وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 40


رعایت حقوق مالی در همسایگی 


موسی ابن عیسی انصاری گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤمنین (علیه السلام) نشسته بودم. مردی خدمت ایشان رسید. عرض کرد یا علی تقاضائی دارم. مایلم حرکت کنید، پیش کسی که مورد نظر من است با هم برویم و خواسته مرا برآورید، فرمود کار تو چیست؟ گفت من در خانه شخصی همسایه هستم. در آن خانه درخت خرمائی هست که در موقع وزش باد از خرمای رسیده و نارس می ریزد و یا پرنده ای از بالای درخت می اندازد. من و بچه هایم از آنها می خوریم بدون اینکه به وسیله چوب یا سنگ آنها را بریزیم. اکنون می خواهم شما واسطه شوید که از من بگذرد. موسی بن عیسی می گوید حضرت به من فرمود حرکت کن با هم برویم.
در خدمت ایشان رفتیم، پیش صاحب درخت که رسیدیم علی (علیه السلام) سلام نمود. او جواب داد، احترام کرد و شادمان شد. عرض کرد یا علی به چه منظور تشریف آورده اید. فرمود این مرد در خانه تو می نشیند از درخت خرمائی که داری با یا پرنده می ریزد بدون اینکه باد سنگ یا چوب بزنند آمدم درخواست کنم او را حلال کنی.
صاحب باغ امتناع ورزید. مرتبه دوم حضرت درخواست کرد. باز قبول نکرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ضامن می شوم در قبال این کار خداوند بستانی تو را در بهشت عنایت کند. این بار هم نپذیرفت. کم کم نزدیک شامگاه شد علی (علیه السلام) فرمود آن خانه را به فلان باغستان می فروشی؟ پاسخ داد آری حضرت گفت خداوند و موسی بن عیسی انصاری را به شهادت می گیرم خرمایش در مقابل آن منزل به تو فروختم آیا راضی هستی؟ صاحب منزل باور نمی کرد علی (علیه السلام) این معامله را بکند. گفت من هم خدا و موسی بن عیسی را گواه می گیرم که فروختم خانه را در مقابل آن باغ.
علی (علیه السلام) رو کرد به مردی که در خانه به عنوان همسایگی می نشست فرمود منزل را به رسم مالکیت تصرف کن خداوند به تو برکت دهد حلال باد بر تو. در این هنگام صدای اذان بلند شد. همه حرکت کردند برای انجام فریضه نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواندیم. هر کسی به منزل خود رفت. فردا پس از نماز صبح پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول تعقیب بود حالت وحی بر آنجناب عارض گشت. جبرئیل نازل شد. پس از پایان وحی روی به اصحاب کرده فرمود کدامیک از شما دیشب عمل نیکی انجام داده اید خودتان می گوئید یا من بگویم. علی (علیه السلام) عرض کرد شما بفرمائید. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود اینک جبرئیل بر من نازل شد، گفت شب گذشته علی بن ابیطالب (علیه السلام) کار پسندیده ای انجام داد. پرسیدم چه کار. گفت این سوره را بخوان:

 بسم الله الرحمن الرحیم 

و الّلیل اذا یغشی و النهار اذا تجلی تا به این آیه فاما من اعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسنیره للیسری الی آخر سوره.
رو به علی کرد فرمود تو تصدیق به بهشت کردی و خانه را به آن مرد بخشیدی و بستان خود را دادی؟ عرض کرد بلی. فرمود این سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حرکت کرد پیشانی او را بوسید و گفت من برادر تو هستم و تو برادر من.(1(


1( جلد نهم بحارالانوار، ص ۵۱۶.

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، امـــــــام علـــــــــــــــــی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 39


من که آمدم عقل می‌رود!!!


حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»گفت: «عقل.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «مغز.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «مهر.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «دل.»از سومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «حیا.»پرسید: «جایت کجاست؟»گفت: «چشم.»سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»جواب داد: «تکبر.»پرسید: «محلت کجاست؟»گفت: «مغز.»گفت: «با عقل یک جایید؟»گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»جواب داد: «حسد.»محلش را پرسید.گفت: «دل.»پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»از سومی پرسید: «کیستی؟»گفت: «طمع.»پرسید: «مرکزت کجاست؟»گفت: «چشم.»گفت: «با حیا یک جا هستید؟»گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می‌شود.»





نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 38

 

 

امام مجتبی علیه السلامیک داستان از رأفت  

 

روزی جمعی از بنی‌ امیه در محلی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت.و #امام‌_حسن‌ مجتبی علیه‌السلام به همراه عدّه‌ای از بنی هاشم از آن محل عبور می‌کردند، مرد شامی به دوستان خود گفت: این‌ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می‌کنند؟!گفتند: او حسن، پسر علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می‌باشند.مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علی هستی؟!حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلی.مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟!مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را هم‌نشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی و دین نداری.در این لحظه، یکی از همراهان حضرت سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش برزمین ساخت.امام حسن علیه السلام فوراً عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او را به منزل آورد و پس از رفع خستگی و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه‌اش نمود.بعضی از اصحاب به امام مجتبی علیه السلام گفتند:یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبتی در حقّ او شود.حضرت فرمود: من ناموس و آبروی خود و دوستانم را با مال دنیا خریداری کردم.

همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامی رفت، به طور مکرّر از اومی‌شنیدند که می‌گفت: روی زمین کسی بهتر و محبوب‌تر از حسن بن علی علیهماالسلام وجود ندارد.






نوع مطلب : امـــــــام مجــــــــــــــتبی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 37


دعای مادر 

از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟

گفت: شبی مادر از من آب خواست.نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.»

آنگاه ایستادم تا مگر بیدار شود.هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید: چرا ایستاده‌ای؟! 

قصه را برایش گفتم.او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت:«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».

 اشاره به جلب رضایت مادر و تأثیر دعای او در حق فرزند، و این که جلب رضایت مادر، آدمی را به مقام‌های والای معنوی می‌رساند.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397

 


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 36

 

وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی

 

 مرحوم شیخ احمد کافی نقل می کرد که:

 شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است. می خواست کمکش کنم.

لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.

رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم...

فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غُر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...

وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی، گره ای باز میکنی، ولو به جواب دادن سوال رهگذری...





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 35



پندی از لقمان حکیم

لقمان حکیم گوید:
 روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخوشه هایی از گندم که از روی تکبّر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، شگفت زده شدم
 خوشه های سر برافراشته را تهی از دانهو خوشه های سر به زیر راپر از دانه های گندم یافتم.

با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز،چه بسیارند سرهایی که بالا 

رفته اند،اما در حقیقت خالی اند.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 34




پیروزی نهایی از آن حریفی است که

 یک لحظه بیشتر مقاومت کند


پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید.مجرم پیش خود گفت: خدا کند بن بست نباشد. این را گفت و به سوی انتهای کوچه شروع به دویدن کرد.پلیس نیز پیش خود گفت: خدا کند بن بست باشد. با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.مجرم با همان امید «بن بست نبودن» و پلیس نیز با امید «بن بست بودن» هر دو به دویدن ادامه دادند.در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد، اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است.ناگزیر خود را برای تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد.زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود.

 پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند و امیدش را از دست ندهد.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 33


تصمیم در حال خشم و عجولانه


روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد.
جلو رفت و از او پرسید: شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌كنی؟
جوان با تعجب جواب داد: ماهی 2000 دلار.
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی ! ما به كارمندان خود حقوق می‌دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟
 كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.


 نکته : هرگز در حال خشم و عجولانه تصمیم نگیرید





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 32



قبری در مغازه

ابن بطوطه: در سفرنامه‌اش می‌نویسد: در شیراز سه روز بودم و این سه روز در مسجد جامع شیراز ماندم، مردم در این مسجد اعتکاف می‌کردند که این مسجد مربوط به ششصد سال قبل است.بعد رفتم بازار شیراز چشمم به دکانی افتاد که یک نفر نورانی اهل تقوی ظاهر الصلاح در آن نشسته قرآن می‌خواند،رفتم نزدیک سلام کردم نشستم او هم پذیرایی کرد، گفتم شما اینجا چه می‌کنی؟گفت: من شغلم تجارت است هرگاه مشتری نباشد قرآن می‌خوانم، نگاه کن فرش‌ها را عقب زد دیدم قبر است،گفت: این گور خودم است، کنار قبر خودم می‌نشینم برای خودم قرآن می‌خوانم، قبرم را درمغازه‌ام قرار داده‌ام که گول دنیا را نخورم.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397


الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ ﴿بقرة/3

آنان كه به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می ‏دارند و از آنچه به آنان روزى داده‏ایم انفاق می ‏كنند .





داستان کوتاه آموزنده/ شماره 31




شکرگذاری یک سگ

روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه عده ای از اصحاب خود از جایی عبور می کردند، ناگهان سگی شروع به پارس کردن کرد

پیامبر ایستادند و به پارس سگ گوش دادنداصحاب نیز توقف کردند.
 آنگاه رو به یاران خود کردند و فرمودند: آیا فهمیدید که این سگ چه گفت؟اصحاب گفتند خیر.
پیامبر فرمودند: این حیوان گفت ای پیامبر خدا، من همیشه خدای مهربان را شکر می کنم که بهره ی من در این جهان خلقت، این شد که سگ شوم.اگر انسان بی نماز بودم چه می کردم؟


کتاب بهترین پناهگاه - رحیم کارگر محمدیاری






نوع مطلب : اســـــــــــــــــــــــرار نماز، شگفتیهای خلقت حیوانات، پیامبـــــــــــر اکــــــــــــرم ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 14-سوره ابـراهیـم، 31-سوره لقـمان، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 30




تفاوت بهشت و جهنم 


مردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت. او را وارد جایی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند.

 هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آنها وحشتناک بود. خداوند گفت: اینجا جهنم است.
آنگاه مرد از خداوند خواست تا بهشت را به او نشان دهد. 

خداوند او را به جایی دیگر برد، که درست مانند مکان اولی بود. در آن جا هم یک دیگ غذا بود و جمعی از مردم با همان مشخصات، یعنی همان قاشق های دسته بلند، که دسته قاشق ها بلندتر از بازوهای مردم بود. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند!
آن مرد پرسید: من نمی فهمم، چرا مردم در اینجا شادند، در حالی که در مکان قبلی بدبخت هستند، با آنکه همه چیزشان یکسان است؟!

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش، غذا در دهان دیگری می گذارد و همه سیر و شادند!






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 29



چقدر ما توانایی داشته كه باورش را نداریم!!!


در سال ١٩٧٧ یک مرد ٦٣ ساله ، عقب یک ماشین بیوک را از روی زمین بلند كرد تا دست نوه اش را از زیر آن بیرون آورد ...قبل از آن هیچ چیزی سنگین تر از كیسه ٢٠ كیلویی بلند نكرده بود!
او بعدها كمی دچار افسردگی شد ...
میدانید چرا؟
چون در ٦٣ سالگی فهمیده بود چقدر توانایی داشته كه باورش نداشته و عمرش را با حداقل ها گذرانده
!

منتظر نشوید ٦٣ ساله شوید   توانایی انسان نامحدود است. 





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 28




شکرگذاری در برابر نعمت های الهی


ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه جراحی را بپردازد.

پیرﻣﺮﺩ همینکه برگه را گرفت ؛ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔتن ﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ .ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔتن ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺭﺍ ﻗﺴﻄﯽ بگیریمﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪنﮔﻔﺖ ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ تو را ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ نمیتوانی هزینه را ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ٧٠ ﺳﺎﻝ به من ﻧﻌﻤﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ برگه تسویه حسابی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ.

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ به ﻣﺎ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ داده ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ جز اینکه با او باشیم ...ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺎ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﺮﺵ ﺭﺍ بجا نمی آوریم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ از دست بدهیم ...






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 27




نصیحتی از یک پـــــدر




صاحبدلی روزی به پسرش گفت:

برویم زیر درخت صنوبری بنشینیم. پسر در کنار پدر راهی شد. پدر دست در جیب کرد و مقداری سکه طلا از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد. 

گفت: پسرم می خواهی نصیحتی به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که رفع مشکلی اساسی از زندگی خود بکنی؟ 

پسر فکری کرد و گفت: پدرم بر من پند را بیاموز سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع یک مشکل است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای تمام عمر. پدرش گفت: سکه ها را بردار. پسر پرسید، پندی ندادی؟

 

پدر گفت: وقتی تو طالب پندی و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی. و این بزرگترین پند من برای تو بود.

 

پسرم بدان خدا نیز چنین است، اگر مال دنیا را رها کنی و دنبال پند و حکمت 

باشی، دنیا خودش به تو رو می کند. 

ولی اگر دنیا را بگیری یقین کن، علم و حکمت از تو گریزان خواهد شد





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 26




شیطان و حضرت عیسی علیه السّلام


یک روز شیطان ملعون درکوهستان به حضورحضرت عیسی (ع) رسید و گفت آیادرست است که شما اعتقاد دارید که سرنوشت ما را خدا

مقدرفرموده و بهره ی دیگری نداریم؟

حضرت فرمود :آری
شیطان گفت :اگراین مطلب صحیح است خودت راازبالای کوه به پایین بینداز اگرمقدرباشد که هنوز زنده باشی پس سالم خواهی ماند 
حضرت عیسی (ع) فرمود: ای ملعون خداوند باید بندگانش را آزمایش کند نه اینکه بندگان اورابیازمایند





نوع مطلب : اســـــــــــــــــــرار شیطان ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 25




انسان‌ دربرابر نعمت‌ و مصیبت


 روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می‌خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.خیلی او را صدا میزند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمی‌شود.به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰ دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند. کارگر ۱۰ دلار را برمی‌دارد و توی جیبش می‌گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می‌شود.بار دوم مهندس ۵۰ دلار می‌فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می‌گذارد.بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می‌اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می‌کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند می‌کند و بالا را نگاه می‌کند و مهندس کارش را به او می‌گوید. این داستان همان داستان زندگی انسان است، خدای مهربان همیشه نعمت‌ها را برای ما می‌فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم.اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می‌افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی‌اند، به خداوند روی می‌آوریم.بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که :


 سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 24




دوازده دِرهم بابركت

شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید دید لباس كهنه به تن دارد. دوازده درهم به حضرت تقدیم نمود و عرض كرد:یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. 

رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:- من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را كه دید فرمود:این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟

امام على علیه السلام مى فرماید: من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت . پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم . در بین راه ، چشم حضرت به كنیزكى افتاد كه گریه مى كرد. پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیك رفت و از كنیزك پرسید:

 چرا گریه مى كنى ؟كنیز جواب داد:- اهل خانه به من چهار درهم دادند كه متاعى از بازار برایشان بخرم . نمى دانم چطور شد پول ها را گم كردم . اكنون جرات نمى كنم به خانه برگردم .رسول اكرم صلى الله علیه و آله چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود: هر چه مى خواستى اكنون بخر و به خانه برگرد.

خدا را شكر كرد و خود به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خرید و پوشید.در برگشت بر سر راه برهنه اى را دید، جامه را از تن بیرون آورد و به او داد و خود دوباره به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم باقیمانده خرید و پوشید سپس به طرف خانه به راه افتاد.در بین راه ، باز همان كنیزك را دید كه حیران و اندوهناك نشسته است . فرمود:چرا به خانه ات نرفتى ؟

 یا رسول الله ! دیر كرده ام ، مى ترسم مرا بزنند.رسول اكرم صلى الله علیه و آله فرمود: 

 بیا با هم برویم . خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مى كنم كه از تقصیرت بگذرند.رسول اكرم صلى الله علیه و آله به اتفاق كنیزك راه افتاد. همین كه به جلوى در خانه رسیدند كنیزك گفت :

 همین خانه است .رسول اكرم صلى الله علیه و آله از پشت در با صداى بلند گفت :

 اى اهل خانه سلام علیكم !جوابى شنیده نشد. بار دوم سلام كرد. جوابى نیامد. سومین بار سلام كرد، جواب دادند:

 السلام علیك یا رسول الله و رحمة الله و بركاته !پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: 

 چرا اول جواب ندادید؟ آیا صداى مرا نمى شنیدید؟

اهل خانه گفتند: چرا! از همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمایید.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:  پس علت تاخیر چه بود؟

گفتند: دوست داشتیم سلام شما را مكرر بشنویم !

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: این كنیزك شما دیر كرده ، من اینجا آمدم تا از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید.گفتند: یا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامى شما این كنیزك از همین ساعت آزاد است .

سپس پیامبر صلى الله علیه و آله با خود گفت: خدا را شكر! چه دوازده درهم بابركتى بود، دو برهنه را پوشانید و یك برده را آزاد كرد!





نوع مطلب : پیامبـــــــــــر اکــــــــــــرم ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 23

 

 حکم خدا قابل تغییر نیست

 

ناصرالدین‌شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه‌ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون نوشت:

 من وقتی روزه می‌گیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی می‌شوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بی‌گناه می‌دهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید!

آیت‌الله‌العظمی میرزای شیرازی در جواب ناصرالدین شاه نوشت:


بسمه تعالی

 حکم خدا قابل تغییر نیست. لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمی‌توانی به اعصابت مسلّط شوی از مسند حکومت پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مؤمنین بیهوده ریخته نشود!

 






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 22




مثل مغز مداد


یک مداد اگر مغز نداشته باشد، هیچ ارزشی ندارد؛ فقط چوب است.ارزش یک مداد به مغز آن است.ارزش ما آدم‌ها هم به مغز و عقل و خرد است.اگر این خرد و عقل را کنار بگذاریم، و اهل حساب و کتاب نباشیم؛ ارزشی نداریم، فایده‌ای نداریم.

: یکی از ناله‌های اهل جهنم این است

«لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» (مُلک/10)

اگر اهل تعقّل و اندیشه بودیم، اگر اهل درک بودیم، امروز اینجا نبودیم.






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، گنجینه مطالب مفید و خواندنی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 21





هر کار که کردی برگرد...


جوانی در بنی اسرائیل زندگی می‌کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود روزها را به روزه وشب‌ها را به نماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بودتا که یک روز فریب خورده و کم کم از خدا کناره گرفت و عبادت‌ها را تبدیل به معصیت و گناه کرد و از جمله گنه کاران قرار گرفت.در این کار بیست سال باقی ماند یک روز آمد جلو آیینه خود را ببیند، نگاه کرد دید موهایش سفید شده از معصیت‌های خود بدش آمد و از کرده‌های خود سخت پشیمان گردید.

گفت :خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت کردم اگر برگردم به‌سوی تو آیا قبولم می‌کنی.

صدایی شنید که می‌فرماید:

«اجبتنا فاحببناک ترکتنا فترکناک و عصیتنا فامهلناک 

و ان رجعت الینا قبلنا»

 تا آن وقتی که ما را دوست داشتی پس ما هم تو را دوست داشتیم. ترک ما کردی پس ما هم تو را ترک کردیم، معصیت ما را کردی ترا مهلت دادیم. پس اگر برگردی به‌جانب ما، تو را قبول می‌کنیم. پس توبه نمود و یکی از عباد قرار گرفت. از این مرحمت‌ها از خدا نسبت به همه گنه‌کاران بوده و هست.


بازآ بازآ، هرآنچه هستی، بازآی 
گر کافر و گبر و بت پرستی، بازآی 

این درگه ما، درگه نومیدی نیست 
صدبار اگر توبه شکستی، بازآی


قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان

علی میرخلف ‏زاده‏

 





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، اسرار گناه و بررسی آثار آن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 20

  

دزد باور

گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین!

اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 19




شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟

 

از افلاطون پرسیدند: شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟

پاسخ داد: 

از کودکی خسته می‌شود، برای بزرگ شدن عجله می‌کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می‌شود!


ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می‌گذارد، سپس برای بازپس‌گرفتن سلامتی از دست رفته، پول خود را خرج می‌کند.


طوری زندگی می‌کند که گویی هرگز نخواهد مرد و بعد طوری که گویی هرگز زندگی نکرده می‌میرد!


آنچنان زمان خود را صرف آماده شدن برای زندگی می‌کند که برای زندگی کردن وقت پیدا نمی‌کند.


آنقدر به آینده فکر می‌کند که متوجه از دست رفتن امروز خود نیست، در حالی که زندگی گذشته یا آینده نیست بلکه تجربه ما از زمان حال است.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 18






دلالان و رضایت شیطان



شیطان را پرسیدند كه كدام طایفه را دوست داری؟ گفت: دلالان را.

گفتند:‌ چرا؟

گفت: از بهر آن كه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، لکن ایشان سوگند دروغ را نیز بدان افزودند....


عبید زاکانی





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 17




دعانویس...


یك نفر در زمستان وارد دهی شد و توی برف دنبال منزلی می گشت ولی غریب بود و مردم هم غریبه توی خانه‌هاشان راه نمیدادند ?همین‌جور كه توی كوچه‌‌های روستا می گشت دید مردم به یك خانه زیاد رفت و آمد می كنند . از کسی پرسید ، اینجا چه خبره ؟گفت زنی درد زایمان دارد و سه روزه پیچ و تاب میخوره و تقلّا میكنه ولی نمیزاد . ما دنبال دعا نویس می گردیم از بخت بد دعانویس هم گیر نمیاریم .
 مرد تا این حرف را شنید گفت : بابا دعانویس را خدا براتون رسونده ، من بلدم، هزار جور دعا میدونم .فورا مرد مسافر را با عزت فراوان وارد كردند و خرش را به طویله بردند ، خودش را هم زیر كرسی نشاندند ، بعد قلم و كاغذ آوردند تا دعا بنویسد . مرد روی کاغد چیزهایی نوشت و به آنها گفت :این كاغذ را در آب بشورید و آب آنرا بدهید زائو بخورد . از قضا تا آب دعا را به زائو دادند زائید و بچه صحیح و سالم به دنیا آمد .از طرفی کلی پول و غذا به او دادند و بعد از چند روز که هوا خوب شد راهیش کردند .
 بعد از رفتنش یکی از دهاتی ها کاغذ دعا را که کناری گذاشته بودند برداشت و خواند دید نوشته :

خودم بجا ، خرم بجا ، میخوای بزا ، میخوای نزا


عبید زاکانی





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 16






 زندگی نیک


 جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟گفت: خودم را می بینم !عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینیاین دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 15





وقتی از امام زمان طلب کرده باشی که حوائجش 

بدست تو برآورده شود...



زنده یاد مرحوم کافی نقل می کرد که:

شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است.می خواست کمکش کنم.لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجة بن الحسن (عج) را خواب دیدم...فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری؟آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...

وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی گره ای باز میکنی؛ ولو به جواب دادن سوال رهگذری






نوع مطلب : امـــــــام زمـــــــــــــــــــان، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 14





جز راست نباید گفت        هر راست نشاید گفت



پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات میدهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت

گلستان سعدی




نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 13





بهترین ها...








نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 12




تکبّر ممنوع








نوع مطلب : پیامبـــــــــــر اکــــــــــــرم ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 5 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 11


ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ می‌شود...


 ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ می‌کند؟ 

یكى ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎنى ﺩﺭﺷﺖ 

ﺩﻭمى ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ 

ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭘﻮستى ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩیكى ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ‌ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ گران‌بها ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎلى ﻭ ﺳﺎﺩﻩ.

ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁبى ﮔﻮﺍﺭﺍ!ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﮏ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ می‌کنید؟
ﻫﻤگى ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎلى ﺭﺍ

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ:می‌بینید؟! ﺯﻣﺎنى ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍن‌ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ بى ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ! ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ انسان‌ها ﺩﯾﺮ ﺭﻭ می‌شود..





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 4 دی 1397


( کل صفحات : 2 )    1   2   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic