وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 40


رعایت حقوق مالی در همسایگی 


موسی ابن عیسی انصاری گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤمنین (علیه السلام) نشسته بودم. مردی خدمت ایشان رسید. عرض کرد یا علی تقاضائی دارم. مایلم حرکت کنید، پیش کسی که مورد نظر من است با هم برویم و خواسته مرا برآورید، فرمود کار تو چیست؟ گفت من در خانه شخصی همسایه هستم. در آن خانه درخت خرمائی هست که در موقع وزش باد از خرمای رسیده و نارس می ریزد و یا پرنده ای از بالای درخت می اندازد. من و بچه هایم از آنها می خوریم بدون اینکه به وسیله چوب یا سنگ آنها را بریزیم. اکنون می خواهم شما واسطه شوید که از من بگذرد. موسی بن عیسی می گوید حضرت به من فرمود حرکت کن با هم برویم.
در خدمت ایشان رفتیم، پیش صاحب درخت که رسیدیم علی (علیه السلام) سلام نمود. او جواب داد، احترام کرد و شادمان شد. عرض کرد یا علی به چه منظور تشریف آورده اید. فرمود این مرد در خانه تو می نشیند از درخت خرمائی که داری با یا پرنده می ریزد بدون اینکه باد سنگ یا چوب بزنند آمدم درخواست کنم او را حلال کنی.
صاحب باغ امتناع ورزید. مرتبه دوم حضرت درخواست کرد. باز قبول نکرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ضامن می شوم در قبال این کار خداوند بستانی تو را در بهشت عنایت کند. این بار هم نپذیرفت. کم کم نزدیک شامگاه شد علی (علیه السلام) فرمود آن خانه را به فلان باغستان می فروشی؟ پاسخ داد آری حضرت گفت خداوند و موسی بن عیسی انصاری را به شهادت می گیرم خرمایش در مقابل آن منزل به تو فروختم آیا راضی هستی؟ صاحب منزل باور نمی کرد علی (علیه السلام) این معامله را بکند. گفت من هم خدا و موسی بن عیسی را گواه می گیرم که فروختم خانه را در مقابل آن باغ.
علی (علیه السلام) رو کرد به مردی که در خانه به عنوان همسایگی می نشست فرمود منزل را به رسم مالکیت تصرف کن خداوند به تو برکت دهد حلال باد بر تو. در این هنگام صدای اذان بلند شد. همه حرکت کردند برای انجام فریضه نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواندیم. هر کسی به منزل خود رفت. فردا پس از نماز صبح پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) مشغول تعقیب بود حالت وحی بر آنجناب عارض گشت. جبرئیل نازل شد. پس از پایان وحی روی به اصحاب کرده فرمود کدامیک از شما دیشب عمل نیکی انجام داده اید خودتان می گوئید یا من بگویم. علی (علیه السلام) عرض کرد شما بفرمائید. پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود اینک جبرئیل بر من نازل شد، گفت شب گذشته علی بن ابیطالب (علیه السلام) کار پسندیده ای انجام داد. پرسیدم چه کار. گفت این سوره را بخوان:

 بسم الله الرحمن الرحیم 

و الّلیل اذا یغشی و النهار اذا تجلی تا به این آیه فاما من اعطی و اتقی و صدق بالحسنی فسنیره للیسری الی آخر سوره.
رو به علی کرد فرمود تو تصدیق به بهشت کردی و خانه را به آن مرد بخشیدی و بستان خود را دادی؟ عرض کرد بلی. فرمود این سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حرکت کرد پیشانی او را بوسید و گفت من برادر تو هستم و تو برادر من.(1(


1( جلد نهم بحارالانوار، ص ۵۱۶.

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، امـــــــام علـــــــــــــــــی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 39


من که آمدم عقل می‌رود!!!


حضرت آدم نشسته بود، شش نفر آمدند، سه نفر طرف راستش نشستند و سه نفر طرف چپ.به یکی از سمت راستی‌ها گفت: «تو کیستی؟»گفت: «عقل.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «مغز.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «مهر.»پرسید: «جای تو کجاست؟»گفت: «دل.»از سومی پرسید: «تو کیستی؟»گفت: «حیا.»پرسید: «جایت کجاست؟»گفت: «چشم.»سپس به جانب چپ نگریست و از یکی سؤال کرد: «تو کیستی؟»جواب داد: «تکبر.»پرسید: «محلت کجاست؟»گفت: «مغز.»گفت: «با عقل یک جایید؟»گفت: «من که آمدم عقل می‌رود.»از دومی پرسید: «تو کیستی؟»جواب داد: «حسد.»محلش را پرسید.گفت: «دل.»پرسید: «با مهر یک مکان دارید؟»گفت: «من که بیایم، مهر خواهد رفت.»از سومی پرسید: «کیستی؟»گفت: «طمع.»پرسید: «مرکزت کجاست؟»گفت: «چشم.»گفت: «با حیا یک جا هستید؟»گفت: «چون من داخل شوم، حیا خارج می‌شود.»





نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 38

 

 

امام مجتبی علیه السلامیک داستان از رأفت  

 

روزی جمعی از بنی‌ امیه در محلی نشسته بودند و در جمع ایشان یک نفر از اهالی شام نیز حضور داشت.و #امام‌_حسن‌ مجتبی علیه‌السلام به همراه عدّه‌ای از بنی هاشم از آن محل عبور می‌کردند، مرد شامی به دوستان خود گفت: این‌ها چه کسانی هستند، که با چنین هیبت و وقاری حرکت می‌کنند؟!گفتند: او حسن، پسر علی بن ابی طالب علیه السلام است؛ و همراهان او از بنی هاشم می‌باشند.مرد شامی از جای برخاست و به سمت امام حسن مجتبی علیه السلام و همراهانش حرکت نمود؛ و چون نزدیک حضرت رسید گفت: آیا تو حسن، پسر علی هستی؟!حضرت سلام اللّه علیه با آرامش و متانت فرمود: بلی.مرد شامی گفت: دوست داری همان راهی را بروی که پدرت رفت؟حضرت فرمود: وای بر تو! آیا می دانی که پدرم چه سوابق درخشانی داشت؟!مرد شامی با خشونت و جسارت گفت: خداوند تو را هم‌نشین پدرت گرداند، چون پدرت کافر بود و تو نیز همانند او کافر هستی و دین نداری.در این لحظه، یکی از همراهان حضرت سیلی محکمی به صورت مرد شامی زد و او را نقش برزمین ساخت.امام حسن علیه السلام فوراً عبای خود را روی مرد شامی انداخت و از او حمایت نمود؛ و سپس به همراهان خود فرمود: شما از طرف من مرخص هستید، بروید در مسجد نماز گذارید تا من بیایم.پس از آن امام علیه السلام دست مرد شامی را گرفت و او را به منزل آورد و پس از رفع خستگی و خوردن غذا، یک دست لباس نیز به او هدیه داد و سپس روانه‌اش نمود.بعضی از اصحاب به امام مجتبی علیه السلام گفتند:یا ابن رسول اللّه! او دشمن شما بود، نباید چنین محبتی در حقّ او شود.حضرت فرمود: من ناموس و آبروی خود و دوستانم را با مال دنیا خریداری کردم.

همچنین در ادامه روایت آمده است: پس از آن که مرد شامی رفت، به طور مکرّر از اومی‌شنیدند که می‌گفت: روی زمین کسی بهتر و محبوب‌تر از حسن بن علی علیهماالسلام وجود ندارد.






نوع مطلب : امـــــــام مجــــــــــــــتبی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 37


دعای مادر 

از بایزید بسطامی، عارف بزرگ، پرسیدند: این مقام ارزشمند را چگونه یافتی؟

گفت: شبی مادر از من آب خواست.نگریستم، آب در خانه نبود. کوزه برداشتم و به جوی رفتم که آب بیاورم. چون باز آمدم، مادر خوابش برده بود. پس با خویش گفتم: «اگر بیدارش کنم، خطاکار خواهم بود.»

آنگاه ایستادم تا مگر بیدار شود.هنگام بامداد، او از خواب برخاست، سر بر کرد و پرسید: چرا ایستاده‌ای؟! 

قصه را برایش گفتم.او به نماز ایستاد و پس از به جای آوردن فریضه، دست به دعا برداشت و گفت:«خدایا! چنان که این پسر را بزرگ و عزیز داشتی، اندر میان خلق نیز او را عزیز و بزرگ گردان».

 اشاره به جلب رضایت مادر و تأثیر دعای او در حق فرزند، و این که جلب رضایت مادر، آدمی را به مقام‌های والای معنوی می‌رساند.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397

 


داستان کوتاه آموزنده/ شماره 36

 

وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی

 

 مرحوم شیخ احمد کافی نقل می کرد که:

 شبی خواب بودم که نیمه های شب صدای در خانه ام بلند شد از پنجره طبقه دوم از مردی که آمده بود به در خانه ام پرسیدم که چه می خواهد؛ گفت که فردا چکی دارد و آبرویش در خطر است. می خواست کمکش کنم.

لباس مناسب پوشیدم و به سمت در خانه رفتم، در حین پایین آمدن از پله ها فقط در ذهن خودم گفتم: با خودت چکار کردی حاج احمد؟ نه آسایش داری و نه خواب و خوراک؛ همین.

رفتم با روی خوش با آن مرد حرف زدم و کارش را هم راه انداختم و آمدم خوابیدم. همان شب حضرت حجه بن الحسن (عج) را خواب دیدم...

فرمود: شیخ احمد حالا دیگر غُر میزنی؛ اگر ناراحتی حواله کنیم مردم بروند سراغ شخص دیگری آنجا بود که فهمیدم که راه انداختن کار مردم و کار خیر، لطف و محبت و عنایتی است که خداوند و حضرت حجت (عج) به من دارند...

وقتی در دعاهایت از خدا توفیق کار خیر خواسته باشی، وقتی از حجت زمان طلب کرده باشی که حوائجش بدست تو برآورده و برطرف گردد و این را خالصانه و از روی صفای باطن خواسته باشی؛ خدا هم توفیق عمل می دهد، هرجا که باشی، گره ای باز میکنی، ولو به جواب دادن سوال رهگذری...





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 15 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 35



پندی از لقمان حکیم

لقمان حکیم گوید:
 روزی در کنار کشتزاری از گندم ایستاده بودمخوشه هایی از گندم که از روی تکبّر سر برافراشته و خوشه های دیگری که از روی تواضع سر به زیر آورده بودند نظرم را به خود جلب نمودند و هنگامی که آنها را لمس کردم، شگفت زده شدم
 خوشه های سر برافراشته را تهی از دانهو خوشه های سر به زیر راپر از دانه های گندم یافتم.

با خود گفتم: در کشتزار زندگی نیز،چه بسیارند سرهایی که بالا 

رفته اند،اما در حقیقت خالی اند.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 34




پیروزی نهایی از آن حریفی است که

 یک لحظه بیشتر مقاومت کند


پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید.مجرم پیش خود گفت: خدا کند بن بست نباشد. این را گفت و به سوی انتهای کوچه شروع به دویدن کرد.پلیس نیز پیش خود گفت: خدا کند بن بست باشد. با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.مجرم با همان امید «بن بست نبودن» و پلیس نیز با امید «بن بست بودن» هر دو به دویدن ادامه دادند.در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد، اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است.ناگزیر خود را برای تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد.زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود.

 پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند و امیدش را از دست ندهد.





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 14 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 33


تصمیم در حال خشم و عجولانه


روزی مدیر یكی از شركت های بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد.
جلو رفت و از او پرسید: شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌كنی؟
جوان با تعجب جواب داد: ماهی 2000 دلار.
مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، تو اخراجی ! ما به كارمندان خود حقوق می‌دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند
جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟
 كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.


 نکته : هرگز در حال خشم و عجولانه تصمیم نگیرید





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 13 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 32



قبری در مغازه

ابن بطوطه: در سفرنامه‌اش می‌نویسد: در شیراز سه روز بودم و این سه روز در مسجد جامع شیراز ماندم، مردم در این مسجد اعتکاف می‌کردند که این مسجد مربوط به ششصد سال قبل است.بعد رفتم بازار شیراز چشمم به دکانی افتاد که یک نفر نورانی اهل تقوی ظاهر الصلاح در آن نشسته قرآن می‌خواند،رفتم نزدیک سلام کردم نشستم او هم پذیرایی کرد، گفتم شما اینجا چه می‌کنی؟گفت: من شغلم تجارت است هرگاه مشتری نباشد قرآن می‌خوانم، نگاه کن فرش‌ها را عقب زد دیدم قبر است،گفت: این گور خودم است، کنار قبر خودم می‌نشینم برای خودم قرآن می‌خوانم، قبرم را درمغازه‌ام قرار داده‌ام که گول دنیا را نخورم.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397


الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَیُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ یُنْفِقُونَ ﴿بقرة/3

آنان كه به غیب ایمان دارند و نماز را بر پا می ‏دارند و از آنچه به آنان 

روزى داده ‏ایم انفاق می ‏كنند .





داستان کوتاه آموزنده/ شماره 31



 

شکرگذاری یک سگ 

روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به همراه عده ای از اصحاب خود از جایی عبور می کردند، ناگهان سگی شروع به پارس کردن کرد

پیامبر ایستادند و به پارس سگ گوش دادنداصحاب نیز توقف کردند.

 آنگاه رو به یاران خود کردند و فرمودند: آیا فهمیدید که این سگ چه گفت؟اصحاب گفتند خیر.

پیامبر فرمودند: این حیوان گفت ای پیامبر خدا، من همیشه خدای مهربان را شکر می کنم که بهره ی من در این جهان خلقت، این شد که سگ شوم.اگر انسان بی نماز بودم چه می کردم؟


کتاب بهترین پناهگاه - رحیم کارگر محمدیاری






نوع مطلب : 14-سوره ابـراهیـم، 31-سوره لقـمان، تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اســـــــــــــــــــــــرار نماز، شگفتیهای خلقت حیوانات، پیامبـــــــــــر اکــــــــــــرم ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات