. چنانچه در جریان خضر و موسی کارهایی که خضر (س) می‌کرد که کشتی را سوراخ کرد، کشتی برای دیگری بود، اما به امر الهی این کشتی را سوراخ کرد و نتیجه این بود که کشتی از مصادره محفوظ شد. اگر کشتی سالم بود پادشاه آن روز هر کشتی سالم را برای جنگ تصرف می‌کرد. سوراخ کردن کشتی که به امر باطنی بود نه به امر دینی، خضر آشکار کرد که این امر باطنی است. در جای دیگر نوجوانی را کشت، در حالی که نمی‌شود کسی را قبل از اینکه گناهی مرتکب شود به جرم اینکه این بعداً بزرگ می‌شود و پدر و مادرش را از دین خارج خواهد کرد، خدای سبحان این قتل را امروز به دست خضر، نه در قانون شریعت بلکه در قانون تکوین عالم، اسباب عالم می‌خواستند تأثیر را نشان بدهند، این دست خضر اسباب عالم را نشان داد. گاهی یک تصادفی می‌شود و یک حادثه‌ای پیش می‌آید، اینها اسباب عالم است و نظام تشریع نیست. آنجا خضر داشت این را آشکار می‌کرد. اینجا هم جریان این سرقت به امر الهی بود که دارد ما این را به یوسف یاد دادیم. نقشه خدا بود تا یعقوب به یوسف و بنیامین برسد و برادرها هم با این ابتلاء به تضرع بیافتند و این تضرع باعث شود از آن حالت تکبر و قساوت خارج شوند و قولی که به پدر دادند مجبور شدند به درگاه یوسف آمدند، همین که برادرها از آن ظرفیت تکبری پیاده شوند و بیایند اصرار کنند ما را به جای او بگیر. همین باعث می‌شود لطف الهی بیشتر شامل حالشان شود و حال توبه برای اینها ایجاد شود و رسیدن یعقوب و برادرها به یوسف زمینه‌اش ایجاد شود. نزد یعقوب سرافکنده شوند و اینجا متواضع شوند، اینجا با قسم‌هایی که خوردند برایشان خیلی سخت است که بدون بنیامین برگردند. جرم هم باید طوری باشد که به اینها امکان بدهد که یوسف این را نگه دارد و الا اگر جرم غیر از این بود، نه قانون مصر به یوسف این اجازه را می‌داد و نه قانون کنعانیان.

این حقیقت که تهمت سرقت زده شد، اولاً اگر به جمع خطاب شد مقصود یکی بود و چون سرقت حق الناس است خود بنیامین از قبل این را پذیرفته بود. وقتی سراغ بنیامین آمدند و گفتند: چرا این کار را کردی؟ آبروی ما را بردی. خیلی زیبا فرمود: من این کار را نکردم. گفتند: پس که کرده است؟ گفت: همان کسی که آن پولها را در بار شما گذاشته بود. آنجایی که آدم به نفعش است اعتراض نمی‌کند. هم واقعیت و صدق را گفت، آنها باور نکردند و گفتند: می‌خواهی از سر خودت باز کنی. در حالی که خدا آن صحنه را قبلاً پیش آورد که اینها بدانند که نباید اینجا بنیامین را متهم کنند. این می‌تواند برای ما هم عبرتی باشد و وقایعی که پیش می‌آید می‌خواهد راه میانبر برای رسیدن در ما ایجاد کند.


شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  56

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/10/1



شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، اولین روز فصل زمستان شما به خیر باشد. انشاءالله دل و جانتان بهاری و سبز باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به همه ما توفیق بدهد که این نظام اسلامی را به عنوان زمینه‌ساز ظهور یاری و پشتیبانی کنیم و ما هم جزء یاران و سرداران حضرت قلمداد شویم.

 در محضر آیات 67 به بعد سوره مبارکه یوسف(ع) بودیم که در این آیات «وَ قالَ یا بَنِیَ‏ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ» بحث عمده این آیه شریفه را جلسه گذشته گفتیم.

نکته اول این است که «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» از راه‌های مختلف وارد شوید. این «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» همین معنای اولی مراد است که از درهای مختلف وارد شوید و با هم دیده نشوید، یازده برادر هستید که از جهت ظاهری اینها رشید بودند. زیبا بودند و از زیبایی‌های یوسف بهره‌هایی داشتند. اینها بار قبل کاروانی رفته بودند و در چشم نبودند. اما این بار با هم می‌رفتند، ممکن بود جلب توجه شود. نگاه دیگر هم این است که «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» به این ناظر باشد که این هم مطلبی است که در بعضی تفاسیر به آن توجه شده است. برای رسیدن به حاجت هیچ موقع یک راه را انتخاب نکنید. فکر نکنید هرچیزی فقط یک راه دارد. خدای سبحان اسباب مختلفی را برای رسیدن به نتیجه قرار داده است. یک راه را جلو برویم و استفاده کنیم اما فکر نکنیم هرچیزی یک راه دارد که اگر دیدیم این راه نمی‌شود ناامید شویم. این نکته خیلی زیباست. اگر انسان فکر کرد هر چیزی یک راه دارد، وقتی رفت و دید نتیجه نمی‌گیرد دیگر ناامید می‌شود. اما اگر بداند خداوند برای هر کاری ابواب متفرقه قرار داده است، این راهی که به نظر ما رسیده و رفتیم ممکن است یک اسبابی برایش فراهم نباشد یا یک موانعی برایش موجود باشد که این به نتیجه نرسد اما دلیل بر این نیست که این راه اصلاً به نتیجه نرسد. راه دیگری برای به نتیجه رسیدن این امکان پذیر است. اگر این نگاه ایجاد شود به خصوص در عرصه علم، در عرصه علم اگر باور کنیم راهی که باید برویم فقط آن راه رفته‌ای است که دیگران رفتند، همیشه ما عقب هستیم. اما اگر باور کردیم که این محقق هم هست و در علم هم ثابت شده است.

وقتی شما یک مسأله‌ی حساب یا جبر را حل می‌کنید، می‌بینید یک راه هست گاهی دو صفحه طول می‌کشد تا به نتیجه برسد. همین راه دیگری دارد و گاهی با دو خط حل می‌شود. در نظام تکوین و وجود هم همینطور است. از اینجا به آنجا می‌روید چند راه هست، یک راه هست که تا به حال امتحان نکردید. بین دو نقطه مسیرهای مختلفی است که گاهی برای رسیدن میلیون‌ها و میلیون‌ها راه ممکن است باشد، هرچند ممکن است بعضی نزدیکتر و بعضی دورتر باشد اما ممکن است آنکه دورتر است، راحت‌تر بشود رفت و سرعت بیشتری بشود رفت. آنکه نزدیکتر است ممکن است موانعش بیشتر باشد. همیشه یک راه را برای رسیدن نگاه نکنیم که فقط یک راه است. از تجربیات دیگران استفاده کنیم و حواسمان باشد اما تنها یک راه را نبینیم. لذا گاهی برای اینکه در نظام علمی یک حصری ایجاد کنند که دیگران نتوانند دست پیدا کنند، یک اشیاء و عناصری را درون این ترکیب‌ها قرار می‌دهند که نقشی ندارد. یک خنثی کننده هم قرار می‌دهند که حواس‌ها پرت شود و از راه منحرف شود و نگویند: این طرف امکان پذیر و راحت باشد. در نظام علمی گاهی کسانی که می‌خواهند انحصار سرمایه را برای خودشان حفظ کنند، لذا ما اگر یک خرده از دورتر برویم به مسأله نگاه کنیم، نقش هرکدام از اینها را ببینیم، خیلی وقت‌ها نقش‌ها خنثی کننده است. فقط همین است و بیش از این نقشی ندارد. همه اینها حذف کنیم باز می‌بینیم با یک راه ساده‌ای، اگر در نگاه‌های مختلف چه در اخلاق، مثلاً می‌گویند: در نظام اخلاقی راه معرفت نفس یک راه نزدیکتری است. هرچند خیلی مراقبت زیادتری می‌خواهد اما این هم یک راه است که راه نزدیکتری است. در نظام اعتقادات و اعمال انسان، همه اینها را باید حواسمان باشد. گاهی خدای سبحان بعضی از اعمال را میانبر برای رسیدن به هدف قرار داده است. اینها گاهی در روایات ذکر شده است.

گاهی در نظام علمی همینطور است. راه‌ها را منحصر نبینیم، هم می‌تواند آن نگاه باشد که از ابواب متفرق وارد شوید و از راه واحد وارد نشوید. یکی هم اینکه برای رسیدن به نتیجه‌ای که می‌خواهید فقط یک راه را امتحان نکنید، از راه‌های مختلف ورود کنید. وقتی مانع ایجاد می‌شود احساس می‌کنیم به بن بست رسیدیم خیلی از بن بست‌ها برای این است که آدم فقط یک راه را دیده و غیر از این را احتمال نداده است. در خیلی از مسائل زندگی اینطور است که آدم این احساس را که کرد بعد موانع ایجاد می‌شود و بعد احساس یأس می‌کند. این خیلی نگاه خوبی است که حواسمان باشد که خدا سنتش بر این است که راه‌های مختلفی برای رسیدن قرار داده است. البته صراط مستقیم واحد است. اما راه‌هایی که به صراط مستقیم می‌رسد می‌تواند متکثر باشد تا به این صراط مستقیم برسند.

 از راه‌های فرعی مختلفی انسان به این صراط واحد مستقیم الهی که حقیقت ولایت و نبوت است، آن راه واحد است اما از راه‌های مختلف، یکی از راه سخاوت جذب می‌شود، یکی از راه رحمت جذب می‌شود. هرکسی از یک راهی جذب این صراط می‌شود وقتی افتاد دیگر شاهراه می‌شود. این نگاه قابل تفکر است. انسان‌های بدبین معمولاً از ابتدا منفی بافی می‌کنند و به سرعت نا امیدی را به خودشان و دیگران تزریق می‌کنند که نمی‌شود، امکان ندارد. ما در نظام علمی این باور را داریم که نظام علمی راه‌های میانبر دارد. اگر انسان به خصوص با نگاه الهی وارد شود خدای سبحان گفته من مخرج و فرج قرار می‌دهم. راه میانبر نشان می‌دهم. جلو بروید و نظام علم را به کار بگیرید، با تمام توجه هم بروید اما راه را منحصر ندانید که دنبال هماه راهی که رفتند، برود. آن هم توجه داشته باشد و قواعد آن را هم بدست بیاورد. آن را هم به عنوان علم نگاه داشته باشد، اما احساس نکند تنها راه این راهی است که اینقدر دور زده شده تا آنجا رفته است. گاهی راه‌های میانبری در کار هست که انسان را به سرعت می‌تواند به قله برساند. «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» همین بحث اگر گسترش پیدا کند راهکار زیادی در هر نظام فکری ایجاد می‌کند که انسان را از یک حالت یأس و نا امیدی یا اینکه دنباله روی دور می‌کند. آدم نا متناهی بودن تجلیات الهی را اینطور ندیده است. وقتی نامتناهی بودن تجلیات الهی را دید می‌فهمد که خیلی راه‌های زیادی هست.

الآن در فیزیک می‌گویند: ما تا به حال به عنوان یک فرضیه تا به حال فکر می‌کردند راه بین دو نقطه، نزدیکترین راه خط مستقیم است، الآن می‌گویند: نه، غیر از این هم راه هست. عوالم گاهی به صورت موازی هستند. گاهی بین دو خطی که مستقیم بود و صد کیلومتر بینشان فاصله بود راه موازی دیگری در کار است که به لحاظ ابعاد از راه دیگری است که انحنای عالم است لذا از این راه می‌توانند به آن راه با پنج کیلومتر برسند. اینها راه‌های میانبری است که با شناخت ابعاد عالم است و در نظام فکری و نظام‌های دیگر هست. اینها خیلی جالب است و به نظرم می‌رسد که حواسمان باشد جوان‌های متفکر ما این نگاه را در نظام فکری و فناوری و تکنولوژی، تئوری پردازی، در تمام اینها امکان پذیر است.

نکته دیگر که در رابطه با بحث چشم زخم بود، اینکه یعقوب(ع) فرمود: از ابواب متفرقه وارد شوید و فرمود: «وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» هرچند شما این را رعایت کنید که رجوع به اسباب است اما این شما را از خدا بی نیاز نمی‌کند، چون خدا هم سبب را قرار داده و هم اسباب دیگری را قرار داده که حاکم بر اینها هستند. هم اسباب را خدا قرار داده و هم حاکم بر این اسباب را قرار داده است. چشم زخم را اگر در نگاه بالاتری ببریم، اثر چشم منحصر به چشم زخم نیست. چشم زخم یک جنبه منفی است. اثر چشم می‌تواند با چشم تأیید کننده باشد. یعنی همیشه ضربه زننده نیست. هم مثبت و هم منفی دارد. یک قوه‌ای در وجود انسان‌هاست که این قوه راه‌های گسترش و تقویت دارد چه در جانب مثبتش و چه در جانب منفی. اگر انسانی در نگاهش به هستی مثبت‌بین شود یعنی وقتی می‌رسد به جای اینکه موانع جلویش می‌آیند، این موانع را ببیند و در وجودش بزرگ کند، نه، آن مثبت‌ها را نگاه کند. چشم مثبت بین تقویت کننده و حرکت دهنده می‌شود. در رأس مثبت بین‌ها انبیاء هستند. در رأس کسانی که در عالم به هستی انرژی مثبت می‌دهند، که با چشمشان هدایتگری برای دیگران ایجاد می‌کردند. برای اذهان و افکار مردم افق می‌گشودند. این هم چشم است.

شریعتی: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند *** آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند.

حاج آقای عابدینی: این واقعیت است. یعنی یک نگاه و نظر آنها، این نظر رحیمانه، خیلی اثر دارد. ما نیاییم چشم زخم را آنچنان برای خودمان بزرگ کنیم که از آثار نگاه مثبت غفلت کنیم و در همین هم بدبینانه نگاه کنیم. متأسفانه زود ذهن‌ها به این سمت گرایش پیدا می‌کند. از آن جهت که خدای سبحان دست را باز گذاشته و او را غالب قرار داده و خیلی تأثیر گذار قرار داده، خودمان را کمتر بهره‌مند می‌کنیم. هم خودمان در مسیرش کمتر قدم برمی‌داریم و هم از نگاه کسانی که در آن مسیر عظیم قرار دارند و جلو رفتند، خودمان را کمتر در معرض استفاده از آنها قرار می‌دهیم، در حالی که بسیاری از گرفتاری‌های ما با نشست و برخاست با ولی الهی، در محضر او قرار گرفتن، پیش عالم ربانی قرار گرفتن، نفس رفتن و آمدن رفع گرفتاری می‌کند بدون اینکه گفتاری صورت بگیرد. یعنی کسی که وجودش و نگاهش مثبت بین است، با خدا رابطه دارد، این وجودش نورانی است و نگاهش ایجاد مشکل گشایی می‌کند. این را دستور دادند انجام بدهید، بروید و بهره‌مند باشید. کمتر از این استفاده می‌کنیم. با کسانی بنشینید که شما را به یاد خدا می‌اندازند. این نگاه اینها انرژی مثبت و القای مثبت به انسان می‌کند. گاهی یک کلام کوتاه از اینها مسیر زندگی انسان را عوض می‌کند. ولی ما می‌دانیم که خدای سبحان اصل این مسأله را که ممکن است عده‌ای با نگاه بدبینانه و نگاه کسی که دنبال فساد هست، از نگاه بدبینی این قوه شروع می‌شود و چشم در درون این شروع به تقویت شدن می‌کند. هرچه بدبینانه‌تر نگاه می‌کند و شر آمیزتر به حوادث نگاه می‌کند، این قوه کم کم در وجود بعضی‌ها تقویت می‌شود به حدی که ممکن است یک قوه تأثیرگذار نه فقط در خودش باشد، در دیگران هم ممکن است گاهی تأثیر ایجاد کند اما خدا هم این را خیلی محدود قرار داده و اجازه نداده، چون سبقت رحمت بر غضب است. هم حق ندارند به راحتی در زندگی دیگران تصرف کنند. برای آنها راه‌های گشایش قرار داده، هم اینکه اگر در جایی استثنائاً و خیلی قلیلاً موردی ایجاد شد راه‌های دفعش را هم قرار دادند. غیر از آنکه رجوع به اولیای الهی و ارتباط با آنها و رفتن در مجامع مؤمنین دافع چشم زخم است، حضور در مجلس مؤمنینی که اهل ایمان جمع می‌شوند، نماز جمعه، نماز جماعت، رفت و آمدهای بین مؤمنین، اینها خنثی می‌کند چون نگاه مثبت را در آن وجود تقویت می‌کند. هرچه انسان به فردگرایی برود، خودش را ضعیف کرده و ممکن است تصرف سوء را در وجودش بیشتر کند. لذا رفت و آمد به جمع‌های مؤمنین ارتباطات مثبت را زیاد می‌کنید. حضرت رضا(ع) می‌فرمایند: بروید با همدیگر زیارت کنید، این رفت و آمد شما نزدیک شدن به من است.

اینها نگاهی است که ما به آن توجه نداریم. اما در عین حال به ما فرمودند: اگر موقعی احساس کردید نادر است، چون هرچقدر انسان باور کند که دیگران می‌توانند در وجودش تأثیر منفی بگذارند خود همین باور این را ضعیف کرده و او را تقویت کرده است. این تلقین است و اجازه داده به او تصرف کند. لذا خدای سبحان اصل این مسأله را اجازه نداده است که این نگاه بدبینانه در وجود او شکل بگیرد که باور کنیم او می‌تواند تأثیر بگذارد، این هم نگاه بدبینانه است. اینها از جهت روانی خیلی ظریف است و اگر انسان دستورات دین را ببیند چقدر زیبا انسان را رشد می‌دهد. اما اگر انسان احساس گرفتاری کرد، برایش تنگناهایی پیش آمده بدون اینکه باور داشته باشد دیگری روی من تأثیر گذاشته، به ما فرمودند با این ذکر «ماشاءالله و لا قوة الا بالله العلی العظیم» بین مؤمنین مرسوم است که وقتی به حادثه‌ی خوبی می‌رسیدند، به یک جریان خوبی، بخاطر اینکه چشم تأثیر نداشته باشد، همین ذکر الهی را بیان می‌کردند که خود این ذکر برکت و نورانیت به رابطه می‌داد و هم مانع می‌شد که مانع یا شروری بتواند در این دخالت کند. «ماشاءالله و لا قوة الا بالله العلی العظیم» سه بار گفتن برای جلوگیری از تأثیر آثار چشم سوء خیلی اثر دارد. هر ذکری به یاد انسان آمد مؤثر است البته چهار قل هم بخوانند مجرّب است. آیت الکرسی هم مجرّب است که همراه داشتن یا خواندن حفظ می‌کند. اگر انسان بتواند قرآن کوچکی همراه داشته باشد به طوری که محفوظ باشد و اهانت نشود، تربت کربلا همراه داشته باشد، جزء چیزهایی است که حفظ کننده و دفع کننده و رفع کننده هستند و شیطان و جنود شیاطین جرأت نزدیک شدن پیدا نمی‌کنند. ولی نکته مهم این است که انسان خودش را تسلیم اینها نکند. اگر این باور شد و کم کم احتمال داد تأثیر آن بیشتر می‌شود.

نکته دیگر اینکه اگر کسی فکر می‌کند مبتلاست به اینکه یک موقع چیزی می‌گوید و در نظام بدی محقق می‌شود، چه کار کند از این نجات پیدا کند؟ باید هروقت می‌بیند بدخواهی در وجودش هست، حتی به صورت تصور، بلافاصله ضدش را ایجاد کند. بلافاصله جنبه‌های مثبت، رفتار مثبت یا خواسته‌های مثبتی برای او در نظر بگیرد، حتی شده برای اینکه این تلطیف شود، یک هدیه بخرد و به او بدهد و یک رابطه ایجاد کند. بعضی می‌گویند: ما ناخودآگاه مبتلا هستیم و نمی‌خواهیم، اما در ذهن ما خطور می‌کند و بعد می‌بینیم محقق می‌شود. هرکس این حالت را دارد که در ذهنش خطور می‌کند و ذهنیاتش در دیگران تأثیر می‌گذارد، اولاً نگاهش را به جنبه‌های مثبت منصرف کند، این نگاه مثبت بینی خود به خود آن حالت را می‌گیرد. ثانیاً اگر پیش آمد در مقابلش فکر مثبت را هم برای او قرار بدهد، هدیه بخرد، حق هم ندارد که بگوید. یعنی اگر چیزی در ذهنش خطور کرد نرود بگوید. خود این گفتن این را تقویت می‌کند. هر روز با صدقه شروع کردن ممدوح است، دفع کل آفات است. کم هم باشد نفس این توجه ذکر است. صدقه دادن خودش یک ذکر است. خدایا تو فرمودی بده و من می‌گویم: چشم. یا این دعا که فرمودند: «آمنتُ بالله و صلی الله علی محمدٍ و آله» هم جنبه الهیت و هم توسل به وسیله که پیغمبر و آل او هستند در رفع این مسأله، این همان نگاه مثبت بینی است.

«عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ» می‌گوید: من توکل کردم، «وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ» جلسه قبل این را مفصل عرض کردیم که توکل هیچ مافاتی با رجوع به اسباب ندارد. انسان وقتی سراغ اسباب می‌رود با این نگاه که اسباب را خدا قرار داده و حاکم بر آنها خداست. لذا خود حضرات معصومین و انبیای گرامی از باب علم غیبی اعمال نمی‌کردند در رفتار روزانه‌شان، بلکه براساس همان چیزی که برایشان حجت بود که نظام ظاهر بود. لذا خود یعقوب(س) دارد که این کار را بکنید، از درهای متفرق وارد شوید رجوع به اسباب است. نمی‌گوید: من توجهی می‌کنم که کسی نتواند روی شما تأثیر بگذارد. البته لازم به تذکر است که همیشه در چشم بودن بد نیست. بعضی جاها باید حضور پررنگ داشته باشیم. اگر حضور پررنگ نباشد، اگر در محله‌ای، دانشگاهی، شهری، جمعی، اگر حضور پررنگ اهل ایمان جلوه‌گر نباشد، راه باز می‌شود برای اینکه کسانی که فتنه‌گر هستند راحت‌تر جولان بدهند. گاهی باید در جمع‌هایی بیاید و دیده شوند و این دیده شدن امر الهی است. آنجایی که به امر الهی است یقین بدانیم که انسان به امر الهی وقتی وارد شد خودش ذکر است و ذکر مانع از این است که کسی بتواند تأثیر سوء بگذارد. پس حضور پررنگ در خیلی از جاها که دستورات دین است، حضور دین است، نگاه دینی است، مثل نماز جماعت که هر روز بروید. با هم در صف اول رفتن سبقت بگیرند. این در چشم آمدن است. اگر می‌دانستند ثواب صف اول نماز چیست، با شمشیر سبقت می‌گرفتند. انسان باید حواسش باشد که همان‌جا هم که عبادت است، شیطان نفوذ نکند. اما شیطان نفوذ نکردن به این نیست که پشت ستون پنهان شود. باید در صف اول حاضر شود اما شیطان را از خودش دور کند. شیطان از این مرزهای مختلط استفاده می‌کند که ما را از کمال محروم کند. گوشه کنار نرویم و دیده نشویم! چرا، بروید و دیده شوید. این دیده شدن‌ها ایجاد آرامش در قلوب دیگران می‌کند. امید به دیگران می‌دهد. برای فتنه‌گران مانع ایجاد می‌کند. هدایتگری برای آنها هم داشته که فرصت به آنها ندادید.

رجوع به اسباب عین توکل است به شرطی که اسباب را حاجب نکنیم از خدا، پس رجوع به اسباب که خدا قرار داده است، خدا می‌توانست عالم را بدون سببیت قرار بدهد. اما خدای سبحان نظامش، نظام متقن است. نظام علیم است. حکیم است، اسباب را قرار داده تا انسان بتواند بر وفق این نظام جاری که در عالم هست، برای خودش پیش‌بینی و آینده سازی کند. قابل پیش‌بینی نبود که شب و روز چقدر طول می‌کشد. وقت تحویل سال با ثانیه تنظیم می‌شود. اینها نظام اسبابی است که خدای سبحان قرار داده است. اما می‌گوید: حواستان باشد که اگر بر سبب به عنوان سبب اتکا کردید، یعنی سبب حاجب برای شما شده است. به سبب توجه کنید اما به عنوان اینکه خدا قرار داده است. در خود سبب خدا را ببینیم! سببیت همین سبب را او داده است. لذا اگر لحظه‌ای لازم باشد مثل آتش که نسوزاند آن لحظه اگر لازم باشد سبب از کار می‌افتد، اما دعب الهی نیست که از این راه بخواهد هدایتگری کند. حضرت آیت الله بهجت روایتی زیبا را نقل می‌کردند که وقتی خدای سبحان عقل را خلق کرد، به او گفت: «أَقبل» رو کرد، گفت: تو کیستی؟ «قال أنا أنا و أنتَ أنتَ» من من هستم و شما هم شما هستی. «ثم ثال له اَدبر» پشت کن، پشت کرد. دوباره خدای سبحان پرسید: حالا کیستی؟ «قال أنتَ ربّ الجلیل و أنا العبد الذلیل» حضرت آیت الله بهجت می‌فرمودند: این روایت می‌فرماید که وقتی آینه در مقابل خورشید قرار گرفته باشد از ابتدای خلقتش که رو به خورشید باشید، نگاه می‌کند خورشید نور دارد، آینه هم نور دارد. چون نور خورشید در این افتاده این نمی‌داند این انعکاس است. از اول مقابل خورشید در روبروی او بوده است. لذا نور خودش هم می‌بیند، می‌بیند نور من هم نور است. نور خورشید نور بالاتری است ولی من هم «أنا أنا و أنتَ أنتَ» اما وقتی می‌گوید: پشت کن، وقتی آینه را پشت به نور قرار می‌دهم تازه آینه می‌فهمد این نور برای خودش نبود، اگر نور برای خودش بود باید الآن هم که این طرفی هست، این هم نور داشته باشد، در حالی که اینجا می‌فهمد «أنتَ رب الجلیل» تو همه چیز هستی و «أنا عبد الذلیل» انسان وقتی آن اسباب شکسته می‌شود و یا از نفوذش کاسته می‌شود نشان می‌دهد فکر نکن این اسباب قدرت مطلقه بودند. از این باید به آن می‌رسیدی. «أنت رب الجلیل» را می‌دیدی. خدا رحمت کند حضرت آیت الله بهجت را، اینها مشهوداتشان بود. وقتی اینها را نقل می‌کردند آدم احساس می‌کرد همین الآن «أنت رب الجلیل و أنا عبد الذلیل» را در وجودش احساس می‌کرد. خدا همه کاره است. ما خودمان را کاره می‌بینیم به طوری که نعوذ بالله خدا هم باید در خدمت ما باشد. خدایا این را می‌خواهیم، اینطور کن برای ما! تقاضاهای ما به ظاهر نظام تقاضا است ولی اگر نکرد ناراحت می‌شویم. چون برای خودمان حق قائل هستیم. در حالی که اگر انسان از بزرگی چیزی می‌خواهد، اگر نکرد ناراحت نمی‌شویم. می‌گوییم: من طلبی نداشتم، تقاضای فضل کردم و صلاح ندید به من بدهد. اما اگر انسان برای خودش حقی قائل هست، چرا نکرد؟ چرا نداد؟ چرا برای من اینطور کرد؟ این نگاه‌ها باید در وجود انسان اصلاح شود.

حضرت یعقوب(س) اینطور نبود که از آن نظام علم الهی که داشتند برای نظام روزانه زندگی‌شان استفاده کنند. آنها هم با رجوع به اسباب کارهایشان را پیش می‌بردند. «وَ لَمَّا دَخَلُوا مِنْ‏ حَیْثُ‏ أَمَرَهُمْ أَبُوهُمْ» (یوسف/68) رجوع به سلسله اسباب که گفته بود: ابواب متفرقه، بروید. «ما كانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» اراده الهی و قضای الهی که باید متوجه اینها می‌شد که از ابواب متفرقه رفتن هم مانعیت برای او نداشت، هرچند در خیلی از مسائل داشت، اما اینجا نداشت. باز اینها این کار را کردند، نتوانست این از ابواب متفرقه رفتن جلوی آن اثر را بگیرد که بنا بود به اینها متوجه شود. «إِلَّا حاجَةً فِی نَفْسِ یَعْقُوبَ قَضاها» الا حاجتی که در نفس یعقوب بود که خدا آن را مقدر کرد و انجام داد. چون یعقوب این کار را کرد و به اینها گفت تا اینها بتوانند بنیامین و خودشان را صحیح و سالم نزد یوسف برسانند. موانع سر راه و دیگرانی که حسادت می‌ورزیدند، این باعث شد آنها درست شود اما می‌خواست یعقوب که اینها یازده نفر که رفتند، همان یازده نفر برگردند. یازده نفر رفتند و نه نفر برگشتند. در ماجرای ظرف بنیامین را نگه داشتند، یکی از برادرها گفت: چون با پدر عهد کردیم که بنیامین را برگردانیم، من هم برنمی‌گردم. اینجا می‌مانم تا تکلیف روشن شود. منتهی یعقوب(س) از طریق اسباب ظاهری می‌خواست نتیجه بگیرد که بنیامین برگردد و برادرها برگردند، به نتیجه بالاتری رسید که با نگه داشتن بنیامین که ظاهراً خلاف نگاه اولی بود، اما یکباره یوسف و بنیامین را بر او برگرداند. «قضاها» یعنی خدای سبحان آن حاجت را محقق کرد که حاجت نفس یعقوب چه بود؟ مراحلی را ذکر کردند. برگشتن بنیامین بود. برگشتن یوسف و پیدا کردن یوسف بود. با این محقق شد. گاهی ما سراغ چیزی می‌رویم که فکر می‌کنیم وسیله و راهش این است، بعد می‌بینیم خلاف و ضدش شد. نه تنها یوسف برنگشت، دو تا از برادرها هم گرفتار شدند. اما این گرفتاری راه میانبر برای رسیدن به یوسف بود.

گاهی در زندگی دنبال چیزی می‌رویم و تمام قوا را تجهیز می‌کنیم و می‌بینیم ضد آن شد، اما چون می‌بُریم چه می‌شود؟ رشته پاره می‌شود و ادامه نمی‌دهیم. اینجا نگاه یعقوب (ع) این بود که اینها رعایت اسباب را بکنند، اما در عین حال توکلشان بر خداست. با این نگاه ادامه داد و نا امید نشد، رسید به آن چیزی که به این سادگی معلوم نبود برای او رسیدنی باشد. اما از راه ضدش، آن چیزی که خلاف میل اولی بود به آن رسید. عالی‌ترین معارف را در ضمن یک روش عملی برای ما بیان می‌کند. نگاه کسی که با خدا رابطه برقرار می‌کند، با نگاه کسی که دو دو تا چهار تای مادی را ملاک قرار می‌دهد، چقدر می‌تواند متفاوت باشد.

کارفرمای جهان در کار ماست *** فکر ما در کار ما آزار ماست

گاهی تدبیرهایی که سماجت به آن می‌کنیم، حواسمان باشد راه را تدبیر کنیم. دنبالش باشی و اسباب را ببینی و برای اسباب برنامه‌ریزی بکنی، به خدای سبحان توکل کنیم و تنها راه را این نبینیم، حتی اگر خلاف این برای ما نمایش داده می‌شود، نگوییم: پس هیچی، پس خدا نمی‌خواهد. نه! گاهی این خلاف‌ها راه را میانبر می‌کند. اینها خیلی نکات دقیق و زیبایی است که از قرآن کریم که در دست ماست. اینجا خدا می‌فرماید: «ما كانَ یُغْنِی عَنْهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» نتوانست جلوی نفوذ و اراده الهی را بگیرد، اما حاجت را محقق کرد. «وَ إِنَّهُ لَذُو عِلْمٍ لِما عَلَّمْناهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا یَعْلَمُونَ».


شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  55

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/9/24




شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، به سمت خدای امروز خوش آمدید. انشاءالله هفته آخر پاییز شما سرشار از بهار و طراوت باشد. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله این ایامی که با میمنت تولد امام حسن عسگری(ع) است بر همه مبارک باشد. خدمت امام زمان(عج) عرض سلام داریم و انشاءالله از ایشان جایزه‌های خوبی به مناسبت این تولد دریافت کنیم.

شریعتی: امشب شب میلاد با سعادت امام حسن عسگری است. به محضر امام زمان تبریک ویژه عرض می‌کنیم. هفته گذشته به آیه 66 رسیدیم، بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله ارض وجود ما از اطاعت امام زمان پر باشد و وجود حضرت در زمین وجود ما دائماً ولی وجود ما باشد و در وجود ما حاکمیت مطلق داشته باشند و همچنین در سراسر عالم. بحثی که در محضرش بودیم، در محضر دو نبی بزرگوار هستیم که به حضرت یعقوب(ع) و حضرت یوسف(ع) سلام می‌کنیم و انشاءالله به ما اذن بدهند که بهتر استفاده کنیم.

در محضر آیه 66 بودیم، بعد از اینکه اینها برگشتند و به یعقوب گفتند که بار دیگر باید حتماً بنیامین را همراه بیاورید، برای پدر سخت بود با سابقه‌ای که آنها داشتند و جفایی که از آنها دیده بود، اما بالاخره با شرایطی که پیش آمده بود، یعقوب(ع) رضا داد به اینکه اینها همراه شوند. فرمودند: «قال لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» (یوسف/66) من این را همراه شما نمی‌فرستم، مگر اینکه یک قسم و یا یک پیمان مؤکدی با خدا داشته باشید. پیمان‌های بشری با یک مقدار کم و زیاد قابل فسخ است. اما کسی که دین دارد بالاترین پیمانی که ممکن است برایش تعهد آور باشد موثق من الله است. مرسوم بود اگر کسی می‌خواست چیزی را پیش کسی گرو بگذارد یک موثقی را ایجاد می‌کردند، که آن وثیقه در قبال این ارزشمند باشد و بخاطر این شده بعداً آن گرو برگردانده شود. اینجا یعقوب(ع) وقتی می‌خواهد بنیامین را به دست اینها بدهد، وثیقه‌ای که از اینها می‌خواهد یک کالای مادی یا دنیایی نیست. نمی‌گوید: من بچه‌های شما را گروگان می‌گیرم. آنها فرزندان و نوه خودش بودند. تنها چیزی که می‌تواند ارزشمندترین چیز باشد و در وجود هردو، هم یعقوب(س) و هم برادرها می‌تواند تأثیرگذار باشد که حفاظت را کامل نگه دارند، «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» وثیقه‌ای است که خدا را گرو بگذارد. یعنی اینها آبرویی که نزد خدا دارند و رابطه‌ای که با خدا دارند، گرو گذاشتند. یعنی تعهد الهی و فوق اخلاقی است. یعنی آنچه باور به خدا دارند، مثل این است که آبرویی که نزد خدا دارند و از الهیت هرآنچه دارند نزد یعقوب گرو گذاشتند. «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» وثیقه‌شان وثیقه‌ای شد که مرتبط با خداست، چه آبروی اینها نزد خدا باشد و چه اعتقاد اینها به خدا که این اعتقاد را گرو گذاشتند. به مقدار اعتقادی که به خدا دارند، این اعتقادشان را نزد یعقوب گرو گذاشتند که اگر ما کوتاهی کردیم یعنی از اعتقادمان برگشتیم. لذا اینجا رعایت امانت فقط در حد یک نگاه ظاهری نیست، بلکه برای اهل ایمان رابطه‌شان با خدا ارزشمندترین چیزی است که برایشان دارد.

می‌فرماید: یک کسی نزد امام صادق(ع) آمد و عرض کرد: گاهی ما روایاتی را از شما می‌شنویم، وقتی دقت می‌کنیم می‌بینیم سازگار نیست رد می‌کنیم. گفت: مثلاً این روایت را شنیدیم که اگر کسی معتقد به ما باشد و فلان گناه را بکند بخشیده می‌شود؟ راوی می‌گوید: من این را تکذیب کردم نسبت به شما، چون می‌دانم شما قائل به این هستید که حتماً عمل نجات دهنده است و اگر کسی عمل خلاف داشته باشد، قطعاً با عمل خلاف نمی‌تواند نجات پیدا کند. حضرت مدتی سرش را پایین انداخت و بعد سرشان را بلند کردند و فرمودند: این گناه و آن گناه، یعنی حتی اگر این گناه را هم داشته باشد قابل نجات است. عرض کردند: چطور ممکن است؟ حضرت سؤال می‌کند: اگر امر اینها دائر شود به اینکه دست از ما بردارند یا کشته شوند چه می‌کنند؟ همین‌هایی که گاهی به گناهی مبتلا شدند. گفت: حاضر نیستند دست از شما بردارند حتی اگر کشته شوند. بیان همین‌جا حل شد که آنچه ذات اینها را تشکیل می‌دهد حقیقتی است که تا پای جان هم پایش می‌ایستند. اما اگر لغزشی از انسان صادر شد و پای انسان لغزید، این عوارضی است که با یکسری فشارها در موقع از دنیا رفتن یا مریضی و مصیبت در دنیا، یا بعضی از عذاب‌ها در برزخ، چون عوارض بوده زایل می‌شود. نه اینکه عقاب نداشته باشد اما نجات محقق می‌شود. آن ذات می‌ماند و آن عوارض با آن عقاب‌ها و با سختی‌ها می‌ریزد. حالا اینها هم آنچه در وجودشان بود که حقیقت وجودشان بود، یعقوب(ع) این را دید که آن رابطه با خدا را حاضر نبودند از دست بدهند. هرچند حسادت‌ها، کدورت‌ها، حتی تا اینجایی که برادر را تا این حد که قساوت به خرج بدهند، همه اینها بوده اما آن رابطه با خدا محفوظ بود. یعنی رابطه با خدا می تواند بر این غلبه کند تا جایی که انسان از دست بدهد و اگر از دست بدهد دیگر هیچ باکی برایش نیست از جهت اینکه برگشت پذیر نیست.

اگر کسی مبتلا به معصیت می‌شود، اگر دید در اعتقادش تزتزل ایجاد می‌شود، آن خیلی خطرناک است. تعبیر روایت این است که گاهی انسان گناهی مرتکب می‌شود و یکباره می‌بیند در نظام امامت برایش شک ایجاد شده است. تا حالا شک نداشت ولی یکباره نمی‌داند چرا، اصرار بر گناه می‌کند در نظام نبوت برایش شک ایجاد می‌شود. اصرار بر گناه می‌کند در نظام توحید برایش شک ایجاد می‌شود. یعنی گناه عملی « كانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ‏ أَساؤُا السُّواى‏» (روم/10) اینهایی که به گناه مبتلا می‌شوند، عاقبتش این است که اگر توبه نکنند و برنگردند «أَنْ كَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ» در مقابل اعتقاد می‌ایستد. در مقابل خدا می‌ایستند. حواسمان باشد اگر پای ما لغزید توبه کنیم. اگر پای ما لغزید و یک مرتبه دیدیم دارد شک ایجاد می‌شود، آن شک با استدلال برطرف نمی‌شود. آن شک با توبه و جبران برطرف می‌شود. و الا با استدلال درست نمی‌شود.

یعقوب اینها را خوب شناخته بود،«مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» بالاترین چیزی بود که اینها حاضر بودند پای آن بایستند. غیر از این یک درسی هم می‌دهد که هیچ موثقی محکم‌تر از وثیقه رابطه با خدا نیست. حواسمان باشد چیز دیگری را با این قیاس نکنیم. حقیقتی که فوق همه اینهاست و می‌تواند ضامن همه اینها باشد «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» است. ارزش بنیامین هم در اینجا معلوم می‌شود که چقدر برای یعقوب(س) ارزشمند بود که آن چیزی که فقط «مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» وجود اینهاست، می‌تواند وثیقه الهیه و حافظ این، مقابل این و عوض این قرار بگیرد. می‌فرماید: «لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» که شما این را بیاورید. یعنی این وظیفه شماست که وثیقه الهیه را برای من بیاورید. حالا یا قسم است یا قول الهی است، هردو را شامل می‌شود. بعضی گفتند: به خدا قسم خوردند که این قسم خوردن خیلی عظیم است. یا گفتند: اگر قسم در اینجا ذکر نشده همین است که بگویند: ما خدا را شاهد می‌گیریم که این کار را خواهیم کرد. «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» انسان وقتی تصمیم می‌گیرد یک کاری را انجام بدهد، به ظاهر یکسری علل و اسباب را پیش‌بینی می‌کند، اما اینگونه نیست همه علل و اسباب همین‌هایی باشد که این می‌بیند. حتی در ساده‌ترین کارها هم که آدم احساس می‌کند این دیگر ساده است. این سبب است، او هم مسبب است و این کار را شروع کنم انجام شده است. می‌گوید: نه، ورای اینها الی ماشاءالله سبب‌های دیگری در کار است که انسان علم به او ندارد. نسبت به آنها نمی‌دانیم عالم علل چقدر عظیم است. در عین اینکه به ما گفتند: رجوع به اسباب بکنید، خدا باب را سبب قرار داده است، اینطور نیست کسی دیگری نظام اسباب را سبب قرار داده باشد تا هووی خدا باشند، نعوذ بالله! خدای متعال اسباب را هم قرار داده است. لذا به ما هم امر کرده رجوع به اسباب بکنید. اگر کسی بگوید: من به اسباب رجوع نمی‌کنم، می‌خواهم بدون رجوع به اسباب حل شود، خلاف نظام الهی است. گاهی ممکن است یک شیطنتی ایجاد شود و بدون آن سبب برایش یک چیزی محقق شود تا از نظامی که خدا قرار داده است، دورش کنند. خدا این سببیت را قرار داده است منتهی حواسمان باشد و ببینیم که خدا این را قرار داده است. هرگاه محقق می‌شود این توحید در وجود ما مؤکد شود نه اینکه ما متوقف در سبب شویم. او هم راه‌های دیگری دارد و هم این راه را قرار داده است. هم علل دیگری دارد و هم این علل را قرار داده است.

اینطور نیست که هر چیزی یک راه داشته باشد. اما به ما فرموده: از این راه اسباب حتماً باید جلو بروی، اگر خودش صلاح دانست در بعضی جاها میانبر هم دارد. از میانبر هم استفاده می‌کند. سبب حاکم هم دارد و از سبب حاکم هم استفاده می‌کند. یعنی آنها هم سببیت هستند، مثل اینکه دعا هم سببیت است، صدقه هم سببیت است. سببیتی که می‌تواند سببیت قبل را حاکم شود. «الدُّعَاءُ یَرُدُّ الْقَضَاءَ بَعْدَ مَا أُبْرِمَ إِبْرَاما» (کافی/ج2/ص470) وقتی این محکم شد و قطعی شد که محقق شود، خدای سبحان در همین حال هم یک سبب دیگری را قرار داد که آن دعاست. این دعا می‌تواند سببیت حاکم شود. آن هم سببیت است و استثناء نیست که در نظام سببیت استثناء خورده باشد. سبب حاکم است یعنی این محقق می‌شد، اگر دعا باشد، او نیست و این استثناء نیست. اگر دعا نبود این سبب بود ولی دعا آمد و یک راه میانبر دیگری محقق شد. صدقه آمد، راه میانبر دیگری محقق شد. گاهی انسان خدمتی می‌کند، این خدمت سبب میانبر ایجاد می‌کند. صله رحم می‌کند و عمر انسان مضاعف می‌شود و زیاد می‌شود. این هم یک سببیت است. سببیت عادی این بود که بدن اینقدر کشش داشته باشد، اما خدای سبحان سببیت‌های دیگری هم دارد که از جمله سببیت‌ها این است که صله رحم می‌تواند عمر را برای انسان زیاد کند.

اینجا می‌فرماید: «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» این موثق و وثیقه، این قول را به من بدهید مگر اینکه سبب حاکمی برای این پیش بیاید. یعنی یک چیزهایی پیش بیاید که از عهده شما خارج باشد. اینجا شما ضامن نیستید، چون خدا را می‌شناسد. اینطور نیست که حرفی را با قطع و قاطعیت بگویید، لذا انشاءالله باید بگویید. یعنی اگر خدای سبحان اراده و سبب دیگری را در این حاکم کرد، او حاکم است. در همین سبب هم او حاکم است. در اسباب دیگری هم که می‌تواند حاکم بر این باشد و راه دیگری باشد، باز او حاکم است. اما به انسان گفتند که این سببیت‌ها را ما قرار دادیم، به طوری که اگر از راه این سبب‌ها رفتی، همین مقدار اعتماد به ما کنی، با رجوع به این اسباب عیبی ندارد. اعتماد به ما کنی با رجوع به اسباب نه اعتماد به اسباب کنی. یعنی نگفتند کسی اعتماد به ما کند به اسباب توجه نکند، یا به اسباب توجه کند و به ما اعتماد نکند، این دو غلط است. اعتماد به اسباب کنند چون اسباب را ما قرار دادیم. بعضی نگاهشان این است که اگر اعتماد به اسباب بکنیم، خجالت می‌کشند و می‌گویند: نکند این خلاف توحید باشد. نه این خلاف توحید نیست. همه اینها وسایلی است که خدا ایجاد کرده است. «خالِقُ‏ كُلِ‏ شَیْ‏ء» هست و همه در مقابل اراده او ذلیل هستند. همه اینها خضوع دارند. خودش خلق کرده است و خودش این طریق را برای آنها قرار داده است. اما در عین حال اینطور نیست که آتش همیشه بسوزاند، دیگر خدا به آتش سوزاندن داد و دیگر از قدرت او خارج شده باشد. هر لحظه اثر را افاضه می‌کند. اگر این را دیدیم که خدا هر لحظه دارد اثر را افاضه می‌کند تازه در رجوع به اسباب، توحید انسان قوی‌تر می‌شود. حافظ زیبا فرمود: «زلف آشفته یار موجب جمعیت ماست» زلف، اسماء است. زلف آشفته، کثرت اسمایی که با ظهورات مختلفه‌ای دارد، موجب جمعیت یعنی وحدت، با اینکه این آشفتگی و زلف کثرت است، اما این زلف آشفته همه مؤکد وحدت است. اگر کثرت مؤکد وحدت است، «چون چنین است پس آشفته‌ترش باید کرد» یعنی این آشفته‌تر بودن یعنی کثرت بیشتری که مؤکد وحدت است. هرچه کثرت می‌آید دیگر آن وحدت می‌بیند از جانب خداست.

بعضی که این نگاه و ارتباط را نمی‌بینند، هرچه کثرت برایشان می‌آید دورتر می‌شوند. اما آن کسی که این نگاه را دارد که به اسباب رجوع می‌کند، از اسباب مکیّف می‌شود چون می‌داند هرکدام از این اسباب پیامی از جانب اوست. افاضه‌اش لحظه به لحظه از جانب اوست. مثل اینکه دائم از ملکوت عالم

نو ز کجا می‌رسد، کهنه کجا می‌رود *** گر نه برای نظر عالم بی منتهاست

این از عالم بی منتها دائم دارد وارد می‌شود، اینطور می‌بیند و دائم دارد از اینجا خارج می‌شود. آمدن و رفتن اینها به دست قدرت مطلقی است که دارد می‌فرستد. لذا انسان خیلی مکیّف می‌شود که ببیند تمام عالم او را نشان می‌دهد،

با صد هزار جلوه برون آمدی که من *** با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

صد هزار دیده است، صد هزار جلوه است. صد هزار جلوه صد هزار دیده می‌خواهد، اما این صد هزار دیده و جلوه تو را تماشا می‌کنند. این نگاه در همه انبیاء صراط توحید قوی است. این نگاه است که قله‌های مسائل را برای انسان در زندگی عادی حل می‌کردند. این بیان خیلی بیان سنگینی است.

شریعتی: بخشی عمده مشکلات و نابسامانی‌های ما به بی معرفتی ما برمی‌گردد که این نگاه توحیدی را در خودمان تقویت نکردیم و این آیات همین را بیان می‌کند. وقتی انسان احساس کند کارش را در محضر یک قدرت مطلق، اراده و علم مطلق، ببیند و بعد ببیند پشتیبان این، اوست. اگر یک نفر که مقداری دارایی دارد پشتیبان ما باشد در یک مسأله‌ای، کلی آرامش پیدا می‌کنیم که این پشتیبان ماست. اگر ثروت مطلق، جود مطلق، رحمت و اراده مطلق ببیند. بعد این نکته که نشان می‌دهد یعقوب(ع) در بر مسائلی اطلاع داشت اما از جهتی حق ابراز کردن نداشت. یا اجمالش را می‌دانست تا ابتلا برایش سنگین باشد ولی خبردار شده بود که خبرهایی هست، لذا این بیان نشان می‌دهد که می‌داند اراده‌هایی از جانب خدای سبحان علاوه بر این نظام ظاهری در کار هست. لذا وقتی شرط و قول را مطرح می‌کند،«إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» مگر اینکه علت‌های دیگری حاکم شود که از اختیار شما خارج باشد. «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» شما مقصر نیستید، خدای سبحان اراده‌هایی دارد که در آن اراده‌ها تجلی پیدا می‌کند. در این حالت من دیگر از شما توقعی ندارم. حتی اگر بنیامین در آنجا از بین رفت، شما مقصر نباشید و کوتاهی نکرده باشید، در هر شرایط اینطور نیست که مقصر باشید. احاطه یعنی دیگر طوری نیست که راه مفرّی از آن باشد. به دیوار خانه، در عربی حائط می‌گویند. حائط یعنی احاطه کننده، یا کشتی دارد غرق می‌شود می‌گویند: أحاط، آنجا اختیار از انسان خارج است و دیگر نمی‌تواند کاری بکند.

اگر آدم بداند که خدا احاطه بر او دارد، چیز دیگری بر او نمی‌تواند احاطه کند. تا وقتی انسان نمی‌تواند احاطه خدا را ادراک کند، اشیای دیگری بر او احاطه می‌کنند. اما اگر کسی یاورش را خدا دید، «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ یَنْصُرْكُمْ» (محمد/7) گاهی احاطه جلالی است یعنی انسان مرعوب می‌شود، یک حالت خشیت در او ایجاد می‌شود. خودش را در قبضه‌ی قدرت حق می‌بیند. اینجا عظمت حق را بر خودش محیط می‌بیند. اینجا یک حالت ذلت در وجودش ابراز می‌شود. یک موقع هست این احاطه رحمت است، حالت جمال حق است، آنجا آرامش و شوق ایجاد می‌شود. هردو احاطه هم برای انسان سازنده است. انسان باید هر دو جلوه تا دو صفات در وجودش تجلی پیدا کند، اینطور نیست که همیشه رحمت باشد. گاهی دست جلال و جمال حق انبیاء را تربیت می‌کرد. تعبیر هست بین دو انگشت، یعنی جمال و جلال، ذوالجلال و الاکرام و اینها خیلی زیباست. انشاءالله این هردو احاطه را ادراک کنیم.

«فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» وقتی اینها قول دادند و موثق الهی را برای یعقوب ایجاد کردند و با آن ایمانی که دارند پای قولشان بایستند. این بالاترین قولی است که می‌شود داد. «قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِیلٌ» (یوسف/66) خدا وکیل ماست بر آنچه که شما می‌دانید. یعنی قول و عهدی که با هم گذاشتیم، خدای سبحان وکیل است. وکیل یعنی کسی که انسان کار را به او واگذار می‌کند. وقتی انسان وکیل می‌گیرد این کاری که در اختیارش است، می‌گوید: واگذار کردم. اگر خدا وکیل انسان شد در انجام کار، خدا بهتر انجام می‌دهد یا ما؟ یعنی کسی که قدرتش مطلق است و اراده و علمش مطلق است، قطعاً اگر به وکیل کاردانی سپردیم که من جاهل بودم نسبت به آن کار و وارد نبودم، خیالم راحت می‌شود که این به مقدار علمش و قدرتش در این مسأله سرمایه‌گذاری می‌کند. مرحوم علامه ذیل «قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِیلٌ» خیلی بیانات زیبایی دارند که دوستان در تفسیر المیزان مراجعه کنند. حضرت آیت الله جوادی آملی در تفسیر شریف تسنیم نکات خوبی را آوردند.

در ادامه آیه می‌فرماید: «وَ قالَ یا بَنِیَ‏ لا تَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ» (یوسف/67) از یک در وارد نشوید! «وَ ادْخُلُوا مِنْ أَبْوابٍ مُتَفَرِّقَةٍ» یک بیان ساده این است که هر نهی‌ای به دنبالش اثباتی باشد. اگر یک چیزی را نهی می‌کنیم، در مقابلش راه را هم نشان بدهیم. این کلیت مسأله همیشه در ذهن ما باشد. در کنار منع کردن یک تدبیر هم بگذاریم که اثر تربیتی بیشتری دارد. راهی باشد که طرف احساس کند اگر با این نهی چیزی را از دست می‌دهد، یک چیزی را به دست می‌آورد. اگر این را درست بیان کردیم این فطرت به کار می‌افتد و می‌پذیرد. ببیند آن چیزی که به دست می‌آورد، ارزش آن چیزی که از دست داده است دارد. لذا یا مساوی باشد در نگاه فطری یا افضل باشد. علامه طباطبایی می‌فرماید: این فطری است که این چیزی که انسان از دست می‌دهد با آن چیزی که به دست می‌آورد، باید یا مساوی باشد تا فطرت حکم کند که این کار را بکن. لذا خدای سبحان در تمام جاها همین را رعایت کرده و این فطرت را به کار گرفته است. اینکه از یک باب وارد نشوید و از ابواب متفرق وارد شوید یک بحث زیبایی است که اینجا احتمالات مختلفی دادند. یک بحث این است که در بار قبل اینها با یک کاروانی از کنعان رفته بودند. چون در آن کاروان بودند، فرزندان یعقوب، درست است که یوسف گل سر سبد این خاندان بود از جهت زیبایی و اخلاق حسنه، اما اینگونه نبود که بقیه هم بی بهره باشند. اینها افراد رشیدی بودند و قوی و زیبا بودند. یازده فرزند که همه نمایی از زیبایی در وجودشان باشد و قدرت و رشادت هم در وجودشان دیده شود. آن زمان می‌گویند: شاید جزء معتدل‌ترین منطقه‌ها بوده است لذا اینها هم در اعتدال از جهت وجودی بودند. با اینکه چوپان بودند و کارشان سخت بوده، اما قیافه‌های زیبایی داشتند.

آنجا که با کاروان بودند زیاد به چشم نمی‌آمدند، اما این بار قرار است اختصاصاً بروند. این یازده نفر با همدیگر بروند. مردم وقتی اینها را می‌دیدند جلوه می‌کرد و این جلوه کردن ممکن بود مسائلی پیش بیاید. مسائلی که ممکن بود ایجاد شود دو جهت بود. اینکه یکباره یازده نفر وارد شهر مصر شوند و یازده جوان رشید با جلوه‌گری که ممکن است چشم‌ها را به سمت خود جلب کند، احتمال اینکه خطری در پیش باشد، توطئه‌ای بکنند، از جهت امنیتی ممکن بود اشکالی پیش بیاید. اینها از چهار در وارد مصر شدند که تقسیم شده باشند. اینطور نبود که به چشم بیایند. یک نگاه بحث چشم زخم است که وارد شده وقتی اینها را یکجا ببینند، بعضی چشم‌ها ممکن است طوری باشد که برایش یک حالت حسادت یا یک حالت شرارت و زیبایی و رشادت را نتواند ببیند. بعضی در نظام وجودی‌شان قوایی هست که این قوا عمومیت ندارد. در بعضی ضعیف‌تر و در بعضی قوی‌تر است. اما در بعضی نفوس ممکن است قوی باشد به این معنا که تأثیر الهی می‌گذارند چون چشم زخم دو جهت دارد. چشم زخم معروف شده به جهت منفی‌اش اما تأثیر چشم دو جهت دارد. گاهی تأثیر چشم برای این است که مثل انبیاء است، با چشمشان هدایتگری می‌کردند و با دیدنشان هدایتگری ایجاد می‌کردند. اولیای الهی و علمای ربانی، وقتی کسی در محضرشان قرار می‌گرفت یک نگاه آنها، هدایت‌گر بود.

از دست دادن چشم رحمت گاهی برای انسان احساس زیان نمی‌کند. ولی اینجایی که انسان محتمل خطر باشد یا از دست دادن باشد، همیشه نگرانی‌اش بیشتر است، در احکام هم اینطور است که بین واجب و حرام اگر یکجایی نزاع پیش می‌آید، کدام را باید مقدم کرد. لذا مردم زود آنجا را در نظرشان می‌آید. این عمومیت ندارد که دست هرکسی باشد که بتواند با چشم هرکاری بکنند، تازه نفوس شریر می‌توانند این کار را بکنند نه هرکسی. نفوس شرور خاص این قدرت را ممکن است با چشمشان یک تأثیری بگذارند. اینجا می‌گوید: این کار را نکنید که نکند یک موقع نفوس شروری نگاهش بیافتد و آن باعث چشم زخم شود. تا این را می‌گوید، در ادامه می‌فرماید: «وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» اگر من این را می‌گویم که این یکی از اسباب عالم است که خودش یک نظام دارد و سببیتی دارد، اما در عین حال این راه الهی و سببیت الهی را نمی‌بندد. اینطور نیست که خدا اجازه بدهد هرکس هرکاری دلش خواست بکند و هر چشم زخمی خواست، نه اینطور نیست و الا تا به حال نفسی باقی نمی‌ماند. اینقدر در عالم حسود هست که نمی‌خواستند کسی دیگری باشد، مگر خدا به آنها قدرت داده است؟ دست آنها هم بسته است. این هم به اذن الله هست و حدودی دارد. اینطور نیست که ما در هرجایی کم آوردیم، هر سببیتی را خودمان مقصر بودیم بگذاریم به پای چشم زخم که حتماً کسی ما را چشم کرده است. این ساده‌ترین راه است برای اینکه انسان مسئولیت را از خودش دور بکند. نقص و کوتاهی خودش را نبیند. ما نمی‌گوییم سحر نیست، چشم زخم نیست، اصل مسأله امکان پذیر است، اما اینطور نیست که خدا اجازه داده باشد هرکس هرکاری از دستش بیاید انجام بدهد. لذا هرچقدر انسان باورش به این نگاه بیشتر باشد تأثیر آن چشم زخم بیشتر می‌شود. حواسمان باشد این مسائل را زود باور نکنیم.

لذا دارد که پیغمبر اکرم برای امام حسن و امام حسین حرز برایشان می‌بستند. یا مثلاً دارد که فرزند جعفر بن ابی طالب، فرزند سفیدی بود. در آنجایی که آفتاب شدید است فرزند سفید کمتر به چشم می‌آید. لذا نزد پیغمبر آمد و عرض کرد: این سفید است و خیلی به چشم می‌آید. اجازه هست حرزی برای او قرار بدهم؟ پیامبر فرمود: عیبی ندارد. پس اصل حرز داشتن، عیب نیست. «وَ ما أُغْنِی عَنْكُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ شَیْ‏ءٍ» چیزی شما را از خدا بی‌نیاز نمی‌کند. سبب دست خداست. تا هرچیزی را بیان می‌کند به خدا متصل می‌کند که ببینیم خدا کاره است. اگر خدا به چیزی اراده کند کسی نمی‌تواند جلوی اراده او را بگیرد و اگر خدا اراده کند چیزی محقق نشود، هرچقدر بخواهند، قدرت ندارند. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» یک سبب را بیان کرده و آن سبب را خدا بیان کرده است. اما توحیدش را مرتبه به مرتبه بالا می‌برد تا نکند چشم فقط سبب را ببیند و خدا را نبیند. «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» اینکه نیست حکم مگر برای خدا، این به تعبیر بعضی از مفسرین جزء غرر آیات قرآنی است. اگر این باور شود که حکومت و حاکمیت و قدرت فقط دست خداست، هیچ چیز برای انسان بزرگ جلوه نمی‌کند و هیچ چیزی برای انسان نشدنی نمی‌شود و از پا انداختنی جلوه نمی‌کند. حتی اگر حکمی دارد، اثری دارد، «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ» اگر اینگونه است «عَلَیْهِ تَوَكَّلْتُ» مسبب این اسباب، آن کسی که قدرتش فوق اسباب است، آن کسی که اسباب دیگری هم جعل کرده است، من به او توکل می‌کنم و پشتوانه‌ من اوست «وَ عَلَیْهِ فَلْیَتَوَكَّلِ الْمُتَوَكِّلُونَ».

شریعتی: بهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  54

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/9/17


شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان در سمت خدای امروز، حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، بنده هم خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. انشاءالله خداوند به همه ما توفیقات روز افزون بدهد، سلامتی بدهد، خیلی از دوستان اظهار اینکه مشکلاتی دارند و طلب دعا کردند، انشاءالله همه بینندگان ما برای هم دعا کنند تا این دعای جمعی در حق هم مستجاب شود.

شریعتی: قرار هست باز هم از نکات لطیف قرآن کریم بشنویم، از احسن القصص، قصه حضرت یوسف(ع). به آیات 62 و 63 این سوره مبارکه رسیدیم، نکاتی که شاید کمتر به آن توجه کنیم. انشاءالله با تدبر این آیات را مرور کنیم و از برکات آن بهره‌مند شویم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) هر موقع که یاد حضرت یوسف(ع) می‌افتیم، ناخودآگاه دل روانه‌ی نگاه و جهت یوسف زهرا(س) می‌شود. لذا انشاءالله خدای سبحان فرجش را نزدیک بگرداند و ما را از یاران و یاوران و سرداران قرار بدهد. انشاءالله دعای همه ما این باشد و یادمان نرود اگر یک لحظه زودتر فرجش محقق شود بهره‌هایی که می‌بریم غیر قابل احساس و غیر قابل شمارش است و اگر یک لحظه تأخیر بیافتد، ضررهایی که می‌کنیم غیر قابل شمارش است، لذا احساس این خسران را بکنیم و با تمام وجودمان طالب فرجش باشیم و احساس کنیم نیازمند به ظهورش هستیم.

سلام می‌کنیم به حضرت یوسف(ع) و از ایشان استمداد می‌کنیم به ما کمک کنند در این سوره که به نام مبارکه ایشان هست بتوانیم بهره‌ی بهتری ببریم و از نکات تربیتی این سوره بهره‌مند شویم. در محضر آیات 63 و 64 بودیم. «فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ‏ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (یوسف/63) اینها وقتی برگشتند، چون به حضرت یوسف قول داده بودند که وقتی برگشتیم بار دیگر برادرمان را خواهیم آورد. این نقشه الهی بود که برای آوردن بنیامین نزد یوسف و ابتلای بالاتر حضرت یعقوب بود که باید محقق می‌شد تا یعقوب (س) به اوج اضطرار برسد و بعد اجابت محقق شود و بعد یوسف و بنیامین هردو به او برگردند و آن چیزی که سالیانی منتظرش بود شاید حدود سی سال در فراق یوسف بود به وصال تبدیل شود. گفتنش ساده است که فراق سی ساله آن هم نبی که آنقدر محبت به فرزندش که از اولیاء و انبیای الهی بوده است. «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» تعبیری که برادرها به کار می‌برند با تعبیراتی که حضرت یعقوب به کار می‌برد خیلی متفاوت است و نشان دهنده تفاوت است. افق نگاه یعقوب(س) با فرزندانش است. اینجا می‌گویند: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ما او را حفظ می‌کنیم. او را به ما بسپار و با ما همراه کن. برای اینکه بتوانند دل پدر را نرم کنند، با تعبیر «أخانا» که نشان بدهد انسان بالاخره در موارد اینچنین اگر حاجتی دارد، حتماً باید جملات احساسی در روابط خانواده‌ها مفید هست. قرآن این را نفی نمی‌کند لذا یعقوب هم وقتی که با اینها می‌خواهد گفتگو کند، با اینکه یک حالت کدورت از اینها به دل داشته، با تعبیر «یا بُنیَّ» فرزندانم، با احساس خطاب کرده است. روابط درون خانواده‌ها باید احساسی باشد و سعی نکنند با اسم‌های خشک و آداب ظاهری، یک ادب احساسی در روابط خانوادگی حتی اگر کدورت هم هست، عاطفه ابراز شود و دیده شود. این مهم است در سرتاسر این سوره و در وقت کدورت‌ها هم این احساس و نشان دادن ابراز عاطفه دیده می‌شده است. خود این ابراز ظاهری کم کم یکسری از کدورت‌ها را مرتفع می‌کند. یعنی ممکن است آدم هنوز در دل نرم نشده است، ولی همین ادب ظاهری را رعایت کردن و با احساس گفتگو کردن یکسری از کدورت‌ها را خود به خود از بین می‌برد. این هم یک ادبی است که باید استفاده کنیم که برادر ما برادر ماست، این را با ما بفرست، با آن سوء سابقه‌ای که یوسف را بردند و امانت‌داری نکردند و آن هم با وضع سخت و سنگینی که یعقوب از اینها کدورت دارد. لذا کدورتش را ابراز هم می‌کند.

«وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» ما حافظ او هستیم و جمله اسمیه است و با تأکید شروع شده و لام تأکید دارد. همه اینها نشان می‌دهد که با یک شدتی نشان می‌دهند که تعبیر بعضی این است که آدم وقتی متهم است یا احساس جرمی در درونش می‌کند، سعی می‌کند وقتی می‌خواهد چیزی را ابراز کند تأکیداتش را زیاد کند که حتی اگر طرف مقابل نمی‌داند، با این تأکیدات زیاد سوء ظن هم به او ایجاد نشود. اینجا اعتماد خراب شده است ولی آنجا می‌خواهد بگوید: حتی کسی هم که خودش پیش خودش متهم است و کسی خبر ندارد، او هم چون این حالت را دارد، می‌خواهد در روابط عمومی طوری نشان بدهد که من متهم نیستم. لذا با تأکید صحبت می‌کند.

حضرت یعقوب(ع) فرمودند: «قالَ هَلْ آمَنُكُمْ عَلَیْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِیهِ مِنْ قَبْلُ» (یوسف/64) سی سال گذشته است. سی سال خیلی است. یک عمر زندگی است ولی این داغ در دل یعقوب تازه است و در بیت الاحزان ساکن بود. چون هم می‌دانست که یوسف زنده است و هم حق نداشت دنبال یوسف بگردد تا او را پیدا کند. این امر الهی بود. یوسف می‌دانست پدرش کجاست. او هم حق نداشت. امتحان الهی برای انبیاء خیلی سخت و سنگین است. هردو این صبری که باید ایجاد شود، آزمایشی که باید به نتیجه برسد، بعد از این هم آزمایش همچنان که ابراهیم خلیل بعد از نود سال فرزند‌دار شد، به او امر شد این مادر و فرزند را در بیابان بی آب و علف بگذار و برگرد. بعد از مدتی که این به نوجوانی رسید، به امر الهی برو و او را ذبح کن. این خیلی سخت است. آزمایش‌های انبیاء با ما غیر قابل قیاس است. برای ما خیلی دم دستی است و همین‌ها ما را به جزع و فزع درآورده اما آنجا به دست خودش فرزندی را که در بیابان گذاشته و آمده در غربت او بزرگ شده آن هم بعد از نود سال، اینجا هم این باید دور باشد و صبر کند و باید سکوت کند و از فعل الهی راضی باشد. شاکی نباشد که چرا. بعد از این، این فرزند را هم بده برود. می‌داند این هم ابتلاست. یعقوب(ع) ورای حقایق ساده عادی که یک قحطی است و این هم باید برود، این هم عزیز مصر منع کرده مگر با این بیایند، اینها را می‌بیند اما می‌داند ورای این اراده الهی در کار است که یک ابتلای جدیدی است. سی سال گذشته است و باید ابتلا شدت پیدا کند تا ساخته شدن یعقوب برای مرحله بعد آماده شود. نگاه اولیای الهی به وقایع خیلی با ما متفاوت است.

شریعتی: می‌توان گفت هرچقدر این ابتلا شدیدتر شد می‌توانیم احساس کنیم فرج و گشایش نزدیک است؟

حاج آقای عابدینی: هرچقدر به سمت اضطرار می‌رود که «أَمَّنْ یُجِیبُ‏ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ یَكْشِفُ السُّوءَ» وقتی اضطرار می‌رسد، به جایی می‌رسد که تمام توان را می‌طلبد برای تحمل، تمام توان، آنجا اضطرار می‌شود. آن اضطرار که گشایش شد. لذا در مورد ایوب نبی و موسی کلیم همین‌گونه بود. در رابطه با همه انبیاء همه همین‌گونه است که وقتی به اوج می‌رسد گشایش محقق می‌شود. وقتی این می‌رسد در عین اینکه سختی جدیدی را می‌فهمد که باید ایجاد شود، ولی از آن طرف هم می‌داند این سختی جدید همراهش گشایشی است. برای همه همینگونه است منتهی چون باور ما کم است، این باور که «فَإِنَّ مَعَ‏ الْعُسْرِ یُسْراً» (شرح/6) هرچه عسر بالاتر برود، یُسر بالاتری از منظر دیگری محقق شده است، منتهی این سخت است با چشم عادی ما، چون نگاه ما از یک زاویه است، آن زاویه‌ای که عسر و سختی را می‌بیند، همان زاویه نمی‌تواند یُسر را ببیند. لذا دو دوربین می‌خواهد. از این زاویه عسر را می‌بیند، از دوربین و زاویه دیگر عین همین عُسر، یُسر است. همین عسر و سختی عین یسر و راحتی است. منتهی ما یک دوربین نگاه می‌کنیم، اینکه می‌گویند: دجال یک چشم دارد و از یک چشم نگاه می‌کند، این همین است که همه حقایق عالم را از یک چشم ظاهر نگاه می‌کند. آن نگاه عمیقی که لایه‌ی دیگر این را بتواند ببیند، ندارد. وقتی انسان با یک چشم نگاه کرد، این یک چشم نمی‌تواند یُسر را راحت ببیند اما اگر انسان صاحب دو چشم بود که در رابطه با پیغمبر اکرم، این روایت شریف وارد شده که «کان أخی موسی عینه الیُمنی عُمیی» بزرگان نقل کردند که منظور پیامبر این است که برادر موسی در دینش بیشتر قواعد و قوانین داشت. کمتر به نگاه آخرتی توجه داشت. لذا تعبیر این روایت این است که چشم راستش نابینا بود و برادرم عیسی «و کان أخی عیسی عینه الیسری عُمیی» او به دنیا خیلی بی توجه بود. اما «أنا ذو العَینَین» یعنی من در هردو، با همه جامعیت هم دنیا کاملاً قواعد و قوانینش و نگاهش همین است که دین ما یک دینی است که جامعیت دارد، هردو نگاه را در اوجش دارد. وگرنه دین موسی(ع) نه خود موسی اینگونه باشد، موسی(ع) به لحاظ اقتضایی که زمانه داشت، باید قوانین زیادی را می‌آورد تا مردم تقریباً بتوانند تمدن را بفهمند چیست، مدنیت را بفهمند چیست. قانونمندی اجتماع را بفهمند چیست. یعنی عمدتاً احکام بود. در دین عیسی(ع) بعد از اینکه موسی(ع) این قانونمندی‌ها را آورده بود، توجه به آخرت چون از شدت توجه یهودی‌ها و تابعین دین موسی(ع) کم نیاید، لذا عیسی(ع) آمد اوج آن تمرکز را بر این قرار داد تا مردم به تعادل برسند وگرنه موسی و عیسی(ع) خودشان کاملاً متعادل هستند.

لذا پیغمبراکرم می‌فرماید: این یعنی امت من ذو العینین هستند و هردو جهت برایشان لازم و ضروری است و امکان فعلیت دارد. اینجا بیان آنها این بود که «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» اینجا می‌فرماید: «قالَ هَلْ‏ آمَنُكُمْ‏ عَلَیْهِ إِلَّا كَما أَمِنْتُكُمْ عَلى‏ أَخِیهِ» همانطور که من شما را امین در رابطه با برادرش دیدم، آیا همانطور اعتماد کنم و امانت‌داری می‌کنید؟ قبلاً شما وفاداری و امانت خود را نشان دادید، چطور به شما اعتماد کنم؟ اگر کسی در رابطه‌ای امانت‌شکنی می‌کند بار دیگر نمی‌شود مثل سابق بر او اعتماد کرد. این قطعی و عقلایی است و حتماً اگر یکبار پیمان‌شکنی کرده، امکان پیمان شکنی بیشتر است. اما آیا دیگر نباید به این اعتماد کرد؟ چرا. اما باید رابطه را محکم‌تر کرد. به طوری که پیمان سخت‌تری بگیرند تا امکان اعتماد بیشتر فراهم شود. یک موقع کسی خطایی می‌کند آیا این باید به کل در جامعه طرد شود؟ نه، اگر این طرد شود دیگر خود به خود جرم افزوده می‌شود. برادرها با اینکه در امانت خیانت کرده بودند، دیگر یعقوب(س) اینها را به کل طرد نمی‌کند که من دیگر به شما اعتماد نمی‌کنم، بلای سنگینی سر من آوردید. گلایه می‌کند که این کار شما خیانت در امانت بود و شما چون خائن در امانت بودید، من نمی‌توانم به سادگی به شما اعتماد کنم. این هم درست است. اینطور نیست که بشود به هرکس خیانت در امانت کرد، بار دیگر به راحتی اعتماد کرد. پس باید محکم‌کاری‌ کرد، پس نه باید طرد کرد و نه همانطور بگوییم پس به راحتی بدون هیچ رابطه محکمی به آن اعتماد کنیم، می‌گوید: نه، بلکه در اینکه شرط محکم بگیریم اعتماد کنیم. ممکن است شامل حال خیلی‌ها شود که در یک رابطه‌ای عهد شکنی کردیم، شیطان بر ما رسوخ کرد و نتوانستیم وفادار به امانت باشیم. الآن اینطور نیست که طرد شویم و دیگران هم حق ندارند مطلق ما را طرد کنند. اینطور نیست و الا اگر کسی این کار را کرد، خدای سبحان هم همین معامله را با انسان می‌کند. با اولین قدم اشتباهی که برداشت، بگوید: همانطور که تو با دیگران این کار را کردی، من هم با تو این کار را می‌کنم. چون ما تعیین می‌کنیم خدا با ما چگونه برخورد کند. فرعون قبل از غرق شدن، جبرئیل سراغش رفت و به صورت شخصی بود. اگر کسی اینطور باشد که مولایش اینقدر به او کمک کند، اینقدر به او بدهد، این کار را بکند، آن کار را بکند ولی این خیانت کند و اینطور کند، حکمش چیست و چه کار باید با این کرد؟ فرعون گفت: اگر این بنده در اختیار من بود، من او را غرق می‌کردم. وقتی لحظه غرق رسید، همانجا وقتی گفت: الآن ایمان آوردم، جبرئیل گفت: این همان حکمی بود که خودت علیه خودت کردی. گفتی: اگر بنده‌ای اینطور باشد من غرقش می‌کنم. ما در زندگی و در ارتباط با دیگران، داریم حکمی را که خدا می‌خواهد با ما اجرا کند را داریم آنجا قضاوت به حکم می‌کنیم. یعنی اگر به دیگران رحم نمی‌کنیم، داریم حکم می‌کنیم که خدایا با مثل بنده‌ای که اینگونه بوده رحم نکن. من هم جزء آن می‌شوم. لذا مرحوم علامه نقل کردند و می‌فرمایند: کسی که نفرین می‌کند ظالمی را، اگر خودش هم اهل ظلم باشد، نفرینش شامل خودش هم می‌شود. چون قاعده این است که می‌گوید: خدایا هر ظالمی بد است و منفور و مورد لعن است. فلانی ظالم است پس او هم ملعون است. این هر ظالمی بد است یک امر کلی است. هرکس دیگری هم داخل می‌شود. لذا با این نگاه ما خیلی از اوقات داریم حکم می‌کنیم که خدا در زندگی با ما چه کند. حواسمان باشد که حکم ما به گونه‌ای باشد که اگر بعداً داشت با خودمان اجرا می‌کرد خوشحال شویم و لذا با دیگران با فضل برخورد کنیم نه با عدل. یکوقت بیت‌المال است، آنجا باید با عدل باشد اما یکوقت سیره شخصی و مال شخصی ماست، با فضل باشد. با فضل و رحمت و عفو برخورد کنیم. آنجایی که در سیره‌ی نظام حاکمیتی است آنجا هم به ما اجازه دادند، آنجا تابع اجازه است. گاهی هم گفتند: به اشد، یعنی حتی نه مساوی، به اشد. چون یک اثری نسبت به دیگران ایجاد کرده که من حق ندارم بگذرم. مثل کسی که در دورانی که مردم در سختی هستند این به فکر    سودآوری به هرکاری دست بزند. این مثل حالت عادی نیست که این کار را می‌کند. این باید اشد مجازات با او برخورد شود. خدا نکند ما هم از همین‌ها باشیم و گاهی در حیطه خودمان ما هم سوء استفاده از فرصت‌هایی که مردم در سختی هستند، داشته باشیم.

اینجا می‌فرماید: «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» تعبیر برادرها این بود که «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» تعبیر یعقوب این است «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» خَیر یعنی بهترین، آیا بهترین و بهتر بودن دائر مدار این است که حافظ‌های دیگر هم هستند و خدا حافظ‌تر است؟ از بقیه بهتر است. این در نظام الهی یک قاعده است. هر صفتی که نسبت به خدای سبحان به عنوان افعل التفضیل به کار می‌رود، هیچگاه طرف مقابلش در مقابل خدا قرار نمی‌گیرد که او خوب است و این خوب‌تر. اگر می‌گوییم خدا عالم است، نه اینکه دیگران عالم هستند و خدا علیم است. علمش بالاتر است. دیگران قدرت دارند و خدا قدیر است. هیچکسی را در عرض خدا، قیاس با خدا نمی‌شود قرار داد. چون همه کمال مربوط به اوست و هرکسی بهره‌ای از هر کمالی دارد یک ظهوری از اوست. به اذن اوست و از جانب او به او افاضه شده است، نه مطلق برای او باشد. اینطور نیست کسی از خودش چیزی داشته باشد که بعد بگوییم: دارد اما اینقدر است. خدا بالاترش را دارد. نه اینطور نیست. همان لحظه‌ای که او دارد، به اذن الهی است که دارد. لذا اگر خدای سبحان نخواهد، همان لحظه هم ندارد. این نگاه در همه اسماء الهی است. اگر اینجا می‌فرماید: «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» نه اینکه خدا حافظ است و بقیه هم حافظ هستند، این حافظ مطلق است و بقیه به اذن او حافظ هستند. یعنی اگر شما می‌خواهید بگویید: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» بگویید ما مظهر حافظیت الهی می‌شویم. ما هم به اذن او حافظ او می‌شویم. اینها تمام حفاظت را خواستند به خرج بدهند اما خدای سبحان تمام نقشه اینها را به هم زد و نتوانستند.

می‌فرماید: «وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» علت برای «خیرٌ حافظاً»، «هو ارحم الراحمین» است. چون انسانی که می‌خواهد حفظ کند، گاهی که امر بین خودش و دیگری پیش می‌آید، مختار می‌شود که اینجا منافع من و منافع او که پیش می‌آید، انسان منافع خودش را بر منافع دیگری مقدم می‌کند. اگر می‌خواست یکی را حفظ کند، در لحظه آخر معلوم شد که اگر بخواهد این را حفظ کند خودش به خطر می‌افتد، اینجا دیگر خودش را به خطر نمی‌اندازد. می‌گوید: من تا اینجا بودم، اما آنجا رها می‌کند. یا نه هوا و هوس بر او غلبه می‌کند و می‌بیند می‌تواند از قبل این سودآوری برایش داشته باشد، لذا خیانت در امانت می‌کند. این یک مرتبه پست است، یک مرتبه بهتر این بود که تا وقتی که این می‌تواند جان خودش را حفظ کند، از او هم حفاظت می‌کند، اما اگر دید جان خودش در خطر می‌افتد، دیگر او را رها می‌کند و می‌گوید: خودم را نجات بدهم. اما خدای سبحان ارحم الراحمین است یعنی در مقابل منافع دیگران منفعتی برای او مطرح نمی‌شود که در تعارض بین این دو منفعت اصطکاک ایجاد شود و منفعت خودش را بر منفعت این ترجیح بدهد. بلکه هر منفعتی که هست، هر مضره‌ای که هست از قبل او نشأت می‌گیرد و به دست اوست. لذا اگر کسی خودش را به خیرٌ حافظاً سپرد که او رحم الراحمین است، این هیچگاه مغلوب نیست. چون اگر به دیگران سپرد گاهی تعارض پیش می‌آید و مغلوب می‌شوند. حتی کسی که امانتدار است وقتی پای جانش مطرح می‌شود مغلوب می‌شود و رها می‌کند. حتی این ارحم الراحمین هم افعل التفضیلی نیست که بگوییم: بقیه رحیم هستند و او أرحم الراحمین است. بقیه اگر رحمتی داشته باشند یک ظهور از رحمت او و به اذن اوست و الا او رحمت مطلقه است.

این نگاه از یک نبی الهی که اینجا اینها را با واقعیت می‌گوید. ما معنا می‌کنیم اما یعقوب نبی با جانش می‌گوید: «فَاللَّهُ خَیْرٌ حافِظاً» مشاهده می‌کند این خیرٌ حافظاً را، این ارحم الراحمین بودن را مشاهده می‌کند و در زندگی با این ارحم الراحمین، با همه شدتی که ارتباط دارد، ارحم الراحمین مشهود است. اینطور نیست که اگر دید زندگی سخت شده است دیگر ارحم الراحمین نبیند. آدم آنجا می‌فهمد که هیچ سختی در اوج سختی هم سخت نیست. چون همه می‌یابند که او هست، اگر این را برای من پیش آورده است چون مهربانتر از من به من است. حتماً برای من خیر است. لذا یعقوب نبی تمام صبر بود. تمام سکوت بود در مقابل خدا و رضا بود، لذا سختی بعدی هم با کمال رضا تحمل کرد و قبول کرد تا اینکه فرج محقق شد. اگر این باور به هر مقداری شکل بگیرد، مراتب دارد، اینطور نیست که انسان یکباره به اوج برسد، مرتبه به مرتبه انسان باور کند که خدا ارحم الراحمین است، خیلی وقت‌ها خدا به ما نشان می‌دهد یک چیزی را انسان در نگاه اول به نظرش می‌‌آمد که مساعد نیست و گاهی شکایتی هم کرد، بعد از مدتی می‌بیند اگر اینطور شد خیلی خوب بود. لذا یعقوب نبی هم می‌داند که حوادثی در پیش است و ابتلای جدیدی در پیش است اما می‌داند چون کسی او را به ابتلا می‌رساند که خدای اوست و مهربان است، تسلیم در دست اوست و راضی به فعل اوست. هرچند برایش سخت است. هرچند برایش مشکل است، اما در عین حال راضی است و تسلیم است.

با پدر صحبت کردند، قبل از اینکه بارها را باز کنند، بعد سراغ بارهایشان رفتند. «وَ لَمَّا فَتَحُوا مَتاعَهُمْ وَجَدُوا بِضاعَتَهُمْ رُدَّتْ إِلَیْهِمْ» دیدند تمام سرمایه‌ای که برای خرید کالا برده بودند، همه در بار اینها برگردانده شده است. گاهی آدم در معامله لزومی ندارد همانجا بگوید: من نمی‌گیرم، پول را بگیر و انجام بده و بعد به نحوی آبرومندانه برگردان که آن طرف ضایع نشود. جلوی دیگران آبروی آن طرف ریخته نشود و بعد پول را به حسابش برگردان. برادران یوسف وقتی برگشتند و سراغ بارهایشان رفتند، دیدند همه سرمایه‌شان برگشت. بیشتر هم نداده که احساس کنند تفضلی شده است. می‌دانیم در سادات هاشمی به عنوان مسکین نمی‌شود کمک فقیرانه کرد به عنوان فقیر و از صدقات انجام داد، اما هدایا و اینها امکان پذیر است. بحث در این است که آیا این از پول یوسف(ع) بود و حق شخصی بود، در هر صورت اذن بر این کار داشت یا مال شخصی بود. از بیت المال این کار را نکرده است و الا اینطور نبود که نسبت به بیت‌المال بی اعتنا باشد.

«قالُوا یا أَبانا ما نَبْغِی هذِهِ» ما دیگر چه می‌خواهیم؟ خیلی خوشحال شدند. از این طرف گفت: برادرتان را بیاورید به شما گندم بدهم. از این طرف مال نداشتیم و مال ما را برگرداند. دیگر چرا صبر کنیم؟ «بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَیْنا» از این طرف برگرداندن این سرمایه نشانه محبت عزیز مصر به ما بود که نشان می‌دهد ما در امان هستیم وقتی می‌خواهیم نزد او برویم، از ما غضبناک نیست. همین باعث می‌شود دل یعقوب بهتر خوش شود که اینطور بیان می‌کنند، ببین این با ما چطور برخورد کرده است، از ما پذیرایی کرد، اموال ما را یواشکی، کریمانه به ما برگرداند. چرا از فرستادن این پسر نگران باشی؟ ما قول دادیم او را حفظ کنیم و او هم مهربان برخورد کرد، جاده هم امن است، مانعی که بخواهد شما را نگران کند در کار نیست. «وَ نَمِیرُ أَهْلَنا» نمیر بیان این است که طعامی که     از شهری به شهر دیگر می‌برند، با این اصطلاح که ما برویم از آنجا طعام بیاوریم برای اهلمان، پول داریم، غذا هم وعده دادند می‌توانیم بیاوریم. «وَ نَحْفَظُ أَخانا» باز هم گفتند: ما. اینها نبی زاده هستند و در بیت نبوت هستند ولی ادبیات، ادبیات نبی کجا و ادبیات فرزندانشان کجا! او همه چیز را از جانب خدا نگاه می‌کند و از آن طرف خدا را حاکم می‌بیند. اینها خودشان را، ما می‌توانیم خودمان را قیاس کنیم که ادبیات ما به چه کسی نزدیک است. «وَ نَزْدادُ كَیْلَ بَعِیرٍ» فاعل را خودشان می‌گیرند.

شریعتی: در یک فرصتی صحبت کنیم که چه می‌شود در یک خانواده‌ای یک کسی یوسف می‌شود و یک کسی برادرها می‌شود، یعنی نگاه توحیدی به چه واسطه‌ای به او رسیده و اینها چرا محروم شدند؟

حاج آقای عابدینی: برادرها متفاوت بودند. یعنی لاوی که برادر بزرگتر بود و برادران دیگر با هم خیلی متفاوت بودند. بعضی خیلی مادی بودند، بعضی خیلی کمتر بودند. اینطور نبود که همه یکسان باشند. مادرها متفاوت بودند و جوی که در آن بزرگ می‌شوند، پسر نوح، پسر نوح است اما یکباره می‌شود کسی که هلاک ابدی می‌شود. هلاک یعنی شقاوت، تا کسی که گاهی می‌بیند در بین آنهاست، مثل مؤمن آل فرعون است و درون آل فرعون است. یا آسیه است همسر فرعون است. هرکسی در فعلش با اینکه اقتضائات مختلف هست ولی آزاد است. اینطور نیست که اگر خانواده نبوت به دنیا آمد، خیالش راحت باشد. اینطور نیست که کسی که در خانواده فرعون است دیگر قطع امید کند که نجات برای من نیست، آن کسی که در خانواده نبی است بگوید: برای من هلاکت نیست. مثل حرفی که یهودی‌ها زدند، ما حتماً نجات پیدا می‌کنیم و اهل بهشت می‌شویم و اگر جهنم برویم لحظاتی است. ما چون فرزندان یعقوب هستیم حتماً اهل نجات هستیم.

«وَ نَزْدادُ كَیْلَ بَعِیرٍ ذلِكَ كَیْلٌ یَسِیرٌ» با این کار ما می‌توانیم بار بیشتری از او بگیریم، یعنی این مقدماتی که فراهم کردیم برای عزیز مصر با توجه به کریم بودنش، «کیلٌ یسیر» است. یعنی سخت نیست. یَسیر یک موقع هست در مقابل کثیر هست، وقتی یسیر در مقابل کثیر می‌آید، یعنی کم. اما یک موقع یسیر در مقابل عَسیر است، یعنی مشکل نیست، راحت است. اینجا مقصود هردو می‌تواند به عنوانی باشد، اما اینکه یسیر در مقابل اسیر یعنی سخت باشد، یعنی برای عزیز مصر چیزی نیست. بیش از اینها برایش امکان پذیر است و برای او سخت نیست. «قالَ» نشان می‌دهد موطن گفتگو دائماً تغییر می‌کرده، یعنی گفتگو می‌شده و بعد پخش می‌شدند، دوباره وقت دیگر، این «قال»‌ها یعنی دوباره و یک فرصت دیگری، چون اینقدر وقایع پیش می‌آمد، قرآن به صورت گزیده از بین این سی سال وقایع، یک جمله بیان کرده است. گاهی تمام این وقایع چندین روزه را در دو خط بیان کرده است. گزیده‌ترین و اصلی‌ترین محور را بیان کرده است. لذا با همین فصل‌ها فاصله انداخته و جلسه عوض شده و اینها زیباست.

«قال لَنْ أُرْسِلَهُ مَعَكُمْ حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ» (یوسف/66) تا اینجا با اینکه مخالف بود اما مخالفت به این معنی که قطعاً نمی‌دهم نیست، اینجا می‌گوید: با توجه به اینکه مقدمه چینی کردند که اوضاع قحطی است، سختی است، چرا دوباره دارد اذن می‌دهد، چون هم برادرها سی سال گذشته و آنجا جوان بودند و در جوانی ممکن است آدم تابع هوا و هوس باشد. یکباره یک چیزی زود جذبش می‌کند، فکر چیزهای دیگر را ممکن است نکند. الآن سی سال گذشته و اینها سن و سالی پیدا کردند، اینها آن کار را با یوسف کردند که در چشم پدر جلوه کنند. بعد دیدند او که رفت، اینها همان مقدار که در چشم بودند از چشم افتادند. سی سال از چشم افتادند، اوضاع آن موقع وقتی یوسف را خواستند ببرند، گفتند: او را ببریم بازی کند و صفا کند. اما الآن قحطی است و پای جان وسط است. اگر این اموال و غلات و گندم نیاید، جان اینها به خطر می‌افتد. اینها هرچند خطا کردند و گنهکار شدند، اما موحد بودند و کافر نبودند. «حَتَّى تُؤْتُونِ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» حتماً برگردانید. منتهی تا می‌فرماید: «لَتَأْتُنَّنِی بِهِ» با این تأکید شدید، «إِلَّا أَنْ یُحاطَ بِكُمْ» مگر اینکه یک واقعه پیش بیاید، از اختیار شما خارج باشد، همه اینها نشان می‌دهد یعقوب یک چیزهایی می‌داند. منتهی به اجمال تا ابتلایش کامل شود، مثل کشتی که در دریا غرق می‌شود، این دیگر اختیار کسی نیست، «أحاط به» این موج به تعبیر قرآن به این احاطه کرده است. در هر قرارداد و محاسبه‌ای که انجام می‌دهید حواستان باشد که یک سناریوی دوم و سوم باشد که اگر این نشد، نقشه‌های دیگر هم باشد که یکباره انسان اگر با بحرانی مواجه شد، خودش را از دست ندهد و نبازد. حضرت از ابتدا پیش‌بینی می‌کند و می‌گوید: با اینکه شما قسم بخورید که او را برمی‌گردانیم اما من توقع ندارم در هر شرایطی «الا أن یحاط بکُم» اگر بلا بر شما احاطه کرد و از اختیار شما خارج بود، آنجا شما معذور هستید، «فَلَمَّا آتَوْهُ مَوْثِقَهُمْ» وقتی اینها قسم خوردند، «قالَ اللَّهُ عَلى‏ ما نَقُولُ وَكِیلٌ» بر آن چیزی که شما می‌گویید خدا وکیل است. این وکیل بودن خدا یک بحث زیبایی دارد و از شیرین‌ترین بحث‌های توحیدی است.

شریعتی: بهترین‌ها را برای شما آرزو می‌کنم. «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  52

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/9/10


سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان در سمت خدای امروز، حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله،خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز هم عرض سلام دارم. (قرائت دعای سلامتی امام زمان)

در محضر قرآن کریم، سوره حضرت یوسف هستیم، عرض سلام و ارادت خدمت حضرت یوسف(ع) داریم. به آیه 58 رسیدیم که جلسه گذشته کمی صحبت کردیم. «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» (یوسف/58) عرض کردیم چرا یوسف نشناختند؟ این نشناختن‌ها یک علل ظاهری دارد و یک علل باطنی دارد که جفا، باعث می‌شود رابطه قطع شود و انسان نشناسد. در نظام روحی و معنوی همینطور است. لذا جفا کردن انسان را محروم می‌کند و بعد آدم نمی‌تواند بگوید: چرا من نماز می‌‌خوانم و حالی برای من ایجاد نمی‌شود. چرا دعا می‌کنم، رشته را قطع کردیم یا پرده ایجاد کردیم. لذا شناخت با وفا محقق می‌شود. هرچقدر انسان دوست دارد که شناخت پیدا کند، گفتیم: حضرت را می‌بینند ولی نمی‌شناسند. برای اینکه در اعمالمان جفا داریم و این جفا مانع رؤیت می‌شود. اینها یوسف را دیدند اما نشناختند. سی سال گذشته بود و در این سی سال اینها باور نمی‌کردند که یوسف زنده باشد. فکر می‌کردند از دنیا رفته باشد. این نظام ظاهری است و نظام باطنی هم دارد. جفا رابطه را قطع می‌کند و انسان را از شناخت محروم می‌کند، هرچند رؤیت محقق نشده باشد. در نظام عالم و تربیت الهی این نکته خیلی عجیب است. آنهایی که اهل وفا هستند ندیده خریدند و ندیده می‌شناسند. مثل اویس قرن با اینکه پیغمبر را ندیده بود اما پیغمبر را می‌شناخت و پیغمبر بوی اویس را می‌شناخت. این شناخت از دو طرف محقق می‌شود اگر وفا در کار باشد و اگر جفا باشد کنار هم باشند باز نمی‌شناسند.

اینها جفا کرده بودند. درست است جفای اینها شاید در نوجوانی بوده اما از کلمات بر می‌آید همه آنها هنوز متنبه نشدند، هنوز در آن نگاه هستند. هرچند ممکن است شدت سابق را نداشته باشند اما پشیمان هم نبودند. مقدمات زیادی را قرآن حذف کرده است. به تعبیر مرحوم علامه طباطبایی، خدای سبحان خیلی مقدمات را حذف کرد و علتش این است که تأثیری در نتیجه نداشت. خلاصه کرد و بیان کرد. خدای سبحان لزومی نمی‌دید آنچه تأثیرگذار بود را بیان کرد. اینها روش خیلی زیبایی است که اگر خوب تحلیل شود می‌تواند انسان بفهمد که آنچه می‌خواهد تأثیرگذار باشد، چه چیزهایی را باید پررنگ کند و چه چیزهایی باید زودتر بگذرد. تشخیص اینها خیلی کار سختی است ولی این تحلیل قرآن از این حیث که چه چیزهای را به راحتی گذشت، چقدر روی آن مکث کرد. گاهی یک مسأله ساده‌ای را می‌بینید که خیلی رویش مکث می‌کند چون این مسأله ساده خیلی تأثیر گذار است. گاهی مسائلی به نظر ما خیلی مهم است و خیلی ممکن است، به سادگی عبور می‌کند یا اصلاً ذکر نمی‌کند. چون تأثیری در نظام هدایتی ندارد. ممکن است در نظام خیال انسان مؤثر باشد، اما خدا نمی‌خواسته فقط خیال پردازی کند، خیال پردازی که تأثیر در نظام هدایتی دارد برایش مهم بوده است. لذا آنها را پررنگ کرده است.

می‌فرماید: «وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» (یوسف/59) اینها آمدند، قحطی بود، در کشورهای اطراف مصر هم قحطی بود. کشورهای اطراف نمی‌دانستند قحطی می‌شود و ذخیره سازی نکرده بودند. خبردار شدند در مصر ذخیره‌سازی شده و حاکم عادلی دارد که به کسانی که غریبه هم باشند، سهمیه‌ای از غلات و گندم می‌دهد. اینها آمدند نزد پدر و اجازه گرفتند و حرکت کردند و پدر اجازه داد بروند و فرمود: من هم شنیدم یک حاکم کریمی در آنجاست. گفتند: ما مال و منالی نداریم که بخواهیم در این شرایط قحطی بدهیم. یعقوب گفت: من شنیدم این حاکم کریم است. لذا هرچه دارید ببرید. در بیابان که می‌رفتند، کُندر در بیابان‌ها به عمل می‌آمد، گفت: سر راه از آنها هم بچینید و یک قدری هم دراهم داشتند که اینها را بردند و یوسف کریمانه از اینها قبول کرد. وقتی اینها غریب وارد مصر شدند، اصلاً یوسف به جفای اینها نگاه نکرد که چه کرده بودند. چطور او را در چاه انداختند! تا آمدند از اینها کریمانه پذیرایی کرد.

لحظه‌ای که ما از عالم پایمان را بیرون می‌گذاریم، در این عالم غریب هستیم ولی فکر می‌کنیم رفیق و آشنا و دوست و فامیل داریم. از اینجا که پا را بیرون گذاشتیم، دیگر غریب هستیم. «وَ لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى‏» (انعام/94) تنهایی می‌آیید. قطعاً یوسفی که یک گوشه از گرم الهی در وجودش آشکار شده بود، همه جفاها را ندیده گرفت و از اینها پذیرایی کرد. خدای سبحانی که ارحم الراحمین است، «اکرم الاکرمین» است، قطعاً بدانیم که با این کرمش و رحمتش پذیرایی خواهد کرد حتی اگر اهل جفا بودیم. منتهی فقط کاری که باید بکنیم این است که پل‌های پشت سرمان را خراب نکنیم. به وفا و رحمت و کرم خدا بی باور نباشیم. حتی اگر باور حقیقی هم نداریم تکذیب و انکار نکنیم. همین مقدار هم راه را باز می‌گذارد. من نزد گمان نیک بنده‌ام به خودم هستم! اگر با گمان نیک نزد من بیاید، باز هم راه باز است و بسته نشده است. ما که می‌رویم از لحظه موت همه چیز را پشت سر گذاشتیم، همه وهمیاتی که فکر می‌کردیم اینها یار و شفیع ما هستند، تمام شده و رفته و فقط می‌ماند رابطه با خدا، خدا با یک غریب چه می‌کند. اینها را انسان باید یک انتقالاتی بگیرد که از این انتقالات مراقبه‌اش بیشتر شود و رابطه‌اش با خدا را قوی بداند. بگوید: خدایا آنجایی که من هیچ ندارم، اگر رابطه من خوب نباشد، تو کریم هستی. رابطه خوب ظرفیت ایجاد می‌کند برای بهره‌مندی وگرنه کرم خدا تغییر نمی‌کند اما ظرفیت می‌خواهد بهره‌مندی از کرم، ما هستیم که موقعیتمان را تغییر می‌دهیم. آن کرم نا متناهی است. پس بهتر است در اینجا ظرفیت برای بهره‌مندی از کرم خدا برای خودمان ایجاد کنیم، از گفتن ساده ظاهری هست تا باور و یقین، تا مراتب کرم حق را فهمیدن و معرفت پیدا کردن. تا راهش را تسهیل کردن با عمل.

«وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ‏ بِجَهازِهِمْ» وقتی بارها را بر شتران اینها قرار دادند گفتند: دو نفر از ما نیامده است. یکی پدر ما و یکی برادر ما که مراقب پدر ماست. یوسف(ع) دو بار برای آنها هم داد چون آنها نمی‌توانستند هرچه می‌خواهند بگیرند. قحطی بود و ذخیره سازی مربوط به کشور مصر بود اما در عین حال از کشورهای دیگر می‌آمدند اسم اینها را ثبت نام می‌کردند و یوسف به خصوص مراقب بود و نظارت کامل بر کسانی که از خارج کشور می‌آمدند داشت. وقتی اسماء اینها را نزد یوسف آوردند خیلی توجه ویژه کرد و بعد اینها گفتند: آن دو نفر نیامدند. یک نقشه الهی در اینجا شکل گرفته بود که این نقشه الهی جهتی به یوسف برمی‌گشت و جهتی به یعقوب برمی‌گشت. جهتی به برادران و جهتی به آینده مصر برمی‌گشت. جهتی به مردم مصر برمی‌گشت و خیلی جهات دیگر دارد. منتهی نقشه الهی در اینجا بود که یوسف گفت: به شرط این، دو بار را به شما می‌دهم که بار دیگر برای اینکه صدق شما آشکار شود و مردم نگویند: این غریبه‌ها از کجا آمدند و این بارها را بردند، آن برادرتان که نزد پدرتان مانده است را هم بیاورید! این اول نقشه الهی بود که بنیامین نزد یوسف بیاید. آمدن بنیامین نزد یوسف یک امتحان سنگینی برای یعقوب(س) بود که دوباره بنیامین را دست این برادرانی بسپارد که با یوسف اینطور برخورد کردند.

یک امتحانی برای برادرها و یک امتحانی برای یوسف بود که چطور در مأموریت الهی راضی شود و این را بگوید. با اینکه می‌داند حیات پدر به بودن بنیامین بستگی داشت ولی امر الهی است که بگویید بیاید و بداند پدر با این کار اذیت می‌شود اما امر الهی است که یعقوب(س) به یک مرتبه کمال بالاتری در صبر برسد. همانطور که یوسف(ع) سالیانی که حاکم بود می‌توانست خبری به یعقوب بدهد که من اینجا هستم، فاصله زیاد نبود و می‌دانست یعقوب کجاست. آنجا حاکم بود و هشت سال بود که حاکم بود. ولی حق نداشت و لذا ساکت بود و این کار سختی بود. اینها امتحانات الهی است. زمان اعلام نرسیده بود. اینکه برادرها بیایند نزد یوسف و یوسف بداند اینها برادرانش هستند ولی حق نداشته باشد بگوید: من برادر شما هستم. این یک امتحان برای یوسف بود. وقتی بارها را قرار داد، «قالَ ائْتُونِی بِأَخٍ لَكُمْ مِنْ أَبِیكُمْ» طوری نگوید که اینها شک کنند. چون آنها گفتند: ما یک برادر و پدری داریم. برای هر نفر بار به اندازه می‌دادند. این هم یک نکته جالبی بود که در ایام سختی جیره بندی صحیح است و جزء عقلایی است، اینطور نیست که بگوییم: جیره‌بندی نمی‌کنیم. جیره‌بندی عقلایی است و همه باید از این منتفع شوند به اندازه خودشان، نباید کسی بهره‌مند شود و دیگران محروم بمانند. با اینکه این سرمایه‌گذاری و ذخیره سازی از مردم مصر بود، اما به گونه‌ای زیبا یوسف ذخیره‌سازی کرده بود، اما با اطمینان که این ذخیره هفت سال طول خواهد کشید در پخش کردن، به غریبه‌هایی هم که می‌آمدند این را می‌دادند. چقدر این ذخیره‌سازی جالب بود و حساب شده بود. با همه حساب و کتاب‌ها به غریبه‌ها هم می‌دادند و این به غریبه دادن در ایام سختی خیلی تحمل برای مردم کشور را نیاز داشت، اطمینان به مسئولین را نیاز داشت که یقین دارند مسئولین سهم اینها را کم نگذاشتند و حواسشان به اینها بوده است. اینها به یوسف اعتماد کرده بودند و باور داشتند. چون گندم چیزی بود که بقای انسان‌ها به آن وابسته بود و چیز دیگری برای خوردن نبود. این نگاه کار را خیلی برای انسان راحت می‌کرد. در یک کشور باید نسبت به همدیگر این رأفت باشد. در حالی که به کشورهای دیگر اینجا رأفت داشتند ما نسبت به داخل خودمان، در وقتی که سختی است چقدر باید حواسمان جمع باشد. یوسف چه حالی دارد اینها را می‌گوید. نزدیکترین افراد را باید اینطور غائبانه و مجهول به صورت غیر آشنا بگوید. چقدر یوسف در این حالت اشک‌های پنهانی ریخت. یوسف خیلی بکاء بود و جز چهار نفر بکاء ذکر شده است.

«أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْكَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ» (یوسف/59) آیا اینکه من پیمانه را کامل ادا کنم و همچنین مهمان‌نوازی را در نهایت قرار بدهم، ندیدید. این تعریف از خودش برای این است که دل اینها را به این نعمت گرم کند تا حتماً برگردند. گاهی مردم به خصوص تجار، وقتی می‌خواهند بخرند پیمانه را کامل می‌خرند و وقتی می‌فروشند، پیمانه را گاهی کم می‌گذارند. اینها را خدای سبحان به عنوان ظلم معرفی می‌کند. اینجا می‌گوید: من اگر قرار بوده یکبار به همه بدهم، بار را کامل برای شما ادا کردم و چیزی کم نگذاشتم. معمولاً کسی که کریم است یک ذره هم چرب‌تر می‌کند که چرب بودن برکاتی را ایجاد می‌کند. «و أنا خیرُ المنزلین» من بهترین مهمان‌نواز هستم. منزل یعنی کسی که بر او نازل شدند و خانه‌اش به عنوان مهمانی آمدند، من بهترین مهمان پذیر از شما هستم. یادتان باشد که برگردید. «فَإِنْ لَمْ تَأْتُونِی بِهِ فَلا كَیْلَ‏ لَكُمْ عِنْدِی وَ لا تَقْرَبُونِ» (یوسف/60) این حکم خدا بود که یوسف باید ابلاغ می‌کرد که اگر او را نیاوردید، دیگر نیایید. اگر می‌آمدند و او را نمی‌آوردند، نمی‌داد؟ چرا او کریم است. اما باید این حکم الهی ابلاغ و بیان شود. اگر او را نیاوردید به این سمت نیایید و نزدیک نشوید! چون اینها وقتی می‌خواستند وارد کشور مصر شوند، دژبانی داشت و باید شناسایی می‌شدند و معلوم می‌شد و به غریبه‌ها اجازه ورود نمی‌دادند. دژبانی‌ها قوی‌تر شده باشد و ممکن بود از کشورهای همسایه حمله کنند.

«قالُوا سَنُراوِدُ عَنْهُ» (یوسف/61) اینها قبول کردند، با اینکه پدر اجازه نمی‌دهد و به این پسر وابسته است، ولی «سَنُراوِدُ عَنْهُ أَباهُ» از جاهایی است که نشان می‌دهد دل اینها با بنیامین هم نیست. تعبیر أباهُ، پدر او. نمی‌گویند: أبانا، باز هم حسادت داشتند. به بنیامین هم حسادت داشتند منتهی یوسف شدیدتر بود. «سَنُراوِدُ» یعنی چند بار یک چیزی را رفت و برگشت، یعنی ما سعی می‌کنیم که پدر را راضی کنیم. «عَنْهُ» تا این رضایت بدهد. یوسف اینها را می‌شنود و با پذیرایی که از اینها کرده باز وقتی نوبت به بنیامین می‌رسد به صورت «أباهُ» مطرح می‌کنند. البته تا حدی به فرمایش علامه طباطبایی در بین کسانی که پدر و مادر مختلف است یا از مادر جدا هستند یا از پدر نا تنی هستند، تا حدی طبیعی است ولی با سابقه‌ای که اینها داشتند از حالت طبیعی فراتر بوده است. «وَ إِنَّا لَفاعِلُونَ» ما قول می‌دهیم که پدر را راضی کنیم.

«وَ قالَ لِفِتْیانِهِ» (یوسف/62) این خیلی زیباست، نگاهی که یک حاکم، کارفرما نسبت به زیردستانش دارد. آنها را زیردست خطاب نمی‌کند. جوان‌ها خطاب می‌کند. جوان‌هایی که اطراف او هستند و کار می‌کنند و شخصیت برای اینها می‌بیند. این به ما یاد می‌دهد که نگاه ما چنین باشد و جوان برای خودش شخصیت دارد. اگر به عنوان زیردست نگاه شود، اگر به عنوان فرودست نگاه شود، قطعاً برای این گاهی یک فشارهای روحی می‌آید. این فشار روحی گاهی یکجا سر باز می‌کند، بعد که حاکم می‌شود و به یک مسندی می‌رسد، آن موقع اعمال می‌کند، اما نگاهش به زیردستانش این است که اینها جوانان هستند و به این عنوان دارند کمک می‌کنند به اداره کشور، این چقدر رابطه را مهربان می‌کند و کرامت حفظ می‌شود. قرآن نهایت دقت را به کار برده که زیباترین نگاه ایجاد شود. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» (یوسف/62) این پولی که آورده بودند، وجهی که می‌خواستند در قبال این گندم‌ها و غلات بدهند، اینها را زیر بارهایشان قرار بدهید. وقتی برمی‌گردند و به خانه می‌رسند، وقتی دور شده‌اند، متوجه شوند و خجالت نکشند. یوسف(ع) در بیت المال سهمی برای مستضعفان قرار داده بود، البته به حساب و کتاب بود اما مجانی می‌دادند. برای کسانی که وضعشان سخت‌تر بود هرکدام مناسب خودشان برای اینها در محاسبات قرار داد خاصی بود. یوسف آنجا خودش به عنوان یک کارگزاری که مدت‌ها و سالیان طولانی مشغول کار بوده، درآمدی داشت و از پول خودش این کار را کرد. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَعْرِفُونَها إِذَا انْقَلَبُوا إِلى‏ أَهْلِهِمْ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ» اینها وقتی برمی‌گردند این پول را پیدا کنند، وقتی نزد خانواده برمی‌گردند، شاید دوباره برگردند. یعنی نگرانی در حضرت یوسف هست از اینکه نکند که اینها برنگردند. لذا تمام کارهایی که ممکن بود میل اینها برای برگشتن شدیدتر شود را انجام داد. می‌توانست بگوید: من به این پول احتیاج ندارم و نزد خودتان باشد، اما این کار را نکرد. نوع کریمانه بودن حضرت یوسف که وقتی طرف به خانه‌اش رفت معلوم شود که پول‌ها هست. پول هرکس را هم در بار خودش گذاشتند. «اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِی رِحالِهِمْ» هرکدام را در جای خود قرار بدهید، این نوع کمک کردن را به ما نشان می‌دهد که انسان در کمک کردن دیده نشود و کریمانه باشد و آن شخص کمک کننده را نبیند تا حدی که ممکن است و شرمنده نشود. چقدر زیباست!

بعد می‌فرماید: «فَلَمَّا رَجَعُوا إِلى‏ أَبِیهِمْ قالُوا یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ» وقتی برگشتند قبل از اینکه بارها را باز کنند، اینقدر پذیرایی یوسف به آنها مزه داده بود، چون احساس می‌کردند پذیرایی ویژه بود. یوسف برای غریبه‌ها مهمانخانه داشت، اما این مقدار پذیرایی دیگر غیر عادی بود. چون معرفی کردیم که فرزندان یعقوب هستیم، حتماً این حاکم علاقه به یعقوب داشته است که اینطور از ما پذیرایی کرده است. لذا این پذیرایی به آنها مزه داده بود. تا رسیدند نزد حضرت یعقوب آمدند که گزارش بدهند ما کجا رفتیم و چه کردیم. قبل از باز کردن بارها گفتند: «یا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَیْلُ» همه را تعریف کردند. نکته این است که این کسی که به ما اینقدر کریم بود، پس از این از ما پذیرایی سهمیه را منع کرده مگر اینکه برادرمان هم با ما بیاید. «فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا» قرآن خیلی خلاصه کرده است. بار دیگر به ما گفتند: نمی‌دهیم، این بار سهم شما و برادرمان را دادند ولی برای اینکه نشان بدهیم ما صادق هستیم در اینکه یک برادری داریم، گفتند: حتماً باید او را هم بیاورید. علت را با این ذکر می‌کنند که برادر ما را باید بفرستی تا منع کیل برداشته شود. «نَكْتَلْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» نَکتَل یعنی همان پیمانه و کیل که دوباره سهمیه بگیریم. ما نسبت به برادرمان حتماً حافظ هستیم. مثل همین جریان را در آیه دوازدهم، وقتی خواستند یوسف را از پدر بگیرند، گفتند: «أَرْسِلْهُ‏ مَعَنا غَداً یَرْتَعْ وَ یَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (یوسف/12) همین حرف را زدند. سی سال گذشته و یادشان رفته که اینها همینطور گفتند. یعقوب یادش نرفته است و غصه‌های آن روز از دلش نرفته است و هر روز برای او زنده بوده است. چطور به آنها اعتماد کند.

«والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»






نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  52

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/9/3


شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

تا داشته‌ام فقط تو را داشته‌ام *** با یاد تو قد و قامت افراشته‌ام

بوی صلوات می‌دهند دستانم *** از بس که گل محمدی کاشته‌ام

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، شب میلاد با سعادت نبی مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) و همینطور میلاد با سعادت امام صادق بر شما مبارک باشد. به سمت خدای امروز خوش آمدید. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز عرض سلام دارم. این میلاد بزرگ، میلاد رحمة للعالمین، میلاد حقیقتی که همه هستی منتظر تولدش بود و با تولد او هستی رقم دیگری خورد و به سمت کمالش نزدیک شد، انشاءالله همه ما قدردان این رحمة للعالمین باشیم و بهره‌مند باشیم.

شریعتی: خوش به حال همه آنهایی که دلشان سرشار از محبت به پیامبر و اهل‌بیت ایشان است. قصه ما قصه حضرت یوسف (ع) است ولی قبل از آن مقدمه‌ای کوتاه در مورد پیامبرمان حضرت محمد(ص) بشنویم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان به مدد رحمة للعالمین به این جذبه رحمانی و رحیمی حضرت حق کمک کند که بتوانیم از سربازان و سرداران و یاران و یاوران و شهدای راه امام زمان باشیم. با این مقدمه یک نکته از باب اظهار علاقه ذکر کرده باشیم. می‌فرمایند: «إِنَّا مَعَاشِرَ الانْبِیَاءِ أُمِرْنَا أَنْ نُكَلِّمَ النَّاسَ عَلَی قَدْرِ عُقُولِهِمْ» (الكافی، ج 1، ص 23) ما با مردم به اندازه عقلشان صحبت می‌کنیم. این فقط در بحث گفتار حضرات نیست بلکه تمام تجلیات حضرات در حد عقل است و ظرفیت مردم است. لذا حتی در تجلیات ظاهری بدنی‌شان هم اینها در حدی که مردم تحمل دارند تجلی می‌کنند. لذا اینگونه نبود که تجلیات ظاهری حضرات برای همه یکسان باشد. یعنی فاطمه(س) آن چیزی که از پیغمبر می‌یافت، همان چیزی نبود که ما می‌یافتیم. طور دیگری بود و یک حقایق عظیم‌تر و لایه‌های زیباتری از مسائل می‌دید. نه فقط در نظام باطن، صدای حضرت را فقط همینطور که می‌شنویم، نمی‌شنید. خیلی تجلی برای آنها عظیم‌تر بود، لذا آن رابطه‌ها، عظمتی که فاطمه(س) می‌یافت که فقدان پیغمبر چقدر عظیم است برای این است که یافتی که داشت غیر از یافت ما بود. لذا تجلی حضرات برای هرکسی در هر جایی در همین نظام ظاهری هم مطابق ظرفیت است و لذا اینطور نیست که برای همه یکسان باشد و این ظرفیت را انشاءالله خدا در ما ایجاد کند که بتوانیم از مراتب بالاتری از یافت و ارتباط با اولیای خودش بهره‌مند باشیم و به همین مرتبه ظاهری قانع نباشیم و طلب آن در وجود ما باشد. باز هم بر پیغمبر اکرم صلوات می‌فرستیم، انشاءالله این صلوات‌های ما جذبه‌ای باشد که دلهای ما را وصل کند به مقام عظمای رحمة للعالمین.

ما در بحث حضرت یوسف(ع) هستیم که یک شأنی از شئون نبی گرامی اسلام است و یک ظهوری از ظهورات حضرت است و دارند یک جلوه‌ای از او را نشان می‌دهند و این جلوه این همه عظمت و زیبایی دارد، تازه این یک شعاع از وجود مبارک پیغمبر است. ما چطور شاکر باشیم؟ در دورانی قرار گرفتیم که دوره عصر پیغمبر اکرم است. این شاکلیت می‌خواهد که خدای سبحان این ظرفیت را در ما قرار دارد که در دوران نبی ختمی به دنیا بیاییم و بر ما منت گذاشت و این ظرفیت کمی نیست. اگر کسی استعداد بودن در این دوران را نداشته، در این دوران به دنیا نمی‌آمد. هرکسی در این دوران به دنیا می‌آید استعداد دین نبی ختمی را داشته و دارد. لذا خدای بزرگ بر ما منت گذاشته و لطف کرده که در این دوران به دنیا آمدیم و این را هرچقدر شاکر باشیم بهره‌مند می‌شویم.

در محضر پیغمبر اکرم و شأن وجودی‌اش، همچنین میلاد امام صادق(ع) را هم فراموش نکنیم که رئیس مذهب و مروج اصلی و تبیین کننده مذهب و بیان حقایق ملکوتی و باطن عالم به ظاهر امام صادق(ع) هستند و قدردان ایشان هم هستیم. در محضر آیات 56 به بعد سوره یوسف هستیم. در این مدت توانستیم این نکته را باور کنیم که قرآن خیلی عظیم است و این لایه‌های اولیه مفهومی آن است و ما توانستیم مقداری را عرض کنیم و انشاءالله باور ما به قرآن زیادتر شود و ساده از کنار آن رد نشویم. چه کسی غیر از خدای سبحان می‌تواند بهترین راه را به ما نشان بدهد. بعد از اینکه خواست یوسف را بر خزائن ارض و مسئول کل امور اقتصادی قرار بدهد، «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» دارد «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏ فِی الْأَرْضِ» این دو بار تکرار شده است. یکبار وقتی بود که یوسف از چاه درآمد و او را به مصر بردند و برای فروش عرضه شد و خریده شد و به خانه عزیز مصر برده شد. وقتی یوسف آنجا رسید، می‌فرماید: «وَ قالَ الَّذِی اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِی مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ یَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏ فِی الْأَرْضِ» (یوسف/21) ما به یوسف مکنت دادیم. یعنی اینکه از چاه در آمد و یکباره به خانه‌ای رفت و عزیز شد و اکرام شد. با اینکه عبد است ولی وقتی آنجا رفت، فرزند آنها شد. یعنی آنچه برادرها حیله کردند و حسادت به خرج دادند تا او را به قعر چاه بیاندازند، به اوج جاه رسید. اما مکنت و سلطه و قدرت مراتب دارد. مکنتی که یوسف(ع) پیدا کرد مکنت کاملی بود، آن هم خدا به خودش نسبت می‌دهد که فکر نکنند عزیز مصر این را خرید و او را مکنت داد. خدا می‌فرماید: ما مکنت دادیم. این نگاه از جانب یوسف است که یوسف این نگاه را دارد. یوسف وقتی اینجا مکنت پیدا کرد، خدا از چشم و دوربین یوسف بیان می‌کند. یوسف توحیدی نگاه می‌کند، مکنت و قدرت و سلطه و سلطنتش را از خدا می‌بیند. اگر کسی اینطور دید با خدا محشور است چه در قعر چاه باشد، در همان قعر چاه ما به او وحی کردیم که به زودی به اینها خبر خواهی داد که با تو چه کردند. یعنی آنجا خدا با اوست. اینجا هم در اوج مکنت باز هم خدا با اوست. منتهی اینجا دارد که ما به یوسف مکنت دادیم «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» نکته این است که از چاه به جاه رسید، به عزت رسید و همه با خداست.

همه کشورها قصد کنند که یک کشور مؤمن و متدین به اهل‌بیت(ع) را بخواهند زمین بزنند. خدای سبحان بالا می‌برد. اگر این نگاه را داشتیم و دوربین ما نشان بدهد «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» ببینیم خدا در کار است، ما اگر می‌دویم می‌گوییم: خداست در کار و به ما گفته بدو. دویدن ما نتیجه این نیست که حفظ این نظام به دویدن ما باشد، اما به ما گفته بدو، می‌دویم. اما حفظ این نظام بر دوش ما نبود. این نگاه اگر در مردم ایجاد شود همیشه خودشان را بدهکار خدا می‌بینند نه طلبکار، بگویند: ما این کار را کردیم پس چرا این؟ یک موقع کسی مشکلی پیش می‌آید، می‌گوید: چرا برای من مشکل پیش آمد؟ معلوم است خودش را طلبکار می‌دیده است. تا گفتی چرا من؟ از چم افتادی. معلوم شد سابقه بد بوده است. اما هرچه گیرش آمد، خدایا تو قادر هستی برداری این مشکل را، شما صلاح دانستی چنین باشد و شما می‌توانی برداری. اگر قرار است چنین باشد صبرش را بده و اگر نمی‌توانم از دوش من بردار. این همان نگاه توحیدی است که آدم هرچقدر ذلتش نزد خدا بیشتر باشد، این عزت است. انسان باید پیش دیگران عزیز باشد در عین اینکه متواضع باشد، اما نزد خدا هرچقدر ذلیل باشد، این عزت بیشتر است. ذلت و عبودیت پیش خدا علامت این است که خدا در کار است. اگر کسی دید نزد خدا کاملاً احساس ذلت می‌کند یقین کند خدا ولایتش را به عهده گرفته و این تحت تربیت و ربوبیت خدا قرار گرفته تشریعاً، تکویناً همه هستند اما می‌یابد خدا دارد همه چیز او را اداره می‌کند.

مرحوم علامه می‌فرماید: این «مَکَنَّا» در آیه 21 و 56 سوره یوسف بعد از زندان است و دیگری بعد از چاه بود. قدرت است، مکنت است، دادن و عظمت است، اینجا بلافاصله خدا او را از زندان آورد و وزیر مطلق اقتصادی مملکت مصر است. همچنان که آنجا از چاه درآورد و یکباره به خانه عزیزترین فردی برد که ممکن بود و مثل فرزند خانواده شد. و بعد از زندان هم او را در بالاترین مقام قرار داد، هرچیزی که مسائل مالی کشور است. چون می‌دانید همه نسبت به مسأله مالی خاضع هستند. یعنی سر کیسه دست هرکس هست، همه آنجا خضوع می‌کنند چون می‌دانند آنجا محتاج هستند. جایی آورده که همه چشم‌ها آنجاست، همه گردن‌ها نسبت به او خاضع است. از زندان آورده و به عزت و قدرتی که همه خاضع هستند «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِیُوسُفَ‏ فِی الْأَرْضِ یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ» اینقدر این قدرتمندی نتیجه‌اش است که هرجا بخواهد برود و هرجا بخواهد مکان برایش قرار بدهد، امکان پذیر است مطابق شاء اوست. یکی از خصوصیات مؤمن در بهشت این است که در بهشت هرچه بخواهد محقق می‌شود. یک حاکمی که قدرتش زیاد می‌شود می‌تواند هرجای کشورش اراده کند برود. یوسف اینقدر این مکنت برایش قوی شد مانع و حائل دیگری جلوی او نبود. «یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ» هرجا بخواهد می‌تواند حضور داشته باشد و همه تابع او هستند. منتهی بلافاصله تا شاء یوسف وسط آمد، «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» ما این کار را می‌کنیم. به هرکس بخواهیم، می‌گوید: این یک قاعده است و منحصر به یوسف نیست. یعنی خواستن او در ذیل خواستن ماست. اینکه یوسف اینطور شد، اراده‌اش تحت اراده ما بود و مرحوم علامه می‌فرماید: این هردو «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ» است، بعد اینجا «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» با اینکه یشاء بود و قبلی فاعل یوسف بود اما بلافاصله در افعال بعدی خدا می‌گوید: این خواست ماست. یک نکته که الهیت در وجود یوسف است و ثانیاً یک قاعده است. «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ» ما هرکسی را بخواهیم این کار را می‌کنیم. رحمت‌مان را شامل حال او می‌کنیم. «وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» هیچ محسنی اجر و عملش ضایع نمی‌شود. چون اینها را هرچه برای ما در آیات و روایات بگویند، اگر کسی برود ببیند و بیاید و ما آنها را بشناسیم، گاهی بیشتر برای ما باور پذیر است.

کسی از آنهایی که گاهی لحظاتی برایشان رفتن از دنیا پیش می‌آید و بعد دوباره برمی‌گردند، یک حرف زیبایی زده بود و گفته بود: وقتی رفتم دیدم تمام لحظاتی که در دنیا داشتم همه لحظات زنده و حاضر هستند. هرکاری که کردم حتی اگر یک پلک اختیاری زدم آنجا حاضر است و حی است و جزء اعمال من حساب می‌شود. اینجا نمی‌توانید تصور کنید با هم دیدن یعنی چه؟ ما فکر می‌کنیم با هم دیدن پشت سر هم دیدن است. همه با هم دیده می‌شود و جایی که این دیده شود جای دیگری را تنگ نمی‌کند، من این گل را اینجا می‌بینم، این لیوان را اینجا می‌بینم، اینها هرکدام یکجایی هستند، نمی‌توانند یکجا دیده شوند. محدودیت مکانی نیست، لذا همه اینها با هم دیده می‌شوند. لذا یکباره انسان تمام اعمالش را یکجا می‌بیند. لحظه به لحظه اعمالش را یکجا می‌بیند، می‌گفت: هرچه می‌خواهم به زبان بیاورم نمی‌دانم چطور به زبان بگویم. اینجا می‌فرماید: «یَتَبَوَّأُ مِنْها حَیْثُ یَشاءُ نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ» محسنین اجرشان ضایع نخواهد شد! خداوند که کریم است وعده که می‌دهد، یقین داشته باشیم اجابت و عمل به آن قطعی است. اما اگر وعید می‌دهد و می‌ترساند آنجا کرامتش می‌تواند عدالت باشد که انجام بدهد و می‌تواند کرامت و رحمت باشد و بگوید: گذشتم، خلاف نیست ولی وعده‌ها انجام شدنی است چون اگر بخواهد از وعده بگذرد خلاف رحمت است. اگر جایی انسان را وعید داده نسبت به کاری می‌تواند بگوید: گذشتم و نباید جان در مقابل خدا بسته شده باشد که اگر خدای سبحان عفوش شامل حال ما شد، نگوییم: نمی‌خواهیم. اگر در دنیا کاری کرده باشیم که مظهر مو را از ماست کشیدن شده باشیم، این جان، عفو را نمی‌پذیرد. بخواهند عفو هم بکنند ملکه وجودش‌اش مو را از ماست کشیدن است. خودش می‌گوید: وقتی می‌خواستند فرعون را غرق کنند، قبل از غرق یک ملکی از ملائکه به صورت شخصی حاضر شد و آمد گفت: اگر کسی باشد، تحت حاکمیت یک شخصی، همه چیز را برایش فراهم کرده باشد و این گستاخی کند، این خلاف کند، حکمش از جهت شما چیست؟ گفت: حکمش این است که می‌گویم او را در دریا غرق کنند. این لایق رحمت و عطوفتی نیست. وقتی در جریان غرق قرار گرفت، به او گفتند: این همین حکمی بود که خودت علیه خودت کردی.

ما در دنیا گاهی علیه خودمان حکم می‌کنیم. بعد می‌گویند: این حکمی بود که خودت کردی و اگر کسی اینطور باشد و این کار را بکند، با او چه کنیم و این حکم را برایش کردی. الآن همین نسبت به تو اجرا می‌شود. پس مکنت مراتب دارد، در بهشت هم انسان مکنت دارد. در دنیا هم وقتی سلطه مطلق توحید می‌شود در زمان ظهور یک مکنت است که آنجا در آیه دارد ما مکنت دادیم. انسان گاهی بر جان خودش و نفس و بدن خودش حاکمیت پیدا کند، این هم یک ارض است. این هم یک مکنت در ارض است. این هم انسان قدرت دارد و اختیارش را نمی‌گذارد هرجا هر اراده‌ای خواست بکند، نفس أماره‌اش کنترل شده است. این هم یک مکنت است. «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ، وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ كانُوا یَتَّقُونَ» (یوسف/57) ما اصلاً اجرآخرت را باور نمی‌کنیم. آخرت را نسیه می‌دانیم و فکر می‌کنیم بعداً، در حالی که از لحظه‌ای که عمل انسان شروع می‌شود اجر اخروی آن کار هم دارد محقق می‌شود همراه با او، عمل که تمام شد اجر محقق شده است. ما فکر می‌کنیم عمل را انجام می‌دهیم و بعداً نتیجه پیدا می‌شود. نه! ما چشم‌مان بعداً می‌بیند که قبلاً از همان موقع عمل این اجر محقق شده است. آخرت نیامده برای چشم من، آخرت همین الآن محقق است. سؤال می‌کنند از حضرات که آخرت در دنیاست یا دنیا در آخرت؟ حضرت می‌فرمایند: دنیا در آخرت است. آخرت حاضر است و بهشت و جهنم حاضر هستند. چشم من باز نیست ببینم. آن موقع وقت باز شدن چشم من است، چشم تو باز می‌شود می‌بینی نه اینکه آن الآن ایجاد می‌شود. اگر کسی همین الآن مثل آن زید می‌دید که الآن بهشت و جهنم را می‌دید، الآن بهشت را در بهشت می‌دید، الآن جهنم را در جهنم می‌دید، الآن ناله جهنمی‌ها را می‌شنید، الآن تنعم بهشتی‌ها و سرور آنها را می‌دید، آن حالت عصمت پیدا می‌کرد. پس ما می‌توانیم همین الآن بهشت و جهنم را ادراک کنیم. اگر نمی‌کنیم چشم ما اشغالات و کثرات نفس ما باعث شده آن ادراک برای ما نباشد.

اگر آخرت نبود دنیا کشش جزا را نداشت، یک نفر صد نفر را کشت، امام فرمود: ما بر فرض شاه را گرفتیم و یکبار هم کشتیم، کجا می‌توانیم عقاب آن همه عذابی که برای این همه شهید و مجروح هست، صدماتی که انی و روحی زده، این همه را چطور می‌شود گرفت؟ یکبار می‌شود او را کشت. اگر عقاب آخرتی نباشد این جبران پذیر نیست. می‌گویند: صد بار اعدام برای این، ولی یکبار می‌توانند اعدام کنند. این خلاف عدالت الهی است که اگر کسی صد نفر را کشت، فقط یکبار اعدام شود. این دنیا بیش از این کشش ندارد، آخرت است این را جواب می‌دهد. لذا در نظام عمل صالح هم همینطور است. کسی که اینجا احسان می‌کند دنیا کشش ندارد. اگر صد نفر و هزار نفر و میلیون‌ها نفر را متنعم کرد، حداکثر این است که یکبار متنعم کنند، یک عمر بتوانند متنعم کنند. کجا می‌توانند یک میلیون عمر متنعم کنند. چون کشش نیست. آنجاست که برای این جزاء مطابق عمل شود به خصوص اگر ما باور کنیم عمل ما با همه افراد تأثیر می‌گذارد، چه افرادی که امروز هستند و قبلاً بودند، لذا در روز قیامت که یوم جمع است، برای این است که اثر عمل من در همه دیده شود و جزا مطابق این عمل به انسان داده شود. دنیا یک چنین کششی ندارد لذا «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ كانُوا یَتَّقُونَ»، «وَ كانُوا یَتَّقُونَ» یعنی سیره‌ی اینها یک تقوای مستمر بوده است. اینها ایمان آوردند، ولی ایمانشان بعد از این سیره، تقوای مستمر است. پس یک ایمان قبل از تقوا بوده است، مثل ایمانی که الآن ما مثلاً به ظاهر ادعای می‌کنیم داریم و انشاءالله داشته باشیم.

یک تقوای مستمری است که انسان رعایت می‌کند، یک ایمان بعد از این تقوای مستمر است که «لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ كانُوا یَتَّقُونَ» لذا مرحوم علامه می‌فرماید: اینکه خدا می‌فرماید: «نُصِیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِین‏» برای اهل ایمان است، اینکه می‌فرماید: «وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ كانُوا یَتَّقُونَ» یک مرتبه عظیم‌تر و اختصاصی است که «کانوا یتقون»‌ها چنین هستند، سیره‌شان تقوا بوده و ایمان اینها بعد از آن سیره تقواست. چه اجری خدا می‌خواهد به اینها بدهد که بیان هم ندارد،«وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَیْرٌ لِلَّذِینَ آمَنُوا وَ كانُوا یَتَّقُونَ» این ابهام عظمت آن را می‌رساند. بیان برای شما ممکن نیست. فقط بدانید بهتر از آن است.

«وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» (یوسف/58) از اینجا دوباره به برادرها می‌رسد، برادرها در مرتبه اولی گره‌ها و سختی‌ها بود که به چاه انداختند. این قصه فرعی در کنار قصه اصلی یوسف دوباره گفته می‌شود، قحطی آمد و قحطی همه گیر بود. نه فقط مصر، بلکه سوریه و عراق و کنعان را فرا گرفته بود. مصر که به تدبیر یوسف ذخیره سازی کرد، هرجا می‌شنوند اینها ذخیره دارند، تازه سال اول قحطی شروع شده، هنوز بعضی جاها یک چیزهایی هست و تمام نشده است. ولی سر و صدا می‌پیچد که اینجا یک حاکم عادلی است و ذخیره کردند و کسانی که به قحطی مبتلا می‌شوند، لذا از کشورهای خارجی هم کاروان‌ها حرکت می‌کردند برای اینکه اینجا بیایند و چشم امیدشان به اینجا بود. اینطور نبود که بخرند و به صورت واردات ببرند. در حدی که هرکس فقط می‌توانست برای خانواده خودش بخرد. لذا برادران یوسف نزد پدر آمدند و عرض کردند: چه کنیم؟ فشار سخت شده است. پدر دور از خانواده در روی یک تپه زندگی می‌کرد که بیت الاحزان بود. گفت: من اینجا هستم و کاروان‌ها که رفت و آمد می‌کنند می‌گویند: در مصر یک حاکم عادلی است. به آنجا رجوع کنید و هرچه از مال التجاره دارید بردارید. گفتند: چیزی نداریم، یک دراهمی داریم که ارزشمند نیست و مقداری پشم داریم. آنجا می‌شود این شعر را خواند که:

با کریمان کارها دشوار نیست *** تو مگو ما را بدان شه راه نیست

اگر انسان این را با خدا ببیند که ما از اینجا می‌رویم چه با خودمان می‌بریم؟ یک دراهمی که قلابی است. اعمال ما اعمال تقلبی است و در هیچکدام اخلاص نیست. منتهی با کریمان کارها دشوار نیست. اینها را با خودمان می‌بریم ولی رسم ما در پیشگاه الهی گدایی است. ما گدا هستیم، گدا چیزی ندارد، گدا سرمایه‌ای ندارد. انشاءالله این عبودیت و فقر و گدایی سرمایه ما نزد خداست. «وَ جاءَ إِخْوَةُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ» اینها رفتند وارد شدند و یوسف اینها را شناخت اما اینها نشناختند. چرا «هُم له مُنکِرون»؟ چرا     اینها یوسف را نشناختند؟ علت‌های زیادی نقل کردند، ظاهری این است که حدود سی سال گذشته است از دوران کودکی یوسف، قطعاً در این حدود شکل خیلی تغییر می‌کند. بعد اینها فکر نمی‌کردند یوسف در مسند عزت باشد و احتمال نمی‌دادند زنده باشد. اما یک نکته معنوی هم هست که در بعضی جاها ذکر شده است، می‌گویند: وقتی انسان جفا کند، جفا باعث می‌شود رابطه ضعیف شود و انسان نشناسد. می‌گویند: چرا «هم له مُنکِرون» اما «فَعَرَفَهُم» یوسف اینها را شناخت. چون یوسف به غیر از محبت و وفا به اینها کار نداشت اما اینها به یوسف جفا کردند و این جفا به یوسف باعث شد رابطه معرفتشان با یوسف قطع شود. خیلی حرف است که اگر ما قائل هستیم امام زمان(ع) در صحنه هستی امورات را رتق و فتق می‌کنند و ارتباط دارند، وقتی ظهور می‌کنند همه می‌فهمند که قبلاً ایشان را دیده بودند ولی نشناخته بودند. این نشناختن مربوط به همان است که ما جفا داریم و الا اگر کسانی جفا نداشته باشند وقتی می‌بینند می‌شناسند.

حضرت آیت الله بهجت می‌فرمود: کسی چله می‌گرفت تا به مقام رؤیت حضرت برسد، روز چهلم یک کسی آمد از او سؤالی داشت. وقتی رفت دوستش رسید و گفت: چه شد؟ گفت: به نتیجه نرسیدم و خیلی دلم شور می‌زند. گفت: حضرت الآن نزد تو بود. این چله می‌گرفت که حضرت را ببیند و دید اما نشناخت. «هم له مُنکِرون» این خیلی سخت است که انسان وقتی روز قیامت قرآن می‌آید، پیغمبر گله می‌کند که «اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ‏ مَهْجُوراً» این هجران یعنی جفا، لذا قرآن را نمی‌شناسیم وقتی با جفا هستیم. محبت نداریم، لذا اگر نداشته باشیم این جفا می‌شود. به قرآن محبت کنیم و باور کنیم اگر محبت کردیم قرآن را می‌شناسیم. خدای سبحان فوق همه که اگر انسان در روابطش با خدا اهل جفا باشد نمی‌شناسد. خدا را احساس نمی‌کند. این قصه‌ها خیلی زیباست. یوسف اینها را شناخت، در نظام ظاهری خوب یوسف اینها را در جوانی دیده بود و تغییرات در جوانی بیست سال هم گذشته باشد بالاخره قابل شناخت است غیر از نور نبوت که برای یوسف بود، اینها نشناختند، یک نظام ظاهر دارد چون تغییر ایجاد شده و احتمال نمی‌دادند، ولی یک نظام باطنی هم دارد و هر عملی یک اثر دارد و اثرش این است که ولی‌شان را نشناختند. لذا وقتی حضرت ظهور می‌کند سنت یوسفی در حضرت است. سنت یوسفی این است که می‌بینند این همان یوسفی بود که با او ارتباط داشتند ولی نمی‌شناختند. ما با او ارتباط داشتیم و دیده بودیم، نمی‌شناختند، لذا اینطور نیست که همه نشناسند. آن کسی که اهل وفا و رابطه باشد، می‌فهمد و می‌شناسد تا می‌بیند.


شریعتی: «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آل الطاهرین»





نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  51

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/8/26



سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، آغاز امامت و ولایت حضرت بقیة الله را تبریک می‌گویم. انشاءالله همه ما در روزگار آمدنش باشیم و اسم ما را در زمره‌ی منتظران واقعی حضرت ثبت کنند. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید. ایام بر شما مبارک باشد.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز عرض سلام دارم. آغاز امامت امام زمان(عج) را تبریک می‌گویم. خدا را سپاس می‌گذاریم که ما را در دورانی قرار داد که دوران وصی آخر و ولی آخر خودش است و در این دوره تمام کمالات قرار است به ظهور برسند و آرزوی تمام انبیاء و اولیاء قرار است در طول تاریخ محقق شود و ما در این دوره قرار گرفتیم و این دوره قطعاً سپاسگزاری و شکرگزاری بیشتر و مسئولیت بالاتری را ایجاد می‌کند، آنچه انبیاء و اولیاء و تمام مؤمنین در تاریخ آرزو داشتند و امید داشتند قرار است در این دوره محقق شود. انشاءالله ما آن دوره را ببینیم و جزء سربازان حضرت باشیم و در نهایت هم در کنار حضرت بعد از پیروزی توفیق شهادت هم روزی همه ما بشود، انشاءالله.

شریعتی: شب سالروز ازدواج حضرت خدیجه(س) و نبی مکرم اسلام هم هست، انشاءالله بر شما مبارک باشد. بحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله همه ما از یاران و یاوران و سرداران حضرت باشیم و آن روز را ادراک بکنیم که کنار حضرت می‌جنگیم و به پیروزی می‌رسیم و پرچم توحید را در سراسر عالم به اهتزاز دربیاوریم.

ابتدا نکته‌ی کوچکی در مورد ازدواج پیامبر اکرم و حضرت خدیجه(س) عرض خواهم کرد که به امام زمان(ع) تقدیم می‌کنیم که انشاءالله خوشحال شوند که از حضرت خدیجه یاد می‌کنیم که در طول تاریخ مظلوم واقع شده و کمتر به ایشان پرداخته شده است. اولین نکته اینکه در بین کسانی که افتخار پیدا کردند همسر پیغمبر شوند، حضرت خدیجه اولین همسر ایشان بود و تا ایشان بود پیغمبر ازدواج نکردند و 24 سال با حضرت خدیجه زندگی کردند و این 24 سال در دوران سختی بود که هیچکس حاضر نبود ارتباطش را حفظ کند ولی حضرت خدیجه در این دوران با پیامبر ازدواج کرد و جزء اولین ایمان آورندگان بود. از باب نگاه توحیدی حضرت خدیجه(س) نکته‌ای را عرض کنم. روایتی را ابو سعید خدری از پیغمبر اکرم(ص) نقل می‌کند و می‌گوید: وقتی پیغمبر به معراج رفت، وقتی می‌خواست برگردد، پیغمبر از جبرئیل پرسید: «یا جبرئیل هل لک من حاجة» آیا خواسته‌ای داری؟ دارد جبرئیل عرض کرد: از جانب خدای سبحان و از جانب من به خدیجه سلام ما را برسان! وقتی پیغمبر برگشت این کلام را به حضرت خدیجه بیان کردند و حضرت اینطور فرمود: «فقالت ان الله هو السلام و منه السلام و الیه السلام و علی جبرئیل السلام»، «ان الله هو السلام» خدا خودش سلام است. سلامت هم از او نشأت می‌گیرد. هر سلامتی و ایمنی از او نشأت می‌گیرد و هر سلامتی و ایمنی هم به سوی او می‌رسد. این حاکی از عظمت حضرت خدیجه(س) است و از جهت معرفتی حضرت در یک افق عظیمی قرار داشته است. هرچند در کنار پیغمبر(ص) اینها دیده نمی‌شوند، اما این از شخصیت عظیم اینها چیزی نمی‌کاهد. این خورشید فروزان پیغمبر بوده که اینقدر روشن بوده و این ماه و ستارگان در پرتو این خورشید دیده نمی‌شوند اما اگر این خورشید را در نظر نگیریم این ماه و ستارگان، به تنهایی خیلی فروزان بودند.

هم حضرت خدیجه خیلی عاشق پیامبر بود، وقتی پیغمبر برای سفر می‌رفتند گاهی یک روز، دو روز می‌رفت و جلوی راه می‌نشست و منتظر می‌شد. با اینکه خدیجه شخصیت بزرگی بود و برای خودش عظمتی داشت. یک روز نزد پیغمبر ذکر خدیجه می‌شود، پیغمبر گریه می‌کنند. یکی از این خانم‌ها طعنه می‌زند که این کسی که دیگر پیر شده بود، گریه کردن دارد؟ پیغمبر خیلی ناراحت شد و فرمود: او وقتی مرا تصدیق کرد که همه شما تکذیب می‌کردید! «آمنت بی اذ کفرتم» آن وقتی ایمان آورد که همه شما به من کفر می ورزیدید. او برای من فرزندی آورد که شما محروم بودید از اینکه نسل من از شما ادامه پیدا کند. این کلام باعث شد زنان پیغمبر جرأت نکنند در مورد خدیجه جمله‌ای بگویند. حتماً پیغمبر اکرم و حضرات معصومین به خصوص امام زمان از ذکر یاد مادرشان حتماً خرسند می‌شوند.

باز هم عرض سلام می‌کنیم خدمت حضرت یوسف(ع) و از ایشان اذن می‌خواهیم. در محضر آیات 54 و 55 بودیم که در آیه 54 می‌فرمود: وقتی یوسف را آزاد کردند، پادشاه گفت: او را برای من آزاد کنید و بیاورید، وقتی با او صحبت کرد «قالَ إِنَّكَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَكِینٌ أَمِینٌ» (یوسف/54) یوسف(ع) فرمود: «قالَ اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» (یوسف/55) امروز بعضی از نکات دیگر را خواهیم گفت. این نکته که یوسف(ع) پیشنهاد داد من را بر خزائن قرار بدهید و او را به من بسپارید. اول سه شبهه مطرح می‌شود. یکی اینکه آیا رو آوردن به مسائل حکومتی با زهد و بی رغبتی به دنیا سازگار است؟ 2- آیا خود انسان به حکومت تقاضا بدهد مناسب است یا نه اگر آمد قبول کند؟ اینجا حضرت یوسف خودش را تزکیه کرده و فرمود: «إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» خودستایی چه معنایی پیدا می‌کند؟ با اینکه داریم «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ» (نجم/32) خودستایی نکنید و از خودتان تعریف نکنید. یکی اینکه در یک حکومت جائر قبول پست ممدوح است یا مذموم است؟ «وَ لا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا» (هود/113) به کسانی که اهل ظلم هستند شما میل پیدا نکنید و در تشکیلات اینها وارد نشوید. این سه شبهه را وارد کردند. در نکته اول که پیشنهاد بدهد خود انسان برای مسئولیت، ما یک موقع هست یک حاکمیت ظلم را در نظر می‌گیریم، یک موقع اصل پیشنهاد دادن برای کار است. یعنی کسی بگوید: من این خصوصیت را دارم و به من کار بدهید! این عمومیت دارد و حاکمیت ظلم و عدل را هردو شامل می‌شود. لذا بعضی مبتلا است در داخل ما، بعضی هم کسانی است که در کشورهای دیگر زندگی می‌کنند. این مسأله در آنجایی که یوسف(ع) در این مسأله آن خوابی که پادشاه دید و مصلحتی که پیش آمد، اینقدر عظیم بود و یوسف قطعاً می‌دانست که به غیر از او کسی قدرت بر اینکه بتواند این جریان را از سر مردم بگذراند و این کشتی را به ساحل برساند، کسی غیر از او قدرت ندارد لذا پیشنهاد مسأله از جانب یوسف(ع) اشکالی ندارد با توجه به مصلحت عظیم.

یکی اینکه همین پیشنهاد باعث شد آن نگاه عظیمی که یوسف(ع) داشت با همین اقدام در مردم جا بیافتد، خودستایی در اینجا به چه معنا می‌شود؟ خودستایی غیر از آن جایی است که انسان خصوصیات مدیریتی یا خصوصیاتی که در وجودش پنهان است و دیگری خبر ندارد را بیان می‌کند آن هم یک جایی که لازم است، یک موقع هست یک جایی لازم نیست و آدم بی‌خودی گفتن ندارد، یک جایی را می‌خواهند انتخاب کنند، اگر انسان آنجا خصوصیت مدیریتی را، آنچه با نظام مدیریتی مرتبط می‌شود، نه خصوصیت اخلاقی که بخواهد، این بیان توانایی‌های حضرت است که در بین حضرات معصومین هم بوده که بیان می‌کردند این خصوصیات را دارند. منتهی مرز اینها با خودستایی خیلی مرز مرنگی است. لذا خیلی از ما گاهی با عنوان همین بیان توانمندی‌ها شروع  می‌کنیم به آن خودستایی مبتلا می‌شویم. شاید انسان این را از همه بهتر تشخیص می‌دهد که اینجا خودستایی است و می‌خواهد خودش را مطرح کند یا اینکه واقعاً توانایی‌هایش را در حدی که لازم است بعد هم لازم نیست انسان همه جا توانایی‌هایش را بگوید، یک موقع نیاز اینقدر است و شما به اندازه نیاز بیان می‌کنید.

تمام قصه‌های قرآنی الگوسازی است و می‌خواهیم برای امروز ما مفید باشد. لذا اگر کسی می‌خواهد خودش را جایی معرفی کند به قدر لازمی که برای آنجا لازم است. مثلاً اگر کسی ده جلد کتاب در ده زمینه مختلف نوشته است، یا پنج مدرک در پنج زمینه مختلف دارد، الآن رفته در یک زمینه خاص از آن توضیح می‌خواهند. خوب همین مدرکش را معرفی می‌‌کند. لزومی ندارد همه مدارک که به اینجا مرتبط نیست، بگوید. این خودستایی می‌شود! اینجا از جاهایی است که گاهی آدم به خودستایی مبتلا می‌شود ولی محمل برایش درست می‌کند. نکته دیگر اینکه آیا می‌شود در حکومت ظالم با آن آیه‌ای که گفتم که می‌فرماید: به ظالمین میل پیدا نکنید و در نظام فقهی یک بحث مهمی است که می‌شود در حکومت‌های ظالم وارد شد، در آنجایی که انسان می‌رود و قدرت پیدا می‌کند شدت فشاری که برای مؤمنین و مردم و مظلومین هست، اگر می‌تواند کم کند نه فقط آنجا می‌رود یک کاری بکند. اگر می‌تواند مثل علی بن یقطین که از طرف امام کاظم(ع) وارد به حاکمیت عباسیان شد و از این طرف کار را برای مؤمنین تسهیل می‌کرد، البته ورود به دستگاه حاکمیت جور هم به این مقدار مانعی ندارد. لذا امام رضا(ع) وقتی که بعضی آمدند بعد از قبول ولایتعهدی امام رضا تأیید کردند و به حضرت عیب گذاری کردند که چرا قبول کردی، حضرت استشهاد می‌کنند که وجه قبول کردن ما همین جریان حضرت یوسف(ع) است. یوسف تقاضا کرد و اختیاراً و من مجبور شدم بین قتل و قبول، یوسف وارد شد و همه را قبول کرد. من وقتی وارد شدم فقط در همین حد بود که هیچ دخالتی نداشته باشم و فقط عنوان برای من بود. لذا خود این تصحیح می‌کند.

یک نگاه ما یک موقع این هست که جریانات حضرات معصومین را می‌بینیم تطابق دارد با جریانات انبیاء، لذا مثل جریان یحیی(س) که امام جواد استشهاد می‌کنند در مورد امامت ایشان، پس می‌شود در قرآن نسبت به نبی آمده نسبت به امام امکان پذیر می‌شود، گاهی می‌گوییم: چقدر با هم تطبیق دارد. یک موقع می‌گوییم از ابتدا نقشه الهی است. برای اینکه این مسأله را بعدها تثبیت کنند و در قرآن هم باشد، در زندگی انبیاء پیش آمده و این پیشامد در یک واقعه‌ای است که با آن تطابق دارد اما این نقشه است برای آن نگاه. اگر با این نگاه به وقایع زندگی انبیاء نگاه کنیم که تمام اینها نقشه‌هایی است برای جریان آخرالزمان، برای جریان نبی گرامی اسلام و حضرات معصومین، خیلی معانی عظیم‌تری پیدا می‌کند که خدا اینها را پیش آورده که بعد اینها را تثبیت کند. زمینه‌اش قبلاً محقق شده باشد. اگر این از جهت فکری حل شده باشد وقتی به آنجا می‌رسد دیگر این شبهه باقی نمی‌ماند. سابقه دارد و این سابقه برای اینها جا افتاده است. لذا همیشه عرض کردیم جریانات انبیاء که در قرآن ذکر شده تمامش بیان خصوصیات انسان کامل دین ختمی است. دارند او را معرفی می‌کنند منتهی در یک شعاع و مرتبه‌ای که او اعظم از این است.

نکته دیگر این است که جریان یوسف(ع) از این فرصتی که پیش آمده بود و یک بحران بود، فرصتی که می‌خواست هفت سال قحطی شدید شود و از حالا پیش‌بینی می‌کنند که یک بحران داشت پیش می‌آمد، در این جریان بحران یوسف(ع) یکی از کارهای عظیمی که کرد، این بود که از این بحران استفاده کرد و تمام زیر ساخت‌ها و روش‌های زندگی را تغییر داد. در بحران وقتی فشار و سختی است، مردم آمادگی پذیرش بیشتری دارند تا وقتی که راحت است. چون الآن مجبور هستند به یکسری از سختی‌ها تن بدهند. مجبور هستند یک چیزهایی را رعایت کنند. آمد زیر ساخت‌های اقتصادی، فاصله‌های طبقاتی، در جریان هفت سال اول الگوی مصرف، یعنی غیر از اینکه ذخیره سازی را در خرید مازاد خیلی کار کردند، یکی از کارهای مهمی که انجام داد در آن دوره هفت ساله مصرف سرانه را هم پایین آوردند. یعنی اسراف و رها بودن را جلوگیری کردند. ما الآن از رها بودن سرانه مصرف در جهات مختلف فرهنگ مسأله آنطور که آمار می‌دهند یک فرهنگ مطلوبی نیست. اگر کشوری می خواهد موفق شود، می‌گویند: یازده درصد انتقال برق هدر می‌رود بخاطر فرسودگی، یا آب بخاطر فلان مسأله، یا اسراف در آب، یکی از کارهایی که یوسف(ع) خیلی روی آن دقت کرد تا مسأله عادت و فرهنگ شود، در یک مملکتی که این مسائل تا کنون نبوده است یکباره بخاطر آن مشکلی که می‌خواهد بعداً بیاید، یک کاری کند که اولاً زوائد را بخرد، ثانیاً با الگوسازی و فشار جلوی اسراف را بگیرد. چون هرکس حق نداشت بگوید: من آزاد هستم و می‌خواهم اسراف کنم. خرج کردن امروز این از دست دادن یک سرمایه‌ای بود که فردا همه به آن نیاز ضروری داشتند. با این نگاه آمد یک فرصت طلایی از سخت‌ترین تهدید ایجاد کرد. فرصت طلایی این بود که آمد تمام روش‌های اشرافی گری اشراف و فاصله طبقاتی و نگاه غلط به سبک زندگی را تصحیح کرد و این خیلی کار مهمی بود.

حضرت یوسف(ع) در این دوران کمترین غذا را می‌خورد و همیشه حال گرسنگی داشت. وقتی می‌گفتند: شما همه ذخایر دستتان است و باید توان داشته باشی تا کار کنی، وقتی این توجیهات را می‌کردند، می‌فرمود: می‌ترسم اگر شکمم سیر باشد یادم برود از گرسنگان و نتوانم درست خدمت کنم. یعنی یک مسئولی که وضعیت مردم را می‌بیند، به خصوص زمانی که ممکن است فشار و سختی بیشتر باشد، مسئول خودش را در آن شرایط سخت اختیاراً قرار می‌دهد با آنکه می‌تواند غیر از این باشد تا بتواند درست خدمت کند. اینکه می‌گوید: «اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» من هم تخصص دارم و هم کاملاً حفظ می‌کنم هر چیزی که درست باید مصرف شود. در دورانی که بود طوری فرهنگ‌سازی کرد، در هفت سال اول یک روش مدیریتی ایجاد کرد و در هفت سال دوم که قحطی بود وقتی که همه سرمایه‌ی کشور را گرفت، گفت: مرا بر همه خزائن مسلط کن و حکم ویژه گرفت. در جریانی که می‌خواهد بحران ایجاد شود نمی‌شود با قوانین عادی کار کرد. نمی‌شود با مشورت و شور زیاد کار کرد. همین اختیار ویژه‌ای که مقام معظم رهبری به سران سه قوه دادند که شما بنشینید تصمیم بگیرید و وقتی تصمیم گرفتید، به سرعت انجام بدهید. یوسف(ع) با این تسلط آمد تمام خزائن شاهی و تمام سرمایه‌ای که در دستگاه حاکمیت بود هزینه کرد برای اینکه سیلوسازی کند، برای اینکه نیروهایی بگیرد تا کنترل کنند کسی زیاد مصرف نداشته باشد و زراعت را به سمت کالاهای اساسی سوق بدهند و اگر آشوبی می‌شود کنترل کنند. همه پولی که بود را در یک جهت ویژه هزینه کرد. وقتی شرایط سخت است و درآمد محدودیت پیدا می‌کند، نمی‌شود کالاهای لوکس خرید. این روی مسائل اساسی زوم می‌شود و اگر موقعی اضافه آمد ممکن است اختیار در نوع مصرف داشت.

در هفت سال دوم بعد از اینکه سرمایه‌ها را هزینه کرد، سال اول در مقابل پول به مردم گندم فروخت به خصوص ثروتمندان، اندازه و مقدار فروش را متفاوت قرار داده بود. اینطور نبود به همه یکسان بدهد، سال دوم سخت‌تر شد، دارد که نقدینگی در بین مردم تمام شد و همه به خزینه برگشت و جواهرات و زینت آلات را در مقابل کالاهای اساسی و گندم گرفت. در سال سوم خانه‌ها به اسم خزانه‌ی حاکمیت شد، سال چهارم اگر کنیزانی داشتند و عبید داشتند به ازای کالای اساسی می‌گرفت. تا رسید به سال هفتم که سخت‌ترین سالی بود که چیزی نداشتند و همه به ازای اینکه اینها بنده حاکم شوند، این را خرید و وقتی سال هفتم تمام شد و سال راحت می‌آمد، آمد با پادشاه مشورت کرد، همه را بخشید. خودشان، اموالشان را به آنها برگرداند و با این روش هم فاصله طبقاتی را کم کرد، درست است که ظرفیت‌ها را نگاه کرد اما اینطور نبود که با همان نگاه طبقاتی ظالمانه برگرداند. توزیع ثروت عادلانه‌ای ایجاد کرد. مردم می‌گفتند: هیچ حاکمیتی اینقدر برای ما دلنشین نبوده است. حتی به صورت یک عبید بودیم ولی اینکه تحت حاکمیت یوسف بودیم برای ما خیلی دلنشین بود.

وقتی اینها را آزاد کرد و اموالشان را برگرداند، اینها همه مایل شدند به آنچه که دین یوسف بود، این دین این را به این شرایط می‌رساند. لذا از خود آن پادشاه به یوسف ایمان آورد تا همه مردم، یعنی روشی را پیش گرفت در عین اینکه سخت گیرانه بود و مصلحت عموم مردم را بر مصلحت اشراف مقدم داشت. اینطور نبود که به آنها بیشتر بده، خیلی طول کشید تا این سختی را بپذیرند، چون اشراف به اسراف عادت دارند و نمی‌دانند در نظامی که تحت فشار باشد اسراف اینطور نیست که بگویید: من پول دارم می‌خرم و این کار را می‌کنم. هر حسرتی که برای دل دیگران در نظام ایجاد شود و در این شرایط ایجاد شود، حتما کسی که اسراف کرده باید نزد خدا پاسخگو باشد. اینطور نیست که بگوید: من پول دارم و خریدم. این پول داشتن در شرایط سخت که حالت سوزش زیادتری ایجاد می‌کند پاسخگویی می‌خواهد. نمی‌شود این فاصله را زیاد کرد. لذا نگذاشت رانت خواری بشود. چون یک عده با حاکمیت مرتبط هستند و از یکسری اخبار با خبر می‌شوند و یک چیزهایی را به عهده می‌گیرند که می‌دانند سودآوری دارد. نگذاشت این کار بشود لذا هیچ حالت سوء استفاده‌ای ایجاد نشد که فشار را بر مردم زیادتر کند. چون مردم تحمل سختی را دارند به شرط اینکه یک عده این وسط سوء استفاده نکنند. حتی به خود دستگاه حاکمیت که شاه باشد یوسف فشار ایجاد کرد و گفت: غذای آنها هم باید یک وعده باشد. یعنی غذای پادشاه هم یک وعده کرد. وقتی اینطور شد همه پذیرفتند، اخلاق و فرهنگ تغییر کرد. چون همگانی شد. اما اگر یک موقع به مردم بگوییم: این کار را بکنید، یا برای مردم یک شرایطی را ایجاد کنیم ولی عده دیگر از مردم ببینند در همین شرایط بریز و بپاش‌ها دارند، وقتی اینطور نگاه شود مردم فشار برایشان چند برابر می‌شود. چون این فشار روحی و روانی سخت‌تر از فشار جسمی است. اگر می‌خواهد در نظام الهی کار شود تا مردم هم با قلبشان متوجه شوند، این نوع کار را انجام داد و به عنوان یک الگوی حاکم کار را به نتیجه رساند و مردم خوشحال بودند از اینکه تحت سرپرستی یوسف در اینجا بودند.

شریعتی: ما که چنین الگوهایی داریم چرا از این غافل هستیم و دور افتادیم؟

حاج آقای عابدینی: متأسفانه شیطان در خودخواهی‌های ما خیلی قوی است و توجیه می‌کنیم. گاهی به عنوان اینکه شرایط من فرق می‌کند، من باید بتوانم قدرت داشته باشم. این توجیهات را می‌آوریم. وقتی مردم دیدند حرفی که می‌زند اول در خودش اجرا می‌کند. اگر می‌گوید شرایط سخت است و رعایت کنید خودش بیش از بقیه رعایت می‌کند. وقتی مردم دیدند خودش بیش از بقیه رعایت می‌کند، بقیه برایشان تحمل پذیر و قبول کردنی بود. اما وقتی آدم بگوید و از تمام شئون ظاهری، مردم ببینند این رعایت نمی‌شود، ببینند همه سبک زندگی برای مسئولین ما مثل سابق است اما به مردم می‌گویند: ساده زیست باشید. مردم رعایت کنید! از آنجا رنگ و روی شخص نشان می‌دهد که این در سختی است یا در راحتی است. وقتی مردم یوسف را می‌دیدند می‌یافتند که این حقیقت اول در وجود یوسف است. لذا مردم با تمام وجود حرفش را می‌پذیرفتند.


 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمدٍ و آله الطاهرین»




نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  50

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/8/19

شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، حلول ماه ربیع الاول بر شما مبارک باشد و عزاداری‌های دو ماه محرم و صفر نیز انشاءالله قبول باشد و همه ما برای همیشه زیر سایه‌ی اهل‌بیت(علیهم‌السلام) باشیم. با یک شروع جدید در این فصل بسیار گرم و پاییزی همراه شما هستیم. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز عرض سلام دارم. انشاءالله ماه ربیع المولود آغازی باشد برای ارتباط بیشتر با اهل‌بیت، همچنان که در دو ماه محرم و صفر توسلات و تضرعات ما مورد قبول واقع شده باشد، انشاءالله خوشحالی‌های ما در این ماه‌ها مورد قبول حق باشد و زیر سایه‌ی اهل‌بیت در هر حالی باشیم.

شریعتی: هفته گذشته نکات آیات 52 و 53 از سوره یوسف را برای ما گفتند، نکات بسیار لطیف و کاربردی که انشاءالله بتوانیم از آموزه‌های قرآن کریم در زندگی‌مان استفاده کنیم. مباحث امروز شما را خواهیم شنید.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) انشاءالله خدای سبحان ارض وجود ما و ارض بیرونی ما را به طاعت اولیای خودش و طاعت خودش منور بگرداند و وجود با برکت اولیائش در مملکت ما مطاع باشد تا انشاءالله فرج در زندگی ما و سرزمین ما و همه عالم محقق شود.

باز هم عرض سلام می‌کنیم خدمت حضرت یوسف(ع) و از ایشان اذن می‌خواهیم که به ما اجازه بدهند از برکات وجودی‌شان در این سوره استفاده کنیم و ما را کمک و یاری کنند. در محضر آیات 52 و 53 بودیم، نکاتی را گفتیم و چند نکته‌ای باقی ماند. از جمله نکاتی که در اینجا خیلی بارز است این است که توجه یوسف(ع) به جای اینکه بخواهد برای اینها دین را تبلیغ مستقیم کند، نشان می‌دهد تمام این حالات و احوالش مرتبط با خداست. با این نشان دادن به مبدأ رابطه و نعمت‌هایی که می‌بیند اشاره می‌کند و با آنچه که آنها می‌بینند، وقتی دو نفر افق نگاه را با هم قیاس می‌کنند، نگاه می‌کند این عظمتی که در نگاه دارد با کوتاهی نگاهی که آن دارد، تحلیلی که او از یک نگاه مادی دنیایی کوتاه می‌کند تا یک تحلیلی که این از نگاه عمیق دور با افق آینده و گذشته همه را با هم مرتبط می‌بیند، چقدر متفاوت است. یعنی کسی که نگاه مادی دارد، همه چیزش متفرق و متکثر است. همه چیز او متعارض است، اما کسی که الهی است آنجایی که در چاه و زندان افتاده، آنجایی که متهم‌اش کردند، آنجایی که به عزت رسیده است، خط سیرش کاملاً مشخص است یعنی می‌داند تحت سرپرستی یک حقیقت واحدی است و دارد  جلو می‌رود و هیچکدام از اینها مانعش نیست. هیچی او را افسرده و خسته نمی‌کند. این نگاه برای انسان، نوع رابطه انسان را با همه اعمال و حوادث متفاوت می‌کند. این استقامت و شرح صدر می‌دهد و حادثه را حادثه‌ی تحت ربوبیت حق می‌بیند تا یک کسی که این حادثه را در مقابل خودش ببیند.

شریعتی: وقتی زندگی اهل‌بیت را نگاه می‌کنیم که دچار انحراف نشدند به خاطر همین نکته است.

حاج آقای عابدینی: انبیاء و هر ولی به مقداری که نگاهش به این سمت میل پیدا می‌کند می‌بینید در زندگی او یک حالت وحدتی حاکم است. یعنی نه سختی برای او مثل ما سخت است، کسی که ایمان دارد باعث می‌شود که ارتباطش را با خدا ببیند. ضربه‌گیر می‌شود و ضربه‌ها مثل یک سپر حافظی ایمان ایجاد می‌کند که هر ضربه‌ای به او می‌خورد و به این شخص نمی‌خورد. نه سختی برای او نیست اما این سختی را احساس نمی‌کند. چون می‌بیند از یک جایی دارد تدبیر می‌شود و می‌داند منظورش از این سختی چیست. لذا امام حسین(ع) سخت‌ترین آزمایشات و ابتلائات را داشت. اما در مقام شکر و رضای کامل است. «رضاً بقضائک و تسلیماً بامرک» است. تسلیم خداست! با این نگاه یوسف(ع) دارد دین و خداباوری را اینطور نشان می‌دهد. «ذلِكَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» (یوسف/52) سنت خداست، اگر امروز شما دنبال من فرستادید و با عزت مرا آزاد می‌کنید و همه تدبیرها و خیانت‌ها علیه من برملا شد، همه اعتراف کردند که خطا کردند، چون «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» این بالاترین تبلیغ است که سر صحنه حادثه دارد حادثه تبلیغ او را می‌کند. آزاد شدن من توسط خدایی که من قائل هستم و عزت پیدا کردن در مقابل همه که می‌خواستند ذلیل باشم، نشان می‌دهد خدا در کار است. سنت خداست. یعنی آنجایی که سختی می‌آید جزع می‌کنیم و به خدا متوسل می‌شویم. «إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ جَزُوعا» (معارج/20) اما وقتی خیر می‌آید دیگر کاری نداریم «وَ إِذا مَسَّهُ الْخَیْرُ مَنُوعا» (معارج/21) بلکه دیگران را هم منع و دنبال این هستیم که خودمان بهره‌مند شویم. اینطور نیست. یوسف(ع) در همان حالی که «مَعاذَ اللَّهِ‏ إِنَّهُ رَبِّی‏» در اوج سختی‌ها می‌گوید، در اوج راحت هم می‌گوید: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوء الا ما رحمَ ربّی» چون در آیه اول یک حالت انتساب به خودش بود که «لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» تا عزیز مصر یا پادشاه بداند که من پنهانی خیانت نکرده بودم. می‌خواست این را ثابت کند که من اهل خیانت نیستم. دوباره بلافاصله می‌گوید: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی» اگر من گفتم: «لَمْ أَخُنْهُ» خیانت نکردم، نه اینکه به خودم باشد. خیانت نکردن را از خدا می‌بینم که باعث شد من خیانت نکنم و الا اگر من بودم بدون توجه الهی، من به تنهایی کاری نکردم.

لذا مرحوم علامه طباطبایی در جلد ششم المیزان می‌فرماید: انبیاء توحید ممثل هستند، یعنی اگر توحید می‌خواست شکل ظاهری پیدا کند، می‌خواست در عالم مادی جوری شود که ما ببینیم، انبیاء می‌شد. چقدر تعبیر زیبایی است. انبیاء توحید در مرتبه فعل هستند. اگر ما نگاهمان به انبیاء اینطور باشد، دنبال یاد گرفتن توحید و حقایق توحیدی در زندگی انبیاء و ائمه(ع) می‌گردیم و موحد می‌شویم. «اِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» در قرآن هم غافر به کار رفته، هم غفار به کار رفته و هم غفور به کار رفته است. «غافر، غفار، غفور» غافر آمرزنده است. غفّار شدتش است و ضیغه مبالغه است، اما غفّار در اینجا یعنی کسی که گویی شغل دیگری غیر از مغفرت و آمرزش ندارد. کارش مغفرت است نه اینکه یکی از صفاتش این است، غفور وقتی که می‌شود یعنی کار خدا آمرزش است. این نگاه وقتی به کار برده می‌شود ملاطفت شدیدتر است. یعنی از غافر شدیدتر است، از غفار هم شدیدتر است. لذا اینجا یوسف(ع) می‌گوید: «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ». وقتی می‌گوید: «رَبّی» دارد یک الگویی هم نشان می‌دهد که اگر کسی می‌خواهد مربی باشد باید به این صفت الهی متلبس باشد یا نه؟ هرکس مربی است باید غفور و رحیم باشد. خود یوسف مربی است و او هم مظهر غفور و رحیم است. اگر کسی دیگر هم می‌خواهد کار مربی‌گری در عالم بکند، باید مظهر غفور و رحیم باشد. گذشتن از خطای دیگران، ندیدن آنها، نقایص را به رو نیاوردن و پوشاندن، خدا نقص را برطرف می‌کند، غفور یعنی نقص را آشکار نمی‌کند ولی برطرف می‌کند. رحیم یعنی خوبی‌ها را آشکار می‌کند، زینت‌ها را جلوه می‌دهد، به او می‌دهد و آشکار می‌کند.

خدایی که با ما چنین است، اگر می‌خواهیم با ما اینطور بماند باید ما هم با دیگران اینطور باشیم. نقص را نبینیم و بزرگ کنیم. نقص را بپوشانیم. طرف می‌فهمد که تو فهمیدی. اما نگذار آشکار شود و خجالت زده بشود. رحیم باش و خوبی‌ها را برای او قرار بده. جلوه بده و آشکار کن، آنها خجالت زده نقص‌هایشان را آشکار کردند، یعنی هم زن‌ها اظهار کردند ما بودیم و هم زلیخا اظهار کرد من بودم، اینجا می‌گوید: خدایی که مرا پرورش داده و مرا ساخته اینطور ساخته است. من هم همین صفت را با دیگران دارم.

«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَكِینٌ أَمِینٌ» (یوسف/54) وقتی یوسف تعبیر خواب را کرد به آن رسول و فرستاده گفتند: برو یوسف را بیاور. یوسف گفت: من نمی‌آیم تا آن تهمتی که به من زدند برداشته شود و معلوم شود من خائن نبودم. دادگاه تشکیل شد و محاکمه انجام شد و اقرار کردند که ما متهم هستیم و یوسف(ع) متهم نیست و یوسف تبرئه شد. برای پادشاه جلوه یوسف بیشتر شد. چون کسی که دوازده سال در زندان بود با سختی‌هایی که آن موقع بود، تا می‌گویند: آزاد هستی، می‌دود و فکر چیز دیگری نیست. اما این گفت: نه، شرافت من برایم مهم است. تا این اتهام حل نشود که غلط بوده من از زندان بیرون نمی‌آیم! همین باعث شد که عظمت یوسف برای ملک بیشتر شد. «وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» شدت شوق ملک به او بیشتر شد. او را نزد من بیاورید، این خودش یک قُرب است. نمی‌گوید: به درگاه ما بیاورید، می‌گوید: نزد من بیاورید! اصلاً از زندان فقط بخاطر من آزادش کنید! نه برای کارهایم که پیش برود. می‌خواهم او پیش من باشد. این برای من خیلی محبوب است و برای من شیرین است. اگر نگاه آدم این باشد که یک ملکی با اینکه عادل نبود و صالح نبود، کافر بود ولی یک نجابتی را دید و اینطور مجذوب بود. اگر آدم به خدای سبحان انتقال پیدا کند، اگر در درگاه الهی انسان صالح باشد، خدا با او چه معامله‌ای می‌کند و چطور او را برای خود برمی‌گزیند؟ در بعضی از روایات هست که کسی که با اخلاص عمل انجام می‌دهد، وقتی او را به صحرای محشر می‌آورند و اعمال همه در مرعی و منظر قرار می‌گیرد، وقتی نگاه به صحیفه اعمال او می‌کنند می‌بینند صحیفه او خالی است و چیزی درونش نیست. همه تعجب می‌کنند چطور او چیزی ندارد. اما می‌گوید: وقتی خدا با او خلوت می‌کند، پر می‌شود صحیفه او از اعمالی که فقط خدا از او خبر داشته است. «أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی» خدا او را برای خودش برگزیده است. همانطور که در مورد حضرت موسی داریم «وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِی» (طه/41)‏. خدایی که مبدأ این کمالات خودش است وقتی ببیند، بی‌خود نیست به پیغمبر اکرم می‌گوید: حبیب من! به ابراهیم خلیل می‌گوید: خلیل من، ابراهیم خلیل می‌شود خلیل الله، پیغمبر می‌شود حبیب الله! محبوب خدا می‌شود. «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ‏ اللَّهَ‏ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ» (آل‌عمران/31) این راه برای همه باز است. لذا باید آدم حواسش باشد که خدا در عین اینکه یک قصه بیرونی است و آثار بیرونی و اجتماعی دارد، نظام درونی رابطه با خدا را هم تلنگر می‌زند که منتقل شویم. حواسمان باشد که او خریدار هر خوبی است آن هم به احسن وجه! اگر چیزی ببیند به بهترین وجه جزا می‌دهد نه به همان مقداری که عمل شده است. یک چنین خدایی داریم. خود همین نگاه قرب آور است.

«وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِی بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِی فَلَمَّا كَلَّمَهُ» وقتی نزد این ملک آوردند، «قالَ إِنَّكَ الْیَوْمَ لَدَیْنا مَكِینٌ أَمِینٌ» اینقدر شیفته شد، مدارج کمال را باید پله پله طی کرد. اگر کسی می‌خواهد رئیس جمهور شود باید قبلاً یک کاری که حالت رجال سیاسی شده باشد و کار عمومی باشد را طی کرده باشد، سابقه کاری مهمی داشته باشد که بتواند ریاست جمهوری را به عهده بگیرد. حالا یوسف(ع) نزد این پادشاه آمد و یکباره تمام مدارجی که باید پله پله طی می‌کرد، اینقدر این کمالات در یوسف شدید بود که یکباره تمام پله‌ها را یکجا طی کرد. خدای سبحان از وقتی یوسف را در چاه انداختند و بعد به عنوان برده فروختند، مراوده‌های زلیخا در قصر و بعد زندان، این داشته شرح صدری پیدا می‌کرده که این شرح صدر برای مقامات باید مرتبه به مرتبه پیش می‌آمد. این شرح صدر را باید در این پایه پیدا می‌کرد و اگر قبول می‌شد به پایه بعدی می‌رسید. اینها را در همان دوران سختی پیدا کرده بود. ما خیلی از اوقات فکر می‌کنیم اگر می‌خواهد این شرح صدرها پیدا شود حتماً باید در امر شبیه ایجاد شود. اما در امری که مث همین‌ها زندان بوده، دوران عبد بودن و برده شدن خیلی سخت بود. این سابقه کاری یوسف در دوران چاه و بندگی و زندان در حقیقت ساخته شد برای این کار. تمام اینها دورانی بود که ارتقاء پیدا کرد. مکینٌ، مکین مطلق، امین مطلق، یعنی تو به عالی ترین مرتبه‌ای هستی که تحمل هر قدرتی را داری. مکین صاحب مکنت و جاه و مقام بودن است. تو صاحب قدرت و مکانت شدی در این حاکمیت و مکین امین هستی. کسی که مکین می‌شود و بر دلها هم حاکمیت پیدا می‌کند، مکین مطلق است. این قدرتش مطلق است. یعنی در همه امتحاناتی که سخت‌ترین امتحانات بوده پیروز و موفق بیرون آمدی، امتحانی برای تو نیست که در این امتحان ببینیم چطوری از آب در آمد.

برای انسان گذشتن از شهوت در اوج جوانی، در یک جای خلوت، آنچنان آشکار شد که برای هرکسی آنجا بود قصه روشن شد. معلوم شد چقدر آزمایش سخت بوده است. آزمایشی که با زن‌ها پیش آمد سخت‌ترین آزمایش بود. لذا آن آخری را که موفق بود، کسی که مطلع باشد می‌فهمد این موفقیت چقدر عظیم بود. این چقدر زیباست که «مکینٌ امینٌ» مکین صاحب قدرت بودن و امین نظام امانتداری است که در اینجا این ملک برای یوسف(ع) دید. وقتی او یوسف را برای همه مناسِب مناسب دید و بلکه تمام قدرت را برای او شایسته دید، یعنی تو صاحب مکنت و قدرت شوی آن هم به اطلاق. بعضی می‌گویند: در اینجا پیشنهاد کرده بود که جای من بنشین. چون در حاکمیتش هم یک بحران تعارض بود، فرصت را مناسب دید و به یوسف پیشنهاد داد. خیلی‌ها هستند تا انسان شایسته می‌بینند و شایستگی او را می‌بینند زیر بار نمی‌روند. گاهی زیر آب او را می‌زنند که نکند این جای مرا بگیرد و این خیلی مهم است که کسی شایستگی دیگری را ابراز کند و قبول کند. ادبی که این ملک به یوسف کرد، یوسف را مکین امین دید. اینجا یوسف را با خودش معارض ندید. با این محبوبیتی که یوسف داشت و وقتی زن‌ها یوسف را دیدند دستشان را بریدند و مشتاقش شدند و این خود انصاف است. این یک صفتی است که اگر در مسئولی باشد آن مسئول رشد و کمال پیدا می‌کند. از جاه و مقام نترسد. بگوید: اگر این شایسته‌تر است، او جای من بیاید! بنده که مبلغ هستم، از اینکه یک روز مبلغ دیگری جای من بنشیند ممکن است ترس به وجودم راه پیدا کند و این خیلی عیب عظیمی است. لقمان به فرزندش خطاب می‌کند: فرزندم، هرچیزی که مالک چیزی می‌شود نسبت به آن خودخواه می‌شود. در حالی که انسان باید حتی در جاه و مقام امین باشد.

«لدینا» اشاره زیبایی است. یعنی غیر از اینکه من تو را برای خودم می‌خواهم و دوست دارم فقط برای خودم باشی، اما در دستگاه حاکمیت هم تو مطاع هستی، هرکاری خواستی بکنی این برای تو رواست. یعنی تمام دستگاه را موظف به اطاعت کرده است. «لدینا» یعنی بالاترین پست حکومتی، مکنت تو مطلق است، وقتی تو این مقدار مکنت پیدا کردی، همه باید تابع تو باشند. بعضی می‌گویند: تخست‌وزیری را پیشنهاد کرد. بعضی می‌گویند: خود حاکمیت را پیشنهاد کرد. آنوقت یوسف(ع) پس از اینکه این شخص اینطور می‌گوید، یوسف (ع) دست می‌گذارد روی نقطه بزنگاهی که گیر حاکمیت است «اجْعَلْنِی عَلى‏ خَزائِنِ الْأَرْضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ» (یوسف/55) مرا قرار بده بر خزائن ارض، خزائن ارض هرآنچه در امور مالی است از بالقوه و بالفعل، بعضی بالفعل است مثل اموالی که در خزانه است، مثل اموری که بالفعل محقق است. مثل دارایی‌های موجود، اما چیزهایی است دارایی است اما بالقوه است. مثل زراعت و اموالی که قابل توسعه و نمو هستند. می‌گوید: من را قرار بده بر همه خزینه‌ها تا قدرت اداره‌ی دوران بحران را از الآن برنامه‌ریزی کنم. اگر کسی بداند که دوران بحران است و قطعاً هرکس بیاید خراب می‌شود نمی‌آید مسئولیت قبول کند. باید بیاید ضایع شود و برود. یک کسی که می‌داند و از جهت الهی پیش‌بینی کرده و خودش بیان کرده که سخت‌ترین شرایط در راه است، قحطی هفت ساله و فشار هفت سال اول که باید مردم را تحت فشار قرار بدهی، انقباضی در بودجه عمل کنی، باید سخت بگیری، باید خیلی از راهکارها را تغییر بدهی، قطعاً مقاومت خیلی زیاد است و قطعاً خیلی‌ها نمی‌پسندند. در دوران سختی هم قطعاً خیلی‌ها تحمل نمی‌کنند و در مقابل قرار می‌گیرند. آمده اینجا می‌گوید: مرا قرار بده در نظام اقتصادی، کل نظام اقتصادی را به من بسپار و من حفیظ علیم هستم. «حفیظ» یعنی تعهدم، یعنی کاملاً به جا مصرف کردن و درست طراحی کردن، در همه اینها دقت دارم. من تعهدم را مقدم بر تخصصم می‌دارم. اینجا چون خطر است، مسائل مالی است، تعهد باید مقدم بر تخصص باشد. باید بداند که منافع همه باید حفظ و رعایت شود. نه دنبال عده‌ای از حزب و گروه باشی. اولین نکته که اینجا مطرح است این است که وقتی یوسف خواست از زندان آزاد شود، یک دعایی کرد که می‌گویند: تا امروز این دعا مستجاب است. خدایا دارم از زندان می‌روم اما قلوب نیکانت را به سمت این زندانیان منعطف کن. امروز همین که عده‌ای در کار هستند که پولی جمع کنند و گلریزان داشته باشند تا بتوانند عده‌ای را آزاد کنند. زندان دوران سختی است و ممکن است پای کسی عمدی یا غیر عمدی به زندان باز شود. «اللهم اعطف علیهم بقلوب الأخیار و انعم علیهم الأخبار» زندانیان آنجا از همه جا قطع ارتباط هستند اما برای اینکه برای اینها سختی کمتر شود اخبار بیرونی را برای اینها تو یک طوری قرار بده که همیشه به گوش اینها برسد. لذا معروف است که زندانی‌ها از کسانی که بیرون هستند بیشتر خبر دارند! چون اینجا متمرکز هستند دنبال خبر هستند. بعضی از کسانی که زندانی بودند، خیلی‌ها می‌گفتند: ما شهادت می‌دهیم که درست است. اخبار ما همیشه بیش از کسانی بود که آزاد بودند. وقتی بیرون آمد گفت: سر در زندان این جمله را نوشتند «هذا قبور الاحیاء» اینها زنده هستند اما زندان برایشان مثل قبر است «و بیت الأحزان» خانه حزن است. «و تجربة الأصدقاء» محل آزمایش دوستان است. یعنی کسانی که اظهار دوستی می‌کردند معلوم می‌شود دوست هستند یا نیستند. آیا پیگیر کمک به این و خانواده‌اش هستند؟ اینجا جایی است که دوستان انسان محک می‌خورند. اینجا جایی است که اعداء خوشحال می‌شوند. اگر دیدی دل کسی خنک شده است با زندان افتادن کسی این دشمن است.

شریعتی: همین‌جا برای آزادی زندانیان دعا کنید.

حاج آقای عابدینی: انشاءالله خدای سبحان به برکت یوسف نبی، به برکت موسی بن جعفر(ع)، به برکت این بزرگوارانی که طعم زندان را چشیده بودند و سختی‌های زندان را می‌دانستند، به برکت امام کاظم(ع) باب آزادی و گشایش اینها فراهم شود و اگر تعمدی در کار است، انشاءالله خدای سبحان باب این را باز کند و خانواده‌های اینها را خوشحال کند به برکت آزادی در این ماه شریف و دوستانی هم که می‌دانند دوستی را به تمام برسانند. یا خودشان اگر می‌توانند بانی خیر شوند تا بتوانند اینها را کمک کنند.


 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمدٍ و آله الطاهرین»




نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398

داستان حضرت یوسف-قسمت  49

(بر اساس تـدبّـر قـرآنـی)

از مجموعه برنامه های "سمت خدا"

توسط حاج آقای عابدینی

تاریخ پخش 97/8/12


شریعتی: بسم الله الرحمن الرحیم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین

سلام می‌کنم به همه بیننده‌ها و شنونده‌های بسیار نازنین‌مان، در یک روز پاییزی دیگر همراه شما و در محضر حاج آقای عابدینی عزیز هستیم. حاج آقای عابدینی سلام علیکم و رحمة الله، خیلی خوش آمدید.   

حاج آقای عابدینی: سلام علیکم و رحمة الله، خدمت حضرتعالی و همه بینندگان و شنوندگان عزیز عرض سلام دارم.

حاج آقای عابدینی: (قرائت دعای سلامتی امام زمان) «حتی تسکنه ارضک طوعاً» هم ارض بیرونی را شامل می‌شود، هم ارض بدن و وجود ما را شامل می‌شود که حتماً باید در نظام درونی ما این اطاعت محقق شود تا در نظام بیرونی هم این اطاعت محقق شود. از خدای سبحان می‌خواهیم که ارض درون ما را به اطاعت خودش و اطاعت امام زمانمان منور بگرداند تا انشاءالله ارض بیرونی هم منور شود و حضرت در وجود ما «تمتعه فیها طویلاً» طاعتش و سلطنتش پایدار باشد. انشاءالله این دعا را داشته باشیم که همیشه در نگاه بیرونی نبینیم و در نگاه انفسی هم این دعا راه دارد.

در جلسه گذشته این بحث مطرح شد که سر بالایی‌های این قصه که یکی پس از دیگری سخت می‌شد و سختی پس از سختی، حالا به قله‌ سختی‌ها رسیدیم و از آنجا شروع به حل کردن این گره‌ها کردیم و آسایش بعد از آسایش و یُسر بعد از یُسر که در زندگی ما هم گاهی ممکن است سختی پس از سختی پیش بیاید اما قله این سختی کجا باشد که از آنجا تبدیل به راحت باشد، کجا باشد نمی‌دانیم، اما قطع داریم که خدای سبحان این گشایش‌ها را ایجاد کرد و فرج بعد از شدت خواهد رسید. لذا صبر و تحمل در رابطه با خدای سبحان، در رابطه با موانع ظاهری باید انسان بکوشد تا موانع را برطرف کند، اما نسبت به امر الهی و خدای سبحان صبر  تحمل و رضا است که هرچقدر صبر و رضا و تسلیم بیشتر می‌شود گشایش سریعتر می‌شود تا انسان تسلیم و راضی شود. انشاءالله خدای سبحان این صبر و رضا را به همه ما بدهد. از خدا می‌خواهیم اگر می‌خواهد ما را به این چیزها امتحان کند، حتماً صبر و تحملش را به ما بدهد تا بتوانیم به راحتی تحمل کنیم و الا گستاخی نداریم که بگوییم کاری نیست، باکی نیست و سخت نیست. بعضی از مردم با سختی‌های فراوانی دست و پنجه نرم می‌کنند. بعد خدای سبحان گشایش ایجاد کرد. اینطور نیست که من اینجا باشم و همه چیز مهیا باشد و در مورد تسلیم و رضا بگویم، اگر انسان مبتلا شود آنوقت می‌فهمد چقدر سخت است و تحمل به این راحتی نیست. خدای سبحان حتماً به ما طاقت می‌دهد، اما طاقت فراوان بدهد که این سختی‌ها در مقابل آن طاقت کم باشد. گاهی طاقت به اندازه سختی است و تحمل مرز به مرز می‌شود اما یک موقع هست طاقت فوق سختی است. انشاءالله خدا آن را به ما بدهد و سختی‌هایی که برای ما پیش می‌آورد به راحتی قابل تحمل باشد و خدای نکرده به ناسپاسی و ناشکری و کفر کشیده نشود.

در محضر آیات سوره یوسف بودیم. باز به حضرت یوسف سلام می‌کنیم و اذن می‌گیریم که در این آیات وارد شویم و از سرگذشت ایشان عبرت بگیریم و در نظام تربیتی بهره‌مند باشیم. در محضر آیات 52 و 53 بودیم. بعد از آنکه برای آزادی یوسف خطاب شد، یوسف گفت: من نمی‌آیم تا جریان خانم‌هایی که دستشان را بریدند معلوم شود و پادشاه هم آنها را خواست و معلوم شد جریان این است که آنها توطئه چیده بودند و بعد زلیخا هم اعتراف کرد. عرض کردیم یوسف(ع) هیچکس را مورد ملامت و سرزنش و تقاضای عتاب قرار نداد. نه زلیخا که از کسانی بود که علیه او توطئه و کید کردند، نه خانم‌ها، فقط گفت: این مسأله روشن شود. می‌خواست تبرئه شود. تبرئه شدن هم دو علت داشت. یک علت مربوط به نظام الهی و نبوتش بود، یک علت هم مربوط به این بود که بعد از این می‌خواست نجات مردم مصر را به عهده بگیرد و بر خزائن آنها حاکم شود و کسی می‌توانست بر خزائن آنها حاکم شود که امانت‌داری او ثابت شده باشد. وقتی اینها اقرار کردند ما این کار را کردیم و بعد زلیخا اعتراف کرد و شکسته شد، این شکسته شدن زلیخا خیلی عظیم بود. چون خیلی‌ها به سختی که گرفتار می‌شوند به یأس کشیده می‌شوند. وقتی به شکست منجر می‌شود حالشان حال یأس می‌شود. اما اینجا زلیخا از جهت توطئه‌گری شکست اما سرافرازانه، یعنی به گونه‌ای شد که اقرار کرد که من بدی کردم. این اقرار کردن به اینکه من بدی کردم و یوسف را تطهیر کردن و اینکه از کلامش استفاده می‌شود سنت‌های الهی را هم فهمید که کید و مکر دوام ندارد، تنبه به این نتایج نشان می‌دهد این شخص شکستش باعث یأس او نشد و در عشقی که داشت پایدار ماند. هرچند اینجا مجبور شد از برج عاجی که داشت و در جایی که احساس سرافرازی و قدرت می‌کرد شکسته شد اما وجودش به یأس کشیده نشد و ادامه پیدا کرد. هزینه اینکه اینجا اعتراف کرد و صداقت را ابراز کرد، داد و این خیلی زیبا بود که اگر عشق انسان غلط هم بود و در نتیجه‌اش شکستن آن صحیح باشد و اعتراف به بدی بکند، حاضر باشد، خدای سبحان او را نجات می‌دهد. اما اگر کسی بر بدی و کذب اصرار کرد البته خدای سبحان نسبت به اهل کید،کید به کار می‌برد و آنها را ذلیل می‌کند.

از این دو آیه که در محضرشان هستیم، این دو آیه اختلاف است، آیا این دو آیه کلام زلیخا است که بیان می‌کند یا کلام یوسف است. بعد از اینکه اینها اقرار کردند، حالا یوسف دارد می‌گوید. مشهور این است که کلام یوسف است. اما بعضی مفسرین قائل شدند به اینکه کلام زلیخا است. همین مقدار که احتمال دادند کلام زلیخاست عظیم است به این عنوان که یک چنین کلمات بلندی را امکان دادند از آن صادر شود. هرچند مشهور این نیست اما همین مقدار نشان می‌دهد که این شخص قابلیت این را داشت تا به شکست او اگر منجر می‌شود اینطور عظمت پیدا کند. اما قول مشهور کلام یوسف است که یوسف(ع) اینطور فرمود: «ذلِكَ لِیَعْلَمَ» تا پادشاه بداند یا عزیز مصر، «أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» آنوقتی که عزیز مصر حاضر نبود و در جلسه خلوتی که زلیخا ایجاد کرده بود، من هیچ خیانتی به او نکردم با اقراری که زلیخا کرد که در جایی که تنهایی و خلوت بود و او حضور نداشت، من خیانت نکردم دیگر به طریق اولی در جایی که امکان حضور بود دیگر خیانت محقق نشده است. زلیخا هم به این اقرار کرد که من مراوده با یوسف کردم و هم به این اقرار کرد که یوسف از صادقین است. هم نفی بدی را از او کرد، هم اثبات خوبی برایش کرد. اینجا هم می‌فرماید: «أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» چرا قبل از اینکه این ثابت نشد از زندان حاضر نشد؟ خیانت در امانت باعث می‌شد نه نبوت او تثبیت شود و نه مالکیتی که می‌خواست بر خزائن و اینکه مردم را تجهیز کند که به دست یوسف بدهند و او امین بر خزائن مملکت باشد. کسی که خائن است نمی‌شد. لذا این باید ثابت می‌شد تا هم عزت یوسفی در بین مردم در حاکمیت ایجاد شود، لذا این جریانی که در آیات قبل داشتیم و بعضی می‌گفتند: می‌خواهد از زندان آزاد شود، بر همین اساس بود که وقتی ساقی می‌خواست از زندان آزاد شود گفت: «أذکرنی عند ربک» می‌خواست بگوید: جریان در زندان بودن من و اتهام من به خیانت این را بگو که من خیانت نکردم. بعد می‌فرماید: «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» (یوسف/52) خیلی زیباست که آیات قرآن قواعدی را بیان می‌کنند که این قواعد در نظام تربیتی و نظام نگاه انسان به عالم و هستی و زندگی خیلی تأثیر گذار است. اینجا چند کلمه است اما این چند کلمه     «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» چون هرچه می‌خواهد به ثمر برسد باید با توجه الهی به ثمر برسد. خیانت و کید همانطور که در قصه پیراهن مطرح کردیم، دروغ در نظام عالم پا برجا نمی‌ماند چون در نظام سلسله علّی عالم همه صدق است. یکجا که شما خواستی یک چیزی را دروغ بکنی، تمام سلسله عالم علیه شما می‌شود. اگر توانستی تا چند مرتبه هم دروغ‌سازی کنی باز می‌بینی اطرافش دروغ آشکار می‌شود. «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» خدا در مسیری که صراط مستقیم هدایت اوست، همه باید به او برسند، کید خائن را تأیید نمی‌کند، لذا کید خائن تا یک جایی جلو می‌رود و باطل می‌شود. به نتیجه نهایی نمی‌رسد تا مدتی ممکن است این کید جلو برود اما رسوا می‌شود مثل جریان یوسف(ع). درست است یوسف دوازده سال در زندان بود، اما «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» دوازده سال بعد آشکار کرد. ممکن است یکجا بیست سال بعد، یکجا یک سال بعد و یکجا یک روز بعد آشکار کند. لذا توقع نداشته باشیم اگر کید است بگوییم: همان لحظه باید آشکار شود اما یقین داشته باشیم که هرجا کید و خیانت هست، چون خیانت و کید از سنخ بطلان است. از سنخ مقابل حق است و از سنخ کذب است و چون عالم براساس صدق و حق استوار است قطعاً این رسوا است. منتهی کسی که چشمش باز است و رسوایی را همان لحظه می‌بیند، اما به لحاظ ظاهر این رسوایی آشکار خواهد شد. اینها قواعد کلی است ولی نگاه آدم را به عالم تغییر می‌دهد که عالم یک مجموعه به هم پیوسته است. اینطور نیست که انسان یک تافته جدا بافته باشد و در عالم بی ربط باشد. نه مرتبط با تمام هستی است و انسان با تمام هستی مرتبط است. هر فعلش با تمام هستی مرتبط است و تمام هستی هر کاری دارند با انسان مرتبط است. یک مجموعه به هم پیوسته است که اگر کسی در طریق درست جلو برود دائماً تأیید است. اگر کسی بر خلاف این حرکت کند، دروغ و خیانت و کید داشته باشد، در نهایت له می‌شود. لذا باطل دائماً له می‌شود! اگر زلیخا می‌خواست این کید او ثمر بدهد باید خیلی زحمت می‌کشید تا همه را توجیه بکند، یعنی شنا کردن بر خلاف مسیر آب است.

بعد هم چقدر زیبا همه افعال را به خدا نسبت می‌دهد. یعنی نمی‌گوید بالاخره من اینقدر صبر کردم تا کید اینها آشکار شد. اینها خواب دیدند، در خوابشان به تعبیر احتیاج داشتند مجبور شدند نزد من بیایند، بعد مجبور شدند اقرار کنند. «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ» این نگاه الهی در سر تا سر وجود یوسف در تمام لحظاتش حاکم بود. چه آنجایی که می‌فرمود: «معاذ الله انه ربّی» اینجا می‌فرماید: «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ». یا آنجا که می‌فرماید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَ‏ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» (یوسف/24) ما هم همینطور هستیم اما نمی‌بینیم. چون نمی‌بینیم، کسی می‌گفت: زنده ماندن در فضایی که تنفس کردنش دائماً با درون بردن میکروب‌های زیادی در فضاست که همینطور در فضا هستند یا در غذا هستند که بدن ما می‌تواند با اینها مقابله بکند، زنده ماندن عجیب است. اما ما گاهی یک مریضی را می‌فهمیم اما بدن ما دائماً با این ویروس‌ها جنگ می‌کند. هیچ راهی هم برای خلاصی از اینها نیست. اما نمی‌بینیم چون نمی‌بینیم ترس هم نداریم. اگر می‌دیدیم و می‌ترسیدیم زندگی سخت بود. بعضی که وسواس دارند زندگی برایشان سخت می‌شود. اما آن کسی که می‌بیند، می‌بیند که خدا حفظ می‌کند. یعنی این حالتی که اینقدر عجیب است و هرکدام از اینها کفایت می‌کند برای اینکه انسان را از پا بیاندازد، اما می‌بیند باز هم اصل بر سلامت است. اصالت بر سلامت است نه مریضی. انسان گاهی مریض می‌شود. این نگاه الهی است که خدا این را نگه می‌دارد. ولی ما اینطور نگاه نمی‌کنیم لذا یک زمانی که مریض می‌شویم احساس می‌کنیم یک آفتی پیش آمد. در حالی که خدا دائماً این آفات را برطرف می‌کند.

این نگاه الهی در ما هم هست اما نمی‌بینیم و اظهار نداریم. یاد بگیریم اظهار کنیم کم کم شهودمان هم ممکن است با این واقع شود. در جریان اربعین انسان این الهیت را بیش از پیش می‌بیند. ملکه وجودی او آنجا بیشتر است. این نگاه در انسان که خدا حاکم است. محبت حاکم است، حبّ الحسین که مظهری از مظاهر الهی است، حاکم است. اما حیف که این در ذخایر سال ما باقی نمی‌ماند و این نگاه در وجود ما ملکه نمی‌شود. لذا باید کمی حواسمان را جمع کنیم. «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» (یوسف/53) تا اینجا گفت که من خیانت نکردم، تا یک چیزی را به خودش نسبت داد بلافاصله در آیه بعد می‌فرماید: اما اینطور نیست که اگر می‌گویم: «لَم أَخُنه» به دست من نبود، خدای سبحان مرا امداد کرد که من خیانت نکردم و الا اگر رها شوم لجنزار وجود انسان آشکار می‌شود. اگر ما محفوظ هستیم خدا ما را حفظ کرده است. اگر خیلی از چیزها در وجود ما آشکار نیست، اگر شما می‌دیدید حتی همدیگر را دفن نمی‌کردید. اینقدر از همدیگر بیزار می‌شدید. یوسف فرمود: من نفس خودم را هیچوقت تبرئه نمی‌کنم. با اینکه همه اقرار کردند یوسف طاهر است اما گردی از این تعریف‌ها به وجود یوسف ننشست که به خودش بگیرد. اگر من باشم من نفسم را تطهیر نمی‌کنم و بری نیستم. «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» تعبیر أماره خیلی سنگین است. پشت سر هم، خستگی ناپذیر، در اینکه انسان را می‌خواهد به سوء بکشاند. «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» بلافاصله یک سختی را بیان می‌کند اما بلافاصله امید را می‌گوید. مگر اینکه پروردگار من رحم کند و رحمتش شامل حال ما شود. آنجا انسان می‌تواند در امان باشد. اول بترسیم که نفس اینقدر سنگین است. اما وقتی به خدا نگاه کنیم نترسیم، خدا پشت ما هست، اگر به خدا پناهنده شدیم و از خدا خواستیم، «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» شامل حال ما می‌شود. لذا ما سعی کنیم که تخطی کنیم از این أماره بالسوء بودن نفس، همین مقدار که تخطی کنیم و در مقابلش بایستیم. «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» اینجا سه تا «ربّی» آورد. یکی«إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» یکی «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» قبلش دارد «أنّ الله» این با «أنّ ربّی» خیلی متفاوت است. این سه تا «ربّ» که آورده بزرگان فرمودند: هرجا که اینطور آمد نشان می‌دهد یک فیض ویژه برای یوسف ایجاد شده است.  یعنی برای یوسف یک فیض خاص از جانب خدا ایجاد شده و ارتباط ایجاد شده است. آنجایی که «وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی كَیْدَ الْخائِنِینَ‏» مربوط به زلیخا بود. لذا الله آورد. دقت می‌کنید چون کید خائنین است، اما اینجا که می‌گوید: «ربّی» همه مرتبط با یوسف است. «إِنَّ رَبِّی بِكَیْدِهِنَ‏ عَلِیمٌ» (یوسف/50) پروردگار من که مرتبط با من است بر کید اینها عالم است و نمی‌گذارد کید اینها به من صدمه بزند. اینجا هم می‌فرماید: «إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ» خیلی زیباست که غفور آنجایی است که نقص را جبران می‌کند. نقص وقتی جبران می‌شود حالا یا گناهی است که آمرزیده می‌شود یا حدودی است که خدای سبحان این حدود را نادیده می‌گیرد. حدود عام‌تر از گناه است. گناه یک حد اختیار ایجاد کردن است، اما حدود گاهی یک نقصی است که انسان دارد. خدای سبحان همه این حدود را می‌پوشاند و وقتی می‌پوشاند این قابل رحمت حق می‌شود. یعنی غفور مقدم بر رحیم است. تا زمینه بهره‌مندی از رحمت را بیش از پیش ایجاد کند. لذا در غفور پوشاندن است و در رحیم تجلی و بهره‌مندی از رحمت است.

شریعتی: بعد از همه این سختی‌ها که حضرت یوسف تحمل کرد هنوز هم همان نگاه را دارد و کم نشده است. این خیلی عجیب است.

حاج آقای عابدینی: او را از پا نیانداخت بلکه دائماً او را صافتر کرد و بالاتر و بالاتر برد و رابطه‌اش را شفاف‌تر کرد. تمام حوادثی که پیش آمده در این سوره نشان می‌دهد که هم مربوط به این است که یوسف را بالا ببرد، کسی به غیر خدا نمی‌تواند حادثه‌ای برای ما ایجاد کند. تمام حوادث حتماً باید به امضای رب باشد حتی اگر ظالمی ظلم می‌کند. درست است آنجا گفتند: باید با آن مبارزه کرد، اما آن هم در نظام هستی به اذن رب هست. ظالم خارج از اذن رب نمی‌تواند کاری با انسان داشته باشد. اگر اینگونه است پس معلوم می‌شود اینها دائم می‌خواهند انسان را بالا ببرند. و این را در این سوره آشکار کرده است. این را به عنوان یک قصه‌ای بیان می‌کند که قصه زندگی همه ماست، منتهی این را در یک اوجی از یک فرزندی که محبوب پدر بوده، در یک رفاهی بوده در چاه بیافتد با حسادت و بعد عبد شود و بعد مورد کید واقع شود و بعد به زندان بیافتد، همه اینها یکی پس از دیگری سختی‌هایی که یکی کافی است که دیگری را از پا بیاندازد، اما این را می‌شکفد و چقدر الهیت در وجود این است.

بعضی خواستند بگویند: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» مگر نفس یوسف(ع) أماره بالسوء است؟ اقتضای أماره بالسوء بودن در همه هست. این قبلاً هم بیان شده است. آیا در یوسف و انبیا شهوت هست یا نیست؟ طبیعت وجود انسانی است که شهوت دارند. اما آن با نظام عقلی این شهوت را مهار می‌کند. این مهار کردن را هم از خدا می‌بیند. «إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی» می‌بیند. لذا می‌گوید: «وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَ‏ بِها لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّه‏» اگر برهان رب نبود، این هم میل پیدا می‌کرد. لذا برهان رب برای همه ما در مرتبه ما هست. «الا ما رحم ربّی» برای همه ما در مرتبه ما هست، هرجا ما از نفس أماره تخطی کنیم، خدای سبحان رحمت و فیضش را بر وجود ما جاری و ساری می‌کند و ما را در مرتبه بعدی حفظ می‌کند. اما ما رها کردیم، حتی آنجایی که آیات بینّه هستی نمی‌بینیم. حتی آنجایی که انسان وقتی می‌خواهد به گناهی آلوده شود، یا غفلتی مرتکب شود، توجه پیدا می‌کنیم که این گناه است. اما عبور می‌کنیم از خط‌های قرمز! این خطور همان «ما رحم ربّی» است. گاهی می‌بینی می‌خواهی یک کاری انجام بدهی، یک مانع بیرونی ایجاد می‌شود این همان «ما رحم ربّی» است. این خطور «ما رحم ربیّ» است.

 این بحثی که اینجا آمده در قرآن کریم پنج نفس ذکر شده است که یکی از آنها نفس اوّل: نفس ملهمه است. «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها» (شمس/8) خدای سبحان فجور و تقوا را بر نفس الهام کرده است. انسان از ابتدا مرز بین بدی و خوبی را به صورت کلام کلی می‌شناسد. یک کودک مرز بین خوبی و بدی را می‌شناسد. از اول در این مسأله شناخت دارد و هرچه انسان رشد می‌کند مرز بین خوبی و بدی پر‌رنگ‌تر می‌شود. هرجا رعایت نکنیم مرزها کمرنگ می‌شود. هرجا رعایت کنیم به آن فجور و تقوایی که الهام به انسان شده است، فاصله بین فجور و تقوا زیادتر می‌شود و امکان خلط بین اینها کمتر می‌شود و هرچقدر جلوتر بیاییم بین خوب و خوبتر تمایزها دیده می‌شود و بین بد و بدتر هم تمایز دیده می‌شود. هرچقدر انسان اعتنا بکند. آنوقتی هم که زائل شود، اول بین بد و بدتر مرز از بین می‌رود. بین خوب و خوبتر مرز از بین می‌رود. بعد مرز بین خوب و بد از بین می‌رود. اینها یک قاعده است.

نفس دوّم: نفس مُسَوّله است «سَوَّلَتْ‏ لَكُمْ‏ أَنْفُسُكُم‏» (یوسف/18) یکبار در این مورد بحث کردیم. اما آنجا تسویل می‌کند. چون انسان از ابتدا دنبال خوب و خوبی است، انسان از ابتدا از بدی بیزار است. اگر یک موقع مبتلا به بدی شد حتماً آنجا بدی را برای خودش خوب جلوه داده است. این را تسویل می‌گویند. یعنی لباس خوب بر تن کردن است. درون انسان قدرتی است که برای اینکه خودش را راضی بکند و یک عمل بد را در ابتدا انجام بدهد، رنگ خوبی بزند و توجیه کند و بعد انجام بدهد. اینجا خیلی‌ها ساقط می‌شوند. وقتی یعقوب گفت: «سَوَّلَتْ‏ لَكُمْ‏ أَنْفُسُكُم‏» نفس شما تسویل کرد برای شما و این دروغ را برای خودتان راست دیدید، می‌دانید دروغ است اما تسویل می‌کنید. نفس مُسوله خیلی‌ها را از پا می‌اندازد. یعنی اینجا مرز آنجایی است که انسان را می‌خواهد از ایمان فطری‌اش خارج کند. بعد کم کم به جایی می‌رسد که نفس مُسوله لازم ندارد. نفس مُسوله یک پل است از نفس مُلهمه انسان را برساند به نفس أماره.

نفس سوّم: نفس أماره است. انسان در نفس أماره طوری می‌شود که می‌داند بد است اما انجام می‌دهد. قبل از این می‌خواست خوب باشد، حتی اگر بدی می‌خواست انجام بدهد دنبال این بود که یک رنگ خوبی به این بزند، توجیه کند. این آن مرتبه‌ای است که امکان نجات انسان خیلی زیاد است. چون خوب را خوب می‌بیند و بد را بد می‌بیند، اگر می‌خواهد بد را انجام بدهد باید خوبش کند به طوری که دلش نمی‌خواهد بدی را انجام بدهد. اما یکجایی می‌رسد که دیگر باکی ندارد بگویند: این بی حیا است. این سارق و قاتل است. اینجا دیگر نفس مسوله نیست، این نفس أمارة بالسوء است. دیگر به بدی امر می‌کند. این نفس أمارة بالسوء که شد دیگر سرعت در بدی زیاد می‌شود.

نفس چهارم: نفس لوامه است، اگر انسان عملی را با نفس مُسوله انجام داد، بعد پشیمان شود و خودش را ملامت کند، اگر انسان خودش را ملامت کند، این ملامت کردن نشان می‌دهد خوب را خوب می‌بیند و بد را بد می‌بیند و امید به نجات برایش هست که دارد ملامت می‌کند، این نفس ملامت‌گر به شرط اینکه به یأس نرساند خیلی مفید است. لذا نفس لوامه از نفوس الهیه است. یعنی از جنود عقل است همچنان که نفس أماره بالسوء از جنود شیطان است. اگر ما به این بها دادیم و برایش ارزش قائل شدیم، این نفس لوامه می‌تواند مرز خوبی و بدی را با همین ملامت پر رنگ کند تا بار دیگر به آن مبتلا نشویم. اما اگر یک موقع به آن اعتنا نکردیم، خودمان را مشغول کردیم به کثرتی، که این نتواند هی ملامت کند، فرار کردیم و نگذاشتیم یک جای خلوت ما را گیر بیاورد، محاکمه‌مان کند، بعد می‌بینیم کم کم بی باک می‌شویم. دیگر نفس لوامه ضعیف می‌شود و ملامت‌هایش تأثیر ندارد. البته اگر نفس لوامه تأثیر گذاشت کم کم به نفس پنجم: نفس مطمئنه که آخرین مرتبه نفس است می‌رسیم. این دیگر راضیة مرضیه است، مطیع حق است. تعبیری که می‌کنند مثل یک اقیانوس عظیم است که هرچه موج در دل این اقیانوس ایجاد می‌کنند، در این اقیانوس اضطرابی ایجاد نمی‌شود. همه حوادثی که در وجود این نفس مطمئنه ایجاد می‌شود هیچ اضطرابی در این نفس ایجاد نمی‌شود. همه اینها انگار از زیر پای این عبور می‌کنند، آنچنان طمأنینه در وجود این حاکم است، بلندترین موج‌ها در درون این آرام است. «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً» (فجر/27 و 28) اینجا یوسف(ع) می‌فرماید: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ» ما نفس أماره بالسوء داریم. همچنان که أماره بالسوء است، یک قسمتی هم قبل از نفس لوامه می‌شود أماره بالحسن، در وجود بعضی أماره بالحسن است که اگر این پیش بیاید، در مرتبه نفس ملهمه اگر کسی وجودش فطری باشد، نفسش امر به خوبی می‌کند. دوستان به کتب اخلاقی رجوع کنند. در مورد این گفتارهای زیبا، قصه‌های عالی آمده است که می‌تواند برای تذکر انسان و تکان دادن انسان و بهره‌مندی از روش‌های تربیتی مفید باشد.


 «والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمدٍ و آله الطاهرین»




نوع مطلب : تفسیر جالب سوره یوسف، 
برچسب ها : داستانهایی از زندگی و سیره پیامبران،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 خرداد 1398


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic