وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 30




تفاوت بهشت و جهنم 


مردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد. خداوند پذیرفت. او را وارد جایی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند.

 هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلند تر از بازوی آنها بود، بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!عذاب آنها وحشتناک بود. خداوند گفت: اینجا جهنم است.
آنگاه مرد از خداوند خواست تا بهشت را به او نشان دهد. 

خداوند او را به جایی دیگر برد، که درست مانند مکان اولی بود. در آن جا هم یک دیگ غذا بود و جمعی از مردم با همان مشخصات، یعنی همان قاشق های دسته بلند، که دسته قاشق ها بلندتر از بازوهای مردم بود. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند!
آن مرد پرسید: من نمی فهمم، چرا مردم در اینجا شادند، در حالی که در مکان قبلی بدبخت هستند، با آنکه همه چیزشان یکسان است؟!

خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش، غذا در دهان دیگری می گذارد و همه سیر و شادند!






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 29



چقدر ما توانایی داشته كه باورش را نداریم!!!


در سال ١٩٧٧ یک مرد ٦٣ ساله ، عقب یک ماشین بیوک را از روی زمین بلند كرد تا دست نوه اش را از زیر آن بیرون آورد ...قبل از آن هیچ چیزی سنگین تر از كیسه ٢٠ كیلویی بلند نكرده بود!
او بعدها كمی دچار افسردگی شد ...
میدانید چرا؟
چون در ٦٣ سالگی فهمیده بود چقدر توانایی داشته كه باورش نداشته و عمرش را با حداقل ها گذرانده
!

منتظر نشوید ٦٣ ساله شوید   توانایی انسان نامحدود است. 





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 28




شکرگذاری در برابر نعمت های الهی


ﻣﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺳﻦ ٧٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﭼﺎﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﻗﺎﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﺒﻮﺩ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﺑﻪ ﺩﮐﺘﺮ ﻭ ﻣﺼﺮﻑ ﺩارو ، ﺩﮐﺘﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻋﻤﻞ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﺩﺍﺩ و ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﮐﺮﺩ.

ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﺧﺺ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ بیمارستان، برگ تسویه حساب ﺭﺍ به پیرمرد ﺩﺍﺩن تا هزینه جراحی را بپردازد.

پیرﻣﺮﺩ همینکه برگه را گرفت ؛ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔتن ﻣﺎ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﺑﺪﻫﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ .ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔتن ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯿﻢ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺭﺍ ﻗﺴﻄﯽ بگیریمﻭﻟﯽ ﻣﺮﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﺷﺪﯾﺪﺗﺮ ﺷﺪﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪنﮔﻔﺖ ﭘﺪﺭﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ تو را ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ نمیتوانی هزینه را ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﯼﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﯾﻨﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ٧٠ ﺳﺎﻝ به من ﻧﻌﻤﺖ ﺑﯿﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻋﻄﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﯿﭻ برگه تسویه حسابی ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﻔﺮﺳﺘﺎﺩ.

ﭼﻘﺪﺭ ﮐﺮﯾﻢ ﺍﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ به ﻣﺎ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ داده ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﺪ جز اینکه با او باشیم ...ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﺎ ﻗﺪﺭ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﻭ ﺷﮑﺮﺵ ﺭﺍ بجا نمی آوریم ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻧﻌﻤﺖ ﺭﺍ از دست بدهیم ...






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 10 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 27




نصیحتی از یک پـــــدر




صاحبدلی روزی به پسرش گفت:

برویم زیر درخت صنوبری بنشینیم. پسر در کنار پدر راهی شد. پدر دست در جیب کرد و مقداری سکه طلا از جیب خود بیرون آورد و بر زمین نهاد. 

گفت: پسرم می خواهی نصیحتی به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که رفع مشکلی اساسی از زندگی خود بکنی؟ 

پسر فکری کرد و گفت: پدرم بر من پند را بیاموز سکه ها را نمی خواهم، سکه برای رفع یک مشکل است ولی پند برای رفع مشکلاتی برای تمام عمر. پدرش گفت: سکه ها را بردار. پسر پرسید، پندی ندادی؟

 

پدر گفت: وقتی تو طالب پندی و سکه را گذاشتی و پند را بر داشتی، یعنی می دانی سکه ها را کجا هزینه کنی. و این بزرگترین پند من برای تو بود.

 

پسرم بدان خدا نیز چنین است، اگر مال دنیا را رها کنی و دنبال پند و حکمت 

باشی، دنیا خودش به تو رو می کند. 

ولی اگر دنیا را بگیری یقین کن، علم و حکمت از تو گریزان خواهد شد





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 26




شیطان و حضرت عیسی علیه السّلام


یک روز شیطان ملعون درکوهستان به حضورحضرت عیسی (ع) رسید و گفت آیادرست است که شما اعتقاد دارید که سرنوشت ما را خدا

مقدرفرموده و بهره ی دیگری نداریم؟

حضرت فرمود :آری
شیطان گفت :اگراین مطلب صحیح است خودت راازبالای کوه به پایین بینداز اگرمقدرباشد که هنوز زنده باشی پس سالم خواهی ماند 
حضرت عیسی (ع) فرمود: ای ملعون خداوند باید بندگانش را آزمایش کند نه اینکه بندگان اورابیازمایند





نوع مطلب : اســـــــــــــــــــرار شیطان ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 7 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 25




انسان‌ دربرابر نعمت‌ و مصیبت


 روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می‌خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند.خیلی او را صدا میزند اما به خاطر شلوغی و سرو صدا کارگر متوجه نمی‌شود.به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰ دلاری به پایین می‌اندازد تا بلکه کارگر بالا رو نگاه کند. کارگر ۱۰ دلار را برمی‌دارد و توی جیبش می‌گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می‌شود.بار دوم مهندس ۵۰ دلار می‌فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می‌گذارد.بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می‌اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می‌کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند می‌کند و بالا را نگاه می‌کند و مهندس کارش را به او می‌گوید. این داستان همان داستان زندگی انسان است، خدای مهربان همیشه نعمت‌ها را برای ما می‌فرستد اما ما سپاسگزار نیستیم.اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می‌افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی‌اند، به خداوند روی می‌آوریم.بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که :


 سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد!






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 24




دوازده دِرهم بابركت

شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید دید لباس كهنه به تن دارد. دوازده درهم به حضرت تقدیم نمود و عرض كرد:یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. 

رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:- من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را كه دید فرمود:این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟

امام على علیه السلام مى فرماید: من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت . پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم . در بین راه ، چشم حضرت به كنیزكى افتاد كه گریه مى كرد. پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیك رفت و از كنیزك پرسید:

 چرا گریه مى كنى ؟كنیز جواب داد:- اهل خانه به من چهار درهم دادند كه متاعى از بازار برایشان بخرم . نمى دانم چطور شد پول ها را گم كردم . اكنون جرات نمى كنم به خانه برگردم .رسول اكرم صلى الله علیه و آله چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود: هر چه مى خواستى اكنون بخر و به خانه برگرد.

خدا را شكر كرد و خود به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خرید و پوشید.در برگشت بر سر راه برهنه اى را دید، جامه را از تن بیرون آورد و به او داد و خود دوباره به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم باقیمانده خرید و پوشید سپس به طرف خانه به راه افتاد.در بین راه ، باز همان كنیزك را دید كه حیران و اندوهناك نشسته است . فرمود:چرا به خانه ات نرفتى ؟

 یا رسول الله ! دیر كرده ام ، مى ترسم مرا بزنند.رسول اكرم صلى الله علیه و آله فرمود: 

 بیا با هم برویم . خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مى كنم كه از تقصیرت بگذرند.رسول اكرم صلى الله علیه و آله به اتفاق كنیزك راه افتاد. همین كه به جلوى در خانه رسیدند كنیزك گفت :

 همین خانه است .رسول اكرم صلى الله علیه و آله از پشت در با صداى بلند گفت :

 اى اهل خانه سلام علیكم !جوابى شنیده نشد. بار دوم سلام كرد. جوابى نیامد. سومین بار سلام كرد، جواب دادند:

 السلام علیك یا رسول الله و رحمة الله و بركاته !پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: 

 چرا اول جواب ندادید؟ آیا صداى مرا نمى شنیدید؟

اهل خانه گفتند: چرا! از همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمایید.

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:  پس علت تاخیر چه بود؟

گفتند: دوست داشتیم سلام شما را مكرر بشنویم !

پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود: این كنیزك شما دیر كرده ، من اینجا آمدم تا از شما خواهش كنم او را مؤاخذه نكنید.گفتند: یا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامى شما این كنیزك از همین ساعت آزاد است .

سپس پیامبر صلى الله علیه و آله با خود گفت: خدا را شكر! چه دوازده درهم بابركتى بود، دو برهنه را پوشانید و یك برده را آزاد كرد!





نوع مطلب : پیامبـــــــــــر اکــــــــــــرم ، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397



داستان کوتاه آموزنده/ شماره 23

 

 حکم خدا قابل تغییر نیست

 

ناصرالدین‌شاه قاجار در ماه مبارک رمضان نامه‌ای به مرجع تقلید آن زمان میرزای شیرازی به این مضمون نوشت:

 من وقتی روزه می‌گیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی می‌شوم و ناخودآگاه دستور به قتل افراد بی‌گناه می‌دهم؛ لذا جواز روزه نگرفتن مرا صادر بفرمایید!

آیت‌الله‌العظمی میرزای شیرازی در جواب ناصرالدین شاه نوشت:


بسمه تعالی

 حکم خدا قابل تغییر نیست. لکن حاکم قابل تغییر است. اگر نمی‌توانی به اعصابت مسلّط شوی از مسند حکومت پایین بیا تا شخص با ایمانی در جایگاه تو قرار گیرد و خون مؤمنین بیهوده ریخته نشود!

 






نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 22




مثل مغز مداد


یک مداد اگر مغز نداشته باشد، هیچ ارزشی ندارد؛ فقط چوب است.ارزش یک مداد به مغز آن است.ارزش ما آدم‌ها هم به مغز و عقل و خرد است.اگر این خرد و عقل را کنار بگذاریم، و اهل حساب و کتاب نباشیم؛ ارزشی نداریم، فایده‌ای نداریم.

: یکی از ناله‌های اهل جهنم این است

«لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» (مُلک/10)

اگر اهل تعقّل و اندیشه بودیم، اگر اهل درک بودیم، امروز اینجا نبودیم.






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، گنجینه مطالب مفید و خواندنی، داستانهای کوتاه آموزنده ، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397




داستان کوتاه آموزنده/ شماره 21





هر کار که کردی برگرد...


جوانی در بنی اسرائیل زندگی می‌کرد و به عبادت حق تعالی مشغول بود روزها را به روزه وشب‌ها را به نماز و طاعت، تا بیست سال کارش همین بودتا که یک روز فریب خورده و کم کم از خدا کناره گرفت و عبادت‌ها را تبدیل به معصیت و گناه کرد و از جمله گنه کاران قرار گرفت.در این کار بیست سال باقی ماند یک روز آمد جلو آیینه خود را ببیند، نگاه کرد دید موهایش سفید شده از معصیت‌های خود بدش آمد و از کرده‌های خود سخت پشیمان گردید.

گفت :خدایا بیست سال عبادت و بیست سال معصیت کردم اگر برگردم به‌سوی تو آیا قبولم می‌کنی.

صدایی شنید که می‌فرماید:

«اجبتنا فاحببناک ترکتنا فترکناک و عصیتنا فامهلناک 

و ان رجعت الینا قبلنا»

 تا آن وقتی که ما را دوست داشتی پس ما هم تو را دوست داشتیم. ترک ما کردی پس ما هم تو را ترک کردیم، معصیت ما را کردی ترا مهلت دادیم. پس اگر برگردی به‌جانب ما، تو را قبول می‌کنیم. پس توبه نمود و یکی از عباد قرار گرفت. از این مرحمت‌ها از خدا نسبت به همه گنه‌کاران بوده و هست.


بازآ بازآ، هرآنچه هستی، بازآی 
گر کافر و گبر و بت پرستی، بازآی 

این درگه ما، درگه نومیدی نیست 
صدبار اگر توبه شکستی، بازآی


قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان

علی میرخلف ‏زاده‏

 





نوع مطلب : داستانهای کوتاه آموزنده ، اسرار گناه و بررسی آثار آن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 6 دی 1397


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5   


موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات