وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت
سایت تخصصی قــرآن شناسی و تــدبّر در قرآن کریم و معارف اهل البیت علیهم السّلام
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


قال رسول الله صلی الله علیه

و آله و سلّم :


مَن اَرادَ عِلمَ الاَوَّلینَ وَالآخَرینَ،

فَلیُثَوِّرِ القُرآنَ


هر که علم اولین و آخرین را میخواهد،

باید آن را در قرآن بجوید.


کنزل العمال ج1 ص548




مدیر وبلاگ :سیّد محمّد روحانی
مطالب اخیر
نظرسنجی
میزان رضایتمندی خود را از مطالب وب سایت بیان بفرمایید






برچسبها



سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 


 اوّلین كسى كه عمل قوم لوط را انجام داد چه كسى بود؟


حضرت فرمودند: ابلیس بود كه خود را در اختیار دیگرى قرار داد.



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44(نـوادر)/23-مطلب شماره 558




نوع مطلب : اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، علل الشرایع(اسرار)، 29-سوره عـنکبوت، 37- سوره صـافّـات، 51-سوره ذاریـات، 54-سوره قـمـر، 64-سوره تـغـابن، 11-سوره هــــــود، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 آذر 1397


سئوال مرد شامی از آقا امیر المؤمنین علیه السلام

 در مسجد جامع كوفه در مورد: 


 چرا  قوم «تُبّع» را «تُبّع» خوانده‏ اند؟


وَ أَصْحابُ الْأَیْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ (ق/14) 


حضرت فرمودند: وى غلام سلطانى بود كه كاتب وى نیز محسوب مى‏ شد و هر گاه مكتوبى را براى سلطان مى ‏نوشت ابتداء آن بسم اللَّه الذى خلق صبحا و ریحا مى‏ نگاشت.

سلطان به او گفت: ابتداء مكتوب بنویس باسم ملك الرّعد (یعنى خودش) غلام گفت: هرگز ابتداء نكنم مگر به اسم پروردگارم آنگاه به خواسته تو توجه مى‏ نمایم.

حق تعالى از او تشكّر كرد و سلطنت آن سلطان را به او داد و مردم هم از وى تبعیّت كردند از این رو به  «قوم تبّع» موسوم گردید.


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-جلد دوم-باب 385-حدیث 44(نـوادر)/21-مطلب شماره 556






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، علل الشرایع(اسرار)، 50-سوره ق، 
برچسب ها : تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 آذر 1397


اسـرار برگرداندن وقوع عذاب حتمی خداوند از قـوم

 حضرت یـونس علیه السّلام



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 64









نوع مطلب : پیــــامبـــــــــران الــــــهی، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 20 خرداد 1397




اسرار حرام شدن صید در روز شنبه بر یهودیان


برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 57






اطلاعات بیشتر

ماجرای بنی اسرائیل که حرمت شنبه ها را نگاه نداشتند و بوزینه شدند، چه بود؟

پاسخ:

نزدیک ساحل دریای سرخ، در بندر أیله عده ای از دودمان بنی اسراییل در زمان حیات حضرت داوود علیه السلام زندگی می کردند[1] که می بایست مسلک پدران و نیاکان خود را تعقیب کنند و روز شنبه را به عبادت پروردگار خویش بپردازند و طبق آیین شان شکار در روز شنبه را حرام بدانند.

علّت حرمت شکار در روز شنبه برای یهود، این بود که حق تعالی به وسیله ی حضرت موسی علیه السلام از قوم یهود خواسته بود تا روز جمعه را بزرگ شمرند و در این روز کارهای مادی و دنیوی را ترک گویند و به امور معنوی و اخروی بپردازند. یهودیان از این امر الاهی سربرتافته، جمعه را برای کسب و کار، و شنبه را برای تعطیلی برگزیدند. آنان شنبه را بزرگ ترین روزها می دانستند. از این رو قهر و کیفر الهی شامل حالشان شد و شکار در روز شنبه، بر ایشان حرام شد.[2]

کالای استراتژیک این شهر ماهی بود و بیشتر اهالی آن از راه صید ماهی امرار معاش می کردند. از آن جا که خداوند می خواست این قوم را در معرض امتحان قرار دهد؛ زمینه ی آزمایش را اینگونه بر ایشان رقم زد:

ماهیان دریا که شنبه را روز امن و امان یافته بودند؛ به خواست و مشیت خداوند به کنارۀ دریا می آمدند و چنان روی آب را پر می کردند که با تلاش اندک و در زمان کم، صیادها می توانستند تعداد زیادی ماهی بگیرند. اما روزهای دیگر برای ماهیان ناامن بود. و از کنارۀ دریا فاصله می گرفتند و به اعماق آب می رفتند. به گونه ای که صید آن ها به سختی صورت می گرفت:

«إذ تأتیهم حیتانُهُم یوم سبتهم شُرّعاً و یوم لایسبتون لا تأتیهم کذلک نبلوهم بما کانوا یفسقون»

آنگاه که به [حکمِ] روز شنبه تجاوز می کردند؛ آنگاه که روز شنبۀ آنان، ماهی هایشان روی آب می آمدند و روزهای غیر شنبه به سوی آنان نمی آمدند؛ این گونه ما آنان را به سبب آن که نافرمانی میکردند، می آزمودیم.

انگیزه های طمع به حرکت آمد و اسباب حرص در روح گنه کاران این سرزمین تحریک شد و از دستورات پیامبران خود غافل ماندند. مطالبی را که شنیده بودند؛ به دست فراموشی سپردند. به مشورت و تبادل نظر پرداختند و گفتند: چرا روزی را که ماهی ها روی آب فراوان هستند و خود به سوی ما می شتابند؛ رها کنیم و در روز دیگر که از ما می گریزند به صید بپردازیم؟! از این رو برای حلال کردن آنچه که خداوند برایشان حرام فرموده بود؛ به حیله و فریب متمسّک شدند. و در کنار دریا، حوضچه ها و استخرهایی را ساختند تا بتوانند از راه جوی و کانال های متعدّدی که به دریا راه پیدا کرده اند؛ ماهی ها را جمع کنند.

صبح شنبه، کانال ها را می گشودند تا ماهی ها به حوضچه ها وارد شوند و در آخرِ روز که ماهی ها قصد بازگشت می کردند؛ دریچه ها را می بستند و روز یک شنبه ماهیان به دام افتاده در حوض ها را صید می کردند. با شروع این بدعت؛ ساکنان شهر به تدریج به سه طایفه تقسیم شدند:

 

.1 بیشتر اهالی شهر به بدعت گذاران فریب کار پیوستند و با ایشان همکار و هم نوا شدند. به گونه ای که برای ساختِ حوضچه ها و شکار ماهیان بر یک دیگر سبقت می گرفتند.

.2اندکی از خدا باوران که ایمان در اعماق قلبشان رسوخ  کرده بود؛ با صلابت و یقین تمام در مقابل این بدعت ایستادند و با سلاحِ موعظه و نصیحت به مبارزه با این فریب کاری و حیلۀ آشکار پرداختند.

.3کسانی هم بدون موضع و بی طرف بودند؛ نه همگام با گناه کاران بودند تا به این حرام آشکار دست یازند؛ و نه با واعظان غیور هم نوا می شدند و نهی از منکر می کردند. از این رو نه به شکار ماهی در روزهای شنبه می پرداختند و نه متعرّض ماهی گیران متخلّف می شدند. از آن جا که مردابِ بی تعهدی و بی مسؤولیتی و بی حمیّتی، وجودشان را به تباهی کشانده بود؛ در مقابل نصیحت ناصحان نیز به اعتراض برخاستند:

 «و إذا قالت أمّةٌ مّنهم لم تعظون قوماً الله مهلکهم أو معذّبهم عذاباً شدیداً قالوا معذرةً إلی ربّکم و لعلّکم یتّقون»

 و آنگاه که گروهی از ایشان گفتند: برای چه قومی را که خدا هلاک کنندۀ ایشان است یا آنان را به عذابی سخت عذاب خواهد کرد؛ پند می دهید؟ گفتند: تا معذرتی پیش پروردگارتان باشد و شاید که آنان پرهیزگاری کنند»[3]

آنان نمی خواستند در قبال گمراهی و بدعت بایستند و چون امواج سنگین، پی در پی و دمادم، بر صخرۀ دل های سخت فرود آیند تا شاید پرتو چراغ فطرت راهنمای دل ها گردد.

دستۀ اول که روز به روز بر شمارشان افزوده می شد؛ در برابر ناهیان از منکر، ایستادند و مکر خود را ابتکاری بزرگ و کاری زیبا قلمداد کردند و بر توجیه نافرمانی خویش گفتند: ما امر خدا را اطاعت کرده ایم و در روز شنبه شکار نمی کنیم و یک شنبه شکار می کنیم.[4]

این گونه بود که گروه مؤمن پند و اندرزشان اثر نکرد و تصمیم به هجرت گرفتند تا گرفتار عذاب الهی نشوند.

در شب هجرت مؤمنان، عذاب الهی بر نابکاران نازل گردید:

«فلمّا نسوا ماذکّروا به أنجینا الّذین ینهون عن السّوء و أخذنا الّذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون»

 پس هنگامی که آن چه را بدان تذکّر داده شده بودند، از یاد بردند، کسانی را که از [کار] بد باز می داشتند نجات دادیم؛ و کسانی را که ستم کردند، به سزای آن که نافرمانی می کردند، به عذابی شدید گرفتار کردیم»[5]

«فلمّا عتوا عن مّا نُهوا عنه قلنا لهم کونوا قِردة خاسئین»

 و چون از آنچه از آن نهی شده بودند؛ سرپیچی کردند، به آنان گفتیم: بوزینگانی رانده شده باشید[6]

در پی این فرمان، همۀ باقی ماندگان در شهر، به میمون هایی ریز و درشت تبدیل شدند. [7] 

و دروازۀ شهرشان بسته شد و کسی از ایشان توان بیرون رفتن نداشت. با شنیدن این خبر مردم شهر های دیگر به آنجا آمدند و از بالای دیوار شهر مردان و زنان فریب کاری را که به صورت میمون شده بودند؛ تماشا میکردند.

واعظان مهاجر شهر، تصمیم به بازگشت گرفتند. آن ها نزد میمون هایی که به خویشان و دوستانشان شباهت داشت؛ رفته و سؤال کردند: تو فلانی هستی؟! و آن گاه میمونی که مورد سؤال قرار گرفته بود؛ در حالی که آب از دیده اش جاری می شد، با اشارۀ سر، تأیید نمود.

خداوند، پس از سه روز، باد و باران بنیان کن نازل فرمود؛ تا جایی که همگی به هلاکت رسیدند و هیچ مسخ شده ای در آن شهر باقی نماند.[8]

خداوند می فرماید: «فجعلناها نکالاً لمّا بین یدیها و ما خلفها و موعظة لّلمتّقین»

 و ما آن [عقوبت] را برای حاضران و [نسل های] پس از آن، عبرتی، و برای پرهیزگاران پندی قرار دادیم» [9]

  

پی نوشت ها:

[1]تفسیر کشاف، ج1، ص355.

[2] بحارالانوار، ج14، ص49.

[3] اعراف، 164.          

[4] تفسیر برهان، ج2، ص42؛ این سخن از ابن عباس نیز در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه ی مورد بحث نقل شده است.

[5] اعراف، 165.

[6] ااعراف، 166.

[7] از ظاهر آیات بر می آید که کیفر مسخ شدن منحصر به گنه کاران بود. زیرا می گوید: «فلمّا عتوا عن مانهوا...» هنگامی که در برابر آن چه نهی شده بودند، سرکشی کردند... ولی از طرفی از آیات فوق نیز استفاده می شود که تنها اندرز دهندگان از مجازات رهایی یافتند؛ زیرا می گوید: انجینا الذین ینهون عن السوء از مجموع این دو استفاده می شود که هر دو گروه باقیمانده [گناهکاران و ساکنان] مجازات شدند؛ اما مجازات مسخ تنها مربوط به گناهکاران بوده و مجازات ساکنان، هلاکت و نابودی بوده است، هرچند گناهکاران نیز چند روزی پس از مسخ ـ طبق روایات ـ هلاک شدند.

[8] بحارالانوار، ج14، ص56.

[9] بقرة ، 66.

 

برگرفته از، پایگاه اطلاع رسانی حوزه: https://hawzah.net/fa/Question/View/63991/





نوع مطلب : اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 19 خرداد 1397



اسرار نامیده شدن اصحاب رس به اصحاب رس و چرا

عجم ماههاى خود را به آبان و آذر و...  تغییر داد؟



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 36











نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 17 خرداد 1397


اسرار نامیدن بادى كه خدا با آن قوم عاد را هلاك كرد

 به«ریح عقیم» و علت زیاد شدن ریگ در شهرهاى قوم عاد

 و جهت دیده نشدن كوه و توده در آن ریگ‏ها و جهت نامیده شدن

 قوم عاد به«إرم ذات العماد»



برگرفته از: کتاب علل الشرایع شیخ صدوق-مطلب شماره 29











نوع مطلب : اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، علل الشرایع، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 17 خرداد 1397



داستان قوم لوط

 

1-مشخّصات قوم لوط

لوط(ع) از کلدانیان بود که در سرزمین بابل زندگی می کردند و آن جناب از اولین کسانی بود که در ایمان آوردن به ابراهیم(ع)گوی سبقت را ربوده بود، او به ابراهیم ایمان آورد و گفت: "انی مهاجر الی ربی". (1) در نتیجه خدای تعالی او را با ابراهیم نجات داده به سرزمین فلسطین، "ارض مقدس" روانه کرد: "و نجینا و لوطا الی الارض التی بارکنا فیها للعالمین(2) پس لوط در بعضی از بلادآن سرزمین منزل کرد، (که بنا به بعضی از روایات و بنا به گفته تاریخ و تورات آن شهر سدوم بوده.)

مردم این شهر و آبادیها و شهرهای اطراف آن که خدای تعالی آنها را در سوره توبه آیه 70 مؤتفکات خوانده، بت می پرستیدند و به عمل فاحشه لواط مرتکب می شدند و این قوم اولین قوم از اقوام و نژادهای بشر بودند که این عمل در بینشان شایع گشت، (3) و شیوع آن به حدی رسیده بود که در مجالس عمومی شان آن را مرتکب می شدند (4) ، تا آنکه رفته رفته عمل فاحشه سنت قومی آنان شد و عام البلوی گردید و همه بدان مبتلا گشته، زنان بکلی متروک شدند و راه تناسل را بستند (5).

"لذا خدای تعالی لوط را به سوی ایشان گسیل داشت". (6) و آن جناب ایشان را به ترس از خدا و ترک فحشاء و برگشتن به طریق فطرت دعوت کردو انذار و تهدیدشان نمود ولی جز بیشتر شدن سرکشی و طغیان آنان ثمره ای حاصل نگشت و جزاین پاسخش ندادند که اینقدر ما را تهدید مکن اگر راست می گویی عذاب خدا را بیاور، و به این هم اکتفاء ننموده تهدیدش کردند که: "لئن لم تنته یا لوط لتکونن من المخرجین (7) - اگرای لوط دست از دعوتت بر نداری تو را از شهرمان خارج خواهیم کرد"و کار را از صرف تهدیدگذرانده، به یکدیگر گفتند: خاندان لوط را از قریه خود خارج کنید که آنها مردمی هستند که می خواهند از عمل لواط پاک باشند(8)

 

2 - عاقبت امر این قوم:

جریان به همین منوال ادامه یافت، یعنی از جناب لوط(ع)اصرار در دعوت به راه خدا و التزام به سنت فطرت و ترک فحشا، و از آنها اصرار برانجام خبائث تا جایی که طغیانگری ملکه آنان شد و کلمه عذاب الهی در حقشان ثابت و محقق گردید، پس خدای عز و جل رسولانی از فرشتگانی بزرگ و محترم برای هلاک کردن آنان مامورکرد، فرشتگان اول بر ابراهیم(ع)وارد شدند و آن جناب را از ماموریتی که داشتند (یعنی هلاک کردن قوم لوط)خبر دادند، جناب ابراهیم(ع)با فرستادگان الهی بگومگوئی کرد تا شاید بتواند عذاب را از آن قوم بردارد، و ملائکه را متذکر کرد که لوط در میان آن قوم است، فرشتگان جواب دادند که ما بهتر می دانیم در آنجا چه کسی هست و به موقعیت لوط و اهلش از هر کس دیگر مطلع تریم و اضافه کردند که مساله عذاب قوم لوط حتمی شده و به هیچ وجه برگشتنی نیست(9)

فرشتگان از نزد ابراهیم به سوی لوط روانه شدند و به صورت پسرانی امرد مجسم شده،به عنوان میهمان بر او وارد شدند، لوط از ورود آنان سخت به فکر فرو رفت چون قوم خود رامی شناخت و می دانست که به زودی متعرض آنان می شوند و به هیچ وجه دست از آنان برنمی دارند، چیزی نگذشت که مردم خبردار شدند، به شتاب رو به خانه لوط نهاده و به یکدیگرمژده می دادند، لوط از خانه بیرون آمد و در موعظه و تحریک فتوت و رشد آنان سعی بلیغ نمود تابه جایی که دختران خود را بر آنان عرضه کرد و گفت: ای مردم!این دختران من در اختیارشمایند و اینها برای شما پاکیزه ترند پس، از خدا بترسید و مرا نزد میهمانانم رسوا مسازید، آنگاه از در استغاثه و التماس در آمد و گفت: آیا در میان شما یک نفر مرد رشید نیست؟مردم درخواست او را رد کرده و گفتند: ما هیچ علاقه ای به دختران تو نداریم و به هیچ وجه از میهمانان تو دست بردار نیستیم.لوط(ع)مایوس شد و گفت: ای کاش نیرویی در رفع شما می داشتم و یا رکنی شدید می بود و به آنجا پناه می بردم(10) در این هنگام ملائکه گفتند: ای لوط ما فرستادگان پروردگار توایم، آرام باش که این قوم به تو نخواهند رسید، آنگاه همه آن مردم را کور کردند و مردم افتان و خیزان متفرق شدند(11) فرشتگان سپس به لوط(ع)دستور دادند که شبانه اهل خود را برداشته و درهمان شب پشت به مردم نموده، از قریه بیرون روند و احدی از آنان به پشت سر خود نگاه نکندولی همسر خود را بیرون نبرد که به او آن خواهد رسید که به مردم شهر می رسد، و نیز به وی خبردادند که بزودی مردم شهر در صبح همین شب هلاک می شوند(12) صبح، هنگام طلوع فجر، صیحه آن قوم را فرا گرفت و خدای عز و جل سنگی از گل نشاندار که نزد پروردگارت برای اسرافگران در گناه آماده شده بر آنان ببارید و شهرهایشان رازیر و رو کرد و هر کس از مؤمنین را که در آن شهرها بود بیرون نمود، البته غیر از یک خانواده هیچ مؤمنی در آن شهرها یافت نشد و آن خانواده لوط بود و آن شهرها را آیت و مایه عبرت نسل های آینده کرد تا کسانی که از عذاب الیم الهی بیم دارند با دیدن آثار و خرابه های آن شهرها عبرت بگیرند (13) و در اینکه ایمان و اسلام منحصر در خانواده لوط بوده و عذاب همه شهرهای آنان راگرفته، دو نکته هست: اول اینکه این جریان دلالت می کند بر اینکه هیچ یک از آن مردم ایمان نداشتند، و دوم اینکه فحشا تنها در بین مردان شایع نبوده بلکه در بین زنان نیز شیوع داشته، چون اگر غیر از این بود نباید زنها هلاک می شدند و علی القاعده باید عده زیادی از زنها به آن جناب ایمان می آوردند و از او طرفداری می کردند چون لوط(ع)مردم را دعوت می کرد به اینکه در امر شهوترانی به طریقه فطری باز گردند و سنت خلقت را که همانا وصلت مردان و زنان است سنت خود قرار دهند و این به نفع زنان بود و اگر زنان نیز مبتلا به فحشا نبودند باید دور آن جناب جمع می شدند و به وی ایمان می آوردند ولی هیچ یک از این عکس العمل ها در قرآن کریم درباره زنان قوم لوط ذکر نشده.

و این خود مؤید و مصدق روایاتی است که در سابق گذشت که می گفت: فحشا در بین مردان و زنان شایع شده بود، مردان به مردان اکتفا کرده و با آنان لواط می کردند و زنان با زنان مساحقه مینمودند.

 

3 - شخصیت معنوی لوط(ع):

لوط(ع)رسولی بود از ناحیه خدای تعالی بسوی اهالی سرزمین"مؤتفکات"که عبارت بودند از شهر"سدوم"و شهرهای اطراف آن و بطوری که گفته شده چهار شهر بوده:

                                       1 - سدوم 2 - عموره 3 - صوغر 4 – صبوییم

و خدای تعالی آن جناب را در همه مدائح و اوصافی که انبیای گرام خود را بوسیله آنها توصیف کرده شرکت داده است.

و از جمله توصیف ها که برای خصوص آن جناب ذکر کرده این است که فرموده: "ولوطا اتیناه حکما و علما و نجیناه من القریة التی کانت تعمل الخبائث انهم کانوا قوم سوء فاسقین و ادخلناه فی رحمتنا انه من الصالحین(14).

 

4 - داستان لوط و قومش در تورات:

تورات در اصحاح یازدهم و دوازدهم از سفر تکوین می گوید: لوط برادر زاده"ابرام" (ابراهیم)و نام پدرش(که برادر ابرام باشد)"هاران بن تارخ"بود و هاران با برادرش ابرام در خانه تارخ در"اورکلدانیان"زندگی می کردند و سپس تارخ از"اور" بسوی سرزمین کنعانیان مهاجرت کرد و در شهر حاران اقامت گزید در حالی که ابرام و لوط با او بودند آنگاه ابرام به امر رب، از حاران خارج شد و لوط نیز با او بود و این دو مال بسیارزیاد و غلامانی در حاران به دست آورده بودند، پس به سرزمین کنعان آمدند، و ابرام پشت سر هم به طرف جنوب کوچ می کرد تا آنکه به مصر آمد و در مصر نیز به سمت جنوب به طرف بلندی های"بیت ایل"آمده و در آنجا اقامت گزید.

لوط هم که همه جا با ابرام حرکت می کرد برای خود گاو و گوسفند و خیمه هایی داشت، و یک سرزمین جوابگوی احشام این دو نفر نبود بناچار بین چوپانهای او و چوپانهای ابرام دشمنی و نزاع درگرفت و از ترس اینکه کار به نزاع بکشد از یکدیگر جدا شدند، لوط سرزمین"دائره"اردن را اختیار کرد و در شهرهای دائره اقامت گزید و خیمه های خود را به"سدوم"انتقال دادو اهل سدوم مردمی اشرار و از نظر رب بسیار خطاکار بودند و ابرام خیام خود را به بلوطات ممراکه در حبرون بود نقل داد.

در این زمان جنگی بین پادشاهان سدوم و عموره و ادمه و صبوییم و صوغر از یک طرف و چهار همسایه آنان از طرف دیگر درگرفت و پادشاه سدوم و دیگر پادشاهانی که با او بودندشکست خوردند و دشمن همه املاک سدوم و عموره و همه مواد غذایی آنان را بگرفت و لوط دربین سایر اسرا، اسیر شد و همه اموالش به غارت رفت، وقتی این خبر به ابرام رسید با غلامان خودکه بیش از سیصد نفر بودند حرکت کرد و با آن قوم جنگید و آنان را شکست داده، لوط را ازاسارت و همه اموالش را از غارت شدن نجات داد و او را به همان محلی که سکونت گزیده بودبرگردانید.

تورات در اصحاح هجدهم از سفر تکوین می گوید: رب برای او(یعنی ابرام)دربلوطات ممرا ظهور کرد در حالی که روز گرم شده بود، و او جلوی در خیمه نشسته بود ناگهان چشم خود را بلند کرد و نگریست که سه نفر مرد نزدش ایستاده اند همینکه آنان را دید از در خیمه برخاست تا استقبالشان کند و به زمین سجده کرد و گفت: ای آقا! اگر نعمتی در چشم خودمی یابی پس، از بنده ات رو بر متاب و از اینجا مرو تا بنده ات کمی آب بیاورد پاهایتان رابشویید و زیر این درخت تکیه دهید و نیز بنده ات پاره نانی بیاورد دلهایتان را نیرو ببخشید سپس بروید چون شما بر عبد خود گذر کرده اید ما اینطور رفتار می کنیم همانطور که خودت تکلم کردی.

بناچار ابرام به شتاب به طرف خیمه نزد ساره رفت و گفت: بشتاب سه کیل آرد سفیدتهیه کن و نانی مغز پخت بپز، آنگاه خودش به طرف گله گاو رفته، گوساله پاکیزه و چاقی انتخاب نموده به غلام خود داد تا به سرعت غذایی درست کند، سپس مقداری کره و شیر با آن گوساله ای که کباب کرده بود برداشته نزد میهمانان نهاد و خود در زیر آن درخت ایستاد تامیهمانان غذا بخورند.

میهمانان پرسیدند: ساره همسرت کجا است؟ابرام گفت: اینک او در خیمه است.

یکی از میهمانان گفت: من در زمان زندگیت بار دیگر نزد تو می آیم، و برای همسرت ساره پسری خواهد آمد.ساره در خیمه سخن او را که در پشت خیمه قرار داشت شنید و ابراهیم و ساره هر دو پیری سالخورده بودند و دیگر این احتمال که زنی مثل ساره عادتا بچه بیاورد قطع شده بودساره بناچار در دل خود خندید و در زبان گفت: آیا سر پیری بار دیگر متنعمی و بچه دار شدنی به خود می بینم با اینکه آقایم نیز پیر شده؟رب به ابراهیم گفت: ساره چرا خندید و چرا چنین گفت که آیا به راستی من می زایم با اینکه پیری فرتوت شده ام؟مگر بر رب انجام چیزی محال می شود؟من در میعاد در طول زندگی به سویت باز می گردم و ساره فرزندی خواهد داشت.ساره در حالی که می گفت: این بار نمی خندم منکر آن شد، چون ترسیده بود ابراهیم گفت: نه بلکه خندید.

آنگاه مردان نامبرده از آنجا برخاسته به طرف سدوم رهسپار شدند ابراهیم(نیز) با آنهامی رفت تا بدرقه شان کند رب با خود گفت: آیا سزاوار است کاری را که می خواهم انجام دهم ازابراهیم پنهان بدارم؟با اینکه ابراهیم امتی کبیر و قوی است و امتی است که همه امت های روی زمین از برکاتش برخوردار می شوند؟نه، من حتما او را آگاه می سازم تا فرزندان و بیت خود را که بعد از او می آیند توصیه کند تا طریق رب را حفظ کنند و کارهای نیک کنندو عدالت را رعایت نمایند تا رب به آن وعده ای که به ابراهیم داده عمل کند.

پس رب(به ابراهیم)گفت: سر و صدای سدومیان و عمودیان زیاد شده یعنی چیزهای بدی از آنجا به من می رسد و خطایا و گناهانشان بسیار عظیم گشته، لذا من خود به زمین نازل می شوم تا ببینم آیا همه این گناهانی که خبرگزاران خبر داده اند مرتکب شده اند یا نه و اگرنشده اند حداقل از وضع آنجا با خبر می شوم.آنگاه مردان(میهمانان ابراهیم)با او خدا حافظی کرده و به طرف سدوم رفتند و اما ابراهیم که تا آن لحظه در برابر رب ایستاده بود به طرف رب جلو آمد و پرسید آیا نیکوکار و گناهکار را با هم هلاک می کنی؟شاید پنجاه نفر نیکوکار در شهرسدوم باشد آیا آن شهر را یکجا نابود می کنی و به خاطر آن پنجاه نیکوکار که در آنجا هستند عفو نمی کنی؟حاشا بر تو که چنین رفتاری داشته باشی و نیکوکار را با گنهکار بمیرانی و در نتیجه خوب و بد در درگاهت فرق نداشته باشند، حاشا بر تو که جزا دهنده کل زمینی عدالت را رعایت نکنی؟

رب گفت من اگر در سدوم پنجاه نیکوکار پیدا کنم از عذاب آن شهر و همه ساکنان آن به خاطر پنجاه نفر صرفنظر می کنم.

ابراهیم جواب داد و گفت: من که با مولا سخن آغاز کردم خاکی و خاکستری هستم ممکن است نیکوکاران پنج نفر کمتر از پنجاه نفر باشند و فرض کن چهل و پنج نفر باشد آیا همه شهر را و آن چهل و پنج نفر را هلاک می کنی؟رب گفت: من اگر در آنجا چهل و پنج نفرنیکوکار بیابم شهر را هلاک نمی کنم، ابراهیم دوباره با رب به گفتگو پرداخت و گفت: احتمال می رود در آنجا چهل نفر نیکوکار باشد رب گفت: بخاطر چهل نفر هم عذاب نمی کنم، ابراهیم با خود گفت حال که رب عصبانی نمی شود سخن را ادامه دهم چون ممکن است سی نفرنیکوکار در سدوم پیدا شود، رب گفت: اگر در آنجا سی نفر افت شود آن کار را نمی کنم.

ابراهیم گفت: من که سخن با مولایم آغاز کردم برای این بود که نکند در آنجا بیست نفرنیکوکار باشد رب گفت: به خاطر بیست نفر هم اهل شهر را هلاک نمی کنم.

ابراهیم گفت: (من خواهش می کنم)رب عصبانی نشود فقط یک بار دیگر سخن می گویم و آن سخنم این است که ممکن است ده نفر نیکوکار در آن محل یافت شود رب گفت: به خاطر ده نفر نیز اهل شهر را هلاک نمی کنم، رب بعد از آنکه از گفتگوی با ابراهیم فارغ شد دنبال کار خود رفت ابراهیم هم به محل خود برگشت.

در اصحاح نوزدهم از سفر تکوین آمده که ملائکه هنگام عصر به سدوم رسیدند لوط درآن لحظه دم دروازه شهر سدوم نشسته بود چون ایشان را بدید برخاست تا از آنان استقبال کند وبا صورت به زمین افتاد و سجده کرد و به آنان گفت: آقای من به طرف خانه بنده خودتان متمایل شوید و در آنجا بیتوته کنید و پاهایتان را بشویید آنگاه صبح زود راه خود پیش بگیرید وبروید.آن دو ملک گفتند: نه، بلکه ما در میدان شهر بیتوته می کنیم.لوط بسیار اصرار ورزید وآن دو سرانجام قبول نموده با او به راه افتادند و به خانه او در آمدند لوط ضیافتی به پا کرد و نان و مرغی پخت، و آنان خوردند.

قبل از اینکه به خواب بروند رجالی از اهل شهر یعنی از سدوم خانه را محاصره کردند، رجالی از پیر و جوان و بلکه کل اهل شهر حتی از دورترین نقطه حمله ور شدند و لوط را صدازدند که آن دو مردی که امشب بر تو وارد شده اند کجایند؟آنان را بیرون بفرست تا بشناسیمشان، لوط خودش به طرف درب خانه آمد و آن را از پشت ببست و گفت: ای برادران من شرارت مکنید اینک این دو دختران من در اختیار شمایند و با اینکه تاکنون مردی را نشناخته اندمن آن دو را بیرون می آورم، شما با آن دو هر عملی که مایه خوشایند چشم شما است انجام دهید و اما این دو مرد را کار نداشته باشید زیرا زیر سایه سقف من داخل شده اند.

مردم گفتند: تا فلانجا دور شو، آنگاه گفتند: لوط یک مرد غریبه ای است که به میان ما آمده و اختیاردار ما شده، ای لوط!ما الان شری به تو می رسانیم بدتر از شری که می خواهیم به آن دو برسانیم، پس اصرار بر لوط را از حد گذراندند و جلو آمدند تا درب خانه را بشکنند و آن دو مرد میهمان دست خود را دراز کرده و لوط را به طرف خود در داخل خانه بردند و درب را به روی مردم بستند و اما مردان پشت در را، صغیر و کبیرشان را کور کردند و دیگر نتوانستند درب خانه را پیدا کنند.

آن دو تن میهمان به لوط گفتند: غیر از خودت در این شهر چه داری، دامادها و پسران و دختران و هر کس دیگر که داری همه را از این مکان بیرون ببر که ما هلاک کننده این شهریم زیرا خبرگزاریها خبرهای عظیمی از این شهر نزد رب برده اند و رب ما را فرستاده تا آنان راهلاک سازیم.لوط از خانه بیرون رفت و با دامادها که دختران او را گرفته بودند صحبت کرده گفت: برخیزید و از این شهر بیرون شوید که رب می خواهد شهر را هلاک کند، دامادها به نظرشان رسید که لوط دارد مزاح می کند، ولی همین که فجر طالع شد دو فرشته با عجله به لوطگفتند: زود باش دست زن و دو دخترت که فعلا در اینجا هستند بگیر تا به جرم مردم این شهرهلاک نشوند ولی وقتی سستی لوط را دیدند دست او و دست زنش و دست دو دخترش را گرفته به خاطر شفقتی که رب بر او داشت در بیرون شهر نهادند.

و وقتی داشتند لوط را به بیرون شهر می بردند به او گفتند: جانت را بردار و فرار کن وزنهار، که به پشت سر خود نگاه مکن و در هیچ نقطه از پیرامون شهر توقف مکن، به طرف کوه فرار کن تا هلاک نشوی.لوط به آن دو گفت: نه، ای سید من، اینک بنده ات شفقت را درچشمانت می بیند لطفی که به من کردی عظیم بود و من توانایی آن را ندارم که به کوه فرار کنم می ترسم هنوز به کوه نرسیده شر مرا بگیرد و بمیرم، اینک در این نزدیکی شهری است به آن شهرمی گریزم شهر کوچکی است(و فاصله اش کم است)آیا اگر به آنجا بگریزم جانم زنده می ماندرب بدو گفت: من در پیشنهاد نیز روی تو را به زمین نمی اندازم و شهری که پیشنهاد کردی زیر ورویش نکنم، زیر و رویش نمی کنم پس به رعت بدانجا فرار کن که من استطاعت آن را ندارم که قبل از رسیدنت به آنجا کاری بکنم به این مناسبت نام آن شهر را صوغر نهادند یعنی شهر کوچک.

وقتی خورشید بر زمین می تابید لوط وارد شهر صوغر شد، رب بر شهر سدوم و عموره کبریت و آتش بارید، کبریت و آتشی که از ناحیه رب از آسمان می آمد و آن شهرها و همه اطراف آن و همه ساکنان آن شهرها و همه گیاهان آن سرزمین را زیر و رو کرد، زنش که نافرمانی کرد و از پشت به شهر نظر انداخت ستونی از نمک شد.

روز دیگر ابراهیم به طرف این سرزمین آمده در برابر رب ایستاد و بسوی سدوم و عموره وبه سرزمین های اطراف آن دو شهر نظر انداخت، دید که دود از زمین بالا می رود مانند دودی که از گلخن حمام برمی خیزد، و چنین پیش می آمد که وقتی خدا شهرهای آن دایره(و آن افق) را ویران کرد به ابراهیم اطلاع داد که لوط را از وسط انقلاب و در لحظه ای که شهرهای محل اقامت لوط را ویران می کرد بیرون فرستاد(و خلاصه اینکه به ابراهیم اطلاع داد دلواپس لوطنباشد خدای تعالی او را نجات داده است).

و اما لوط از صوغر نیز بالاتر رفت و در کوه منزل کرد و دو دخترش با او بودند، چون ازاقامت در صوغر نیز بیمناک بود لذا او و دو دخترش در غاری منزل کردند، دختر بکر بزرگ به(دختر)کوچکتر گفت: پدر ما پیر شده و در این سرزمین هیچ کس نیست که مانند عادت سایرنقاط به سر وقت ما بیاید و از ما خواستگاری کند بیا تا به پدرمان شرابی بنوشانیم و با او همخواب شویم و از پدر خود نسلی را زنده کنیم، پس پدر را شراب خوراندند و در آن شب دختر بزرگتر(بکر)به رختخواب پدر رفت و پدر هیچ نفهمید که دخترش با او خوابیده(جماع کرده و)برخاست، فردای آن شب چنین پیش آمد که بکر به صغیره گفت: من دیشب با پدرم خوابیدم امشب نیز به او شرابی می دهیم تو با او بخواب تا هر دو از او نسلی را زنده کنیم پس آن شب نیزشرابش دادند و دختر کوچک برخاسته با پدر جمع شد و پدر، نه از همخوابگی او خبردار شد و نه از برخاستن و رفتنش، نتیجه این کار آن شد که هر دو دختر از پدر حامله شدند.

دختر بزرگتر(بکر)یک پسر آورد و نام او را"موآب"نهاد و این پسر کسی است که نسل دودمان موآبیین به او منتهی می شود و تا به امروز این نسل ادامه دارد. این بود ماجرای داستان لوط در تورات، و ما همه آن را نقل کردیم تا روشن شود که تورات در خود داستان و دروجوه غیر داستانی آن چه مخالفتی با قرآن کریم دارد.

در تورات آمده که فرشتگان مرسل برای بشارت دادن به ابراهیم و برای عذاب قوم لوطدو فرشته بودند ولی قرآن از آنان به"رسل"تعبیر کرده که صیغه جمع است و اقل جمع سه نفراست.

و در تورات آمده که میهمانان ابراهیم غذایی را که او درست کرده بود خوردند ولی قرآن این را نفی کرده، می فرماید: ابراهیم وقتی دید میهمانان دست به طرف غذا دراز نمی کنندترسید.

در تورات آمده که لوط دو دختر داشت ولی قرآن تعبیر به لفظ"بنات"کرده که صیغه جمع است و گفتیم که اقل جمع سه نفر است و در تورات آمده که ملائکه لوط را بیرون بردند و قوم را چنین و چنان عذاب کردند و زن او ستونی از نمک شد و جزئیاتی دیگر که قرآن از اینهاساکت است.

و در تورات بطور صریح نسبت تجسم به خدای تعالی داده و نسبت زنای با محرم آن هم با دختران را به یک پیامبر داده ولی قرآن کریم، هم خدای سبحان را منزه از تجسم می داند و هم انبیاء و فرستادگان خدای را از ارتکاب گناه بری دانسته و ساحت آنان را از این آلودگیها پاک می داند.

 

پی نوشت ها:

1) من بسوی پروردگارم مهاجرت می کنم."سوره عنکبوت، آیه 26"

2) سوره انبیاء، آیه 71.

3) سوره اعراف، آیه 80.

4 و 5) سوره عنکبوت، آیه 29.

6) سوره شعراء، آیه 162.

7) سوره شعراء، آیه 167.

8) سوره نمل، آیه 56.

9) سوره عنکبوت، آیه 32، سوره هود، آیه 76.

10) سوره هود، آیه 80.

11) سوره قمر، آیه 37.

12) سوره هود، آیه 81، سوره حجر، آیه 66.

13) با استفاده از سوره ذاریات، آیه 37 و سوره هایی دیگر.

14) و به یاد آر لوط را که ما به او حکم و علم داده و از قریه ای که اعمال خبیث و زشت عادتشان شده بود، نجات دادیم چون آنها مردم بد و فاسق بودند و ما لوط را داخل در رحمت خود نمودیم چون از صالحان بود."سوره انبیاء، آیه 74 و 75"

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 بهمن 1396


داستان حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل(قسمت 1)

(تـدبّـر قـرآنـی)


1

نَسَب موسی علیه السلام

موسی فرزند عمران از نوادگان یعقوب می باشد. نَسَب او تا یعقوب عبارت است از (موسی بن عمران بن یصهر بن یافث بن لاوی بن یعقوب)(1)

موسی نامی است که از دو جزء تشکیل شده یکی «مو» به معنای آب و دیگری «سی» به معنای درخت است.(2) او را موسی نام نهادند چون گهواره او در کنار درختی در داخل آب بدست آمد. نام مادرش «یوخابید»بود که در تورات نیز نامش برده شده است. موسی سه برادر داشت، هارون که بزرگتر از موسی بود و بشر و بشیر که کوچکتر بودند. (3) 

.1 داستان پیامبران، ص 123، اکبری؛ مجمع البیان، ج 4، ص 330، او 500 سال بعد از ابراهیم خلیل ظهور کرد.

.2تاریخ طبری، ج 1، ص 273.3 - در روایاتی دیگر نام مادر موسی را «یوکابد» گفته اند؛

 .3داستان پیامبران، ص 123، اکبری؛ قصه های قرآن، رضوی، ص 283.

****************

2

خواب فرعون

چهارصد سال گذشت تا فرعون بزرگ که از همه زیرک تر بود روی کار آمد و تسلّط او بر قوم بنی اسرائیل سه هزار و هفتصد و چهل و هشت سال بعد از هبوط آدم اتفاق افتاد.(1) و چون پایه های قدرت خود را محکم ساخت مغرور شد و با دیدن خداپرستی مردم خود را خدای روی زمین نامید. او فرزندی نداشت و نام همسرش آسیه و خداپرست بود.

شبی فرعون در خواب دید که آتش پیدا شد که خانه قبطیها یعنی مصریها را سوزانده ولی خانه های عبرانیها سالم ماند. او تمام ساحران و غیب گویان را جمع کرد. آنها گفتند که کودکی متولد می شود که دینی جدید می آورد و مردم را به خداپرستی دعوت می کند و حکومت فرعون را از او می ستاند.(2)

فرعون با شنیدن این سخن دستور داد هر فرزند پسری که از بنی اسرائیل به دنیا می آید او را به قتل برسانند.

.1ناسخ التواریخ.2 - بحارالانوار، ج 13، ص 51؛ قصه های قرآنی، رضوی، ص 284.

 

****************

3

تولّد موسی علیه السلام

عمران در مصر زندگی می کرد و شغلش چوپانی بود و خداپرست نیز بود، او یک دختر و یک پسر به نام هارون داشت و باز همسرش باردار بود که شبی طفلش به دنیا آمد و چون از قتل نوزادان پسر مطلع شدند، طفل را مخفی کردند چون نگهداری او خیلی دشوار بود و هر لحظه ممکن بود به قتل برسد، در این باره خیلی فکر کردند و عاقبت، خداوند به مادر موسی الهام کرد که؛

«او را در صندوقچه ای بگذار و سپس در رودش افکن تا آب او را به کرانه اندازد و دشمن من و دشمن موسی او را برگیرد و مهری از خودم بر تو افکندم تا زیر نظر من پرورش یابی» .(1)

«و تو را برای خودم پروردم». (2)

«مترس و اندوه مدار که ما او را به تو باز می گردانیم و از زمره پیغمبرانش قرار می دهیم»(3).

مادر موسی بعد از این جریان نزد نجاری رفت و دستور ساخت یک گهواره به شکل تابوت را داد. مرد نجار از موضوع نوزاد آگاه گشت و نزد جاسوس فرعون رفت اما به امر الهی بر زبان او مُهر زده شد و نتوانست سخن بگوید و هرچه تلاش کرد حرفی نزد، جاسوسان فرعون نیز او را به باد کتک گرفتند و از قصر بیرون انداختند.

.1 طه، 39.2    طه، 41.3    قصص، 7

 

****************


4 

حکایتی از لحظه تولّد موسی علیه السلام

هنگام ولادت موسی فرا رسید و هرچه نزدیک تر می شد مادر موسی (یوکابد یا یوخابید) نگران تر می شد. امداد الهی موجب شد که آثار حمل در یوکابد آشکار نباشد از سویی یوکابد با قابله ای دوست بود. کسی را به دنبال قابله فرستادند، قابله آمد و او را یاری کرد.

نوزاد دور از دید مردم متولد شد. در این هنگام نور مخصوصی از چهره موسی درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم قابله گفت؛ «تصمیم داشتم تولد موسی را به مأموران خبر دهم ولی او چنان بر قلبم چیره شد که حاضر نیستم مویی از او کم شود» .(4)

قابله از خانه بیرون آمد و مأموران او را دیدند و به خانه مادر موسی وارد شدند. خواهر و مادر موسی دستپاچه شدند و موسی را در تنور انداختند.(5)

مأموران وارد شدند و جز تنور آتش چیزی ندیدند و مأیوس شده از خانه خارج شدند. در این لحظه صدای گریه نوزاد از تنور بلند شد. مادر به سوی تنور رفت و دید که خداوند آتش را بر موسی گلستان ساخته است.

مادر که از صدای گریه نوزاد نگران شده بود که نکند جاسوسان متوجه او شوند دست به دعا بلند کرد و از خدا خواست که چاره ای دیگر پیش روی او بگشاید و خداوند با الهام او را از نگرانی حفظ کرد و در قرآن چنین آمد؛

«ما به مادر موسی الهام کردیم او را شیر بده و هنگامی که بر او ترسیدی وی را در دریای نیل بیفکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو باز می گردانیم و او را از رسولان قرار می دهیم» .(1)

.4 عرائس، ثعلبی، ص 105؛ قصه های قرآن، رضوی، ص 286

 .5قصه های قرآن، رضوی، ص 286.1 - سوره طه، آیات 39 تا 481

 

****************



5

 

موسی در خانه فرعون

اتفاقا رود نیل از قصر آسیه(2) زن فرعون می گذشت. در آن روز فرعون و همسرش آسیه در قصر ایستاده بودند که چشمانشان به جسمی سیاه افتاد که سوار بر امواج جلو می آمد و چون به نظرگاه آسیه رسید در میان درختها گیر کرد.

صندوقچه را نزد آسیه آوردند و چون در آن را برداشتند پسری زیبا را دید، چون فرعون از آینده خود می ترسید دستور قتل او را داد. در آن هنگام محبت موسی به اذن پروردگار در دل آسیه افتاد. و هر دو تصمیم گرفتند که او را به فرزندی قبول کنند.

همسر فرعون چون(3)  او را بدید*** مهر کودک در دلش آمد پدید

گفت با فرعون از قتلش(4)  درگذر *** تا او را به فرزندی بگیریم، این پسر

 اسم کودک را موسی گذاشتند چون او را از آب و در کنار درخت پیدا کردند. درصدد یافتن دایه ای برای موسی افتادند ولی هر دایه ای را برای موسی گرفتند، موسی شیر نمی نوشید و به دستور آسیه همگی به دنبال دایه ای مناسب برای کودک گشتند.

 

.شیخ صدوق از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل کرده: که بهترین زنان بهشت چهار زن هستند؛ مریم دختر عمران، خدیجه دختر خویلد، فاطمه علیهاالسلام دخترم و آسیه دختر مزاحم، همسر فرعون. (خصال، ج 1، ص96(

3 .قصص، 9

4 .قصص، 9

 

****************

 

6

موسی به مادرش می رسد

خواهر موسی که در قصر فرعون کار می کرد، گفت؛ کسی را می شناسم که می تواند او را شیر دهد و مدتی بعد مادر موسی برای شیر دادن فرزندش وارد قصر شد و همه دیدند که کودک با کمال رغبت شیر می نوشید و چون آسیه اصل و نسب زن را پرسید جواب داد؛ من زن عمرانم، هارون را که دو ساله است تازه از شیر گرفتم و هنوز هم شیر دارم.

چون آسیه دید کودک پستان آن زن را قبول کرد برای نگهداری آن زن که در حقیقت مادر موسی بود فرعون را راضی کرد تا برای او حقوق ماهیانه مقرر کند و از مادر خواست در قصر مانده و کودک را شیر بدهد.

مادر موسی قبول نکرد و گفت؛ من دارای خانه و فرزند هستم و نمی توانم از آنها دست برداشته و آنها را تنها بگذارم اگر مایلید کودک را به خانه می برم و در آنجا به او شیر داده و از او نگهداری می کنم.

همسر فرعون با این پیشنهاد موافقت کرد به این ترتیب مادر موسی، او را به خانه برد و با خیالی راحت و آسوده به تربیت او مشغول شد.(1)

گویند از زمان قرار دادن موسی در صندوقچه تا دیدار مادر با کودک خانه فرعون فقط 3 روز طول کشید.

روزها و ماهها گذشت تا دوران شیرخوارگی او گذشت و مادر او را به خانه فرعون بازگردانید.

.کمال الدین، ج 1، ص 149

 

 

****************

 

7

موسی بزرگ می شود

بالاخره موسی بزرگ شد و بر عقل و فهم او افزوده گردید. فرعون به موسی علاقه فراوانی داشت اما هنگامی که موسی سخن از خداوند می زد، کم کم فرعون از او هراسی در دل گرفت. روزی موسی وارد شهر شد؛

پس دو مرد را با هم در حال زد و خورد دید یکی از پیروان موسی و دیگری از دشمنان او بود. آن کس که از پیروانش بود از او یاری خواست پس موسی برای کمک به مرد، مُشتی به او زد و او را کشت. گفت؛ این کار شیطان است. چرا که او دشمنی گمراه کننده و آشکار است. گفت؛ پروردگارا! من بر خویشتن ستم کردم مرا ببخش. پس خدا از او درگذشت که وی آمرزنده مهربان است. موسی گفت؛ پروردگارا به سپاس نعمتی که بر من ارزانی داشتی هرگز پشتیبان مجرمان نخواهم بود .(1)

فردای آن روز باز همان مرد دیروزی از او یاری خواست. چون موسی خواست به مردی که دشمن موسی و رفیقش بود حمله کند به او خبر دادند که سران قوم مشورت می کنند تا تو را بکشند. پس از شهر خارج شو.(2) موسی در حالی که ترسان و لرزان از آنجا بیرون می رفت گفت؛

«پروردگارا مرا از گروه ستمکاران نجات بخش» .(3)

.1  قصص، 17 - 15.2 - اقتباس از قصص، 18 و 19.3 - قصص، 21.

****************


"ادامه مطلب در پُست بعدی"

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 دی 1396



داستان حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل-قسمت2

(تـدبّـر قـرآنـی)


8

خروج موسی از مصر

در این وقت که موسی با حال ترس از شهر مصر خارج شد، از خدای بزرگ درخواست نجات از شرّ ستمگران را کرد.(4)

پیداست که برای موسی که تا به آن روز از مصر خارج نشده تا چه حد این مسافرت دشوار است. نه زاد و توشه ای و نه مرکبی دارد که بر آن سوار شود و نمی داند که به کدام سو و به چه راهی برود.

پس از گذشت شبها و روزها و تحمّل سختیها به دروازه شهر مَدْینْ رسید و در زیر درختی آرمید. زیر درخت چاهی قرار داشت موسی مشاهده کرد که مردم شهر برای آب دادن چهارپایان خود در سر آن چاه اجتماع کرده اند و در گوشه ای نیز دو زن که گوسفندانی دارند برای آب دادن آنها جلو نمی آیند(1) و مواظب هستند که حیوانات آنها با گوسفندان دیگر مخلوط نشوند.

حسّ ضعیف پروری و غیرت موسی اجازه نداد که همانطور بنشیند. با تمام خستگی که داشت برخاست پیش آن دو زن آمد و گفت؛ کار شما چیست؟ و برای چه ایستاده اید؟ آن دو گفتند؛ که پدر ما پیرمردی است که نمی تواند گله داری کند و ما نیز نمی توانیم برای آب دادن گوسفندان با مردان اختلاط کنیم. ایستاده ایم تا کار آنها تمام شود تا نوبت ما بشود. پس موسی بطرف چاه رفت و دلویی را پر از آب کرد و به آن دو داد. سپس در زیر درخت نشست و از گرسنگی به خداوند شکوه کرد.(2)

دو دختر نزد پدر رفتند و ماجرا را برای پدر بازگو کردند. شعیب گفت؛ به دنبال آن مرد بروید و او را برای دریافت دست مزدش نزد من بیاورید.(3)

یکی از دختران شعیب بنام صفورا نزد موسی که هنوز زیر درخت آرمیده بود برگشت و مدتی بعد هر دو به طرف منزل به راه افتادند. در همین وقت بادی شروع به وزیدن کرد و پیراهن دختر را بالا برد، موسی از دختر خواست تا پشت سر او حرکت کند و گفت؛ خاندان ما دوست ندارند از پشت سر به زنان نگاه کنند.

.4  عیون اخبار امام رضا علیه السلام ، ص 110 یا تلخیص.1 - قصص، 23.2 - همان، 24.3 - همان، 25.

 

****************


9

ازدواج موسی با صفورا

موسی وارد منزل شعیب شد و داستان فرارش را برای شعیب بازگو کرد. شعیب به او اطمینان داد که از دست دشمنان نجات یافته است. دختران شعیب از او خواستند تا موسی را به خاطر قدرتش و امانتش و رفتار خوبش به استخدام خویش درآورد. شعیب نیز قبول

کرد و تصمیم گرفت یکی از دخترانش را در مقابل هشت سال کار و اجیری موسی برای او، به ازدواج او درآورد و رو به موسی گفت؛

«من می خواهم یکی از این دختران را به نکاح تو درآورم. به این شرط که هشت سال برای من کار کنی و اگر ده سال را تمام گردانی اختیار با تو است و نمی خواهم بر تو سخت گیرم و مرا انشاءاللّه درستکار خواهی یافت. موسی گفت؛ این قرارداد میان من و تو باشد که هر یک از دو مدت را به انجام رسانیدیم بر من تعدّی روا نباشد و خدا بر آنچه می گویم وکیل است» .(1)

.قصص، 27

****************

 


10

بازگشت موسی به وطن

موسی در کنار همسرش صفورا ده سال(2) در کنار شعیب زندگی کرد و هنگامی که این مدت به سر آمد، با همسر و گوسفندهایش به سوی وطن خویش حرکت کرد. هنگام خروج از مدین عصای مخصوص انبیاء را از خانه شعیب برداشت. این همان عصایی بود که نزد آدم و شعیب به ودیعت نهاده شد، و همچنان سبز و تازه بود، مثل اینکه هم اینک از درخت جدا شده و هر زمانی که لازم باشد به سخن در می آید، آن عصا دو شاخه داشت.

بازگشت موسی به وطن همزمان با بارداری صفورا بود که روزهای آخر بارداری خود را می گذراند. موسی برای اینکه گرفتار فرمانروایان شام نگردد از بیراهه می رفت و سعی می کرد که به آبادیهای سر راه خود بر نخورد. و به همین دلیل در یکی از شب های سرد راه را گم کرد. و چون باران باریدن گرفت سبب پراکنده شدن گوسفندان شد و مشکل دیگری که برای وی پیش آمد این بود که همسرش را درد زایمان فرا گرفت.

.2 قصه های قرآن، رضوی، ص 302

****************

 


11

موسی در وادی طور سینا

بیابانی که موسی در آن بود بیابان طور و قسمت جنوبی بیت المقدس بود. موسی در فکر چاره ای بود که از دور آتشی را دید که شعله ور است. موسی خانواده خود را متوقف کرد و گفت؛ می خواهم بطرف آتش بروم تا پاره ای آتش را به سوی شما بیاورم.(1)

موسی بطرف آتش روان شد. چون نزدیک شد درخت سبزی را دید که نورانی است و از آتش شعله ور است. نزدیک رفت تا مقداری از آن گرما را نزد همسرش ببرد، اما هربار از هجوم نهیب آتش به عقب رفت. تا اینکه صدایی از میان درخت به گوش موسی رسید. پس هنگامی که به آن آتش رسید. ندا داده شد؛

«ای موسی! این منم پروردگار تو، پای از کفش خویش بیرون آور که تو در وادی طور هستی و من تو را برگزیده ام. پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده، منم، من، خدایی که جز من خدایی نیست. پس مرا پرستش کن و به یاد من نماز برپا دار. در حقیقت قیامت فرا رسنده است. می خواهم آن را پوشیده دارم تا هرکه به موجب آنچه می کوشد جزا یابد» .(2)

این ندا موسی را به بُهت فرو برد و این ندا را نیز شنید که فرمود؛

«این چیست که به دست راست داری» ؟ .(3)

«موسی که تازه متوجه شد به مقام نبوت نائل گشته، به پاسخ حق تعالی لب گشود و گفت؛

«این عصای من است که بر آن تکیه می زنم. و با آن برای گوسفندانم برگ می تکانم و مرا در آن بهره های دیگر نیز هست» .(4)

.1  قصص، 29.2 - طه، 12 - 15.3 - طه، 17.4 - طه، 18

****************


 

12

دو معجزه موسی علیه السلام

این سؤال و پاسخ به همین مقدار پایان نپذیرفت. چون سؤال حق تعالی مقدمه وحی رسالت بود و شاید می خواست تا موسی را برای دیدن معجزه شگفت انگیز خویش آماده سازد. پس پروردگار فرمود:

«ای موسی! منم، من خداوند، پروردگار جهانیان و فرمود: عصای خود را بیفکن، پس دید آن مثل ماری می جنبد، پشت کرد و برنگشت. فرمود؛ ای موسی پیش آی و مترس که تو در امانی و دست در گریبانت ببر تا سپید بی گزند بیرون بیاید. برای رهایی از این هراس بازویت را به خویشتن بچسبان. این دو نشانه دو برهان از جانب پروردگار تو است که باید به سوی فرعون و سران کشور او ببری. زیرا آنان همواره قومی نافرمانند» .(1)

در اینجا موسی به یاد ماجرای قتل آن مرد قبطی که به دست او انجام شده بود افتاد، و از سوی دیگر شوکت و قدرت عظیم فرعون در نظرش مجسّم شد و سپس از پروردگار درخواست کرد که؛ پروردگارا! سینه ام بگشای و کار را برایم آسان کن و گره از زبانم باز کن که گفتارم را بفهمد و... .(2)

خداوند نیز او را وعده نصرت کامل داد و دل او را محکم و نیرومند ساخت.

موسی پس از اینکه مأموریت الهی را دریافت و به مقام نبوت رسید به نزد همسرش بازگشت و پس از چند روزی او را با نوزادی که تازه به دنیا آمده بود بسوی مدین فرستاد و خود به سوی مصر روان شد.

.1 قصص، 30 - 32.2 - آیاتی از سوره طه.

****************

 

13

موسی در مبارزه با فرعون(3)

هنگامی که موسی به سوی مصر می آمد، نزدیک شهر باز همان مرد دانشمند را با عده ای از مردم دید، دانشمند با دیدن موسی دریافت که او همان موسی بن عمران است. و چون مدتها در انتظار چنین روزی بودند همگی بر اطاعت او گردن نهادند.

بنی اسرائیل بعد از وفات یوسف دوران سختی را طی کردند و مدت چهارصد سال در نهایت سختی به انتظار تولد همان کودکی بودند که یوسف بشارت داده بود. فرعون زمان موسی از تمام فرعونهای پیشین ستمکارتر بود بطوری که دختران بنی اسرائیل را هتک حرمت می کردند و زنان را به خدمتکاری می بردند.

موسی شبانه وارد مصر شد و به عنوان مهمانی ناخوانده به منزل مادرش پناه برد و بعد، از هارون برادرش خواست تا او را تا قصر همراهی کند. موسی و هارون به پشت دروازه قصر رسیدند و موسی در را کوبید و از صدای کوبیدن فرعون بر خود لرزید. چون پرسیدند چه کسی در را می کوبد. موسی گفت؛ من فرستاده پروردگار جهانیان هستم. خداوند به موسی وحی کرد که به فرعون وعده دهد که اگر به خداوند ایمان آورد، عمری طولانی به او عطا کند و جوانیش را به او بازگرداند. فرعون به فکر فرو رفت ولی هامان وزیرش او را وسوسه کرد. شب هنگام وقتی موسی و هارون از قصر باز می گشتند به دلیل بارش باران به خانه پیرزنی پناه بردند، اما جاسوسان آن دو را تعقیب کردند. وقتی آنها به منزل پیرزن حمله ور شدند عصای موسی به حرکت درآمد و به جدال با آنها پرداخت و چند نفر از قبطیان را کشت. پیرزن بعد از این جریان به موسی ایمان آورد.

آن شب فرعون با اطرافیان خود مشورت کرد که چه کنیم؟ یا باید جواب دندان شکنی به این مرد عجیب داد یا روزگار ما را سیاه می کند. حتما یک چیزی هست. و اگر ما با زور بخواهیم بر موسی غلبه کنیم بدنام می شویم.

روز بعد هامان ساحران را جمع کرد. دلیل جمع کردن ساحران این بود که «در شب گذشته که موسی به نزد فرعون رفته بود برای آنها نشانه ای از قدرت خدای بزرگ را نشان داد و آن این بود که عصای خود را به زمین انداخت و عصا به صورت اژدهایی عظیم درآمد و فرعون و حاضران ترسیدند

با آمدن ساحران، موسی و هارون نیز آمدند و مردم برای تماشا جمع شدند. فرعون گفت؛ ای موسی، روز گذشته کارهایی کردی و آنها را نشانه پیامبری دانستی در حالی که غلامان من هم می توانند این کارها را بکنند.

در آن حال، مسابقه بین آنها آغاز شد، ساحران کارهای خود را انجام دادند و عصای آنها به مارهایی تبدیل شدند.

سپس موسی گفت؛ حالا قدرت خدا را تماشا کنید. وقتی عصا را انداخت، عصا به اژدهایی تبدیل شد و همه مارها را بلعید و به اطرافیان فرعون حمله کرد. موسی فورا دست دراز کرد و اژدها را گرفت و دوباره عصا شد.

در این موقع ساحران فهمیدند که کار موسی سحر و جادو نیست لذا به سجده افتادند و به خدای موسی ایمان آوردند و بعضی از مردم نیز به خداوند بزرگ ایمان آوردند. فرعون با دیدن این صحنه ساحران را تهدید به مرگ کرد ولی ساحران در جواب گفتند؛

«باکی نیست، ما روی به سوی پروردگار خود می آوریم، ما امیدواریم پروردگارمان گناهانمان را ببخشاید. چرا که نخستین ایمان آورندگان بودیم» .(1)

.اقتباس از سوره شعراء.1 - شعراء، 47 - 51.

****************


"ادامه مطلب در پُست بعدی"

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 دی 1396


داستان حضرت موسی و قوم بنی اسرائیل-قسمت3

(تـدبّـر قـرآنـی) 


14

ساختن کاخی عظیم

چون فرعون موقعیت خویش را متزلزل دید، از هامان خواست تا کاخی عظیم برای او بسازد. هامان 50 هزار بنّا و کارگر را برای این کار اجیر کرد. کار ساخت کاخ هفت سال طول کشید. هنگامی که کاخ آماده شد. خداوند به جبرئیل فرمان داد تا بالهای خود را بر پیکر کاخ عظیم بکوبد. و چون جبرئیل چنین کرد کاخ از هم پاشید و سه قطعه گردید.

اولین کسی که از آجر برای احداث ساختمان استفاده کرد فرعون بود. پس از این اتفاق فرعون، موسی را عامل این جریان دانست و دستور تعقیب او را داد.

«و به موسی وحی کردیم که بندگان را شبانه حرکت ده، زیرا شما مورد تعقیب قرار خواهید گرفت. پس فرعون مأموران خود را به شهرها فرستاد و گفت اینها عده ای ناچیزند و راستی آنها ما را بر سر خشم آورده اند. ولی ما همگی به حال آماده باش در آمده ایم» .(2)

.شعراء، 52 - 56.

****************


 

15

خروج قوم بنی اسرائیل از مصر

موسی بنی اسرائیل را شبانه از مصر بیرون برد.(3) تا آنها را از دریا بگذراند و از طرف دیگر فرعون شصت هزار نفر را به تعقیب آنها فرستاد. چون بنی اسرائیل به دریا رسیدند

خداوند به آنها وحی فرستاد که به نبوت محمّد صلی الله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام اقرار کنند ولی قوم بنی اسرائیل چنین نکردند و گفتند که دلیل همراهی ما با تو فقط بخاطر ترس از فرعون است.

به فرمان خدا موسی بنام محمّد صلی الله علیه و آله و عترت پاکش بوسیله عصا بر دریا کوبید تا اینکه دالانی باز شد. در این موقع سپاه فرعون از دور پیدا شد. قوم موسی ترسیدند و موسی به آنها گفت؛ خداوند راه هدایتی خواهد گشود. سپس به دریا نهیب زد تا از هم باز شد و گفت؛ حکم الهی این است که از دریا عبور کنیم. در درون دریا دوازده راه باز شد تا هر یک از طایفه ها از دالانی عبور کنند.

طولی نکشید که فرعون و لشکریانش رسیدند. ولی هیچ یک از سربازانش جرأت ورود به دریا را نداشتند، فرعون خود ابتدا وارد دریا شد و سپاهیان او به دنبال او به راه افتادند. در همین هنگام بود که موج های بزرگ مثل کوهی عظیم بر سر آنها فرو ریخت.

بلعم باعورا از دانشمندان تحت نفوذ فرعون بود که بر اسم اعظم آگاهی داشت و از افراد مستجاب الدعوه بود. قبل از این اتفاق فرعون از او خواست تا موسی را مورد نفرین قرار دهد. او سوار بر چهارپای خود به سوی موسی حرکت کرد. اما مدتی بعد حیوانش از حرکت ایستاد. بلعم حیوان را تازیانه زد تا حیوان به صدا درآمد و گفت؛ آیا فکر می کنی با زدن من می توانی مجبورم سازی تا تو را در راه نفرین بر پیامبر خدا همراهی کنم. بلعم از خشم زیاد آن قدر حیوان را کتک زد تا اینکه حیوان مُرد. بلعم نیز از علم به اسم اعظم تهی گشت و از گمراهان شد.

«و اگر می خواستم قدر او را به وسیله آن آیات بالا می بردیم، اما او به زمین گرایید و از هوای نفس خود پیروی کرد. از این رو داستانش مثل داستان سگ است که اگر به آن حمله ور شوی زبان از کام برمی آورد. این مثل آن گروهی است که آیات ما را تکذیب کردند» .(1)

.3  همان، 52.1 - اعراف، 175

****************

 

16

ناسازگاری قوم بنی اسرائیل و نفرین موسی علیه السلام(2)

چون بنی اسرائیل از دریا گذشتند به سرزمین خشک و بی آب و علفی رسیدند. تحمل آنها به سر آمد و از گرما و گرسنگی به موسی شکایت کردند. خداوند نیز ابری بر بالای سر آنها قرار داد تا از گرما در اَمان باشند و از خوراک های آسمانی برای آنها فرستاد و چشمه های فراوان بر آنها جاری ساخت. ولی قوم قانع نبودند. موسی خطاب به آنها گفت؛ شما نعمت های خداوند را با چیزهای دنیوی عوض می کنید، حالا هرچه را که می خواهید، خود از اینجا خارج شوید و آرزوهای خود را برآورده سازید. بعد از نافرمانی قوم، موسی از میان آنها رفت و قوم رفتن موسی را به معنای نزول عذاب الهی می دانستند. پس تصمیم گرفتند که توبه کنند و خداوند توبه آنها را به شرط چهل سال ماندن در بیابان «تیه» قبول کرد.

در این میان تنها قارون از توبه سر باز زد. آنها هر بار قصد خروج از تیه را داشتند با بلایای آسمانی روبرو می شدند فاصله بیابان تا مصر فقط چهار فرسخ بود و هرگز نتوانستند از آنجا خارج شوند.

چیزی نگذشت که خداوند احتیاجات آنها را فراهم ساخت تا به سرزمین مقدس رسیدند و آن مکان را مقدس می نامند چون یعقوب و پدر موسی، اسحاق و یوسف در آنجا به دنیا آمدند.

بعد از چهل سال که خداوند توبه آنها را قبول کرد، به قوم بنی اسرائیل خطاب کرد تا بعد از خروج از تیه وارد «اریحا» در فلسطین شوند و شکرانه نجات خود را بجا آورند و عهد خود را در دوستی با خدا و محمّد صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام محکم کنند. ولی آنها سرکشی کردند و این سرپیچی باعث شد که خداوند بیماری طاعون را بر آنها فرستاد.

خداوند از موسی خواست تا با قومش وارد سرزمین مقدس شوند. ولی چون گروهی ستمگر بنام «عمالة» در آنجا زندگی می کردند قوم حاضر به رفتن نشد. موسی درصدد مبارزه با آنها برآمد و چند نفر را جهت آگاهی از محل حکومت آنها فرستاد. این گروه در بیرون شهر با «عوج بن عناق» روبرو شدند. او با قامتی به ارتفاع بیست و سه هزار ذراع که گویند ماهیان را از قعر اقیانوس می گرفت و با نور خورشید سرخ می کرد.

به هنگام طوفان نوح از نوح خواست تا او را با خود ببرد ولی نوح او را دشمن خدا می دانست و او را با خود نبرد. هنگام شروع طوفان فقط آب تا زانوان عوج رسید. او مدت سه هزار سال عمر کرد. زمانی که موسی با او مواجه شد با عصایش ضربه ای به پای او کوبید و چون به زمین افتاد او را به قتل رساند.

بعد از مدتی قوم عهد خود را بشکستند و تنها«یوشع بن نون» و «کالب بن یوحنا» به طرفداری موسی درآمدند. موسی نیز قوم را نفرین کرد. دوازده سرکرده قوم موسی به مرگ ناگهانی از دنیا رفتند و هرکس که در مقابل موسی ایستاد به هلاکت رسید.

اما نسل جدید بنی اسرائیل به فرمان موسی گردن نهادند و به جنگ با ستمکاران پرداختند.

.2  اقتباس از سوره مائده و بقره.

****************


 

17

گوساله سامری(1)

بعد از آن خداوند به موسی وعده داد که تورات را به او نازل خواهد کرد ولی نزول آن به تأخیر افتاد و موسی نیز هارون برادرش را در میان بنی اسرائیل قرار داده و خود به سوی میقات رفت. موسی به هارون سفارش کرد کار مردم را اداره کند وخود برای راز و نیاز با خداوند به کوه طور رفت. قرار بود موسی سی روز روزه بگیرد و در کوه طور بماند ولی برای امتحان مردم از جانب خداوند این وعده به چهل شب رسید. و پس از اینکه در طور، کلام خداوند به موسی رسید و ده فرمان مقدس بر لوحها نوشته شد، عزم بازگشت کرد.

اما هنگامیکه وعده موسی دیر شد و سی روز گذشت و موسی برنگشت، بنی اسرائیل به وسوسه شیطان فریب خوردند و مردی ریاست طلب به نام سامری گوساله ای از طلا ساخت و با حقه بازی صدایی از آن گوساله درآورد و به مردم گفت؛ موسی بدقولی کرد. موسی دیگر برنمی گردد. بدبختی ما هم به سبب این است که بت نداریم. اینک من بُتی از طلای خالص ساخته ام.

مردم نادان هم اطراف او جمع شدند و چون حیله او را نمی دانستند حرفهایش را باور کردند و بت پرستی را پیش گرفتند. وقتی موسی برگشت و اوضاع را چنین دید خشمگین شد و گفت؛ خیلی بد کردید که این رفتار ناشایست را پیش گرفتید و از بَس ناراحت شد، الواح را به زمین انداخت و گریبان هارون را گرفت و گفت؛ چرا گذاشتی مردم فریب گوساله سامری را بخورند.

هارون گفت؛ ای برادر، اینطور در برابر مردم مرا سرزنش نکن و زبان دشمنان را به شماتت من دراز نکن، این مردم به حرف من گوش نکردند، مرا ضعیف دیدند و نزدیک بود مرا بکشند. ولی من با کار آنان موافق نبودم.

موسی گفت امیدوارم خداوند تو را ببخشد و کسانی که این بدعت را گذاشتند به کیفر گناهشان برسند. موسی نزد سامری رفت و گفت؛

«ای سامری منظورت چه بود؟ گفت؛ به چیزی که دیگران به آن پی نبردند، من پی بردم، و به قدر مُشتی از رد پای فرستاده خدا، جبرئیل را برداشتم و آن را بر پیکر گوساله انداختم و نفس من برایم چنین فریب کاری کرد. موسی گفت؛ پس برو که عاقبت تو در زندگی این باشد که به هر که نزدیک تو آمد بگویی؛ به من دست نزنید و تو را موعدی خواهد بود که هرگز از آن درباره تو تخلف نخواهد شد و اینک به آن خدایی که پیوسته ملازمش بودی بنگر، آن را قطعا می سوزانیم و خاکسترش می کنیم و در دریا فرو می پاشیم. معبود شما تنها آن خدایی است که جز او معبودی نیست و دانش او همه چیز را در بر گرفته است» .(1)

آری موسی آن گوساله را سوزاند و خاکسترش را درون دریا ریخت و عذابی بر او نازل شد که هرگاه کسی به او نزدیک می شد و یا لمسش می کرد، دچار تب شدیدی می شد. چون تورات بر موسی نازل گشت، آن حضرت از خداوند خواست تا به دیدارش نائل شود اما خداوند وحی کرد که هرگز مرا نخواهی دید.

در زمان موسی هفت رشته کوه از جای کنده شد و در آسمان به حرکت درآمد و از آن میان دو کوه «احد» و «ورقان» در مدینه و کوههای «ثور» و «ثبیر» و «حراء» در مکه به زمین فرود آمدند. کوه سینا به اذن خدا بلند شد و بر بالای سر بنی اسرائیل به حرکت درآمد و آنان فکر کردند که کوه بر سر آنها فرود خواهد آمد.

.1  اقتباس از سوره اعراف و سوره طه.1 - طه، 95 - 98

****************

 


18

مکالمه خدا با مردم(1)

هنگامی که موسی قوانین را در جریان مکالمه خداوند با خود قرار داد، آنها گفتند؛ ما باور نمی کنیم، مگر آنکه ما بار دیگر آن صدا را بشنویم. پس موسی هفتاد نفر از بزرگان قوم را به دامنه کوه سینا برد و خداوند با ایجاد صوت در میان درختی از هر شش زاویه آن با آنها تکلم نمود اما آنها گفتند؛ تا خدا را نبینیم به او ایمان نمی آوریم در همین لحظه خداوند صاعقه ای بر آنها فرود آورد و همگی را به هلاکت رساند. موسی زنده کردن بزرگان را از خداوند خواست تا بتواند به قوم خود وارد شود و خدا نیز چنین کرد.

.1  اقتباس از سوره بقره و اعراف

****************

 

19

دشمنی قارون با موسی علیه السلام

قارون پسر عموی موسی بود و نام اصلی او «یصهر بن ناهث» بود. او از نظر ثروت بر همه برتری داشت و تورات را بهتر از همه می دانست و به کیمیاگری نیز آشنا بود، او بر جای گنجهای یوسف آگاهی داشت.

موسی به هنگام حضور در مصر، قارون را حاکم بنی اسرائیل کرد. ولی قارون بر آنها ظلم می کرد. کلیدهای گنجهای قارون بقدری زیاد بود که با شصت استر آنها را حمل می کرد. سنگینی کلیدهای آهنی بقدری زیاد بود که مجبور می شد آنها را از چوب بسازد.

هنگامی که قارون از میان مردم عبور می کرد چهار هزار اسب سوار به همراه سه هزار کنیز سیمین تن او را همراهی می کردند. از طرفی موسی هارون را رئیس کشتارگاه و بیت القربان کرده بود تا قوم هدایای خود را برای قربانی نزد او بسپارند. قارون از این امتیازی که هارون داشت به موسی شکایت کرد و خواست خود رئیس آنجا باشد. موسی گفت؛ این مسئولیت به امر خدا به هارون بخشیده شده است و برای اینکه این گفته را ثابت کند چوبدستی های مختلفی را از دیگران به هم بست و داخل عبادتگاه گذاشت صبح که شد همه دیدند که فقط بر عصای هارون برگهای سبز روییده است.

با این وجود قارون موسی را به جادوگری متهم کرد ولی موسی باز با او مدارا کرد و در دادن زکات به او تخفیفات زیاد داد. اما قارون همین مقدار اندک که در مقابل هر هزار دینار یک دینار بود. را هم نپرداخت.

روزی موسی بر بالای منبر در مورد قصاص زنا سخن می گفت؛ که قارون از میان جمعیت بلند شد و گفت؛ ای موسی، همه می گویند که تو با زنی هرزه ارتباط داری. موسی که خود را در معرض تهمت بزرگی می دید آن زن را به تورات قسم داد و به لطف خدا زن توبه کرد و حقیقت را فاش کرد.

تا اینکه موسی، قارون و همراهانش را نفرین کرد. روزی که قارون در میان قصر خود نشسته بود موسی را در مقابلش دید که می آید، چیزی نگذشت که قصر عظیم قارون منهدم شد و قارون تا زانو در زمین فرو رفت. او موسی را به قرابتی که میانشان بود قسم داد تا نجاتش دهد اما موسی از تصمیم خود بازنگشت و زمین او را بلعید.

بعد از مرگ قارون شایع گشت که موسی بخاطر ثروت قارون او را کشته است. بعد از این شایعات تمام ثروتها و کلیدهای قارون در سینه زمین مدفون شد.

****************

 

20

ماجرای گاو بنی اسرائیل(1)

مردی از بنی اسرائیل پسر عموی خود را بدلیل ازدواج با دختر دلخواه خود می کشد. چون قاتل را نیافتند قوم نزد موسی آمدند و کسب تکلیف کردند.

موسی به قوم گفت؛ به فرمان خدا ماده گاوی که نه پیر و نه خردسال است و رنگش زرد می باشد و نه رام است تا زمین را شخم زند و نه کشتزار را آبیاری کند، بی نقص و هیچ لکه ای در آن نیست را سر ببرید.

بنی اسرائیل آن گاو را با قیمت بالایی از مرد جوانی خریدند و آن حیوان را ذبح کردند و به دستور موسی بدن مقتول را به آن مالیدند. بعد از مدتی مقتول به صدا در آمد و شهادت داد که پسرعمویش او را به قتل رسانده است.

قوم به موسی گفتند؛ نمی دانیم از اینکه خون مقتول به هدر نرفت خوشحال باشیم یا بر این جوان صاحب گاو که دارای چنین ثروتی شده است. در این حال خدا وحی فرستاد که هرکس به مانند این جوان بر پدرش خدمت کند با محمّد صلی الله علیه و آله محشور می شود. و به همین خاطر ثروتمند شد. خداوند فرمود؛ فضل و بخششی که به این جوان رسید به این خاطر است که وی همیشه ذکر محمّد و آل محمّد صلی الله علیه و آله را بر زبان داشت. قوم از فقر و نداری به خداوند شکوه کردند، خدا نیز فرمان داد تا موسی بزرگان را به خرابه ای ببرد که در آن گنجی نهفته است بزرگان به آنجا رفتند و دو برابر پولی که بابت گاو پرداختند، آنجا یافتند.

.اقتباس از سوره بقره.

****************

 

21

وفات موسی و هارون

درباره مدت عمر موسی و هارون و هم چنین کیفیت وفات ایشان اختلافی در روایات و تواریخ دیده می شود. مشهور آنست که عمر موسی علیه السلام هنگام رحلت 120 سال(1) و عمر هارون 123 سال بوده و در روایتی که صدوق قدس سره در اکمال الدین از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده است عمر موسی علیه السلام 126 سال و عمر هارون 133 سال ذکر شده است.(2)

قبر موسی علیه السلام را عموما در کوه نبأ یا نبو در کنار جاده اصلی، پَهلُوی تل قرمز رنگ ذکر کرده اند و قبر هارون را در طور سینا نوشته اند.

و اما کیفیت وفات هارون مطابق حدیثی که صدوق قدس سره از امام صادق علیه السلام روایت کرده، این گونه بوده است که موسی با هارون به کوه طور سینا رفتند و در آنجا خانه ای دیدند که در آن درختی بود و جامه ای بر آن درخت آویزان بود، موسی به هارون گفت؛ جامه ات را بیرون آر و این جامه را بپوش و داخل این خانه شو و روی تختی که در آن قرار دارد بخواب، هارون چنان کرد و چون روی تخت خوابید هنگام وفاتش فرا رسید و خدای تعالی او را قبض روح کرد. موسی به نزد بنی اسرائیل بازگشت و داستان قبض روح هارون را به آنها خبر داد. بنی اسرائیل موسی را تکذیب کرده و گفتند؛ تو او را کشته ای و حضرت را متهم به قتل هارون کردند. موسی نیز برای رفع این اتهام به خدای تعالی پناه برد و خداوند به فرشتگان دستور داد جنازه هارون را روی تختی در هوا حاضر کردند و بنی اسرائیل او را دیدار کرده و دانستند که هارون از دنیا رفته است.(1)

در چند حدیث دیگر که در امالی و اکمال الدین از آن حضرت روایت کرده، جریان رحلت موسی را اینگونه ذکر فرموده که چون عمر موسی به سر رسید خدای تعالی ملک الموت را فرستاد و او به نزد موسی آمده و بر آن حضرت سلام کرد. موسی جواب سلام او را داده فرمود؛ تو کیستی؟ گفت؛ ملک الموت هستم که برای قبض روح تو آمده ام. پرسید؛ از کجا قبض روح می کنی؟ گفت؛ از دهانت، گفت؛ چگونه؟ با اینکه به وسیله آن با پروردگارم تکلم کرده ام. ملک الموت گفت؛ از دستهایت. موسی گفت؛ چگونه؟ با اینکه تورات را با آنها گرفته ام.

ملک الموت گفت؛ از پاهایت.

موسی گفت؛ چگونه! با اینکه بوسیله آنها به طور سینا رفته ام.

ملک الموت گفت؛ از دیدگانت.

موسی گفت؛ چگونه! با اینکه پیوسته به آنها نگران پروردگار بوده ام.

ملک الموت گفت؛ از گوشهایت.

باز موسی گفت؛ چگونه! با اینکه سخن پروردگارم را با آنها شنیده ام.

خدای سبحان به ملک الموت وحی فرمود؛ او را واگذار تا خود درخواست مرگ کند، این جریان گذشت و موسی علیه السلام یوشع بن نون را خواست و وصیتهای خود را به او کرد و سپس از نزد بنی اسرائیل رفت و غایب شد و در همان دوران غیبت به مردی برخورد کرد که قبری را حفر می کرد، موسی به آن مرد گفت؛ میل داری در حفر این قبر تو راکمک کنم؟ آن مرد گفت؛ آری.

موسی به کمک آن مرد قبر را کند و لحدی برای آن ساخت آنگاه میان آن قبر رفت و در آن خوابید تا ببیند چگونه است، در همانحال پرده از جلوی چشم موسی برداشته شد و جایگاه خود را در بهشت مشاهده کرد و به خدای تعالی عرض کرد، پروردگارا! مرا به نزد خود ببر.

همان مرد که در واقع ملک الموت بود و بصورت آدمیان درآمده و قبر را حفر می کرد موسی را قبض روح کرد و در همان قبر او را دفن کرد. در این وقت کسی فریاد زد؛ موسی کلیم اللّه از دنیا رفت.(1)

[177].1  تاریخ طبری، ص 347.2 - خلاصه تاریخ انبیاء، ص 87.1 - بحارالانوار، ج 12، ص 368.1 - تهذیب، ج 1، ص 32

 

برگرفته از: پایگاه اطلاع رسانی حوزه

http://www.hawzah.net/fa/Book/View/45327/35736/1

  





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 دی 1396



سرگذشت قوم «عاد» در بیان قرآن

(تـدبّـر قـرآنـی)


خداوند قوم عاد را به دلیل تمسخر و نافرمانی از حضرت هود(ع) و همچنین پایه‌گذاری شرک عذاب کرد و قرآن به طوفان وحشتناک شنی که موجب هلاکت این قوم شد، اشاره فرموده است.

خبرگزاری فارس- گروه فعالیت‌های قرآنی: در زندگی انسان‌ها و به ویژه اولیای الهی نشانه‌های فراوانی از خدای متعال وجود دارد که با تأمل و تدبر می‌توان آیات خدا را مشاهده کرد و عبرت گرفت و در نتیجه به یقین رسید و راه بندگی و عوامل تقرب به خدای متعال و آنچه موجب سقوط انسان و زیان آدمی است را فرا گرفت.

بر همین اساس است که خداوند متعال در قرآن مجید، به بیان سرنوشت افراد و اقوام هلاک شده پرداخته تا از این رهگذر، مؤمنین و مؤمنات از سرنوشت اسفبار و غم‌انگیز آنها عبرت بگیرند و خودشان عبرت آیندگان نشوند، تا جایی که خداوند در قرآن می‌فرمایند: 

قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِکُمْ سُنَنٌ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانْظُرُواْ کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُکَذَّبِینَ

پیش از شما سنت‌هایی وجود داشته‌اند پس بر روی زمین گردش کنید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان را (آل‌عمران/138)

 این آیه و آیات متعددی که در این مضمون نازل شده است لزوم توجه به سرنوشت گذشتگان و عبرت‌گرفتن از آنها را نشان می‌دهد.

بر همین اساس با توجه به تأکید قرآن در خصوص اهمیت و درس گرفتن از معارف آیات الهی خبرگزاری فارس به انتشار سلسله مطالب تفکیکی از موضوعات مختلف قرآنی خواهد پرداخت تا در این راستا بتواند با بیان داستان‌های قرآنی، افراد را با عبرت‌های قرآن آشنا سازد؛ در نخستین گام به سرنوشت قوم عاد اشاره می‌کنیم.

بر اساس آنچه در تفاسیر آمده است قوم عاد از نسل سام بن نوح و بسیار درشت اندام و نیرومند بوده‌اند؛ سرزمین عادیان حاصل‌خیز و سرسبز بوده و آنان با نیروهای خدادادی خود به آباد ساختن آن پرداخته و در کوه‌ها و جاهای مرتفع کاخ‌ها و بناهای بسیار مستحکم و شگفت‌انگیزی ساخته‌اند که به تعبیر قرآن مانند آنها در هیچ جایی ساخته نشده است(فجر/8)

قدرت بسیار و پیشرفت قوم عاد سبب طغیان و استکبار آنها شد به گونه‌ایی که دعوت پیامبر خویش را نپذیرفتند و گفتند: چه کسی از ما نیرومندتر است(فصلت/ 15) تا بتواند ما را عذاب دهد؟

در آیه 60 سوره مبارکه «هود» تصریح شده است که عاد، همان قوم حضرت «هود» است. نام قبیله یا قوم عاد 24 بار در قرآن کریم آمده است و در آیه 50 سور مبارکه «نجم» به نام «عاد الأولی» خوانده شده که بعضی محققان از این استنباط کرده‌اند که دو عاد وجود داشته است: «عاد اُولی» که بیش از هزار شاخه و تیره داشته و بعد از هلاک آنها «عاد ثانیه» ظاهر شده که بت‌پرست بوده‌اند و نام بت‌هایشان در کتب اصنام ذکر شده است.

قوم عاد بت‌پرست بودند خداوند، هود(ع) را به سوی آنان فرستاد تا آنها را از عذاب خداوند بترساند اما قوم عاد، هود را سفیه پنداشتند(اعراف/66؛ هود/54) و از پرستش خدای یگانه سر باز زدند و به دین پدران خود چسبیدند و استکبار ورزیدند و هود را تهدید کردند در نتیجه عذاب خداوند که باد و طوفان سختی بود بر آنان نازل شد و همه جز هود(ع) و پیروان اندک او نابود شدند. قصۀ قوم عاد در سوره‌های مبارکه «الحاقه، اعراف، احقاف، هود، مؤمنون، شعراء و فصلت» به روشنی آمده است

وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عَاتِیَةٍ

 و اما قوم عاد با تند بادی طغیانگر و سرد و پرصدا به هلاکت رسیدند (الحاقه/6)

قوم عاد بر اثر گناه و نافرمانی خداوند و ایمان نیاوردن به حضرت هود(ع) و آزار و اذیت او، هفت سال دچار قحطی و خشکسالی شدند و برای آنها هیچ بارانی نبارید اما قوم عاد از این تنبیه الهی، متنبه نشدند و بر ظلم و کفر و شرک و نافرمانی از خدا افزودند؛ آنها ضمن این کارهای زشت، به تمسخر حضرت هود(ع) نیز می‌پرداختند و به او می‌گفتند: اگر راست می‌گویی، عذابی را که از آن سخن به میان می‌آوری، بیاور.

حجت‌الاسلام «محسن قرائتی» مفسر قرآن کریم در کتاب تفسیر نور در ذیل این آیه آورده است :

دست خدا در نوع عذاب باز است. قوم ثمود را با آتش صاعقه و قوم عاد را با باد سرد هلاک کرد. عذاب‌های الهی گاهی دفعی و گاهی تدریجی است.

بر اساس یافته‌های باستان‌شناسان، محلی که قوم عاد در آن زندگی می‌کرده‌اند معروف به شهر «اُبر» بوده که در کنار دریای عمان هم‌مرز با کشورهای یمن و عمان و عربستان سعودی فعلی است.

خداوند متعال در قرآن به طوفان وحشتناک شنی که موجب هلاکت قوم عاد شد اشاره فرموده است به طوری که باستان‌شناسان نیز شهر «اُبر» را از زیر یک لایه دوازده‌ متری شن بیرون آورده‌اند.

فَلَمَّا رَأَوْهُ عَارِضًا مُّسْتَقْبِلَ أَوْدِیَتِهِمْ قَالُوا هَذَا عَارِضٌ مُّمْطِرُنَا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُم بِهِ رِیحٌ فِیهَا عَذَابٌ أَلِیمٌ

پس چون آن (عذاب) را (به صورت) ابرى روى‏آورنده به سوى وادی‌هاى خود دیدند گفتند این ابرى است که بارش‏دهنده ماست (هود گفت نه) بلکه همان چیزى است که به شتاب خواستارش بودید بادى است که در آن عذابى پر درد (نهفته) است (الأحقاف/24)

 

آیت‌الله «ناصر مکارم شیرازی» صاحب تفسیر نمونه در ذیل این آیه آورده است :

مفسران گفته‌اند که مدتی بر قوم عاد باران نازل نشد و هوا گرم و خشک و خفه‌کننده شده بود. هنگامی که چشم قوم عاد به ابرهای تیره و تار و گسترده‌ای که از افق‌های دوردست به سوی آسمان آنها در حرکت بود افتاد بسیار خوشحال شدند و به استقبال آن شتافتند و در کنار دره‌ها و سیل‌گیرها آمدند تا منظره نزول باران پربرکت را ببینند و روحی تازه کنند؛ ولی به زودی به آنها گفته شد که این ابر باران‌زا نیست؛ این همان عذاب وحشتناکی است که برای آمدنش شتاب داشتید.

آری، تندبادی ویرانگر بر آنها وزیدن گرفت و آنها و اموالشان را نابود کرد و سپس اجساد و اموالشان نیز به وسیله تندباد به بیابان‌های دور دست یا درون دریا افکنده شد.

بعضی گفته‌اند زمانی متوجه شدند که این ابر سیاه،‌ تندباد گرد و غباری است که نزدیک سرزمین آنها رسید و چهارپایان و چوپان‌های آنها را که در بیابان‌های اطراف بودند، از زمین برداشت و به هوا برد، خیمه‌ها را از جا کند و چنان بالا برد که به صورت ملخی دیده می‌شدند.

هنگامی که آنان این صحنه را دیدند فرار کردند و به خانه‌های خود پناه بردند و درها را به روی خود بستند؛ اما باد درها را از جا کند و آنها را بر زمین کوبید یا با خود برد و شن‌های روان یا همان احقاف را به پیکر آنها گسترد.

سَخَّرَهَا عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیَالٍ وَ ثَمَانِیَةَ أَیَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى الْقَوْمَ فِیهَا صَرْعَى کَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِیَةٍ

(خداوند) این تندباد بنیان‌کن را هفت شب و هشت روز پی‌درپی بر آنها مسلط ساخت و (اگر آنجا بودی) می‌دیدی که آن قوم همچون تنه‌های پوسیده و توخالی درختان نخل در میان این تندباد روی زمین افتاده و هلاک شده‌اند»(الحاقه/7)

آنها پیوسته زیر تلی از شن و ماسه ناله می‌کردند سپس تندباد شن‌ها را با خود برد که بار دیگر بدن‌هایشان نمایان گشت و آنها را برگرفت و به دریا ریخت.

به گزارش خبرنگار فعالیت‌های قرآنی خبرگزاری فارس، با توجه به اینکه تاریخ آزمایشگاه مسایل گوناگون زندگى بشر است و آنچه را که انسان در ذهن خود با دلایل عقلى ترسیم مى‏کند در صفحات تاریخ به صورت عینى باز مى‏یابد، نقش تاریخ را در نشان دادن واقعیات زندگى به خوبى مى‏توان درک کرد

در داستان‌های قرآنی شکست مرگبارى که دامن یک قوم و ملت را بر اثر اختلاف و پراکندگى مى‏گیرد یا پیروزى درخشان قوم دیگر را که در سایه اتحاد و همبستگى به دست میآید به روشنی قابل درک است، بر همین اساس توجه، تأمل و تدبر در سرنوشت افراد و اقوامی که پا در بیراهه‌های شیطان‌ساز نهاده و در دره‌های ذلالت سقوط کرده‌اند موجب تنبه و هوشیاری ما می‌شود به طوری که می‌توانیم با خواندن داستان قوم عاد متوجه شویم که پایه‌گذاری شرک و کفر، آزار و اذیت و تمسخر پیامبر و درخواست نزول عذاب و زیباپنداشتن کارهای زشت در اثر فریب خوردن از شیطان مهم‌ترین دلایل هلاک این قوم شده است.

 

عذاب شدید و هلاكت سخت قوم عاد

به عذاب سختی كه خداوند بر قوم عاد فرستاد و آنها را به هلاكت رسانید، در آیات متعدد قرآن اشاره شده است(1) كه از همه آنها .چنین بر می‌آید كه عذاب آنها بسیار سخت و وحشتناك بوده است.

:در سوره حاقه آیه 6 به بعد چنین آمده

خداوند تند بادی طغیانگر و سرد و پر صدا را هفت شب و هشت روز پی در پی و بنیان كن بر قوم عاد مسلّط كرد، آن قوم یاغی هم .چون تنه‌های پوسیده و نخل‌های تو خالی، در میان آن تند باد كوبنده بر زمین افتادند و به هلاكت رسیدند، و همه آنها نابود شدند

:ماجرای هلاكت قوم عاد، در بعضی از تفاسیر چنین آمده است

سرزمین قوم عاد، بسیار پر درخت وخرم و حاصلخیز بود، وقتی كه از دعوت حضرت هود - علیه السلام - سر پیچی كردند، خداوند بارانرحمتش را به مدت هفت سال از آنها باز داشت. خشكسالی و قحطی، همه جا را فرا گرفت. هوا خشك و گرم و خفه كننده شده بود

حضرت هود - علیه السلام - به آنها فرمود: «توبه و استغفار كنید، تا خداوند باران رحمتش را به سوی شما بفرستد.» ولی آنها بر عناد و سركشی خود افزودند و دعوت آن حضرت را به مسخره گرفتند. خداوند به هود - علیه السلام - وحی كرد كه فلان وقت عذاب دردناكی به صورت باد تند و كوبنده بر آنها می‌فرستم

آن وقت فرا رسید، وقتی ملت گنهكار عاد به آسمان نگریستند ابری را دیدند كه به سوی سرزمین آنها حركت می‌كند، تصور كردند كه ابر نشانه باران است، از این رو شادمان شدند، و گفتند: «این ابری است باران زا كه به سوی درّه‌ها و آبگیرهایمان رو می‌آورد.» به استقبال آن شتافتند، و در كنار درّه‌ها و سیل گیرها آمدند تا منظره نزول باران پر بركت را بنگرند و روحی تازه كنند

ولی به زودی به آنها گفته شد؛ این ابر باران زا نیست، این همان عذاب وحشتناكی است كه برای آمدنش شتاب می‌كردید، این تند باد شدیدی است كه حامل عذاب دردناكی خواهد بود.طولی نكشید كه آن با تند و ویرانگر فرا رسید، و اموال و چهار پایان و خود آنها را نابود كرد.(2

نخستین بار كه متوجه ابر سیاهِ پر گرد و غبار شدند، وقتی بود كه آن باد به سرزمین آنها رسید و چهار پایان و چوپانان آنها را كه در اطراف بودند، از زمین برداشت و به هوا برد، خیمه‌ها را از جا می‌كند و چنان بالا می‌برد كه آنها به صورت ملخی دیده می‌شدند، هنگامی كه آن صحنه وحشت بار را دیدند، فرار كردند و به خانه‌های خود پناه بردند و درها را به روی خود بستند، ولی باد آن چنان تند بود كه درها را از جا می‌كند، و آنها را بر زمین می‌كوبید و با خود می‌برد و پیكرهای بی‌جان آنها را زیر خروارها شن، پنهان می‌ساخت.(3

آری آنها آن چنان در چنبره عذاب الهی قرار گرفتند كه به فرموده قرآن:

«ما تَذَرُ مِنْ شَی‌ءٍ اَتَتْ عَلَیهِ إِلاَّ جَعَلَتْهُ كَالرَّمِیمِ؛ آن باد تند از هر چیز كه می‌گذشت، آن را رها نمی‌كرد، تا این كه آن را هم چون استخوانهای پوسیده می‌نمود.»(4)

نجات هود - علیه السلام - و مؤمنان

چنان كه در قرآن، آیه 58 سوره هود آمده، خداوند می‌فرماید: 

و هنگامی كه فرمان عذاب ما فرا رسید، هود و كسانی را كه به او ایمان آورده بودند، به رحمت خود نجات دادیم، و آنها را را از عذاب شدید رهایی بخشیدیم

مطابق پاره‌ای از روایات، هود و اطرافیانش، بعد از هلاكت قوم، به سرزمین حضر موت كوچ نموده، و تا آخر عمر در آن جا زیستند

:مولانا در كتاب مثنوی، ماجرای نجات هود و ایمان‌آورندگان را در اشعار خود ترسیم نموده كه خلاصه شرح آن چنین است

هنگامی كه طوفان شدید و تند باد سركش (هفت شب و هشت روز) بر قوم عاد فرود آمد، به هر كس كه می‌رسید. او را می‌كوبید و به هلاكت می‌رسانید، حضرت هود - علیه السلام - در همان روزِ اولِ عذاب، به دور خود و افرادی كه به او ایمان آورده بودند، خط دایره‌ای كشید و به آنها فرمود:

هشت روز در میان این دایره بمانید، و اعضای متلاشی شده تبه‌كاران را در بیرون از دایره تماشا كنید

طوفان سركش به آنان كه در داخل دایره بودند، كوچكترین آسیبی نرساند، بلكه همان طوفان نسیم روح افزایی

 برای آنها بود، ولی جسدهای كافران در هوا، گاهی با سنگ برخورد می‌كرد، و گاهی طوفان آن چنان بدن
 
آنها را به یكدیگر می‌زد كه استخوانهایشان مانند دانه‌های خشخاش ریز ریز، بر زمین می‌ریخت.


منابع:
1- مانند سوره ذاریات آیه 41 به بعد، و سوره حاقّه آیه 6 به بعد، و سوره قمر آیه 18 به بعد.
2- تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 18.
3- تفسیر فخر رازی، ج 28، ص 28.
4- ذاریات، 42.


http://hedayat95.kowsarblog.ir/%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA

توضیح بیشتر : پیامبر قوم عاد حضرت هود -علیه السلام- است. این پیامبرالهی در سن چهل سالگی به پیامبری مبعوث شد. قوم هود که نسبشان به «عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح» می رسید به همین دلیل به قوم عاد موسوم شدند. مردم این قوم مردمی قوی هیکل با عمری طولانی و ثروتمند بودند. سرزمین آنها «احقاف» و در جنوب غربی جزیرة العرب بین یمن و حضرموت، یا یمن و مهرة بود.

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 15 آذر 1396


داستان قوم ثمود-قسمت1

(تـدبّـر قـرآنـی)


آنگاه که خداوند متعال قوم عاد را با بادهای توفنده و سرکش (بِریح صرصر عاتیة -حاقه / 6) به هلاکت رساند و حضرت هود(علیه السلام) و مؤمنان همراهش را نجات داد و رهایی بخشید، او در کنار همراهان با ایمانش، آن گونه که خداوند برای آنان تقدیر کرده بود، زندگی دوباره ‏ای از سر گرفتند از اقامتگاه هود و پیروان مؤمنش اطلاعی نداریم و متون نیز در این باره چیزی در اختیار ما نمی‏ گذارند.

سرانجام هود)علیه السلام) وفات یافت. نسل پیروان مؤمن و شایسته کردار او نیز به سرای باقی شتافت و نسل‏های جدیدی پا به جهان گذاشتند و اندک ‏اندک رشد کردند. به تدریج، نیرنگ، شرک و کفر در آنان کارگر افتاد و شیطان توانست آنان را بفریبد.
فرمان‏های شیطان را به خوبی اجرا کردند و سرسپرده او شدند. قبیله «ثمود» از همین نسل‏های جدید بنیان نهاده شد
«
ثمود» قومی مشرک و کافر بودند و در برابر اللّه، بت و معبودان ساختگی را می‏پرسیدند؛ تا این که خداوند متعال، صالح(علیه السلام) را از میان خودشان به رسالت و پیامبری برانگیخت.

 

واژه «ثمود» در لغت

قوم ثمود از لحاظ تاریخی پس از قوم عاد آمده ‏اند و درست مانند عاد از عرب‏های اصیل و فصیح ‏اند که زبان عربی فصیح را از عاد فرا گرفته بودند و به همین زبان تکلم می‏کردند. آنان همچنین از عرب بائده (اعرابی که دورانشان به سر رسیده) بودند، که خداوند متعال نسل آنان را منقرض کرد و هیچ اثر و نشانی از آنان باقی نگذارد.
واژه «ثمود» از واژگان فصیح عربی و برگرفته از ریشه «ثمد» است. ابن فارس در معجم مقاییس اللغة 
(ج1-ص388-387)ذیل «ثمد» می‏نویسد:

 «ثمد» هر چیز اندک را گویند. به آب اندک و قلیل نیز ثمد گویند. «اثمد»: نوعی سرمه معروف است و کسانی که این نوع سرمه را استفاده می‏کنند، بسیار اندک هستند. 

شاید همین مطلب سبب نامگذاری این قوم به «ثمود» باشد؛ چه آنان در سرزمینی می‏زیستند که بسیار کم آب بود و پس از قوم عاد، قوم ثمود در آن بنیان نهاده شد.


قوم ثمود پس از قوم عاد آمده اند

یکی از دلایل این مدعا، سیاق و ترتیب داستان این دو قوم در قرآن است؛ در سوره‏ های اعراب، هود، شعراء و قمر، داستان ثمود پس از داستان قوم عاد آمده است. در سوره‏ های فصلت، ذاریات، نجم، حاقه و فجر نیز که به این قوم تنها اشاره‏ ای گذرا شده است. این تقدم و تأخر که در قرآن آمده، شاید از حیث تاریخی نیز با واقعیت منطبق باشد.

یکی دیگر از دلایل قرآنی این تقدم و تأخر، سخن پیامبر قوم ثمود، صالح(علیه السلام) خطاب به قوم خویش است که قرآن کریم از زبان او می‏گوید: 

واذکروا اذ جعلکم خلفاء من بعدعاد... (اعراف/74) 

به یاد آورید آن گاه که شما را از پس قوم عاد، جانشین آنان کرد)». این دلیل قرآنی، نصیّ صریح و آشکار بر این است که خداوند متعال، قوم ثمود را جانشینان قوم عاد قرار داده بود و جانشین، کسی است که بعد می‏ آید.

 

اقامتگاه قوم ثمود: سرزمین حجر

قرآن کریم در برخی از آیات از اقامتگاه قوم ثمود خبر داده و می‏فرماید:

و ثمود الذین جابوا الصخر بالواد(فجر/9)

 که در این آیه از ساختمان‏های قوم ثمود و این که آنان این ساختمان‏ها را با بریدن صخره‏ها و سنگ‏های کوه‏ها بنا می‏کردند، یاد شده است. همچنین مفاد این آیه می‏رساند که قوم ثمود در سرزمینی کوهستانی و پر از صخره زندگی می‏کردند.
در آیاتی دیگر خداوند متعال می‏فرماید: 

ولقد کذب اصحاب الحجر المرسلین*و ءاتینهم آیاتنا فکانوا عنها معرضین* و کانوا ینحتون من الجبال بیوتاً ءامنین* (حجر/ 82-80)

قوم ثمود در سرزمینی به نام «الحجر» می‏زیستند؛ از همین رو خداوند آنان را «اصحاب الحجر» خوانده است. همچنین در این آیات از چگونگی اقامت و زیست قوم ثمود در سرزمین «الحجر»... که ناحیه ‏ای کوهستانی و پرصخره و سنگ بود، سخن رفته است. آنان در کمال آسودگی و امنیت خاطر، از کوه‏ها خانه می‏تراشیدند. از این آیات دریافت می‏شود که کوه‏ها و دره‏های این سرزمین، از جنس سنگ‏های سست بود و به راحتی تراشیده می‏شد. همچنین مهارت قوم ثمود در تراشیدن کوه‏ها، پیشرفت آنان و به ویژه توانایی‏شان در هنر معماری و مهندسی و نقشه‏ کشی ساختمان، در این آیات مشهود است. 

حضرت صالح(ع) توانایی و مهارت قوم ثمود را در تراشیدن صخره‏ها و کوه‏ها، عنایت و فضل الهی می‏دانست و پیوسته این حقیقت را به آنان یادآوری می‏کرد. خداوند متعال می‏فرماید: 

و تنحتون من الجبال بیوتاً قرهین». واژه «فرهین» در این آیه، دو گونه قرائت معتبر دارد: «فارهین» و «فرهین»

1

«فارهین» جمع واژه «فاره» به معنای کسی است که کارها را با مهارت به انجام می‏رساند. قرآن کریم در این آیه قوم ثمود را به استادی در تراشیدن خانه‏ ها ستوده است.
2

«فرهین»جمع واژه «فره» به معنای شخص سرمست، سبک سر، رفاه طلب و اسراف کار است. اگر این واژه به این صورت قرائت شود، مفاد آیه، مذمت و نکوهش قوم ثمود را می‏رساند؛ چرا که آنان با ساختن خانه‏ هایی استوار در دل کوه‏ها، سرمست و سبک سر شدند و در زندگی‏شان اسراف را در پیش گرفتند.
این دو معنا به ظاهر متناقض می‏نماید ولی در حقیقت چنین نیست. قوم ثمود از توانایی‏شان در تراشیدن خانه ‏ها از سنگ، استفاده بهینه کردند؛ اما با به کارگیری آن در راه رفاه‏ طلبی و سرمستی تباهش ساختند. همین امر سبب شد که قرآن کریم به نکوهش و مذمت آنان بپردازد.

آنان تا جایی پیشرفت کردند که در دشت‏های وسیع نیز کاخ‏هایی استوار بنا نهادند و حضرت صالح(ع) این امر را به قومش یادآور می‏شود:

 واذکروا اذجعلکم خلفاء من بعد عاد و بوّأ فی ‏الارض تتخذون من سهولها قصوراً و تنحتون الجبال بیوتاً فاذکروا ءالاء الله ولا تعثوا فی ‏الارض مفسدین(اعراف/74)

و یاد آورید آن گاه که شما را از پس [قوم] عاد جانشین [آنها] کرد و شما را در این سرزمین جای داد که از جاهای نرم و هموار آن کاخ‏ها می‏سازید و کوه‏ها را برای ساختن خانه ‏ها می‏تراشید؛ پس نعمت‏های خدا را به یاد آرید و در زمین به تبهکاری مکوشید.


و در جای دیگر گفت: 

هو أنشأکم من الارض و استعمرکم فیها (هود/61) 

خداوند شما را از زمین [خاک] آفرید و شما را به آبادانی‏ اش واداشت.


موقعیت مکانی «الحجر»

سرزمین «الحجر»، اقامتگاه ثمودیان، در شمال غربی حجاز و در میان راه قدیمی که مدینه منوره را به سرزمین تبوک ارتباط می‏دهد، قرار دارد.
رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) هنگامی که از مدینه به سوی سرزمین تبوک راه افتاد، در میانه راه به منطقه «الحجر» رسید. بخاری و مسلم به نقل از عبدالله بن عمر روایت کرده‏اند که او گفت: آنگاه که پیامبر خدا(ص) گروهی از مسلمانان را در سرزمین تبوک فرود آورد، آنان را به منطقه «الحجر» برد تا خانه‏ های (سنگی) ثمودیان را نشانشان دهد. همراهان پیامبر(ص) از چاه‏های آبی که قوم ثمود در گذشته ‏های دور از آنها می‏نوشیدند خود را سیراب کردند و از همان آب (برای پختن نان) خمیر فراهم ساختند و دیگ و پایه برپا کردند.
رسول خدا(ص) تا متوجه شد که چنین کردند، فرمان داد که آب درون دیگ‏ها را به روی زمین بریزند و خمیر را نیز خوراک شتران کنند. سپس به راه خود ادامه می‏دادند تا این که رسول خدا(ص) آنان را به نزدیک همان چشمه یا چاپ آبی رساند که ناقه صالح از آب آن می‏نوشید. در این هنگام پیامبر، همراهانش را از وارد شدن به اقامتگاه قومی که به عذاب و قهر الهی گرفتار آمدند، بازداشت و فرمود: بیم آن دارم که شما نیز مانند آنان گرفتار (عذاب الهی) شوید؛ پس به اقامتگاه آنان در نیایید.

این گزارش عبدالله بن عمر - که حدیث شناسان آن را از جمله روایات صحیح دانسته‏ اند - دو مشخصه و ویژگی سکونتگاه ثمودیان را روشن می‏سازد: یکی این که محل اقامت آنان همان سرزمین «الحجر» است و در قرآن نیز آمده است. دیگر آن که حدود جغرافیایی سرزمین «الحجر» در میانه راه مدینه و تبوک قرار دارد. همچنین در این گزارش مشخص شده است آبی که ناقه صالح(ع) از آن می‏نوشید، در طول سالیان دراز هرگز خشک نشد و حتی در عصر پیامبر نیز دارای آب بوده که ایشان به همراهانش اجازه داده است تنها از آب آن بنوشند و استفاده دیگری نبرند.


                مدائن صالح(ع) و سرزمین «العلاء»

سرزمین «الحجر» از آغاز تاریخ (درخشان) اسلام تاکنون به عنوان «العلا» نام گرفته است. یاقوت حموی در معجم البلدان می‏نویسد: «العلا» به ضم حرف عین و الف مقصور در پایان، نام مکانی در نزدیکی سرزمین وادی القری، میان راه حجاز تا شام، که رسول خدا(ص) هنگامی که به تبوک می‏رفت، در آنجا فرود آمد». این سرزمین را هم‏اکنون نیز به نام «العلا» می‏خوانند. در سرزمین «العلا» ناحیه‏ ای کهن و باستانی واقع بود که اکنون به سبب ارتباطش با صالح پیامبر(ع)، آنجا را «مدائن صالح» می‏نامند.

آثار باستانی قوم ثمود در گذر ایام از میان نرفته است و برخی از خانه ‏هایی که در دل صخره‏ها و کوه‏ها تراشیده بودند، پیوسته ماندگار بوده است و استادی و مهارت آنان در هنر شهرسازی از دقت‏های ظریفی که در ساخت این خانه ‏ها به کار برده‏اند، نمودار است
کسانی که آثار باستانی قوم ثمود را در ناحیه «مدائن صالح» سرزمین «العلا» از نزدیک مشاهده کرده‏اند، می‏گویند این آثار در زیبایی و استحکام، بر آثار باستانی همانند آن در سرزمین نبطی‏ها در جنوب اردن، برتری قابل توجهی دارد

 

برخی مظاهر پیشرفت در میان قوم ثمود

قوم ثمود بنابر آیات قرآن علاوه بر تراشیدن خانه‏ ها در دل کوهها به عمران و آبادانی دشت‏ها و زمین‏های هموار نیز می‏پرداختند.

 و بوّأ فی ‏الارض تتخذون من سهولها قصوراً

و بدین سبب به اطمینان و آرامش خاطر دست یافته بودند.


و کانوا ینحتون من الجبال بیوتاً آمنین  (حجر/82)

و از کوه‏ها خانه ‏ها می‏تراشیدند در حالی که ایمن و آسوده خاطر بودند.


آنان در کشاورزی، بهسازی اراضی، استخراج آب و استفاده از محصولات زراعی و باغی، به سطح بالایی از پیشرفت رسیده بودند.

قرآن کریم از لسان پیامبرش صالح(ع) این امر را به آنان یادآور می‏شود؛ آنجا که می‏فرماید

أتترکون فی ما ههنا ءامنین* فی جنات و عیون* و زروع و نخل طلعها هضیم* و تنحتون من الجبال بیوتاً فرهین*(شعراء/149-146)

آیا شما را در آن چه اینجاست - یعنی نعمت‏ها - ایمن خواهند گذاشت؟ و در باغ‏ها و چشمه سارها * و کشتزارها و خرما بنها که شکوفه ‏اش (میوه‏اش) نازک و لطیف است. و از کوه‏ها استادانه (و با قرائت فرهین یعنی سرمستانه و از روی تکبر) خانه‏ ها می‏تراشید.

قرآن کریم در این آیات به آسوده بودن قوم ثمود در سکونتگاههاشان و متنعم بودن آنان از زمین‏ها و محصولات کشاورزی و باغی اشاره کرده است.
آنان، کشتزارها و باغ‏های خود را از چشمه سارهایی که در اختیار داشتند سیراب می‏کردند و بسیاری از محصولات زراعی را به عمل می‏آوردند و به سبب حاصلخیزی باغات، به کاشت انواع مختلف درختان میوه به ویژه خرما می‏پرداختند.

قرآن کریم در این آیات، شکوفه- یا میوه -درخت خرما را با وصف «هضیم» ستوده است که به معنای نازک، لطیف و زودهضم می‏باشد

 



خداوند قوم ثمود را به آبادانی زمین واداشت

قدرت قوم ثمود برای تسلط بر زمین، باغ‏ها، بوستان‏ها و کشتزارهایی که آنان بر روی زمین پدید آوردند، خانه ‏هایی که در دل کوه‏ها تراشیدند و کاخ‏هایی که در دشت‏ها ساختند، همگی نشانه ‏هایی است بر این که خداوند قوم ثمود را واداشت که به آبادسازی زمین بپردازند.
این همان استعمار حقیقی و مثبت است که خاستگاهی الهی دارد و صالح(ع نیز در این آیه بدان اشاره کرده است

قال یا قوم اعبدوا الله ما لکم من اله غیره هو انشأکم من الارض و استعمرکم فیها فاستغفروه ثم توبوا الیه ان ربی قریب مجیب (هود/61) 

صالح گفت: ای قوم من! خدای یکتا را بپرستید، شما را جز او خدایی نیست؛ اوست که شما را از زمین آفرید و شما را به آبادکردن آن واداشت؛ پس، از او آمرزش بخواهید و آنگاه به سوی او باز گردید که پروردگار من نزدیک و پاسخ دهنده است.

همانا خداوند آنان را برای زندگی بر روی زمین بیافرید و به آباد ساختن آن واداشت. به دیگر سخن، خداوند توانایی آبادانی و بهسازی زمین را به آنان عطا کرد و قوم ثمود نیز از رهگذر این توانایی، باغ‏ها و بوستان‏هایی فراوان پدید آوردند. از چشمه سارها و چاه‏های آب بهره‏برداری کردند و با وجود محصولات کشاورزی و باغی فراوان، در ناز و نعمت زیستند، بنابراین، صاحب و مالک اصلی این استعمار و آبادسازی، خداوند است و قوم ثمود تنها فاعل مادی و مستقیم آن بودند. عبارت قرآنی «هو أنشاکم من الارض و استعمرکم فیها» معنای صحیح استعمار را پیش روی ما می ‏نهد.

استعمار صحیح، آبادسازی زمین و بهره برداری بهینه از منابع سرشار آن است و آدمی بدین وسیله به بالاترین سطح پیشرفت نایل می ‏آید و همچنین سطح زندگی مادی خود را بهبود می‏بخشد. این موارد، جملگی، نمودار مقام خلافت اللهی انسان است. ولی استعمار به مفهوم غربی آن، حقیقتاً استعمار نیست؛ چه استعمار در معنای اصلی، آبادانی زمین است و مقصود اصلی آنهاو تأمین منافع و مصالح خود از رهگذر جذب و غارت این کشورها بوده و هست و این در واقع نه آبادسازی و «استعمار»، بلکه نابودسازی و «استدمار» است. کافران به «استدمار» زمین می‏پردازند و موءمنان نیک‏ کردار به «استعمار» آن.

"ادامه مطلب در پُست بعدی"

 ⬇️⬇️





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 آذر 1396


داستان قوم ثمود-قسمت2

(تـدبّـر قـرآنـی)



 ناقه صالح علیه السلام) نشانه خداوندی

خداوند متعال برای اثبات نبوت صالح(ع)، نشانه‏ ای روشن و معجزه ‏ای آشکار همراه او فرستاد تا به قومش ارائه دهد. این آیات روشن، ناقه (شترماده) ای بود منحصر به فرد و ویژگی‏های ظاهری آن با دیگر ناقه ‏های آن سرزمین تفاوت داشت. قرآن کریم در برخی آیات، پاره‏ ای از ویژگی‏های این ناقه را بیان داشته است، اما درباره چگونگی آفرینش آن، - اگرچه در برخی گزارش‏های آلوده به اسرائیلیات و خرافات، مطالبی به چشم می‏خورد - اطلاعاتی در اختیار ما نمی‏گذارد

قرآن کریم، سخن صالح(ع) خطاب به قوم ثمود را درباره این ناقه چنین گزارش می‏کند

قال یا قوم اعبدوا الله مالکم من اله غیره قد جاءتکم بینة من ربکم هذه ناقة الله لکم ءایة فذروها تاکل فی ‏أرض الله ولا تمسوها بسوء فیأخذکم عذاب الیم(اعراف/73) 

صالح گفت: ای قوم من! خدای را بپرستید، برای شما معبودی جز او نیست؛ در حقیقت، برای شما از جانب پروردگارتان دلیلی آشکار آمده است. این ماده شتر خدا برای شماست که پدیده‏ای شگرف و نشانه [خداوندی] است. پس آن را (به حال خود) واگذارید تا در زمین خدا بخورد و گزندی به او نرسانید تا [مبادا] شما را عذابی دردناک فرو گیرد.

این ناقه (شتر ماده)، دلیلی آشکار در جهت اثبات نبوت صالح(ع) برای قوم ثمود بود. این پدیده شگرف که دیگران از آوردن مانند آن عاجز و ناتوان بودند، دلیل صداقت این پیامبر بود؛ چرا که خداوند متعال با این معجزه در حقیقت پیامبرش را تصدیق کرده است.
اضافه ناقه به خداوند و کاربرد عبارت «ناقة‏الله» از نوع اضافه تشریفی است که برای احترام و عزت بخشیدن به ناقه ‏ای که از دیگر شتران ممتاز بوده، به کار رفته است. این اضافه به معنای ملکیت نیست؛ چرا که هر آنچه در هستی است، ملک اوست.
یکی از ویژگی‏های شگفت‏ انگیز و معجزه ‏سان این شتر ماده، آب نوشیدنش بود که در برخی از آیات قرآن به آن اشاره شده است.
 (شعراء/156-155 و قمر/28-27)

صالح(ع) آب را میان ثمودیان و ناقه قسمت کرده بود؛ بدین گونه که مقرر شد یک روز ثمودیان از آب استفاده کنند و روز دیگر آب را در اختیار ناقه بگذارند تا هرچه می‏خواهد بنوشد. او همچنین ثمودیان را هشدار داده بود که این ناقه را هرگز آسیب و گزندی نرسانند تا مبادا به عذاب الهی گرفتار آیند.


حضرت صالح(ع) همگان را به توحید فرا می ‏خواند

صالح(ع) دعوت خود را با فراخواندن قوم ثمود به توحید و یکتاپرستی و شریک قرادادن برای وی، آغاز کرد. او خطاب به قوم خود فرمود

یا قوم اعبدوا الله مالکم من اله غیره

ای قوم من! الله را بپرستید. برای شما معبودی جز او نیست(هود/61) 

 او به آنان یادآور شد که فرستاده ‏ای در خور اعتماد است و آنان را به پیروی از دستورات الهی و پرهیزکاری فرمان داد(شعراء/142-141) او همچنین فهماند که چشم داشت هیچ پاداشی از آنان ندارد، چرا که تنها تکلیفش را در راه دعوت آنان به یکتاپرستی انجام داده و مزد او را تنها خداوند می‏دهد. (شعراء/145)
صالح(ع) از ثمودیان خواست که به ناقه خداوند به عنوان یک پدیده شگرف و معجزه الهی، با بصیرت بنگرند و از آزار رساندن به آن بپرهیزند
 (اعراف/73)

 او یادآور شد که خداوند آنان را جانشینان قوم عاد قرار داده و با مسخر ساختن زمین برای آنان، نعمت‏های بی‏شماری را در اختیارشان نهاده است و در برابر، از آنان خواست که نعمت‏های الهی را سپاس گویند و از کفران نعمت و فسادانگیزی دوری جویند. (اعراف/74) 
پیامبرِ قوم ثمود همچنان که آنان را به پیروی خداوند و پرهیزکاری و گردن نهادن در برابر دستورات او به عنوان فرستاده خداوند فرمان می‏داد، در برابر، آنان را از سرسپردگی در برابر دستورات اسراف‏کاران، فسادانگیزان و ستمکاران بازداشت
  (شعراء/152-150) 
ثمودیان، پیامبرشان صالح را به سحر و افسون‏زدگی
(شعراء/153)  و کذب و دروغگویی(قمر/25) متهم کردند و به او گفتند که پیش از این ما به تو امیدها داشتیم(هود/62) ولی صالح(ع) خطاب کرد اگر او بر روش و منش آنان رفتار کند و خدای را نافرمانی کند، هیچ یک از آنان نمی‏توانند در برابر خدا او را یاری رساند و تنها بر زیان او می‏افزایند (هود/63)

ثمودیان کافر به این هم بسنده نکردند و سران مستکبر قوم، به تشکیک در اعتقادات مستضعفانی که به صالح ایمان آورده بودند پرداختند ولی نمی‏دانستند که ایمان و یقین در دل و جان آنان نفوذ کرده است(اعراف/76-75) 
رویارویی اصحاب حق و پیروان باطل در طول تاریخ و در همه زمانها و مکانها بوده است. اصحاب حق از یقین و ایمان و استواری و پیکار در راه عقیده برخوردار بوده ‏اند و پیروان باطل به سبب عناد ورزی و غرور و با بهره‏ گیری از وسایل و شیوه‏ های گوناگون، حقیقت مداران را به سرپیچی از حق و حقیقت وا می‏داشتند و نتیجه آن پیدایش دو طریق حق و باطل در طول تاریخ است


«ناقة الله» کشته می‏شود!!

با همه تأکیدات و هشدارهای صالح(ع) در پاسداشت ناقه و آزارنرساندن به او قوم ثمود از این فرمان روی بر تافتند و سرانجام ناقه خداوند را کشتند؛ با این که از میان ثمودیان یک تن ناقه را پی کرد ولی قرآن کریم پی‏کردن ناقه را به همه آنان نسبت داده است(قمر /29)چرا که همه آن کافران او را به این کار واداشتند(قمر/29)
قرآن کریم، آن یک تن را که به این کردار پلید دست زد، اشقا (بدبخت‏ترین) قوم ثمود معرفی می‏کند
(شمس/12)و رسول خدا(ص) نیز در روایتی او را یکی از بزرگان و سران قوم ثمود می‏داند(صحیح نجاری) همچنین ضمن بیان همانندی‏ هایی میان کشنده ناقه صالح و قاتل علی(ع)

 

پیامبر(ص) خطاب به امیر مومنان علی(ع)  می‏فرمایند:

ای علی! آیا تو را خبر دهم که بدبخت‏ترین مردان کیانند؟ یکی مرد سرخ چهره ثمود که ناقه صالح را پی کرد و دیگری مردی که محاسنت را از خون سرت خضاب می‏کند.(مسند احمدبن حنبل)

البته در میان کافران قوم ثمود، نه گروه بودند که با یکدیگر هم سوگند شدند به صالح(ع) شبیخون بزنند و او و خانواده‏ اش را به قتل برسانند و در پایان نیز بگویند ما از کشتن صالح و خانواده ‏اش اطلاع نداریم؛ آنان نمی‏دانستند که خداوند نیرنگ آنان را می‏داند و سرانجام آنان را به هلاکت می‏رساند(نمل/51-48) در روایت است که آنان برای شبیخون زدن به صالح(ع) در غاری پنهان شده بودند که خداوند مخفیگاهشان را بر سر آنان ویران ساخت و همگی‏شان را به هلاکت رساند.

 

سرانجام قوم ثمود: هلاکت

پس از آن که ثمودیان کافر ناقه خداوند را پی کردند، صالح(ع) به آنان خبر داد که تنها تا سه روز دیگر از زندگی در دار دنیا برخوردار خواهند بود(هود/65)و چون هنگام عذاب فرا رسید، صالح و پیروان با ایمان نجات یافتند(هود/66 و فصلت/18)و چنان عذاب مرگباری بر ثمودیان فرود آمد که جملگی چون گیاهان خشکیده، خرد شدند(قمر/31)
قرآن کریم از عذاب قوم ثمود با تعبیرهای «صیحه»(هود/67)»رجفة»عراف/78)

(لرزش زمین) و«صاعقه» (آذرخش) (ذاریات/44) یاد کرده است
میان این تعبیرهای گوناگون هیچ گونه تضادی وجود ندارد؛ چرا که ممکن است به مراحل و درجات مختلف این عذاب مرگبار اشاره داشته باشد.
 

نویسنده: علیرضا بهاردوست


توضیح و آشنا بیشتر با "مدائن"

مدائن، چنانچه تاریخ‌نویسان اسلام یاد کرده‌اند، از هفت شهر به نام‌های مشخص که در تلفظ آنها اختلاف وجود دارد، تشکیل می‌شده‌است، از این قرار بوده: شهر کهنه یعنی "تیسفون" و یک میل در جنوب آن "اسبانبر" و مجاور آن رومیه، هر سه در جانب خاوری دجله و در جانب دیگر سلوکیه که آن را  "وه اردشیر" نیز میخواندند و شهری کوچک در شمال  اردشیر"در زنیدان"و یک فرسخ زیر آن "ساباط" که به گفتهٔ یاقوت حموی، ایرانیان آن را "بلاس‌آباد" می‌نامیدند و "ماحوزا"شهری بود نزدیک وه‌اردشیر که دره‌ای آن را از این شهر جدا می‌کرد.

منبع : https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%86


توضیح بیشتر : پیامبر قوم ثمود هم حضرت صالح -علیه السلام- بود. قوم ثمود از فرزندان «ثمود بن عامربن ارم بن سام بن نوح» بودند. قوم ثمود در سرزمین«حجر»که میان حجاز و شام قرار داشت، زندگی می کردندو هنوز آثاری از خانه های آنها درآن سرزمین موجود است و کسانی که در گذشته با شتر از راه شام به مکه می رفته اند، در سر راه خود از آنجا عبور کرده و آثار مزبور را دیده اند.





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 14 آذر 1396


آل فـرعـون(قسمت1)

(تـدبّـر قـرآنـی)



تعبیر «آل فرعون» 13 بار در قرآن آمده كه در یك مورد از مأموریت موسى(علیه السلام) به سوى آنان و در موارد دیگر از كفر، تكذیب، شكنجه گرى و در نهایت، عذاب آنان در دنیا، برزخ و آخرت سخن رفته است. با توجّه به گوناگونى معانى آل، مفسّران در گستره شمول آل فرعون بر یك رأى نیستند؛ ولى با توجّه به كاركرد این واژه، گویا مقصود، نزدیكان، پیروان و هم فكران وى باشند.


چنانكه قارون از بنی اسرائیل [= قوم موسى] است (قصص/28، 76) و در ردیف فرعون، هامان و در حقیقت آل فرعون قرار گرفته (عنكبوت/29، 39؛ غافر/40، 24) و همسر فرعون، از آل او به شمار نرفته؛ بلكه مَثَل اهل ایمان معرّفى شده است. تحریم/66‌،11


قرآن از كسانى كه برگِرد فرعون، كارگزار و هم رأى وى بوده اند، با تعابیر قوم 27 بار، ملا 13 بار، ركن یك بار، جُند و جنود 6 بار یاد كرده كه با آل فرعون، تقارب مفهومى و مصداقى دارند؛ به طور مثال، انطباق قوم فرعون بر آل فرعون، با كنار هم نهادن آیاتى نظیر «یَقدُمُ قَومَهُ یَوم القِیـمَة...» (هود/11، 98) و «و‌أَغرَقنا ءَالَ فِرعَون...» (بقره/2، 50) به دست می آید؛ چنان كه قرآن، كشتار پسران بنی اسرائیل و ستم به آنان را گاهى به فرعون (قصص/28،4)، گاهى به آل فرعون (بقره/2، 49) و گاه به قوم فرعون (اعراف/7، 127) نسبت داده و ارسال موسى را به سوى فرعون و قوم وى (نمل/27، 12) فرعون و ملأ (اعراف/7، 103) و آل فرعون (قمر/54‌، 41) دانسته است.


در تورات نیز از اطرافیان و كارگزاران فرعون و ستم آن ها بر بنی اسرائیل و نیز از نزول عذاب و نابودى آنان در رود نیل سخن رفته است.[2]

 

توجّه قرآن به سرگذشت آل فرعون

نگاهى به آیات و سوره هاى قرآن، اهتمام فراوانِ قرآن به تبیین داستان آل فرعون از زوایاى گوناگون را نشان می دهد. دراحوال دیگرپیامبران، محاجّه آنان با قومشان دیده می شود؛ مانند مناظره ابراهیم(علیه السلام)با قوم خود (انعام/6‌،74ـ82) و محاجه لوط(علیه السلام)(شعراء/26، 160ـ 175 یا گفتگوى آنان باسران قومشان، چون نوح، هود، صالح و شعیب(علیهم السلام)(هود/11، 25ـ95؛ اعراف/7، 59 ـ 93) یا محاجّه ابراهیم با طاغوت زمان خود (بقره/2، 258) امّا در محاجّه هاى موسى و فرعون، حضور اطرافیان فرعون در كنار فرعون، موضوعیّت ویژه می یابد و از اعمال و سرنوشت آنان نیز در مواضع گوناگون سخن می رود
دلیل موضوعیّت یافتن سرگذشت آل فرعون در قرآن، شاید از این رو است كه بسیارى از اصول و سنّت‌هایى كه خداوند در سراسر قرآن، به صورت كلّى بیان فرموده، در داستان آل فرعون به صورت عینى تبیین شده؛ چنان كه قرآن، آنان را عبرت آیندگان قرار داده است:

 فَجَعَلنـهُم سَلَفاً و مَثَلا لِلأَخِرین (زخرف/43، 56) ابن عاشور، علّت تخصیص آل فرعون را به ذكر در قرآن، سرنوشت نهایى آنان دانسته و گفته است: فقط نابودى این امّت نزد اهل كتاب روشن است؛ برخلاف هلاكت عاد و ثمود كه نزد عرب از شهرت بیش ترى برخوردار بوده؛ از این رو، سرگذشت آنان مورد توجّه قرآن قرار گرفته است.[3

 

اخلاق و رفتار آل فرعون

اخلاق زشت و رفتار ناهنجار آل فرعون در قرآن گزارش، و‌زوایاى آن به تفصیل تبیین شده است. و نقش این گونه، رفتارها در انحطاط و سرانجامِ شوم این قوم، از علل اهتمام قرآن به بررسى و تبیین اعمال و سرنوشت آنان است. برخى از اوصاف فرعونیان كه در قرآن گزارش شده، بدین قرار است:


1- سوءِ ادب

این حالت در گفتگوى آنان با پیامبرشان مشهود است: 

و‌لَمّا وَقَعَ عَلَیهِمُ الرِّجزُ قالوا یـموسىَ ادعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِندَك 

 و هنگامى كه بر آل فرعون عذاب فرود آمد، گفتند: اى موسى! پروردگارت را به عهدى كه نزد تو دارد براى ما بخوان(اعراف/7، 134)

 این سخن به دلیل وصف خداوند به پروردگار موسى و نه پروردگار خودشان، آن هم در حالت خطر، حاكى از سوء ادب آنان است.[4]

 

2-انكار و عناد

فَلَمّا جاءَتهُم ءَایـتُنا مُبصِرَةً قالوا هذا سِحرٌ مُبینٌ  و جَحَدوا بِها و استَیقَن تها أَنفُسهُم ظُلماً و عُلُوّاً فَانظُر كَیفَ كان  عـقِبَةُ المُفسِدین 

 پس هنگامی كه آیات روشن گر ما به سوى آنان آمد، گفتند: این سحرى آشكار است و با آن كه دل هایشان بدان یقین داشت، آن را از روى ستم و تكبّر انكار كردند؛ پس ببین كه فرجام فسادگران چگونه بود.(نمل/27، 13و14)

 این گروه، به موقعیّت والاى موسى و قدرت‌مندى خداى وى نیز معتقد بودند؛ با این حال، در لجاجت با وى كوتاهى نمی كردند. همچنین (اعراف/7، 13).


3-خودپسندى

فَإِذا جاءَتهُم الحَسَنةُ قالوا لَنا هـذِهِ و إِن تُصِبهُم سَیِّئَةٌ یَطَّـیَّروا بِموسى و مَن مَعَه.... (اعراف/7، 131) 

اگر فراوانى و نعمت به آنان می رسید، آن را حقّ خود دانسته، نه این كه از جانب خدا بدانند و می گفتند: فراوانى نعمت كه هماره در بلاد ما بوده، حقّ ما است و آن را از جانب خدا نمی دانستند تا سپاس آن را به جاى آورند[5] و هرگاه به ایشان عذاب‌هایى مانند خشك‌سالى نازل می شد، موسى و قوم وى رابه بد یُمنى متّهم می كردند.[6] 


خداوند در پاسخ آنان می فرماید: 

أَلاَ إِن ما طـئِرُهُم عِندَاللّهِ ولـكِن  أَكثَرَهم لاَ یَعلَمون(اعراف/7،131)

 خدا است كه شومى و بركت می آورد و اگر می اندیشیدند، خیر یا ایمنى از شر را پیش از وقوع آن می طلبیدند[7] و در می یافتند امر شومى كه به آنان خواهد رسید، همان عِقابى است كه بدان وعده داده شده اند و خداوند آن را در روز قیامت و نه در دنیا بر سر آنان خواهد آورد.[8[



4-كاخ‌ سازى و خوش نشینى

از آیه 137 اعراف/7 برمی آید كه آل فرعون داراى قصرها و بناهاى برافراشته اى بودند كه خداوند آن ها را ویران كرد[9] : و‌َ دَمَّرنا ماكان   یَصنعُ فِرعَونُ و قَومُهُ و مَا كَانوا یَعرِشون


5-اختناق و مبارزه با توحید

و‌َقالَ رَجلٌ مُؤمِنٌ مِن ءَال فِرعَون  یَكُتُم إِیمـنهُ أَتَقتُلون  رَجُلا أَن یَقولَ رَبِّىَ اللَّه 

 و مردى مؤمن از آل فرعون كه ایمان خود را نهان می داشت، گفت: آیا مردى را می كُشید [به این گناه] كه می گوید: پروردگار من خدا است؟(غافر/40، 28) 

كتمان ایمان مؤمن آل فرعون و عزم آل فرعون به قتل موسى، از سخت‌گیرى فرعونیان درباره عقاید توحیدى دیگران حكایت دارد.[10]


6-بت‌پرستى

فرعونیان رها شدن خدایان دروغین را یكى از آثار تبلیغ موسى(علیه السلام)برمی شمرند و فرعون را به برخورد جدّى با موسى(علیه السلام)تحریك می كنند: 

و‌قالَ المَلاَُ مِن قَومِ فِرعَون  أَتَذَرُ موسى و قَومَهُ لِیُفسِدوا فِی الأَرضِ و یَذَرَكَ و ءَالِهَتَك(اعراف/7، 127)

                                             

7-استضعاف و استكبار

و‌أَورَثن ا القَومَ الَّذین  كانوا یُستَضعَفون  مَشـرِقَ الأَرضِ و مَغـرِبَها 

 و [پس از نابودى آل فرعون]به آن گروهى كه پیوسته تضعیف می شدند، [بخش هاى]باخترى و خاورى سرزمین [فلسطین]را میراث دادیم(اعراف/7، 137)

 به گفته برخى، فرعون، بنی اسرائیل را می آزرد و مملوك خویش می كرد و آنان را به گروه هایى تقسیم و هر گروه را به كارى براى خود چون بنّایى، زراعت و صناعت وا می داشت و افراد ناتوان را به پرداخت جزیه ملزم می كرد.[11]
قرآن در آیه دیگر گروهى از آل فرعون را مستكبرانى معرّفى كرده كه در آتش دوزخند و توانایى برداشتن عذاب از ضعیفان پیرو خود را ندارند: 

و‌إِذ یَتَحاجُّون  فِى الن ارِ فَیَقولُ الضُّعَفـؤُا لِلَّذین  استَكبَروا إِن ا كُنّا لَكُم تَبَعاً فَهَل أَنتُم مُغنون  عَنّا ن صیبَاً مِن  النّارِ  قالَ الَّذین  استَكبَروا إِنّا كُلٌّ فیها إِن  اللّهَ قَد حَكمَ بَین  العِباد(غافر/40، 47 و 48)


8-شكنجه و نسل كشى

و‌إِذ نجَّینـكُم مِن ءَالِ فِرعَون  یَسومون كُم سوءَالعَذابِ یُذبِّحون أَبناءَكُم و یَستَحیون  نِساءَكُم و فِى ذلِكُم بَلاَءٌ مِن رَبِّكُم عَظیم 

 و [یاد كنید]آن گاه كه شما را از چنگ فرعونیان رهانیدیم؛ [همان هایى كه]شما را سخت شكنجه می كردند؛ پسران شما را سر می بریدند، و‌زنان شما را زنده می گذاشتند و در آن [امر و بلا]و آزمایش بزرگى از جانب پروردگارتان بود. (بقره/2، 49)

 آیات 141 اعراف/7 و 6 ابراهیم/14 نیز به همین مطلب اشاره دارد. 

فخررازى درباره زیان هاى ذبح پسران و زنده نگه داشتن دختران بنی اسرائیل، به مواردى مانند كمى مردان، انقطاع نسل، عذاب روحى مادران و بهره گیرى جنسى از زن هاى آنان كه نهایت ذلّت یك قوم است،[12] اشاره می كند.


9-پیمان شكنى

آل فرعون هرگاه گرفتار عذاب می شدند، با موسى پیمان می بستند كه ایمان آورند و بنی اسرائیل را رها سازند و چون عذاب از آنان برداشته می شد، پیمان می شكستند: 

و‌لَمّا وَقَعَ عَلَیهِمُ الرِّجزُ قالوا یـموسىَ ادعُ لَنا رَبّكَ بِما عَهِدَ عِندَكَ لَئِن كَشَفتَ عَنّا الرِّجزَ لَنُؤمِن ن  لَكَ و لَنُرسِلَن  مَعَكَ بَنِی إِسرءِیلَ  فَلَمّا كَشَفنا عَنهُمُ الرِّجزَ إِلى أَجَل هُم بـلِغوه إِذا هُم یَنكُثون(اعراف/7، 134 و 135) 


و آیه 50 زخرف/43 نیز از پیمان شكنى آنان خبر می دهد: 

فَلَمّا كَشَفنا عَنهُم الْعَذابَ إِذاهُم یَنكُثون فعل مضارع در آیات پیشین، به تكرار و استمرار پیمان شكنی هاى آنان اشاره دارد.

 


10-تهمت

از دیگر رفتار فرعونیان متّهم ساختن موسى به انواع تهمت‌ها است: 


الف. تهمت سحر 

و‌قالوا یـأَیُّهَ السَّاحِرُ ادعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِندَكَ إِنّا لَمُهتَدون (زخرف/43، 49)

 ملأ فرعون گفتند: موسى جادوگر است: 

قالَ المَلاَ مِن قَومِ فِرعَون  إِن  هـذا لَسـحِرٌ عَلیم(اعراف/7، 109) 

ب. تهمت به فسادگرى

 سران قوم فرعون، موسى(علیه السلام)را به افساد در زمین متّهم كردند: 

و‌قالَ المَلاَُ مِن قَومِ فِرعَون  أتَذَرُ موسى و قَومَهُ لِیُفسِدوا فِی الأَرض(اعراف/7، 127) 

در همین جهت می گفتند كه موسى قصد دارد مردم را از سرزمینشان بیرون كند: 

یُریدُ أَن یُخرِجَكُم مِن أَرضِكُم(اعراف/7، 110) 

ج.‌شـگـون زدن: 

هنگامی كه آل فرعون بر اثر رفتارشان دچار خشك‌سالى شدند، به موسى و پیروانش شگون بد زدند: 

فَإِذا جاءَتهُمُ الحَسن ةُ قالوا لَنا هـذِهِ و إِن تُصِبهُم سَیِّئَةٌ یَطَّـیَّروا بِموسى و مَن مَعَه (اعراف/7، 131)


11-استهزا و تكذیب

هنگامى كه موسى(علیه السلام)با معجزه ها نزد فرعونیان آمد، به تمسخر می خندیدند: 

فَلَمّا جاءَهُم بِـایـتِنا إِذا هُم مِنها یَضحَكون(زخرف/43، 47)

و‌قالوا مَهما تَأتِنابِهِ مِن ءَایَة لِتَسحَرَنا بِها فَما ن حنُ لَكَ بِمُؤمِنین 

 و گفتند هر آیه اى كه بیاورى تا ما را بدان افسون كنى، ما به تو ایمان آورنده نیستیم(اعراف/7،132) 

این سخن، براى نا امید ساختن موسى از ایمان آنان است. 

كاربرد لفظ «آیه» و نیز تصریح به این نكته كه غرض موسى از آوردن نشانه، سحر كردن آنان است و همچنین استهزاى موسى است.


12-دعوت به آتش

آل فرعون از پیشوایان دعوت‌كننده به آتشند: 

و‌َجَعَلنـهُم أَئِمَّةً یَدعون  إِلَی النّار(قصص/28، 41)

 و بسیارى از ضعیفان قوم فرعون، پیروى از چنین پیشوایانى را موجب عذاب خود می دانند. (غافر/40، 47 و 489)


"ادامه مطلب در پُست بعدی"

 ⬇️⬇️





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 آذر 1396




آل فـرعـون(قسمت2)

(تـدبّـر قـرآنـی)


سیره و منش آل فرعون

قرآن، سه بار از دأب آل فرعون و پیشینیان آنان سخن گفته است. واژه دأب در اصل، استمرار و اصرار در كارى تا حدّ خستگى است؛ سپس معناى آن به شأن، امر و عادت منتقل شده است.[14] افزون بر اوصاف و اخلاقى كه از آل فرعون گذشت، چند رفتار زشت دیگر براى آنان عادتى شده بود كه ذكر آن عادت‌ها و فرجام شوم ایشان، درس عبرتى براى كافران و نیز تسكینى براى رسول اكرم(صلى الله علیه وآله)است. آیات مربوط به دأب آل فرعون، در سوره هاى آل عمران و انفال آمده و نزول آن ها با اوایل تشكیل حكومت اسلامى و وقوع جنگ بدر مقارن است كه مسلمانان در ضعف بودند و دشمنان آنان شوكت ظاهرى داشتند
در سوره آل عمران، پس از اشاره به عِدّه و عُدّه كافران، سخن از دأب آل فرعون رفته است: 

إِن  الَّذین كَفَروا لَن تُغنِی عَنهُم أَمولُهُم و لاَ أَولـدُهُم مِن ‌اللّهِ شَیئاً و أُولـئِكَ هُم وَقودُ الن ارِ  كَدَأبِ ءَال فِرعون  والَّذین مِن قَبلِهِم كَذّبوا بِـَایـتِنا فأَخَذهُم اللّهُ بِذُنوبِهِم واللّهُ شَدیدُ العِقاب(آل عمران/3، 10و 11)

 پس از این دو آیه می فرماید: «قُل لِلَّذین  كَفروا سَتُغلَبون  و‌تُحشَرون  إِلى جَهَنّم = به كافران بگو به زودى مغلوب و به سوى دوزخ محشور می شوید». (آل عمران/3، 12) در سوره انفال نیز در دو آیه نزدیك به هم، از دأب آل فرعون سخن رفته است. (انفال/ 8‌، 52 و 54) لفظ «ذنوبهم» در آیه 11 آل عمران/3 كه به صورت اسم ظاهر (به جاى ضمیر) و جمع آمده، نشان می دهد كه آل فرعون مرتكب گناهان دیگرى نیز شده اند؛ در غیر این صورت می فرمود: «فأخذهم اللّه به» یا «فأخذهم اللّه بذنبهم».[15]

 

تأثیر سرانِ آل فرعون بر تصمیم گیری هاى فرعون

هنگامی كه موسى براى انجام مأموریت خود،نزدفرعون می آید، بی درنگ سخن سران قوم فرعون را با یك‌دیگر نقل می كند (اعراف/7،109) بی آن كه از فرعون سخنى به میان آید. گویا آنان در مجلسى مشورتى بوده اند تا پس از مشاوره، آن چه راتشخیص می دهند، به فرعون باز گویند. آن چه آنان تشخیص دادند، مهلت موسى و هارون، و‌گردآوردن ساحران از شهرهاى دور و نزدیك بود.[16] (اعراف/7،109ـ112) قرآن در جایى دیگر، از مشورت فرعون با سران قوم خود درباره موسى سخن می گوید (شعراء/26، 34 و 35) و هنگام طرح توطئه كشتن موسى نیز سخن از سرانى است كه به این نتیجه رسیده اند: 

و‌جاءَ رَجُلٌ مِن أَقصَا المَدین ةِ یَسعى قالَ یـموسى إِن  المَلاَ یَأتَمِرون بِكَ لِیَقتُلوك(قصص/28، 20)

 

گروه هاى هم سو با آل فرعون

كسانى نیز هرچند از آل فرعون نبوده اند، به آنان در سركشى و انكار یارى می رساندند. یك گروه، ساحرانى بودند كه در حسّاس‌ترین لحظه ها، متوجّه خطاى خود شده، به خدا ایمان آوردند. (اعراف/7، 120 و 121؛ طه/20، 70؛ شعراء/26، 46 و 47) گروه دیگر، بزرگان بنی اسرائیل بودند: 


فَما ءَامَن  لِموسى إِلاَّ ذُرِّیَّةٌ مِن قَومِه عَلى خَوف مِن فِرعَون وَ مَلاَِیهِم أَن یَفتِن هُم 

 سرانجام [كسى]به موسى ایمان نیاورد، مگر فرزندانى از قوم وى در حالى كه بیم داشتند فرعون و سران آنان، ایشان را آزار بیازارند. (یونس/10،83)

به گفته علاّمه طباطبایى، ضمیر در «قومه» به موسى باز می گردد و مقصود از ذرّیّه، قوم موسى و نیز بعضى از ضعفاى بنی اسرائیل در برابر بزرگان این قوم است؛ هرچند بنی اسرائیل، همگى در بند قبطیان بوده اند، عادت صاحبان قدرت و ثروت در این گونه موارد، حفظ موقعیّت اجتماعى خود و تقرّب به جبّاران است. بزرگان بنی اسرائیل نیز از اظهار ایمان به موسى ناتوان بوده اند. داستان بنی اسرائیل در قرآن بهترین گواه براى نشان دادن عدم ایمان شمار بسیارى از مخالفان موسى[17] و پیامبران پس از او در میان بنی اسرائیل است؛ چنان كه قارون نیز با ستم بر قوم موسى و همراهى با آل فرعون وصف شده است: 

إِن قـرون كان مِن قَومِ موسى فَبَغى عَلَیهِم(قصص/28، 76)

 

مؤمن آل فرعون

قرآن در برابر تبیین استكبار و فساد آل فرعون، از مؤمن آل فرعون یاد و سخنان حكمت‌آمیز وى را به تفصیل بیان می كند. (غافر/40، 28 ـ 34 و 38 ـ 44) برخلاف نظر برخى مفسّران، این شخص از قبطیان بوده است، نه از بنی اسرائیل؛[18] چنان كه به آل فرعون، با «یاقوم» خطاب می كند و آنان را داراى ملك و حكومت میداند:

یقَومِ لَكُم المُلكُ الیومَ ظـهِرین  فِی الأَرضِ فَمَن یَنصُرُنا مِن بَأسِ اللّهِ إِن جاءَنا 

 اى قوم من! امروز فرمان روایى از آن شما است [و]بر این سرزمین چیره اید و] لى]چه كسى ما را از بلاى خدا ـ اگر به ما برسد ـ حمایت خواهد كرد؟ (غافر/40، 29) 

با توجّه به این كه بنی اسرائیل در آن زمان از ملك برخوردار نبوده اند، گوینده این سخن (مؤمن آل فرعون) نمی تواند از قوم بنی اسرائیل باشد. قرآن نیز وى را به صراحت «رَجلٌ مُؤمِنٌ مِن ءَال فِرعَون»(غافر/40، 28)خوانده است.

 

نفرین موسى بر فرعونیان

استمرار تبه كارى آل فرعون، موسى(علیه السلام)را واداشت كه براى آنان آرزوى نابودى كند. حضرت موسى نخست، بنی اسرائیل را امیدوار به نابودى فرعونیان و جانشینى آنان كرد

عَسى رَبُّكُم أَن یُهلِكَ عَدُوَّكُم و یَستَخلِفَكُم فِی الأَرضِ فَیَنظُرَ كَیفَ تَعملَون (اعراف/7، 129)

و پس از ناامیدى از هدایت آنان، نفرینشان كرد:[19]

و‌قالَ موسى رَبَّنا إِنكَ ءَاتَیتَ فِرعَون  و مَلاَهُ زین ةً و أَمولا فِی الحَیوةِ‌الدُّنیا رَبَّنا لِیُضِلّوا عَن سَبیلِكَ رَبَّنا اطمِس عَلى أَمولِهِم و اشدُد عَلى قُلوبِهِم فَلاَ یُؤمِنوا حَتّى یَرَوُاالعَذابَ الأَلیم


 و موسى گفت پروردگارا! تو به فرعون و سران قوم وى در زندگى دنیا، زیور و اموال داده اى. پروردگارا! تا [پیروان خود]را از راه تو گمراه كنند. پروردگارا اموالشان را نابود و آنان را سخت‌دل گردان كه ایمان نیاورند تا عذاب دردناك را ببینند (یونس/10، 88)
تكرار «رَبَّنا» در این آیه، بیان گر شدّت نفرین موسى(علیه السلام)در حقّ آنان است. نفرین موسى و برادرش هارون كه دعاى وى را آمین می گفت،[20] در حقّ فرعونیان مستجاب شد. (یونس/10، 89) خداوند، موسى(علیه السلام)را به بیرون بردن شبانه بنی اسرائیل از مصر فرمان داد. فرعون و لشكریانش بامدادان به تعقیب آنان پرداختند و این، مقدّمه نابودى آنان بود.[21]

 

عذاب آل فرعون

الف. عذاب در دنیا

فَأَرسَلنـا عَلَیهِم الطُّوفان  والجَرادَ و القُمَّلَ و الضَّفادِعَ والدَّم 

 پس بر آنان، طوفان و ملخ و كنه ریز و قورباغه ها و خون را [به صورت نشانه هایى آشكار]فرستادیم(اعراف/7، 133)

 درباره مقصود آیه از طوفان، اقوال متعدّدى، از جمله باران، سیل شدید،[22] مرگ[23] و طاعون نقل شده است.[24] طبرى می گوید: سخن درست نزد من با توجّه به آن چه از ابن عبّاس، با استناد به آیه«فَطافَ عَلَیها طائِفٌ مِن رَبِّك...» (قلم/68‌،19) نقل شده، این است: طوفان امرى است كه آنان را از سوى خدا محاصره كرد و می تواند باران شدید یا مرگ پیاپى و سریع باشد. وى در نهایت شواهدى را نقل می كند كه منظور از طوفان، باران شدید است.[25] ملخ نیز محصول آنان را می خورْد.[26] كنه ریز، خون آنان را می مكید[27] و قورباغه در بستر و ظروف و جامه هاى آنان آشیانه كرده بود.[28] نزول خون بر آنان نیز سبب آلودگى آنان شد[29] و نیز گفته شده كه اگر كسى از آل فرعون، مشتى آب براى نوشیدنى برمی گرفت، آب را در دستان خود خون تازه می یافت؛ بی آن كه چنین مشكلى براى بنی اسرائیل پیش آید.[30]
تعبیر«ءَایت مُفَصَّلـت» در اعراف/7، 133، اشاره به تفكیك نشانه هاى مزبور و عدم نزول آن ها به صورت هم زمان است.[31] نزول پى در پى این امور، الهى بودن و اتّفاقى نبودن آن ها را به بنی اسرائیل می رساند تا آن ها را تصادف نپندارند؛ بلكه هشدارهایى جدّى از سوى خداى تعالى بشمارند و با دست برداشتن از لجاجت و انكار، براى آن چه انتظار آن را می كشیدند، چاره واقعى بیندیشند؛[32] امّا آنان با نزول هر یك از عذاب‌هاى پنج ‌گانه پیشین، از موسى می خواستند كه دست به دعا بردارد تا عذاب از آنان برطرف شود و چون عذاب از آنان برداشته می شد، اعمال تباه خود را از سر می گرفتند. (اعراف/7، 134)[33]
خداوند بر شدّت عذاب آل فرعون بارها تأكید كرده است: 

فَأَخذَهُم أَخذَةً رابِیَة(حاقه/69‌، 10) 

فَأَخَذنـهم أَخذَ عَزیز مُقتَدِر(قمر/54‌، 42)

فخررازى دلیل كاربرد واژه أخذ در این آیه را همانندى آل فرعون با سركشان می داند.[34]

فَأَخَذنـهُ و جُنودَهُ فَن بَذنـهُم فِى الیَمّ 

 پس او و سپاهیانش را فروگرفتیم و آنان را در دریاافكندیم(قصص/28، 40) 

همچنین در ذاریات/51‌، 40 و طه/20، 78 كه به گفته علاّمه طباطبایى، در این دو كلام، اشاره اى گویا به عظمت و قدرت الهى در مجازات آل فرعون نهفته شده.[35] در آیه «فَصَبَّ عَلَیهِم رَبُّكَ سوطَ عَذاب» (فجر/89‌،‌13) نواختن تازیانه عذاب، كنایه از عذاب پیاپى و شدید، و‌تنوینِ عذاب، مفید معناى تفخیم وخارج از وصف بودن آن است.[36


ب. عذاب در برزخ

به جز قوم نوح كه به عذاب برزخى آن ها اشاره كوتاه شده، (نوح/71،25) یگانه گروهى كه در قرآن به صراحت از فعلیّت عذاب برزخى آنان سخن به میان آمده، آل فرعون است: 


و‌حَاقَ بِـَآلِ فِرعون  سوءُالعَذابِ النّارُ یُعرَضون  عَلَیها غُدُوّاً و عَشِیّاً 

 و فرعونیان را عذاب سخت فرو گرفت. [اكنون]صبح و شام بر آتش عرضه می شوند

 در همین آیه، بی درنگ به عذاب آخرتى آنان جدا از عذاب برزخى، اشاره شده است. (غافر/40، 45 و 46) 

«سوء العذاب» در آیه پیشین، یادآور «سوء العذاب» 

در «و‌إِذ نجَّینـكُم مِن ءَال فِرعون  یَسومون كُم سوءَ العَذابِ...» (بقره/2،49) است. 

 بنابر روایتى از امام صادق(علیه السلام)آیه 46 غافر/40، به برزخ مربوط است؛ زیرا در آخرت، صبح و شامى وجود ندارد.[37]


ج. عذاب در آخرت

و‌یَومَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدخِلوا ءَالَ فِرعون  أَشَدَّ العَذاب 

 وروزى كه رستاخیز برپا شود، [فریاد رسد كه]فرعونیان را در سخت‌ترین [انواع]عذاب درآورید» (غافر/40،46) هم چنین آنان از پیشوایان دعوت كننده به سوى آتش به شمار می آیند: 

و‌جَعلنـهم أَئِمّةً یَدعون  إِلَی النّار(قصص/28،41(
آیات 47 و 48 غافر/40 از محاجّه فرعونیان در جهنّم خبر می دهد. خداوند در این دنیا غیر از عذاب غرق شدن در دریا، لعنت خود را هم در پى آن قرار داد؛ بلكه لعنت در پى لعنت را نصیب آنان كرد: 

و‌أَتبَعنـهُم فِی هذِهِ الدُّنیا لَعنةً و‌یَوم القِیـمَةِ هُم مِن ‌المَقبوحین(قصص/28،‌420)
علاّمه طباطبایى در توضیح مقبوح بودن آل فرعون می گوید: روز قیامت، یارىِ هیچ یارى كننده اى به آنان نمی رسد و حالتى را خواهند یافت كه نفوس از آنان مشمئز خواهد گردید، و‌كسى نزدیك آنان نخواهد شد.[38[

 

بنی اسرائیل، وارثان آل فرعون

خداوند سرانجام آل فرعون را از باغ‌ها و چشمه سارها بیرون راند و گنجینه ها و جایگاه هاى نیكو و پر از نعمت را از آنان ستاند و بنی اسرائیل را وارث آن جای گاه هاى نیكو و پرنعمت كرد:[39]

فَأَخرَجنـهُم مِن جَنّـت و عُیون  وَ كُنوز و مَقام كَریم كَذلِكَ و أَورَثنها بَنِی إِسرائیل(شعراء/26، 57 ـ 59) و خدا، آنان را عبرت و موعظه اى براى آیندگان قرار داد: 

فَجَعلنـهُم سَلَفاً و مَثَلا لِلأَخِرین(زخرف/43،56)

 

نویسنده: ابوالفضل خوش منش

___________________________________

پی نوشت:

[1] جامع البیان، مج‌1، ج‌1، ص‌385.
[2] 
كتاب مقدّس، خروج: 5 تا 14؛ قاموس كتاب، ص‌649 و 650‌.
[3] 
التحریر و التنویر، ج‌3، ص‌175.
[4] 
الفرقان، ج‌8 و 9، ص‌266.
[5] 
مجمع البیان، ج‌4، ص‌719.
[6] 
كشف ‌الاسرار، ج‌3، ص‌710.
[7] 
مجمع البیان، ج‌4، ص‌719.
[8] 
همان.
[9] 
مجمع البیان، ج‌4، ص‌719.
[10] 
فرهنگ قرآن، ج‌1، ص‌245.
[11] 
جامع البیان، مج‌1، ج‌1، ص‌387.
[12] 
التفسیر الكبیر، ج‌1، ص‌68‌.
[13] 
المیزان، ج‌8‌، ص‌227.
[14] 
جامع البیان، مج‌3، ج‌3، ص‌259.
[15] 
راهنما، ج‌2، ص‌341.
[16] 
المیزان، ج‌8‌، ص‌214.
[17] 
المیزان، ج‌10، ص‌112.
[18] 
مجمع البیان، ج‌8‌، ص‌811‌.
[19] 
كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌712.
[20] 
مجمع البیان، ج‌5‌، ص‌196.
[21] 
مجمع البیان، ج‌5‌، ص‌198.
[22] 
مجمع البیان، ج‌4، ص‌719.
[23] 
جامع البیان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌41.
[24] 
همان، ص‌42.
[25] 
جامع البیان، مج‌6‌، ج‌9، ص‌44 و 45.
[26] 
الفرقان، ج‌8 و 9، ص‌263.
[27] 
الفرقان، ج‌8 و 9، ص‌263.
[28] 
ماوردى، ج‌2، ص‌252.
[29] 
فرهنگ قرآن، ج‌1، ص‌246.
[30] 
ماوردى، ج‌2، ص‌252 و 253.
[31] 
همان، ص‌253.
[32] 
المیزان، ج‌8‌، ص‌227.
[33] 
همان.
[34] 
التفسیرالكبیر، ج‌24، ص‌254.
[35] 
المیزان، ج‌16، ص‌38 و ج‌14، ص‌184.
[36] 
همان، ج‌20، ص‌281.
[37] 
مجمع البیان، ج‌8‌، ص‌818‌.
[38] 
المیزان، ج‌16، ص‌39.
[39] 
مجمع البیان، ج 7، ص 300
.

 

منابع

برگرفته از «اعلام قرآن»، ج‏1، ص: 133

منبع اصلی

مرکز فرهنگ و معارف قرآن تاریخ: 19/12/92






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 آذر 1396



اصحاب سبت


(تـدبّـر قـرآنـی)


ماجرای بنی اسرائیل اصحاب سبت که حرمت شنبه ها را نگاه نداشتند و بوزینه شدند، چه بود؟

پاسخ

نزدیک ساحل دریای سرخ، در بندر أیله عده ای از دودمان بنی اسراییل در زمان حیات حضرت داوود علیه السلام زندگی می کردند[1] که می بایست مسلک پدران و نیاکان خود را تعقیب کنند و روز شنبه را به عبادت پروردگار خویش بپردازند و طبق آیین شان شکار در روز شنبه را حرام بدانند.

علّت حرمت شکار در روز شنبه برای یهود، این بود که حق تعالی به وسیله ی حضرت موسی علیه السلام از قوم یهود خواسته بود تا روز جمعه را بزرگ شمرند و در این روز کارهای مادی و دنیوی را ترک گویند و به امور معنوی و اخروی بپردازند. یهودیان از این امر الاهی سربرتافته، جمعه را برای کسب و کار، و شنبه را برای تعطیلی برگزیدند. آنان شنبه را بزرگ ترین روزها می دانستند. از این رو قهر و کیفر الاهی شامل حالشان شد و شکار در روز شنبه، بر ایشان حرام شد.[2]

 

کالای استراتژیک این شهر ماهی بود و بیشتر اهالی آن از راه صید ماهی امرار معاش می کردند. از آن جا که خداوند می خواست این قوم را در معرض امتحان قرار دهد؛ زمینه ی آزمایش را این گونه بر ایشان رقم زد:

 

ماهیان دریا که شنبه را روز امن و امان یافته بودند؛ به خواست و مشیت خداوند به کنارۀ دریا می آمدند و چنان روی آب را پر می کردند که با تلاش اندک و در زمان کم، صیادها می توانستند تعداد زیادی ماهی بگیرند. اما روزهای دیگر برای ماهیان ناامن بود. و از کنارۀ دریا فاصله می گرفتند و به اعماق آب می رفتند. به گونه ای که صید آن ها به سختی صورت می گرفت:

 

«إذ تأتیهم حیتانُهُم یوم سبتهم شُرّعاً و یوم لایسبتون لا تأتیهم کذلک نبلوهم بما کانوا یفسقون؛ آن گاه که به [حکمِ] روز شنبه تجاوز می کردند؛ آن گاه که روز شنبۀ آنان، ماهی هایشان روی آب می آمدند و روزهای غیر شنبه به سوی آنان نمی آمدند؛ این گونه ما آنان را به سبب آن که نافرمانی می کردند، می آزمودیم.

 

انگیزه های طمع به حرکت آمد و اسباب حرص در روح گنه کاران این سرزمین تحریک شد و از دستورات پیامبران خود غافل ماندند. مطالبی را که شنیده بودند؛ به دست فراموشی سپردند. به مشورت و تبادل نظر پرداختند و گفتند: چرا روزی را که ماهی ها روی آب فراوان هستند و خود به سوی ما می شتابند؛ رها کنیم و در روز دیگر که از ما می گریزند به صید بپردازیم؟! از این رو برای حلال کردن آنچه که خداوند برایشان حرام فرموده بود؛ به حیله و فریب متمسّک شدند. و در کنار دریا، حوضچه ها و استخرهایی را ساختند تا بتوانند از راه جوی و کانال های متعدّدی که به دریا راه پیدا کرده اند؛ ماهی ها را جمع کنند.

 

صبح شنبه، کانال ها را می گشودند تا ماهی ها به حوضچه ها وارد شوند و در آخرِ روز که ماهی ها قصد بازگشت می کردند؛ دریچه ها را می بستند و روز یک شنبه ماهیان به دام افتاده در حوض ها را صید می کردند. با شروع این بدعت؛ ساکنان شهر به تدریج به سه طایفه تقسیم شدند:

1. بیشتر اهالی شهر به بدعت گذاران فریب کار پیوستند و با ایشان همکار و هم نوا شدند. به گونه ای که برای ساختِ حوضچه ها و شکار ماهیان بر یک دیگر سبقت می گرفتند.

 

2. اندکی از خدا باوران که ایمان در اعماق قلبشان رسوخ  کرده بود؛ با صلابت و یقین تمام در مقابل این بدعت ایستادند و با سلاحِ موعظه و نصیحت به مبارزه با این فریب کاری و حیلۀ آشکار پرداختند.

 

3. کسانی هم بدون موضع و بی طرف بودند؛ نه همگام با گناه کاران بودند تا به این حرام آشکار دست یازند؛ و نه با واعظان غیور هم نوا می شدند و نهی از منکر می کردند. از این رو نه به شکار ماهی در روزهای شنبه می پرداختند و نه متعرّض ماهی گیران متخلّف می شدند. از آن جا که مردابِ بی تعهدی و بی مسؤولیتی و بی حمیّتی، وجودشان را به تباهی کشانده بود؛ در مقابل نصیحت ناصحان نیز به اعتراض برخاستند: «و إذا قالت أمّةٌ مّنهم لم تعظون قوماً الله مهلکهم أو معذّبهم عذاباً شدیداً قالوا معذرةً إلی ربّکم و لعلّکم یتّقون؛ و آن گاه که گروهی از ایشان گفتند: برای چه قومی را که خدا هلاک کنندۀ ایشان است یا آنان را به عذابی سخت عذاب خواهد کرد؛ پند می دهید؟ گفتند: تا معذرتی پیش پروردگارتان باشد و شاید که آنان پرهیزگاری کنند»[3]

 

آنان نمی خواستند در قبال گمراهی و بدعت بایستند و چون امواج سنگین، پی در پی و دمادم، بر صخرۀ دل های سخت فرود آیند تا شاید پرتو چراغ فطرت راهنمای دلها گردد.


دستۀ اول که روز به روز بر شمارشان افزوده می شد؛ در برابر ناهیان از منکر، ایستادند و مکر خود را ابتکاری بزرگ و کاری زیبا قلمداد کردند و بر توجیه نافرمانی خویش گفتند: ما امر خدا را اطاعت کرده ایم و در روز شنبه شکار نمی کنیم و یک شنبه شکار می کنیم.[4]

 

اینگونه بود که گروه مؤمن پند و اندرزشان اثر نکرد و تصمیم به هجرت گرفتند تا گرفتار عذاب الاهی نشوند.

 

در شب هجرت مؤمنان، عذاب الاهی بر نابکاران نازل گردید:

فلمّا نسوا ماذکّروا به أنجینا الّذین ینهون عن السّوء و أخذنا الّذین ظلموا بعذاب بئیس بما کانوا یفسقون

 پس هنگامی که آن چه را بدان تذکّر داده شده بودند، از یاد بردند، کسانی را که از [کار] بد باز می داشتند نجات دادیم؛ و کسانی را که ستم کردند، به سزای آن که نافرمانی می کردند، به عذابی شدید گرفتار کردیم»[5]

 

فلمّا عتوا عن مّا نُهوا عنه قلنا لهم کونوا قِردة خاسئین؛ و چون از آنچه از آن نهی شده بودند؛ سرپیچی کردند، به آنان گفتیم: بوزینگانی رانده شده باشید[6]

 

در پی این فرمان، همۀ باقی ماندگان در شهر، به میمون هایی ریز و درشت تبدیل شدند.[7] و دروازۀ شهرشان بسته شد و کسی از ایشان توان بیرون رفتن نداشت. با شنیدن این خبر مردم شهر های دیگر به آن جا آمدند و از بالای دیوار شهر مردان و زنان فریب کاری را که به صورت میمون شده بودند؛ تماشا میکردند.

 

واعظان مهاجر شهر، تصمیم به بازگشت گرفتند. آن ها نزد میمون هایی که به خویشان و دوستانشان شباهت داشت؛ رفته و سؤال کردند: تو فلانی هستی؟! و آن گاه میمونی که مورد سؤال قرار گرفته بود؛ در حالی که آب از دیده اش جاری می شد، با اشارۀ سر، تأیید نمود.

 

خداوند، پس از سه روز، باد و باران بنیان کن نازل فرمود؛ تا جایی که همگی به هلاکت رسیدند و هیچ مسخ شده ای در آن شهر باقی نماند.[8]

 

خداوند می فرماید: فجعلناها نکالاً لمّا بین یدیها و ما خلفها و موعظة لّلمتّقین؛ و ما آن [عقوبت] را برای حاضران و [نسل های] پس از آن، عبرتی، و برای پرهیزگاران پندی قرار دادیم» [9]

 

********

پی نوشت ها :

 [1]تفسیر کشاف، ج1، ص355.

[2] بحارالانوار، ج14، ص49.

 [3] اعراف، 164.         

 [4] تفسیر برهان، ج2، ص42؛ این سخن از ابن عباس نیز در تفسیر مجمع البیان ذیل آیه ی

مورد بحث نقل شده است.

 [5] اعراف، 165.

 [6] ااعراف، 166.

 [7] از ظاهر آیات بر می آید که کیفر مسخ شدن منحصر به گنه کاران بود. زیرا می گوید:

«فلمّا عتوا عن مانهوا...» هنگامی که در برابر آن چه نهی شده بودند، سرکشی کردند... ولی از طرفی از آیات فوق نیز استفاده می شود که تنها اندرز دهندگان از مجازات رهایی یافتند؛ زیرا می گوید: انجینا الذین ینهون عن السوء از مجموع این دو استفاده می شود که هر دو گروه باقیمانده [گناهکاران و ساکنان] مجازات شدند؛ اما مجازات مسخ تنها مربوط به گناهکاران بوده و مجازات ساکنان، هلاکت و نابودی بوده است، هرچند گناهکاران نیز چند

روزی پس از مسخ ـ طبق روایات ـ هلاک شدند.

[8] بحارالانوار، ج14، ص56.

 [9] بقرة ، 66.





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 آذر 1396


اصحاب ایْـكَـه

(تـدبّـر قـرآنـی)


"اصحاب ایْكَه" ساكنان بیشه زارى بودند كه بر اثر كم فروشى و در پى تكذیب حضرت شعیب علیه السلام با عذاب الهى نابود شدند.


این عنوان به صورت تركیب اضافى «اصحاب الایكه» 4 بار در آیات 78 حجر/ 15؛ 176، شعراء/ 26؛ 13، ص/ 38 و 14 ق/ 50 آمده است.

ایكه به معناى درخت، و جمع آن «أیْك» به معناى انبوه درختان است. «1» قتاده، ایكه را بیشه اى دانسته كه بیشتر درختان آن «دَوْم» است كه آن را «مُقْل» نیز گویند. «2» دَوْم نوعى درخت خرما و مُقْل میوه یا صمغ آن است. «3» انبوهى از درختان اراك یا خرما، درختان بسیار درهم پیچیده «4»، درخت یا درختى كه شاخه هایش در هم پیچیده «5» معانى دیگرى است كه براى ایكه بیان شده است. در این میان نظرى هم بر خلاف موارد پیشگفته، ایكه رانام قریه و شهر دانسته است. «6»


قرآن كریم اصحاب ایكه را امت شعیب معرفى می كند. (شعراء/ 26، 176- 177) نامیدن آنان به اصحاب ایكه یا از آن رو بوده است كه در منطقه اى پر آب و درخت با میوه فراوان زندگى می كردند «7» یا از آن رو كه ایكه (درختى) را می پرستیدند. «8»


اگر به روایت ترتیب نزولى كه زركشى در البرهان آورده است «9» اعتماد كنیم برای  نخستین بار در سوره ق و در كنار قوم نوح، اصحاب رسّ، ثمود، عاد، فرعون، اخوان لوط و قوم تُبَّع، از اصحاب ایكه نیز یاد شده و بدون آنكه هیچ معرفى از آنان ارائه شود، تنها بر این نكته تأكید شده كه آنان پیامبر خود را تكذیب كردند و مستحق وعید الهى شدند.


كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ واصحبُ الرَّسّ وثَمود وعادٌ وفِرعَونُ واخونُ لوط واصحبُ الایكَةِ وقَومُ تُبَّعٍ كُلٌّ كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ وعید

ق/ 50، 12- 14

 سپس براى بار دوم در سوره «ص» با همان تعریف مبهم و مختصر و در كنار همان گروههاى یاد شده از آنان نیز نام برده شده و افزون بر آن، در این سوره می گوید: آنان به تعجیل از خدا می خواستند كه پیش از رسیدن روز حساب عذابشان كند.

كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوحٍ وعادٌ وفِرعَونُ ذو الاوتاد وثَمودُ وقَومُ لوطٍ واصحبُ لَیكَةِ اولكَ الاحزاب ان كُلٌّ الّا كَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقاب وقالوا رَبَّنا عَجّل لَنا قِطَّنا قَبلَ یَومِ الحِساب

ص/ 38، 12- 16

روشن ترین معرفى از اصحاب ایكه در سوره شعراء آمده كه به فاصله 9 سوره پس از سوره «ص» نازل شده است. در این سوره اصحاب ایكه، قوم شعیب معرفى شده اند كه پیش از شعیب، دیگر فرستادگان الهى را تكذیب كرده بودند.

كَذَّبَ اصحبُ الَیكَةِ المُرسَلین

 شعراء/ 26، 176


شعیب آنان رابه ترس از خدا فرا می خواند.

اذ قالَ لَهُم شُعَیبٌ الا تَتَّقون

 شعراء/ 26، 177

 

و با معرفى خود به عنوان پیامبر امین و درستكار براى آنان، از ایشان میخواست تقواى الهى را رعایت كرده و از او اطاعت كنند

انّى لَكُم رَسولٌ امین فَاتَّقُوا اللَّهَ واطیعون

 شعراء/ 26، 178- 179

 و اعلام می داشت كه در برابر هدایتشان مزدش بر عهده پروردگار جهانیان است و از آنان مزدى نمی خواهد
وما اسَلُكُم عَلَیهِ مِن اجرٍ الّا عَلی  رَبّ العلَمین

(شعراء/ 26، 180

شاید بتوان از ظاهر آیات بعد استفاده كرد كه بزرگ‏ترین انحراف اصحاب ایكه كم فروشى بوده است، ازاین رو شعیب علیه السلام ضمن دعوت آنها به كامل دادن پیمانه، آنان را از كم فروشى نهى می كرد

اوفُوا الكَیلَ ولا تَكونوا مِنَ المُخسِرین

 شعراء/ 26، 181

 

و از آنان می خواست كه با ترازوى درست و كفه هاى برابر وزن كنند و از ارزش اموال مردم نكاهند كه چنین كارى فساد است و آنان نباید با كم فروشى در زمین فساد كنند: «10»

وزِنوا بِالقِسطاسِ المُستَقیم ولا تَبخَسُوا النّاسَ اشیاءَهُم ولا تَعثَوا فِى الارضِ مُفسِدین

شعراء/ 26، 182- 183
برخى از مفسران فساد مورد اشاره این آیه را به راهزنى، غارت اموال، نابود كردن زراعت «11»، و احیاناً قتل «12»، تفسیر كرده، این اعمال را نیز از جمله انحرافها و كارهاى نارواى اصحاب ایكه برشمرده اند
اصحاب ایكه در برابر دعوت شعیب ایستادگى و او را جادو شده معرفى كردند و با برابر دانستن شعیب با خودشان، او را در ادعاى رسالتش از جانب خدا دروغگو شمردند.


قالوا انَّما انتَ مِنَ المُسَحَّرین وما انتَ الّا بَشَرٌ مِثلُنا وان نَظُنُّكَ لَمِنَ الكذِبین

شعراء/ 26، 185- 186


و ناباورانه و با استهزا «13» به او پیشنهاد دادند كه اگر در ادعایش راستگوست پاره آسمان بر سر آنان فرود آورد.

فَاسقِط عَلَینا كِسَفًا مِنَ السَّماءِ ان كُنتَ مِنَ الصدِقین

شعراء/ 26، 187

 اما شعیب با واگذاردن امر آنان به خداوند «14» و اینكه خداوند به فرجام آنان داناست، به آنان فرمود: خدا به آنچه می كنید داناتر است؛ یعنى اختیار عذاب به دست من نیست «15»

 قالَ رَبّى اعلَمُ بِما تَعمَلون

شعراء/ 26، 188

 اصحاب ایكه شعیب را تكذیب كردند و در پى تكذیب آنان، عذاب روزِ سایبان یا ابر، آنان را فرو گرفت

فَكَذَّبوهُ فَاخَذَهُم عَذابُ یَوم الظُّلَّةِ

شعراء/ 26، 189

 روز نزول عذاب بر اصحاب ایكه به «روز بزرگ» وصف شده است

انَّهُ كانَ عَذابَ یَومٍ عَظیم

شعراء/ 26، 189

درباره كیفیت عذاب اصحاب ایكه روایاتى نقل شده كه یادآور شباهت عذاب این قوم با اصحاب مدین است. گفته شده: پس از آنكه شعیب را تكذیب كردند و ناباورانه از او خواستند تا پاره اى از آسمان یا ابر «16» بر آنان بیفكند، خداوند 7 شبانه روز گرماى شدیدى را بر آنها مسلط «17» و باد را ساكن گرداند، به گونه اى كه نفس كشیدن بر آنان دشوار شد و آرامش را از آنان گرفت. پناه بردن به درون خانه ها و سردابها و استفاده از آب و سایه نیز براى خنك شدن بر آنان سودى نبخشید، آنگاه پس از 7 روز خداوند ابرى (ظُلّه) به سوى آنان فرستاد. اصحاب ایكه به سوى سایه آن ابر رو آوردند. ناگهان از آن ابر آتش بارید (صاعقه آنان را فرا گرفت) و همه آنان را نابود كرد «18»
در برخى نقلها تعبیرهاى مبالغه آمیزى در باره عذاب نازل شده بر اصحاب ایكه، دیده می شود كه می توان آن را تعبیرهایى مَجاز به شمار آورد؛ مانند اینكه خورشید آنان را به سان ملخى كه در ظرف پخته شود، سوزاند «19»، خداوند درى از دوزخ بر روى آنان گشود، آنگاه كه اصحاب ایكه زیر آن ابر گرد آمدند، چون كوهى بر سر آنان فرود آمد «20» و بر اثر آتشى كه از ابر بر آنان بارید همگى خاكستر شدند. «21» ابن كثیر اصحاب مدین و ایكه را یك امت دانسته، با توجه به آیه 91 اعراف/ 7 كه عذاب اصحاب مدین را رَجفه (زمین لرزه) و آیه 94 هود/ 11 كه عذاب آنان را صیحه (بانگ شدید) بیان كرده، درباره چگونگى عذاب می گوید: پس از پناه بردن مردم به سایه ابر، شعله هاى آتش بر آنان فرو بارید و زمین به لرزه درآمد و صیحه اى از آسمان برخاست و همه اصحاب ایكه را كه در زیر ابر جاى گرفته بودند نابود كرد. «22» برخلاف این نقلها و اظهار نظرها، در روایتى از ابن عباس در بیان نوع عذاب اصحاب ایكه با احتیاط برخورده شده است. او گفته است
هركس درباره چگونگى عذاب «یوم الظلّه» سخنى گفت او را تكذیب كن. «23» شاید به این سبب كه كسى از آنان نجات نیافت، تا چگونگى عذاب را شرح دهد«24»

 

سرزمین اصحاب ایكه

آخرین آیاتى كه درباره اصحاب ایكه نازل شده آیات 78- 79 سوره حجر/ 15 است:


و ان كانَ اصحبُ الایكَةِ لَظلِمین فانتَقَمنا مِنهُم وانَّهُما لَبِامامٍ مُبین

و راستی  اصحاب ایكه ستمگر بودند، پس، از آنان انتقام گرفتیم و آن دو سرزمین اصحاب ایكه و قوم لوط بر سر راهى آشكار است
از ذیل این دو آیه برمی آید كه آثار سرزمین اصحاب ایكه تا زمان نزول قرآن باقى و در كنار بزرگراه عمومى در معرض دید كاروانهاى تجارتى مكیان بوده است. در میان مفسران اتفاق نظر است كه سرزمین اصحاب ایكه میان مدینه و شام قرار داشته است. برخى آن را نزدیك مدین «25» و برخى دیگر آن را مابین ساحل دریای سرخ و مدین دانسته اند. «26» یاقوت حموى گفته است: به اعتقاد اهل تبوك، ایكه همان تبوك است كه آخرین غزوه رسول خدا صلى الله علیه و آله در آنجا واقع شد؛ ولى این نظر در كتب تفسیر دیده نشده است، بنابراین، ایكه باید همان مدین باشد كه مجاور تبوك بوده است. «27»

 

اصحاب ایكه و اهل مدین

آیا اصحاب ایكه همان اصحاب مدین اند؟ یكى از پرسش هاى جدى درباره اصحاب ایكه آن است كه باتوجه به اینكه پیامبر هر دو قوم در قرآن كریم حضرت شعیب علیه السلام معرفى شده است، آیا آنان یك قوم و ملت بودند كه قرآن كریم از آنان با دو عنوان یاد كرده یا آنكه دو قوم و گروه مستقل بودند، با پیامبرى مشترك و با اعمالى مشابه و فرجامى تقریباً نزدیك به هم؟


به نظر بیشتر مفسران اصحاب ایكه غیر از اهل مدین بوده اند و شعیبِ پیامبر ابتدا به سوى قوم خودش (اصحاب مدین) مبعوث شد و پس از نابودى آنان رسالت هدایت اصحاب ایكه را بر عهده گرفت «28»؛ اما مستند این نظر مفسران ظاهراً سخن قتاده است كه گفته: حضرت شعیب علیه السلام به سوى دو امت مبعوث شد: قوم خودش و اصحاب ایكه «29»، و هر یك از آن دو قوم با عذابى ویژه نابود شد «30»؛ در كنار ظاهر آیات كه از این دو قوم یاد كرده است. نیز عبدالله بن عمرو از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل كرده است كه اهل مدین و اصحاب ایكه دو امت بودند كه خداوند شعیب را به سوى آنان فرستاد. «31»
در برابر این نظریه، گروهى از مفسران از جمله ابن عباس «32» معتقدند كه اصحاب ایكه همان اهل مدین اند. ابن كثیر ضمن غریب شمردن روایت عبدالله بن عمرو و تضعیف برخى از روایاتش آن را از اسرائیلیات دانسته و می گوید: عمده ترین دلیل نظر اول دو چیز است

خداوند در آیه :

والی مَدیَنَ اخاهُم شُعَیبًا

اعراف/ 7، 85

 1-شعیب را برادر اهل مدین خوانده؛ ولى شعیب برادر اصحاب ایكه خوانده نشده است.


2-كیفر اصحاب ایكه را عذاب «یوم الظُلّه» معرفى كرده؛ اما عذاب اهل مدین «رَجْفه» و «صَیْحه» بیان شده است، آنگاه در رد این دو دلیل می نویسد: با توجه به اینكه توصیف اهل مدین به اصحاب ایكه بر اثر پرستش درخت ایكه بود، مناسب نبود شعیب را برادر آنان معرفى كند؛ همچنین تعدد عذاب نیز نشان تعدد امت نیست وگرنه خود اهل مدین نیز باید دو امت شمرده شوند، زیرا در سوره اعراف عذاب آنان «رَجْفه» اما در هود «صَیْحه» معرفى شده است. «33» ابن كثیر می افزاید كه اشتراك اهل مدین واصحاب ایكه در صفت كم فروشى شاهدى بر این است كه آنان یك امت بودند و با چند گونه عذاب نابود شدند. «34» به این سخن ابن كثیر باید افزود كه ذكر اصحاب ایكه در كنار قوم نوح، عاد، فرعون، ثمود و لوط در دو سوره «ص» و «ق»، بدون آنكه در اینجا نامى از اهل مدین برده شود، و در مقابل، ذكر اهل مدین در كنار همین پیامبران در دو سوره اعراف و هود، بدون آنكه از اصحاب ایكه یاد شود، شاهدى بر یكى بودن اهل مدین و اصحاب ایكه است

 

قرائت و كتابت الأیكه:

«الأیْكَه» در سوره هاى «حجر» و «ق» به همین شكل و در سوره هاى «شعراء» و «ص» به شكل «لَئیْكَه» كتابت شده و همه قاریان در هر 4 مورد «الأیْكه» قرائت كرده اند، مگر قاریان شام و حجاز «35» كه در مورد اخیر «لَیْكه» قرائت كرده اند، ازاین رو برخى بین ایْكه و لَیْكه  فرق گذاشته و لَیْكه را نام شهر دانسته «36» و ایْكه را درخت یا بیشه؛ ولى ظاهراً قرائت «لَیْكَه» خطایى است كه بر اثر رسم الخط مصحف پدید آمده است و در قرآن موارد متعددى برخلاف قانون خط نوشته شده است، افزون بر اینكه «لَیْكَه» اسمى ناشناخته است«37»
ابن منظور درباره واژه لَیْكه می گوید: اصل ‏آن الایْكه بوده كه ابتدا همزه آن در تلفظ حذف شده و به صورت «الْیكه» درآمده و چون همزه اول آن نیز هنگام وصل به كلمه قبل تلفظ نمی شده هر دو همزه را در كتابت انداخته «38» و مطابق با تلفظ كتابت كرده اند

 

نویسنده: سیّد محمود دشتی

_________________________________________

پی نوشت

1. جامع ‏البیان، مج 8، ج 14، ص 64؛ مقاییس ‏اللغه، ج 1، ص 165؛ لسان العرب، ج 1، ص 289، «ایك»
2.
تفسیر قرطبى، ج 13، ص 90
3.
لغت نامه، ج 7، ص 9921؛ ج 13، ص 18855
4.
مقاییس ‏اللغه، ج 1، ص 165، «ایك»
5.
التبیان، ج 6، ص 349
6.
همان، ص 350
7.
جامع البیان، مج 8، ج 14، ص 64
8.
قصص ‏الانبیاء، ص 171
9.
البرهان فى علوم القرآن، ج 1، ص 281
10.
المیزان، ج 15، ص 312
11.
الكشاف، ج 3، ص 332
12.
تفسیر بیضاوى، ج 3، ص 263
13.
كشف الاسرار، ج 7، ص 148
14.
الكشاف، ج 3، ص 333؛ التفسیر الكبیر، ج 24، ص 164
15.
مجمع‏ البیان، ج 7، ص 317، المیزان، ج 15، ص 313
16.
الكشاف، ج 3، ص 334
17.
مجمع ‏البیان، ج 7، ص 317
18.
همان؛ روض ‏الجنان، ج 14، ص 352؛ المیزان، ج 15، ص 313
19.
الدرالمنثور، ج 6، ص 320
20.
تفسیر قرطبى، ج 13، ص 92
21.
همان؛ بحارالانوار، ج 12، ص 383
22.
قصص ‏الانبیاء، ص 177- 178
23.
جامع ‏البیان، مج 11، ج 19، ص 135
24.
كشف الاسرار، ج 7، ص 149
25.
المیزان، ج 15، ص 312
26.
الدرالمنثور، ج 6، ص 318
27.
معجم البلدان، ج 1، ص 291
28.
مع الانبیاء، ص 203
29.
جامع ‏البیان، مج 8، ج 14، ص 64
30.
الدرالمنثور، ج 5، ص 92
31.
همان، ص 91
32.
جامع ‏البیان، مج 11، ج 19، ص 130- 131
33.
قصص ‏الانبیاء، ص 177- 178
34.
همان، ص 178
35.
مجمع‏ البیان، ج 7، ص 316؛ التیسیر فى القراءات السبع، ص 166
36.
تفسیر قرطبى، ج 13، ص 90
37.
الكشاف، ج 3، ص 332
38.
لسان العرب، ج 1، ص 289

 

منابع:

برگرفته از «اعلام قرآن»، ج‏2، ص: 201

 





نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 آذر 1396



اصحـاب اُخـدود

(تـدبّـر قـرآنـی)



داستان اصحاب اخدود در سوره بروج آیات 1 تا 8 چنین آمده‌است :


وَ السَّمَاءِ ذَاتِ الْبرُوجِ، وَ الْیَوْمِ المَوْعُودِ، وَ شَاهِدٍ وَ مَشهُودٍ، قُتِلَ أَصحَابُ الْأُخْدُودِ، النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ، إِذْ هُمْ عَلَیهَا قُعُودٌ، وَ هُمْ عَلیَ‏ مَا یَفْعَلُونَ بِالْمُۆْمِنِینَ شهُودٌ، وَ مَا نَقَمُواْ مِنهُمْ إِلَّا أَن یُۆْمِنُواْ بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الحَمِیدِ.


ترجمه: سوگند به آسمان داراى برج هاى بسیار، و به روز موعود، و به همه بینندگان آن روز و به خود آن روز که همه شاهد آن می شوند، که ستمگرانى که براى سوزاندن مۆمنین چاله‌هایى پر از آتش مى‏ساختند هلاک شدند، آتشى که براى گرفتنش وسیله‌اى درست کرده بودند، در حالى که خودشان براى تماشاى ناله و جان دادن و سوختن مۆمنین بر لبه آن آتش مى‏نشستند، و خود نظاره‌گر جنایتى بودند که بر مۆمنین روا مى‏داشتند، در حالى که هیچ نقطه ضعفى و تقصیرى از مۆمنین سراغ نداشتند بجز اینکه به خدا ایمان آورده بودند.

«اُخدود» در فرهنگ لغت بمعنی (گودال-شیار و کانال) می باشد.

*****


ذونواس مبارزه شدیدى با دین مسیحیت ، آغاز كرد و براى از بین بردن آن، به كوشش و فعالیت وسیعی دست زد.


ذونواس آخرین پادشاهى است كه از طایفه(حمیر) به سلطنت رسید و رهبری امور مردم را به دست گرفت .

او دین یهود را پذیرفت و آن را دین رسمى ، اعلام كرد در حالیكه یهودیت با آمدن حضرت عیسی(ع)از بین رفت و خط بر آن كشیده شد.


ذونواس مبارزه شدیدى با دین مسیحیت ، آغاز كرد و براى از بین بردن آن ، به كوشش و فعالیت وسیعی دست زد، یهودیان را محترم میشمرد و مسیحیان را بی رحمانه گردن مى زد و نابود مى ساخت.

او تصمیم قطعى گرفته بود كه دین یهود را در سراسر كره زمین، دین رسمى بشر قرار دهد و سایر ادیان را نابود گرداند، و براى انجام این مقصود، از هیچ گونه اقدامى خوددارى نمى كرد، به هر شهر و كشورى كه دینى غیر از دین یهود وجود داشت ، لشكر كشى مى كرد و اهالى آن را مجبور به ترک دین خودو پیروى از دین یهود مى نمود.


روزى به او خبر دادند كه اهالى نجران ، آیین مسیح را پذیرفته اند و جز چند نفر انگشت شمار، همه از یهودیت روى گردانده اند.


این خبر، چنان ذونواس را ناراحت و غضبناک كرد كه خواب و آسایش بر او حرام شد و در همان لحظه آماده جنگ با نجرانیان گردید.


سپاه خود را تجهیز نمود و با ارتش بى شمارى ، به سوى نجران حركت كرد. از شنیدن خبر مسیحى شدن نجران ، عصبانی شد و براى آن مردم بینوا تصمیم هاى خطرناکی گرفت.


كم كم سپاهش ، به نجران نزدیک شد و بیرون آن ساکن شدند. ذونواس مأمورى به نجران فرستاد و مردان و اشراف آن را احضار كرد. وقتی بزرگان به دیدن او آمدند، به آنان چنین گفت :


به من خبر رسیده كه اهالى نجران با گمراه کردن یک مرد مسیحى به نام (دوس) از آیین یهودیت دست كشیده اند و به دنبال كیش(دین) مسیحیت رفته اند. اینک من با این سپاه مجهز آمده ام تا یک با دیگر دین یهود را در این منطقه برقرار سازم و اساس مسیحیت را از میان براندازم . غرض از احضار شما آن است كه ، شما بزرگان و خردمندان نجران بروید دور هم بنشینید، تبادل نظر كنید و یكى از این دو راهى كه من به شما مى گویم براى خود انتخاب نمایید:


من در درجه اول به شما پیشنهاد مى كنم كه به دین سابق خود یعنى آیین یهودیت برگردید و از این انحراف توبه كنید.اگر حاضر به پذیرفتن این پیشنهاد نیستید، بدانید كه شما را به سخت ترین وجه، مجازات مى كنم و یکی از شما را باقى نمى گزارم.


بزرگان نجران ، با روحیه اى قوى و بیانى محكم كه از یک ایمان راسخ حكایت مى كرد در جواب آن مرد سركش چنین گفتند:


ما را احتیاجى به مشورت و تبادل افكار نیست. ما دین حق را یافته ایم و پیروى آن را قبول كرده ایم. در راه دین از هیچ نوع عذابی باک نداریم و جانبازى در راه حق و حقیقت را بهترین افتخار مى شماریم.


ذونواس كه انتظار چنین پاسخى نداشت؛ دستور داد گودال هایى (اخدود) در زمین كندند. در آن گودالها آتش عظیمى افروختند. آنگاه خود و سپاهیانش در كنار گودال ها به تماشا ایستادند. سپس دستور داد مۆمنین را حاضر كنند. مامورین او در نجران جستجو مى كردند و هر كس به آیین مسیح ایمان آورده بود، مى آوردند و در میان آتش مى افكندند.

جمعى را در آتش سوزانید، گروهى را با شمشیر به قتل رسانید، عده اى 

را گوش و دست و پا برید و نجران را از مسیحیان خالى كرد.


در این حادثه بیست هزار نفر را ذونواس از بین برد و بار دیگر دین یهودیت را در نجران برقرار ساخت .

یكى از مسیحیان نجران وقتى جریان ذونواس و قتل عام مسیحى ها را دید همان ساعت بر اسب راهوارى نشست و راه روم را در پیش گرفت.


شب و روز راه پیمود. از دشتها و بیابانها گذشت . كوه ها و تپه ها را از زیر پا گذرانید، تا خود را به دربار قیصر، امپراطور روم رسانید و حادثه دلخراش نجران را مو به مو براى قیصر نقل كرد و براى سركوبى از او استمداد نمود.


نجاشى با سپاهش براى جنگ با یمن آماده شد، وقتی به حوالى یمن رسید ذونواس با لشگر خود آنها را استقبال كرد و جنگ هاى خونینى میان سپاه یمن و حبشه رخ داد.

چون قیصر نصرانى بود، از شنیدن حادثه نجران افسرده شد و به آن مرد گفت : كشور شما با ما خیلى فاصله دارد و لشگر كشى خالى از اشكال نیست ولى من نامه اى به نجاشى پادشاه حبشه مى نویسم و سركوبى ذونواس را به عهده او مى گذارم . زیرا نجاشى هم تابع دین مسیح است و هم با یمن و مركز فرمانروایى ذونواس مجاور است و براى او جنگیدن با ذونواس آسان است.


به این ترتیب قیصر نامه اى به نجاشى نوشت و سركوبى ذونواس و همچنین یارى كردن دین مسیح را از او خواستار شد.

آن مرد نامه قیصر را گرفت و به سوى حبشه سفر كرد. چون به دربار نجاشى رسید، نامه را تقدیم كرد و ضمنا از بى رحمى و وحشی گرى ذونواس و سپاهش مختصری تعریف کرد.


نجاشى با سپاهش براى جنگ با یمن آماده شد، وقتی به حوالى یمن رسید

ذونواس با لشگر خود آنها را استقبال كرد و جنگ هاى خونینى میان سپاه یمن و حبشه رخ داد ولى جنگ به نفع نجاشى خاتمه یافت و ذونواس و جمعى از یهودیان را از دم شمشیر گذرانید و یمن را جزء حبشه ساخت .

با كشته شدن ذونواس بازار یهودیت كساد شد و بار دیگر آیین مسیح رواج یافت و دین رسمى اعلام گردید.






نوع مطلب : تــــدبّــــــر در قــــــــرآن، اصحاب و اقوام در قـــــــرآن، 
برچسب ها : اصحاب و اقوام در قرآن کریم، تدبّر در قرآن،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 13 آذر 1396





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ابزار وبلاگ نویسی

وبـــــــلاگ قـــــــــرآن و عـــــــترت

اخبار ایران:

اخبار جهان:

اخبار اقتصادی:

اخبار علمی

اخبار فناوری و اطلاعات

اخبار هنری:

اخباراجتماعی

اخبار ورزشی

--------------------------------------------------------------------------------------

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

دریافت کد آپلود سنتر

--------------------------------------------------------------------------------------
Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
-------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------- ساخت وبلاگ
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic